نکته‌هایي در باره‌یِ زبان، ترجمه، و فهمِ متن

نکته‌هایي در باره‌یِ زبان، ترجمه، و فهمِ متن

مقاله‌اي که در پاسخِ به خرده‌گیری‌هایِ سید جوادِ طباطبایی بر ترجمه‌یِ من از شهریارِ ماکیاوللی منتشر شد (مهرنامه، شماره‌یِ ۱۴، مردادِ ۱۳۹۰)، گویا چنان ضربه‌یِ سنگیني بر او بوده که، به گواهیِ سایتِ «قدیم و جدید»– جایگاهِ نشرِ مقاله‌ها و درس‌گفتارهایِ او– سبب شده که شش ماه (از بهمنِ ۱۳۹۰ تا تیرِ ۱۳۹۱) وقت صرفِ نوشتنِ ده مقاله در «نقدِ» ترجمه‌یِ من کند  و، چنان که در مهرنامه آمده، «رساله‌اي صد صفحه‌ای» برایِ انتقام از آن بپردازد. برایِ دلجویی از وی، نشرِ بخشِ یکمِ این رساله به ستایش‌نامه‌اي بالابلند در بابِ جایگاهِ علمی و «آکادمیسینیِ» آقایِ طباطبایی آراسته است. و در آن، برایِ نمایاندنِ عظمتِ شأنِ وجودیِ ایشان در عالمِ امکان، از همزمانیِ دو رویدادِ بزرگِ تاریخی یاد کرده اند: یکي شبِ تولدِ وی (آبانِ ۱۳۲۴)، در شهرِ تبریز، و دیگر اشغالِ آن شهر به دستِ نیروهایِ شوری در همان شب. در این باب نکته‌ این است که، نمی‌دانیم چرا نیروهایِ شوروی، بدونِ در نظر داشتنِ ضرورتِ همزمانیِ این دو رویدادِ بزرگِ تاریخی، شتاب کرده اند و چهار سال جلوتر، در شهریورِ ۱۳۲۰، به آذربایجان و تبریز سرازیر شده اند! شک نیست که، بدون آن تقارنِ تاریخی هم آقایِ طباطبایی در زمینه‌یِ فلسفه‌یِ سیاسی، در سطحِ ایران، شایسته‌یِ جایگاهِ «آکادمیسینی» هست. Continue reading

