زبانِ تجدّد
از سویِ دیگر، پیدایشِ نهادهایِ مدرنِ اداری، سیاسی، اقتصادی، قضایی، فرهنگی، آموزشی، ارتشی و پلیسی، و نیز تکنولوژی و همهگونه ابزارهایِ مدرنِ صنعتی برایِ تَرابری و تولید و جز آنها، سببِ ورودِ صدها واژهیِ فرانسوی به فارسی شد که برخي از آنها در دورههایِ بعدی، از راهِ فرهنگستانِ زبان و جز آن، جانشینِ فارسی یافتند. رواجِ فرنگیمآبی و آشنایی با شیوهیِ خوراک و پوشاک و ادب و آدابِ اجتماعیِ فرنگیمآب و رواجِ آنها در ایران از راهِ مدرنگریِ آرام-آرام، و سپس شتابناک، صدها واژهیِ مربوط به نامِ ابزارها و روشهایِ آرایش، نامِ گونههایِ پوشاک و ابزارها و شیوههایِ دوخت-و-دوزِ آنها، نامِ خوراکها و ابزارها و روشهایِ پخت-و-پزِ آنها، و واژگانِ رفتارِ اجتماعیِ تقلیدیِ درخورِ آنها را واردِ زبانِ فارسی کرد.[i]
بدینسان، با پیدایش و گسترشِ نهادهایِ مدرن، وامگیری معنا از راهِ ترجمه یا وامگیریِ واژه، بهویژه از زبانِ فرانسه، راهي ناگزیر برایِ گشودنِ زبانِ فارسی به رویِ جهانِ مدرن و زبانِ آن بود. در جوارِ وامگیریِ واژههایِ اداری، سیاسی، حقوقی، و ارتشی، علوم و فنون و ادبیات و هنرِ مدرن نیز-- که رفته-رفته به فضایِ این سویِ جهان راه باز کرده بودند-- زبانِ ترجمهایِ درخورِ خود را میطلبیدند. «تجدّد» واژهاي ست ترجمهای برابر با modernité در زبانِ فرانسه که در دورانِ انقلابِ مشروطه و دنبالههایِ آن در ایران— شاید، همچون بسیاري برابرنهادههایِ تازه، از راهِ زبانِ ترکیِ عثمانی-- باب میشود. آشناییِ ایرانیان با تمدنِ مدرنِ اروپایی و «اخذِ تمدنِ فرنگی» از راهِ زبانِ فرانسه دوراني را پدید میآوَرَد که در آن بارِ معناییِ صدها و چهبسا هزاران واژهیِ تازه، و از نظرِ مفهومی ناآشنا، میبایست بر گُردهیِ زبانِ لَخت و سنگلاخی و تیره-و-تارِ نوشتاریِ سنتی سوار شود. این یک دورانِ بزرگِ چرخشِ زبانی ست که کمابیش تا دورانِ بعدیِ چرخشِ زبانی، یعنی برپاییِ فرهنگستان در دورانِ رضاشاه، در نیمهیِ دههیِ ١٣١0، ادامه دارد. زبانِ ترجمهایِ این دوران را میتوانیم «زبانِ دورانِ تجدّد» بنامیم. بارهایِ معناییِ واژگانِ مدرنِ زبانِ فرانسه در این جا-به-جاییِ زبانی و فرهنگی سرنوشتِ تازهاي مییابند.
