in زبان

پي‌جوييِ معنا و ريشه‌يِ چند لغت در شاهنامه – ۳

پيگيريِ اين بحث به ياوريِ آقايِ حيدريِ ملايري و جويندگيِ علمي ايشان سبب شد که اين بحث دامنه بگيرد و کسانِ ديگری در آن شرکت کنند. ايشان با نوشتن نامه به دو تن از دانشوران از ايشان در اين باره نظر خواسته اند. با سپاس از لطف و همتِ دوستِ گرامي‌ام، اين دو نظر را مي‌آورم. نخستين نظر از آنِ آقايِ جليلِ دوستخواه، شاه‌نامه‌شناس، است:

  دوست دانشمند گرامي آقاي دكتر حيدري، از دريافت پيام شما و طرح ِ گفتمان ِ ريشه‌شناسي‌ي ِ يك واژه در شاهنامه، خشنود و سپاسْ‌گزار شدم. جُستار ِ آقاي آشوري را پيشتر در نشريّه‌ي ِ واژه، خوانده‌بودم. او تا جايي كه توانسته، براي ردّيابي‌ي ِ اين واژه كوشيده‌است و كارش ستودني‌ست. امّا چُنين مي‌نمايد كه پرونده‌ي اين پژوهش بايد همچنان گشوده‌ بماند تا با يافته‌هاي احتمالي‌ي ِبيشتري به برداشتي رسا و واپسين بينجامد  سرگرداني‌ي ِ پژوهنده را درباره‌ي ِ مفهوم ِ دقيق و درست ِ تركيبْ‌واژه‌ي ِ «كشيده زهار» يا «هخته ‌زهار» در كاربُردهاي ِ آن در شاهنامه، به خوبي درمي‌يابم و من نيز مانند او برآنم كه فرهنگ‌هاي فارسي براي روشنگري در اين زمينه بسيار گنگ و نارسايند و شايد به دست آوردن ِ نمونه‌هاي بيشتري از كاربُرد آن در ديگر متن‌هاي ادبي و نيز پي‌گيري‌ي ِ آن در گويش‌ها و شاخه‌‌-‌زبان‌هاي فارسي، بتواند پرتوي بر اين بحث بيفكند. براي نمونه در فارسي‌ي ِ اصفهاني، «زار (= زهار)» به معني‌ي خود ِ اندام ِ جنسي‌ست و نه موهاي ِ گرداگرد ِ آن و از آن  موها با  عنوان ِ «موي ِ (/ پشم ِ)  پُشتي (/ پشت ِ)  زار (/ زهار)» ياد مي‌شود. در اين شاخهْ‌زبان، چيزي برابر با «كشيده زهار» ديده ‌نمي‌شود؛ امّا از همان مفهوم ِ «زار (= زهار)»، برمي‌آيد كه به فرض ِ بودن ِ آن، به همان مفهوم ِ «اخته/ خايه‌كشيده» مي‌توانست باشد و نه «موي ِ برافراشته» (براي نمونه در شير يا اسب).  امّا اين كه نوشته ‌اند «اسب ِ كشيده زهار» (هرگاه ” كشيده زهار” به معني‌ي ِ خايه‌كشيده/اخته‌كرده باشد)، فربه و تنومند مي‌شود كه با كاركرد ِ اسب پهلوانان رزمْ‌آور همْ‌خوان نيست، جاي چون و چرا دارد. در كتاب ِ نامهء باستان، ويرايش و گزارش شاهنامهء فردوسي، نوشته‌ي ِ دكتر ميرجلال‌الدّين كزّازي (ج ٤، ص ٣٦٤)، در يادداشتي با رويْ‌كرد به بيت : “يكي رخش بودش به كردار ِ گرگ/ كشيده زهار و بلند و سترگ” (داستان ِ فرود، ب ٧٤٨)، آمده‌است:
   «زهار: شرمگاه؛ اندام ِ زاد و رود؛ آلت ِ تناسلي. چنان مي‌نمايد كه اين واژه از دو پارۀ زه+ار ساخته‌ شده‌ است؛ زه در معني ِ زايش است و در واژه‌هايي از گونهء زهدان و زهي در ماديان ِ زهي و زهزاد در معني ِ فرزند كاربُرد يافته است. “-ار” نيز بُن ِ اكنون از آوردن مي‌تواند بود. كشيده‌زهار در فرهنگ، در معني ِ اسب ِ درازگردن آورده ‌شده ‌است (دهخدا، زير ِ همين تركيب)؛ ليك كشيده زهار در معني ِ اخته مي‌تواند بود و با كنايه‌اي ايما، در معني ِ نيرومند و تيزتك. ستور ِ نر را اخته ‌مي‌كرده ‌اند تا بر توش و توان و تيزپويي‌ي ِ آن افزوده ‌شود. از آن است كه سخنْ‌سالار ِ شرواني از ستوراني نر سخن ‌گفته ‌است كه در آرزوي آن كه بارۀ ويژۀ ستوده (= ممدوح) بتوانند بود، رنج ِ اختگي را به شور و شتاب برمي‌تابند: “هست از پي ِ برنشست ِ خاصَّت / امّيد ِ خَصيّ‌‌شدن نران را”. »
   در همان كتاب (ج ٥، ص ٦٦١)، در يادداشتي با رويْ‌كرد به بيت : “به كردار ِ گرگان به روز ِ شكار/ بر آن بادپايان ِ هِخته‌زهار” (داستان ِ دوازده رُخ، ب ٢٨٠٤)، آمده‌است:  «هِخته ريختي است كوتاه‌شده از آهخته و در معني ِ بركشيده و به درآورده. زهار: شرمگاه … (←ج ٤، گزارش ِ ب ٧٤٨). از زهار، با مَجاز ِ كلّ و جُزء، خايه خواسته ‌شده ‌است و از هَخته‌زهار، با كنايه و ايما، نيرومند و پُرتوش و تاب. خايهء ستوران ِ نرينه را مي‌كشيده ‌اند، تا آن‌ها نيروي خويش را در جفتْ‌گيري و گشني‌كردن به زيان نبرند و به هدر ندهند. هَخته‌زهار همان است كه تازيان آن را خَصيّ مي‌گويند.»
* * *
 امّا اين كه آقاي آشوري پرسيده است چه كسي را زَهره‌ي ِ اخته‌كردن ِ شير ِ نر باشد؟ بايد گفت كه تعبير ِ “شيران ِ كشيده زهار” جنبه‌ي ِ تمثيلي و نمادين دارد و مقصود از آن، اشاره به بيشترين اندازه‌ي ِ نيرومندي و توش و توان است و نه خايه‌كشيدگي‌ي ِ واقعي.

