شنبه ۲۱ اردیبهشت ۹۲ :: May 11, 2013

بازخوانیِ یک مقاله‌یِ قدیمی

مقاله‌اي که در زیر می‌آید سی و پنج سال پیش نخستین بار در مجله‌یِ رودکی نشر شد. پژوهشي ست در باره‌یِ پسوندِ «-ایسم» در زبان‌هایِ اروپایی و چاره‌اندیشی برایِ واگردان یا ترجمه‌یِ آن به فارسی. این مقاله در مجموعه مقاله‌یِ بازاندیشیِ زبانِ فارسی (نشرِ مرکز، تهران) نیز چند بار چاپخش شده است. اما یکي از دوستانِ من که چندی پیش آن را خوانده و ایده‌هایِ آن را آموزنده یافته بود، کپی‌اي الکترونیکی از آن گرفت و برایِ من فرستاد و سفارش کرد  آن را برایِ کساني که به آن کتاب دسترس ندارند بر رویِ وبلاگِ خود نشر کنم. این پیشنهاد را پسندیدم و نشرِ آن در این وبلاگ را فرصتي دانستم برایِ یادکرد از نکته‌اي‌ اساسی در بابِ کار-و-بارِ علمی و فرهنگی‌مان که دیرزماني ست در ذهنِ من می‌گردد.

ادامه‌ی «بازخوانیِ یک مقاله‌یِ قدیمی»

چهارشنبه ۲۸ فروردین ۹۲ :: April 17, 2013

دو پیام‌آورِ جهانِ مدرن:

ماکیاوللی و تامس مور

     

داریوشِ آشوری


[این مقاله نخستین بار در مهرنامه (شماره‌یِ ١١،١٣٩٠) نشر یافته، اما کوششِ من برایِ پروردن و گسترشِ آن سببِ ویرایشِ چند باره‌یِ آن شد. ویراستِ دوّم در نگاهِ نو (شماره‌ی ٩٢، ١٣٩٠)، ویراستِ سوّمِ در وبلاگِ جُستار. و این ویراستِ چهارمِ آن است که در شماره‌یِ پنجمِ مجله‌ی اندیشه‌یِ پویا، دی و بهمنِ ١٣٩١ در تهران منتشر شده است.] 


سده‌یِ شانزدهم روزگارِ شگرفي ست که در آن چیزي به نام اروپا و تمدنِ اروپایی با قدرت و شکوهي بی‌مانند از دلِ جهانِ قرونِ وسطایی زاده می‌شود. نیروهایي که از سده‌یِ دوازدهم رفته-رفته بر هم انباشته شده و از سده‌یِ چهاردهم با رنسانسِ ایتالیا سخت فشرده‌تر شده بودند، در این سده نیرویِ زایایِ خود را از سویي در شکافتنِ سینه‌یِ اقیانوس‌ها به دستِ دریانوردانِ بی‌باک و ماجراجو نمایان می‌کرد که در پیِ یافتنِ «سرزمین‌هایِ ناشناخته» بودند و، از سویِ دیگر، در جنب-و-جوشِ شگرفِ نقاشان در هنرآوری با شگردهایِ تازه‌یِ نمایشِ چشم‌انداز، و نیز فهمِ نویافته‌یِ علمی بر بنیادِ مشاهده و تجربه، و ذهنِ کنجکاو در پیِ هر گونه کشف و اختراع. در این دوران بود که اروپا این نام را به خود گرفت و به «اروپایی» بودنِ خود در برابرِ دیگر تمدن‌ها و فرهنگ‌هایِ بشری آگاه شد. اروپاییانِ خطرپیشه‌یِ دریانورد و زمین‌نورد، در پیِ کشفِ هرآنچه دیدنی و یافتنی و به‌چنگ‌آوردنی بود، کره‌یِ زمین را در دریا و خشکی می‌پیمودند. پیشاهنگیِ ماجراجویانِ اروپایی در شکافتنِ سینه‌یِ اقیانوس‌ها و پیمودنِ قاره‌هایِ دیگر و دست‌اندازی‌هایِ استعمارگرانه، از جمله، سببِ کشفِ دیگر فرهنگ‌ها و تمدن‌ها شد، و از آن جا رشدِ هشیاری به تاریخ و فرهنگِ «اروپاییِ» خود و احساسِ سرفرازی از آن و برتریِ خود بر دیگران. در این پهنه‌یِ تازه‌یِ جنگِ قدرت بود که دولت-ملت‌هایِ نوخاسته‌یِ اروپایی، بریتانیا و فرانسه و هلند و اسپانیا و پرتقال، بر سرِ سروری بر اقیانوس‌ها و سرزمین‌هایِ نویافته به رقابت و ستیز برخاستند. همچنین، در همین دوران بود که مشاهده‌گری‌هایِ جهانگردانه در باره‌یِ شگفتی‌هایِ زندگانی‌ها و فرهنگ‌هایِ بشری در این سو و آن سویِ عالم و همسنجیِ آن‌ها زمینه‌یِ پیدایش و پرورشِ علومِ انسانی را نیز فراهم ‌کرد.



ادامه‌ی «»

دوشنبه ۲۱ اسفند ۹۱ :: March 11, 2013

گفتمان با داریوش آشوری درباره‌یِ گفتمان

[این گفت-و-گویِ اینترنتی در مجله‌یِ نگاهِ نو، تهران، شماره‌یِ ٩٦ ، زمستانِ ١٣٩١، نشر شده است.]