زبانِ فرانسهیِ مدرن که با آغازِ انقلابِ اندیشه در روزگارِ نو، از قرنِ هفدهم، زیرِ چیرگیِ اندیشهیِ تحلیلیِ علمی و فلسفیِ نوبنیاد، و همچون ابزاري در خدمتِ آن، ساخته و پرداخته شده بود، زبانِ پیشاهنگِ روشناندیشی و روشمندیِ اندیشهیِ «دکارتی» وسپس دورانِ «روشنگری» بود. اندیشهورزان و نویسندگان میکوشیدند در این زبان ایدههایِ خود را هرچه روشنتر بیان کنند و در قالبِ زباني شفاف بریزند که با زبانِ گفتار فاصلهاي چندان نداشته باشد. روشناندیشی و روشنزبانی یکي از ارزشهایِ اساسیِ چرخش از شیوهیِ اندیشه و گفتارِ قرونِ وسطایی به شیوهیِ اندیشه و گفتارِ مدرن است. اما بازبُردِ بارِ معناییِ زبانِ دستاوردهایِ دنیایِ مدرن به جهاني «سنتی» با زباني و عادتهایِ نوشتاریاي آنچنانی-- که به نامِ «فضل و سواد» در هرچه تیره-و-تارتر کردنِ زبان میکوشید-- داستانِ دیگري ست که برایِ فهمِ درستِ وضعِ کنونیِ زبانیِ خود میباید بیش از اینها به چند-و-چونِ آن بیندیشیم.
یکي از جنبههایِ بسیار سترگِ ضرورتِ پذیرشِ نهادهایِ مدرنِ سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، و شیوهیِ مدیریتِ مدرنِ جامعه، یعنی یک جا-به-جاییِ اساسیِ تاریخی، اهمیتِ بنیادیني ست که نوشتار به زبانِ نثر مییابد. در نظامِ مدرنِ سیاسی، شاملِ مدیریتِ اداری، قضایی، و انتظامی، همهیِ کارهایِ رسمی، بنا به تعریف، میبایست «مطابق با قانون» و از راهِ یک نهاد باشد. و برایِ آن که جریان کارها بتواند پیگیری یا دوباره وارسی شود، «سوابقِ امر» میبایست به صورتِ رسمی نوشته یا «ثبت-و-ضبط» شود. به عبارتِ دیگر، بهاصطلاحِ قدیمتر، میبایست «دُسیه» یا، بهاصطلاحِ جدیدتر، «پرونده» داشته باشد. از این جهت، ساختن و پرداختنِ زباني ترجمهای هم برایِ دستگاهِ قانونگذاری و هم مُجریانِ قانون ضروری بود. از سویِ دیگر، شکلگیری و گسترشِ نظامِ آموزشیِ مدرن میبایست علوم و فنونِ مدرن را به جهاني ناآشنا با مفهومهایِ آنها و زبانشان وارد کند.
اما، این گشایش و گسترشِ زبانی در مرحلههایِ نخست، ناگزیر، همچنان در امتدادِ عرفِ دیرینهیِ زبانِ نوشتاری به رسمِ منشیانه، ادیبانه، و علمایی بود که پایهیِ دیرینهیِ آن بر سنّتِ «فضل و سواد» و طرد و خوارداشتِ «زبانِ عوام» تکیه داشت.[ii] این زبانِ نوشتاری، در عالمِ دیرینهیِ خود، کاربردِ محدودي در حوزهیِ تاریخنویسی و تذکرهنویسی و برخي تفننهایِ ادبی و ذوقورزی در نثر، و نیز نوشتنِ رسالههایِ مذهبی و صوفیانه و گهگاه حکمت و فلسفهیِ سنتّی داشت. زبانِ فارسیِ «منثور» زبانِ عربیزدهیِ سخت و سنگیني بود که در گذرِ سدههایِ دراز، کمابیش، از واژگانِ اصلی فارسی چیزي بیش از حرفهایِ ربط و اضافه در آن نمانده بود. دستورِ زبانِ آن هم، به دستِ «فضلا»، زیرِ نفوذِ دستورِ زبانِ عربی رفته بود. از نظرِ ساختارِ جمله نیز چهبسا زبانِ بیدر-و-پیکرِ گنگ و تیره-و-تاري بود که کمتر جملهاي در آن سر-و-سامانِ روشن مییافت و درست در جایِ خود تمام میشد. بلکه دو-سه، و گاه چهار-پنج، جمله با بارِ سنگینِ واژهها و ترکیبهایِ قلنبهیِ عربی، یا «تلمیحات»اي از آن زبان، با لفت-و-لعاب و درازگوییِ بینهایت، تویِ دست و پایِ هم میپیچیدند. این زبان، اگرچه ناماش هنوز فارسی بود، در حقیقت، زبانِ دورگهاي بود برساخته از ترکیبِ دو زبان که یکي از آن دو، یعنی عربی، به عنوان، زبانِ «علم» و سواد، پیوسته دستِ بالاتري در آن پیدا میکرد. در