با سپاس از آقايِ دوستخواه برايِ شرکت در اين بحث، مي‌خواهم چند نکته را برايِ نظرآزمايي طرح کنم. اين که در گويشِ اصفهاني، و چه‌بسا بسياری گويش‌هايِ ديگر، زار (= زهار) به معنايِ خودِ آلتِ تناسلي يا نرّگي ست و نه حتّا بيضه، نکته‌ای  ست  که  شاهدهايِ  کهن  از  ادبيّاتِ  فارسي  آن را گواهي مي‌کنند. امّا نکته‌ای که اکنون به نظرـام مي‌رسد اين است که گسترشِ معنايِ واژه‌يِ “زهار” از موهايِ پيرامونِ آلتِ تناسلي به تماميِ آن مي‌بايد از همان مواردی باشد که در زبانِ باادبانه نام بردنِ سرراست، به زبانِ خودماني يا بي‌پيرايه، از برخی چيزها، از جمله برخی  اندام‌ها و رفتارهايِ انساني، مانندِ آلتِ تناسلي، ادرار کردن، دفع، يا جفت‌گيري، بي‌ادبي و بدزباني دانسته مي‌شود و واژه‌هايِ ديگری را جانشينِ آن‌ها مي‌کنند. مانندِ نشستنِ مستراح به جايِ واژه‌يِ کهن‌ترِ “آبريزگاه”، و در روزگارانِ پسين واژه‌يِ فرنگيِ “توالت” به ‌جايِ هر دو. در موردِ “آلتِ تناسلي” هم بردنِ نامِ بخشی از آن، يعني خايه و بيضه — که برايِ تخمِ مرغ هم به کار مي‌رود– لفظِ زننده‌ای به‌شمار نمي‌آيد. امّا نام پيکره‌يِ اصليِ آن در زبانِ عادّي، در زبانِ “ادب” هميشه جانشين‌هايی پيدا مي‌کند، مانندِ همين “آلتِ تناسلي” و چيزهايِ ديگر، مانندِ نرّگي. گسترش يافتنِ معنايِ زهار از موهايِ پيرامونِ آلتِ تناسلي به خودِ آن چه‌بسا از همين مقوله‌يِ دستکاريِ زبانِ ادب در زبانِ طبيعي باشد. به هر حال، زهار به معنايِ اصليِ آن، يعني موهايِ رُسته بر پيرامونِ آلتِ زن و مرد، همچنان به کار مي‌رود، امّا در گسترشِ معنايِ آن به آلتِ تناسلي به نظر مي‌رسد که بيش‌تر به معنايِ آلتِ تناسليِ نرينه به کار رفته است. از آلتِ تناسليِ نرينه هم، بنا به شاهدهايِ متن‌هايِ کهن، از جمله شاهدی که آقايِ خالقي از هماي‌نامه  آورده اند، تنها، يا بيش‌تر، نرّّگي را در بر مي‌گيرد، يعني بخشِ لوله‌واری را که از مجرايِ ميانِ آن ادرار و مني بيرون مي‌آيد، نه بيضه را. اين هم يک شبهه‌يِ ديگر در باره‌يِ درستيِ “اخته‌زهار” يا “هخته‌زهار” به معنايِ خايه‌کشيده.

آنچه آقايِ ميرجلال‌الدينِ کزازي در موردِ ريشه‌شناسيِ واژه‌يِ  “زهار” گفته اند و آقايِ دوستخواه از آن سند آورده اند، جايِ چون‌ـ‌وـ‌چرا دارد. اين که زهار از ستاکِ زه‌ـ + ار (< آوردن) ترکيب شده باشد، به معنايِ "فرزندآور" (چنان که پيش از اين عبدالحسينِ نوشين هم در واژه‌نامه‌يِ شاهنامه‌يِ خود آورده است)، گمانه‌ای ست که به‌آساني نمي‌توان پذيرفت. زيرا از زهار به معنايِ زادآور شاهدی ثبت نشده است. از اين گذشته، نمونه‌ای از ترکيب با –آر، يعني صورتِ کوتاه شده‌يِ ستاکِ آوردن، نداريم، بلکه همه‌يِ ترکيب‌ها با -‌آور است، مانندِ دل‌آور، جنگ‌آور، ترس‌آور، مرگ‌آور. بنا بر اين، اگر ترکيبی از اين گونه با زه‌- وجود مي‌داشت مي‌بايست به صورتِ زه‌آور باشد نه زه‌آر. تازه، اگر پايه را بر درستيِ اين انگاره بگذاريم، اين مسأله در ميان است که زه‌ـو‌ـ‌زاد، يا فرزند آوردن، کُنشِ جانورِ مادينه است نه نرينه. کنشِ جانورِ نرينه تنها بارور کردنِ جانورِ مادينه است. مثالِ "ماديانِ زهي" خود گواهی ست بر اين نکته. به گمانِ من، حدس‌ها و استدلال‌هايِ آقايِ ملايري و همچنين حدسِ آقايِ حصوري، از راهِ زبان‌شناسيِ تاريخي، راهبردهايِ درست‌تری به ريشه‌يِ واژه‌يِ زهار مي‌تواند باشد.