کوته‌بینی و بلنداندیشی در عالمِ هندسی و عالمِ جان

سیري در پختستان 

پَختِستان
ادوین ابوت Edwin Abbott ، ترجمه‌ی منوچهر انور
نشرِ کارنامه، تهران ۱۳٨٨
آن جزیره‌یِ دراز و باریک در نزدیکیِ کرانه‌هایِ غربیِ قاره‌ی اروپا، که بریتانیای کبیر نام دارد، در پنج قرنِ اخیر از تاریخِ جهان در زندگانیِ نوعِ بشر نقشِ دگرگون کننده‌یِ شگفتي داشته، آن‌چنان که هیچ ملّتِ دیگري نداشته است. زیرا زادگاه و پرورشگاهِ انقلابِ علمی و صنعتی و بنیادی‌ترین ایده‌هایي بوده است که جهانِ مدرن را با همه‌یِ خواسته‌ها و ادعا‌ها و آرمان‌‌ها و آرزوهای‌اش پایه‌گذاری کرده اند. بنیادی‌ترین وجهِ این انقلاب در عالمِ نظر، در عالمِ هستی‌شناسی و جهان‌بینی، انسان‌باوری (humanism) و عقل‌باوری (rationalism) در قالبِ تجربه‌باوری (empiricism) ست. 
با چرخشِ چشم‌اندازِ هستی از افقِ یزدان‌شناسی (theology) به افقِ انسان‌باوری، جهاني که تا آن زمان در چنگالِ قهر یا در پناهِ رحمتِ الاهی انگاشته می‌شد، از این نسبت و رابطه آزاد شد. آنگاه، از درونِ چنین جهاني انساني سر بر آورد که خود را، در جایگاهِ فرد، رها از همه‌یِ بندهایي دانست که اقتدارِ الاهی یا «نمایندگانِ» آن بر رویِ زمین بر خِرد و اراده‌یِ او می‌گذاشتند. انسانِ مدرنِ برآمده از دلِ این آگاهیِ نو خویشتن را صاحبِ اراده‌اي آزاد دانست که از خِردي خودبنیاد و توانایِ شناساییِ همه‌چیز ‌جهت و نیرو می‌گرفت. خود را «سوژه‌«اي خردورز انگاشت که می‌تواند همه‌چیز راهمچون «اُبژه‌«یِ شناسایی زیرِ نظر بگیرد و با آزمایش، بر بنیادِ سنجه‌هایِ منطقی و روشمندی، از چند-و-چونِ آن پرسش کند و در قالبِ علم بریزد؛ علمي که انسانِ پیشین، در اسارتِ «جهل»، از آن بهره‌مند نبود. یافت‌پذیری (positivity) و آزمون‌پذیری بنیادِ هستی‌شناسیِ این جهانِ نویِ انسان‌باور بود. و از جمله اُبژه‌هایِ شناساییِ وی، همچون چیزي یافت‌پذیر در میانِ چیزهایِ جهان، خودِ وی بود، هم در جایگاهِ فرد و هم در جایگاهِ جمع. یکي از اُبژه‌هایِ شناسایی نیز خودِ همین قوّ‌ه‌ی شناسایی بود، یعنی عقل، و چند-و-چون و دامنه و شرایطِ امکانِ دستیابیِ آن به «واقعیّت»، که فلسفه به آن می‌پرداخت. بشر نورافکنِ شناسایی را در میانِ چیزهای یافت‌پذیر به سویِ خود نیز گرداند تا بداند که این شناسنده چی‌ست یا کی‌ست و داعیه‌ها‌یِ شناساییِ او تا کجا ارزمند است.
این «انسانِ طرازِ نوین»، به‌اصطلاحِ کمونیست‌هایِ قدیم، با تکیه بر خردِ شناسا و اراده‌یِ آزادِ خود، با دست‌یازی به همه‌سو با علم و فن‌شناسیِ خود، غوغایِ شگفتي در جهان افکند که هرچه پیش‌تر آمد دامنه‌دارتر و شتابناک‌تر شد، تا به جایی که شاهدِ پنجه انداختنِ آن بر سراسرِ کره‌یِ زمین در روزگارِ خود هستیم. این انسان، همچنین، در مقامِ انسانِ متمدّنِ دانایِ شناسا، حسابِ خود را از همه جهت از حسابِ انسان‌هایِ جهان‌هایِ جز-خود و پیش از خود، از انسانِ «ابتدایی»، انسانِ «قرونِ وسطایی»، انسانِ «بَربَر»، انسانِ «وحشی» جدا کرد. در نتیجه، با در هم ریختنِ نظامِ «قرونِ وسطایی» در عالمِ خود، با خالی کردنِ زیرِ پایِ جهان‌بینی و ارزش‌هایِ عالمِ قرونِ وسطایی، پیش از همه جهانِ بریتانیاییِ خود را، که پیشتازِ این جنبش بود، در تب-و-تابي سخت انداخت. رنسانسِ ایتالیا با بازگشت به فرهنگ و هنرِ یونان و روم فرهنگِ اروپایِ مسیحی را بحران‌زده کرد و افقِ نگرشِ علمیِ مدرن را به رویِ انسان گشود. دریانوردان و پویندگانِ جهانجویِ اروپایی با دلاوریِ بی‌نهایت سینه‌یِ اقیانوس‌ها را در پیِ کشفِ «سرزمین‌هایِ ناشناخته» شکافتند. قاره‌یِ امریکا را یافتند و سراسرِ آب‌ها و خشکی‌هایِ زمین را درنوردیدند و جزء به جزء‌شان را در نقشه‌هایِ خود با دقتِ ریاضی ثبت کردند. از دلِ کوششِ بی‌امانِ بورژوازیِ فرادستی یافته بر مِهان‌سالاریِ )آریستوکراسی( قرونِ وسطایی جهانِ سرمایه‌داریِ صنعتی با شور و زورِ بی‌نهایت زاده شد. 
سده‌هایِ شانزدهم و هفدهم در اروپایِ غربی روزگارِ انفجارِ دنیایِ کهن و زاده شدنِ دنیایِ نو از دلِ آن است. در این روند است که امپراتوری‌هایِ استعمارگرِ اروپایِ غربی پدید می‌آیند و بر سرِ دست‌اندازیِ هرچه بیش‌تر بر کره‌یِ زمین به رقابت و ستیز برمی‌خیزند. پادشاهیِ بریتانیا، در مقامِ بزرگترین امپراتوریِ جهان، در این دوران سربر‌آورد و بخشِ بزرگی از کره‌یِ زمین را در چنگِ قدرتِ خود گرفت. ستادِ این امپراتوری، یعنی همان جزیره، کانونِ بزرگترین انقلابِ تاریخِ بشر، یعنی انقلابِ علمی و صنعتی، شد. این انقلاب، با گره زدنِ علمِ نظری به صنعت، تمامیِ شکلِ زندگانیِ انسان را بر رویِ کره‌یِ زمین زیر-و-زبر کرد و از مُدرنیّتِ نظری، بر بنیادِ علم و فلسفه، به مُدرنگریِ (مدرنیزاسیون) زندگانیِ اقتصادی و سیاسی و اجتماعی روی ‌آورد.