این زبان ساختارِ اشتقاقیِ واژههایِ فارسی بکل فراموش شده بود و ساختارِ ترکیبیِ آن هم کمتر به یاد میآمد، زیرا واژههایِ عربی یا عربیمآب در زبانِ نوشتاری، با شدت و قدرت، جایِ آنها را گرفته بودند. در برخي از متنهایِ این زبانِ برساختهیِ دورگه تا نود در صدِ واژهها عربی ست یا عربیِ برساختهیِ «فضلا». بسیاري واژههایِ «عربی» در این زبانِ فارسی هست که هیچ عربي آنها را نمیشناسد یا معنایِ آنها را، چنان که در این متنها به کار رفته، نمیداند. این زبان برساختهیِ نوشتاری با دوام و ریشه دواندنِ نزدیک به هزار سالهاش آنچنان در زمینهیِ عادتهایِ زبانی نشسته و، بهویژه در نوشتار، به «زبانِ طبیعی» بدل شده بود که ناگزیر در هنگام درگیری با جهانِ مدرن و زباناش هنوز با قدرتِ تمام آن عادتها را زورآور میکرد.
|
بلاتردید |
sans doute |
بلامانع |
sans obstacle |
|
لافایده |
inutile |
بلاتأخیر |
sans délai |
|
بلاتصور |
inimaginable |
بلاانقطاع |
interruption sans |
|
قابل اکل |
manage |
غیرِ مترقبه |
inattendu |
|
قابل ملاحظه |
considérable |
غیرِ ذلک |
et cetera |
|
قابل استفاده |
utilisable |
غیرِ ملفوظ |
muet |
|
قابل اثبات |
démontrable |
غیرِ محدود |
indirect |
|
قابل اعتماد |
fiable |
غیرِ مستقیم |
illimité |
|
قابل قبول |
acceptable |
غیر منتظره |
imprévu |
|
غیرِ قابلِ علاج |
incurable |
|
غیرِ قابلِ تقسیم |
indivisible |
|
غیرِ قابلِ رؤیت |
invisible |
|
عدم اطاعت |
désobéissance |
عدم اجرا |
non-exécution |
|
عدم حرکت |
immobilité |
عدم انحلال |
indissolubilité |
|
مؤتلفه |
allié |
لاعن شعور |
inconsciemment |
|
ذیروح |
animé |
فوقالاشعار |
susmentionné |
|
قسیالقلب |
cruel |
فوق التصور |
inimaginable |
|
مع الأسف |
malheureusement |
امرار معاش |
subsister |
|
معذلک |
cependant |
مستملکات |
colonies |
|
مقطوع/مقطوعأ |
fixe |
عنقریب |
prochainement |
|
مقضیالمرام |
satisfait |
قریبالوقوع |
imminent |
|
محیرالعقول |
merveilleux |
مستبعد |
loin |
|
عملیاتِ محیرالعقول |
acrobatie |
مطلقالعنان |
émancipé |
|
فوقالعاده |
extraordinaire |
مغبوط |
envié |
|
منحصر به فرد |
unique |
مستحضر |
informé |
|
من حیث المجموع |
dans l’ensemble |
شدید الاثر |
efficace |
|
عمیقأ |
profondément |
|
مستقیمأ |
directement |
|
مطمئنأ |
certainement |
|
لزومأ |
nécessairement |
|
کاملأ |
complètement |
|
مجملاً(همچنین، اختصاراً، تلخیصاً)[v] |
sommairement |
|
بطورِ کنایه |
allégoriquement |
|
بطورِ مرموزی |
mystérieusement |
|
بطورِ شدید الاثر |
efficacement |
|
بطورِ کنایه و استعاره |
allégoriquement |

نظرها
درود اُستاد آشوری،
مانندِ همیشه جُستارِ بسیار خوب و آموزنده ای نوشته اید. گُمان می کنم در پانویسِ شماره يِ يک(i)، که فهرستی از وام واژه گانِ فرانسوی در فارسی را از دانش نامه يِ فارسیِ ویکی پدیا آورده اید، چند واژه به نادُرُست فرانسوی گفته شده اند. بازبُردهایِ در دست رسِ من نشان از آن دارند که واژه هایِ زیر از زبانِ فرانسوی به زبانِ فارسی نیآمده اند:
1. خاویار: از زبانِ روسی به زبانِ فارسی و از زبانِ فارسی به زبان هایِ تُرکی(Havyar)، ایتالیایی(Caviaro)، فرانسوی(Caviar) و در میانه يِ سَده يِ 16م. به انگلیسی(Caviar) درآمده است.
