پي‌جوييِ معنا و ريشه‌يِ چند لغت در شاهنامه – ۳

پيگيريِ اين بحث به ياوريِ آقايِ حيدريِ ملايري و جويندگيِ علمي ايشان سبب شد که اين بحث دامنه بگيرد و کسانِ ديگری در آن شرکت کنند. ايشان با نوشتن نامه به دو تن از دانشوران از ايشان در اين باره نظر خواسته اند. با سپاس از لطف و همتِ دوستِ گرامي‌ام، اين دو نظر را مي‌آورم. نخستين نظر از آنِ آقايِ جليلِ دوستخواه، شاه‌نامه‌شناس، است:

  دوست دانشمند گرامي آقاي دكتر حيدري، از دريافت پيام شما و طرح ِ گفتمان ِ ريشه‌شناسي‌ي ِ يك واژه در شاهنامه، خشنود و سپاسْ‌گزار شدم. جُستار ِ آقاي آشوري را پيشتر در نشريّه‌ي ِ واژه، خوانده‌بودم. او تا جايي كه توانسته، براي ردّيابي‌ي ِ اين واژه كوشيده‌است و كارش ستودني‌ست. امّا چُنين مي‌نمايد كه پرونده‌ي اين پژوهش بايد همچنان گشوده‌ بماند تا با يافته‌هاي احتمالي‌ي ِبيشتري به برداشتي رسا و واپسين بينجامد  سرگرداني‌ي ِ پژوهنده را درباره‌ي ِ مفهوم ِ دقيق و درست ِ تركيبْ‌واژه‌ي ِ «كشيده زهار» يا «هخته ‌زهار» در كاربُردهاي ِ آن در شاهنامه، به خوبي درمي‌يابم و من نيز مانند او برآنم كه فرهنگ‌هاي فارسي براي روشنگري در اين زمينه بسيار گنگ و نارسايند و شايد به دست آوردن ِ نمونه‌هاي بيشتري از كاربُرد آن در ديگر متن‌هاي ادبي و نيز پي‌گيري‌ي ِ آن در گويش‌ها و شاخه‌‌-‌زبان‌هاي فارسي، بتواند پرتوي بر اين بحث بيفكند. براي نمونه در فارسي‌ي ِ اصفهاني، «زار (= زهار)» به معني‌ي خود ِ اندام ِ جنسي‌ست و نه موهاي ِ گرداگرد ِ آن و از آن  موها با  عنوان ِ «موي ِ (/ پشم ِ)  پُشتي (/ پشت ِ)  زار (/ زهار)» ياد مي‌شود. در اين شاخهْ‌زبان، چيزي برابر با «كشيده زهار» ديده ‌نمي‌شود؛ امّا از همان مفهوم ِ «زار (= زهار)»، برمي‌آيد كه به فرض ِ بودن ِ آن، به همان مفهوم ِ «اخته/ خايه‌كشيده» مي‌توانست باشد و نه «موي ِ برافراشته» (براي نمونه در شير يا اسب).  امّا اين كه نوشته ‌اند «اسب ِ كشيده زهار» (هرگاه ” كشيده زهار” به معني‌ي ِ خايه‌كشيده/اخته‌كرده باشد)، فربه و تنومند مي‌شود كه با كاركرد ِ اسب پهلوانان رزمْ‌آور همْ‌خوان نيست، جاي چون و چرا دارد. در كتاب ِ نامهء باستان، ويرايش و گزارش شاهنامهء فردوسي، نوشته‌ي ِ دكتر ميرجلال‌الدّين كزّازي (ج ٤، ص ٣٦٤)، در يادداشتي با رويْ‌كرد به بيت : “يكي رخش بودش به كردار ِ گرگ/ كشيده زهار و بلند و سترگ” (داستان ِ فرود، ب ٧٤٨)، آمده‌است:
   «زهار: شرمگاه؛ اندام ِ زاد و رود؛ آلت ِ تناسلي. چنان مي‌نمايد كه اين واژه از دو پارۀ زه+ار ساخته‌ شده‌ است؛ زه در معني ِ زايش است و در واژه‌هايي از گونهء زهدان و زهي در ماديان ِ زهي و زهزاد در معني ِ فرزند كاربُرد يافته است. “-ار” نيز بُن ِ اكنون از آوردن مي‌تواند بود. كشيده‌زهار در فرهنگ، در معني ِ اسب ِ درازگردن آورده ‌شده ‌است (دهخدا، زير ِ همين تركيب)؛ ليك كشيده زهار در معني ِ اخته مي‌تواند بود و با كنايه‌اي ايما، در معني ِ نيرومند و تيزتك. ستور ِ نر را اخته ‌مي‌كرده ‌اند تا بر توش و توان و تيزپويي‌ي ِ آن افزوده ‌شود. از آن است كه سخنْ‌سالار ِ شرواني از ستوراني نر سخن ‌گفته ‌است كه در آرزوي آن كه بارۀ ويژۀ ستوده (= ممدوح) بتوانند بود، رنج ِ اختگي را به شور و شتاب برمي‌تابند: “هست از پي ِ برنشست ِ خاصَّت / امّيد ِ خَصيّ‌‌شدن نران را”. »
   در همان كتاب (ج ٥، ص ٦٦١)، در يادداشتي با رويْ‌كرد به بيت : “به كردار ِ گرگان به روز ِ شكار/ بر آن بادپايان ِ هِخته‌زهار” (داستان ِ دوازده رُخ، ب ٢٨٠٤)، آمده‌است:  «هِخته ريختي است كوتاه‌شده از آهخته و در معني ِ بركشيده و به درآورده. زهار: شرمگاه … (←ج ٤، گزارش ِ ب ٧٤٨). از زهار، با مَجاز ِ كلّ و جُزء، خايه خواسته ‌شده ‌است و از هَخته‌زهار، با كنايه و ايما، نيرومند و پُرتوش و تاب. خايهء ستوران ِ نرينه را مي‌كشيده ‌اند، تا آن‌ها نيروي خويش را در جفتْ‌گيري و گشني‌كردن به زيان نبرند و به هدر ندهند. هَخته‌زهار همان است كه تازيان آن را خَصيّ مي‌گويند.»
* * *
 امّا اين كه آقاي آشوري پرسيده است چه كسي را زَهره‌ي ِ اخته‌كردن ِ شير ِ نر باشد؟ بايد گفت كه تعبير ِ “شيران ِ كشيده زهار” جنبه‌ي ِ تمثيلي و نمادين دارد و مقصود از آن، اشاره به بيشترين اندازه‌ي ِ نيرومندي و توش و توان است و نه خايه‌كشيدگي‌ي ِ واقعي.