Continue reading

حافظ «به روايتِ عباسِِ کيارستمی»

اين مقاله يک بار در سايتِ «راديو زمانه» منتشر شده  است. بازتابِ گسترده‌ای که پيدا کرد و کامنت‌هايِ فراوانی که رسيد و بحث‌هايِ پرشوری که ميانِ خوانندگان– و از جمله برخی صاحب‌نظران– برانگيخت، و نقدهايی که بر آن شد، نشان داد که اين بحثِ نقدگرانه ارزشِ آن را دارد که دقيق‌تر و گوياتر طرح شود. با اين خيال، آن را بازبيني کردم و با حذفِ برخی جمله‌هايِ آن، که خوشايندِ برخی از خوانندگان نبود، و افزودنِ دو پاراگراف بر آن برايِ روشن‌تر کردنِ ديدگاه‌ام، دوباره آن را  اين جا منتشر مي‌کنم.

داستانِ حافظ‌خواني و حافظ‌‌‌‌داني و حافظ‌پژوهي و حافظ‌بازي  و حافظ‌فروشيِ ما را گويي پايانی نيست. اين از بختِ بلندِ اين شاعر است که اين‌چنين در کانونِ يک زبان و فرهنگ قرار گرفته و عالمی را شيدايِ خود کرده است. هر کسی از ظّنِ خود حافظِ خود را دارد و چه‌بسا با غيرت هم از آن پاسداری مي‌کند. و امّا، در اين غوغایِ کوبيدن بر طبلِ مدرنيّت و شورــ‌وــ‌‌شيدايي برايِ آن، حافظ نيز نه تنها تفسيرهايِ مدرن و مدرن‌نمايِ خود را يافته که «روايت»هايِ مدرنِ خود را نيز. و اينک پس از «روايتِ» احمدِ شاملو «روايت»‌ای داريم از هنرمندی ديگر، که عباسِ کيارستمي باشد. (۱)

Continue reading

انسان‌ و هنرهای نمايشي

 دوستی كه‌ دست‌اندر كارِ تهيه‌ی برنامه‌های راديويی درباره‌ی هنرهای نمايشی برای يک راديوی بين‌المللی‌ست‌، از من‌ خواست‌ كه‌ برای برنامه‌ای‌ كه‌ در بابِ هنرهایِ نمايشی در ايران تهيه‌ كرده است، چيزی بنويسم‌. و من‌ نوشتم‌. امّا به‌ كار او نيامد. باري، در اين‌ نوشته‌ی كوتاه‌ نكته‌هايی هست و درنگ‌هايی‌ كه‌ وسوسه‌ام‌ كرد آن‌ را دور نيندازم‌ و منتشر كنم‌.
 جهان‌ را همچون‌ صحنه‌ی نمايش‌ بسيار وصف‌ كرده‌‌اند. حافظ‌، شاعرِ عارفِ انديشه‌گرِ ما نيز در اين‌ بيت‌ همين‌ را می‌گويد:
به‌ تماشاگهِ زلف‌اش‌ دلِ حافظ‌ روزی
شد كه‌ باز آيد و جاويد گرفتار بماند
(متن کامل مقاله به صورت پی‌دی‌اف)