در منابعی که من ديده ام و در بخشِ دوّم اين جُستار به آن‌ها اشاره کرده ام، گفته اند که اخته کردن اسب را رام و رهوار مي‌کند. بدين‌سان، اسبانِ چموش را برايِ سواري دست‌آموز و فرمانبر مي‌کنند. امّا، اين که آقايِ کزازي گفته اند که آن‌ها را “نيرومند و تيزتک” مي‌کند، بايد از منابعِ اسب‌شناسي گواهی برايِ آن آورده شود. باري، اين پرسش که آيا با اسبانِ جنگي نيز همان کاری را مي‌کرده اند که با اسبِ سواري، هنوز نياز به پژوهشِ جدّي دارد. در اين مورد رويکرد به شاهنامه و فرهنگ‌ها بسنده نيست. به گمانِ من بايد متن‌هايِ حماسي و پهلوانيِ ديگر، از نوعِ گرشاسب‌نامه، بهمن‌نامه، داراب‌نامه، سمکِ عيّار و جز آن‌ها را نيز با اين ديد بررسي کرد. متن‌هايِ نثر‌ـنگاشته چه‌بسا بيش‌تر و بهتر از متن‌هايِ شعري در اين باب داده‌ به دست دهند. نمونه‌ای که آقايِ کزازي از نظامي آورده اند با اين مضمون که “از پيِ برنشستِ خاصِ” شاه اسبانِ نر در آرزويِ خصي شدن اند، باز برمي‌گردد به اسبِ سواريِ ويژه‌يِ شاه که ناگزير مي‌بايد رام باشد. اين وصف به‌ضرورت به اسبِ جنگي برنمي‌گردد که، گمان مي‌کنم، مي‌بايد، بنا به همان بيتِ فردوسي که پيش از اين آوردم، چموش و پرخاشگر باشد. به نظر مي رسد که “اسبِ جنگي”، و همچنين در جايی “اسبِ نبرد”، که فردوسي از آن نام مي برد، مي‌بايد فرقی با اسبِ سواري داشته باشد.

آقايِ دوستخواه در پاسخِ مسأله‌ای که من در موردِ “شيرانِ اخته‌زهار” پيش کشيده ام (نکـ‌ : بخشِ يکمِ اين جُستار) گفته اند که: ” تعبير ِ ‘ شيران ِ كشيده‌زهار’ جنبه‌ي ِ تمثيلي و نمادين دارد و مقصود از آن اشاره به بيشترين اندازه‌ي ِ نيرومندي و توش و توان است و نه خايه‌كشيدگي‌ي ِ واقعي.” امّا بر من هيچ روشن نيست که “اخته‌زهار” (يا “کشيده‌زهار”) به معنايِ “بيشترين اندازه‌يِ نيرومندي و توش‌ـوـ توان” باشد. ايشان، همچنان که آقايِ کزازي، نخست “اخته‌زهار” را به معنايِ حقيقيِ “خايه‌کشيده” برايِ اسب گرفته اند و سپس يک معنايِ مجازي از آن برکشيده اند، يعني “نيرومند و پُرتوش‌ـ‌وـ‌توان”، تا نسبت دادنِ آن به شير هم توجيه‌پذير شود.  امّا اگر نخواهيم آسان از کنارِ مسأله بگذريم، بايد بکوشيم تا همه‌يِ پرسش‌ها طرح و ابهام‌ها برطرف شود.

باري، بحثِ زهار و هار همچنان گشوده است و ورودِ صاحب‌نظران در زبان‌شناسيِ تاريخي، متن‌شناسيِ ادبياتِ حماسي و پهلواني، زبان‌ها و گويش‌هايِ بومي، و همچنين اسب‌شناسي را مي‌طلبد. نکته‌يِ آخرينی که به نظرـام مي رسد اين است که با توجّه به معنايِ گردن برايِ “هار” که در ترکيبِ “آهخته‌هار” با شاهدی از شاه‌نامه در فرهنگِ جهانگيري آمده است (گزيد از سواران برون از شمار / بر آن بادپايانِ آهخته‌هار)، با توجّه به اين که “آهخته” به معنايِ افراخته هم آمده است (نکـ‌ : لغت‌نامه)  اين ترکيب را مي‌توان به معنايِ “کشيده‌گردن” يا افراخته‌گردن” هم گرفت که برايِ اسبانِ جنگی و نيز شيرانِ نر در هنگامِ حمله درست است. البته، نخست بايد چند‌ـ‌وـ‌چونِ معنايِ “هار” در متنِ شاهنامه روشن شود.

آقايِ ملايري همچنين لطف کردند و با آقايِ کاوه‌يِ فرّخ نويسنده‌يِ کتابِ Sassanian Elite Cavalry، از راهِ مترجمِ فارسيِ کتاب، تماس گرفتند و در بابِ اين مسأله در دوره‌يِ ساساني از ايشان پرسش کردند. آقايِ فرخ در پاسخِ کوتاهی نوشته اند:
> I have never heard of such a thing.
> First, Iranians revered the horse and its prowess.
> Second, Iranians did not believe in “breaking” the horse too much
> (i.e. too much discipline) and believed that battlefield discipline
> was to be cultivated through training that made man and horse
> practically one (a Scythian concept which may be the basis of the
> Greek Centaur myth)…
در پاسخِ ايشان نکته‌يِ باريکی هست که در اين بحث مي‌تواند راهنما باشد، و آن اين که در آن دوران به اسب زور نمي‌آوردند تا رام شود، بلکه اسب و چالاکيِ آن را ارج مي‌نهادند و آن را برايِ ميدانِ جنگ چنان مي‌پروردند که در آن اسب و سوار يگانه باشند (مانندِ گمانی که سکاها از اين رابطه داشتند و چه‌بسا پايه‌يِ اسطوره‌يِ يونانيِ کنتاوروس– به عربي، قنطورس– باشد [که نامِ يک صورتِ فلکي ست که شمايلِ آن را به صورتِ اسب و سوارِ يکپارچه در نظر آورده اند.])

