سپاس

باراني از ابرازِ محبّت‌هاي شما، كه با گشايشِ اين وبلاگ بر من باريده، براي من سببِ شادمانيِ بسيار است. از اين كه مقاله‌ها و كتاب‌هاي من با شما دوستانِ ديده و ناديده‌ام چنين رابطه‌ي عميق و دل‌پذيري برقرار كرده است، احساسِ سرفرازي مي‌كنم. از همه‌ي شما كه برايم پيام فرستاده ايد سپاس‌گزار ام، و اگر به دليلِ تنگيِ وقت نمي‌توانم به يكايك پاسخ دهم، عذر مرا بپذيريد. نكته‌اي كه بايد تأكيد كنم اين است كه اين وبلاگ به نيّتِ جمع‌ـ وـ‌جور كردنِ مطالبِ پراكنده‌ي من در اينترنت بر پا شده و نه به نيّتِ پاره ‌نويسيِ روزانه، چنان كه شأنِ نزولِ وبلاگ است. شايد در آينده به اين كار هم بپردازم. اما اكنون درگيرِ كارِ سخت و سنگيني هستم كه مجالِ كارِ ديگر نمي‌دهد به هر حال، شوقي كه برخي دوستارانِ اين قلم به اين كار نشان داده اند نفسِ امّاره‌ي مرا نيز وسوسه كرده است! «مي با جوانان خوردن‌ام خاطر تمنّا مي‌كند … »

با درودِ فراوان
 داريوشِ آشوري

مدرنيته را در بشقاب به كسی تعارف نمی‌كنند

اين گفت‌وگو در روزنامه وقايع اتفاقيه منتشر شده است. اصل گفت‌وگو را در اينجا می‌توانيد بيابيد (پی‌دی‌اف):

 شما در بحث مدرنيته به موانع روانی- فرهنگی اهميت مي‌دهيد و راه حل را در دست يافتن به علوم انسانی ‏و فلسفه مدرن مي‌دانيد از سوی ديگر معتقديد كه علم را مستقل از تاريخش مي‌توان آموخت ولی فلسفه – ‏و احتمالاٌ علوم انسانی – مستقل از تاريخ معنادار نيست و اگر كاملاً گسيخته از متن به جايی وارد شود ‏صورتی ظاهری بيش نخواهد بود و به قلمرو فهم وارد نمي‌شود. با اين حساب نتيجه اين خواهد شد كه ما ‏هميشه گامي عقب تر و همواره در چنبر تاريخی بسته گرفتار خواهيم بود. ايا از منظر بحث شما سرنوشتی ‏جز اين برايمان قابل تصور خواهد بود؟ و آيا راه ميان بری برای عبور از اين وضعيت مي‌توان يافت؟

