in زبان

نقد فرهنگِ هزاره

فرهنگِ هزاره
انگليسى ـ فارسى
تاليفِ على محمدِ حق شناس، حسينِ سامعى و نرگسِ انتخابى
ناشر: فرهنگِ معاصر
دو جلد، تهران ، هزار و سیصد و هشتاد و يک شمسی
فايل پی‌دی‌اف نقد فرهنگ هزاره
چاپ دوباره‌ی اين مقاله در مطبوعات ايران و خارج از ايران بدون کسب ِ اجازهء کتبی نويسنده‌یِ آن ممنوع است .

ورودِ فرهنگِ هزاره را به ميدانِ فرهنگ هاى دو زبانهء انگليسىـ فارسى بايد خوش آمدگفت. اين فرهنگ دست كم از نظر روش تدوين و راهنماها گام تازه اى ست در اين زمينه، حاصلِ كارِ مؤلفانى كه كوشيده اند بر دستمايه ىِ تا كنونىِ ما در اين زمينه بيفزايند و نياز هاى بيشترى را بر آورده كنند. همچنين بايد از همتِ ناشرِ آن ياد كرد كه با شكيبايى و پشتكار و خطر پذيرى در شرايطى بسيار دشوار، كه همه شاهد ايم، بارِ گرانِ سرمايه گذارى و مديريتِ چنين كارى و كارهاى ديگرى از اين دست را كشيده و سرانجام آن را به منزل رسانده است. اين فرهنگ، با توجه به پيچيدگى ها و دشوارى هاى كارِ حروف چينىِ آن و دقتِ فراوانى كه بايد در نمونه خوانى و كار هاى ديگرِ آن كرد، از نظر كار چاپ و صحافى نيز نمونه ى برجسته اى ست.

من خود از آن جا كه دستى در كار واژه نامه نويسى دو زبانه دارم مى دانم كه اين كارها چه سنگين و توان فرساست و چه همتى مى طلبد. از اين بابت هم به اين صاحب همتان «خسته نباشيد!» بايد گفت. اما در مورد چندـ وـ چونِ اين كار و روشِ آن نيز حرف هايى دارم. اين حرف ها را به عنوان نكته هايى مى آورم كه به گمان ام مى توان در مورد همه ى فرهنگ هاى دو زبانه ىِ ما تاكنون، گفت – با اين اميد كه براى بازبينىِ آن ها در آينده به كار آيد. (مراجعِ اين مقاله در پايانِ آن آمده و در متن براى ارجاع به آن ها سرـ نامِ آن ها به كار رفته است.)
انتقادِ كلىِ من بر فرهنگ هزاره اين است كه آن را — بر خلافِ انتظار– از ضعف ها و كاستى هاى كم ـ وـ بيش همگانى فرهنگ هاى دو زبانه ى ما خالى نمى بينم. عيب ها و كاستى هايى كه در اين فرهنگ ديده ام از چند مقوله اند. نمونه هايى كه مى آورم ، به طبع، همه ى مورد ها را در بر نمى گيرد، و چه بسا يکی‌ـدو يا چند مورد از صد ها موردِ همانند باشد.


