in جستارک

ذیلِ بهاریه‌ی آکسفوردیه

پس از انتشار قصیده‌ی «بهاریه‌ی آکسفوردیه» در «زنگِ تفریحِ وبلاگیّه» چون نیک نگریستم، دیدم که همه‌ی ارکانِ قصیده از تشبیب و تغزل و مدح سرِ جای خود هست، الاّ بیتِ  تخلّصِ شاعر، که نبود آن نزد خداوندانِ ادب چه‌بسا موجبِ کسرِ شأنِ شاعر شود. این است که این بیتِ تخلّصیّه را هم بر آن می‌افزایم:
آشوریا، کلامِ منیعِ تو تا ابد   
ثبت است در جریده‌ی آثارِ آکسفورد!

و امّا بعد.  انتشار این قصیده برخی از آشنایان با این وبلاگ و دوستانِ مرا به طبع‌آزمایی وسوسه کرد. از جمله آن ظریفِ شوخ‌طبع همایون را، که مثل همیشه کم‌حوصلگی نشان داد و کوتاه آمد و به چند بیتی بسنده کرد– که در میانِ پیام‌ها آمده است. اما همان چند بیت هم خوش بود. یکی‌ـدو تا هم از نسل‌ جوان به این میدان آمدند و ابراز وجودی کردند، اما معلوم شد که این کارها کارِ “قدما” ست، که آفتاب‌شان لبِ بام است. این‌ جوان‌ها باید بروند و با اسباب‌بازی‌های دیجیتال‌شان بازی کنند و هوس قصیده‌سرایی و طبع‌آزمایی در صنایعِ سنگینِ ادبی نکنند. زیرا از بس شعرِ سپید و زردِ بی‌وزن و قافیه به خوردشان داده اند و از دفتر و دیوان‌های دیرینه دور افتاده اند، دیگر با این گونه صناعاتِ باستانی بیگانه شده اند. امّا یکی از شاعرانِ فحلِ باستانی‌کار، به نامِ محمد جلالی، المتخلص به م. سحر، از دوستانِ گرامیِ من، و هم‌شهریِ هم در فرانسه، دامن همت به کمر زده و به استقبال آن قصیده رفته و چکامه‌‌ای بالابلند ساخته که در زیر می‌بینید. این نسخه کامل شده‌ی چکامه‌ای ست که پیش از این در بخشِ پیام‌های «زنگِ تفریحِ وبلاگیه» آمده بود. 

استاد عزیز
ما را هم در «محنت محمودیه»  خود و نیزدر انواع محنت های «امامیه» و «علویه» و «خاتمیه» ای که بود و هست شریک بدانید همچنین جسارت ما را در اقتفا به «قصیدهء آکسفوردیه» خود، ببخشید .
                            ارادتمند،
م. س

آکســــفـوردیــــــــه
ای دل امید دار به دادار آکسفورد
تا آورد شبیت به بازار آکسفورد
دستت به دست یار پریچهره  وانهد
وینسان سپاردَت به پرستار آکسفورد
واو نیز شَنگ و شاد  و سبکبال و تیز پَر
پنهان ز رَشگ و غیرتِ اغیار آکسفورد،
« دستی به جام باده و دستی به زلف یار»؛
آرد ترا به خانهء خماّر آکسفورد
مِی  ریزدت به جام و لبیت آورَد به لب
زانسان که بود و هست سزاوار آکسفورد
چندان خوری که« محنتِ محمودی » ات زِ یاد
بیرون شود  به بادهء خوشخوار آکسفورد 
چون حافظت دهد می رندانه  تا شوی
مست شرابخانه  و هشیار آکسفورد
وانگه به گرد شهر بگرداندت بسی
در کوچه  باغ ِ پر گل ِ بی خار آکسفورد
هی بنگری به زلفک زرتار ِ گلرخان
هی بشنوی چغانه و مزمار آکسفورد
هیچت نه یاد اهل ِ کـُتب خانه های شهر
 این ثابتان ِ  حُجره و سیّار آکسفورد
هیچت نه یاد پچ پچِ طلاب با کتاب
 هیچت نه یاد خر به  چمنزار آکسفورد
این عنبرین‌ـ چراگه ِ آهن‌ـ مفاصلان 
چون ‌ـوـ چرا کنان ِِ چَراخوار آکسفورد
هرجا رَوی بهشت نقاب افکند ز روی
تا حوریان شوخ و فسونکار اکسفورد،
پیش‌ات به عشوه دست  فشانند و شاخ ِ گل.
از گلبنان ِ چیده  زگلزارِ آکسفورد
یعنی بیا که دیده به دیدارت افکنیم
یعنی، بیا بیا، که تویی یار آکسفورد!
یعنی، مرو مرو، که دل از ما ربوده ای
یعنی، مخواه دیدهء خو نبار  آکسفورد!
اما تورا نه فرصت و ویزای عشرت است
با ساحران ِ شوخ ِ پریوار آکسفورد
زیراک جستجو گر علمی در این بَلـَد
نی دستِ عیش بُرده به جُستار آکسفورد
 نی پای جهد کرده به پوتینِ کیف و حال
نی سر ز لـَهو بسته  به دستارِ آکسفورد
«فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید»
شرم است بارِ طالب بی عارِ آکسفورد
شرم است بارِ آنکه به غفلت وظیفه خورد
چون مفتخوار ِ بیهده کردارِ آکسفورد
آن کو فراهم آمد« پی‌ـ اچ‌ـ دی» اش، ولی
آدم نشد چو مردم هشیار آکسفورد
از ما  دریغ باد نیاز پریرخان
چون ناز ِ نازُکان ِ دل آزار آکسفورد
مارا جهان سوّم ِ ما بس، که حوریانش
نازکتر اند از بُت فـَرخار آکسفورد
با صیغه‌ای خدات رساند رفیقه‌ای
مهپاره تر به جلوه  ز اقمار آکسفورد
باکی نه گر نقاب به رخ درکشیده یار
یار نقابدار به از یار آکسفورد!
یار نقابدار مجازی نمی شود
چون یار آکسفورد به بازار آکسفورد
ای دل کنون به محنت محمودیت بساز
دل در قفا و روی به دیوار آکسفورد
گر در صف دکاتره آرَد تـُرا، بس است
رنج ِ فراق و فرصتِ دیدار آکسفورد
اسرارآکسفورد یکی کاغذ است و بس
آبی و کوزه ای بود اسرار آکسفورد
آن روزها گذشت که مردان ِ مُلکِ جم
بودند بهر علم  خریدار آکسفورد
دورِ حمیدهای عنایت گذشته گیر
واهل ِ هُنر مجو به هُنرزار آکسفورد
امروز روز دکتری ِ پاسدارها ست
و اوباش سرور اند به دُکتارِ آکسفورد!