دوستِ ناديده‌اي از کردستان، آقايِ کاوان، هم، با رجوع به فرهنگِ کردي‌ـ‌فارسي، در ايميلی آورده اند که زار (zār) در کردي به معنايِ “مويِ زهار” و “ز‌ها”(zahā) به معنايِ زائيدن، زاينده (زائو)، و شرمگاهِ مادينه يا فَرج است.  اين شاهد باز نشانه‌يِ آن است که ستاک‌هايِ زه‌ـ و زا(ي)‌ـ در زبان‌هايِ ايراني به مادينه بازمي‌گردد نه نرينه.

(متن کامل مقاله به صورت پی‌دی‌اف را از اين‌جا پياده کنيد)

25 Comments

  1. salam
    rastesh ye matn darbare niche az shoma to weblogam nevvehstam ke ghablan nemidonestam shoma ham site daryd ke azaton ejaze begiram,omidvrama narahat nashid. albate zekr kardam ke az shomast
    از آن مقاله نسخه ی اصلاح شده و تکمیل شده ای هم روی وبلاگ من، به فارسی و انگلیسی، هست. می توانید از آن استفاده کنید.
    د. آ.

  2. جناب آقاي آشوري .درود برشما و زنده باشيد.
    از اين كه شما را اين چنين متعهدانه و وسواسگونه و دقيق و با غيرت و تعصب علمي وصف ناپذير در رديابي كلمه اي( زهار)پارسي مي يابم سخت در حيرت فرو مي روم كه حضرت استاد چرا در خويشتن ذره اي تعهد در قبال ساير هموطنانشان نمي يابد كه از سر مسئوليت راه روشنگري را نيك به انجام رسانندكه زمانه غدار نفس ” زباني” را بريده است كه كلمه پيشكشتان. براي حضرات اگر كلمه و كلمات اين چنين ارج و منزلت دارند كه مو را از ماست ميكشيد و چنين به مجادله نشسته ايد, در ديوار به ديوار خانه شما كودكي دارد زبان مادريش را به باد فراموشي ميسپارد كه از شمايي روشنفكر هيچ ندايي بر نميخيزد كه سخت مشغول دريافت معنايي دقيق “زهار ” هستيد و زهارها…
    استاد دنيا فاني تر از آن است كه تصور ميشود اما دريغ از ذره اي همدردي با همنوعانتان كه وام دار آنانيد…شما را چه ميشود كه اين چنين زبان من را كه شمايان خفه اش كرده ايد اين چنين غير مسئولانه ميگذريد. اگر روشنفكري اين است وه كه چه سر منزل بي عاقبت و بي عافيتي دارد. نمي دانم جوابم را خواهيد داد يا نه اما من منتظر خواهم نشست.
    خدايتان نگهدارتان باشد. محمود.
    جناب محمود، من از این زبان اشارات و کنایات شما هیچ نفهمیدم. به گمان ام در باره ی مسأله ی زبان فارسی در افغانستان سخن می گویید. لطفا حرف تان را روشن ودقیق بگویید
    . مقصود از این که ما زبان شما را خفه کرده ایم چیست؟
    د. آ.

  3. با درود،
    به نظر من تصورِ نيرومند و پُرتوش‌ـ‌وـ‌توان کردنِ حیوانات از راهِ بیرون کشیدنِ بیضه یِ آنها بی معنی است؛ این مسئله با توجه به کار-کردِ این عضو در بدنِ جنسِ نر نیز بی پایه است. من خودم در میانِ اهالی و دام دارانِ شمالِ خراسان و به ویژه میانِ ترکمن ها دیده ام که برایِ نرم نگه داشتنِ ماهیچه یِ بزها و در نتیجه لذیذ تر کردنِ گوشتِ شان، بیضه هایِ آنها را در سنینِ کم بوسیله یِ تیغ بیرون می کشند که البته همه یِ این زبان بسته ها هم جانِ سالم از این آزمون بدر نمی برند. پس اسبِ جنگی و شیر ژیانِ اینگونه بسیار عجیب خواهد بود، مگر اینکه تصور کنیم که حتا رفتارِ هورمون ها نیز در این سرزمین دیگرگونه بوده است که البته چندان بعید به نظر نمی رسد!