آقای آشوری، اگر تیتر مصاحبه‌اي با شما "گفتمان با داریوش آشوری" باشد، چه واکنشي نشان می‌دهید؟ فکر می‌کنید چقدر شیک و مدرن است، و یا از به کار بردن لغت "گفتمان" به جای مصاحبه یا گفت‌-و-گو خنده‌تان می‌گیرد؟

داریوش آشوری: دوستِ ارجمند، عمرِ دراز در جوارِ همه بدی‌های‌اش، به قولِ برخی از عوام،  دستِ کم یک «حُسنِ خوبی» هم دارد. و آن این که، به‌تجربه می‌دانید که ناسنجیده حرف زدن و نابه‌جا به کار بردنِ واژه‌ها، به‌ویژه در خاورِ میانه، امري عادی ست و در برابرِ آن نباید یکّه خورد. بلکه، در برخورد با چنان «گفتمان»اي با خون‌سردی باید گفت که «ببخشید، بنده مصاحبه می‌کنم، اما گفتمان نه!» 

چنان که می‌دانید، در «خاورمیانه» به کار بردنِ همه‌گونه اسلحه و تَـَرَکانه (موادِ انفجاری) آموزش داده می‌شود، اما چه گونه خواندن و فهمیدن و سخن گفتن نه. در حقیقت، در این منطقه از جهان واژه‌ها هم به صورتِ تـَرَکانه به کار برده می‌شوند. تروریسمِ زبانی هم، در جوارِ انواعِ دیگرِ تروریسم‌، از جمله هنرهایي ست که در این بخش از جهان بیش از همه‌جا پرورش داده می‌شود. تنها چاره برایِ جان به در بردن از آن همین خون‌سردی ست که عرض کردم.

ادامه‌ی «گفتمان با داریوش آشوری درباره‌یِ گفتمان»

چهارشنبه ۱ آذر ۹۱ :: November 21, 2012

نکته‌هایي در باره‌یِ زبان، ترجمه، و فهمِ متن

مقاله‌اي که در پاسخِ به خرده‌گیری‌هایِ سید جوادِ طباطبایی بر ترجمه‌یِ من از شهریارِ ماکیاوللی منتشر شد (مهرنامه، شماره‌ی ۱۴، مرداد ۱۳۹۰)، گویا چنان ضربه‌یِ سنگینی بر او بوده که، به گواهیِ سایتِ «قدیم و جدید»-- جایگاهِ نشرِ مقاله‌ها و درس‌گفتارهایِ او-- سبب شده که شش ماه (از بهمن ۱۳۹۰ تا تیرِ ۱۳۹۱) وقت صرفِ نوشتنِ ده مقاله در «نقدِ» ترجمه‌ی من کند  و، چنان که در مهرنامه آمده، «رساله‌اي صد صفحه‌ای» برایِ انتقام از آن بپردازد. برایِ دلجویی از وی، نشرِ بخشِ یکمِ این رساله به ستایش‌نامه‌اي بالابلند در بابِ جایگاهِ علمی و «آکادمیسینیِ» آقای طباطبایی آراسته است. و در آن، برایِ نمایاندنِ عظمتِ شأنِ وجودیِ ایشان در عالمِ امکان، از همزمانیِ دو رویدادِ بزرگِ تاریخی یاد کرده اند: یکي شبِ تولدِ وی (آبان ۱۳۲۴)، در شهرِ تبریز، و دیگر اشغالِ آن شهر به دستِ نیروهایِ شوروی در همان شب. در این باب نکته‌ این است که، نمی‌دانیم چرا نیروهایِ شوروی، بدونِ در نظر داشتنِ ضرورتِ همزمانیِ این دو رویدادِ بزرگِ تاریخی، شتاب کرده اند و چهار سال جلوتر، در شهریورِ ۱۳۲۰، به آذربایجان و تبریز سرازیر شده اند! شک نیست که، بدون آن تقارنِ تاریخی هم آقای طباطبایی در زمینه‌یِ فلسفه‌ی سیاسی، در سطحِ ایران، شایسته‌یِ جایگاهِ «آکادمیسینی» هست.

ادامه‌ی «نکته‌هایي در باره‌یِ زبان، ترجمه، و فهمِ متن»

شنبه ۱۲ فروردین ۹۱ :: March 31, 2012

دو پیام‌آورِ جهانِ مدرن: ماکیاوللی و تامس مور (ویراستِ سوّم)

سده‌یِ شانزدهم روزگارِ شگرفي ست که در آن چیزي به نام اروپا و تمدنِ اروپایی با قدرت و شکوهي بی‌مانند از دلِ جهانِ قرونِ وسطایی زاده می‌شود. نیروهایي که از سده‌یِ دوازدهم رفته-رفته بر هم انباشته شده و از سده‌یِ چهاردهم با رنسانسِ ایتالیا سخت فشرده‌تر شده بودند، در این سده نیرویِ زایایِ خود را از سویي در شکافتنِ سینه‌یِ اقیانوس‌ها به دستِ دریانوردانِ بی‌باک و ماجراجو برایِ یافتنِ «سرزمین‌هایِ ناشناخته» نمایان می‌کرد و، از سویِ دیگر، در جنب-و-جوشِ شگرفِ نقاشان در هنرآوری با شگردهایِ تازه‌یِ نمایشِ چشم‌انداز، و نیز فهمِ نویافته‌یِ علمی بر بنیادِ مشاهده و تجربه و ذهنِ کنجکاو در پیِ هر گونه کشف و اختراع. در این دوران بود که اروپا این نام را به خود گرفت و به «اروپایی بودنِ» خود در برابرِ دیگر تمدن‌ها و فرهنگ‌هایِ بشری آگاه شد. اروپاییان در مقامِ کاشفانِ خطرپیشه کره‌یِ زمین را در دریا و خشکی پیمودند. پیشاهنگیِ ماجراجویانِ اروپایی در شکافتنِ سینه‌یِ اقیانوس‌ها و پیمودنِ قاره‌هایِ دیگر و دست‌اندازی‌هایِ استعمارگرانه سببِ «کشفِ» دیگر فرهنگ‌ها و تمدن‌ها شد، و از آن جا هشیاری به خود و تاریخ و فرهنگِ «اروپاییِ» خود و احساسِ برتری و سرفرازی از آن. و در این پهنه‌یِ تازه‌یِ جنگِ قدرت بود که دولت-ملت‌هایِ نوخاسته‌یِ اروپایی، بریتانیا و فرانسه و هلند و اسپانیا و پرتقال، بر سرِ سروری بر اقیانوس‌ها و سرزمین‌هایِ نویافته به رقابت و ستیز برخاستند. همچنین، در همین دوران بود که مشاهده‌گری‌هایِ جهانگردانه در باره‌یِ شگفتی‌هایِ زندگانی‌ها و فرهنگ‌هایِ بشری در این سو و آن سویِ عالم و همسنجیِ آن‌ها زمینه‌یِ پیدایش و پرورشِ علومِ انسانی را نیز فراهم ‌کرد.