2. سودا: فرهنگِ فارسیِ مُعین ریشه يِ این واژه را از زبانِ انگلیسی(Soda Water) می داند.
3. صابون: از زبانِ یونانی(Sapōn) به زبانِ عربی و فارسی درآمده است.
4. فیلسوف: از زبانِ یونانی(Philosophos) به زبانِ عربی(فَیلَسوف) و فارسی درآمده است.
5. مات: از زبانِ فارسی(مات) به معنیِ «مُردن» به زبانِ فرانسویِ کهن(Mat) و در سَده يِ 15م. به زبانِ انگلیسی(Mate) درآمده است.
6. نفت: فرهنگِ فارسیِ مُعین ریشه يِ اين واژه را این گونه نوشته است: «اوستایی(Nafta): تَر، نَم ناک؛ مانویِ پهلوی(Npt): قیر، نفت؛ یونانی(Náphta)؛ لاتین(Naphta)؛ از سویِ دیگر در اکدی به صورتِ فعلیِ نباطو به معنیِ درخشید، روشن کرد، تابید، طلوع کرد، نبطو به معنیِ نفط آمده.»
امروز هم که دانش نامه يِ فارسیِ ویکی پدیا را بررسی کردم، دیدم واژه گانی که در بالا برشمردم(مگر واژه يِ «صابون») را از فهرستِ وام واژه گانِ فرانسوی در فارسی درآورده است. گُمان می کنم نویسنده يِ این درآیندِ ویکی پدیا به نادُرُستیِ جای گاهِ این واژه گان در این فهرست پی بُرده است.
با سپاس،
رامینِ درگاهی
Posted by: رامینِ درگاهی | October 5, 2010 9:57 PM
آقای آشوری عزیز،
سپاس فراوان بر قلم توانای شما که در هر جستار زخم های این زبان را از گرد و خاک عادت های روزمره پاک می کنید تا خواننده گان بر گره های زبانی و در نتیجه فکری خود آگاه شوند. به نظر این کمترین، شما به زیبایی و روانی ابوالفضلِ بیهقی می نویسید.
یک پیشنهاد: ای کاش در گوشه ای از وبلاگتان نمایشگری کوچک می گذاشتید که در آن هر-از- چند-گاهی تعدادی از واژگان پیشنهادی تان در برابر واژگان «ناهنجار» و پرکاربرد به نمایش در می آمد. درست است که همه ی برابر نهاده های شما در کتابها و جستارهای گوناگون در دسترس است اما برگزیدن پارهای از واژگان «ناهنجار» ( برای مثال به فراخور فراوانی کاربرد آنها در زبان روزمره)، و نمایش برابر درست آنها خالی از فایده نیست و البته آن زمان که جستار تازه ای به وبلاگتان افزوده نشده است، بازدیدکننده دست خالی باز نمی گردد. گفتم ای کاش، چون می دانم که چقدر مشغول و دست تنهایید و ما سپاسگذاریم از آنچه که شما سخاوتمندانه در اختیار خواننده ی مشتاق خود می گذارید.
