پژواکِ معنايیِ سَبک در کارِ نيچه
پیوندگاهِ فلسفه و ادبیّات
ویراستِ دوم
در کتابِ دانشِ شاد (Die fröhliche Wissenschaft) از نيچه پارهنوشتارِ (Fragment) نامداري هست با عنوانِ «ديوانه» (بخش سوّم، شمارهیِ ۱۲۵) که يکي از بنيانیترين مايههایِ انديشهیِ فلسفیِ وی، یعنی«خدا مرده است»، را با صحنهپردازیِ دراماتيک و طنينِ تراژيکِ نيرومند به نمايش میگذارَد. کتابِ دانشِ شاد پيشاهنگِ چنين گفت زرتشت است و يک سال پيش از آن نشر شده است. امّا، در زرتشت است که نيچه، به دنبالِ طرحِ نخستينِ اين ايده در کتابِ پيشين، انديشهیِ «خدا مرده است» را تا واپسين پیآمدهایِ هستیشناسانه، اخلاقی، روانشناسانه، و جامعهشناسانهیِ آن، دنبال میکند. بر همين پايه است که طرحِ گذار از انسان به اَبَرانسان را پيش میکشد، که رهنمودِ او ست برایِ گريز از تباهیزدگیِ «واپسين انسان»، یعنی انسانِ روزگارِ مرگِ خدا و فروپاشيدنِ بنيانِ ارزشهایِ جهاني که تا کنون بر بودن ِ خدا تکيه داشت. روزگار ِ واپسین انسان روزگار ِ هيچانگاری (نيهيليسم) است، روزگار ِ بر باد رفتن ِ ارزشهایي که با آنها انسان، در گذار از طبیعت به جهانِ فرهنگ، انسان شده است. انسان از دیدگاهِ او همین باشندهیِ ارزیاب است بر رویِ زمین که همهچیز را، بر بنیادِ دستگاههایِ ارزشی (اخلاقیِ) خود، ارزشگذاری میکند و در این جهانِ ارزشها به سر میبرد. امّا٬ وای به روزي که این بنیاد به لرزه افتد. آنگاه جهانِ انسانی درگیرِ چنان زمینلرزه ها و ویرانیهایي خواهد شد که٬ به روایتِ وی٬ تنها چشمِ یک «دیوانه» میتواند گستره و ژرفنایِ این ویرانیها و هولناکیِ آن را ببیند.

با آوردنِ ترجمهايِ از آن پارهنوشتار٬ در جوارِ تفسیرِ آن٬ به جنبهیِ دیگري از کارِ نیچه نیز میخواهم بپردازم که به وجهِ زبانی و ادبیِ نویسندگیِ او ربط دارد، و آن پژواکِ معنايیِ سبک در نوشتههایِ وی و اهميّتِ آگاهی به آن برایِ فهمِ انديشهیِ او ست.
ویراستِ دوم
این مقاله نخستین بار در جُنگِ زمان (فصلنامهی ادبیات، فرهنگ و هنر، شمارهی ۳، پاییزِ ۱۳۸۸، اُسلو) منتشر شده است.
در نشرِ کنونی آن را بازبینی و بخشِ تفسیریِ آن را گسترده تر کرده ام. د. آ.
در کتابِ دانشِ شاد (Die fröhliche Wissenschaft) از نيچه پارهنوشتارِ (Fragment) نامداري هست با عنوانِ «ديوانه» (بخش سوّم، شمارهیِ ۱۲۵) که يکي از بنيانیترين مايههایِ انديشهیِ فلسفیِ وی، یعنی«خدا مرده است»، را با صحنهپردازیِ دراماتيک و طنينِ تراژيکِ نيرومند به نمايش میگذارَد. کتابِ دانشِ شاد پيشاهنگِ چنين گفت زرتشت است و يک سال پيش از آن نشر شده است. امّا، در زرتشت است که نيچه، به دنبالِ طرحِ نخستينِ اين ايده در کتابِ پيشين، انديشهیِ «خدا مرده است» را تا واپسين پیآمدهایِ هستیشناسانه، اخلاقی، روانشناسانه، و جامعهشناسانهیِ آن، دنبال میکند. بر همين پايه است که طرحِ گذار از انسان به اَبَرانسان را پيش میکشد، که رهنمودِ او ست برایِ گريز از تباهیزدگیِ «واپسين انسان»، یعنی انسانِ روزگارِ مرگِ خدا و فروپاشيدنِ بنيانِ ارزشهایِ جهاني که تا کنون بر بودن ِ خدا تکيه داشت. روزگار ِ واپسین انسان روزگار ِ هيچانگاری (نيهيليسم) است، روزگار ِ بر باد رفتن ِ ارزشهایي که با آنها انسان، در گذار از طبیعت به جهانِ فرهنگ، انسان شده است. انسان از دیدگاهِ او همین باشندهیِ ارزیاب است بر رویِ زمین که همهچیز را، بر بنیادِ دستگاههایِ ارزشی (اخلاقیِ) خود، ارزشگذاری میکند و در این جهانِ ارزشها به سر میبرد. امّا٬ وای به روزي که این بنیاد به لرزه افتد. آنگاه جهانِ انسانی درگیرِ چنان زمینلرزه ها و ویرانیهایي خواهد شد که٬ به روایتِ وی٬ تنها چشمِ یک «دیوانه» میتواند گستره و ژرفنایِ این ویرانیها و هولناکیِ آن را ببیند.

با آوردنِ ترجمهايِ از آن پارهنوشتار٬ در جوارِ تفسیرِ آن٬ به جنبهیِ دیگري از کارِ نیچه نیز میخواهم بپردازم که به وجهِ زبانی و ادبیِ نویسندگیِ او ربط دارد، و آن پژواکِ معنايیِ سبک در نوشتههایِ وی و اهميّتِ آگاهی به آن برایِ فهمِ انديشهیِ او ست.
