« گفتمان غربزدگی: طغیان روشنفکری جهان سومی برای بازگشت به «خود» | صفحه‌ی اصلی | غلامحسینِ مصاحب: آموزگارِ روشمندی »

پنجشنبه ۲۳ مهر ۸۸::October 15, 2009

پژواکِ معنايیِ سَبک در کارِ نيچه - پیوندگاهِ فلسفه و ادبیّات

در کتابِ دانشِ شاد (Die fröhliche Wissenschaft) از نيچه پاره‌نوشتارِ  (Fragment)  نامداري هست با عنوانِ “ديوانه” (بخش سوّم، شماره‌یِ ۱۲۵)   که يکي از بنيانی‌ترين مايه‌هایِ انديشه‌يِ فلسفيِ وی، یعنی”خدا مرده است”، را با صحنه‌پردازیِ دراماتيک و طنينِ تراژيکِ نيرومند‌ به نمايش می‌گذارَد. کتابِ دانشِ شاد پيشاهنگِ چنين گفت زرتشت است و يک سال پيش از آن نشر شده است. امّا، در زرتشت است که نيچه، به دنبالِ طرحِ نخستينِ اين ايده در کتابِ پيشين، انديشه‌یِ “خدا مرده است” را تا واپسين پی‌آمدهایِ هستی‌شناسانه، اخلاقی، روان‌شناسانه، و جامعه‌شناسانه‌یِ آن، دنبال می‌کند. بر همين پايه است که طرحِ گذار از انسان به اَبَرانسان را پيش می‌کشد، که رهنمودِ او ست برایِ گريز از تباهی‌زدگیِ “واپسين انسان”، یعنی انسانِ روزگارِ مرگِ خدا و فروپاشيدنِ بنيانِ ارزش‌هایِ جهاني که تا کنون بر بودن ِ خدا تکيه داشت. روزگار ِ واپسین انسان روزگار ِ هيچ‌انگاری (نيهيليسم) است، روزگار ِ بر باد رفتن ِ ارزش‌هایي که با آن‌‌ها انسان، در گذار از طبیعت به جهانِ فرهنگ، انسان شده است. انسان از دیدگاهِ او همین باشنده‌یِ ارزیاب است بر رویِ زمین که همه‌چیز را، بر بنیادِ دستگاه‌هایِ ارزشی (اخلاقیِ) خود، ارزشگذاری می‌کند.

(نسخه‌ی پی‌دی‌اف این جستار را از این‌جا پیاده کنید)

اين جا نمي‌خواهم اين بحث را دنبال کنم، بلکه با آوردنِ ترجمه‌ا‌يِ از آن پاره‌نوشتار به  جنبه‌یِ دیگري از کارِ نیچه می‌خواهم پرداخت، که به وجهِ زبانی و ادبیِ نویسندگیِ او ربط دارد، و آن پژواکِ معنايیِ سبک در نوشته‌هایِ وی و اهميّتِ آگاهی به آن برایِ فهمِ انديشه‌یِ او ست.

ديوانه
نشنيده ايد داستانِ آن ديوانه را که در روشنایِ روز با فانوسِ افروخته به بازارگاه دويد و پيوسته فرياد می‌زد که، “من خدا را مي‌جويم! من خدا را مي‌جويم!”؟ و چون آن جا بسياري گردِ هم ايستاده بودند که خدا را باور نداشتند، سخت خنده برانگيخت. يکی گفت، “مگر رفته و گم شده؟” ديگری گفت، “نکند بچّه بوده و راه‌اش را گم کرده؟ يا رو پنهان کرده؟ يا از ما می‌ترسد؟ يا رفته و کـَشتی گرفته و به دياري ديگر  زده؟” اين گونه ميانِ خود هياهوکنان خنده سر می‌دادند. امّا ديوانه به ميانِ ايشان پريد و خيره‌ـ‌‌خيره در ايشان نگريست و بانگ برآورد که، “ کجا رفته است خدا؟ من شما را می‌گويم: ما او را کشته ايم! شما و من! ما همگی قاتلانِ او ايم . امّا چنين کاری چه گونه از ما سر زد؟ چه شد که توانستيم دريا را سَر کشيم؟ چه کس ما را اسفنجي داد که با آن افق را سراسر فروشوييم؟ هيچ می‌دانستيم چه می‌کنيم آن گاه که اين زمين را از خورشيد‌ـ‌اش جدا می‌کرديم؟ اکنون به کدام سو روان است؟ ما خود به کدام سو روان ايم؟ آيا نه به دور از همه‌یِ خورشيدها؟ همواره درنمی‌غلتيم؟ به پشت، به پهلو، به پيش، به اين سو و به آن سو؟ کجا ديگر فرازي در کار است و فرودي؟ آيا نه چنان است که در يک هيچِِ بی‌پايان سرگشته ايم؟ مگر این دَمِ فضایِ تهي نيست که بر ما می‌دمد؟ سردتر نشده است؟ شب آيا مدام پيش‌تر نمی‌آيد و شب‌تر نمی‌شود؟ مگر نمی‌بايد در روشنایِ روز فانوس افروخت؟ های‌‌ـ‌هویِ گورکنان هيچ به گوش‌ِمان نمی‌رسد، که دارند خدا را به خاک می‌سپارند؟ از آن گـَنديدگیِ خدايانه هنوز هیچ بويي به ما نمی‌رسد؟ – زيرا که خدايان نيز می‌گندند!  خدا مرده است! خدا مرده می‌ماند! این ما ايم که او را کشته ايم! چه گونه خود را آرام خواهيم بخشيد، ما، خون‌ريزترينِ خون‌ريزان؟  قدسی‌ترين و تواناترين چيزي که جهان تاکنون داشت در زيرِ کاردهایِ ما غرقه به خون است– اين خون را که از ما خواهد شست؟ با کدامين آب خود را پاک توانيم کرد؟ کدامين جشنِ گناه‌شويان، کدامين بازیِ مقدّس را می‌بايد [برایِ شستنِ آن گناه] بنياد کنيم؟ چنين کاري آيا ستـُرگ‌تر از آن نيست که ما را درخور باشد؟ ما خود آيا نمی‌بايد خدايان شويم تا درخورِ آن بنماييم؟ کاري از اين کارِستان‌تر نبوده است– و همانا آن که از پیِ ما پا به جهان بگذارد، به سببِ چنين کارِستاني از آنِ تاريخي والاتر خواهد بود؛ والاتر از هر تاريخي که تاکنون بوده است!– اين جا ديوانه خاموش شد و باز در شنوندگان‌اش نگريست. آنان نيز خاموش بودند و شگفت‌زده در وی می‌نگريستند. سرانجام فانوس را بر زمين زد چنان که خُرد و خاموش شد. آنگاه گفت، “بسي زود آمده ام. زمانه هنوز زمانه‌یِ من نيست. اين رويدادِ شگرف هنوز در گشت‌ـ‌وـ‌گذار است و در گردش– و هنوز به گوشِ آدميان نرسيده است. آذرخش و تندر را زماني بايد؛ نورِ ستارگان را زماني بايد؛ کارِستان‌ها را زماني بايد تا ديده و شنيده شوند. اين کارستان هنوز از دورترين ستارگان نيز از ايشان دورتر است– و با اين همه، کار کارِ  ايشان است!”