Continue reading

معمّایِ بوفِ کور

نوشته‌هایِ صادقِ هدایت، و بر فرازِ آن‌ها، بزرگ‌ترین اثرِ او، بوفِ کور– که به گواهیِ همگان بزرگ‌ترین اثر در ادبیّاتِ مدرنِ فارسی ست-  در این سال‌ها ییش از هر زمانِ دیگري ذهن‌ها را در فضایِ روشنفکرانه‌یِ ایرانی به خود مشغول داشته است. در این سال‌ها در باره‌ی او، به‌ویژه بوفِ کورِ او، بیش از هر نویسنده و اثرِ دیگرِ مدرن در فارسی کتاب و مقاله نوشته شده است. این رویکرد علّت‌هایی دارد که از زمینه‌ی تاریخیِ کنونی برمی‌آید. هدایت، به دلایلی که خواهم گفت، نه تنها نویسنده‌اي پیشگام که نویسنده‌اي بزرگ و ماندگار بود. در دو‌-‌سه نسلِ پس از او بسیاري کوشیده اند “رکوردِ” او را بشکنند و بر او پیشی بگیرند. در نوشتنِ داستانِ کوتاه بسیاري بر او پیشی گرفته اند و داستان‌هایِ خوش‌ساخت‌تر و پرورده‌تري نوشته اند. امّا هدایت دو قلّه‌ی دست‌نیافتنی دارد که او را با نیرویِ بسیار ماندگار می‌سازد. یکي بوفِ کورِ او ست در داستان‌نویسی، و دیگر تَسخَرنامه[i]هاي او. بوفِ کور و آن مجموعه‌یِ تسخَرنامه‌ها، اگر چه از دو ژانرِ ادبیِ گوناگون اند و به ظاهر ربطی به هم ندارند، امّا در بنیاد پاسخ‌هایی هستند از یک قلم به مسأله‌ی بنیادیِ نویسنده از دو راهِ مخالف. بوفِ کور بازنماییِ داستان‌گونه‌یِ فضایِ تنگ‌-‌و‌-‌تار و شومِ زندگانیِ یک راوی ست یا روایتِ یک کابوسِ هولناک. و تسخرنامه‌ها شوخی‌های گزنده و  پرخاش‌های بازیگوشا‌نه یا خشم‌آلودِ  او ست به فضایِ زندگانیِ اجتماعی و تاریخیِ خویش. امّا بوفِ کور، با بنیادِ تاریخیِ داستان‌اش، که اکنون با آخرین کاری که در تحلیلِ آن شده دیگر به‌روشنی می‌توانیم سخن بگوییم، و تسخرنامه‌ها، با همه ناهمگونگیِ فُرم‌شان، زهرخندی هستند بر جهانِ تاریخی‌‌ای که هدایت در آن چشم گشوده و زیسته است. نوشته‌هایِ او، به‌ویژه‌ این مجموعه، در حقیقت، رنج‌نامه‌هایِ او در بازگفتِ این زندگی و ادّعانامه‌هایِ هنرمندانه‌یِ او بر ضّدِ آن است.