 آشوری: در مورد علوم طبيعی به دليل جهان‌روايی (‏universality‏) مفهوم‌ها و روش‌هاشان و سنجش‌پذيری ‏آزمايشگاهی دست‌آوردها‌شان و و امكان دست‌يابی عينی به موضوع شناخت و تجربه‌شان، مرزبندی تاريخی ‏و فرهنگی معنا ندارد و هر ذهن بشری، گذشته از اين كه كی‌ست و كجايی ست، با ميانگين لازم هوش و ‏داشتن زمينه‌ی اطلاعاتی و علمی لازم مي‌تواند به مراحل بالای دانشوری و تخصص نيز برسد. چنان كه در ‏دنيای واپس‌مانده نيز مي‌توان پزشكان و مهندسان دانشور و توانا يافت. امّا در قلمرو علوم انسانی و فلسفه ‏داستان پيچيده‌تر از اين است، يعنی كسی كه به اين قلمرو پای مي‌گذارد بايد بتواند اُبژه‌های پژوهش و ‏مسائل را نه تنها به ياری مفهوم‌ها و روش‌ها بلكه برای دريافت عميق‌تر آن‌ها با گونه‌ای حس شهودی ‏بشناسد. البته در حوزه‌ی علوم اجتماعی، برای مثال در جمعيت‌شناسی و اقتصاد‌، مي‌توان بسياری مسائل را، ‏كه كميت‌پذير‌اند، با مدل‌های آماری و رياضی تبيين كرد، امّا بسياری زمينه‌ها و مفاهيم هستند كه آن‌ها را ‏مي‌بايد با شّم و شهود فهميد. برای مثال، ساختار اجتماعی، ساختار اقتصادی، ساختار يك اثر ادبی، يا ‏ساختار روانی چيزهايی نيستند كه به همان آسانی بشود فهميد كه ما مي‌توانيم ساختار بدن يك حيوان را با ‏كالبدشكافی آن بفهميم. آنچه علوم طبيعی مدرن را پديد آورده، شيوه‌ی نگاه تازه‌ی انسان به طبيعت ‏همچون اُبژه‌ی شناخت است و آنچه فلسفه و علوم انسانی مدرن را ممكن كرده توانايی بازنگريستن انسان به ‏خود، از سويی، در مقام سوژه‌ (ذهن شناسا) و، از سوی ديگر، به عنوان اُبژه‌ی شناسايی ست. رابطه‌ی سوژه ـ ‏اُبژه در رابطه‌ی انسان و طبيعت را بسيار آسان‌تر مي‌توان فراگرفت تا رابطه‌ی انسان و «خود‌» را. برای ‏فراگيری علوم طبيعی آزاد شدن از جهان‌نگری و فضای گفتمان‌های ذهنیّت‌ساز فرهنگ بومي ضروری ‏نيست. با ذهنيّت طالبانی هم مي‌شود پزشك يا مهندس خوبی شد، اما هرگز نمي‌توان جامعه‌شناس يا ‏فيلسوف يا نقدگر ادبی خوبی شد. زيرا ذهنیّت طالبانی توانايی ايجاد رابطه‌ی سوژه ـ اُبژه را با جامعه‌ی خود ‏با عقل و قوه‌ی شناسايی خود، با روان خود ندارد. به همين دليل، آوردن و بومی كردن علم نظری و فلسفه ‏بسيار دشوارتر است از آوردن و بومی كردن تكنولوژی و علوم كاربردی مربوط به آن.‏ ‏ ژاپنی‌ها را هميشه مي‌توان به عنوان مثال برين گرفتن و بومی كردن تكنولوژی مدرن مثال زد، امّا ژاپنی‌ها ‏تا چه اندازه توانسته‌اند علوم انسانی و فلسفه‌ی مدرن را بومی كنند؟ تا آن جا كه من مي‌دانم در اين زمينه، و ‏حتا در زمينه‌ی مسائل نظری علوم طبيعی نيز، چندان كاری نكرده‌اند.البته اين جا مسأله‌ی زبان هم در كار ‏مي‌آيد كه وارد آن نمي‌شوم.‏ ‏ ولی برای اين كه بحث به درازا كشيده نشود، در مورد «خودمان‌» مي‌توانم بگويم كه بر اثر يك رويداد تاريخی ‏بسيار مهم، يعنی «انقلاب اسلامی‌»، كه ما را به روی ژرفنای تاريخی‌مان باز كرده و اين امكان را فراهم آورده ‏است كه در پرتو مفهوم‌های مدرن علوم انسانی و فلسفه تا حدودی به «خود‌» بينديشيم، شايد بيش از هر ‏جامعه‌ی «جهان سومی‌» ديگری برای ما اين امكان فراهم شده است كه اين مفهوم‌ها را تا آن حدودی كه تا ‏كنون ميسر بوده، جذب و بومی كنيم. چنان كه در مقاله‌ای چندی پيش نوشته بودم، امروز در ميان ‏روزنامه‌نگاران ما نيز كم نيستند كسانی كه در زمينه‌های گوناگون، از اجتماعی و فرهنگی گرفته تا سياست و ‏اقتصاد، و حتا گهگاه در زمينه‌های فلسفی، مقاله‌ها و تحليل‌های خوب و سنجيده مي‌نويسند و اين نشانه‌ی ‏آن است كه ضرورت انديشيدن به «خود‌» و مسائل خود زمينه‌ی آن را فراهم آورده است تا دست كم ‏مفهوم‌های پايه‌ای علوم انسانی و فلسفه‌های‌ سياسی و اجتماعی مدرن در ميان ما رفته رفته بومی شوند و از ‏راه تجربه‌ی مستقيم با خود بفهميم كه شأن نزول اين مفهوم‌ها و دستگاه‌های شناخت چی‌ست و چه‌گونه با ‏آن‌ها مي‌شود كار كرد. زبان فارسی هم به عنوان بستر اين انتقال تكانی خورده است و از جمود قرون ‏وسطايی خود بيرون آمده است. ‏