با سپاس از آقايِ دوستخواه برايِ شرکت در اين بحث، مي‌خواهم چند نکته را برايِ نظرآزمايي طرح کنم. اين که در گويشِ اصفهاني، و چه‌بسا بسياری گويش‌هايِ ديگر، زار (= زهار) به معنايِ خودِ آلتِ تناسلي يا نرّگي ست و نه حتّا بيضه، نکته‌ای  ست  که  شاهدهايِ  کهن  از  ادبيّاتِ  فارسي  آن را گواهي مي‌کنند. امّا نکته‌ای که اکنون به نظرـام مي‌رسد اين است که گسترشِ معنايِ واژه‌يِ “زهار” از موهايِ پيرامونِ آلتِ تناسلي به تماميِ آن مي‌بايد از همان مواردی باشد که در زبانِ باادبانه نام بردنِ سرراست، به زبانِ خودماني يا بي‌پيرايه، از برخی چيزها، از جمله برخی  اندام‌ها و رفتارهايِ انساني، مانندِ آلتِ تناسلي، ادرار کردن، دفع، يا جفت‌گيري، بي‌ادبي و بدزباني دانسته مي‌شود و واژه‌هايِ ديگری را جانشينِ آن‌ها مي‌کنند. مانندِ نشستنِ مستراح به جايِ واژه‌يِ کهن‌ترِ “آبريزگاه”، و در روزگارانِ پسين واژه‌يِ فرنگيِ “توالت” به ‌جايِ هر دو. در موردِ “آلتِ تناسلي” هم بردنِ نامِ بخشی از آن، يعني خايه و بيضه — که برايِ تخمِ مرغ هم به کار مي‌رود– لفظِ زننده‌ای به‌شمار نمي‌آيد. امّا نام پيکره‌يِ اصليِ آن در زبانِ عادّي، در زبانِ “ادب” هميشه جانشين‌هايی پيدا مي‌کند، مانندِ همين “آلتِ تناسلي” و چيزهايِ ديگر، مانندِ نرّگي. گسترش يافتنِ معنايِ زهار از موهايِ پيرامونِ آلتِ تناسلي به خودِ آن چه‌بسا از همين مقوله‌يِ دستکاريِ زبانِ ادب در زبانِ طبيعي باشد. به هر حال، زهار به معنايِ اصليِ آن، يعني موهايِ رُسته بر پيرامونِ آلتِ زن و مرد، همچنان به کار مي‌رود، امّا در گسترشِ معنايِ آن به آلتِ تناسلي به نظر مي‌رسد که بيش‌تر به معنايِ آلتِ تناسليِ نرينه به کار رفته است. از آلتِ تناسليِ نرينه هم، بنا به شاهدهايِ متن‌هايِ کهن، از جمله شاهدی که آقايِ خالقي از هماي‌نامه  آورده اند، تنها، يا بيش‌تر، نرّّگي را در بر مي‌گيرد، يعني بخشِ لوله‌واری را که از مجرايِ ميانِ آن ادرار و مني بيرون مي‌آيد، نه بيضه را. اين هم يک شبهه‌يِ ديگر در باره‌يِ درستيِ “اخته‌زهار” يا “هخته‌زهار” به معنايِ خايه‌کشيده.