(متن مقاله به صورت پی‌دی‌اف)

Continue reading

یک نامه در باره‌ی کتابِ عرفان و رندی در شعرِ حافظ

در باره‌یِ کتابِ عرفان و رندی، به این قلم، نقد و نظر فراوان نوشته شده تا به جایی که می‌توان گفت که در روزگارانِ اخیر به کمتر کتابی در میانِ ما این‌همه حسّاسیّت نشان داده شده است. من خود تاکنون پانزده‌ ‌تایی از آن‌ها را دیده ام، ولی، بنا به گزارشی، شمارِ آن‌ها بیش از سی و اندی ست. دلیلِ آن هم روشن است. این‌ها همه بر اثرِ جایگاهِ مرکزیِ حافظ در فضایِ روشنفکریِ ما و شیفتگیِ بی‌حساب نسبت به او در میانِ همگان، به‌ویژه در دهه‌هايِ اخیر، و کوششِ اهلِ نظر برایِ راه بردن به کانونِ اندیشه و جهان‌بینی اوست. نشرِ بی‌پایانِ هرساله‌یِ دیوانِ او با شمایل و قطع‌هایِ ریز و درشت، و شرح و تفسیرهایِ بی‌پایان بر آن از بسی دیدگاه‌ها، نشانه‌ی این اهمیّت و مرکزیّت است. به هر حال، هر کسي «حافظِ» خود را دارد و غیرتمندانه هم از آن پاسداری می‌کند. به نظر می‌رسد که کنجکاوی‌برانگیزترین و نیز جنجال برانگیزترینِ در میانِ آن‌ کتاب‌ها در باره‌ی حافظ همین کتابِ من بوده باشد که از جبهه‌هایِ گوناگون به آن تاخته اند و کمتر در فهمِ آن کوشیده اند. دلیلِ آن‌هم  رهیافتِ تازه‌‌ی این کتاب به مسأله‌ی «معمایِ حافظ» است. در این کتاب، من با پیگیریِ رابطه‌ی میان‌متنی (intertextual) میانِ دیوانِ حافظ و تأویلِ‌هایِ صوفیانه‌ی قرآن، و سپس تحلیلِ داده‌هایِ این مطالعه با نگرشی هرمنوتیکی کوشیده ام به کانونِ فرهنگ و جهان‌بینیِ صوفیانه‌یِ رندانه راه برم. و این راهبرد، سرانجام، با کشفِ رابطه‌یِ سرنمونی (archetypal) میانِ گزارشِ اسطوره‌ایِ آفرینشِ نخستین انسان، یا همان آدمِ ابوالبشر، بنا به روایتِ قرآن، و انسان‌شناسیِ و خداشناسی و فرشته‌شناسیِ تأویلیِ صوفیانه، ممکن شد. اینها همه کاري بود که تاکنون، دستِ کم به صورتِ سیستمانه‌یِ مدرن، نشده بود. بنا بر این، جایِ شگفتی نیست اگر که این کتاب با واکنش‌هایِ شدید مدعیانِ سخن‌شناسی و حافظ‌شناسی از همه‌سو  رو به رو شده باشد.

باری، من به هیچ وجه سرِ آن ندارم که به این «نقد»ها بپردازم. زیرا بر آن ام که چنین کاري نیاز به گذشتِ زمان دارد تا جا بیفتد و به‌درستی فهمیده شود، آن‌هم در جامعه‌ای که اسباب و ابزارهایِ «فهمِ درست» به معنایِ مدرن، و از جمله فهمِ نقدگرانه و ادب و آدابِ آن، تازه دارد پا می‌گشاید. ولی این نکته را باید بگویم که گذشته از «نقد»ها و «نسیه»‌های بسیار در باره‌ی این کتاب، دستِ کم دو نقدِ درست و سالم هم دیده ام، یکی به قلمِ دکتر ماشاء‌الله آجودانی، استادِ پیشینِ ادبیات در دانشگاهِ اصفهان، و دیگری به قلم دکتر احمدِ کاظمیِ موسوی، استادِ اسلام‌شناسی در دانشگاهِ کوالالامپور— که هر دو در مجله‌ی نشرِ دانش منتشر شده اند. این دو صاحب‌نظر همدلانه کوشیده اند به روشِ من در کارِ رهیافت به فرهنگِ صوفیانه در زبانِ فارسی، به‌ویژه دیوانِ حافظ، راه برند و آن را سنجیده بازنمایند. نقدهایی هم بوده اند با ادبانه، امّا در راستایِ فهمِ سنتیِ ادیبانه یا صوفیانه؛ و نیز نقدهایِ دیگری از طیف‌هایِ گوناگون فهم و تفسیرِ روشنفکرانه، از گرایش‌هایِ ایرانِ باستانی– که به دنبالِ یک حافظِ «مهری» یا زرتشتی در دیوانِ او می‌گردند– تا طیفِ روشنفکریِ چپ، با زمینه‌ی فهمِ مارکسیست-لنینیستی از تاریخ و ادبیات. اینان ناگزیر با نگرشِ جامعه‌شناسانه همواره به دنبالِ علیّتِ اجتماعی و اقتصادیِ در پدیده‌های انسانی، از جمله ادبیات، می‌گردند و با فهمِ پدیده‌هایِ فرهنگی در-ذاتِ- خود کاری ندارند یا در اساس از چنین قلمروی از فهم و تحلیل یکسره بی‌خبر اند.