آورده اند که ديوانه همان روز خود را به گونه‌گون کليساها درانداخت و سرودِ “آرامشِ ابدی خدا را باد” سر داد. چون گريبان‌اش را گرفتند که چه می‌گويد، تا او را بيرون اندازند، در پاسخ چيزي جز اين نگفت که،” آخر اين کليساها چيستند اگر که گورستان و گورخانه‌یِ خدا نيستند؟”


به نظر می‌رسد که نيچه نخستين انديشه‌ورزِ بزرگي باشد که وجهِ بنيادیِ استعاره‌ایِ زبان را شناخته و اهميّتِ سبک و رابطه‌یِ ساختاریِ آن را با معنا بازگفته است. از جمله نشان داده است که در زبانِ فلسفه و بنيادِ به‌ظاهر سفت‌ـ‌وـ‌سختِ مفهومیِ آن، که می‌خواهد معنایِ ناب باشد و بس، تا چه اندازه استعاره (متافور)--‌ که به نظر می‌رسيد تنها از آنِ زبانِ شاعرانه باشد-- نقش بازی مي‌کند. با اين شناخت او توانست مرزِ به‌ظاهر گذرناپذيرِ زبانِ فلسفی و زبانِ شاعرانه را از ميان بردارد و در چنين گفت زرتشت يکسره به زبانِ شاعرانه انديشه‌ورزی کند. زبانِ جدلی‌ـ‌شاعرانه‌یِ نيچه در اندیشه‌ورزیِ فلسفی از تمثيل نيز بسيار بهره می‌گيرد، يعنی آوردنِ روايتي یا حکایتي که هدفِ آن رساندنِ نکته‌اي حکيمانه، اخلاقی، يا فلسفی ست. زرتشت، با داشتنِ نگاه به تمثیل‌هایِ مسیح در انجیل و کنایه داشتنن به آن‌ها، سراسر آکنده از تمثيل است. روايتِ “ديوانه” نيز از همين گونه تمثيل‌هاست در کارِ وی، در کتابي دیگر.

اين جا بحثِ اثبات يا ردّ‌ِ  وجودِ خدا با دليل‌های عقلی و نقلی به شيوه‌یِ اهلِ علمِ کلام يا اهلِ فلسفه نيست. بلکه روايتِ داستانِ يک قتل است، قتلي گمان‌ناپذیر، با پی‌آمدهایي هولناک. خدايي که تا همين چندی پيش زنده بود و مایه‌یِ روشناییِ عالم و راهنمایِ زندگانیِ انسان بود، اکنون در زيرِ ضربِ کاردِ بشر غرقه ‌به خون افتاده است و گورکنان دارند جنازه‌یِ او را به خاک می‌سپارند که رو به گنديدگی ست. چرا نيچه‌یِ فيلسوف به بحثِ استدلالی در باره‌یِ بود و نبودِ خدا نمی‌پردازد و به جایِ دليل آوردن در باره‌ی نبودِ خدا به زبانِ ادبيّات روی می‌آورد و مرگِ خدا را در قالبِ يک تمثيل، با چنين پژواکِ تراژيک، از زبانِ يک “ديوانه” حکايت می‌کند؟

درآميختگیِ شگفتِ يهوديّت و يونانيّت در قالبِ مسيحيّت-- که نقشِ خود را در درازنایِ دوهزاره بر تاريخ و فرهنگِ اروپا زده است-- خدایِ دوچهره‌اي ساخته و پرداخته است. يک رخِ خدایِ مسيحيّت يونانی‌ست، يعنی خدایِ علمِ کلام، خدایِ کشفِ عقلیِ فيلسوفان، خدایِ افلاطون و ارسطو، که يک مطلقِ بی‌سيما ست در عالمِ تجرّدِ مطلق. و رخِ ديگرـ‌اش يهودی ست، يعنی خدایِ ابراهيم و داوود و موسا و عيسا، خدايي “زنده”؛ خدايي انسانگونه که با انسان سخن می‌گويد و با او سخن می‌توان گفت و راز-و-نیاز می‌توان کرد؛ خدایي که می‌تواند از آسمان پایین بیاید و با بنده‌یِ خود، ابراهیم، کـُشتی بگیرد؛ خدايي که پاسکال و کی‌يرکه‌گور داغِ ناپدید شدن‌اش را بر دل داشتند. خدايي که بشود با استدلال اثبات يا ردّ کرد، خدايي که در مقامِ علت‌العلل، علّتِ بی‌علّت، علّتِ خودزاد (causa sui)، در ساختارِ يک جهانِ مکانيکی، در سرِ سلسله‌ی رابطه‌یِ عليّت‌ها بنشيند، خدايي نيست که خداوندی کند و بندگی بطلبد. خدایي نیست که بنده‌یِ خود را بنوازد يا کيفر دهد، به او مهر ورزد يا بر او خشم گيرد. چنین خدا خدایِ خاموشي ست در خدمتِ فيلسوفان، و پیش از همه و بالاتر از همه، در خدمتِ حکیم ارسطاطالیس، “معلّمِ اوّلِ” الاهیّات در یهودیّت و مسیحیّت و اسلام، برایِ فروبستنِ سیستمِ فلسفیِ او. وجودِ این خدا از آن جهت ضروری ست که تسلسُل نتواند در سیستمِ فلسفی‌اي که می‌خواهد همه‌چیز را یکپارچه و یکباره در خود بگنجاند، رخنه کند و پی‌بستِ آن را سست کند، تا آن که چیزي نتواند سیستم را بشکند و به بیرون از آن راه بگشاید. چنين خدایِ خاموشي، از جمله، پيام هم نمی‌فرستد و پيامبر هم ندارد و فیلسوفان هم “کتابِ مقدّس”اي به نام‌اش نکرده اند.
 