ادامه‌ی «دو پیام‌آورِ جهانِ مدرن: ماکیاوللی و تامس مور (ویراستِ سوّم)»

دوشنبه ۱۴ شهریور ۹۰ :: September 5, 2011

گفتگو با مجله شهروند امروز


Shahrvand       

گفتگو با داریوش آشوری

سروش دباغ

این مصاحبه در مجله‌ی شهروندِ امروز، شماره‌ی ۹، شهریور ١۳۹٠ منتشر شده است

اگر بخواهیم به اجمال  از تطور روشنفکری ایرانی صحبت کنیم به نظر می رسد که تامل در تحول فکری آقای داریوش شایگان بتواند نقطه شروع خوبی باشد. ایشان در کتاب «آسیا در برابر غرب» که گویا تحت تاثیر کربن و فردید بودند سخنانی را در خصوص غرب مطرح کردند که بعدها به مرور تطور پیدا کرد و به کتابهایی همچون «انقلاب مذهبی چیست» و« نگاه شکسته» و «اسکیزوفرنی فرهنگی» و درنهایت به «افسون زدگی جدید» رسید. از یک نگاه غرب ستیزانه که تبدیل به یک دگم در زمانی شد تا نگاهی متکثر و پلورال که در افسون زدگی جدید می بینیم به نوعی سرنوشت روشنفکری ایرانی بوده است. این تطور و تحول را شما چگونه تحلیل می کنید؟


من با آقای شایگان از اوایل دهه چهل، که ایشان از اروپا به ایران آمد، آشنا شدم و میانمان روابط دوستانه و خانوادگی برقرار شد. با آشنایی نزدیکی که با ایشان و همچنین با فردید داشته ام  می‌توانم بگویم که شایگان زیرِ نفوذِ فکری فردید نبود، بلکه هردو، در اصل، از یک سرچشمه‌ی فکری آب خورده اند که هانری کربن و گرایشِ او به تشیّع و تصوف در اندیشه‌ی اسلامی و ایرانی باشد. فردید در ایران در نیمه‌ی دهه‌ی ١۳۲٠ با کربن آشنا شد و از گرایشِ فکری او تأثیر پذیرفت، اگرچه هرگز اقرار نکرد. در حقیقت، می‌توان گفت که بیزاری کربن از دنیای مدرن و شیدایی او برای اندیشه‌ی دینی و عرفانیِ مسیحی و اسلامی قرونِ وسطا سرچشمه‌ی اصلیِ پیدایشِ ایده‌ی «غربزدگی» نزدِ فردید و ایده‌های شایگان در «آسیا در برابرِ غرب» است. شایگان در اروپا با اندیشه‌های ایران‌شناسانِ فرانسویِ ستایشگرِ فرهنگِ ایرانی آشنا شد. این نکته‌ای ست که او در درامدِ کتابِ روحِ ایران (L’âme de l’Iran) نوشته است. این مجموعه‌ی مقاله‌ای ست از آن ایران‌شناسان که حدود شصت سال پیش، تا آن جا که به خاطر دارم، به همتِ پرویز خانلری منتشر شده بود و بیست و اندی سال پیش به همتِ شایگان، و با درامدی از او، بار دیگر در پاریس از نو چاپ شد.

 

ادامه‌ی «گفتگو با مجله شهروند امروز»

سه شنبه ۲۵ مرداد ۹۰ :: August 16, 2011

اندر فوایدِ «لغت‌بازی»


این مقاله در شماره‌ی مرداد ماهِ مجله‌ی مهرنامه در تهران منتشر شده است. 


آقای سید جواد طباطبایی با پُرکاری و بیرون دادنِ چندین کتاب لقبِ «فیلسوفِ سیاسی» را در عالمِ قلم و اندیشه در زبانِ فارسی از آنِ خود کرده و در مطبوعات نامي یافته است. نام‌آوری، البته، حقِ هر کسي ست که در عالمِ علم و ادب و هنر و سیاست و جز آن‌ها کاري نمایان می‌کند. اما جایِ افسوس است که بخشِ عمده‌ی نام‌آوریِ ایشان نه به خاطرِ اندیشه‌گریِ والا و هنرِ نویسندگی، بلکه به سببِ جنجال‌برانگیزی با تاخت-و-تازي ست که در قلمروِ اندیشه‌یِ سیاسی و فلسفه به اهلِ قلم در زبانِ فارسی می‌کند و زنده و مرده را بی‌نصیب نمی‌گذارد. چنان که از این تاخت-و-تازها برمی‌آید، به نظرِ ایشان همه بی‌سواد و نفهم اند و گویی ناگهان آسمان شکافته شده و یک اندیشه‌گرِ بی‌بدیل به میدانِ ظلماتِ عالمِ جهل و بی‌سوادیِ ما پرتاب شده تا با نورافشانیِ علمی و فلسفیِ خود— و البته، مالیدنِ پوزه‌یِ همه‌ به خاک— جهانِ ما را از تاریکیِ جهل برهاند!