Continue reading

يادداشتى برايِ جُستار

(پی‌دی‌اف)

به پيشنهادِ مهديِ مؤذنِ جامي، دوستِ نيك‌انديشِ پُرمهر–ام، دارنده‌يِ وبلاگِ ”سيبستان“ در سايتِ ”ملكوت“، و به همتِ آقايِ داريوشِ محمدپور، بانيِ اين سايت، قرار شد كه در سرا‌يِ ’ملكوتيان‘ حجره‌اى برايِ من نيز ترتيب دهند تا مقاله‌هايِ پراكنده‌يِ من در چند سايت، يك جا جمع شود. باري، از آن جا كه در ازل ’رهِ آدمِ خاكي به يكى دانه زدند‘، من هم كه در برابرِ پيشنهاد و وسوسه‌يِ داشتنِ يك وبلاگ تاكنون ايستادگي مي‌كردم و آن را مالِ ’جوان‌ها‘ مي‌دانستم (امّا، نه ’جاهل‌ها‘! به‌خلافِ طعنه‌يِ آن دوست) سرانجام پذيرفتم و به حلقه‌يِ ’ملكوتيان‘ پيوستم، كه به‌خلافِ نام‌اش، ساكنان‌اش همه رندانِ خاكي اند و مرغانِ زيركسار.

و امّا، چنان كه مي‌دانيم و مي‌دانيد، يكى از سودمندترين كاربردها‌يِ اينترنت آن است كه به‌آسانيِ تمام نوشتارها را در اختيارِ خواستاران در چارسويِ جهان قرار مي‌دهد. و از آن جا كه فارسي‌زبانان، به‌ويژه بخشِ چشمگيرى از اهلِ انديشه و سخن، از ايراني و افغاني و تاجيك، در چارگوشه‌يِ جهان پراكنده اند، اين بانيانِ خير سبب شده اند كه خواستارانِ اين نوشته‌ها ‌آسان‌تر و يكجاتر به آن‌ها دسترس پيدا كنند. اين وبلاگ را با گذاشتنِ چند مقاله و دو مصاحبه آغاز مي‌كنم كه تاكنون در چند سايت منتشر شده اند. من آن‌ها را برايِ انتشار در اين جا بازبيني كرده ام و به‌ويژه زبان‌نگاره يا شيوه‌يِ نگارشيِ پيشنهاديِ خود را در آن‌ها يكدست به كار بسته ام. برايِ اين متن‌ها چنان كه بايد به دستِ خوانندگانِ‌شان برسد، مقاله‌ها به صورتِ PDF ظاهر خواهند شد اين نكته را هم لازم مي‌دانم بگويم كه اين مقاله‌ها بلند اند و از آن جا كه سرسري نوشته نشده اند، مرورِ سرسريِ آن‌ها بي‌فايده است. بهتر آن است كه خوانندگانِ اهلِ نظر آن‌ها را چاپ كنند و سرِ فرصت بخوانند. در موردِ زبان‌نگاره (يا، به‌اصطلاح، رسم‌الخطِ) اين مقاله‌ها يادكردِ چند نكته‌يِ اصلي را برايِ خوانندگان ضروري مي‌دانم. (برايِ دلايلِ آن‌ها نگـاه كنيد به : داريوشِ آشوري، ’چند پيشنهاد در باره‌يِ روشِ نگارش و خطِ فارسي‘ و ’سرِ هم نويسي و جدانويسي‘ در بازانديشيِ زبانِ فارسي، نشرِ مركز، تهران.)

۱. از آن جا كه /–ي/ پاياني در فارسي چندين گونه است من /–ى/ (يايِ دو نقطه در زير) را برايِ /–ي/ نكره يا وحدت به كار مي‌برم، برايِ جدا كردنِ آن از يايِ مصدري، يايِ نسبت، يايِ توانشي (لياقت) و جز آن‌ها.

۲. ’كسره‌يِ اضافه‘ را همه‌جا مي‌نويسم، زيرا كه يك تكواژ (morpheme) يا كلمه است، دارايِ نقشِ دستوريِ مهّم و بسايند. (نگاه كنيد به بازانديشي، همان.)