آنچه آقايِ ميرجلال‌الدينِ کزازي در موردِ ريشه‌شناسيِ واژه‌يِ  “زهار” گفته اند و آقايِ دوستخواه از آن سند آورده اند، جايِ چون‌ـ‌وـ‌چرا دارد. اين که زهار از ستاکِ زه‌ـ + ار (< آوردن) ترکيب شده باشد، به معنايِ "فرزندآور" (چنان که پيش از اين عبدالحسينِ نوشين هم در واژه‌نامه‌يِ شاهنامه‌يِ خود آورده است)، گمانه‌ای ست که به‌آساني نمي‌توان پذيرفت. زيرا از زهار به معنايِ زادآور شاهدی ثبت نشده است. از اين گذشته، نمونه‌ای از ترکيب با –آر، يعني صورتِ کوتاه شده‌يِ ستاکِ آوردن، نداريم، بلکه همه‌يِ ترکيب‌ها با -‌آور است، مانندِ دل‌آور، جنگ‌آور، ترس‌آور، مرگ‌آور. بنا بر اين، اگر ترکيبی از اين گونه با زه‌- وجود مي‌داشت مي‌بايست به صورتِ زه‌آور باشد نه زه‌آر. تازه، اگر پايه را بر درستيِ اين انگاره بگذاريم، اين مسأله در ميان است که زه‌ـو‌ـ‌زاد، يا فرزند آوردن، کُنشِ جانورِ مادينه است نه نرينه. کنشِ جانورِ نرينه تنها بارور کردنِ جانورِ مادينه است. مثالِ "ماديانِ زهي" خود گواهی ست بر اين نکته. به گمانِ من، حدس‌ها و استدلال‌هايِ آقايِ ملايري و همچنين حدسِ آقايِ حصوري، از راهِ زبان‌شناسيِ تاريخي، راهبردهايِ درست‌تری به ريشه‌يِ واژه‌يِ زهار مي‌تواند باشد.