خدایِ فيلسوفان در سَر جای دارد، در انديشه. امّا خدایِ يهودی‌تبار-- چنان که صوفیانِ ما هم بسیار گفته اند-- جایِ اصلی‌اش در سِّر است، در دل. خدایي ست “غیور”، به روایتِ عهدِ عتیق، که تابِ دیدنِ هیچ خدایِ دیگري را در جوارِ خود ندارد. همان خدایِ يگانه‌اي ست در دين‌هایِ ابراهيمی که می‌خواهد همه‌یِ خدايانِ ديگر، همه‌یِ “طاغوت”ها، را از ميان بردارد. و امّا، خدايي که در دل خانه دارد وجود-اش با تمامیِ وجودِ آدمی درآميخته است و در هر رگ‌ـ‌و‌ـ‌پیِ او، در سیستمِ عصبی و گردشِ خون او، و دستگاهِ گوارشِ و دفعِ او نیز حضور و نظارت دارد. نه تنها با حکم‌هایِ حلال و حرام‌اش در باره‌یِ رفتارهایِ او در زندگیِ اجتماعی، که در باره‌یِ پاکی و نجسیِ جریانِ جذب و دفعِ فیزیولوژیکِ او و رابطه‌یِ وی با اندام‌های‌اش نیز حکم‌ها دارد و از درونِ دلِ او بر تماميِ رفتار-اش نگران است. او را به خاطرِ گناهان‌اش نکوهش می‌کند و به خاطرِ کارهایِ نيکوی‌اش پاداش می‌دهد. در او هم خوف می‌انگيزد هم شوق، هم اندوه هم شادی. و بالاتر از همه، خدایي ست مشکل‌گشایِ معمایِ بزرگِ مرگ که زندگانیِ کوتاهِ زمینیِ آدمی را به زندگانیِ جاویدِ آسمانی پیوند می‌زند. خدایِ یهودی در یک اتحادِ جسمانی-روانی با بندگان‌اش زندگی می‌کند. خدایي ست که “دوستان” و “دشمنان”‌ آدمی را به او می‌شناساند که در بنیاد دوستان و دشمنانِ خدای اند. و کار را به آن جا نیز می‌کشاند که هر جنایتي در حقّ‌ِ “دشمنان”، “دشمنانِ خدا”، را همچون خدمتي به خود در کارنامه‌یِ او ثبت می‌کند تا در آخرت پاداش دهد. چنين خدایِ زنده‌اي که در تمامیِ رگ‌ـ‌و‌ـ‌پیِ زندگانیِ شبانه‌روزیِ بندگان‌اش، در هر آن از زندگانیِ تاريخی و فرهنگیِ نسل‌هایِ بی‌شمار، در درازنایِ هزاره‌ها، حضور داشته است، خدايي که خود را “حیّ‌ لايَموت” وصف کرده، اگر بميرد، در جهانِ انسانی چه روی می‌دهد؟

کانت که يک پارچه فيلسوف بود و هوادارِ عقل، بزرگ‌ترين کشفي که بر بنیادِ انديشه‌یِ منطقی کرد اين بود که گزاره‌هایِ مابعدالطبيعي، از جمله گزاره‌هایِ اثبات و ردّ‌ِ خدا در جایگاهِ علت‌العلل، خلاف‌پذیر (antinomie) اند، و در نتيجه، ناسنجیدنی از نظرِ شناختِ عقلی. این که خدا هست یا خدا نیست را با هیچ ضرورتِ عقلی نمی‌توان پذیرفت، زیرا هر سرِ آن را که بپذیریم، با اشکالِ منطقی رو به روست. امّا، هنگامی که به مسأله‌یِ اخلاق رسيد. خواست که اخلاقي بر بنيادِ استنتاجِ عقلانی بنا کند.  زیرا اخلاقی را که تاکنون به پشتيبانیِ خدا و بيم از کيفر یا اميد به پاداشِ او بر سرِ پا بود، بی‌پشتوانه‌ی عقلانی ديد. پس، بر آن شد که بنا به ضرورتِ اخلاقی يک خدا برایِ آن “بيافريند” تا اخلاق بی‌پشتوانه‌یِ مابعدالطبيعی نمانـَد. امّا اين اختراعي بود بی‌هوده‌. چنين خدايي که دایره‌یِ فرمانرواییِ او قلمروِ اخلاق باشد و بس، به دردِ خودِ فيلسوف هم نمی‌خورد. زيرا نه بيمِ دوزخ در آن است نه نويدِ بهشت، حتّا بیمِ دوزخِ درونی، یعنی ناآرامیِ وجدان. خدایِ او نه يک خدایِ زنده است که جاويدان زنده بماند يا زماني بميرد. این خدایي ست که با آدمی سخن نمی‌گوید. در حقيقت، کانت با آن که در آن مقاله‌یِ نامدار، با عنوانِ “روشنگری چی‌ست؟” (يا با برداشتي ديگر، “روشنی‌يابی چی ست؟”)، آدميان را به دليری کردن در به کار بردنِ عقلِ خويش فرامی‌خواند، هنگامی که به مسأله‌یِ اخلاق می‌رسد، از این حکم پا پس می‌کشد و اين جا خدايي را در کار می‌آورد که در طرحِ شناخت‌شناسانه‌یِ وی نمی‌تواند بگنجد و یا به زور، تنها به عنوانِ ضرورتِ اخلاقی، می‌گنجد.

امّا اين نيچه‌یِ فيلسوف‌ـ‌شاعر بود که، با دليریِ فیلسوفانه‌یِ بی‌همتایِ خود، اخلاق را همچون مسأله‌یِ بنيادیِ فلسفی و بالاترين سدّ‌ِ “روشنی‌يابی” طرح کرد. نگرشِ بنيادیِ تاريخیِ او به اخلاق و ديدنِ اخلاق در بسترِ زندگانیِ به‌ذات تاریخیِ انسان، سبب شد که او ژرفنایِ مسأله‌یِ زندگانیِ خدا در زيستِ انسانی و زيستِ انسانی در زندگانیِ خدا را ببيند. زيرا با پديدار شدنِ خدا (و نخست خدایان) در افقِ هستی بر انسان بود که انسان انسان شد و پای به جهانِ نيک و بد و زشت و زيبا نهاد و تاريخِ او بر اين بنياد بنا شد. نیچه با ویران کردنِ بنیادِ عقلیِ وجودِ بی‌زمانِ مطلق (ایده‌‌باوریِ افلاطون یا ذات‌باوریِ ارسطو) همچون عالمِ وهمِ انسانی، که تکیه‌گاهِ متافیزیک از یونانِ باستان تا امروز است، و نگریستنِ هستی بر بسترِ زمان و گذراییِ آن، و انسان بر بسترِ تاریخ و گذراییِ آن، خدا را نیز تاریخمند دید و تاریخِ زندگانی و مرگِ او را در تاریخِ اروپا و در جانِ (Geist) اروپایی با چشمِ فیلسوفانه نگریست.  خدایِ مسیحیّت خدایِ حیّ و ناطق و قادر و قيّوم، و نورِ روشنگرِ آفاقِ جهان بود؛ خدایي که همه‌چیز به اراده‌یِ او می‌گشت. انسانِ اروپايی، انسانِ مسيحی، دو هزاره با اين خدا و در اين خدا زيسته و باليده و فرهنگ آفریده بود. امّا، اکنون چه شده است که دستِ این انسان به خونِ خدا آلوده شده است؟ چرا اين خدا مرده است؟ چرا می‌بايست بميرد؟ آن‌هم به دستِ انسان؟ انسان چه گونه توانست به آن پايه از قدرت يا گستاخي برسد که دست به اين هولناک‌ترين جنايت بزند؟ حال او چه گونه می‌تواند اين خون را از دست‌هایِ خود بشويد؟ چه گونه می‌تواند کفّاره‌یِ اين واپسين گناه، ایم هولناک‌ترين جنايت را بپردازد؟