ادامه‌ی «اندر فوایدِ «لغت‌بازی»»

پنجشنبه ۶ مرداد ۹۰ :: July 28, 2011

سکولاریسمِ خزنده

سکولاریسمِ خزنده


این مقاله‌، که نسخه‌یِ عکسیِ آن را می‌بینید، در نشریه‌یِ زیر منتشر شده است

Comparative Studies of South Asia, Africa an the Middle East, Duke University Press,Volume 31, Number 1, 2011.

و از جمله مقاله‌هایِ عرضه شده در کنفرانسی ست با عنوانِ «پس‌نشستِ سکولاریسم» ، که در ماهِ می 2009 در دانشگاهِ یورک، در شهرِ تورنتویِ کانادا، به همّتِ سعیدِ رهنما  و هایده‌یِ مغیثی، از استادانِ آن دانشگاه، برگزار شد. من نیز از دعوت شدگان بودم.


ادامه‌ی «سکولاریسمِ خزنده»

سه شنبه ۷ تیر ۹۰ :: June 28, 2011

پی‌جوییِ معنا و ریشه‌یِ چند لغت در شاه‌نامه - ۷

بحثي که در باره‌یِ دو ترکیبِ «اخته‌زهار» و «هخته‌زهار» در شاه‌نامه در وبلاگِ جستار در شش بخش پی‌گیری شد، در اصل دنباله‌یِ یک پیشامد بود. پیشامد چنین بود که میانِ چند تن از ایرانیانِ اهلِ وبلاگ‌نویسی در باره‌یِ برابرنهادِ فارسیِ واژه‌یِ asexual گفت-و-گویي درگرفته بود و، چنان که در بخشِ یکمِ این پژوهش یاد کرده ام، به سراغِ من هم آمده بودند و نظر خواسته بودند. با آن که در فرهنگِ علومِ انسانی برایِ آن برابرنهاده‌اي گذاشته ام، باز بحث‌هایِ ایشان میانِ خود کنجکاویِ مرا برانگیخت که آن را پیگیری کنم. اشاره‌اي که در آن بحث‌ها در وبلاگِ پرگار به واژه‌یِ «زهار» و کاربردِ آن در شاه‌نامه شده بود سبب شد که نظري به معناها و شاهدهایِ این واژه در  لغت‌نامه‌یِ دهخدا بیندازم.  نکته‌اي که آن جا برایِ ذهن من پرسش‌انگیز شد برخورد با دو واژه‌یِ اخته‌زهار و هخته‌زهار بود که هر دو به صورتِ شاهدي برای ضبطي دوگانه از یک بیت در نسخه‌هایِ گوناگونِ شاه‌نامه در لغت‌نامه نقل شده بود. و هر دو همچون صفتي ستایش‌آمیز هم برایِ اسب هم برای شیر. معنای اخته شده یا خایه‌کشیده که برایِ این دو واژه داده بودند در ذهنِ من شکّي برانگیخت. زیرا اخته کردنِ اسب کاري ست که با آن آشنا هستیم و حکمت‌اش را هم می‌دانیم. اما اخته کردنِ شیر چه معنا دارد؟ «شیرانِ اخته‌زهار» یا «هخته‌زهار» چه معنایي می‌تواند داشته باشد؟ از این جا رفته‌-رفته سلسله‌اي از شک‌ها و پرسش‌ها پیش آمد. از جمله این که، صورتِ اصلیِ این دو ترکیب در کهن‌ترین نسخه‌هایِ شاه‌نامه چه بوده است؟ رابطه‌یِ «هخته» و «اخته» چی‌ست؟ آیا اخته هم صورتي از هخته است به همان معنایِ آشنا؟ و اگر معنایِ آشنایِ آن را، در آن دو ترکیب، در موردِ اسب بپذیریم، در موردِ شیر چه می‌توان گفت؟ آیا زهار هم در روزگارِ فردوسی به همین معنایِ آشنایِ امروزین بوده است؟ آیا از راهِ ریشه‌شناسیِ این واژه در زبان‌هایِ ایرانی و، فراتر از آن، در زبان‌هایِ هند-و-اروپایی به نتیجه‌یِ روشني در باره‌یِ معنایِ آن می‌توان رسید؟ و نکته‌یِ اساسی‌تري که مسأله را دشوار‌تر می‌کرد این بود که در شاه‌نامه همواره سخن از اسبِ جنگی ست یا، به عبارتِ خودِ او، «اسبِ نبرد». آیا اسبِ پرورده برایِ جنگ را هم اخته می‌کرده اند؟ و اگر، بنا به قرینه‌هایي که در شاه‌نامه آمده است، ثابت شود که نمی‌کرده اند، صورتِ درستِ کهنِ این دو ترکیب کدام است و معنایِ درستِ آن کدام؟ 