۳. تركيب‌هايِ عطفي در فارسي فراوان اند و از ويژگي‌هايِ زبانِ فارسي و مايه‌يِ ظرافت و شيرينيِ آن اند. بسيارى از اين تركيب‌ها ساختارِ تصويريِ زيبا و رنگ‌هايِ معنايي و زيرمعناهايى بيش از اجزاءِ خود يا جدا از آن‌ها دارند، مانندِ آب–و–رنگ، آب–و–گل، (بي)‌سر–و–پا، سر–و–دست (شكسته)، (خوش)‌بر–و–رو، زاد–و–رود، داد–و–گرفت، پرت–و–پلا، درد–و–بلا. من اين‌ها را با دو تيره‌يِ وصل به هم مي‌چسبانم، زيرا كه اين‌ها با هم يك واحدِ دستوري، اسم يا صفت يا قيد، مي‌سازند. تركيب‌هايى مانندِ هند–و–اروپايي را نيز همين گونه. اين كه رسم شده است فاصله‌يِ ميانِ تكواژهايِ اين تركيب‌ها را در متن‌هايِ چاپي برمي‌دارند، راهِ حلِ درستى نمي‌دانم، زيرا سببِ نادرست–خواني مي‌شود. تركيب‌هايى را نيز كه از چند جزء تشكيل مي‌شوند، هر جا لازم بدانم، به همين شيوه به هم مي‌چسبانم، مانندِ از–پيش–داده.

۴. ضميرهايِ ’متّصل‘ (اَم، اَت، اَش، –ِمان، –ِتان، –ِشان) را هم از نظرِ دستوري متّصل نمي‌دانم، زيرا اتّصالِ‌شان به كلمه‌يِ پيش از خود آوايي (enclitic) ست نه به صورتِ تركيبِ دستوري. بنا بر اين، آن‌ها را هم، برايِ روشن‌تر بودنِ ساختمانِ جمله و درست خوانده شدن، جدا، امّا بي‌فاصله، مي‌نويسم. صورت‌هايِ صرفيِ زمانِ حالِ فعلِ بودن يا هستن (اَم، اي، است، ايم، ايد، اند) را نيز جدا امّا با فاصله مي‌نويسم، زيرا فعلِ جمله اند نه جزئى از كلمه‌يِ پيشين، اگر چه با آن تركيبِ آوايي مي‌سازند. (نگاه كنيد به بازانديشي، همان.)

داريوشِ آشوري
پاريس، آوريلِ 2004 

نيچه و ايران

نقل از بی‌بی‌سی فارسی
متن کامل مطلب منتشر شده در بی‌بی‌سی به صورت فايل پی‌دی‌اف: نيچه، زرتشت و ايران

فريدريش ويلهلم نيچه (۱۸۴۴­‏-‎00‎‏۱۹) را فيلسوفِ فرهنگ ناميده اند، زيرا درگيريِ اصليِ انديشه‌يِ او با پيدايش ‏و پرورش‌ و دگرگوني‌هايِ تاريخيِ فرهنگ‌هايِ بشري ست، به‌ويژه نظام‌هايِ اخلاقي‌شان. تحليل‌هايِ باريك‌بينانه‌يِ ‏درخشانِ او از فرهنگ‌هايِ باستاني، قرونِ وسطايي، و مدرنِ اروپا، و ديدگاه‌هايِ سنجشگرانه‌يِ او نسبت به آن‌ها ‏گواهِ دانشوريِ درخشانِ او و چالاكيِ انديشه‌يِ او به عنوانِ فيلسوفِ تاريخ و فرهنگ است. اگرچه چشمِ نيچه ‏دوخته به تاريخ و فرهنگِ اروپا ست و دانشوريِ او در اساس در اين زمينه است، امّا از فرهنگ‌هايِ باستانيِ ‏آسيايي، به‌ويژه چين و هند و ايران، نيز بي‌خبر نيست و به آن‌ها فراوان اشاره دارد، به‌ويژه در مقامِ همسنجيِ ‏فرهنگ‌ها. او بارها از ’خردِ‘ آسيايي در برابرِ عقل‌باوريِ مدرن ستايش مي‌كند.‏

Continue reading

ترجمه‌ی نيچه

به مناسبت انتشار «غروب بت‌ها»
فايل پی‌دی‌اف

نيلگون — اين چندمين کتابی است که از نيچه به فارسی برگردانده ايد؟
آ: ”غروبِ بُت‌ها“ چهارمين کتابی ست که من از نيچه به فارسی برگردانده ام؛ يعنی پس از ”چنين گفت زرتشت“، ”فراسوی نيک و بد“، و ”تبار شناسی اخلاق“.