در منابعی که من ديده ام و در بخشِ دوّم اين جُستار به آن‌ها اشاره کرده ام، گفته اند که اخته کردن اسب را رام و رهوار مي‌کند. بدين‌سان، اسبانِ چموش را برايِ سواري دست‌آموز و فرمانبر مي‌کنند. امّا، اين که آقايِ کزازي گفته اند که آن‌ها را “نيرومند و تيزتک” مي‌کند، بايد از منابعِ اسب‌شناسي گواهی برايِ آن آورده شود. باري، اين پرسش که آيا با اسبانِ جنگي نيز همان کاری را مي‌کرده اند که با اسبِ سواري، هنوز نياز به پژوهشِ جدّي دارد. در اين مورد رويکرد به شاهنامه و فرهنگ‌ها بسنده نيست. به گمانِ من بايد متن‌هايِ حماسي و پهلوانيِ ديگر، از نوعِ گرشاسب‌نامه، بهمن‌نامه، داراب‌نامه، سمکِ عيّار و جز آن‌ها را نيز با اين ديد بررسي کرد. متن‌هايِ نثر‌ـنگاشته چه‌بسا بيش‌تر و بهتر از متن‌هايِ شعري در اين باب داده‌ به دست دهند. نمونه‌ای که آقايِ کزازي از نظامي آورده اند با اين مضمون که “از پيِ برنشستِ خاصِ” شاه اسبانِ نر در آرزويِ خصي شدن اند، باز برمي‌گردد به اسبِ سواريِ ويژه‌يِ شاه که ناگزير مي‌بايد رام باشد. اين وصف به‌ضرورت به اسبِ جنگي برنمي‌گردد که، گمان مي‌کنم، مي‌بايد، بنا به همان بيتِ فردوسي که پيش از اين آوردم، چموش و پرخاشگر باشد. به نظر مي رسد که “اسبِ جنگي”، و همچنين در جايی “اسبِ نبرد”، که فردوسي از آن نام مي برد، مي‌بايد فرقی با اسبِ سواري داشته باشد.

آقايِ دوستخواه در پاسخِ مسأله‌ای که من در موردِ “شيرانِ اخته‌زهار” پيش کشيده ام (نکـ‌ : بخشِ يکمِ اين جُستار) گفته اند که: ” تعبير ِ ‘ شيران ِ كشيده‌زهار’ جنبه‌ي ِ تمثيلي و نمادين دارد و مقصود از آن اشاره به بيشترين اندازه‌ي ِ نيرومندي و توش و توان است و نه خايه‌كشيدگي‌ي ِ واقعي.” امّا بر من هيچ روشن نيست که “اخته‌زهار” (يا “کشيده‌زهار”) به معنايِ “بيشترين اندازه‌يِ نيرومندي و توش‌ـوـ توان” باشد. ايشان، همچنان که آقايِ کزازي، نخست “اخته‌زهار” را به معنايِ حقيقيِ “خايه‌کشيده” برايِ اسب گرفته اند و سپس يک معنايِ مجازي از آن برکشيده اند، يعني “نيرومند و پُرتوش‌ـ‌وـ‌توان”، تا نسبت دادنِ آن به شير هم توجيه‌پذير شود.  امّا اگر نخواهيم آسان از کنارِ مسأله بگذريم، بايد بکوشيم تا همه‌يِ پرسش‌ها طرح و ابهام‌ها برطرف شود.

باري، بحثِ زهار و هار همچنان گشوده است و ورودِ صاحب‌نظران در زبان‌شناسيِ تاريخي، متن‌شناسيِ ادبياتِ حماسي و پهلواني، زبان‌ها و گويش‌هايِ بومي، و همچنين اسب‌شناسي را مي‌طلبد. نکته‌يِ آخرينی که به نظرـام مي رسد اين است که با توجّه به معنايِ گردن برايِ “هار” که در ترکيبِ “آهخته‌هار” با شاهدی از شاه‌نامه در فرهنگِ جهانگيري آمده است (گزيد از سواران برون از شمار / بر آن بادپايانِ آهخته‌هار)، با توجّه به اين که “آهخته” به معنايِ افراخته هم آمده است (نکـ‌ : لغت‌نامه)  اين ترکيب را مي‌توان به معنايِ “کشيده‌گردن” يا افراخته‌گردن” هم گرفت که برايِ اسبانِ جنگی و نيز شيرانِ نر در هنگامِ حمله درست است. البته، نخست بايد چند‌ـ‌وـ‌چونِ معنايِ “هار” در متنِ شاهنامه روشن شود.