بی‌گمان کانت هنگامي که گزاره‌هایِ خلاف‌پذيرِ مابعدالطبيعي را از دايره‌یِ امکانِ شناخت بيرون می‌گذاشت، می‌دانست که کارِ خدایِ فيلسوفان—آن مطلقاي که هرگز زندگانی نکرده و در زمان و تاریخ نزيسته است-- تمام است. امّا خدایِ ابزاری‌اي که برایِ اخلاق تراشيد نيز تاریخی نبود و نمی‌توانست زندگانی کند. اين خداوندگارِ روزگارِ “روشنگری” (Aufkälrung) با ايمانی که به عقل داشت و کُند-و-زنجیري که بر عاطفه و احساس می‌گذاشت، جز چندي در روزگارِ کودکی‌، با آن خدایِ زنده و در آن خدایِ زنده، نزيسته بود. در نتیجه، ژرفنایِ تراژيکِ مرگِ او را در بسترِ تاريخِ اروپا، در بسترِ برامدنِ مدرنيّت و عقلانیّتِ آن، حس نکرده بود. مرگِ خدا جنایتي بود که به دستِ “روشنگری” و فیلسوفانِ آن رخ داده بود. و کانت در فضایِ چیرگیِ ایده‌هایِ روشنگری بار آمده و سرانجام به بزرگترین فیلسوفِ راه‌گشایِ آن بدل شده بود. امّا، نيچه‌، شاعرِ کشيش‌زاده، با تربیتِ سختِ دینی در خانواده، با تمامِ وجود تراژدیِ کـُشتنِ خدا را زيسته و به جان آزموده بود.

تراژدی را تنها به زبانِ ادبیّات، به زبانِ شاعرانه، با آوردنِ استعاره و تمثیل و داستان می‌توان بازگفت. زبانِ مفهومیِ فلسفی در این میدان در شرحِ‌ِ دردِ تراژیک لال است. به همين دليل، او اين تجربه را به زبانِ شاعرانه بازمی‌گويد و با تمثيل و استعاره ژرفنایِ تراژیکِ چنين رويداد و تجربه‌‌اي را دو باره زنده می‌کند. آن جا که کانت در ميانه‌یِ راه بازمی‌ماند و با تراشيدنِ يک خدایِ مصنوعی (نه يک خدایِ “صانع”!) به خود رخصت می‌دهد که شب‌ها به خوابِ خوش رود، نيچه اين داستان را با همه هول و هراس‌های‌اش از سر تا بُن دنبال می‌کند و به واپسين پی‌آمدهای‌اش برایِ تمامیِ زیست‌جهانِ انسانی می‌انديشد. و ناگزیر خود را در چنگالِ بی‌خوابی‌ها و آسیمگی‌هایِ هولناک گرفتار می‌کند تا بتواند کورسویي به آینده‌یِ بشریّت و به افقي بیفکند که با مرگِ خدا تاریک شده است.

قهرمانِ داستانِ او يک “ديوانه” است. ديوانه است زيرا که در روزِ روشن با فانوسِ افروخته به بازار می‌آيد و از اهلِ بازار سراغِ چيزي را می‌گيرد که برايِ آنان پرسيدن‌اش هم بی‌معنا و مسخره است. او “خدا” را می‌جويد. معنایِ نمادينِ اين آغازِ داستان روشن است. “ديوانه” با چراغ به بازار آمده است و اين نشانه‌یِ آن است که برایِ او آن “روزِ روشن”، در حقيقت، در عالمِ معنا، که ساحتِ زیستِ انسانی ست، شامِ تاريک است. زيرا سپس از دهانِ او می‌شنويم که با کـُشتنِ خدا بندِ پيوندِ زمين با “خورشيدـ‌اش”، با نور و روشنی، بريده شده است. “بازار” (Markt) در اين داستان نمادِ کانونِ زندگیِ شهری در جهانِ بورژوايی ست. بازار قلبِ تپنده‌یِ اقتصادِ جهانِ بورژوايی ست. بازاري که “ديوانه” به آن پای می‌گذارد، در روشنایِ روز است. اگر آن کانونِ نوري را که ديوانه از آن ياد می‌کند، خاموش کرده اند، اين روشنايی در آن از کجاست؟ از کدام خورشيد است؟ اين روشنايی از کانونِ ايده‌هایِ مدرن می‌آيد، از کانونِ “روشنگری”، از کانونِ عقلِ سنجشگرِ بشری که هيچ چيزي را نمی‌پذيرد، مگر آن که با سنجه‌هایِ او ناهمساز نباشد. به همين دليل، هنگامی که ديوانه با شوريدگی و آسيمگی از گم‌شدگیِ خدایِ خود سخن می‌گويد، برایِ آن “بازاريانِ” آسوده‌خاطر مايه‌یِ خنده است. زيرا احساسِ ديني، احساسِ حضورِ خدا، در آن‌ها مرده است. در نتيجه، زندگانی و مرگِ خدا برایِ ايشان يکسان است. آنان ديگر با خدا و در خدا زندگانی نمی‌کنند. کسب‌ـ‌وـ‌کار آن‌چنان تمامیِ زندگي و وقت‌شان را گرفته است که ديگر جايي برایِ پرداختن به مسأله‌یِ خدا نمی‌ماند. نيچه در فراسويِ نيک و بد (پاره‌نوشتارِ ۵٨) به اين نکته پرداخته است:
آيا هرگز درست توجّه کرده ايد که برایِ زندگیِ اصيلِ مذهبی (و هم برایِ آن موشکافیِ دلخواهِ آن، يعنی خودآزمايی، و آن آرامشِ خيالِ لطيف که خود را “عبادت” می‌نامد و آمادگیِ دائمی برایِ “حضورِ خدا” ست--) چه‌قدر فراغت يا نيمه‌فراغتِ بيرونی لازم است؟ [...] آيا نه آن است که اين پُرکاریِ مدرن، پُرهياهو، وقتگير، ازـ‌خودـ‌راضی، و احمقانه ازـخودـراضی، بيش از هر چيز “بی‌ايماني” می‌پروراند و به بار مي‌آورد؟  (ترجمه‌یِ د. آشوری، ص ۱0۱)