با دنبال کردنِ این پرسش‌ها سرانجام به این نتیجه رسیدم که با روشِ «حدس و ابطالگری» (conjecture and refutation) راهِ این جویندگی را دنبال کنم. اما این کاري نبود که از یک تن برآید. باری، این پرسش‌ها را در بخشِ یکمِ این سلسله مقاله‌ها منتشر کردم و به دنبالِ آن از دانشورانِ شاه‌نامه‌شناس، اهلِ زبان‌شناسیِ تاریخی و گویش‌شناسیِ زبان‌هایِ ایرانی دعوت کردم که در این پژوهشِ علمی شرکت کنند. نکته‌یِ دیگر که سپس به نظر-ام رسید این بود که این مسأله‌اي نیست که تنها ادبیات‌شناسان و زباندانان و زبان‌شناسان بتوانند پاسخِ نهایی به آن دهند، بلکه، ورایِ این گونه پژوهش‌ها، مسأله یک جنبه‌یِ ویژه‌یِ کارشناسانه نیز دارد که در آن باب نظرخواهی از اسب‌شناسان نیز ضروری ست. از این‌رو این نکته را با عنوانِ «پی‌جوییِ اسب‌شناختی» در بخشِ دوم طرح کردم و گفتم که نظرِ کارشناسانه در بابِ رفتارشناسیِ اسبِ اخته کرده و اخته نکرده و اسب‌شناسیِ حرفه‌ای در شاه‌نامه‌ می‌تواند این بحث را به نتیجه‌یِ روشن برساند. انتشارِ چهار بخش از این سلسله مقاله‌هایِ ششگانه در مجله‌یِ نقد و بررسیِ کتاب (۱)  در تهران یک دانشورِ اسب‌شناس و آشنا به اسب‌شناسیِ شاه‌نامه‌ای را برانگیخت که با درامدن در این بحث و نشرِ مقاله‌ای در همان مجله (شماره‌یِ ۳٠، پاییز ١۳٨۹)، با کامل کردنِ پرس-و-جوهایِ متن‌شناختی و واژه‌شناختی، این پژوهشِ جمعی را به نتیجه‌یِ روشنِ نهایی برساند. این مقاله، به قلمِ آقایِ بهرامِ بیانی، بحثِ فراگیر و دقیقي ست در باره‌یِ وصف‌هایِ فردوسی از ویژگی‌هایِ اندام‌ها و رفتارِ اسب‌هایِ جنگی که روشنگرِ پرسشِ اصلی در این سلسله پژوهش است. با سپاسگزاری از یاوریِ ایشان، به همه‌یِ پژوهندگانِ شاه‌نامه سفارش می‌کنم که این مقاله‌ را بخوانند که برایِ فهمِ بهتر آن کتاب و همچنین ویراستاریِ آن، آن جا که سخن از اسب می‌رود ارزش و اهمیّتِ ویژه دارد. 

برایِ کامل کردنِ این سلسله مقاله‌ها فشرده‌‌یِ ویراسته‌اي از آن بخش از مقاله‌یِ ایشان را که به پژوهشِ ما در باره‌یِ اخته‌زهار/هخته‌زهار مربوط می‌شود، به دنبال می‌آورم: 

 اسب شناسی در شاهنامه دارای روش و انسجامِ منطقِ تجربی است. اگر با اسب آشنا باشیم-- آنچنان که نظامیان و جنگاورانِ سوار در گذشته بودند-- کلمه‌ها یا ترکیب‌هایي مانند «سیه‌خایه»، «هخته‌زهار»، «گشاده‌زنخ»، «زنخ‌گِرد»، و «دست‌کَش» که فردوسی درباره‌یِ اسب آورده معنای روشن پیدا می¬کند.

خایه‌یِ اسب در اسب شناسی حائز کمال اهمیت است. سیه خایه به اسبي گفته می¬شود که خایه¬های‌اش طبیعی، کوچک، یک‌اندازه و جمع باشد و پوستِ آن سیاه و صاف، بدون چروک و لک-و-پیس، کشیده به سمت بالا. اگر خایه‌یِ اسب جمع نباشد، یعنی آویزان باشد، در حرکت، بخصوص در سرعت و در پیچ-و-خم، پاهای‌اش به خایه¬های‌اش می‌ساید و درد ناشی از آن آهنگ حرکت اسب را به هم می زند. چنین وضعي به‌ویژه در میدانِ جنگ ضعفي جدّی و حیاتی ست. در تاخت-و-تاز خایه¬ها باید به سمتِ بدن کشیده و جمع ¬شوند. اسب‌هایِ جنگی چنین اند، شیر یا پلنگِ حمله‌ور هم همچنین. خایه‌یِ گربه¬سانان اصولاً جمع است و هنگام حمله و شکار جمع¬تر و به سمت بدن کشیده¬تر می¬شود. چنان که فردوسی می گوید:

سواران چو شیرانِ هخته‌زهار
که باشند پُرخشم روز شکار

اسب اخته یا اسبي که خایه¬های‌اش را کشیده باشند آرام و فرمانبر و بی¬صدا می‌شود. شیهه نمی‌کشد، به اسبانِ دیگر پرخاش نمی‌کند، و حمله¬ور نیست. هیچ جنگاوری با اسبِ اخته به میدان نبرد نمی¬رفت، زیرا در جنگ¬هایِ پهلوانی و ستیز-و-آویز اسب می‌باید با تمام توان‌، با دلاوری یاورِ سوار باشد. اما در میدان‌هایي که چنین چیزي در میان نیست، اسبِ اخته درخورتر است. مثل مسابقه‌یِ پرش با اسب، یا استفاده از اسب برای سواره نظام در جنگ¬هایي که اسلحه‌یِ دورزن در آنها به کار می‌رود.

