in بدون عنوان

در جست-و-جویِ واژه و معنا

(پی‌دی‌اف)

مهدیِ جامی: این گفت-و-‌گو هم مثلِ گفت-و-‌گویِ پیشینِ من با داریوشِ آشوری –آن یکی در باره‌یِ زندگی اش– به صورتِ کتبی انجام شده است. استاد آشوری با وجود آن که بیمارگونه بود و صدایِ گوش اذیت اش می‌کرد و دل-و-دماغ مصاحبه نداشت، پاسخ به این پرسش‌ها را از رویِ لطف به انجام رساند. البته برخی پرسش‌ها را بنا به صلاحدید خود پاسخ نداده است. اما در هر صورت مشکلِ اصلی در این دست گفت-و-‌گو آن است که نمی‌توان چالشِ بیش‌تري کرد تا به پاسخي که سؤال برای آن طرح شده رسید یا اگر جایي ابهامي افتاده است توضیح داد تا افقِ بحث یکی شود. اما با محدودیت‌هایي که داشتیم و حجمِ زیاد پرسش‌ها به آن‌چه فراهم شد قناعت کردیم.

این بحث از نظر من قابلیتِ گسترش دارد و می‌شود آن را به تاریخِ اندیشه‌یِ زبانیِ معاصر کشاند. چیزي که در این سؤال‌ها تا حدودي مطرح شده است اما بسطِ کافی نیافته.

آشوری از بهترین کساني ست که می‌شود با او از این اندیشه سخن گفت. باید بگویم که او را به خاطرِ حوصله و گشاده‌رویی‌اش بابتِ نقد همیشه ستوده ام خاصه در این بحث که حوزه‌یِ تکاپویِ فکریِ او در چهل سال گذشته بوده است و مثلِ هر پژوهنده‌یِ دیگري به‌آسانی می‌تواند به تصلب بگراید اما همچنان به رویِ بحث باز بوده و سعی کرده است پرسشگر را قانع کند. امیدوار ام بختیار باشم و این بحث را زماني در محضرِ استاد پی بگیرم.

 م.ج. : نامِ فرهنگِ شما «فرهنگِ علومِ انسانی» است، اما همه‌یِ اصطلاحاتِ این علوم در این فرهنگ نیامده است. چه نوع واژه‌هایي در این فرهنگ می‌توان یافت؟ یا می‌شود انتظار داشت که معادلي برای آن آمده باشد؟

د.آ. : در دیباچه‌یِ نشرِ یکمِ این فرهنگ چه‌گونگیِ پیدایشِ ایده‌یِ این کار و روندِ شکل‌گیریِ آن را شرح داده ام. پایه‌یِ آن طرحي ست که در سالِ ١٣۵۴در پژوهشگاهِ علومِ انسانی پایه‌گذاری کردم و با نامِ «واژگانِ فلسفه و علومِ اجتماعی» در دو جلد (انگلیسی-‌فارسی و فرانسه-‌فارسی) منتشر شد. آن «واژگان» کوششي بود برایِ گردآوریِ برابرنهاده‌هایِ مترجمان و مؤلفانِ فارسی‌زبانِ حوزه‌یِ فلسفه و علومِ اجتماعی برایِ تِرم‌هایِ این گستره از علوم به زبان‌هایِ انگلیسی و فرانسه. در آغاز هدف از این کار نشرِ آن به صورتِ فرهنگ نبود، بلکه آن واژه‌ها را با همکاریِ تني چند از آن جهت گردآوری کردم که به کارِ ترجمه‌یِ یک «فرهنگِ علومِ اجتماعی» بیاید که سازمانِ یونسکو به زبانِ انگلیسی منتشر کرده بود. هدف این بود که کتابِ مرجعي برایِ دانشجویان و مترجمان و پژوهشگرانِ این حوزه فراهم آید.

اما، آن کارِ اصلی را نتوانستیم به انجام برسانیم. زیرا فضایِ علمیِ درخورِ برایِ چنان کارهایِ بنیادی، و از جمله زبانی رسا و کارامد برایِ آن، وجود نداشت. من نیز سرانجام وادار به ترکِ آن پژوهشگاه شدم. ولی کاري که برایِ گردآوریِ زبانمایه‌یِ موجود برایِ علومِ اجتماعی کرده بودیم مرا به فکر انداخت که آن را برایِ بهره‌مندیِ مترجمان منتشر کنیم. و این کار را هم کردیم. برخی از مترجمان و اهلِ این علوم هم این کار را پسندیدند و ستودند. زیرا برایِ نخستین بار دستمایه‌اي از واژگان در اختیارِشان می‌گذاشت. آن کار، و نامِ «واژگان»، سپس الگویی شد برایِ دیگران تا در زمینه‌هایِ گوناگونِ علمی و فنی به گردآوری و نشرِ «واژگان» بپردازند و نامِ «واژگان» برایِ این گونه فرهنگ‌ها رسمیّتي یافت. پس از انقلاب نیز به‌ویژه «سازمانِ نشرِ دانشگاهی»، به مدیریتِ آقایِ نصرالله پورجوادی، در پیش‌بردِ این روشِ گردآوری واژگانِ علمی کوشا بود. کارِ افزودن بر مایه‌یِ واژگانِ علوم اجتماعی بر اساسِ منابعِ تازه را دیگران، بر پایه‌ی جلدِ انگلیسی-‌فارسیِ آن نشرِ نخستین، چند بار دنبال کرده اند.

و اما، این کار برایِ من سرآغازی شد برایِ آن که به چند-‌و-‌چونِ دستمایه‌یِ موجودِ واژگانِ فلسفه و علوم اجتماعی و نیز کم-‌و-‌کاستی‌هایِ آن در زبانِ فارسی آگاه‌تر شوم. سپس با بینش و تجربه‌اي که در بابِ کاربردِ واژگانِ علمی و واژه‌سازی برایِ آن، در دوره‌یِ دستیاریِ زنده‌یاد غلامحسینِ مصاحب در «دایره‌المعارفِ فارسی» یافته بودم، رفته-‌ رفته برانگیخته شدم که این کار را با دیدي سنجشگرانه دنبال کنم. (شرحِ گسترده‌یِ داستانِ این «ماجراجوییِ» علمی و زبانی را می‌توانید در «دیباچه»یِ فرهنگِ علومِ انسانی ببینید.)

پایه‌یِ کارِ من در تألیفِ فرهنگِ کنونی همان گردآوری‌اي بوده است که آن زمان از برابرنهاده‌هایِ مترجمانِ فارسی برایِ آن واژگان کرده بودم. در آن کارِ نخستین هر درایند (مدخل)ي به نامِ هر کسي ثبت شده بود که به نظر می‌رسید نخستین به‌کاربرنده‌یِ آن است. اما بازسنجیِ آن برابرنهاده‌ها و ارزیابیِ میزانِ روایی، سنجیدگی، و کارامدی‌شان، همچنین کوشش برایِ جبرانِ کم-‌و-‌کاستی‌ها و روشمند کردنِ رهیافت به مسأله تا جایِ ممکن، کاري ست که در این چهل سال، به رغمِ همه‌یِ گرفتاری‌هایِ آوارگی و جا به جا شدن‌ها و تنگناها، دنبال کرده ام. و چنان که می‌بینید ویراستِ سوم آن هم منتشر شده است. البته آن‌چه تا کنون برایِ این هدف انجام داده ام، چه از نظر کمیّت و چه کیفیت، با آن کارِ پایه‌ایِ نخستین، همان واژگان، تفاوتِ بنیادین دارد. از نظرِ تفاوت تنها همین را بگویم و بگذرم که شمارِ درایندهایِ ویراستِ آخر بیش از سی‌هزار است، یعنی حدودِ چهار برابرِ درایندهایِ آن واژگان.

می‌بینید که کارِ من در آن زمینه از گردآوریِ مایه‌یِ موجود در زبانِ فارسی آغاز شده و سپس به ارزیابی و اصلاح و تکمیلِ آن پرداخته ام. در «درامدِ» فرهنگ، ذیلِ عنوآن‌هایِ «درباره‌یِ این واژه‌نامه»، «هدفِ این واژه‌نامه»، و «روشِ این واژه‌نامه» به‌تفصیل در این باره‌ سخن گفته ام که چه شد که از آن گردآوری به اندیشه‌یِ تألیفِ فرهنگی از بنیاد تازه برایِ علومِ انسانی رسیدم. و این کار چه‌گونه، با چه روش، و بر پایه‌یِ چه منابعی به انجام رسیده است.

بنا بر این، این فرهنگ ناگزیر نمی‌توانسته است یک فرهنگِ جامع برایِ علومِ انسانی در زبانِ فارسی باشد و چنین داعیه‌ای نیز ندارد، بلکه بیش‌تر پایه‌گذار و راهگشا ست برایِ ورز دادنِ زبانِ فارسی و مایه‌ورکردنِ آن در برخورد با واژگانِ پایه‌ای و پیرامونیِ حوزه‌یِ علومِ انسانی در زبانِ انگلیسی، تا آن جا که از دستِ من برمی‌آمده است. برایِ نمونه بگویم که یکی از کارهایي که در این فرهنگ به انجام رسیده پاسخگویی به نیازِ برابریابیِ درست و رسا برایِ واژگانی ست که در زبان‌هایِ اروپایی با پسوندهایِ «-ایسم» و «-ایست» به کار می‌روند، از جمله به‌فراوانی در علومِ‌ سیاسی و مکتب‌ها و بحث‌هایِ نظریِ آن. در این فرهنگِ به جایِ روشِ مکانیکیِ گذاشتنِ پسوندهای «-‌گرا» و «-‌گرایی» یا چیزهایِ دیگر مانندِ «-‌گر» و «-‌گری» — که نسلِ پیشینِ مترجمانِ ما در پیش گرفته بودند — نشان داده ام که با توجه به بارِ معناییِ هر یک از این تِرم‌ها و معناهایِ، دستِ کم، چهارگانه‌یِ پسوندِ – ایسم در زبانِ انگلیسی، چه‌گونه باید چندین پسوندگونه‌یِ فارسی را در برابرِ آن به کار برد. حدودِ چهل سال پیش مقاله‌اي در بازگفت و توجیهِ این روش منتشر کردم. کاربستِ آن روش در این فرهنگ دنباله‌یِ همان کارِ پژوهشی ست. بسیاری از مترجمان در این سال‌ها، بر پایه‌یِ همین فرهنگ، این روش را پسندیده اند و برابرنهاده‌هایِ آن را به کار می‌برند.

