بازگشت به کلاس!

یک درسِ عبرت: از شمایل به تصویر
درسِ امروزِ ما یک «درسِ عبرت» است از آنچه گفتیم و شنیدیم (نگاه کنید به «زنگِ تفریحِ وبلاگیه» و «ذیلِ بهاریّه‌یِ آکسفوردیّه»). اگر نگاهی دوباره به «بهاریه‌ی آکسفوردیه» بیندازید، همچون نمونه‌ای از هنرِ کلاسیکِ شاعریِ ما، و از آهنگِ وزن و قافیه و زنگِ بازی‌هایِ کلامیِ در آن بگذرید، می‌بینید که این قصیده در کار وصفگریِ آن شهر، جز این که شهری ست دانشگاهی، هیچ چیزِ ویژه‌ای نمی‌گوید. بلکه این قصیده را، با تغییرِ ردیف یا وزن، در موردِ هر شهرِ دیگری نیز می‌توان گفت. چنان که به‌آسانی می‌شود «آکسفورد» را از ردیف برداشت و به جای‌اش «کیمبریج» گذاشت‌– که از قضا در این وزن هم می‌گنجد—و آب از آب تکان نمی‌خورد!

این گونه کلی‌گویی و کلی‌بینی ویژگی هنرِ پیش‌مدرن است. وصف امیر و بارگاه و شکارگاه او، یا معشوق، در قصیده و غزلِ در درازنای ادبیاتی هزارساله همه‌جا، در هر دفتر و دیوانی، کمابیش همان است که «قدما» گفته اند، آن‌هم در پهنه‌ی جغرافیایی‌ای که بخش بزرگی از قاره‌ی آسیا تا حاشیه‌ی اروپا را در بر می‌گرفت و هزاران شاعر در آن در قالب‌های سنّتی شعر گفته اند. در نقاشی سنتی ما، یا همان مینیاتور، نیز آنچه در آن ظریف و چشم‌نواز است همان بازی خط‌‌ها و رنگ‌ها و رنگارنگی‌شان است. اما، درون‌مایه یا تِم‌شان کم‌ـ‌و‌ـ‌بیش همیشه یکسان است. اگر نقاش از چهره و بالایِ شاهي یا شاهزاده‌اي یا زن و مرد جوانِ زیبایی یا از منظره‌ای و بنایی نقشی می‌زند، این نقش با هیچ انسان یا نما یا بنای خاص چندان ربطي ندارد، بلکه شمایلِ آن است، یعنی نقشی همگانی و کلی از چیزی یا کسی، یا نمونه‌ی مثالیِ آن، یا، به زبانِ دیگر، پیش‌نمونِ (prototype)اش. تمامیِ ادبیات و هنرِ ما کمابیش همین گونه است. یعنی، ادبیات و هنرِ «شمایل‌سازی» ست.

در شمایل‌سازی تنها برخی کسان و چیزها، آن‌هم با ویژگی‌های کلی‌‌شان، نمودار می‌شوند. آن ویژگی‌ها صفت‌های نوعیِ کسان یا چیزها هستند، یا چنین شمرده می‌شوند. و دیگر چیزها به فراموشی سپره می‌شوند. «شمایل» طرحی ساده و قالبی ست، چه شمایلِ ادبی چه هنری. آن «ویژگی‌ها» در کسان و چیزها نیز همان‌هایی ست یک فرهنگ در آن‌ها می‌شناسد و از راهِ گفتمان‌هایِ خود در ذهنِ پروردگانِ خود می‌نشاند. کنجکاوی و جویندگی و پویندگیِ فردی یا به‌ـ‌ چشمِ‌ـ‌ خود‌ـ ‌دیدن در آن‌ها نیست. این جا یک چشمِ همگانی ست که چیز را در طرحِ کلّیِ ثابتي می‌بیند. به همین دلیل، فرد در چنین فرهنگی کمتر چهره‌ای فردی دارد و در قالب‌بندی‌های نوعی خود گم می‌شود. گزارشِ تذکره های ما را از زندگیِ شاعران‌مان بنگرید که چه اندازه کلی و قالبی و کلیشه‌ای ست و خالی از هر دانسته‌ی دقیق و جزئی در باره‌ی زندگیِ واقعیِ ایشان. آنچه این‌ها به ما می‌رسانند، به‌راستی، «شمایلِ» شاعر است و بس، نه تصویرِ او. شمایلی‌ترینِِ این گونه «زندگی‌نامه»ها را در تذکرة‌الاولیاء‌ها می‌توان دید که زندگی‌ها را یکسره در قالبِ افسانه‌ها و اسطوره‌ها گزارش می‌کنند.

Continue reading

ذیلِ بهاریه‌ی آکسفوردیه

پس از انتشار قصیده‌ی «بهاریه‌ی آکسفوردیه» در «زنگِ تفریحِ وبلاگیّه» چون نیک نگریستم، دیدم که همه‌ی ارکانِ قصیده از تشبیب و تغزل و مدح سرِ جای خود هست، الاّ بیتِ  تخلّصِ شاعر، که نبود آن نزد خداوندانِ ادب چه‌بسا موجبِ کسرِ شأنِ شاعر شود. این است که این بیتِ تخلّصیّه را هم بر آن می‌افزایم:
آشوریا، کلامِ منیعِ تو تا ابد   
ثبت است در جریده‌ی آثارِ آکسفورد!

و امّا بعد.  انتشار این قصیده برخی از آشنایان با این وبلاگ و دوستانِ مرا به طبع‌آزمایی وسوسه کرد. از جمله آن ظریفِ شوخ‌طبع همایون را، که مثل همیشه کم‌حوصلگی نشان داد و کوتاه آمد و به چند بیتی بسنده کرد– که در میانِ پیام‌ها آمده است. اما همان چند بیت هم خوش بود. یکی‌ـدو تا هم از نسل‌ جوان به این میدان آمدند و ابراز وجودی کردند، اما معلوم شد که این کارها کارِ “قدما” ست، که آفتاب‌شان لبِ بام است. این‌ جوان‌ها باید بروند و با اسباب‌بازی‌های دیجیتال‌شان بازی کنند و هوس قصیده‌سرایی و طبع‌آزمایی در صنایعِ سنگینِ ادبی نکنند. زیرا از بس شعرِ سپید و زردِ بی‌وزن و قافیه به خوردشان داده اند و از دفتر و دیوان‌های دیرینه دور افتاده اند، دیگر با این گونه صناعاتِ باستانی بیگانه شده اند. امّا یکی از شاعرانِ فحلِ باستانی‌کار، به نامِ محمد جلالی، المتخلص به م. سحر، از دوستانِ گرامیِ من، و هم‌شهریِ هم در فرانسه، دامن همت به کمر زده و به استقبال آن قصیده رفته و چکامه‌‌ای بالابلند ساخته که در زیر می‌بینید. این نسخه کامل شده‌ی چکامه‌ای ست که پیش از این در بخشِ پیام‌های «زنگِ تفریحِ وبلاگیه» آمده بود. 

Continue reading