نشانه‌های فراوان در شا‌ه‌نامه حکایت از آن دارد که اسبِ میدانِ جنگ هرگز اخته نبوده است. به شاه‌نامه نگاه می¬کنیم: بیژن بر آن است که به جنگ «بلاشانِ ترک» برود. بلاشان در شکارگاه آهویی شکار کرده و مشغول خوردن کباب است و اسب‌اش مشغول چرا. اسبِ بلاشان که از دور اسبِ بیژن را می¬بیند، به خروش می¬آید و شیهه می¬کشد و می¬رمد. بلاشان درمی‌یابد که سواری به او نزدیک می¬شود. بر می¬خیزد و آماده‌یِ کارزار می¬شود. اسب اخته هرگز اینچنین رفتار نمی¬کند.
بـلاشـان یکـی آهـو افـکـنده بـود
کبـاب‌اش بر آتـش پراگـنده بود

همی‌خورد و اسب‌اش چران و چمان 
بلاشان نشسته، به بازو کمان

چون اسب‌اش ز دور اسب بیژن بدید
خـروشی برآورد و اندر رمـید

یا در داستان «فرود سیاوخش» وقتی فردوسی میدانِ جنگ را توصیف می¬کند یکی از ویژگی‌هایِ آن به گوش رسیدنِ آوای اسبان است. در میدان جنگ اسب‌ها فضا را به‌خوبی حس می¬کنند و واکنش نشان می-دهند و در جنب و جوش اند.

از آوایِ اسبان و گـَردِ سپاه
شده قیرگون رویِ خورشید و ماه

اسب جنگی را اخته نمی¬کرده¬اند. پس «هخته‌زهار» به معنی خایه کشیده نیست بلکه اسبي ست که خایه‌های‌اش به سمت بدن برکشیده باشد.

درس‌هایي آموختنی از این پژوهش
این پژوهشِ کوچکِ پیشامدی در باره‌یِ دو واژه در متنِ شاه‌نامه، شش سال به درازا کشید، و چند دانشورِ صاحب‌نظر در آن شرکت کردند و آن را غنا بخشیدند و به سرانجام رساندند. پی‌گیریِ این بحث به عنوانِ یک پژوهشِ علمی در زمینه‌یِ متن‌شناسی و واژه‌شناسی برایِ من نکته‌هایِ آموزنده‌یِ پرارزشي در بر داشت که از آن‌ها یاد می‌کنم، شاید که برایِ دیگران، به‌ویژه دانشجویان، هم آموزنده باشد. نخستین نکته برخوردِ شک‌آورانه‌ و سنجشگرانه با متن است و آسان نگذشتن از کنارِ مسأله. در این روند، که هدفِ آن یاوری به ویرایشِ یک متنِ کهن است، همچنان با مسأله‌یِ رفتارِ دیرینه‌یِ نسخه‌نویسانِ رو به رو ایم. چنان که می‌دانیم، ایشان هر جا به واژه‌اي یا عبارتي در نسخه‌یِ اصل برمی‌خوردند که به دلیلِ کهنیِ متن برایِ ایشان فهم‌پذیر نبود، آن را به‌سادگی به واژه یا عبارتي آشنا تبدیل می‌کردند. چنان که در این مورد دیدیم، «هخته‌زهار» را در رونویس‌هایِ جدیدتر به «اخته‌زهار» تبدیل کرده اند و معنایِ «خایه‌کشیده» به آن داده اند، بی آن که از نظرِ سازگاریِ این معنا با متنِ شاه‌نامه هرگز پرسشي برایِ ایشان پیش آید. گذشته از مسأله‌یِ اسبانِ جنگی در شاه‌نامه، هنگامي که هخته‌زهار همچون صفتي برایِ شیر نیز به کار می‌رود، آن را نیز اخته‌زهار می‌کنند و به همان معنا می‌گیرند بی ‌آن که  از خود بپرسند که شیرِ اخته شده یعنی چه؟ و یکي از ایشان که گویا به این مشکلِ ‌معناییِ آگاه می‌شود، در نسخه‌اي که در اختیارِ یکي از ویراستارانِ شاه‌نامه، ژول مول، بوده است، آن را به «گشته‌نهار» تبدیل می‌کند، که واژه‌اي ست جعلی و گویا به معنایِ گرسنه به کار برده است. امّا شگفت آن است که این دستکاری و معناتراشیِ ناشیانه در ذهنِ دانشورانِ شاه‌نامه‌شناسِ امروزین نیز، که با روش‌هایِ مدرنِ متن‌شناسی و ویرایشِ متن به این اثر پرداخته اند، پرسشي برنمی‌انگیزد و همگی، چنان که دیدیم، بر همان معنا پافشاری می‌کنند.

البته، با کوشش‌هایي که ویراستارانِ فرنگی و ایرانی با هم‌سنجیِ نسخه‌هایِ کهن در این صد ساله کرده اند، در جهتِ پیرایشِ این متنِ هزارساله از دستکاری‌هایِ نسخه‌نویسان و نزدیک شدن به نسخه‌یِ اصل گام‌هایِ بلندي برداشته شده است. اگرچه فاصله‌یِ سه-چهار قرنه‌اي که کهن‌ترین دست‌نویس‌هایِ شاه‌نامه نسبت به نسخه‌یِ اصل به قلمِ فردوسی دارند، هرگز اجازه نمی‌دهد که امیدِ آن را داشته باشیم که از راهِ وارسیِ نقدگرانه‌یِ نسخه‌ها سرانجام به آن نسخه‌یِ اصل برسیم. اما کوششِ علمیِ امروزین بر آن است که تا جای ممکن به آن نزدیک شود. از جمله، در همین مورد، برایِ نمونه، می‌توان گفت که با کوششِ استاد خالقی توانسته ایم به این برسیم که «اخته‌زهار» در نسخه‌هایِ قدیم صورتِ دستکاری شده‌یِ «هخته‌زهار» در نسخه‌هایِ کهن‌تر است. اما مشکلِ معنایي بر جا ست و معنایِ اخته شده و خایه‌کشیده که از «اخته‌زهار» می‌فهمیدند، همچنان بر دوشِ «هخته‌زهار» سنگینی می‌کند. اگر کهن‌ترین دستنویس‌ها به ما می‌گویند که فردوسی اسب و شیر هر دو را  «هخته‌زهار» وصف کرده، پس نادرست است که هخته‌یِ فارسی و اخته‌یِ ترکی را به یک معنا بگیریم. 