 در مقدمه نوشته اید که برخی واژه‌ها از ویراست‌هایِ پیشین حذف شده و برخی افزوده شده است. معیارِتان برایِ حذفِ واژه‌اي یا افزودن واژه‌اي چیست؟

 

در این فرهنگ، افزون بر واژگانِ پایه‌ایِ علومِ انسانی، شمارِ بالایی از واژه‌هایي نیز آمده است که آن‌ها را «واژگانِ پیرامونی» نامیده ام. مراد- ام از این برداشت واژه‌هایي ست که به‌فراوانی در این گونه متن‌ها می‌آیند بی‌آن که به معنایِ کاملِ کلمه واژه‌هایِ فنّی و اصطلاحی به شمار آیند. گروهي از آن‌ها در آن گردآوریِ نخستین هم راه یافته بودند و یا سپس خود به آن افزوده ام. اما در بازبینی‌ها به نظر- ام رسیده است که وجودِشان در این فرهنگ ضرورتی ندارد و فرهنگ‌هایِ دوزبانه‌یِ دیگر می‌توانند پاسخگویِ آن‌ها باشند. با این دید آن‌ها را حذف کرده ام تا جا برایِ واژه‌هایِ ضروری‌تر باز شود.

 همه‌ رشته‌هایِ علومِ انسانی فرهنگنامه‌هایِ خاص خود را دارند. زبان‌شناسی، مثلاً، خود دارایِ واژه‌نامه‌هایِ متعدد است. فاصله‌یِ این فرهنگ با آن واژه‌نامه‌ها در کجا ست؟ به عبارتِ دیگر، این فرهنگ نمی‌تواند و همانطور که گفتید قرار نبوده جامع اصطلاحات علومِ انسانی و اجتماعی باشد. پس چه واژه‌هایي برایِ وارد شدن در این فرهنگ انتخاب می شوند؟

 

بنایِ کارِ این فرهنگ، از آغاز، چنان که گفتم، هرگز این نبوده است که یک فرهنگِ جامع برایِ علومِ انسانی باشد. نوآوری این فرهنگ و جایگاهی که برایِ خود پیدا کرده شیوه‌یِ برخوردِ آن با زبانِ فارسی ست و روشِ آن برایِ توسعه‌یِ این زبان. هدفِ این کار بیرون آوردنِ زبانِ فارسی از تنگناهایِ واژگانی آن در برخورد با زبان‌هایِ پیشاهنگِ علومِ انسانی مدرن است. همچنین بازیافتِ بخشي از سرمایه‌یِ تاریخیِ واژگانِ زبانِ فارسی، با دیدي سنجشگرانه، در خدمتِ چنین هدفي ست. فرهنگ‌هایي که به ‌آن‌ها اشاره کردید، تا آن جا که من دیده ام، هیچ‌یک چنین روش و سیاستي را دنبال نکرده اند. بلکه همگی دنباله‌یِ روشِ همان واژگانِ فلسفه و علومِ اجتماعی را گرفته اند. یعنی، گردآوریِ برابرنهاده‌ها از زیرنویسِ صفحه‌هایِ کتاب‌ها یا در برابرنامه‌یِ پایانِ آن‌ها. فرهنگِ علومِ انسانی دستِ کم دو- سه هزارِ واژه‌یِ ترکیبی و مشتق را به زبانِ فارسی شناسانده یا زنده کرده است که پیش از آن به این شکل شناخته نبوده اند. (از نمونه‌‌هایِ ساده‌یِ آن‌ها همین دو واژه‌یِ «برابرنهاده» و «برابرنامه» است که در همین چند سطر می‌بینید.)

 در جاهایِ مختلفي شما گفته اید که شماري از این مفاهیم در فارسی نام ندارد یا نداشته و معادل سازی‌هایِ شما را می‌توان، به این ترتیب، نام‌گذاریِ آن چیزها و مفاهیم تلقی کرد. نامیدنِ چیزها، به قولِ باختین، بازی در نقشِ حضرتِ آدم در کتابِ مقدس است که با موضوعاتِ بکر سر-و-‌کار داشت و باید بر آن‌ها نام می گذاشت. آیا واقعاً این مفاهیم بی سابقه و کاملا جدید اند؟ آیا مفاهیمي که فکر می کنیم تازه است واقعاً تازه است؟ یا نام و تعبیري دارد و داشته است در فرهنگِ ما که آن را چه بسا فراموش کرده ایم و باید از نو آن‌ها را کشف کرد؟

اگر در این نکته، چنان که باید، درنگ کنیم که تمدنِ مدرن بر دوشِ علم و علم‌باوری تا حدِّ‌ِ علم‌پرستی بنا شده و انقلابِ عظیمی که در شیوه‌یِ زیستِ بشر از نظرِ مادّی و معنوی، در این دو-‌ سه قرن پدید آمده بر بنیادِ انقلابِ علمی دست در دستِ انقلابِ صنعتی بوده است، درمی‌یابیم که برایِ تولیدِ دستگاه‌هایِ عظیمِ واژگانیِ علم و صنعت و تمامیِ شکلِ زیستِ بشرِ مدرن — ‌از جمله شهرنشینی با تمامیِ لوازمِ آن -‌- یک انقلابِ زبانی نیز ضروری بوده است. گشودنِ راه برایِ ورودِ ده‌ها هزار واژگانِ فنیِ لاتینی-‌ ‌یونانی-‌‌ بنیاد و رفتارِ تکنیکی-‌ ‌مکانیکی با آن‌ها برایِ زایا کردنِ هرچه بیش‌ترِشان، از ناگزیری‌هایِ انفجارِ علمی و تکنولوژیکی بوده که جهانِ مدرن را پدید آورده است. (به این بحث در کتابِ زبانِ باز  پرداخته ام.) از نظرِ من، که در هر دو حوزه‌یِ زبانی سال‌ها کار و پژوهش کرده ام، یعنی هم زبانِ فارسی و هم سه زبانِ اروپایی، به‌ویژه انگلیسی، این مفاهیم در اصل نه در زبانِ ما وجود داشته نه در زبانِ آن‌ها. این‌ها همه فراورده‌هایِ ذهنِ مدرن و زبانِ مدرن اند که در زبان‌هایِ اروپایی جا افتاده و «طبیعی» شده اند، اما در زبانِ ما -‌- به دلایلي که بحثِ آن را در مقاله‌هایِ خود درباره‌ی مسائلِ زبانیِ‌مان کرده ام–‌ هنوز غریبه اند. البته، همه‌یِ آن‌ها یکباره «نو» نیستند، بلکه دستگاهِ واژگانیِ «سنّتی» هم با پذیرفتنِ نقش‌هایِ معناییِ تازه در خورِ نیازهایِ تازه می‌توانند در دستگاهِ مفاهیمِ مدرن جایی پیدا ‌کنند، چنان که در هزاران مورد کرده اند. (از جمله، در بابِ دگردیسیِ معنایی و نیز دگرگونیِ بسامدِ گروهي از واژه‌هایِ فارسی در برخورد با زبان‌هایِ اروپایی، نگاه کنید به مقاله‌هایِ من در بازاندیشیِ زبانِ فارسی، همچنین به مقاله‌هایِ «فارسی شکر است» و «زبانِ تجدد» به همین قلم، که این دو بر رویِ اینترنت یافت می‌شود.) [۱]

 شما با معادل‌هایِ جدید خواه ناخواه می گویید که این کلمه/ مفهوم قبلا نبوده است. چه‌قدر می‌توان اطمینان داشت که یک مفهوم واقعاً جدید است؟ از نظر شما «جدید» یعنی چه؟ چه‌طور می‌شود که برخی از مفاهیمِ علومِ انسانی که با انسان و تاریخ دراز هستی و جامعه او سر-و-‌کاردارد این‌قدر تازه باشد که نیاز به معادلِ تازه داشته باشد؟