  4. استادم صد حيرت كه هموطنت را كه به زباني ديگر از پارسي ميگويد و مي شنود را پاك از ياد برده ايد و دغدغه زبان پارسي را در انسوي مرزها داريد و من غافل كه درد دل به پيشگاه شما آورده ام نه به كنايات و استعاره كه بس روشن و مبرهن وقتي سخن از همسايه ديوار به ديوار شماست مراد نه افغانستان كه همان تهراني كه شما را در خويش جاي داده كه صد البته از زبان پارسيتان اين چتين جانبداري كنيد كه حق هم داريد. استاد منم ترك, تركمن, كرد, بلوج, عرب, تالش, لر, گيلك, … كه زبان پارسي را تحميل شده مي يابيم و از حضرتعالي و دوستان روشنفكرتان هيج برنمي آيد كه خداي ناكرده ساحت مقدس و توتم گونه ي زبانتان آلوده نگردد كه اينان نيز حق دارند به زبان خود بخوانند و بنويسند و به زبان خود را مهجور و مظلوم قومي كه خود در اقليت هستند نيابند. استاد بچه هاي ما دارند لالايي هاي مادرانه مان را به باد نسيان مي سپارند و اين نا عدالتي نه از مادر كه از قوم غالب است و شما استاد فلسفه ي ما را حتي تلنگري نمي زند كه زخم ما را با يك اشارتي و محبتي تيمار باشيد. در مملكتي كه به زبان مادري خواندن جرم است سكوت مرگبار روشنفكران جنايتي حيرت انگيز است. و من نه از افغانستان و كه از ايرانمان حرف مي زنم كه زبانمان را از حلقوممان بيرون كشيده اند و زبا ن بيگانه ي فارسي را جايگزين كرده اند. موفق باشيد
    آقای محمود، مسأله ی از میان رفتن زبانهای بومی و قومی زیر فشار زبانهای ملی و جهانگیر یک مسأله ی جهانی ست که سازمان یونسکو هم به آن پرداخته است. باید فرصتی پیدا کنم و در این باره بنویسم و به ویژه در باره ی بَسگانگی زبانی در ایران.
    مسأله ی امکانِ ماندگاری زبان ها در شرایط فرهنگ و اقتصادِ کُره گیر (گلوبال) امروزین بسیار پیچیده است و باید در بحثی سنجیده به آن پرداخت. در عین حال، کوتاه بگویم که آنچه می تواند زبان ها را نگاه دارد، همتِ سخنگویان به آن زبان است. زبانی تک افتاده مانند زبان باسکی را با جمعیتِ کم سخنگویان اش به همت اهل آن زبان زنده نگاه داشته است، همچنان که یهودیان توانستند زبان اصلی شان را در خلال همه ی پراکندگی ها و سرکوب ها در طول تاریخ چند هزار ساله زنده نگاه دارند. سخنگویان به زبان های دیگر در قلمرو کشور ایران هم می توانند ، اگر همت کنند، زبان های بومی و قومی شان را زنده نگاه دارند. همین زبان فارسی را هم اگر همت سخنگویانِ به آن و آفرینشگری شاعران و نویسندگان اش نبود، زبان عربی خورده بود. بحثِ گسترده اش بماند برای بعد.
    د. آ.
    د. آ.

  5. استاد برای اینکه نثر خود را تقویت کنم چه پیشنهادی می فرمایید؟ سعدی موثر است؟ من اهل مطالعه هستم ولی فقط رمان های خارجی می خوانم(ترجمه البته) چه کنم؟ از خداوند متعال خواستارم که با مرحوم نیچه محشور شوید انشا الله!
    از دعای شما سپاسگزار ام. من مقاله هایی در باره ی زبان مان نوشته ام. گروهی از آن ها در کتاب “بازاندیشی زبان فارسی” و در وبلاگ من نشر شده است. شاید کمکی به تقویت نثر شما بکند.

  6. آقا محمود متنهای شما را خواندم و جواب استاد را نیز. حضرتشان یا نمی فهمند و یا خودشان را به آن راه زده اند. چه سودای ناممکنی را در سر دارید و از حضرتشان می طلبید که استاد سخت در پالایش و ارایش زبان پارسیشان مشغول هستند و اندک زمانی برای باز اندیشیدن و غور کردن به مقدس ترین مشغله های بشری را ندارند که نمی توان بر خلاف تفکر ملی گرایانه پارسی عمل کرد و انتظار از آنان بس عبث است.
    شما از درد می گوید و ایشان از مردن و فنا شدن قهری زبانهای قومی در فرایند به اصطلاح کره گیر شدن حرف میزنند و لابد این پارسی است در ایرانمان “کره گیر” !!! خواهد شد غافل از اینکه آنچه مرده است زبانی است که بالغ بر 80% ش را وامدار عربی و ترکی و فرانسه .. است. و اگر به کمیت نیز بنگریم آیا در دنیا بیش از 50میلیون فارسی حرف میزنند(20 میلیون در ایران. 10 میلیون افغانستان و حدودا 5 میلیون در تاجیکستان و 5 میلیون در سایر و 10 میلیون غیر ) در حال که زبانی مثل ترکی بین 250 تا400 میلیون گوینده دارد و حضرت استاد ندای مردگی طبعیی زبان های قومی را ندا میدهند در حالی که آنچه مرده است خود گویاست.
    حال ترکان پارسی گوی را اگر نادیده بگیرم که خود آقای آشوری بر اهمیت آنان واقفند این ادبیات پارسی معاصر در کجای ادبیات دنیا جای دارد که استاد این چنین مغرورانه عامل ماندگاری از آن نام میبرند.
    جای آنست که خون موج زند در دل لعل/ وین تغابن که خزف میشکند بازارش.
    توصیه میکنم به استاد محترم اندکی نیز وقت گرام را به نیک اندیشیدن بگذارنند و گرنه دریافتن معتی “زاها” چندان توفیری در شکوفایی ادبیات ندارد.

  7. با درود
    جناب آشوری اگر کتاب یا وبسایتی میشناسید که در آن به نقد آرا ولتر همچنین نشر آثاراو اعم از داستانها و نمایشنامه ها پرداخته لطفا به من معرفی کنید ضمنا شما در دیباچه چنین گفت زرتشت قول نوشتن شرح و تفسیری بر این اثر شامخ را دادید که ظاهرا قولتان به بایگانی فراموشی سپرده شده است!
    شاد باشید
    روی گوگل نام ولتر را به لاتینی بزنید، دنیایی مطلب میآید. باری، یک مجموعه ی نوشته های او به زبان اصلی در این آدرس هست:
    http://www.voltaire-integral.com/
    در مورد شرح و تفسیر زرتشت هم دیگر گمان نمی کنم فرصت کنم. کارهای دیگری در دست ام هست .
    د. آ.

