کوتهبینی و بلنداندیشی در عالمِ هندسی و عالمِ جان

سیري در پختستان
پَختِستان
ادوین ابوت Edwin Abbott ، ترجمهی منوچهر انور
نشرِ کارنامه، تهران ۱۳٨٨
آن جزیرهیِ دراز و باریک در نزدیکیِ کرانههایِ غربیِ قارهی اروپا، که بریتانیای کبیر نام دارد، در پنج قرنِ اخیر از تاریخِ جهان در زندگانیِ نوعِ بشر نقشِ دگرگون کنندهیِ شگفتي داشته، آنچنان که هیچ ملّتِ دیگري نداشته است. زیرا زادگاه و پرورشگاهِ انقلابِ علمی و صنعتی و بنیادیترین ایدههایي بوده است که جهانِ مدرن را با همهیِ خواستهها و ادعاها و آرمانها و آرزوهایاش پایهگذاری کرده اند. بنیادیترین وجهِ این انقلاب در عالمِ نظر، در عالمِ هستیشناسی و جهانبینی، انسانباوری (humanism) و عقلباوری (rationalism) در قالبِ تجربهباوری (empiricism) ست.
با چرخشِ چشماندازِ هستی از افقِ یزدانشناسی (theology) به افقِ انسانباوری، جهاني که تا آن زمان در چنگالِ قهر یا در پناهِ رحمتِ الاهی انگاشته میشد، از این نسبت و رابطه آزاد شد. آنگاه، از درونِ چنین جهاني انساني سر بر آورد که خود را، در جایگاهِ فرد، رها از همهیِ بندهایي دانست که اقتدارِ الاهی یا «نمایندگانِ» آن بر رویِ زمین بر خِرد و ارادهیِ او میگذاشتند. انسانِ مدرنِ برآمده از دلِ این آگاهیِ نو خویشتن را صاحبِ ارادهاي آزاد دانست که از خِردي خودبنیاد و توانایِ شناساییِ همهچیز جهت و نیرو میگرفت. خود را «سوژه«اي خردورز انگاشت که میتواند همهچیز راهمچون «اُبژه«یِ شناسایی زیرِ نظر بگیرد و با آزمایش، بر بنیادِ سنجههایِ منطقی و روشمندی، از چند-و-چونِ آن پرسش کند و در قالبِ علم بریزد؛ علمي که انسانِ پیشین، در اسارتِ «جهل»، از آن بهرهمند نبود. یافتپذیری (positivity) و آزمونپذیری بنیادِ هستیشناسیِ این جهانِ نویِ انسانباور بود. و از جمله اُبژههایِ شناساییِ وی، همچون چیزي یافتپذیر در میانِ چیزهایِ جهان، خودِ وی بود، هم در جایگاهِ فرد و هم در جایگاهِ جمع. یکي از اُبژههایِ شناسایی نیز خودِ همین قوّهی شناسایی بود، یعنی عقل، و چند-و-چون و دامنه و شرایطِ امکانِ دستیابیِ آن به «واقعیّت»، که فلسفه به آن میپرداخت. بشر نورافکنِ شناسایی را در میانِ چیزهای یافتپذیر به سویِ خود نیز گرداند تا بداند که این شناسنده چیست یا کیست و داعیههایِ شناساییِ او تا کجا ارزمند است.
این «انسانِ طرازِ نوین»، بهاصطلاحِ کمونیستهایِ قدیم، با تکیه بر خردِ شناسا و ارادهیِ آزادِ خود، با دستیازی به همهسو با علم و فنشناسیِ خود، غوغایِ شگفتي در جهان افکند که هرچه پیشتر آمد دامنهدارتر و شتابناکتر شد، تا به جایی که شاهدِ پنجه انداختنِ آن بر سراسرِ کرهیِ زمین در روزگارِ خود هستیم. این انسان، همچنین، در مقامِ انسانِ متمدّنِ دانایِ شناسا، حسابِ خود را از همه جهت از حسابِ انسانهایِ جهانهایِ جز-خود و پیش از خود، از انسانِ «ابتدایی»، انسانِ «قرونِ وسطایی»، انسانِ «بَربَر»، انسانِ «وحشی» جدا کرد. در نتیجه، با در هم ریختنِ نظامِ «قرونِ وسطایی» در عالمِ خود، با خالی کردنِ زیرِ پایِ جهانبینی و ارزشهایِ عالمِ قرونِ وسطایی، پیش از همه جهانِ بریتانیاییِ خود را، که پیشتازِ این جنبش بود، در تب-و-تابي سخت انداخت. رنسانسِ ایتالیا با بازگشت به فرهنگ و هنرِ یونان و روم فرهنگِ اروپایِ مسیحی را بحرانزده کرد و افقِ نگرشِ علمیِ مدرن را به رویِ انسان گشود. دریانوردان و پویندگانِ جهانجویِ اروپایی با دلاوریِ بینهایت سینهیِ اقیانوسها را در پیِ کشفِ «سرزمینهایِ ناشناخته» شکافتند. قارهیِ امریکا را یافتند و سراسرِ آبها و خشکیهایِ زمین را درنوردیدند و جزء به جزءشان را در نقشههایِ خود با دقتِ ریاضی ثبت کردند. از دلِ کوششِ بیامانِ بورژوازیِ فرادستی یافته بر مِهانسالاریِ )آریستوکراسی( قرونِ وسطایی جهانِ سرمایهداریِ صنعتی با شور و زورِ بینهایت زاده شد.
سدههایِ شانزدهم و هفدهم در اروپایِ غربی روزگارِ انفجارِ دنیایِ کهن و زاده شدنِ دنیایِ نو از دلِ آن است. در این روند است که امپراتوریهایِ استعمارگرِ اروپایِ غربی پدید میآیند و بر سرِ دستاندازیِ هرچه بیشتر بر کرهیِ زمین به رقابت و ستیز برمیخیزند. پادشاهیِ بریتانیا، در مقامِ بزرگترین امپراتوریِ جهان، در این دوران سربرآورد و بخشِ بزرگی از کرهیِ زمین را در چنگِ قدرتِ خود گرفت. ستادِ این امپراتوری، یعنی همان جزیره، کانونِ بزرگترین انقلابِ تاریخِ بشر، یعنی انقلابِ علمی و صنعتی، شد. این انقلاب، با گره زدنِ علمِ نظری به صنعت، تمامیِ شکلِ زندگانیِ انسان را بر رویِ کرهیِ زمین زیر-و-زبر کرد و از مُدرنیّتِ نظری، بر بنیادِ علم و فلسفه، به مُدرنگریِ (مدرنیزاسیون) زندگانیِ اقتصادی و سیاسی و اجتماعی روی آورد.