اگر مفهوم‌هایِ نادیدنی، مانندِ مفهوم‌هایِ علومِ انسانی را کنار بگذاریم، فهمِ این نکته در بابِ آن‌چه به چشم می‌توان دید ساده است. اگر از تمامیِ از سازمان‌هایِ اداری و نهادهایِ فرهنگی و اجتماعی و روابطِ مدرن در یک شهرِ مدرن و شیوه‌هایِ پیچیده‌یِ زندگی و رفتار در درون‌ِ آن چشم ‌بپوشیم و تنها از نظرِ ساخت-‌و-‌‌ ساز به ساختمان‌هایِ مدرن چشم بدوزیم، به آسمان‌خراش‌ها، که ساخته‌هایِ همین صد سالِ اخیر در زندگانیِ بشر اند، می‌بینیم که این‌ها چه‌گونه، برپایه‌یِ علومِ فیزیک و شیمی و ده‌ها رشته‌یِ مهندسیِ مدرن و نیز به یاریِ ابزارها و ماشین‌هایی ساخته شده اند که همگی دستاوردِ انقلابِ علمی و صنعتی در همین دویست ساله‌یِ اخیر اند. بنا بر این، این‌ها همه «جدید» اند و پدیده‌هایي بی‌پیشینه در زندگانیِ بشر. در نتیجه، به دستگاه‌هایِ واژگانیِ جدید نیازمند اند که بتواند بارِ معنایی و کاربردیِ آن‌ها را بکشد. اگر تنها به پیچیدگی و گوناگونیِ سازمایه‌هایِ شیمیاییِ‌اي که در آن‌ها به کار رفته بیندیشید یا به سازمانِ در-‌‌هم-‌‌تنیده‌یِ لوله‌کشی‌ها و سیم‌کشی‌هایِ آب و برق و گاز و تلفنِ‌شان و دستگاه‌هایِ اداره‌کننده و به-‌کار- ‌اندازنده‌شان، و آن‌ها را در کنارِ ساختمان‌هایِ قدیمیِ سه-‌چهار طبقه بگذارید، روشن است که میانِ این بناهایِ مدرن و بناهایِ پیشامدرن شکافِ عظیمی می‌بینید که ناگزیر می‌باید در دستگاه‌هایِ زبانی و واژگانی‌شان بازتافته باشد. هم به آن‌چه به سازندگیِ‌شان ربط دارد و هم به آن‌چه به کاربردِ‌شان. دانش و تجربه‌یِ محدودي که معمار و بنّایِ جهانِ پیشامدرن با شاگردی نزدِ «اوستا»یِ خود می‌آموخت، اکنون استادان به صورتِ صدها رشته‌یِ ویژه‌کاریِ علمی و فنی در هنرستان‌ها و دانشگاه‌ها درس می‌دهند؛ درس‌هایي که برایِ آن‌ها زبانمایه‌هایِ ویژه‌کاری (تخصص)، یعنی دستگاه‌هایِ واژگانیِ پرورده‌یِ کلان و گسترش‌پذیر، ضروری ست. ذهنیّتِ مدرن روش‌ها و تکنیک‌هایِ برساختنِ این دستگاه‌هایِ واژگانی و زبانمایه‌ها را هم آفریده و سازمان داده است. آن‌چه هم که از واژگان و زبانمایه‌یِ پیشه‌وریِ پیشامدرن، برایِ مثال، در زبانمایه‌یِ معماریِ مدرن و فنونِ مهندسیِ مربوط به آن بازمانده است، ناگزیر، با مایه‌هایِ معناییِ تازه و چه‌بسا با تعریف‌هایِ تازه، توانسته است دوام بیاورد و در دستگاه‌هایِ واژگانیِ مدرن جایی بیابد. این مثالي بود از گوشه‌اي از دستاوردهایِ شگرفِ علم و تکنولوژیِ مدرن که دلِ اتُم را نیز شکافته و هر آن‌چه را که بر رویِ زمین یافت‌پذیر است به اُبژه‌یِ شاخه‌اي از علم بدل کرده است و اکنون از زمین به سویِ تسخیرِ عالم کیهانی روان است. در نتیجه، در جوارِ انقلابِ علمی و صنعتی و پا به پایِ آن‌ها، همچون بنیادِ ضروریِ رشدِشان، یک انقلابِ زبانی هم در ساحتِ واژگان رخ داده است که تنها چشم‌هایِ آشنا با تاریخِ این انقلابِ در حوزه‌یِ زبان‌شناسی آن را درمی‌یابند، و نه حتا کارشناسانِ این حوزه‌هایِ علمی و صنعتی که به کار برندگانِ دستگاهِ واژگانیِ رشته و حرفه‌یِ خود اند که آن واژگانِ «مصنوعی»، بر اثرِ آشنایی و عادت، برایِ‌شان طبیعی شده است.

همچنین است در قلمروِ علومِ انسانی. درست است که انسان در جهآن‌هایِ پیشامدرن در قالبِ شبکه‌یِ روابط اجتماعی‌اي می‌زیست که از دیدِ علومِ انسانی مدرن آن‌ها را به نامِ نهادهایِ اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و اقتصادی می‌شناسیم، اما هرگز به این عنوان‌ها به آن‌ها آگاهی نداشته و آن‌ها را ذیلِ این نام‌ها نمی‌شناخته است. واژه‌هایِ اجتماع، سیاست، فرهنگ، و اقتصاد، در گذشته، کاربردِ پیشامدیِ بسیار محدودي داشته اند، آن هم به معنایی ناروشن، در بسترِ فرهنگِ جهانِ پیشامدرن و با کمترین ربط به معنایِ علمیِ مدرنِ‌شان. هرگز با یایِ نسبت به کار نمی‌رفته اند، یعنی اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، اقتصادی. در صدساله‌یِ اخیر است که از راهِ ترجمه‌یِ واژه‌هایِ société, politique, culture, économie از زبانِ فرانسه این واژه‌هایِ کهن را بارِ معناییِ مدرن بخشیده ایم و یایِ نسبت را هم برایِ کاربردهایِ نخست ژورنالیستی، و سپس علمی و دانشگاهی، به آن‌ها چسبانده ایم و از آن‌ها تِرمِ علمیِ مدرن ساخته ایم. این واژه‌ها در زبان‌هایِ مادرِ مدرنیّت (پیشاپیشِ همه، فرانسه و انگلیسی) تا دورانِ مدرن چنین بارِ معناییِ گیتیانه (سکولار) و همچنین بسامدِ بی‌اندازه نداشته اند و نامي برایِ یک رشته‌یِ علمی هم نبوده اند. در دورانِ مدرن است که هر یک از این‌ها، با زیرشاخه‌هایِ اداری و فنی و علمی‌شان، دستگاهِ واژگانیِ کلاني را به دنبال می‌کشند که پیوسته بر آن‌ها افزوده نیز می‌شود. این مفهوم‌هایِ علمی و فنی همگی جدید اند و اگر بارِ معنایی‌ِِ کنونیِ‌شان بر واژگانِ دیرینه نیز سوار شده باشد، دستگاهِ واژگانی‌شان، شاملِ ده‌ها و صدها و گاه چندهزار ترم (چنان که در علمِ اقتصاد و شاخه‌هایِ آن) «جدید» است، یا به واژه‌ی رساتر، مدرن است، اگرچه خویشاوندی‌اي نیز با واژگانِ کهن داشته باشند. برایِ نمونه، درنگي بفرمایید در معنایِ واژه‌یِ «مجلس» در زبانِ ما که چه‌گونه از مجلسِ عروسی و عزا به مجلسِ قانون‌گذاری تبدیل شده است که نسبتِ بسیار کمرنگي با کاربردهایِ دیرینه و هنوز روایِ آن دارد. مجلس، در واژگانِ سیاسیِ فارسی، که واژگانِ مدرن است، بارِ معناییِ خود را از واژه‌یِ فرانسویِ parlement گرفته است.

 واژه‌هایِ پیشنهادیِ شما که تازه و فارسی هستند برایِ ترجمه‌یِ متون معاصر حتماً کاربرد دارند اما اگر بخواهیم متني قدیمی را ترجمه کنیم چه باید بکنیم؟ آیا نباید زبان ترجمه‌اش را کمي کهنه‌تر بگیریم؟ مثلاً، عواید به جایِ سود و بازده در ترجمه‌یِ returns. خودِ شما وقتي متني کلاسیک را ترجمه می کنید چه سیاستي دارید؟ آن را به زبانِ تر-‌و-‌تازه و نوسازی شده‌یِ امروزی ترجمه می‌کنید یا رنگي از کهنگی را در انتخابِ واژه‌ها حفظ می کنید؟ آیا چنان واژه‌ها و معادل‌هایي که برایِ ترجمه‌یِ متون قدیم‌تر باید استفاده کرد در فرهنگِ شما آمده است؟

البته، همه‌یِ واژه‌هایِ پیشنهادیِ من «تازه و فارسی» نیستند، که گمان می‌کنم مرادِ شما از این تعبیر فارسیِ سره باشد. من هوادارِ به کار بردنِ واژه‌هایِ اصیلِ فارسی ام که به ضربِ قلمِ منشیانِ درباری و «علما» و «فضلا» جایِ خود را بی‌هوده به سیلِ واژه‌هایِ عربی‌تبار سپرده اند. دلایلِ علمی و فنیِ این گرایش را نیز در مقاله‌هایِ بازاندیشیِ زبانِ فارسی و همچنین در پیشگفتارِ فرهنگ گفته ام. از واژه‌هایِ عربی‌تبار آن‌چه را که ضروری یا جایگزین‌ناپذیر باشد به کار می‌برم. امّا، به‌خلافِ عادت و روشِ دیرینه‌ای که برایِ فضل‌فروشی صرف و نحوِ عربی را نیز همراهِ آن‌ها وارد فارسی می‌کرد، می‌کوشم آن‌ها را در قالبِ فارسی و بنا به دستور زبانِ فارسی به کار گیرم. همچنان که برخی واژه‌هایِ اساسیِ اندیشه‌یِ علمی و فلسفیِ اروپایی (مانندِ ایده، سوژه، اُبژه) را نیز پذیرفته و در فرهنگِ خود آورده ام و در نوشته‌های‌ام به کار می‌برم.