امّا ديوانه از چيزي خبر دارد که آنان از آن بی‌خبر اند. او می‌داند که “خدا مرده است”. امّا اين مرگ به ‌خودیِ خود رخ نداده است. خدا به “مرگِ‌ طبيعي” نمرده است. کُشته شده است. و هولناک‌تر اين که، “ما” او را کشته ايم، “شما و من”. او در زيرِ ضربِ کاردهایِ ما غرقه به خون افتاده است و گورکنان دارند او را به گور می‌کنند. امّا اين “بازاريان” با اين که “کار کارِ ايشان است” از کرده‌یِ خود بی‌خبر اند. هنوز زماني بايد تا اين خبر به ايشان برسد. ديوانه، امّا، از اين داستان خبر دارد و از پی‌آمدهایِ هولناکِ اين رويداد سخت نگران و حيران است: “امّا چنين کاري چه گونه از ما سر زد؟ چه گونه توانستيم دريا را سَر کشیم؟ چه کس ما را اسفنجي داد که با آن افق را سراسر فروشوييم؟ هيچ می‌دانستيم چه می‌کنيم آن گاه که اين زمين را از خورشيد‌ـ‌‌‌اش جدا می‌کرديم؟”

با اين‌همه، “ديوانه” برایِ اين بی‌خبران خبرِ ديگري نيز دارد، خبري نويدبخش. و آن اين که: “و همانا آن که از پیِ ما پا به جهان بگذارد، به سببِ چنين کارستاني از آنِ تاريخي والاتر خواهد بود؛ والاتر از هر تاريخي که تاکنون بوده است!” نيچه، از سويي، سخت نگرانِ پسرفتِ انسانِ خداـ‌مرده‌یِ بی”افق”، انسانِ هيچ‌انگار (نيهيليست)، به سویِ زندگانیِ نيمه‌حيوانیِ “واپسين انسان” است. امّا، از سویِ دیگر، در زدوده‌ شدنِ افقِ جهاني که از خدا روشنی می‌گرفت، افقِ نوگشوده‌یِ دیگري رويارویِ انسان می‌بیند؛ افقِ جهانِ آزاد از وسوسه‌هایِ مابعدالطبیعی و افسانه‌ها و اسطوره‌ها که انسان در آن به نيرویِ اراده‌یِ خود می‌تواند معنابخشِ هستی شود. به عبارتِ دیگر، به تمامیّت رساندنِ طرحِ انسان‌باوری که مدرنیّت در پیش گرفته است. مرگِ خدا رويدادي ست هولناک برایِ بنده‌یِ خداوند-گم-‌کرده، برایِ برّه‌یِ گم شده‌ از گلّه‌یِ عیسایِ مسیح. زیرا بر اثرِ آن خورشید فرومی‌میرد، تاريکیِ شب همه جا را فرومی‌گيرد، و افق برينِ هستی ناپدید می‌شود. و، از سویِ ديگر، همین رویداد افقِ تازه‌اي به رویِ انسانِ دلاورِ مدرن می‌گشايد، افقِ زندگانیِ انسانِ آزاد از ترس‌ها و خرافه‌هایِ کهن، زندگانی‌اي که می‌تواند، به گفته‌يِ زرتشتِ وی، شادمانه “به زمين وفادار” مانَد و در آفاقِ مابعدالطبيعه، با فريبِ روشنی‌هایِ دروغين، در ميانِ “دو جهان” سرگردان نگردد.
 
سويه‌یِ ترسناکِ تراژيکِ اين شگرف‌ترين رويدادِ تاريخِ بشر را در آن پاره‌ـ‌نوشتار ديديم. سويه‌یِ ديگرِ آن، سويه‌یِ نويدبخشِ تاریخي دیگر، تاریخي والاتر، را، نیز در پاره‌ـ‌نوشتاري ديگر از همان کتاب (دانشِ شاد، کتابِ پنجم، ۳۴۳) می‌بايد ديد:

شادمانیِ ما چه‌ها در بر دارد
آن بزرگ‌ترين رويدادِ تازه--اين که “خدا مرده است”، اين که باور به خدایِ مسيحيّت باورنکردنی شده است-- هم‌اکنون نخستين سايه‌هایِ خود را بر اروپا می‌افکـَنـَد. دستِ کم برایِ آن اندک‌شماراني که برایِ تماشایِ چنين منظره‌اي ناباوریِ چشمان‌شان چندان که بايد نيرومند و تيز است، چنان می‌نمايد که خورشيدي فرونشسته است و دل‌سپردگیِ ديرينه‌اي به بددلی بدل شده است. جهانِ کهنِ ما می‌بايد در چشمان‌شان هرروزه شامگاهی‌تر، بدگمان‌کننده‌تر، بيگانه‌تر، “کهن‌تر” بنمايد. امّا در اساس می‌توان گفت که: اين رويداد خود بسي شگرف‌تر از آن است و بسي دوردست‌تر و دست‌نیافتنی‌تر از آن که در توانِ فهمِ بسياري باشد، آن‌چنان که خبري نيز از آن به ايشان رسيده باشد؛ تا چه رسد به آن که بسياري بدانند که از اين رويداد به‌راستی چه‌ها بر‌می‌آيد و– با خالی شدنِ زيرِ پایِ اين باور چه‌ها که می‌بايد فروريزد: زيرا که بر آن بنا شده اند و بر آن تکيه داشته اند و در دلِ آن رُسته اند؛ از جمله تمامیِ اخلاقيّاتِ اروپايیِ ما. چه‌بسیار زنجيره‌یِ فروريختن‌ها، ويرانی‌ها، فرورفتن‌ها، و زيرـ‌وـ‌زبر شدن‌ها که در پيش است– امّا کدام کس هم‌اکنون چندان که بايد از اين ماجرا خبر دارد تا که آموزگار و خبرگزارِ پیشادستِ اين منطقِ وحشتِ عظيم شود، پيام‌آورِ چنان تيرگی‌زدگی و خورشيد‌گرفتگی‌اي که چه‌بسا مانندِ آن هرگز بر رویِ زمين رخ نداده است؟....از جمله ما معمّا‌گشايانِ مادرزاد که جای‌گرفته ميانِ امروز و فردا و از‌ـ‌هم‌ـ‌کشيده در ميانِ تنشِ امروز و فردا بر فرازِ کوه‌ها چشم ‌به راه ايم؛ ما نخست‌زادان (Erstlinge) و زود-زادِگانِ (Frühgeburten) سده‌یِ آينده. آن سايه‌اي که می‌بايد به‌زودی اروپا را فراگيرد، به‌راستی هم‌اکنون می‌بايستی بر ما پديدار شده باشد– پس از چه رو ست که ما خود بی‌هيچ درگيریِ رو‌ـ‌در‌ـ‌رو با اين تيرگی‌زدگی، و بالاتر از همه، بی نگرانی و ترس برایِ خود، چشم به فرارسيدن‌اش دوخته ايم؟ چه‌بسا که نخستين پی‌آمدهایِ آن بيش از آنچه بايد در ما اثر کرده است و– اين نخستين پی‌آمدها برایِ ما، درست خلافِ آن چيزي ست که کسي چشم می‌تواند داشته باشد؛ پی‌آمدهايي نه هرگز غم‌آور و تيرگی‌زا، که همچون گونه‌اي نور، نيکبختی، سبکباری، شادمانی، شور، و سپيده‌دمي نو، که چندان بر زبان آمدنی‌ نيست.... به‌راستی، ما فيلسوفان و آزاده‌جانان چون بشنويم که “خدایِ کهن مرده است”، گويی سپيده‌دمي نو بر ما می‌دمد و دل‌هامان سرشار از سپاس، شگفتی، نويد، و انتظار می‌شود– سرانجام افق ديگربار به رویِ ما گشوده می‌شود، هرچند ناروشن نيز. امّا سرانجام کشتی‌هامان ديگربار می‌توانند، روياروی با هر خطر، دل به دريا زنند. هر گونه دل-به-دريا-زدنِ جويایِ دانش ديگربار روا ست. دريا، دريایِ ما، ديگربار گشاده شده است؛ آن‌سان که چنين “دريایِ گشاده”اي هرگز در ميان نبوده است.