باری، به نظر می‌رسد که زمینه‌یِ  آشناییِ جهانِ آکادمیکِ غربی با این کتاب، در فضایِ شناختِ ادبیّات و فرهنگِ تصوّف، رفته‌-‌رفته فراهم می‌شود. و این برای من مایه ی شادمانی ست، زیرا زمینه ی فهمِ چنین کاری به هر حال آن جا فراهم است. سه سالي پیش در لندن با پروفسور لئونارد لوئیسن(Lewisohn) آشنا شدم که استادِ ادبیاتِ فارسی، به‌ویژه ادبیّاتِ تصوف، است و در دانشگاهِ اکستر (Exeter) تدریس می‌کند. (در این سال‌ها چندین کتاب از وی در ایران ترجمه و منتشر شده است). در همان برخوردِ نخست و گفت-و-گویِ یکی-دو ساعته، ایشان از برخورد با یک ایرانی که در باره‌ی حافظ حرف‌هایی جز حرف‌هایِ دیگر روشنفکرانِ ایرانی می‌زند، ابرازِ شگفتی کرد وقرار شد که من کتاب‌ام را برایِ وی بفرستم. پس از دریافت کتاب در ایمیلی از رهیافتِ تازه‌ی من با ستایش سخن گفت، و به‌ویژه بخشِ «مطالعه‌ی میان‌متنیِ» کتاب را راهگشا یافته بود. پروفسور لوئیسن، بر اساسِ دست‌آوردهایِ این رهیافتِ تازه، کنفرانسی سه‌روزه نیز در ماهِ آوریل آینده در دانشگاهِ اکستر برگزار می‌کند که مرا نیز برای شرکت در آن دعوت  کرده  و در آن قرار است پی‌پر (paper)ای در باره‌ی رهیافتِ خود به بحثِ عرفان و رندی بخوانم.

چندي پیش آقای لوئیسن ایمیلي برایِ من فرستاد و در آن نوشته بود که پروفسور گرهارد بورینگ (Gerhard Bowering) می‌خواهد بر کارِ پژوهشیِ یکی از شاگردان یا همکاران‌اش در باره‌ی کشف‌الاسرارِ میبدی سَرسُخني بنویسد و ایشان به وی پیشنهاد کرده است که کتابِ مرا هم در این باب ببیند. آدرسِ آقایِ بورینگ را هم برایِ من فرستاده بود تا نسخه‌ای از کتاب را برای ایشان بفرستم. من هم که با برخی کارهایِ پروفسور بورینگ آشنا بودم و در کتاب‌ام نیز، در بخشِ “م

رندی و نظربازی

در  نـظـربـازيِ  ما  بي‌خبـران  حيران  اند!
حافظ

رندي در ادبياتِ عرفانيِ فارسي يک مفهومِ نمادين و پرابهام‌ است. در شعرِ حافظ نيز يکی از محوري‌ترين و پُربسامدترين مفهوم‌‌ها ست و همچنين، در ميدانِ بازي‌هايِ زبانيِ او، يکی از دشوارفهم‌ترين‌ها. من در کتابِ عرفان و رندي در شعرِ حافظ نخست کوشيده ام ردّ‌ِ تاريخيِ پيدايشِ اين واژه و معنايِ اصليِ آن را در زبانِ فارسي پيدا کنم، و سپس با دنبال کردنِ دگرديسيِ معناييِ آن در فضايِ ادبيّاتِ عرفاني، جايگاهِ معناييِ آن را در پيکربنديِ مفهوم‌ها در شعرِ حافظ بيابم، به‌ويژه در روياروييِ دو مفهومِ زهد و رندي. اکنون در اين پژوهش مي‌خواهم از درِ يک رهيافتِ زباني، با تحليلِ يک خوشه‌يِ واژگاني، بارِ ديگر به معنايِ رندي و جهان‌بينيِ رندانه نزديک شوم.