روزگار به کام،
رضا
دوست ارجمند
همان طور که نوشته اید، من بسیار دست تنها هستم و فرصت پرداختن به «واژگان ناهنجار» را ندارم. اما بر روی ویراست سوم فرهنگ علوم انسانی کار میکنم و آن را مایهدارتر میکنم. امیدوار ام سال آینده آن را به چاپ بسپارم.
د. آ.
Posted by: رضا | October 6, 2010 11:46 PM
درود بر استاد آشوریِ گرامی و عزیز و دلاور و زبانپزشکِ ما!
امیدوار ام تندرست باشی.
مقالهیِ اخیرتان، «زبانِ تجدّد»، خوب و مانندِ همیشه دقیق است و گوشهاي از بحثِ گستردهیِ زبانِ مدرن و زبانِ فارسی را روشن میکند. وه که این روشنگری چه ضروری ست و چه کم به درستی و دقّت بدان پرداخته اند. ای کاش فرصت میداشتید این بیماریهایِ مزمن را مفصلتر و جامعتر بشکافید و تا آنجا که به حوزهیِ نظر مربوط است، در حدِّ امکان درماني برایشان پیشنهاد کنید. به هر حال مقالهیِ شما را مثلِ دیگر آثارِ قلمیتان خواندم و از این بابت دست مریزاد میگویم. از محتوایِ ارجمندِ آن که بگذریم، به گمانام چند نکته دربارهیِ صورتِ آن گفتنی ست.
١. جملهیِ اول اندکي تار است و اگرچه بیخطا ست، آشوریوار نیست. اگر غلط نکنم خسته بوده اید!
٢. در چند مورد «ارتشی» آمده است و به نظر میرسد «نظامی» دقیقتر است. در انگلیسی هم دو لغتِ military /n, adj و army /n به کار میرود که یکی نیستند. درست است؟
٣. آیا منظور از «مدرنگری» modernism است؟ (در گفت-و-گویِ شما در بخشِ پایانیِ «ما و مدرنیّت» دربارهیِ modernity و modernism از شما پرسش شده است.)
٤. به نظر میرسد در نوشتههایِ شما لغتِ «واژگان» بیشتر به چشم میخورد تا «واژهها». شأنِ نزولِ «واژگان» چیست؟ این «-ان» که نشانهیِ جمعِ جاندار است. «زنان» داریم اما «سنگان» نداریم. «پرندگان» داریم اما «دستگان»، جمعِ «دسته»، نداریم. اگر منظور پسوندِ «-گان» سازندهیِ اسمِ جمع است، مثلِ «ناوگان»، که باید آن را به صورتِ «واژهگان» بنویسیم. مگر نه؟ اصلاً تفاوتي بینِ «واژگان» و «واژهها» هست؟
٥. در زیرنویسِ I «فیلسوف» و «نفت» نیز در لیستِ لغتهایِ وامگرفته از فرانسه آمده است. اما این دو لغت در متنهایِ کهن، مثلاً شاهنامه، آمده اند. «وافور» هم از فرانسه آمده است؟
٦. نمیدانم چرا فونتِ Tahoma را برایِ اینترنت برگزیده اند. چرا شما از Nazli استفاده نمیکنید؟ هم زیبا و خوشتراش است هم «ي» دارد. آن را با ایمیل برایتان میفرستم. این نوشته با همین فونت است.
-- دوست ارجمند، از دقتی که در خواندن مقاله به خرج داده اید، همچنین از یادآوری نکتهها سپاسگزار ام.
در مورد واژگان بگویم که، پسوندِ «-گان» در آن همان همان -گان برای ساختنِ اسمِ جمع یا نامیدن یک مجموعه است. و برابر با «وکَبیولری» در انگلیسی یا «وُکابولر» در فرانسه، به معنای دستگاهِ کلِ لغتهای یک زبان یا یک زمینهی خاص به کار میرود. این واژه به همین صورت نزدیک به چهل سال در فارسی پیشینهی کاربرد دارد. آنچه مایهی رواج آن شد انتشارِ فرهنگِ «واژگانِ فلسفه و علومِ اجتماعی» حدود سی و پنج سال پیش بود. صامتِ «ه» در فارسی تنها در پایان کلمه است که نقشِ مصوّت را بازی میکند و با افزوده شدنِ پسوندهای «-ان» و «-گان»، مانندِ دیگرِ مصوتهای کوتاه، در نوشتار می افتد، مثلِ برده که میشود بردگان نه بردهگان.