امّا آن‌چه شما از نظرِ جوازِ سبکیِ ترجمه می‌گویید به متن‌هایِ ادبی برمی‌گردد نه متن‌هایِ علمی. اگر کسی، برایِ مثال، بخواهد نوشته‌هایِ گالیله یا نیوتُن یا داروین را به فارسی ترجمه کند، وسواس در باره‌یِ ویژگی‌هایِ سبکیِ اثر، از جمله دیرینگیِ واژگان و سبکِ نوشتار، و بازتاباندنِ آن در ترجمه کارِ بیهوده‌اي ست. برایِ مثال، در ترجمه‌یِ نوشته‌هایِ آدام اسمیت یا مارکس یا کانت یا ماکس وبر نباید چنین وسواسی داشت. زیرا که این نویسندگان همتِ‌شان در جهتِ رساندنِ هرچه عریان‌تر و سرراست‌ترِ معناست نه دادنِ پژواکِ ادبی یا زیبایی‌شناسانه به اثرِ خود. امّا آن جا که پایِ آثارِ ادبی در میان باشد، کار حکمِ دیگری دارد. و اگر مترجم هنرِ سبک‌آوری داشته باشد، ترجمه روح و معنایِ بهتر و ژرف‌تری پیدا می‌کند. و البته، بازتاباندنِ کهن‌شیوگیِ متن در ترجمه هم می‌تواند از آرایه‌هایِ زیباشناسیک در ترجمه باشد. من خود در ترجمه‌یِ یک اثرِ شاعرانه مانندِ مکبثِ شکسپیر یا اثری فلسفی‌ مانندِ چنین گفت زرتشت، که با زبانِ شاعرانه‌ و آهنگِ حماسیِ پُرتوان نوشته شده است، یا اثری مانندِ شهریارِ ماکیاوللی که شیوا و گیرانویسی در آن بخشی از ساختارِ معنا ست، کوشیده ام زبانی «نئوکلاسیک» به کار بگیرم که هم طنینی از زبانِ کلاسیکِ شعر و نثرِ فارسی در آن باشد و هم رابطه‌یِ اُرگانیکِ خود را با زبانِ زنده‌یِ امروزی نگاه داشته باشد. امّا در ترجمه‌یِ جلدِ هفتم تاریخِ فلسفه به قلمِ فردریک کاپلستن تنها رسایی و روشنیِ زبان را در نظر داشته ام نه طنینِ ادبیِ آن را. در این ترجمه کوشیده ام از زبانِ مغلق و تاریکِ رایج در سنتِ زبانِ فلسفی در میانِ ما دوری کنم. اگر در ترجمه‌یِ متن‌هایِ ادبی گرایش‌ام به آراستگی ست، در نگارش و ترجمه‌یِ متنِ علمی یا فلسفی به پیراستگی ست. اما پیراستگی نیز خالی از حسِ زیباشناسیک نیست.

 در بحث‌هایِ واژه‌گزینی و معادل‌سازی معمولاً به معنایِ واژه یا اجزایِ سازنده‌یِ آن توجه می‌شود، مثلاً  in +put و معادلِ «درونداد» برایِ آن. اما چه بسا معنایِ واژه‌هایِ سازنده‌یِ اصطلاح و انتقالِ آن به فارسی کمکي به فهمِ یک تعبیر یا اصطلاح نکند (مثلاً governing body اگر به هیأتِ حاکم یا حکمران ترجمه شود).  شما فکر می‌کنید چه‌قدر معنا مهم است و چه‌قدر ارتباط برقرار کردنِ معادلِ پیشنهادی با مخاطبِ فارسی اهمیت دارد؟ (مثلاً هیأتِ حکمران بگوییم یا به‌سادگی بگوییم هیأتِ مدیره؟)

هیأتِ مدیره ترجمه‌اي ست از managing council یا board of directors، که در موردِ شرکت‌ها به کار می‌رود . governing body، تا آن‌جا که من می‌دانم، حوزه‌یِ کاربردیِ دیگری دارد. برایِ مثال، در موردِ آژانسِ بین‌المللیِ انرژیِ اتمی به کار می‌رود، که «حاکمان (governers)»اش نقشِ دیگري جز مدیرانِ شرکت‌ها دارند و نمایندگانِ دولت‌ها هستند. این گونه تمایزهایِ مفهومی را باید در ترجمه در نظر داشت. «ارتباط برقرار کردنِ معادلِ پیشنهادی با مخاطبِ فارسی» البته اهمیت دارد، اما سنجیدگی و دقتِ ترجمه نیز از خواننده طلب می‌کند که برایِ درکِ یک مفهوم تازه کوشش کند.

 در بحثِ معنا هم باز دستِ کم دو سطح می‌توان تعریف کرد: یکي معنایِ قاموسی، یکي معنایِ کاربردی. مثلاً شما برایِ مارجینال در علمِ اقتصاد «مرزانه» پیشنهاد کرده اید. این را می‌توان معنایِ قاموسی نامید. فکر می‌کنید معنایِ قاموسی ارتباطِ کافی برقرار می‌کند؟ (در قیاس با «نهایی» برایِ همین مفهوم که معادلِ کاربردی و جاافتاده‌اي ست.)

«نهایی» معادلِ درست و رسایي برایِ marginal نیست، اگرچه به کار رفته است. بلکه در کاربردهایِ این واژه در اقتصاد و جامعه‌شناسی باید رابطه‌یِ آن را با margin (به معنایِ لبه، مرز، حاشیه) در نظر داشت. مرزانه اگرچه، به دلیلِ این که تاکنون به کار نرفته، ناآشنا می‌نماید، ولی در ترکیب‌هایي مانندِ «سودِ مرزانه» (marginal profit)، به معنایِ «در مرزِ سود و زیان»، معنا را با دقت و روشنی می‌رساند و «فتوا»یِ من به کار بردنِ آن است. برایِ پروراندنِ زبانِ علمی نمی‌توان در محدوده‌یِ زبانِ آشنا و عادی جا خوش کرد و ماند. بلکه، هر جا که لازم باشد می‌باید دامنه‌یِ واژگانِ فنّی را گسترش داد. یکی از هدف‌هایِ اساسیِ این فرهنگ، چنان که در «درامدِ» آن گفته ام، همین است. یعنی، هم دقت‌بخشیدن هم وسعت بخشیدن به واژگان.

تکنیک‌هایِ گسترشِ واژگان

بخشِ دومِ گفت-و-‌گو

آیا همیشه «یک» معنایِ قاموسی برایِ واژه‌ها باید انتخاب کرد؟ مثلاً در مقابلِ «اکتیو»(active)، غیر از «فعال» و «کوشا» چه بسا باید «فاعلی» هم به کار برد چنان‌که خودِ شما به کار برده اید. امّا در مقابلِ «تله»(tele) معمولاْ «دور» به کار برده اید که گاه ابهام ایجاد می‌کند؛ مثلِ «تله‌شاپینگ»(teleshopping). یا «تینک ‌تنک»(think tank) را به «خزانه‌یِ اندیشه» برگردانده اید در حالي که یک نهادِ اجتماعی ست و صرفِ ترجمه‌یِ واژه‌هایِ آن معنایِ نهادی و اصطلاحی اش را روشن نمی کند.

بستگی دارد به این که واژه‌ در زبانِ مرجع به یک معنا به کاربرده شده باشد یا چند معنا.tele-  پیشوندي ست یونانی به معنایِ دور. در فارسی پیشوندي به این معنا برابر با آن نداریم. امّا ساختارِ ترکیبیِ زبانِ فارسی اجازه می‌دهد که «دور-‌»  را پیشوندگونه در برابرِ آن به کار بریم. برایِ tele- ترکیبِ «دورانه-‌» را هم به کار برده ام که در برخی ترکیب‌ها بهتر می‌نشیند.

و امّا، «خزانه‌یِ اندیشه» هم، مانندِ هر ترم یا اصطلاحِ فنّیِ دیگر، در متن و بنا به تعریف است که معنایِ خود را نشان می‌دهد. زبان‌هایي که مفهوم‌هایِ علمی و فنیِ مدرن را از زبانِ‌ِ دیگر وام می‌گیرند، یا باید آن واژه‌هایِ اصلی را وام بگیرند یا بارِ مفهومیِ آن‌ها را سوارِ واژه‌هایِ بومی کنند. چنان که ما فارسی‌زبانان در پذیرشِ دستگاه‌هایِ واژگانیِ مدرن تاکنون چنین کرده ایم. در این مورد هم یا باید همان «تینک تنک» را با بارِ معنایی‌اش در زبانِ انگلیسی بگیریم، یا اگر می‌خواهیم زبانِ‌مان در انبوهِ واژه‌هایِ بیگانه غرق نشود، اگر به مفهومِ آن نیاز داریم، این مفهوم را سوارِ یک واژه یا ترکیب در فارسی کنیم و بکوشیم معنایِ آن در کاربرد جا بیفتد و بومی و اهلی شود. معنایِ «خزانه‌یِ اندیشه» در فرهنگِ من گرته‌برداری از معنایِ think tank در زبانِ انگلیسی ست. کساني که به این فرهنگ روی می‌آورند ناگزیر باید معنایِ ترمِ اصلی یا تعریفِ آن را بدانند و تنها در جست- ‌و-‌جوی برابرنهاده‌اي برایِ آن در فارسی به سراغ این فرهنگ بیایند. نقشِ این فرهنگ برابریابی ست نه تعریفِ ترم‌ها. امّا من خود در پایانِ برخی ترجمه‌ها و تألیف‌هایِ خود، برایِ آسان کردنِ کارِ خواندنِ متن، برابرنهاده‌هایِ دوزبانه را، هر جا که ضروری دیده ام، با تعریفي کوتاه همراه کرده ام. اگر مترجمان و مؤلفانِ دیگر هم این کار را بکنند خوب است.

 در واقعیتِ زبانی هم بسیاري از واژه‌ها در همان معنایِ اولیه خود به کار نمی روند (رکابِ ماشین یا شمعکِ موتور یا گذرنامه که امروز دیگر دفترچه است تا نامه‌یِ یک‌برگی و از این دست بسیار). چرا باید معادل را صرفاً بر اساسِ معنایِ اصلیِ واژه‌هایِ فرنگی ساخت؟ آیا کاربردِ آن‌ها یا معنایِ ارتباطیِ آن‌ها که لزوماً منطبق بر معنایِ قاموسی نیست نمی‌تواند اساسِ معادل‌سازی باشد؟ مثلاً «عکس‌نامه‌گری» ترجمه‌یِ فوتوژورنالیسم(photojournalism) است، امّا ترجمه‌یِ کاربردی‌اش نیست. چرا نگوییم «عکاسیِ مطبوعاتی»؟

البته از بسیاري از ترم‌ها و اصطلاح‌ها می‌شود ترجمه‌یِ راحت‌الحلقومی از این دست کرد. که همه‌پسندتر هم هست. به نظرِ من هم ایرادي ندارد. امّا هنگامي که قرار باشد پدیده‌اي به صورتِ یک رشته‌یِ علمی یا فنی مطالعه یا درس داده شود با این گونه زبانِ ولنگ-‌و-‌‌ واز نمی‌توان، دستِ کم چنان که باید، از پسِ آن کار برآمد. این اصل نه تنها در بابِ رشته‌هایِ پَر-‌ و-‌ ‌پادارِ علمی که به دستگاهِ ترم‌شناسیکِ بسیار پهناورِ زایا و استوار نیاز دارند — بیش از همه رشته‌هایِ علومِ طبیعی — در بابِ رشته‌یِ دانشگاهیِ ژورنالیسم هم صادق است. در زبانِ انگلیسی هم می‌شود این ترمِ دانشگاهی را، برایِ مثال،photography for journals/journalism  گفت. و چه‌بسا می‌گویند. امّا از این عبارت نمی‌توان مشتقِ صفتیِ photojournalistic را ساخت، همچنان که از «عکاسیِ مطبوعاتی» در فارسی نمی‌شود ساخت، مگر با افزودنِ یک یا دو کلمه در هر دو زبان، مانندِ «مربوط به /of the  …    ».یعنی، با عبارتي ولنگ- ‌و- ‌وازتر این مفهوم را به شکلي برسانیم. این گونه واگردانِ مفهوم برایِ کاربرد در زبانِ عادی اشکالی ندارد، اما دقت و فشردگی و تعریف‌پذیریِ زبانِ ترمینولوژیک چیزِ دیگری می‌طلبد. کوششِ من هم راه‌گشایی در همین جهت است.