اين مقاله نخستين بار در مجله‌ی الکترونيکی واژه،‌ شماره ششم، منتشر شده است.
(متن کامل اين مقاله را به صورت پی‌دی‌اف از اين‌جا پياده کنيد.)

سلامي دو باره

آشناییِ من با دنیایِ وبلاگ و وب‌سایت با بند شدنِ دستِ خود–ام در این کار بیشتر شد. از کسي که در کارِ اینترنت اهلیّت دارد، پرسیدم فرقِ وب‌سایت و وبلاگ چي‌ست؟ زیرا نمی‌دانستم. پاسخ داد که وب‌سایت پایگاهي ست اینترنتی که معمولاً مطالبِ ثابتي روی آن می‌گذارند و وبلاگ جایگاهي ست برای پاره‌نویسی‌ها و حسبِ حال‌ها و گفت–و–گوها و دردِ دل‌هایِ دوستانه. دانستم آنچه من به همّتِ دوستان‌ام دایر کرده ام نام‌اش وب‌سایت است نه وبلاگ. و هرگز هم وبلاگ نخواهد شد، با آن که وعده‌اي هم داده بودم. زیرا این کار، یعنی وبلاگ‌نویسی، نه با وقتِ من و عادت‌هایِ دیرینه‌یِ من جور است نه با کارها و گرفتاری‌هایي که خود را با آن‌ها درگیر می‌کنم و تمام‌ کردنِ‌شان هم چه‌بسا کار یک ماه و دو ماه و یک سال و دو سال نیست. برخی از دوستانِ جوانِ من هم در همین وب‌سایتِ «جُستار» به من هشدار داده بودند که واردِ این وادی وقت‌کش نشوم که برای من بی‌حاصل است. از ایشان بابتِ این هشدار سپاس‌گزار ام. در این مدت هم در وبلاگ‌هایِ دوستان و هم برخی دوستانِ نادیده‌اي که به وب‌سایت من سری زده اند و نشانی از خود گذاشته اند، و نیز وبلاگ‌هایِ دیگری که نشانی داده اند، سری زده ام. آنچه در این‌ وبگردی‌ها دریافتم این است که، به هر حال، دنیایِ جالبي ست از امکان‌هایِ تازه‌یِ ارتباط، و گهگاه جدلگری (پولمیک) ها، و همچنین، به‌ویژه، برایِ خبر گرفتن از احوالِ بخشي از نسلِ جوانِ ایرانی که به این گونه چیزها دسترس دارند.