  8. درود بر استاد
    خواستم بگویم پرسش های برون از موضوع این نوشتار نیز می توان از پیشگاه شما نمود ؟
    …..
    1-درباره رسم ازدواج با محارم در ایران باستان این سخن اسفندیار با مادرش کتایون در اغاز رزم نامه رستم و اسفندیار که تو را ملکه ایران زمین می کنم ایا ناظر به همان رسم است و یا اسفندیار منظوری دیگر از این سخن دارد ؟
    ………….
    2- چرا در شاهنامه بیشتر مصنوعات و سلاح ها و … ساخت کشورهای دیگر است ؟ از یمن و روم و …
    بنده این گونه به خیالم رسید .
    اگر پرسش ابهام داشت شواهدی را نیز خدمتتان عرضه خواهم داشت ؟
    با سپاس – حافظ ملامتی
    از شاهنامه شناسان بپرسید. من نمی دانم.
    د. آ.

  9. درود بر استاد بزرگ:
    جسارتاً دو پرسش داشتم:
    1)مگر پسوند اسم سازِ “-یت” (نشان دهنده ی وضعیت یا حالت) تنها به صفات مختوم به “ی” نمی چسبد؟ یا اینکه آن را به هر نوع صفتی می توان اضافه نمود؟
    مثلاً داریم:
    ادبی+یت=ادبیّت
    یا
    ذهنی+یت=ذهنیّت
    و …
    آیا این قاعده در مورد برابرنهاده ی شما برای Modernity(“مدرن”+یت=مدرنیّت) هم صادق است؟
    2) استاد، نظر شما در باره ی استفاده از نشانه های جمع عربی مثل “-ان، -ین، -ون، -ات” در زبان فارسی چیست؟ به عنوان مثال، بهتر است بگوییم “معلمان” یا “معلم ها”؟
    در مورد جمع مکسر اسامی ای که از زبان عربی وارد فارسی شده اند چطور؟ یعنی باید بگوییم “کُتُب” یا “کتاب ها”؟
    سپاس!
    — “-یّت” به همه جور اسم و صفتی می چسبد: کمیّت، کیغیّت، مالکیّت، … در فارسی هم بر سر واژه های فارسی در می آید، مانندّ ایرانیّت، خریّت، زنیّت، ….
    در فارسی تا جایی که بشود باید نشانه های جمع فارسی را به کار بردو اما “-ان” در “معلمان” هم فارسی ست نه عربی.
    د. آ.

  10. bA sepAs az jenAbe Ashoori maghAle ro bA vara khondam va be yAde gofte az Tabari oftAdam ke megoft dar zabAne fArsi gol rA metavAn jelo har vAje gozAsht va golvAje no sAkht! Nokteye degar ke be khAteram Amad vojode vajhe eshterAki ast ke beyne zabAnhAye hend o europAie darad va An in ast ke agar harfe A dar akhare kalame biayad An kalameh khod be khod madineh khAhad shod,nemidAnam tA che had in arzyAbi elmi bAshad ama tajrobe man dar zabanhAye e Hollandı Almanı Srbo Croatian in rA bAzgo mekonad . sepAs ps mahmood geramı sakht nagir fekre ın bAsh ke che kasi ejAzeye tarAvate oghde ra az tarıghe internet ravAj dAde

  11. jenabe ufhs in enhesar talabi site 350 milion torki ra az baraye velayate khodeton negah darid va be jaye in dardhaye DEHATISTIC beravid va ketabhaye falsafi europai ro be zabane salise torki tarjome kond . albate agar ın zaban e shıva ke hata farsı ra tahte tasır gharar dade…be ghole jenabalı… in keshesh ra dashte bashayd

  12. با درود
    جناب آشوری سوالی در رابطه با یکی از غزلیات خواجه داشتم
    در غزلی با مطلع زیر:
    آنانکه خاک را به نظر کیمیا کنند
    آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
    دردم نهفته به زه طبیبان مدعی
    باشد که از خزانه غیبش دوا کنند
    چرا حافظ از ضمیر جمع (آنان) استفاده نموده در حالی که میبینیم این خطاب به معشوقی فرا زمینیست چرا که کیمیا نمودن خاک آنهم با ک نظر از مه رویان زمینی بر نمی آید و این در حالی است که حافظ هرا کجا به خدا اشاره میکند از ضمیر مخاطب بهره میجوید
    در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد.
    و عقیده اش را نیز بر وحدت و یگانگی او به صراحت ابراز میدارد:
    نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
    ضمنا شما در کتاب عرفان و رندی در شعر حافظ اشاره کرده اید که هر کجا حافظ از کلماتی نظیر مدعی .نامحرم و .. استفاده میکند منظور فرشتگان است آیا در این بیت نیز همینگونه است و آگر چنین است چه رابطه ای بین فرشته و طبابت و آیا اصولا فرشتگان توان درمان چنین درد عشقی را دارند که لقب طبیب بر آنان نهاده شده است؟
    شاد باشید
    مطلع این غزل طعنه ای ست به غزلی از شاه نعمت الله ولی با رجزخوانی های صوفیانه: ما خاک راه را به نظر کیمیا کنیم/ صد درد را به گوشه ی چشمی دوا کنیم.
    د. آ.