نکته‌اي که از این پی‌جویی برمی‌آید آن است که همسنجیِ نقدگرانه‌یِ دست‌نویس‌ها برایِ رسیدن به اصیل‌ترین نسخه‌یِ ممکن بسنده نیست. بلکه اصلِ راهنمایِ دیگر برایِ ویرایشِ متن،چنان که پیش از این گفته ام، توجّه به منطقِ متن است. و این نکته‌اي ست که در موردِ ویرایشِ هر متنِ کهنِ دیگر نیز می‌باید در کار باشد. در این نمونه، منطقِ متن به ما می‌گوید که در یک متنِ حماسی که سراسر ستایشِ نرینگی ست، اخته شدگی چه گونه می‌تواند صفتي ستوده برایِ اسب باشد؟ و آنگاه، چه گونه این صفت می‌تواند برایِ شیر هم به کار رود؟ نکند «زهار» در اصل معنایي جز زیرِ شکم یا خایه داشته باشد؟ برایِ پاسخگویی به این پرسش، بر اساسِ بیت‌هایِ شاه‌نامه حدس‌هایِ گوناگون دنبال شد و از جمله آقایِ حیدریِ ملایری با پیگیری ریشه‌شناسیِ این واژه را در زبان‌هایِ ایرانی و هند-و-اروپایی دنبال کردند. با ورودِ آقایِ ابوالفضلِ خطیبی این  پی‌جوییِ به بحثِ جانداري بدل شد که چه‌بسا تاکنون به این صورت در میانِ دانشورانِ ایرانیِ پیشینه نداشته باشد. اگرچه پی‌جوییِ ریشه‌شناختی به نتیجه‌یِ روشنِ باورپذیر نرسید، اما از نظرِ تاریخی در روشن کردنِ معنایِ زهار گامِ بلندي برداشته شد.

سرانجام دعوتي که از اسب‌شناسان برایِ ورود به این بحث کرده بودیم با ورودِ آقای بیانی به نتیجه رسید و می‌توانیم گفت که این رای‌زنیِ جمعی نمونه‌یِ خوبِ کامیابي از پژوهشِ علمی از کار درآمد که می‌تواند مُدلي برایِ این گونه کارها باشد.

(۱)  بخشِ دوّم و سوّمِ آن در شماره‌‌هایِ ۲۳ و ۲۴ (تابستان و پاییزِ ١۳٨۷)، بخشِ چهارم در شماره‌یِ ۲۵ (بهار ١۳٨٨)، بخشِ ششمِ (به جایِ بخشِ پنجم) در شماره‌یِ ۲۹ (بهار ۱۳٨۹) آمده است. به این ترتیب، بخشِ یکم و پنجمِ آن در این نشریه نیانده است. تمامیِ شش بخش را در همين وبلاگ می‌توانید بیابید.

مرتبط: 
پی‌جوییِ معنا و ریشه‌یِ چند لغت در شاه‌نامه - ۱
پی‌جوییِ معنا و ریشه‌یِ چند لغت در شاه‌نامه - ۲
پی‌جوییِ معنا و ریشه‌یِ چند لغت در شاه‌نامه - ۳
پی‌جوییِ معنا و ریشه‌یِ چند لغت در شاه‌نامه - ۴

چهارشنبه ۳۱ فروردین ۹۰ :: April 20, 2011

کوته‌بینی و بلنداندیشی در عالمِ هندسی و عالمِ جان




سیري در پختستان 

پَختِستان
ادوین ابوت Edwin Abbott ، ترجمه‌ی منوچهر انور
نشرِ کارنامه، تهران ۱۳٨٨

آن جزیره‌یِ دراز و باریک در نزدیکیِ کرانه‌هایِ غربیِ قاره‌ی اروپا، که بریتانیای کبیر نام دارد، در پنج قرنِ اخیر از تاریخِ جهان در زندگانیِ نوعِ بشر نقشِ دگرگون کننده‌یِ شگفتي داشته، آن‌چنان که هیچ ملّتِ دیگري نداشته است. زیرا زادگاه و پرورشگاهِ انقلابِ علمی و صنعتی و بنیادی‌ترین ایده‌هایي بوده است که جهانِ مدرن را با همه‌یِ خواسته‌ها و ادعا‌ها و آرمان‌‌ها و آرزوهای‌اش پایه‌گذاری کرده اند. بنیادی‌ترین وجهِ این انقلاب در عالمِ نظر، در عالمِ هستی‌شناسی و جهان‌بینی، انسان‌باوری (humanism) و عقل‌باوری (rationalism) در قالبِ تجربه‌باوری (empiricism) ست. 