Continue reading

نقد فرهنگِ هزاره

فرهنگِ هزاره
انگليسى ـ فارسى
تاليفِ على محمدِ حق شناس، حسينِ سامعى و نرگسِ انتخابى
ناشر: فرهنگِ معاصر
دو جلد، تهران ، هزار و سیصد و هشتاد و يک شمسی
فايل پی‌دی‌اف نقد فرهنگ هزاره
چاپ دوباره‌ی اين مقاله در مطبوعات ايران و خارج از ايران بدون کسب ِ اجازهء کتبی نويسنده‌یِ آن ممنوع است .

ورودِ فرهنگِ هزاره را به ميدانِ فرهنگ هاى دو زبانهء انگليسىـ فارسى بايد خوش آمدگفت. اين فرهنگ دست كم از نظر روش تدوين و راهنماها گام تازه اى ست در اين زمينه، حاصلِ كارِ مؤلفانى كه كوشيده اند بر دستمايه ىِ تا كنونىِ ما در اين زمينه بيفزايند و نياز هاى بيشترى را بر آورده كنند. همچنين بايد از همتِ ناشرِ آن ياد كرد كه با شكيبايى و پشتكار و خطر پذيرى در شرايطى بسيار دشوار، كه همه شاهد ايم، بارِ گرانِ سرمايه گذارى و مديريتِ چنين كارى و كارهاى ديگرى از اين دست را كشيده و سرانجام آن را به منزل رسانده است. اين فرهنگ، با توجه به پيچيدگى ها و دشوارى هاى كارِ حروف چينىِ آن و دقتِ فراوانى كه بايد در نمونه خوانى و كار هاى ديگرِ آن كرد، از نظر كار چاپ و صحافى نيز نمونه ى برجسته اى ست.

من خود از آن جا كه دستى در كار واژه نامه نويسى دو زبانه دارم مى دانم كه اين كارها چه سنگين و توان فرساست و چه همتى مى طلبد. از اين بابت هم به اين صاحب همتان «خسته نباشيد!» بايد گفت. اما در مورد چندـ وـ چونِ اين كار و روشِ آن نيز حرف هايى دارم. اين حرف ها را به عنوان نكته هايى مى آورم كه به گمان ام مى توان در مورد همه ى فرهنگ هاى دو زبانه ىِ ما تاكنون، گفت – با اين اميد كه براى بازبينىِ آن ها در آينده به كار آيد. (مراجعِ اين مقاله در پايانِ آن آمده و در متن براى ارجاع به آن ها سرـ نامِ آن ها به كار رفته است.)
انتقادِ كلىِ من بر فرهنگ هزاره اين است كه آن را — بر خلافِ انتظار– از ضعف ها و كاستى هاى كم ـ وـ بيش همگانى فرهنگ هاى دو زبانه ى ما خالى نمى بينم. عيب ها و كاستى هايى كه در اين فرهنگ ديده ام از چند مقوله اند. نمونه هايى كه مى آورم ، به طبع، همه ى مورد ها را در بر نمى گيرد، و چه بسا يکی‌ـدو يا چند مورد از صد ها موردِ همانند باشد.