این مقاله نخستین بار در جُنگِ زمان (فصل‌نامه‌ی ادبیات، فرهنگ و هنر، شماره‌ی ۳، پاییزِ ۱۳۸۸، اُسلو) منتشر شده است. در نشرِ کنونی آن را اندکي بازبینی کرده ام.

مطالب مرتبط

پژواکِ معنايیِ سَبک در کارِ نيچه

نيچه و ايران

نیچه و ایران II

به خانه بازآمدنِ زرتشت. نیچه در ایران

چیرگی بر «دین‌خویی»

نيچه و ايران

اسطوره‌ی فلسفه در ميانِ ما

ترجمه‌ی نيچه

ترک‌بک

آدرس ترک‌بک برای اين مطلب
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/5647

نظرها

با درود،

بسیار عالی بود.

پاینده باشید، استاد.

درود
ظاهرا در نوشته شما سهوی رخ داده.خدا با اسرائیل (یعقوب) کشتی گرفته.


---از یادآوری شما سپاسگزار ام. گمان می‌کنم که حافظه‌ی من به خطا رفته. دوباره باید نگاه کنم.
د. آ.

قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
می ترسم از آن که بانگ آید روزی
کای بی خبران راه نه آن است و نه این


تو مطمئنی چیزی که سنگشو داری به سینه می زنی اسمش دینه؟
امیدوارجز, اون دسته از افراد مذهبی مآبی نباشی که وقتی امام زمان ظهور می کنه اول گردن اونهارو می زنه
دین باید همپای زمان پیش بره همین تفکرات سنتی و دگمه که انسان معاصرو از دین زده کرده .چطور به خودت اجازه می دی که فقط از روی این که یه انسان (فارغ از جنسیت) می خواد برای تعالی هنر و آگاهیش روابط اجتماعیشو گسترش بده به راحتی در موردش قضاوت ناجور کنید.دوست داری خدا روز قیامت راجع به تو اینجور داوری کنه؟
اگه به وبلاگم سر زده باشی و شعر های مذهبی منو خونده باشی می فهمی که خدا فقط مال شما نیست
از شر و قضاوت همه ی انسان ها به خدای خودم پناه می برم .نه خدایی که در ذهن من یا توه.خدایی که هنوز به هیچ ذهنی راه پیدا نکرده
(این پیامو در جواب انسان به ظاهر خدا دوستی نوشتم که قسم خورده وبلاگ منو هک کنه به خاطر پیام غیر اخلاقی زیر که برای چند تا از هنرمندان فرستادم.چون معتقده مملکتی که زنش به دیگران شماره می ده باید خراب کرد):
سلام
من سال هاست در زمینه های مختلف هنری از جمله :شعر -داستان نویسی -عکاسی -فیلمسازی- نقاشی و طراحی و سفالگری فعالیت دارم و لی چند سالیست به دلیل تحصیلات دانشگاهی از جمع های هنری دور افتاده ام .
اعتقاد دارم گسترش روابط اجتماعی با اهل هنر باعث تعالی روح و هنرم خواهدشد
پل ارتباطی ما:09356493051
(اگر شما هم فکر می کنید پیامی که فرستادم غیر اخلاقیه اونو حذف کنید و گر نه خوشحال میشم روی دوستیه شما حساب کنم)
یا حق

با سلام. مقاله بسیار خوبی بود استاد ارجمند. مانند همیشه از شما بسیار آموختم. با آرزوی عمری طولانی و سرشار از سلامت و موفقیت.

سرویس وبلاگ دهی رایگان کردی بلاگ

:::: جامعه مجازی کردها ::::

کردی بلاگ در جهت توسعه ادبیات و فرهنگ کردی و ایجاد بستری مناسب نشر دیدگاه های علمی ، فرهنگی ، هنری و ... کردها راه اندازی گردید .

از امکانات کردی بلاگ می توان به موارد زیر اشاره نمود :

:: اختصاص یک آدرس اینترنتی yourname.kordiblog.com
:: ارسال و انتشار آسان مطالب در وبلاگ
:: درج آسان تصاویر، پیوندها و تغییر در رنگ یا اندازه نوشته ها
:: معرفی سایتهای مورد علاقه و مدیریت فهرست پیوندها
:: امکان درج نامحدود پیوندهای روزانه
:: امکان انتخاب و استفاده از قالبهای متنوع برای وبلاگ
:: امکان طراحی اختصاصی قالب و یا تغییر در قالب و طرح وبلاگ
:: امکان درج تصویر نویسنده یا لوگو وبلاگ
:: امکان درج توضیحاتی درباره معرفی نویسنده و وبلاگ
:: امکان موضوع بندی مطالب و دسترسی به آرشیو موضوعی
:: امکان درج ادامه مطلب و نمایش متن کامل پست در یک صفحه دیگر
:: امکان تایید نظرات خوانندگان جهت نمایش توسط نویسنده وبلاگ


به امید مهاجرت تاریخی کردها از سایر سرویس های وبلاگ دهی به کردی بلاگ

:::::: www.kordiblog.com ::::::