آقايِ ملايري همچنين لطف کردند و با آقايِ کاوه‌يِ فرّخ نويسنده‌يِ کتابِ Sassanian Elite Cavalry، از راهِ مترجمِ فارسيِ کتاب، تماس گرفتند و در بابِ اين مسأله در دوره‌يِ ساساني از ايشان پرسش کردند. آقايِ فرخ در پاسخِ کوتاهی نوشته اند:
> I have never heard of such a thing.
> First, Iranians revered the horse and its prowess.
> Second, Iranians did not believe in “breaking” the horse too much
> (i.e. too much discipline) and believed that battlefield discipline
> was to be cultivated through training that made man and horse
> practically one (a Scythian concept which may be the basis of the
> Greek Centaur myth)…
در پاسخِ ايشان نکته‌يِ باريکی هست که در اين بحث مي‌تواند راهنما باشد، و آن اين که در آن دوران به اسب زور نمي‌آوردند تا رام شود، بلکه اسب و چالاکيِ آن را ارج مي‌نهادند و آن را برايِ ميدانِ جنگ چنان مي‌پروردند که در آن اسب و سوار يگانه باشند (مانندِ گمانی که سکاها از اين رابطه داشتند و چه‌بسا پايه‌يِ اسطوره‌يِ يونانيِ کنتاوروس– به عربي، قنطورس– باشد [که نامِ يک صورتِ فلکي ست که شمايلِ آن را به صورتِ اسب و سوارِ يکپارچه در نظر آورده اند.])

دوستِ ناديده‌اي از کردستان، آقايِ کاوان، هم، با رجوع به فرهنگِ کردي‌ـ‌فارسي، در ايميلی آورده اند که زار (zār) در کردي به معنايِ “مويِ زهار” و “ز‌ها”(zahā) به معنايِ زائيدن، زاينده (زائو)، و شرمگاهِ مادينه يا فَرج است.  اين شاهد باز نشانه‌يِ آن است که ستاک‌هايِ زه‌ـ و زا(ي)‌ـ در زبان‌هايِ ايراني به مادينه بازمي‌گردد نه نرينه.

(متن کامل مقاله به صورت پی‌دی‌اف را از اين‌جا پياده کنيد)

پي‌جوييِ معنا و ريشه‌يِ چند لغت در شاهنامه – ۲

با آن که دو سالی از نوشتنِ يادداشتی در باره‌يِ دو واژه‌يِ «هار» و «زهار» مي‌گذرد ، پي‌جوييِ معنايِ آن دو خاطرِ مرا رها نکرده است. در اين ميانه فرستادنِ آن يادداشت برايِ چند تن از دانشورانِ شاهنامه‌شناس و اهلِ زبان‌شناسيِ ناريخي و نشرِ آن بر رويِ سايتِ واژه و وبلاگِ جستار بازتاب‌هايی داشته که دنبال کردن‌شان مي‌تواند به روشن کردنِ يک نکته از نظرِ متن‌شناسيِ شاهنامه و همچنين دو واژه از نظرِ زبان‌شناسيِ تاريخيِ زبان‌هايِ ايراني ياري کند. نکته‌يِ مهم‌‌تر، از نظرِ  من، اين است که دنبال کردنِ نکته‌هايی از اين دست تمرين و تجربه‌ای ست در جهتِ کاربردِ روشِ علمي آنچنان که کارل پوپر آن را “حدس و ابطالگري” (conjecture and refutation) مي‌نامد.

نکته‌يِ اساسي‌ای که در اين پي‌جويي به آن رسيده ام اين است که برايِ روشن ‌شدنِ صورتِ درستِ اين دو واژه در متنِ شاهنامه ريشه‌شناسي کافي نيست، بلکه، افزون بر آن، چنان که در اين مقاله مي‌بينيد، از ديدگاه‌هايِ ديگر جز زبان‌شناسيِ تاريخي نيز مي‌بايد به آن پرداخت.

(متن کامل مقاله را به صورت پی‌دی‌اف از اين‌جا پياده کنيد).

Continue reading