در مورد کاربردِ «ارتشی» و «نظامی» دو باره درنگ خواهم کرد.
مدرنگری» را هم من برابر با «مُدرنایزیشن» در انگایسی یا «مُدرنیزاسیون» در فرانسه به کار میبرم.
د. آ.
Posted by: وریا دیار | October 22, 2010 8:26 AM
با سلام خدمت استاد عزیز
مثل همیشه استاد آشوری عزیز با زبان شیرین خود به مسائل تلخ موجود پرداخته اند و روشنگری داده اند.
در مقالات پیشین خود نیز اشاره هایی به قید و "آویزه"ی «بطور...» کرده بودید. من خیلی به این مورد حساسیت دارم و می خواهم برای خودم در این زمینه تحقیقکی بکنم. ممکن است من را راهنمایی کرده و بفرمایید به چه منبع ها و مرجع هایی (از قبیل کتاب و مقاله) می توانم رجوع کنم؟
--- در این مورد من کسی را نمیشناسم که کاری کرده باشد. البته در سالهای اخیر بسیاری کارها در زبان فارسی و در بارهی آن شده است که من، به علتِ دوری، بیخبر مانده ام. از استادانِ زبانشناسی بپرسید
د. آ.
Posted by: علی | November 7, 2010 1:02 PM
با سپاس بسیار
اگر ممکن است این نوشته را و همچنین نوشته ی پیشین وابسته به آن را در نشر تازه ی بازاندیشی زبان پارسی/فارسی وارد کنید که سخت به کار دانشجویان ترجمه می آید. من چند باز فصلهایی از بازاندیشی را در کلاسهای ترجمه ی ادبی با بچه ها کار کردم که بسیار پسندیدند.
Posted by: داود | November 15, 2010 11:36 PM
در پاسخ به دوستی که از
قید و "آویزه"ی «بطور...» پرسیده بودند
در اقبالنامه نظامی این مورد به کار رفته است:
بنشناخت بانگی بر او زد بلند /
بر او حملهای برد و او را فکند
بنشناخت= به طور ناشناخته
بنابراین از کاهلی بیش از حد است که به جای قیدهای زیبا از ترکیب به طور استفاده شود
همین گونه کاربرد صفت های بلند است که در متون کهن به کار رفته اند اما در روزگار نو برای بیان چنان صفاتی پشتک واروی زبانی می زنند:
نمونه از فردوسی در داستان کرم هفتواد:
چنان بد که این دختر نیک بخت /
یکی سیب افکنده باد از درخت / بره بر بدید و سبک بر گرفت / کنون بشنو این تا بمانی شگفت
همانگونه که می بینید ترکیب وصفی "یکی سیب افکنده باد از درخت" به زیبایی به کار رفته است.
Posted by: داود | December 23, 2010 10:27 AM
سلام استاد
نوشته های شما مثل همیشه خواندنی است بویژه اینکه نثر شیوایی دارید.