 گاه در برگردان و معادل‌سازی از ترکیب و نظامِ واژه‌سازیِ انگلیسی پیروی می‌کنید. مثلاً fund raising را به «پول-‌گردآوری» برگردانده اید. به نظرِتان بهتر نیست این دست تعابیر را فارسی‌تر کنیم و بگوییم «گردآوری پول» یا «جلبِ پشتوانه‌یِ مالی»؟ آیا می‌توان نحوِ زبان مقابل را به زبان فارسی منتقل کرد؟

این هم موردي ست همانندِ موردِ پیشین .fund raising  در امریکا و برخی کشورهایِ اروپای غربی کاري ست که نهادهایِ خیریه و خدماتِ اجتماعیِ سودناور (non-profit)، مانندِ بیشینه‌یِ آموزشگاه‌ها و دانشگاه‌ها، پیوسته دنبال می‌کنند. کساني نیز به نامِ fund raiser یا شاید نام‌هایِ دیگر، در آن‌ها برایِ این کار سِمَتِ ثابت و اداره و دستگاه دارند. به همین دلیل، کوشیده ام دو ترم برایِ این دو بسازم، نه آن که با یک عبارت، به گفته‌یِ شما، آن را «فارسی‌تر» کنم. «پول‌گردآوری» و «پول‌گردآور» هم ساختمانِ ترکیبیِ فارسی دارند و از نظامِ واژه‌سازی انگلیسی پیروی نمی‌کنند. در جوارِ این دو، با توجه به معنایِ «مایه» در فارسی، که پول هم معنا می‌دهد (از جمله به صورتِ دستمایه)، دو ترکیبِ «مایه‌آوری» و «مایه‌آور» را هم گذاشته ام که کوتاه‌تر است. اگر بختِ‌شان بلند باشد، دور نیست که رواج یابند.

 گرایشِ شما در فرهنگِ علومِ انسانی در بسیاري از کلمات معادل‌گذاریِ قاموسی ست که گاه به معادل‌گذاریِ تحت‌اللفظی هم می رسد. مثلاً «میان-‌کنشگری» برایِ «اینتر اکتیو»(interactive) از این شمار است. شما تا چه حد این روش را آگاهانه به کار می برید؟ چه‌گونه آن را توجیه می‌کنید؟

بله، من این کار را، با توجه به ضروریاتِ واژه‌سازیِ علمی که به برخی از گوشه‌هایِ آن اشاره کردم، آگاهانه می‌کنم.

 در برخی معادل‌گذاری‌هایِ شما می‌توان مشاهده کرد که تلاش کرده اید در مقابلِ واژه‌یِ واحدِ انگلیسی واژه‌هایِ متنوعِ فارسی به کار ببرید زیرا کانتکست(context) در ترکیب متفاوت است و معنا هم. مثلاً، در قبال واژه‌یِ working «کار، کارگشا، جاری، در گردش، کارگر، کارآیند، کارکردنما» و معادل‌هایي دیگر پیشنهاد کرده اید. امّا در برخی موارد هم تنها به یک معنا و معادل بیشتر راه نداده اید. مثلاً اینتر (inter) را عمدتاً به «میان» برگردانده اید. چرا اصلِ تنوعِ معادل را در برخی موارد قبول کرده اید و در برخی موارد نکرده اید؟

پیشوندها و پسوندهایِ وام‌گرفته از یونانی و لاتینی که با رشدِ شگرفِ دستاوردهایِ علومِ مدرن، به‌ویژه در قلمروِ علومِ طبیعی، در دو قرنِ اخیر به صورتِ قراردادِ زبانی برایِ ساخت- ‌و-‌ ‌سازِ دستگاه‌هایِ ترم‌شناسی در همه‌یِ زمینه‌ها، از جمله در علومِ انسانی، به کار گرفته شده اند، از نظرِ رسایی و یکدستی و سنجیدگیِ معنایی با بارِ معناییِ خاص و محدود، و بیش‌تر به یک معنا، به کار می‌روند. اگرچه واژگانِ زبانِ علمی تا اندازه‌اي به حوزه‌یِ زبانِ همگانی نیز نشت می‌کند، اما بخشِ عمده‌یِ آن‌ها جز در میانِ علموَران (scientists) رواییِ عام ندارند. در فارسی هم من کوشیده ام تا جایِ ممکن به قاعده‌هایِ واژه‌سازیِ علمی در انگلیسی و فرانسه وفادار بمانم و پسوندها و پیشوندها و ستاک‌هایِ زبانِ علمی را ثابت نگاه‌ دارم، که خویشاوندیِ‌شان آشکار باشد.

 شما در مقدمه‌یِ فرهنگ از تکنیک‌هایِ گسترشِ واژگان صحبت کرده اید. این تکنیک‌ها نحوه‌یِ کاربردِ پیشوندها و پسوندها و احیایِ برخی شیوه‌ها و واژه‌هایِ کهن است ظاهراْ. درست می فهمم؟ ممکن است برخی تکنیک‌هایِ اساسی خود را توضیح دهید؟

این «تکنیک‌ها»، اگر بشود چنین نامي بر آن گذاشت، در حقیقت، روشِ‌ِ برخوردِ دیگري ست با زبانِ فارسی که می‌توانیم آن را رهیافتِ علمیِ مدرن بنامیم. به این معنا که به‌جایِ فروماندن در عالمِ سنّت و عادت و نگرشِ ادیبانه و عامیانه به زبان، که راهِ پیشرفتِ زبانِ علمی را می‌بندد، برایِ پاسخگویی به نیازهایِ ذهنی و زبانی‌ و همچنین عملی و فنی‌اي که شیوه‌یِ زندگی و ذهنیّت در جهانِ مدرن از یک قرن پیش بر ما زورآور کرده – ‌و ما اکنون خواهان و شیفته‌یِ آن ایم-‌ به منطقِ زبان روی آوریم. و البته جانبِ سنّت و عادت را هم یکباره فرونگذاریم که مشکل‌ها در کار می‌آورد. منطقِ زبان یعنی دستگاهِ دستوری آن که با ساز-‌و-‌کارها و ابزارهایِ زبانیِ ویژه‌ای — پسوندها، پیشوندها، میانوندها، و روش‌های سرِ هم‌بندیِ واژه‌‌ها برایِ ترکیب‌سازی و مشتق‌سازی — امکانِ گسترشِ قاعده‌مندِ دامنه‌یِ واژگانِ زبان را می‌دهد. برایِ مثال، چه‌گونه از اسم فعل بسازیم و از صفت اسم، و از اسم صفت. و بسیاري چیزهایِ دیگر. زبان‌هایِ مدرنِ اروپایی، و پیشاهنگِ همه‌یِ آن‌ها، زبانِ انگلیسی، از توان‌هایِ دستوریِ خود نهایتِ بهره‌برداری را می‌کنند و به‌ویژه در قلمروِ زبانِ علم و تکنولوژی پای‌بندِ سنّت و عادت‌هایِ زبانی نیستند. و این اصلي ست کلی در باره‌یِ رابطه‌یِ مدرنیّت و زبان.

جهانِ مدرن و تمدنِ آن، که برایِ تسخیرِ طبیعت بسیج شده است، برایِ بسیجِ زبان در این جهت، به‌ضرورت، مرزهایِ عالمِ سنّت و عادتِ زبانی را درنوریده و پا به پایِ پیشرفتِ بی‌امانِ انقلابِ علمی و انقلابِ صنعتی، و تمامیِ تأسیسات و نهادهایِ دنیایِ مدرن، افقِ گسترشِ هرچه بیش‌ترِ میدانِ واژگانِ زبان را نیز گشوده است. رساله‌یِ زبانِ باز را برایِ روشن کردنِ چند- ‌و-‌چونِ همین رهیافتِ زبانی نوشته ام. این رهیافت با ذاتِ تمدنِ مدرن نسبتِ سرراست دارد. ما نیز اگر بنا ست که از این درماندگیِ زبانی در برابرِ زبان‌ و اندیشه‌یِ مدرن بیرون بیاییم، ناگزیر باید تن به فهمِ علمیِ مسأله بدهیم و از آن راه چاره‌جویی کنیم. کوششِ من در این جهت است.

 در نوعِ بحث شما از تکنولوژیِ زبانی می‌شود به این نتیجه رسید که برایِ اخترشناسی و میکرب‌شناسی همان‌طور می‌شود معادل ساخت که برایِ علومِ انسانی. اما اگر استنباط من درست باشد فرقِ مهمي در این میانه وجود دارد: در اخترشناسی و پزشکی و علم ما عمدتاْ با «اسم» سر- و-‌کارداریم امّا در علومِ انسانی با «مفاهیم». روشِ ساختِ واژه‌یِ جدید برایِ این دو حوزه می‌تواند یکی باشد؟ یکي زبانِ خواص است و گفت-و-‌گو میانِ اهلِ علم و دیگری زبانِ عمومی ست که رسانه ها و افکارِ عمومی هم در آن وارد می شوند. یکی به زبانِ اصطلاحاتی و فنی نزدیک‌تر است و دیگری به زبانِ طبیعی.