جناب آشوری عزیز سلام،
اگر اشتباه نکنم آخرین اثرچاپ شده از شما در ایران کتاب زبان باز بود و گویا دو کتاب دیگر(از هر دری و پَرسه ها و پرسش ها) زیر چاپ دارید که نشر آگه کار انتشار شان را بر عهده گرفته، با اینکه مدت زیادی ست نام و مشخصات این دوکتاب در فهرست انتشار قرار گرفته خبری از خودشان نیست، نماینده ی فروش آگه هم می گوید دلیل،ندادنِ مجوز از سوی ارشاد است؛ با این وصف اگر کتاب های جدیدِ شما در ایران زیر تیغ ارشاد باشند در آینده برای نشر کتاب های خود از طریق این وبگاه اندیشه ای دارید؟
با تشکر از زحمات شما

--- آقای اوحدیان، "از هر دری" نامی بود که من بر این مجموعه‌ی مقاله گداشته بودم. ناشر یادآور شد که این عنوان پیش از این برای کتابی از محمود به‌آذین به کار رفته است. این بود که نام آن "پرسه‌ها و پرسش‌ها" شد. یکسالی ست که در وزارت ارشاد مانده است. برخی از مقاله‌های آن کتاب در این وبگاه هست. در موردِ نشرِ تمامی مقاله‌ها در این جا باید در ماه ‌های آینده تصمیم بگیرم.
د. آ.

با سلام خدمت ِ استاد ِ گرامی جناب ِ آشوری
دو سوال از خدمت تان داشتم و آن این که چرا مصدر ِ یّت که در عربی است در زبان فارسی استفاده می کنید و مثلاً واژه ی ِ مدرنیّت را می سازید؟
و سوال بعدی این که به نظرم می آید که نباید کلمات ِ دوم و سوم را تشدید گذاشت چون فارسی اند اگر جواب بدهید از شما متشکر می شوم.

--- آثای خانبگی، در موردِ پرسش اول شما به کسی دیگر که همین پرسش را کرده بود در همین ربلاگ پاسخ داده ام. برای پاسخِ دقیثق‌تر نگاه کنید به "درامد"ِ قرهنگِ علومِ انسانی"، نشر مرکز.
د. آ.

با درود به سرورم، داريوش آشوری!
از لطفِ حضرتِ‌عالی -که يادداشتِ بی‌مقدارِ مرا خوانده‌ايد و رهنمايی فرموده‌ايد- بسيار سپاس‌گزارم.
امّا، عزيزِ دل، فدات بشم، يعنی ما فقيربيچارگانان نبايد اين‌قدر سعادت داشته باشيم که آدميانِ بزرگ در وبلاگاتِ بی‌قدرِمان، گاهی -محضِ ارفاق هم که شده- کامنت بگذارند!؟
بگذريم. قضایِ آسمان است اين و، ديگرجون نخواهد شد. جوووووون!
اين يکی را که پُر معلوم است که سانسور می‌کنيد استادجان! امّا، باز هم بگذريم؛ هميدون!
من، حاليه، مست‌ام جيگر! البتّه نه ازون ويسکيّاتِ شما، جانِ جيگر. ما، به پيْ‌روی از اون خُراسونيه، م. اميد، «سگی» می‌مَيليم.
××××
از شوخی گذشته، جنابِ آشوری، من خيلی بيش‌از‌حد فقير شده‌ام (يعنی سال‌هاست). اين را هم که فکر کنم روسفيد باشم که اندککی اهلِ چيزخواندن هستم. خيلی جدّی، می‌پرسم: شما خمس و زکاتِ اموالِ‌تان را درمی‌کنيد يا نه؟ اگر درنکرده‌ايد، درنکنيد که درخواستی دارم:
از کتاب‌هایِ‌تان اين چند تا را دارم:
چنين گفت من!
گشت‌ها
آرمان‌شهر
مکبث
تبارشناسیِ اخلاق (بنازم به کلّه‌یِ هردو)
(رفتم يک استکانِ ديگر خوردم؛ صِرف، به سلامتیِ جانِ جيگر! فدات شم!!)
فراسویِ نيک و بد (چه‌قدر کيف کردم از آن گپِ مقدّمه‌یِ تبارشناسی، که راجع به وجهِ صحيحِ عنوانِ اين کتابِ جنونِ هوشمندی، فرموده‌ايد)
و کتابی که راجع به شعرِ سهراب، يک ثلثِ آن از شماست.

به غيرِ اين‌ها، از هر کتابی که توسّطِ ناشرتان يک نسخه خُمساً اّوْ ذکاتاً (زکات با کدوم زيه؟!) بفرستيد، قطعاً به ازایِ هريک، يک يادداشتِ نقدآميز به خدمت خواهم فرستاد. به اين می‌گويند: مبادله‌یِ کالی -زر- به کالی -مس-!!!
×××××××××
خيلی پُرگويیِ مستانه کردم جانِ جيگر! سانسور بفرماييد، طبقِ معمول، داريوش‌جون!
همين يکی‌چند شبِ پيش، دوباره يا چندباره، رسيدم به اين گوشه از يادداشت‌هایِ نيما، که: او هم مدّتی سانسورچی بوده!! رسماً در اداره‌یِ سانسور!
شما بزرگان از هم وامی‌گيريد؛ اَيضاً!!!
***
ضمناً، يکی‌دو کتابِ آماده‌به‌چاپ دارم. ناشرها را نمی‌شناسم. امکانِ راهنمايی و احياناً دستگيری خواهد بود يا نه؟
×××
تن‌درستی و خويش‌کامیِ سرورم را آرزومندم.

ديروز (بامدادِ دوشنبه، چهارمِ آبان‌ماه)، دوستِ عزيزم، شاعر، نويسنده، ديده‌ور، وپژوهنده‌یِ دلْ‌آگاه، محمّدرضا زُجاجی، نويسنده‌یِ وبلاگِ «نگاه»، و از عاشقانِ نيچه -به‌ويژه «چنين گفت زرتشت»ِ او-، به سرمنزلِ ديرندِ بی‌بازگشت شتافت؛ و امروز، با دلی پاره‌پاره از درد و دريغ، به خاک سپرديمش.
افسوس!
×××
http://jirjirakepir.blogspot.com/2009/10/blog-post_27.html

ba dord
jenabe ashoori mayel budam nazare shoma ra raje be jayeze jadide dr dariush shayegan jooya shavam. payande bashi

--- جایزه ای در باره ی کفت و گوی تمدن ها را بی گمان به داریوش شایگان باید می دادند که پیشاهنگ طرح و اجرای این ایده در زبان فارسی بوده است. اما در مورد امکانِ واقعیت یافتنِ این ایده شک ها و پرسش هایی دارم که شاید وقتی آن ها را طرح کنم.
د. آ.