Continue reading

فرهنگ بزرگ سخن- بخش2

متن کامل مقاله به صورت پی‌دی‌اف: نقد فرهنگ سخن
ادامه از مطلب قبل


ب. مدخل‌های زائد
يکبار حاضرغايب را، برای مثال، با تعريف و شاهدها آوردن و بارِ ديگر حاضر و غايب را باز با تکرارِ تعريف و آوردنِ شاهدها برای آن، هيچ ضرورتی ندارد، بلکه می توان به اين صورت آن دو را يکی کرد: حاضرغايب يا حاضر و غايب، و به اين ترتيب نه سطر صرفه‌جويی کرد؛ همچنان كه آوردنِ چلّه و چهلّه در دو مدخلِ جداگانه با تعريف‌ها و شاهدهای تكرارى، و مواردِ بسيارِ ديگر. همين گونه تکرارِ تعريفِ واژه ها همراه با همکردِ /کردن/، /شدن/، /داشتن/، /گشتن/، و مانندِ آن‌ها، هيچ ضرورتی ندارد. هرچند انورى كوشيده است آوردنِ اين‌ها را در “درامد” توجيه كند، ولى، به نظر‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ِ من، اين‌ها جز تكرارِ بى‌هوده‌ىِ تعريفِ واژه‌ىِ اصلی و كلان‌تر كردنِ حجمِ فرهنگ هيچ سودی ندارند. در اين مورد استدلال اين است كه هر اهلِ زبانی معنای افزودنِ /کردن/ و /شدن/ و مانندِ آن‌ها را به عنوانِ عاملِِ فعل‌ساز و نيز صورت‌های صرفی آن‌ها را مي‌داند يا مى‌تواند به مدخلِ آن‌ها در فرهنگ نگاه كند (براىِ مثال، جشن ساختن/ كردن/ گرفتن از اين مقوله اند). در اين مورد به سادگی می توان در پايانِ تعريف و شاهدِ هر مدخل نوشت که اين واژه با چه همكرد‌هايی فعل مي‌سازد، مگر آن که فعلِ ترکيبی آن معنايی جز واژه‌ی اصلی يا چيزی افزون بر آن يافته باشد، که آنگاه می بايد به آن مدخلِ جداگانه داد.
برای صرفه‌جويى و پرهيز از مدخل‌های زائد و تكرارِ تعريف‌ها هنگامی كه اسم يا صفتی تعريف مي‌شود، اسم يا صفت يا قيدِ مربوط به آن را، به شيوه‌ىِ فرهنگ‌های فرنگىِ، مي‌توان در كنارِ آن، با نشانه‌ىِ دستورىِ اسم يا صفت يا قيد، ونيز فعلِ تركيبىِِ آن را با همكردِ /كردن/ ، /شدن/، و مانندِ آن‌ها، در كنارـ‌اش نوشت و اين‌ها را مدخلِ جداگانه نكرد. برای مثال:
جنگ‌طلب، 1. (ص) خواهانِ جنگ؛ اهلِ جنگ؛ جنگجو 2. (اِ) كسی يا قدرتی كه پيوسته سرِ جنگ دارد يا نيروی خود را همواره براىِ جنگ آماده نگاه مي‌دارد. جنگ‌طلبانه (ق)؛ جنگ‌طلبی (اِ)
در چنين روشی فرض بر اين است كه مراجعه‌كننده به شمِّ زبانى يا به دانشِ زبانی خود نقش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ِ قيدسازِ /ـ‌انه/ يا اسم‌سازِ /ـ‌ى/ را مى‌داند و اگر معناىِ جنگ‌طلب را بداند، “جنگ‌طلبى” و “جنگ‌طلبانه” را نيز به‌طبع خواهد فهميد.
در موردِ بالا، مانندِ بسياری مواردِ ديگر، جنگ‌طلب را تنها يك صفت دانسته اند، در حالی كه صفت‌هايی كه جمع بسته مى‌شوند اسم نيز هستند. چنان كه جنگ‌طلب را نيز مى‌توان به صورتِ جنگ‌طلبان جمع بست و، در نتيجه، اسم نيز هست. همان گونه كه حافظ نيز، در معناىِ حافظِ قرآن يا قوّال، اسم است: “حافظ ام در مجلسي…”، “زِ حافظانِ جهان كس چو بنده جمع نكرد…” درحالی كه ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آن را صفت شمرده اند، حتّا در جاهايی كه، بنا به شاهدها، لقب است براىِ كساني. حاضر و ناظر، و تمامی واژه‌های از اين دست، نيز از اين مقوله اند و به صورتِ “حاضران” و “ناظران” جمع بسته مى‌شوند. البته بايد تأكيد كرد كه حاضر تنها در حالتِ جمع به معناىِ اسمى به كار برده مى‌شود.