بنده همه حرف های شما رو قبول دارم و زنده کردن ساختار واژه سازی زبانی رو یک چرخش مهم و نقطه عطفی می دونم که از فرومردن زبان پارسی جلوگیری کرد. اگر این چرخش زبانی رخ نمی داد امروز پارسی نیز مانند اردو زبانی آمیخته و بی در و پیکر بود. باید همچنان بکوشیم واژگانی که ساختار نابهنجاری دارند را جایگزین کنیم، ولی این چرخش کافی نبوده و می بینیم که هنوز مشکلات فراوانی دارم. آن چرخش نخستین به برزیستن زبان پارسی انجامید و خوشحالیم که زبانمان فرونمرد و برزیست ولی این کافی نیست، در دنیای پرتلاطم امروز و پیشرفت های روزافزون آن، زبان نیز باید روزانه دگرش و بهبود یابد. امروز بسیاری از ساختارهای زبانی پارسی زنده شده و یا دارد زنده می شود. به واژگان زیر بنگرید: کشند، خورکشند، ماه کشند، ماه خورکشند(lunisolar tide)، کاوند(probe)، چرخند(cyclone)، پیچند(tornado)، کاواک(cavitation)، تختال(slab)، شاخال، برخال(fractal)، نگارال(graftal)، درگشته (altered)، پخشیده، ابرگریزانه(supercentrifuge)، فرگشت (evolution)، بال¬برد (heliborne)، واپیچش(distortion)، خوربین(helioscope)، اختربین(telescope)، همازمینوار(cogeoid)، هم بسپار(copolymer)،
امروزه حتا بسیاری از پیشوند های باستانی (که روزی از سوی محافظه کاران دشمن پارسی خوانده می شد) زنده شده اند و دارند جا می افتند. به واژگان زیر که در دفتر های ششم، هفتم و هشتم فرهنگستان تصویب شده نگاهی بیاندازید:
پراشنوی( paracusis)، پراساخت(paralogous)، هوفامینه(euchromatin)، هوپرورد(eutrophic)، هونهنگ، دشپرورد((dystrophic، دژدود، دش دشتانی، ارتاساخت(orthologous )، اَبیراهی (aberration)، اَریخت( (amorphous و ....
پیشوند های پاد/ترا/پیرا نیز که بسیار استفاده شده اند و تقریبا در زبان علمی جا افتاده اند، مانند:
تراگسیل(transmit)، ترارسانی(transduction)، تراجهش(transmutation)، ترابرد(transvection)، تراگشت(transverse)، پیرابین (periscope)، پیراشامه، پیرایخساری (periglacial)، پادباریون، پادنوترینو، پادکوراک، پادپایانش(antitermination)، پادمعنا(antisense)، پادزنگ، ..
حتا فرهنگستان از برخی واژگان باستانی نیز بهره برده (هر چند بسیار محتاط و اندک) مانند تاگ (تا ی پهلوی) به جای clone که به هر حال جای واژه نادرست شبیه سازی را خواهد گرفت.
فرهنگستان تجربه موفقی هم در زنده کردن فعل های باستانی (ورتیدن) داشته و واژگان وردش، پادوردایی، ناوردایی، هم وردایی و ... را برساخته است.
به هر حال امروز چرخش زبانی دیگری نیاز است و آن بکارگیری گسترده تر توان زبانهای باستانی (از پیشوندها، پسوندها، واژه ها و حتا فعل ها) است. البته این چرخش زبانی همانگونه که گفتم کم-کم دارد پدیدار می شود و فرهنگستان هم به ناچار دارد همین راه را می رود ولی بسیار کند و با احتیاط.
شاید نمونه های روشن این چرخش زبانی آقایان حیدری ملایری و ادیب سلطانی باشند بویژه آقای ملایری که فعل های زیبایی ساخته است. (شمیدن، نپاهش و ... ). اگر فعل دم دست مترجمان باشد برساختن واژگان جدید دیگر کار سختی نیست. نمونه های زیر را ببینید:
برشمیدن، درشمیدن، درشمندگی، درشمیدنی، برشم¬پذیر، درشم¬گر و .... (البته فرهنگستان از ریشه عربی جذب اینها را ساخته است).
به امید اینکه روزی همه نویسندگان و ادیبان این چرخش نوین و سازنده را بپذیرند و باور کنند. اگر دیروز پروای فرومردن زبان پارسی ما را بر آن داشت تا به ساختار های زبانی خویش بازگردیم امروز باید در اندیشه برزیستن زبانمان در جهان دانش و فناوری باشیم و چاره ای جز چرخش زبانی دوم نداریم.
Posted by: کارن | July 5, 2011 8:34 AM