این نکته به نظرِ من هم درست است که علومِ طبیعی و علومِ انسانی، بنا به ماهیّتِ اُبژه‌هایِ شناخت‌شان، رهیافت و روشِ یکسان ندارند. و این نایکسانی ناگزیر تفاوتِ رهیافتِ زبانی هم می‌طلبد. علومِ انسانی، بنا به آن‌چه دیلتای گفته است، علومِ هرمنوتیکی یا تفسیری اند و وابسته به دیدگاهِ نظری یا فلسفیِ پژوهنده. اگرچه با نقدگریِ نیچه از علمِ مدرن آموخته ایم که علومِ طبیعی نیز همین گونه تفسیری اند، یعنی، در بنیاد، وابسته به دیدگاه‌هایِ نظری و پیش‌انگاره‌هایِ پژوهنده اند. از هایدگر و گادامر نیز آموخته ایم که شناختِ بی‌پیش‌انگاره نداریم. با این‌همه، فرقِ بسیار است میانِ آن‌چه با چشم در لوله‌یِ شیشه‌ایِ آزمایش یا در زیرِ میکروسکوپ می‌توان دید، با تحلیلِ داده‌هایِ آماری یا داده‌هایِ تاریخیِ رفتارهایِ انسانی، که شناختِ شناسنده از فرهنگ و جامعه و انسان‌شناسیِ فلسفی و نظری پایه‌یِ خودآگاه و ناخودآگاهِ آن است.

البته، این را هم فراموش نباید کرد که علومِ اجتماعی که در قرنِ نوزدهم در اروپایِ غربی پایه‌یِ علمی یافته، در آن دورانِ جهشِ خیره‌کننده‌یِ علومِ طبیعی به جلو، پایه‌گذاران‌اش این خیال را در سر داشتند که در شناختِ انسان و جامعه‌یِ انسانی به چیزی مانندِ یافت‌هایِ علومِ طبیعی برسند. از همین دیدگاه بود که انگلس در مراسمِ خاک‌سپاریِ مارکس گفت که، «داروینِ تاریخ مرد.» اگر از این بحثِ باریک، که سرِ دراز دارد، بگذریم، می‌خواهم به این نکته‌یِ بنیادی اشاره کنم که علومِ انسانی در غرب بر بنیادِ دستاوردها و مرزشکنی‌هایِ زبانیِ علومِ طبیعی بنا شده و از زبانمایه‌هایِ تولید شده در آن قلمرو بهره برده است. از جمله، وام‌گیریِ بی‌‌حد-‌و-‌ ‌مرزِ پیشوندها و پسوندها و ستاک‌ها از زبان‌هایِ کلاسیک (یونانی و لاتینی) و ترکیب‌سازی و مشتق‌سازی از آن‌ها هم به قاعده‌هایِ دستوریِ آن زبآن‌ها، که زبان‌هایِ ترکیبی (synthetic) اند، و هم به قاعده‌هایِ زبان‌هایِ ملّیِ خود، مانندِ ساختنِ مصدرِ فعل و مشتق‌های قیدی و صفتی، و رفتار کردن با آن‌ها همچون زبانمایه‌های بومی. دلیلِ آن هم به‌ویژه نیازِ زبانمایه‌یِ علومِ طبیعی و نیز تکنولوژی ست به گسترشِ میدانِ واژگانیِ خود. این نیاز دور زدنِ مانع‌هایِ دستوری و اِستتیکیِ زبانِ بومی و پرداختنِ یک دستگاهِ واژگانیِ سیستمانه را می‌طلبد. فاصله‌گیری با ابهام‌ها و ایهام‌هایِ زبانِ بومی و بارهایِ ارزشیِ واژگانِ آن نیز وجهی دیگر از این نیازِ زباني ست. این نکته‌ها را در زبانِ باز روشن کرده ام.

 در رساله‌یِ زبانِ باز، که نظریه‌یِ زبانی و معادل‌سازیِ خود را تشریح کرده اید، زبانِ تکنیک‌ساخته و مکانیستی را معیارِ «بازبودگیِ» زبانی گرفته اید. اگر باز بودنِ زبان امري مکانیستی باشد، نگران نیستید که جامعه‌اي که اعضایِ آن «زبان باز» دارند یعنی «جامعه‌یِ باز» هم مفهوم‌اش جامعه‌اي مکانیستی و مهندسی شده بشود؟ می‌دانید که این تصور از جامعه به دوره‌یِ رضاشاه و اروپایِ نیمه‌یِ اولِ قرنِ بیستم نزدیک‌تر است تا به دوره‌یِ امروزِ ما. یعنی کنفورمیسمِ اجتماعی و مکانیسم و مهندسیِ زبانی به هم ارتباط پیدا می‌کنند. چه‌گونه می‌شود به زبانِ مکانیستی قائل بود اما از کنفورمیسمِ اجتماعی پرهیز کرد؟

من هیچ نسبتي میانِ مفهومِ «زبانِ باز» و آن‌چه شما «کنفورمیسم اجتماعی» می‌نامید نمی‌بینیم. بلکه، می‌توان گفت که، به‌عکس، جامعه‌یِ بسته است که با زبانِ بسته و کنفورمیسم زبانی نسبت دارد و دستکاری در زبان را تاب نمی‌آورد. پیشاهنگِ کاري که به صورتِ روش‌های سیستمانه و مکانیکی برایِ توسعه‌یِ زبانِ علمی در جهانِ مدرن شده است جامعه‌هایِ پرچمدارِ لیبرالیسمِ سیاسی و اجتماعی بوده اند، یعنی بریتانیا و فرانسه. در رساله‌یِ زبانِ باز نشان داده ام که، برایِ مثال، چرا واژه‌هایي مانندِ biology/biologie را نمی‌شود به صورتِ ترکیبی با واژه‌هایِ بوم‌گویشیِ life در انگلیسی و vie در فرانسه، به معنایِ زندگی، ساخت. بلکه مفهومِ آن را می‌توان با یک عبارت بیان کرد که ترمِ علمی به شمار نمی‌آید و از نظرِ اشتقاق و ترکیب‌سازی نازا و ناکارا ست. دگردیسیِ تاریخی این دو زبان‌ از زبان‌هایِ ترکیبی (synthetic) لاتینی‌تبار و ژرمنی‌تبار به زبان‌هایِ تحلیلیِ (analythic) مدرن اجازه‌یِ چنین ترکیب‌سازی را در آن‌ها نمی‌دهد. اما اهلِ علم در این زبان‌ها از راهِ قیاس با theology/theologie، که اصلِ یونانی-لاتینی دارد و ترمي کلیسایی ست، آن ترکیب را از مایه‌ِیِ یونانی، بنا به ساختارِ ترکیبگر آن زبان، ساخته اند. چنین واژه‌اي در اصل در زبانِ کهنِ یونانی وجود نداشته و برساخته‌یِ اهلِ علمِ مدرن است. آنان این گونه واژه‌هایِ برساخته‌یِ مدرن را به صورتِ واژه‌هایِ وام‌گرفته واردِ دستگاهِ واژگانِ علمی خود کرده اند. و آنگاه، در همان رساله‌یِ زبانِ باز ببینید که چه‌گونه ecology/ecologie را نیز به صورتِ قیاسی از رویِ مدلِ biology/biologie ساخته اند. و سپس چه‌گونه با جدا کردنِ bio- و eco- و ترکیبِ آن‌ها با واژه‌هایِ دیگر در همین سی-‌چهل ساله ده‌ها واژه‌یِ دیگر به صورت‌ِ ترم‌های علمی و فنی برایِ زمینه‌ها و رشته‌هایِ گوناگون، از زیست‌شناسی تا جامعه‌شناسی و علومِ سیاسی، ساخته اند که در زبانِ رسانه‌هایِ همگانی هم به‌سادگی به کار می‌رود. و البته، واژه‌سازیِ علمی به این شیوه دلایلِ دیگري هم دارد که به استقلالِ واژگانِ علمی از زبانِ روزینه و ادبی مربوط می‌شود. چرایی و چه‌گونگیِ آن را در آن رساله گفته ام. همچنان که واژه‌یِ anthropomorphism(e) را در علمِ انسان‌شناسی، به همان دلایل، از anthropos یونانی به معنایِ انسان ساخته اند. چنین ترکیبي را با man یا human در زبانِ انگلیسی یا homme در زبانِ فرانسه نمی‌شود ساخت. و آنگاه می‌توانید در هر فرهنگِ میان‌حجمِ این زبان‌ها، و در همین فرهنگِ علومِ انسانی، ببینید که چه‌گونه ده‌ها واژه از ترکیبِ anthropos با پیشوندها و پیشوندها و ستاک‌هایِ دیگر، از علومِ اجتماعی تا علومِ زیستی، ساخته شده است.

این گونه واژه‌سازیِ مکانیکی یا سیستمانه امکانِ همه‌گونه واژ‌ه‌سازیِ ترکیبی یا اشتقاقی را می‌دهد و اهلِ علم، بیرون از محدودیت‌هایِ دستوری و عرفیِ زبانِ همگانی، جوازِ ساخت-‌و-‌ساز و کاربردِ آن‌ها را دارند. آن‌چه ضرورتِ چنین رفتارِ زبانی را در قلمروِ تمدنِ مدرن پدید آورده نه کنفورمیسمِ اجتماعی، بلکه نیاز به برساختنِ قلمروِ مستقل و خودفرمانی برایِ علومِ مدرن است که آن را از تسلط زبانِ روزینه و ادبی بیرون بیاورد و همپایِ رشدِ انفجاری علوم در سده‌های نوزده و بیست امکان توسعه‌یِ آسان و شتابان به زبانمایه‌یِ آن بدهد. همچنین زبانِ علمی را سیستمانه کند.