كلامِ آخر
كارِ اين گونه وارسىِِ فرهنگ البته پايانی ندارد و وارسىِ يكايكِ مدخل‌ها و زير مدخل‌ها، كه سر به چندصد هزار مى‌زند، كاری ست ناممكن. در موردِ فرهنگِ سخن مى‌خواهم بارِ ديگر تأكيد كنم كه اين آخرين دست‌آوردِ فرهنگ‌نويسىِ ما در شرايطِ كنونى، بهترينِ آن‌ها ست. من خود از اين پس هرگاه نيازمندِ كتابِ لغتِ فارسی باشم، به‌ويژه در زمينه‌ىِ فارسىِ ادبی و گفتاري، به اين فرهنگ روی خواهم آورد. آنچه از كم‌ـوـ‌كاستى‌هاىِ ساختارى و ضعف‌ها و عيب‌هاىِ موردى و كلّىِ آن برشمردم، چنان كه پيش از اين گفتم، عيب‌ها و گرفتارى‌هاىِ ديرينه‌ا‌ی ست به ارث رسيده از سنّت‌ها و عادت‌هاىِ ذهنی و زبانىِ ما كه، چه‌بسا با وجود كوششی كه در اين كار براىِ پرهيز از آن‌ها شده، باز همچنان با جان‌سختى پايدارى مى‌كنند.
فرهنگ‌نويسى در جهانِ مدرن، از جهتِ كارِ سترگی كه دنياىِ مدرن با زبان مى‌كند و نيازِ بنيادى‌ای كه از جنبه‌هاىِ گوناگون به ساخت‌ـ‌وـ‌پرداختِ آن دارد، يكی از كارـ‌وـ‌كوشش‌هاىِ اساسىِِ فرهنگى ست. براىِ توليدِ فرهنگ‌ها دستگاه‌هاىِ حرفه‌اىِ بسيار كارامد با دانشورانِ بلندمرتبه‌ در زمينه‌هاىِ گوناگونِ واژه‌شناسی و تِرم‌شناسی و زبان‌شناسىِ تاريخى به كار شبانه‌روزى مشغول اند، و براىِ اين فن زبان و روش‌ها و شيوه‌هاىِ بسيار سنجيده و پرورده ساخته و پرداخته اند. يك نكته‌ىِ اساسى آن است كه جهانِ مدرن با همه دست‌آوردهايش— كه چشمِ ما را اين‌همه خيره كرده است و همچنان مى‌كند— جهانی ست بنياد نهاده بر منطق و شناختِ منطقى. فرهنگ‌نويسىِ آن نيز، به عنوانِ زمينه‌ای از بى‌شمار زمينه‌هاىِ علمى و فنّي، پيشرفت‌هاىِ خود را وامدارِ همين ذهنِ تحليلى و منطقى ست. ما تا زمانی كه نتوانيم يك لغت را به‌درستى تعريف كنيم و فرهنگِ لغتی درخورِ كاركرد و كاربردِ مدرنِ زبان نداشته باشيم، هرگز نمى‌توانيم بگوييم كه به‌راستی توانايی انديشيدن به شيوه‌ىِ مدرن و درك و به كار بردنِ دستگاه‌هاىِ سترگِ مفهومىِِ علم و فلسفه‌ىِ آن و دست‌آوردهاىِ ادبى و فرهنگى‌اش را، چنان كه بايد، يافته ايم.
دكتر انوری در ديباچه‌ىِ اين فرهنگ از اين شكوه كرده است كه ما هنوز به نظريّه‌هاىِ فرهنگ‌نويسىِ علمی دسترس نداريم. البتّه چه خوب است كه فرهنگ‌نويسانِ ما به اين نظريّه‌ها مجهّز باشند. امّا، صرفِ دانستنِ نظريّه‌هاىِ اين و آن بدون توانايی و جسارتِ انديشيدن و شك كردن، و بر پاىِ خود راه‌جستن، سودی ندارد. انديشيدن و جرأتِ انديشيدن يافتن، يا، به قولِ سيروسِ آرين‌پور، به روشني‌يابی و روشنى‌يافتگی رسيدن، داستانِ ديگری ست. بى‌آن ما هرگز به روشن‌ـ‌فكرىِ واقعى ، دست نخواهيم يافت، كه لازمه‌ىِ آن آموختنِ هنرِ انديشه‌گرى در هر زمينه‌ای ست. پس‌، از نو شروع بايد كرد، با ذهنی جوياىِ روشنى و اراده‌ای در خورِ آن. دكتر انورى، كه مردی ست با سلامتِ نفس و از پويندگانِ راهِ روشنى، در كارِ فرهنگ‌نويسىِ علمى ما را چند گامی پيش‌تر برده است. باشد كه اين تمرينی باشد براىِ آن راه‌پيمايىِ بزرگ كه هنوز در پيش داريم!