  13. استاد آیا جامعه ی ما در شرایط فعلی به ترجمه ی آثار فیلسوفانی چون کانت و هگل بیشتر نیاز نداشت که عقایدشان بسیار منسجم تر از نیچه است؟ نوشته های نیچه برای ما زود نیست؟ هنوز فلسفه را نفهمیده و دید فلسفی پیدا نکرده به سراغ نقدش برویم؟
    با آرزوی اینکه آخرت مرحوم نیچه دنیای شما گردد
    از دعای شما، که معنای اش را نفهمیدم، سپاسگزار ام. به هر حال کاری ست گذشته. این اندرز را باید پنجاه سال پیش می دادید، اگر که می بودید!
    د. آ.

  14. استاد بزرگوار و ارجمندم ، من 22 سال سن دارم و به عنوان یک جوان ایرانی به شخصیتی چون شما افتخار می کنم . و هر گاه ترجمه های شما را می خوانم غرق در تحسین و شگفتی می شوم.راستی استاد جای ترجمه هایی از مونتنی و مونتسکیو خیلی خالی است . و این آثار همت بلند و به حق شما را می طلبد . با سپاس
    — بله، دوست ارجمند، بسیاری کارها نشده که باید بشود یا بد انجام شده و از نو باید بشود. ولی همه کار را یک نفر نمی تواند بکند.خوشا که مترجمان خوب رو به افزایش اند و کارهای نشده را به گردن می گیرند. از این گذشته، کارِ من تنها ترجمه نیست. من کارهای فراوان دیگری هم به عنوان نویسنده و پژوهنده کرده ام و همچنان می کنم. امیدوار ام که شما هم با دلبستگی ای که به این کارها دارید در این شمار درآیید.
    شاد باشید
    د. آ.

  15. با درود
    جناب آشوری آیا میتوان با استناد به ابیاتی همچون :
    چل سال بیش که من لاف میزنم
    کز چاکران پیر مغان کمترین منم
    یا
    مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ
    چرا که تو وعده کردی و او به جا آورد
    و ابیات بسیار از این دست میتوان ادعا نمود که حافظ زرتشتی بوده؟ یا اینکه باید ادعای شاملو را مبنی بر کفرگو بودن او بپذیریم که این ادعا نیز چندان بیراه نیست چرا که با ورق زدن دیوان حافظ به ابیاتی همچون:
    من که امروزم بهشت نقد حاصل میشود
    وعده ی فردای زاهد را چرا باور کنم
    یا
    پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
    آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد
    ..
    برمیخوریم
    شاد باشید
    — اگر می خواهید بدانید که من در باره ی حافظ چه می گویم، کتاب “عرفان و رندی در شعر حافظ” (نشر مرکز، تهران) را بخوانید.
    د. آ.

  16. جناب آقای آشوری
    با سلام و احترام فراوان و هم چنین تبریک نوروز
    پرسشی دارم در مورد واژه ی زناشوئی که به شکل zanashoie خوانده می شود اما می توان آن را به شکل zenashoie که شستن زناست نیز خواند.آیا از نظر ریشه شناسی لغت خوانش دوم مد نظر بوده؟ اگر برای شما میسر است و وقت گرانبهایتان اجازه می دهد توضیحی در این زمینه بدهید.
    ترجمه های بی بدیل شما از نیچه بسیار به فهم و درک درست آثار این فیلسوف کمک می کند. آیا به جز چهار کتاب منتشر شده اثری دیگر از نیچه را در دست ترجمه دارید؟
    با سپاس فراوان. پاینده باشید
    دوست ارجمند، شما هم، مانند اکثر ایرانی های درس خوانده ، به نظر می رسد که هیچ آشنایی با کتاب لغت یا فرهنگ ندارید. در نتیجه، در مورد لغت ها به این گونه حدس های بی پایه دست می زنید. زناشویی ترکیبی ست از زن + ا (الفِ میانوند، مثلِ سراسر) + شوی (= شوهر) + -ی (پسوندِ اسم ساز) به معنای زن گرفتن یا شوهر کردن، ازدواج. به “فرهنگ بزرگ سخن” نگاه کنید.
    در مورد ترجمه پرسیده اید: کتاب دیگری از نیچه (مسیحاستیز) را در دست دارم.
    شاد باشید

  17. درود ، من را باید ببخشید که اینگونه پا برهنه به میان این جستار شما پریدم و میخوام در باره ی چیز دیگری بپرسم ! راستش چندیست که به دنبال کتاب فراسوی نیک و بد هستم ولی آن را نیافتم ! شما میتوانید کمکی کنید؟
    کتاب در بازار نایاب است، زیرا ناشر-اش در انتشار آن کوتاهی کرده و چندی هم هست که از جهان رفته است. باید در بازار سیاه پیدا کنید یا در انتظار چاپ بعدی آن باشید.
    د. آ.

  18. با سلام
    ” بكتگين در سواري رسيد از ايشان خواست كه او را بزند خويشتن را از زين برداشت ميان زره پيش زهارش پيدا شد …”
    تاريخ بيهقي – فصل ” ذكر خروج الامير مسعود من غزنه علي جانب بست و من جانب بست الي خراسان و جرجان ”
    مقدمه توضيحات تعليقات و فهارس از منوچهر دانش پژوه – چاپ دوم 1380- انتشارات هيرمند
    اقاي اشوري در اين جا واژه
    ” زهار ” به معني خايه و الت امده است .
    با تشكر
    —سپاسگزار ام. از قضا دیروز من خود هم این تکه را در همان نشر از تاریخ بیهقی دیدم. ولی به نظر-ام در این متن به معنایِ زیرِ شکم است در کل، شامل آلتِ تناسلی، یا حتا برامدگی زیر شکم ، بالای آلت تناسلی، جایی که زره شکاف برمی داشته تا روی ران ها را بپوشاند. من آن را این گونه می خوانم: “میان-زرهِ پیشِ زهار-اش (یعنی جلوِ زهار-اش یا بالای زهار-اش) پیدا شد.”
    د. آ.