با عرض سلام
بسیار استفاده کردم. اما پرسشی دارم چرا در چنین گفت زرتشت، بخش چهارم، قاتل خدا «زشت ترین انسان» است و در چنان فضائی به سر می برد؟ ضمن این که در آن جا او تاکید بر شاهد بودن خدای مقتول دارد
«زرتشت! زرتشت! بگشای معمای مرا! بگوی! بگوی! کیفر ِ
شاهد چی ست؟

پاینده باشید

--- بله، آقای شعبانی، این که «زشت تزین انسان» قاتلِ خداست و همچنین مرگِ خدا ست که امکانِ برشُدنِ انسان را به ابرانسان فراهم می کند ، ناسازه ی پیچیده ای ست که من هم پاسخ روشنی برای آن ندارم. باید دید که تفسیرگرانِ وی در باره ی آن چه گفته اند.
د. آ.

درود بر شما جناب استاد آشوری!
بنده یکی از شهروندان کشوری بنام افغانستان هستم، و دانشجوی دانشگاه کابل رشته زبان و ادبیات پارسی دری. یک پرسش دارم این که ما در زبان پارسی تنوین نداریم به فرض گاهی وقت به کلمات رو برو می شویم که تنوین می خواهند اگر ما تنوین برای شمان ندهیم و به گونه ی که ادا می کنیم بنویسم درست است. به فرض گلمه مثلاَ عربی را بنویسم مثلن درست است و یاخیر؟

--- آقای نیکوییِ در موردِ تنوین در فارسی چند سال پیش در پیِ پرسشِ یکی از دوستان نظری در بخشِ «جُستارک» در این وبلاگ داده ام که گمان می کنم پاسخِ پرسش شما نیز در آن باشد.
کامروا باشید
د. آ.

باورم بر این نبود که روزی با بهت و عجب خوانم تورادر نت و نظر دهم در بلاگت و اظهار پریشان حالی کنم کزین اتفاق خرسند...
جناب استاد داریوش آشوری بزرگ...من با برگدان و نگارش فوق العاده ی شما در سنین نوجوانی ام شیفته ی نیچه ی بزرگ شدم و در آتشش سوختم و افروختم روحم را...
با سپاس فراوان و آرزوی سربلندی و پیروزی هرچه بیشتر شما...
م.ر.گ(محمد رضا گواهی)

سلام
وب لاگ شما با افتخار به جمع دوستان سایت جایزه ی ادبی ایران اضافه شد . اهالی جایزه ی ادبی ایران که یک جایزه ی ادبی مستقل و بزرگ در کشور است به حضور شما در جمعشان افتخار می کنند . باشد که روزهای خوبی را در آینده ی ادبی مان با هم ورق بزنیم .

می هراسم از این تحلیل های بی شمار اقای اشوری,هراسم و رمیدگی اندیشه ام از این روست که مبادا مرگ خدا,با مرگ ارزشهای زمینی درامیخته باشد می هراسم از مرگ خلافیت و ایده های نو,می هراسم از تفسیر و باز خوانی و باز تفسیر نوشته های پیشینیان کجاست آن افق های نو؟ در یک کلام من چنین می پندارم: نیچه ی بزرگ نیچه ی سترگ با آن اراده ی درنده ی الماس گون,رمانتیک بود. بدون شک پاره ی دیوانه نیز مملو از موسیقی رمانتیک است,جایکه احساس سوی اندیشه می گریزد و این حس فیلسوفانه چه ها که نیافریده چه جان ها که galathee ها را نبخشیده این جان زمینی بخشنده باری بیابان وسعت میگیرد وای بر انکه انکارش کند, من چنین می پندارم حوادث و تحولات پس از جنگ جهانی دوم انقلابی بر پا کرد بی شک با شکست آلمان جهان فلسفی جهان موسیقی جهان باستان جهانی که می ستایم مقهور شد و به کنجی خزید می هراسم از این کنج ها ددی برخیزد باری هراسی عظیم بشر را فرا گرفت, اکنون می توانیم یکدیگر را تا اخرین نفر نابود کنیم ترس از انقراض ترسی که خدا می افریند همهگان را قرا گرفته,باری امروز از هر سو نغمه ای می شنوم نغمه ای بیمارگون با همسرایان بسیار, ما دوباره مومن شده ایم!!!.آه....

درود بر آذرخش زبان

" خدا " واژه ای ست که در گویش از دو بخش " خود " و " آ " (اگر بپذیریم ، آ- به معنای آمدن : خود آمدن ) اگر دقت شود دارای
بار معنایی ِ عمیق فلسفی پیچیده ودر عین حال ساده ای می شود که جدا و کاملا وارون آنچه تا کنون از این واژه و مربوط به غیر خود و یا " بیرون از خود " برداشت می شده !
همانگونه که می دانیم این واژه برای اشاره به خالق و آفریننده است که در زبان های گوناگون برای خالق انسان نام های بت ها یا الهه های کهن را در بر می گیرید؛ شگفت اینکه :
اگر این اشاره غیر مسقیم و آشکاری را که در این واژه نهفته شده پی بگیریم و به زمان شکل گیری آن برسیم شاید خیلی از باورها و مرام های باستان بر ما آشکار شود و...
باتوجه به منحصر بفرد بودن این واژه به زبان فارسی ،
آیا با این نوع نگاه به " خدا " توجه و پژوهشی انجام شده اگر منبعی را می شناسید و یا خود نظری دارید ، بگویید ممنون می شوم، سپاس .

آقای شادمهر
من در این مورد منبعی نمی‌شناسم و نظری ندارم.
د. آ.

سلام خدمت استاد عزیز. احساس می کنم که جامعه ی ما به یکی از بنیادی ترین ایده های نیچه که همانا بازنگری کلی در هر انچه که تا به امروز برایمان ارزش های و معیارهای اخلاقی و تشخیص سره از ناسره بوده اند احتیاج مبرمی دارد. این زمین باید شخم بخورد تا هوای تازه به خاک ان برسد و باز بقول همان فیلسوف بزرگ "بجای برپای داشتن مترسک در اطراف خود بگذاریم که غارت شویم" ممنون از مطلب قشنگتون وهمه ی زحماتی که برای اعتلای فرهنگ و اندیشه در این دیار متحمل می شوید.

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

درباره‌ی اين صفحه

مطلب قبلی اين صفحه گفتمان غربزدگی: طغیان روشنفکری جهان سومی برای بازگشت به «خود» است.

مطلب بعدی غلامحسینِ مصاحب: آموزگارِ روشمندی است.

بقيه‌ی مطالب را می‌توان از صفحه‌ی اصلی يا با مراجعه به بايگانی مشاهده کرد.

به نیروی
Movable Type 3.34