فرهنگِ بزرگِ سخن

سرويراستار: حسنِ انوري
ناشر: انتشاراتِ سخن
تهران، ۱۳۸۱
در ۸ جلد

ورودِ فرهنگِ بزرگِ سخن را به بازارِ کتاب در ايران مي‌بايد رويدادی تازه و بااهميّت در زمينه‌ی نشرِ فرهنگ در زبانِ فارسی دانست. در فاصله‌ی حدودِ چهل سال پس از نشرِ فرهنگِ معين کوشش‌هايی در زمينه‌ی فرهنگ‌نويسی به روشِ علمي‌تر و مدرن‌تر به فارسی شده است، امّا در اندازه‌های کوچکترِ يک جلدي، که به گمان‌ام فرهنگِ فارسی امروز بهترين و از نظرِ روش استوارترينِ آن‌ها باشد. از اين کوشش‌های تازه‌تر، امّا در مقياسِ کوچک، که بگذريم، فرهنگ‌های فارسی تاکنون فرهنگ‌هايی بوده اند در اساس ادبي، به سبك و روشِ فرهنگ‌های قديمي، برای معنا کردنِ لغت‌های متن‌های شعر و نثرِ کهن و، بنا بر اين، با ديدِ اديبانه به دستِ اديبان تآليف مي‌شده اند. اين ديدگاهِ اديبانه ناگزير سخت سنت‌پرست است و گذشته گرا و كم‌ـ‌‌وـ‌‌بيش بيگانه با نوآوری و بازانديشی و سنجشگري، و اى بسا دشمنِ آن. بخشِ عمده‌ی کوشش‌های ما در زمينه‌ی فرهنگ‌نويسی تاكنون چيزی نبوده است مگر رونويسی فرهنگ‌ها و کتاب‌های پيشين و افزودنِ چيزهايی بر آن‌ها، بى‌آن كه حساب‌ـ‌وـ‌كتاب و منطق و سامانی درست در كار باشد. به همين دليل، فرهنگ‌نويسی ما هنوز چنان كه بايد بهره‌ای از دست‌آوردهای اين فن در جهانِ‌ِ مدرن نبرده است. عالي‌ترين نمونه‌ی آن لغت‌نامه‌ی دهخدا ست، بزرگ‌ترين دست آوردِ ما در اين زمينه در قرنِ اخير. بي‌روشي، و در نتيجه، بي‌تناسبی مَدخَل‌ها و بي‌حساب‌‌ـ‌و‌ـ‌‌‌‌‌‌کتابي‌شان، درازی و کوتاهی مطالب برحسبِ ميزانِ دانش يا ذوق و سليقه‌ی نويسنده‌ی آن‌، درازنفسى‌ها و قلم‌فرسايي‌ها به سبك نگارشِ ديرينه، يا جدّی نگرفتنِ كار و ”وَجَبي“نوشتن‌ها، سببِ سياه شدنِ بي‌هوده‌ی هزاران صفحه در لغت‌نامه‌ی دهخدا و دستِ کم صدها صفحه در فرهنگِ معين شده است، كه خريدار ناچار مي‌بايد غرامتِ آن را بپردازد و جورِ اين‌همه كاغذِ بى‌هوده سياه ‌شده را بكشد. حال بگذريم از فاجعه‌هايی که بي‌سوادی و بي‌مسئوليتىِِِ برخی مؤلّفان بر سرِ برخی مقالات يا قسمت‌هايی از اين فرهنگ‌ها آورده است. (با اين همه، در همين کارها هم بايد سپاسگزارِ همتِ دانشوران و مردانِ بزرگی همچون علي‌اكبرِ دهخدا و محمدِ معين باشيم که با همه تنگناها و دشواري‌ها پايه‌گذارِ پروژه‌هايی چنين بزرگ بوده اند؛ و نيز سپاسگزارِ دانشورانی که اين پروژه‌ها را در حدِّ توانايی خود و امکاناتِ علمی و مادّی و اخلاقی جامعه‌ی ما دنبال کردند و به ثمر رساندند.)

Continue reading