  19. با سلام حضور شما.
    اطلاعاتی را در باره این بحث شما گردآوری کرده ام در وبلاگم، شاید که مورد استفاده قرار گیرد.
    سپاسگزار ام. وبلاگ شما را دیدم. پیشنهاد می کنم بخش دوم و سوم این جستار را با دقت بخوانید، زیرا پاسخ به برخی اشکال های شما در آن هست. بخش چهارم را هم به زودی خواهم گذاشت.
    د. آ.

  20. درود بر شما جناب آشوری
    به نظر شما کدام‌یک از این انواع نگار درست است:
    اندیشه‌مند/اندیشمند/ اندیش‌مند؟
    تلفظ همه‌ی اینها andishe-mandاست.
    گمان می کنم “اندیشمند” از همه موجه‌تر باشد. زیرا از سویی بهتر است “پسوند”ها متصل نوشته شوند. از سوی دیگر های بیان حرکت یک چیز عارضی است برای آخر کلمات و اینجا دلیلی برای اوردن ان نیست.
    منتظر نظر دانشمندانه‌ی شما هستم. با سپاس.
    — من هم با “اندیشمند” موافق ام و با شما همرای ام که پسوندها را باید سرِ هم نوشت.
    د. آ.

  21. جناب آشوری، برای اولین بار واژه روشنفكر یا منورالفكر در ترجمه اینتلكتوال كی و توسط چه كسی به كار برده شد؟ از لحاظ معنایی ارتباط این واژه ها با اینتلكتوال چیست و چرا چنین ترجمه ای متداول شد؟
    بسیار سپاسگذار خواهم شد اگر لظف بفرمایید و نظر خود را مرقوم كنید.
    — در این مورد نگاه کنید به: “روشنفکران” ، در داریوش آشوری، دانشنامه ی سیاسی، انتشارات مروارید، تهران.
    د. آ.

  22. درود
    جناب آشوری عزیز
    وبلاگ شما تنها را دسترسی تقریبا مستقیم ما با شماست . اگر زمان به شما اجازه می دهد فواصل به روز رسانی را کوتاه بر کنید.
    پاینده باشید
    — بیش از این از دست من برنمی آید، دوست گرامی. یک مقاله برای آن که به راستی مقاله بشود، مدتها کار و انرژی فراوان می برد: آن خشت بود که پُر توان زد!
    د. آ.

  23. استاد گرامي! از اين كه در گفت‌وگوي شما وارد مي‌شوم پوزش مي‌خواهم، تنها براي اين كه در جريان برخي گرايش‌هاي ايران‌ستيزانه – در زير رنگ‌ولعابي به‌ظاهر فرهنگي – قرار گيريد، كوتاه عرض مي‌كنم:
    هم‌ميهن‌مان، محمود، زير تأثير برخي تبليغات گمان مي‌كنند كه موجودي به‌نام شووينيست فارس (كه البته منظورشان كساني است كه فارسي‌زبان‌اند، وگرنه ما همان‌گونه كه قرن‌هاست قوم‌هاي پارت و ماد را نداريم قوم پارس هم نداريم – و اين تعريف معيوب ايشان شامل همه‌ي فارسي‌زبان‌ها از خراسان تا خوزستان مي‌شود)زبان خود را به كل تيره‌هاي ايراني تحميل كرده است و هيچ نمي‌دانند كه زبان فارسي، زبان قومي خاص نيست و زبان ملي همه‌ي ايرانيان است كه به ياري هم آن را در هنگام چيرگي عرب‌ها و تركان پروردند و در قانون اساسي مشروطه – سال‌ها پيش از رضاشاه – كه با ياري بزرگ‌مرداني چون ستارخان به بار نشست آن را به پشتوانه سده‌ها زبان ميانجي بودن و داشتن ادبياتي غني، زبان ملي قرار دادند. ايشان حتا نمي‌داند – يا خودش را به آن راه مي‌زند – كه كسي مانع سخن گفتن هم‌ميهنش در به كار بردن زبان مادري‌اش نشده تا نگران لالايي خواندن مادران شوند، و از روزنامه‌ها و رسانه‌ها به زبان‌ها و گويش‌هاي گونه‌گون ايرانيان ناآگاه هستند – گويا ساكن ايران نيستند – ،و به دروغ عنوان مي‌كنند كه خواندن به زبان مادري جرم است و نمي‌دانند كه دولت متولي زبان ملي است و حتا در آمريكا كه درصد اسپانيايي‌زبانان از درصد ترك‌زبانان ما بيشتر است جايي براي تدريس زبان غيرملي نيست مگر نهادهاي خصوصي. ايشان هم مي‌توانند كمي سر كيسه را شل كنند و از انبوه آذربايجاني‌هايي كه بازار ايران را در دست دارند كمك بگيرند و كلاس‌هاي خصوصي زبان مادري را بگذارند و هيچ‌كس هم جلو ايشان را نمي‌گيرد (مانند بسياري از دانشگاه‌ها كه گذاشته و مي‌گذارند)، مطمئن باشند، چرا كه حكومت ايران بسيار هم به آنها باج مي‌دهد و نشريه‌هاي سراسري يا دانشجويي بسياري – با بودجه‌هايي كه از جاهايي خاص (!) مي‌گيرند – منتشر مي‌شود كه درباره تاريخ و فرهنگ ايرانيان و به‌ويژه آذربايجانيان دروغ مي‌پراكنند و دولت با آنها برخورد نمي‌كند. هم‌چنين به‌جاي آمارسازي‌هاي دروغين و من‌درآوردي، از اديبان تركي‌زبان بخواهند تا آثاري به ماندگاري حافظ و مولانا و سعدي و … بيافريند تا اين زبان‌ها باقي بماند.
    پيروز و كامياب باشيد.

Comments are closed.