گیرم که طـَرف بستی و دانش به دست شد
از رنج  های سوربن و از کارِ آکسفورد
زینسان که سنگ و خشتِ وطن سرطویله‌ای ست
مردم  بَرَد چه سود ز معمار آکسفورد!

تا جهل  پادشا ست  کسان  را کدام سود
از شاخ‌ـ‌ و‌ـ برگ   یا ز بَر‌ـ و‌ـ بارِ آکسفورد؟
علمی که زرخرید ِ رذالت شده ست و جهل
آن به که خود  بمانـَد در غار آکسفورد
آن به که شبروان‌ش زبهر چراغ راه
بیرون نیاورند ز انبار آکسفورد
آن به که هیچ زنگی ِ مست‌اش نیاورد
 تیغی به کف ز علم اَتُم‌کار آکسفورد

دردا که اهل ِ دانش ما را نداشت سود
اصرافِ  کمبریجی و ادرار آکسفورد

کندیم و کاشتیم و دُرودند جاهلان
تیمار خویش دار، نه تیمارِ آکسفورد!

گفتم من این قصیده بدان سان که داریوش
اشعار خویش گفت  در  اخبار آکسفورد !

 م.س
  ۳۰/۱۱/۲۰۰۶     پاریس
این هم نشانیِ وبلاگِ این شاعرِ خوش‌سخن

ذیلِ ثانی!
می‌بینید که این دوست شاعرِ من چه طبعِ روانی دارد و هنگامی که اسبِ بلاغت را در میدانِ فصاحت به جولان درآورد، دیگر فیل هم جلودارِ او نیست. باری، اگر به جوانی خود-اش و جوانی من ( و شاید هم شما) رحم نکرده بود، با این قافیه‌ی رهوار و ردیفی که بر اثر کثرتِ استعمال بکل ساییده و از معنا تهی ‌شده است، می‌توانست با چهار تجدیدِ مطلع سیصد بیت پشتِ هم بیاورد. باری، برای این که حالِ شما از این همه فخامتِ چکامه به وخامت کشیده نشود، قول می‌دهم که دیگر با ردیفِ آکسفورد قصیده نسازیم و این بار به سراغِ کیمبریج برویم!
 
برای تغییرِ ذائقه می‌خواهم یک قطعه‌ی کوتاه‌ بیاورم، که برای دوستانی سروده ام. شش سال پیش، یک‌ماهی، در کالیفرنیا میهمان یک زن و شوهر جوان بودم که با لطف و مهر بسیار مرا– که تنها به نام می‌شناختند– به خانه‌ی خود فراخوانده بودند، و چندین مجلس هم، در دانشگاهِ برکلی و جاهای دیگر، ترتیب داده بودند، تا چرخی بزنم و منبری بروم و کتابی بفروشم. که کفگیر درویش سخت به تهِ دیگ خورده بود. من برای سپاس از این دوستان– سرکارِ سهیلا خانم و جناب ناپلئونِ ناجی
(که دوستان او را ناپی صدا می‌کنند)– و پذیرایی گرم‌شان یک قطعه‌ی نُقلیِ سه‌بیتی ساختم که به خدمتِ شما هم  می‌آورم تا پایانی باشد مر این زنگ تفریح را!