امّا، از سویِ دیگر، شمارِ بی‌اندازه‌یِ آن‌ها و این همه وقت که با شتاب‌زدگیِ بسیار بر سرِ نوشتن و خواندنِ‌شان صرف یا حرام می‌شود، مرا به این فکر می‌اندازد که آیا به‌راستی از این‌همه چیزي هم حاصل می‌شود؟ گاهي برای یافتنِ چیزي که به خواندن‌اش بیَرزد مدت‌ها باید وبگردی کرد. من نمی‌توانم بر این‌همه توان و استعداد و هوش که در این روزانگی و بازی–بازی‌ها بر باد می‌رود دریغ نخورم. شاید این به عادت‌هایِ من در خواندن برمی‌گردد که همیشه دنبالِ خواندنِ چیزهای جدّی و «به درد بخور» بوده ام و معنایِ این گونه وقت‌گذرانی را نمی‌فهمم. شاید من بی‌هوده پا به این میداني گذاشته ام که میدانِ آشنایِ طبیعیِ نسلِ من نیست. زیرا برایِ خو گرفتن با هر چیز آدم می‌باید با آن بزرگ شده باشد یا هنوز در سنِّ بزرگ‌تر شدن و تجربه‌اندوختن از نظرِ احساسی و عقلی باشد. با این‌همه، نمی‌توانم افسوسِ خود را در این باب ناگفته بگذارم که می‌بینم برخی دوستانِ تیزفهم و خوش‌قلم و نکته‌سنجِ من که در همین سایتِ ملکوت نکته‌پردازی‌ها و پاره‌نویسی‌های زیبا و خواندنی هم می‌کنند، به نظر می‌رسد که کاري بیش از این نمی‌کنند. مراد–ام کارهایی ست درخورِ توانمندی‌هایِ بسیار بالاترِ ایشان که جای‌اش در وبلاگ نیست. وبلاگ‌نویسی کاري ست تفننی که در شمارِ کارِ ژورنالیستیِ حرفه‌ای هم نمی‌شود گذاشت. زیرا کارِ ژورنالیستیِ جدی قاعده‌ها و ضابطه‌ها دارد و می‌باید چشمداشت‌هایِ خوانندگان‌اش را برآورده کند.

شاید بدترین زیانِ وبلاگ‌نویسی و وبلاگ‌خوانی این باشد که آدم را به شتاب‌زده‌نویسی و سرسری‌خوانی عادت می‌دهد، و این به‌ویژه برای مردمي خطرناک است که برایِ دقت و باریک‌اندیشی و جدیّت و سختگیری در کارِ تولیدِ اندیشه و بهره‌جستن از آن تربیت نشده اند یا خود را تربیت نکرده اند. باری، من رفته–رفته هرچه کمتر وبلاگ می‌خوانم تا عادتِ کتاب‌خوانی را از دست ندهم. امّا، از آن جا که من نیز «وبگیر»(این هم یک واژه‌یِ تازه از دارالضربِ من!) شده ام، و می‌بینم که مطالبِ این وب‌سایت روزانه پنجاه–‌شصت مراجعه کننده دارد، می‌خواهم چیزهایِ تازه‌اي بر آن بیفزایم. تازه‌ترین مطلب، که به صورتِ ضبطِ شنیداری ست، گفت–و–گویي ست که مهدیِ مؤذنِ جامی (مهدیِ شریف) با من در سالِ ۲۰۰۰ بر رویِ کتابِ من، عرفان و رندی در شعر حافظ، در بی‌بی‌سی، کرده است. با این که بر رویِ وب‌سایتِ من متنِ یک سخنرانی و نیز یک مصاحبه (با خانم مهرانگیز رساپور) در باره‌یِ این کتاب وجود دارد، از آن جا که این گفت–و–گو دامنه‌یِ گسترده‌تري دارد و دوستِ ارجمندـ‌ام مهدی با تسلطي که بر ادبیاتِ فارسی و شعرِ عرفانی دارد نکته‌سنجی‌هایِ خاصي کرده و من پاسخ‌هایِ گسترده‌تري به پرسش‌های او داده ام، این گفت–و–گو را نیز بر آن‌ها افزوده ام. امیدوار ام که برایِ خوانندگانِ آن کتاب و نیز دوستارانِ ادبیاتِ عرفانی فارسی، به‌ویژه دوستارانِ حافظ و حافظ‌پژوهان، نکته‌هایِ تازه‌اي در بر داشته باشد. همچنین چند متنِ شنیداریِ دیگر از مصاحبه‌ها و سخنرانی‌هایِ مرا به همراهِ چند مقاله به‌تدریج این جا خواهید یافت. این‌کارها به لطف‌ِ دوستِ باهمت‌ام داریوش‌ِ غیرِ آشوری (معروف به محمدپور) انجام می‌شود که می‌باید از او فراوان سپاس‌گزاری کنم. همچنین بار دیگر از شما دوستانِ جوانِ نادیده ام که برایم پیام‌های گرم و پُرمهر می‌فرستید.

داریوش آشوری

۱۱ مهر ۱۳۸۳، ۱ اکتبر ۲۰۰۴

لینکِ دانلود