 گفته اید که گاه از «واژه‌سازی مکانیکی» چاره‌اي نیست. اما چنین واژه‌هایي کاربرد هم پیدا می‌کنند؟ یا کرده اند؟

در زبان‌هایِ اروپایی با جایگاهِ محوری‌ای که علمِ مدرن دارد، البته و صد البته! مثال‌هایِ آن‌ها را هم آوردم. امّا در زبانِ فارسی، از آن جا که استقلالِ زبانِ علمی هنوز به رسمیّت شناخته نشده و زبانِ علمی باید فرمانگزارِ زبانِ طبیعی و ادبی باشد، ایستادگی در برابرِ هرگونه دستکاریِ خلافِ عادت‌هایِ زبانی شدید است. برایِ مثال، من کوشیده ام پیشوندِ «دُش-‌ » را که در واژه‌هایي مانندِ دشنام و دشمن و دشوار داریم، برایِ واژه‌هایي در قلمروِ روان‌شناسی که با پیشوندِ dys-  آغاز می‌شوند، کاربردِ گسترده دهم و این پیشوندِ، به گفته‌یِ ادبا، «مُرده» را برایِ کاربردِ علمی زنده کنم. برایِ مثال در دُشخوانی، در برابرِ dyslexia. امّا تا آن جا که می‌دانم، این پیشنهاد تاکنون کاربردِ چندانی پیدا نکرده است. اما، بر اساسِ واژه‌هایِ پذیرفته شده در فرهنگستانِ زبانِ ایران، و همچنین گرایش‌هایِ زبانی در میانِ نویسندگان و مترجمان، می‌توان گفت که تا حدودي به سویِ فهمِ بایستگی‌هایِ زبانِ علمی و فنی در حرکت ایم.

 در مقدمه‌یِ کتاب اشاره کرده اید که تنها اسم و صفت در این فرهنگ آمده و صورت‌هایِ فعلی نیامده است. امّا بسیاري از اصطلاحات نیاز به معادلِ فعلی هم دارند. مثلاً اگر «میان-‌کنشگری» را برایِ «اینتراکتیو»(interactive) اساس قرار دهیم از این ترم چه‌گونه می‌شود فعل ساخت؟ شما بر امکانِ مشتق‌سازی تأکید دارید. چه‌قدر واژه‌هایي که ساخته اید توان مشتق سازی دارند؟

داستانِ ساختنِ فعلِ، به قولِ ادبا، «جعلی» هم یکي از گرفتاری‌هایِ زبانِ فارسی ست. زیرا گرایشِ این زبان از قرن‌ها پیش به سویِ فعلِ ترکیبی با همکردهایي مانندِ کردن و شدن و گشتن بوده است. در نتیجه این زبان گروهِ بزرگی از فعل‌هایِ بسیطِ خود را از یاد برده و، مهم‌تر از آن، این که رخصتِ ساختنِ فعلِ بسیطِ تازه هم نمی‌دهد، اگرچه همین زبان روزگاري فعل‌هایي مانندِ رقصیدن و طلبیدن و غارتیدن هم از مایه‌یِ عربی و ترکی ساخته است. این جا نه با هیچ مانعِ دستوری، بلکه با این عادتِ زبانی رو به رو هستیم که جوازِ ساختنِ فعلِ «جعلی» نمی‌دهد. این کار را باید نخست در واژه‌سازیِ علمی رواج داد. من با برخی واژه‌هایِ وام‌گرفته از زبان‌هایِ اروپایی این کار را کرده ام و، برایِ مثال، اتمیدن (=atomize) و اتمیده (=atomized) را هم در همین فرهنگ آورده ام یا برخی مصدرهایِ فراموش شده‌یِ فارسی را، که پیشینه‌یِ کاربردِ ادبی دارند، به زبانِ علمی شناسانده ام. باری، این کاري ست که فهمِ علمیِ مسأله و نیز پذیرش و کوششِ جمعی می‌طلبد.

  نوشته اید که واژگانِ فارسی را باید از نو سرند کرد و نخاله‌های‌اش را جدا کرد تا زبان پیراسته تر شود. منظورِتان از پیراستگیِ زبان، دور ریختنِ واژه‌هایِ عربی ست؟ به نظرِتان جایِ عربی در واژه‌سازیِ علمیِ ما کجا ست؟

دور ریختنِ تمامیِ واژه‌هایِ عربی از فارسی نه کاري ست درست نه کاري شدنی. امّا من بر آن ام که آمیختگیِ بی‌اندازه‌یِ فارسی با زبانِ عربی -‌- که پیشینه‌یِ تاریخیِ دور-‌و-‌درازی دارد –‌ زباِنِ دورگه‌اي ساخته است که، بنا به ضرورت‌هایِ مُدرنگریِ زبان و فاصله گرفتن با عادت‌هایِ زبانیِ گذشته، نیاز به بازنگری دارد. زیرا وام‌گیریِ بی‌حدِ واژه‌هایِ عربی رفته-‌ رفته با نفوذِ دستورِ زبانِ عربی در فارسی نیز همراه شده است. این وام‌گیری بی‌نهایت بر اثرِ فرمانرواییِ ارزش‌هایِ فرهنگیِ خاصي ست که جهانِ سنتی ما بر آن‌ها تکیه داشته است. زبانِ عربی به عنوانِ زبانِ دینِ اسلام و همچنین زبانِ اهلِ مدرسه و تبلیغگرانِ این دین عاملِ اصلیِ این آمیختگی به دستِ «علما» ست. و نیز پرورشِ علومِ سنتی به دستِ اهلِ مدرسه در اصل به این زبان بوده و از آن جا با وام‌گیریِ بی‌نهایت به زبانِ فارسی سرریز کرده است. بیماریِ فضل‌فروشی میانِ اهلِ قلم و مسابقه‌یِ بی‌امان برایِ نمایشِ فضل سبب شده است که «فضولاتِ» بی‌نهایتي به زبانِ نوشتاری فارسی سرازیر شود. فلجِ دستگاهِ فعل‌سازیِ فارسی از پیامدهایِ این بیماریِ کهنه است. این که به جایِ «آگاه شدن»، برایِ مثال، بگوییم «استحضار حاصل نمودن» از نظر من روندِ بیمارگونه‌یِ زشت و زننده‌اي ست. مرادِ من از «سرند کردنِ» زبان بازسنجیِ کلِ آن چیزي ست که به عنوانِ میراثِ تاریخیِ زبانِ نوشتاری به ما رسیده است. چنین کاري نگاهِ تاریخی به زبان می‌طلبد.

نگاهِ همزمانی (synchronic)، که پایه‌یِ علمِ زبان‌شناسیِ مدرن است و زبان را «همین که هست» می‌بیند، نمی‌تواند نگاهِ آسیب‌شناسانه (پاتولوژیک) به زبان داشته باشد. نگاهِ آسیب‌شناسانه نگاهي ست تاریخی. میراثِ تاریخیِ زبان به‌هیچ‌وجه چیزي یکدست نیست که به پیروی از «سنّت» رویِ سرِمان بگذاریم و «حلوا-‌حلوا» کنیم. من در مقاله‌هایِ خود نشان داده ام که فسادِ تاریخیِ زبانِ نثرِ فارسی چه‌گونه آغاز شده و پیش رفته است و برایِ پاسخگویی به نیازهایِ زبانیِ مدرن چه‌گونه باید چیزهایِ زیادی و مزاحم را سرند کرد و دور ریخت و از فراموش شده‌ها و دورریخته‌هایِ قلمِ «علما» و «فضلا» نیز آن‌چه را که سودمند و ضروری ست سرِ جایِ خود برگرداند، از جمله فعل‌هایِ خوب و کارامدِ فارسی را.

باری، این ضرورتِ بازنگریِ زبانی از دلِ آن چرخشِ تاریخی‌اي برمی‌آید که از نیمه‌یِ سده‌یِ نوزدهم ما را، همچون دیگر تمدن‌هایِ کهنِ آسیایی، رویارویِ تمدنِ مدرنِ غربی قرار داده است و به پوست انداختنِ تاریخی واداشته است. با این چرخش است که زبانِ فارسی دیگر نه در برابرِ زبانِ عربی و فرهنگی که آن زبان حاملِ آن بوده است، بلکه در برابرِ زبانِ فرانسه قرار می‌گیرد که حاملِ جهانِ تمدنِ مدرن است. و اکنون در برابرِ زبانِ انگلیسی و جهانی که این زبان به سراسرِ کره‌یِ زمین فرامی‌افکند. این جاست که «سرند» کردنِ زبان هم ضرورتِ تاریخی می‌یابد.

 آیا نمی‌شود گفت که جایگاهِ لاتین و یونانی در واژه‌سازیِ غربی را زبانِ عربی برایِ ما فارسی زبانان دارد؟ چه‌طور می‌شود کنار گذاشتنِ عربی را توجیه کرد؟

زبانِ عربی برایِ فارسی نمی‌تواند نقشِ تاریخیِ گذشته را داشته باشد. زیرا در آن گذشته‌یِ تاریخی زبانِ عربی سرچشمه‌یِ علوم و معارفِ سنتی بوده و امروز خود از زبان‌هایِ دست-‌به-‌ دهانِ جهانِ سومی و روزی‌خوار از گوشه‌یِ سفره‌یِ زبان‌هایِ مادرِ علوم و شیوه‌یِ زندگانیِ مدرن است. در صد و پنجاه ساله‌یِ اخیر ما هزاران واژه‌یِ مربوط به علوم و فنون و در کل دستاوردهایِ زندگانیِ مدرن را به‌ویژه از زبان‌هایِ انگلیسی و فرانسه وام گرفته ایم و یا بارِ معناییِ صدها واژه‌یِ آن زبان‌ها را سوارِ واژه‌هایِ فارسی و همچنین واژه‌هایِ عربی‌تبار در فارسی کرده ایم، اما می‌شود گفت که نه تنها هیچ واژه‌یِ تازه‌اي از عربی وام نگرفته ایم که نسبت به یک قرن پیش صدها، و چه‌بسا چندهزار، واژه‌یِ عربی از گردش در نقدینگیِ زبانِ فارسی و زبانِ نوشتاری آن بیرون رفته و آن‌چه مانده نیز دگردیسی‌های اساسیِ معنایی پیدا کرده است. من این نکته‌ها را در مقاله‌هایي نشان داده ام.