چه خوش روزهایی که بگذشت بر من
به دولت‌سرای سهیلا و ناپی
که آرامش‌اش را نزد هیچ بر هم
نه مِرنوی پیشی نه هاپ‌ـ‌ هاپِ هاپی
یکی روز بودن در آن جا ست، بهتر
که سالی روی بهرِ سایکوتراپی! (psychotherapy)

  1. خدا نکند آفتاب‌تان لب بام باشد. آفتاب شما همیشه بر فراز بام است و می‌درخشد. شما پادشاه فروزان گرمی‌بخش. همچنان که از نام و نام خانوادگی‌تان پیداست.
    سپاس.

  2. درود به شما استاد ارجمندم.
    به نظر شما “ابد” چه زماني‌ست ؟
    کاوان عزیز. چه قدر سؤال های سخت – سخت می کنی؟ مگر تو کار- و-زندگی نداری، مردِ حسابی؟ اگر می خواهی بدانی که “ابد” چه زمانی ست باید روح کسانی را احضار کنی که “به ابدیت پیوسته اند” و از آن جا خبر دارند! من نمی دانم.
    د. آ.

  3. ما عرفان و رندی را خواندیم دیدیم که:
    حافظ یعنی نیچه
    ما شهریار را خواندیم دیدیم که:
    ماکیاوللی یعنی نیچه
    ای وای رفتیم تو اینترنت دیدیم که:
    جستار یعنی نیچه!
    چه اشکالی دارد دوست ارجمند؟ نیچه را هم که بخوانید، البته به قلم من، بلز می بینید نیچه.!
    نیچه پیشاهنگِ بزرگ خیلی چیزها در فلسفه در قرن بیستم از جمله هرمنوتیک است. من با او زندگی کرده ام و از او بسیار آموخته ام. تا به جایی که تفکیک آشوری و نیچه در وجود من برای خود-ام محال است. به هر حال، اگر حوصله تان از این همه “نیچه” در آشوری یا آشوری در “نیچه” سررفته دست کم مدتی مرخصی به خودتان بدهید و کارهای مرا نخوانید.
    د. آ.

  4. درود به شما.
    آیا قبول دارید که بزرگ‌ترین اشکال کار ” نیچه” بی خدایی او بود ؟
    کاوان، قرار ما این بود که هیچ وقت پرسش های سخت نکنی که من نتوانم جواب بدهم.
    زنده باشی

  5. استاد ارجمند ام
    من چنین قراري با شما نداشتم. یا دست‌کم هیچ‌گاه به آن لبیک نگفتم ! شما خود در جایي گفته‌ اید که مشتاق دیدن یا برخورد کردن با ذهن‌هایي هستید که در سطح بالا می‌اندیشد.
    آیا می‌خواهید ” من ” از ” شما ” پرسش‌های عامیانه بپرسم ؟ پاسخ به سادگی این است: ‘ نه، هیچ‌گاه ‘ !
    ” نیست بر لوح دل ام جز الف قامت یار چه کنم ؟ حرف دگر یاد نداد استاد ام ”
    آخر به من بگویید، اگر پرسش‌هایم را از شما نپرسم از که بپرسم ؟ از عوام ؟ دور ام باد !
    شما هم زنده باشید.
    از لطف ات سپاس گزار ام، کاوان. ولی من توانایی پاسخ دادن به هر پرسشی را ندارم. رحم کن به حال من، پسر-ام.
    د. آ.

  6. ما نمي دانستيم خدا هم سبيل دارد؟
    در فال و سرنوشت خيلي ها آمده است كه بايد تا ابد دنباله رو باشند:بعضي از جلو وبعضي از عقب!
    با خودم ميگويم چگونه است انساني كه روز و شب پاي مانيتور نشسته و نامه هاي فدايت شوم هم ميخواند او را استاد صدا ميزنند عمو ميخوانند برادر بزرگه ميگويند و يا شايد هم مرجع تقليد!(زبانم لال پس از فوت ايشان)
    حال با دو كلمه(دو يا سه بايت ناقابل) عرش اين خدا لرزيد.
    بد نيست به اين نيچه يا شايد هم آشوري بگوييم كه:
    پهلوون! شب بود سيبيلاتو نديدم!
    — نه، نگران نباشید. با آن دو-سه کلمه ی شما هیچ “عرش”ای به لرزه نمی افتد. چیزی هم به من برنخورده بود. پاسخ من برای ادای احترام به شما بود.
    زنده باشید

  7. سلام استاد عزیز من میدانید که در افغانستان در میان ان جوانان که چیزی برای گفتن دارند چی جایگاه عالی باز کرده اید ؟
    من از نو جوانی با اثار و ترجمه های گهر بار شما اشناستم و اینک اصلا باورم نمی شه که دارم به داریوش آوشوری نامه مینگارم ایا ممکن است بپرسم استاد که ایا شما جوانان افغانستان انانکه در اول ویژه گی شان را به شما نگاشتم را دوست دارید یا خیر .
    به هر حال امید وارم که تا زنده هستم زنده باشید
    نستوه عزیز
    از لطف شما سپاس گزار ام. البته که من جوانان افغان را هم دوست دارم و با ایشان گهگاه در تماس ام
    د. آ.

Comments are closed.