با چرخشِ چشم‌اندازِ هستی از افقِ یزدان‌شناسی (theology) به افقِ انسان‌باوری، جهاني که تا آن زمان در چنگالِ قهر یا در پناهِ رحمتِ الاهی انگاشته می‌شد، از این نسبت و رابطه آزاد شد. آنگاه، از درونِ چنین جهاني انساني سر بر آورد که خود را، در جایگاهِ فرد، رها از همه‌یِ بندهایي دانست که اقتدارِ الاهی یا «نمایندگانِ» آن بر رویِ زمین بر خِرد و اراده‌یِ او می‌گذاشتند. انسانِ مدرنِ برآمده از دلِ این آگاهیِ نو خویشتن را صاحبِ اراده‌اي آزاد دانست که از خِردي خودبنیاد و توانایِ شناساییِ همه‌چیز ‌جهت و نیرو می‌گرفت. خود را «سوژه‌«اي خردورز انگاشت که می‌تواند همه‌چیز راهمچون «اُبژه‌«یِ شناسایی زیرِ نظر بگیرد و با آزمایش، بر بنیادِ سنجه‌هایِ منطقی و روشمندی، از چند-و-چونِ آن پرسش کند و در قالبِ علم بریزد؛ علمي که انسانِ پیشین، در اسارتِ «جهل»، از آن بهره‌مند نبود. یافت‌پذیری (positivity) و آزمون‌پذیری بنیادِ هستی‌شناسیِ این جهانِ نویِ انسان‌باور بود. و از جمله اُبژه‌هایِ شناساییِ وی، همچون چیزي یافت‌پذیر در میانِ چیزهایِ جهان، خودِ وی بود، هم در جایگاهِ فرد و هم در جایگاهِ جمع. یکي از اُبژه‌هایِ شناسایی نیز خودِ همین قوّ‌ه‌ی شناسایی بود، یعنی عقل، و چند-و-چون و دامنه و شرایطِ امکانِ دستیابیِ آن به «واقعیّت»، که فلسفه به آن می‌پرداخت. بشر نورافکنِ شناسایی را در میانِ چیزهای یافت‌پذیر به سویِ خود نیز گرداند تا بداند که این شناسنده چی‌ست یا کی‌ست و داعیه‌ها‌یِ شناساییِ او تا کجا ارزمند است.

این «انسانِ طرازِ نوین»، به‌اصطلاحِ کمونیست‌هایِ قدیم، با تکیه بر خردِ شناسا و اراده‌یِ آزادِ خود، با دست‌یازی به همه‌سو با علم و فن‌شناسیِ خود، غوغایِ شگفتي در جهان افکند که هرچه پیش‌تر آمد دامنه‌دارتر و شتابناک‌تر شد، تا به جایی که شاهدِ پنجه انداختنِ آن بر سراسرِ کره‌یِ زمین در روزگارِ خود هستیم. این انسان، همچنین، در مقامِ انسانِ متمدّنِ دانایِ شناسا، حسابِ خود را از همه جهت از حسابِ انسان‌هایِ جهان‌هایِ جز-خود و پیش از خود، از انسانِ «ابتدایی»، انسانِ «قرونِ وسطایی»، انسانِ «بَربَر»، انسانِ «وحشی» جدا کرد. در نتیجه، با در هم ریختنِ نظامِ «قرونِ وسطایی» در عالمِ خود، با خالی کردنِ زیرِ پایِ جهان‌بینی و ارزش‌هایِ عالمِ قرونِ وسطایی، پیش از همه جهانِ بریتانیاییِ خود را، که پیشتازِ این جنبش بود، در تب-و-تابي سخت انداخت. رنسانسِ ایتالیا با بازگشت به فرهنگ و هنرِ یونان و روم فرهنگِ اروپایِ مسیحی را بحران‌زده کرد و افقِ نگرشِ علمیِ مدرن را به رویِ انسان گشود. دریانوردان و پویندگانِ جهانجویِ اروپایی با دلاوریِ بی‌نهایت سینه‌یِ اقیانوس‌ها را در پیِ کشفِ «سرزمین‌هایِ ناشناخته» شکافتند. قاره‌یِ امریکا را یافتند و سراسرِ آب‌ها و خشکی‌هایِ زمین را درنوردیدند و جزء به جزء‌شان را در نقشه‌هایِ خود با دقتِ ریاضی ثبت کردند. از دلِ کوششِ بی‌امانِ بورژوازیِ فرادستی یافته بر مِهان‌سالاریِ )آریستوکراسی( قرونِ وسطایی جهانِ سرمایه‌داریِ صنعتی با شور و زورِ بی‌نهایت زاده شد. 

سده‌هایِ شانزدهم و هفدهم در اروپایِ غربی روزگارِ انفجارِ دنیایِ کهن و زاده شدنِ دنیایِ نو از دلِ آن است. در این روند است که امپراتوری‌هایِ استعمارگرِ اروپایِ غربی پدید می‌آیند و بر سرِ دست‌اندازیِ هرچه بیش‌تر بر کره‌یِ زمین به رقابت و ستیز برمی‌خیزند. پادشاهیِ بریتانیا، در مقامِ بزرگترین امپراتوریِ جهان، در این دوران سربر‌آورد و بخشِ بزرگی از کره‌یِ زمین را در چنگِ قدرتِ خود گرفت. ستادِ این امپراتوری، یعنی همان جزیره، کانونِ بزرگترین انقلابِ تاریخِ بشر، یعنی انقلابِ علمی و صنعتی، شد. این انقلاب، با گره زدنِ علمِ نظری به صنعت، تمامیِ شکلِ زندگانیِ انسان را بر رویِ کره‌یِ زمین زیر-و-زبر کرد و از مُدرنیّتِ نظری، بر بنیادِ علم و فلسفه، به مُدرنگریِ (مدرنیزاسیون) زندگانیِ اقتصادی و سیاسی و اجتماعی روی ‌آورد.

ادامه‌ی «کوته‌بینی و بلنداندیشی در عالمِ هندسی و عالمِ جان»

Powered by
Movable Type 3.34