 به نظرِتان چه‌قدر تسلطِ ایدئولوژیِ ناسیونالیسم در کنار گذاشتنِ عربی مؤثر بوده است؟

ناسیونالیسمِ ایرانی از دورانِ مشروطیت، به‌ویژه با پروژه‌یِ «ایرانِ نوینِ» رضاشاهی که زبانِ فارسی را به عنوانِ زبانِ ملی نیرو بخشید، نگرشِ تازه‌اي نسبت به گذشته‌یِ تاریخی پدید آورد که پیرایشِ زبانی نیز یکي از جنبه‌هایِ آن بود. به هر حال، چرخشِ زبانی از برابرِ زبانِ عربی، که هزار و چند صد سال زبانِ اصلیِ دینی و فرهنگیِ تمدنِ اسلامی بود، و رو به رو شدن با زبانِ فرانسه همچون زبانِ تمدنِ مدرن و مدل قرار گرفتنِ صورت و معنایِ آن زبان — و سپس زبانِ انگلیسی — رویدادِ تاریخیِ بزرگی ست که باید معنایِ آن را در چیرگیِ تمدنِ مدرن بر بخشِ عمده‌یِ کره‌یِ زمین و از جمله تمدن‌هایِ کهنِ آسیایی فهمید (در این باب نگاه کنید به مقاله‌یِ من با عنوانِ «زبانِ تجدد»).

 و چه‌قدر دین‌ستیزیِ چپ در ستیز  با زبانِ دین که زبانِ عربی بود تأثیر داشت؟

اگر در ماهیّتِ گیتیانه (سکولار) تمدنِ مدرن و جهانِ مدرن درنگ کنیم، می‌بینیم که گیتیانه‌گریِ (سکولاریزاسیون) زبان هم جزءِ ضروریِ آن است. در این جریان نه تنها ایدئولوژی‌هایِ چپ که ایدئولوژی‌هایِ راست نیز نقش دارند.

 چه‌قدر جدا شدن از سنت در گرایش‌هایِ واژه‌سازیِ جدید مؤثر بوده است؟ مثلاً چرا به جایِ «پورنوگرافی» همان «الفیه-‌ شلفیه» به کار نرفت که سنت آن را در میانِ ما هم نشان می داد و به جای‌اش «هرزه‌نگاری» پیشنهاد شد (که در فرهنگ شما هم آمده است)؟ آیا این خود اخلاق تازه‌اي نبود که «الفیه-‌ شلفیه» را که هیچ بارِ اخلاقی ندارد کنار بگذاریم و هرزه‌نگاری را که بارِ سنگینِ ارزشگذاری دارد پیشنهاد کنیم؟

نخست این که، «الفیه-‌ شلفیه» واژه‌یِ خنثایي نبوده، بلکه بارِ ضدِّ اخلاقی داشته است. اگر این گونه نبود، مسعودِ غزنوی، به روایتِ ابوالفضلِ بیهقی، از ترسِ پدر- ‌اش دستور نمی‌داد نقش‌هایِ «الفیه-‌ شلفیه» را که به دستور او بر دیوار کشیده بودند، پاک کنند. گذشته از این، الفیه و شلفیه به نظر می‌رسد که واژه‌یِ سرِ هم بندی شده‌‌یِ عامیانه‌اي ست. به هر حال، اگر کسي دل‌اش بخواهد این واژه‌یِ دورافتاده را برایِ پورنوگرافی به کار ببرد، اختیار با اوست. امّا من نمی‌پسندم. برایِ آن «صورِ قبیحه» هم به کار می‌بردند که مزاجِ سنت‌پرست شاید هنوز هم این را بپسندد.

و اما، گذاشتنِ «هرزه‌نگاری» در برابرِ پورنوگرافی به این دلیل است که اصلِ واژه یونانی ست، از  pornographos، به معنایِ نوشتن در باره‌یِ فاحشگان( porne، فاحشه). دگرگونیِ معنایِ این واژه از معنایِ خلافِ اخلاق، و شاید خلافِ قانون، به معنایِ خنثایِ کنونیِ «پورنو» و «پورنوگرافی» رخدادي ست مربوط به تغییرِ دیدگاه نسبت به روابطِ جنسی و جنسیّت در کل در این چهل- ‌پنجاه ساله. هرزه در فارسی به معنایِ اصلیِ porne است و هرزه‌نگاری معنایِ اصلی، و حالا قدیمیِ واژه را نگاه داشته است، اما برابرنهاده‌یِ شماره‌ ٢یِ «پورنونگاری؛ هوس‌انگیزنگاری» به گمان‌ام معنایِ امروزینِ آن را بهتر و روشن‌تر از ترکیبِ گم-‌و-‌گورِ الفیه و شلفیه می‌رساند.

 چه‌قدر چپ بودن در ایجادِ نگرشِ شما به زبان مؤثر افتاد؟ زبان و نوسازیِ آن در مارکسیسم (دستِ کم نوعِ روسی‌اش) چه جایي داشت؟ مثلاً  آن‌ها از تغییرِ خط و اصطلاحاتِ عربی حمایت کردند و عملاً هم خط (و زبان) مردمانِ قفقاز و آسیایِ میانه را که فارسی بود تغییر دادند. چه مقدار از این گرایش‌ها در محیطِ ایران انعکاس داشت؟

جایِ شگفتی ست که با آن که من در باره‌یِ دیدگاه‌هایِ خود در باره‌یِ زبان، از جمله در درامدِ همین فرهنگِ علومِ انسانی، کم ننوشته ام، باز با چنین پرسشي از سویِ شما رو به رو می‌شوم. دیدگاهِ من در باره‌یِ آرایش و پیرایشِ زبانِ فارسی، در جهتِ پاسخگویی به خواسته‌هایِ زندگانی در جهانِ مدرن، نه ناسیونالیستی ست نه سوسیالیستی. بلکه نگاهِ کارکردی و آسیب‌شناسانه‌یِ کسی ست که هم در باره‌یِ رابطه‌یِ مدرنیّت و زبان سال‌ها کار و مطالعه کرده و هم چهل- ‌پنجاه سال با ادبیات و واژگانِ فارسی سر-‌و-‌کله زده (از جمله سالیاني در مؤسسه‌یِ لغت‌نامه‌یِ دهخدا کارِ حرفه‌ای و ویراستاری کرده). نگاهِ من به زبانِ فارسی از یک دیدگاهِ کارکردی (فونکسیونالیستی) ست با درنگ در باره‌یِ شیوه‌یِ پاسخگوییِ آن به چالشِ زبان‌هایِ پیشاهنگِ مدرنیت. این دیدگاه هم بُعدِ زبان‌شناسانه دارد، هم بُعدِ نگرشِ اجتماعی و تاریخی به زبانِ فارسی. من از حرکتي گام به گام در تجربه‌هایِ واژه‌شناسی و واژه‌سازی به پایگاهِ نظریِ خود در برخورد با مسأله‌یِ مدرنگریِ این زبان رسیده ام.

اما برایِ آگاهیِ شما بگویم که حساسیّت در برابرِ مسائل زبان فارسی خیلی زود، در سنِ چهارده- ‌پانزده سالگی در من شکفت. و آن هنگامي بود که در کلاسِ دوم دبیرستانِ البرز برایِ آموختنِ زبانِ فارسی کلیله و دمنه‌یِ نصرالله منشی را درس می‌دادند. من از همان زمان نسبت به یاوه‌نویسی‌هایِ «نثرِ مصنوع» و عربی‌چپانی‌هایِ بی‌مزه و بی‌ربط در نثرِ فارسی حساس شدم. البته در سال‌هایِ بعد آشنایی با نوشته‌هایِ احمد کسروی و دیدگاه‌هایِ زبانیِ او هم این زمینه را در ذهنِ من نیرومند کرد.

 پیرایشِ زبانی اگر به «نو»سازیِ زبان ختم شود نگران نیستید که فارسی را از سنت هایِ زبانیِ خود بیگانه‌تر خواهد کرد؟

کاري که من در مقاله‌ها و ترجمه‌ها و واژه‌سازی‌هایِ خود می‌کنم کوشش برایِ آشتی دادنِ زبانِ نوشتاریِ فارسی با بهترین و سالم‌ترین بخشِ میراثِ این زبان و مایه‌ورتر کردنِ واژگانیِ آن برایِ سرِ پا ایستاندن‌اش در برخورد با چالش‌هایِ جهانِ مدرن و زبانِ پیشاهنگِ آن (انگلیسی) ست ، همچنین، تا آن جا که در توانِ من است، زدودنِ آثارِ ویرانگرِ گـَنده‌کاری‌هایِ فاضلانه و منشیانه از آن. (باز ناگزیر ام برایِ «دفعِ شر» شما را به مقاله‌هایِ خود ارجاع دهم!)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

[1] از نظرِ آگاهی به نمونه‌اي از دگردیسی‌هایِ معناییِ واژگانِ دیرینه برایِ سازگاری با یک مفهومِ مدرن، نگاه کنید به شرحِ تاریخچه‌یِ دگردیسیِ معناییِ واژه‌یِ culture/Kultur در زبان‌هایِ اروپایی و، در برابر، دگردیسی‌هایِ معناییِ واژه‌یِ «فرهنگ» در فارسی، که سرانجام چه‌گونه بارِ معناییِ علمیِ مدرنِ «کولتور» را به خود گرفته است: داریوشِ آشوری، تعریف‌ها و مفهومِ فرهنگ.