يک) مشكل برابر نهاده هاى قيدى:
در فارسى، چنان كه مى دانيم، يك واژه ى وصفى هم مى تواند صفت باشد هم قيد، بر حسب آن كه در جمله يا عبارت در رابطه با يك اسم بيايد يا يك فعل. بنا براين، افزودن چيز هايى مانندِ «به نحوِ …» «به طورِ…» و مانند آن براى ساختن قيد از صفت چه بسا در بيش از نود درصدِ موارد كار نا بجايى ست كه در فرهنگ هاى دو زبانه ى انگليسىـ فارسى رايج شده است. در فرهنگ هزاره از اين دست فراوان مى توان يافت، از جمله:
به نحو پيچيده اى، به صورت غامضى، به طور مبهمى… abstrusely در حالی كه پيچيده ، غامض و مبهم(يعنى برابر نهاده هاى abstruse) براى آن كافى ست. مثال: پيچيده/ غامض/ مبهم صحبت كرد، نه به طور… .
به طور پسنديده اى، به طور قابل قبولى، به طور مطلوبى … acceptably در حالى كه همان برابرنهاده هاى acceptable (پذيرفتنى، قابل قبول ، جايز ، پسنديده … ) در فارسى مى توانند نقش قيدى هم داشته باشند.
برابر نشينِ درست و كوتاه و رساى appreciatively هم با ستايش، با سپاس، با قدردانى ست، نه «به طور تحسين آميزى، به طور ستايش آميزى».
اما اين سبك برابر گذارى براى قيد ها همه جا نيست و در بسيارى موارد برابر گذارى درست فارسى ديده مى شود، مانند:
شتاب زده، با عجله ، با شتاب، شتابان … hurriedly
با تملق، با چاپلوسى، چاپلوسانه.. ingratiatingly
با بى اعتمادى، با بد گمانى … mistrustfully
تنگ نظرانه، كوته فكرانه … pettily
دو نمونه ى ديگر: معادل هاى comforting و comfortingly در فارسى يكى ست: نرم، ملايم، دل نشين، آرام بخش. مثال: حضورِ ملايم/ آرام بخش/ دل نشينِ؛ ملايم/ آرام بخش/دل نشين با من سخن گفت. نه، آن چنان كه در اين فرهنگ آمده است: «به طور دلگرم كننده اى، با لحن (؟) آرامش بخشى، به طور تسلى بخشى … ». معادل superstitiously هم «خرافه پرستانه» يا «خرافى » ست نه «به طور خرافه آميزى».
دو) كم دقتى ها در برابر گذارى:
اين مقوله را در اين فرهنگ بر چند دسته مى توان كرد. مهم ترين آن ها رعايت نكردن تفكيك معنايى ميان واژه هايى ست كه از يك ميدان معنايى ( semantic field ) هستند و چه بسا گوشه هاى همپوش دارند، اما به هر حال، مترادف مطلق نيستند. بسيارى از اين واژه ها در زبان فارسى ، در اين چند دهه زير فشار ترجمه ، به عنوان برابر نهاده هاى جدا از يكديگر در زبان علمى، يا برابرهاى خاصى براى واژگان علمى و فنى در زبان انگليسى يا فرانسه پذيرفته شده اند، در حالى كه در اين فرهنگ، به پيروى از سنت ديرينه، همه را يكدست مترادف يكديگر گرفته اند. نمونه ها:
١. استبداد، خود كامگى ٢. مطلق گرايى ٣. حكومت استبدادى؛ حكومت مطلقه absolutism
١. حكومت خود كامه ، نظام استبدادى، حكومت مطلقه
٢. خود كامگى، استبداد autocracy
ديكتاتورى ، خود كامگى، استبداد؛ حكومت ديكتاتورى dictatorship
حكومت مطلقه، حكومت استبدادى
استبداد، خود كامگى، جباريت، حكومت مطلق، حكومت استبدادى despotism
١. خودكامگى، استبداد، بيدادگرى، جبارى، جباريت، ظلم، ستم، بيداد tyrany
٢. حكومتِ استبدادى
٣. كشورِ استبدادى
اين چند ترمِ سياسى از يك ميدان معنايى و كم ـ وـ بيش همپوش هستند، اما بر حسب حاشيه هاى معنايى يا زيرـ معنا ها (connotations) در بستر ها ( contexts ) ى گوناگون زبانى به كار مى روند. چنان كه زير معناى بيداد و ظلم و نداشتن مشروعيت قانونى يا سنتى درtyranny و despotism چيره است، اما در آن سه ديگر هميشه و ناگزير حكومت بيدادگرانه و نا مشروع نيست، بلكه «سلطان عادل» و «ديكتاتور روشن راى» و «اصلاحگر» هم بوده اند كه محبوبيت هم داشته اند. خاستگاه قدرت ( از راه وراثت، از راه قانون، بنا به عرف، از راه زور ) هم در تعيين شكل و ميزان مشروعيت اين صورت ها از حكومت دخالت دارد. بنابر اين ،«خود كامگى» يا «استبداد» مى تواند معناى دوم و سوم شان باشد نه همه جا معناى اول. برابر گذارى دقيق تر آن ها، يا دست كم معناى يكم شان، مى تواند چنين باشد:
استبداد absolutism
يكه سالارى autocracy
ديكتاتورى dictatorship
دسپوتيسم، استبداد despotism
جباريت tyranny
«ظلم، ستم، بيداد» هم معناى كنايىِ tyranny است نه معناى اصلى سياسى آن. و در نتيجه بايد با شماره هاى ديگر بيايد.
اين تفكيك معنايى در فارسى كم ـ وـ بيش در متن هاى مربوط به علوم سياسى صورت گرفته است.
از نمونه هاى بسيار بد در هم ريزى معنا ها و رعايت نكردن بستر معنايى، شايد در همه ى فرهنگ هاى دو زبانه، مورد anarchism و واژ گان وابسته به آن است كه در اين فرهنگ هم ديده مى شود:
دولت ستيزى، آشوب گرايى، آشفته بازارى (؟)anarchism
دولت ستيز، آنارشيست، آشوب گرا، هرج و مرج طلب anarchist
آنارشيسم يك مكتب سياسى ست با ديدگاه ها و نظريه هاى خاص و آنارشيست در اصل پيروِ آن مكتب است. ايشان خود را «آشوبگر» و «هرج و مرج طلب» نمى دانند. اين دشمنان شان بودند كه اين واژه ها و واژه هاى وابسته ى ديگر را به اين معنا ها به كار بردند. بنا براين، بايد اين دو ميدان معنايى ضد هم را با شماره بندى از هم جدا كرد.
نمونه ى ديگر از رعايت نكردن تفكيك معنايى:
قومى ، قبيله اى، طايفه اى clannish
امروز در مردم شناسى به زبان فارسى قوم = ethnie ، قبيله = tribe و طايفه = clan به كار مى رود كه تعريف هاى جداگانه دارند و به جاى هم به كار نمى روند. معنا هاى ديگر آن در فرهنگ هزاره ( «بسته، متعصب، به هم پيوسته ، قبيله دوست، داراى حميتِ قومى» ) هم نمى دانم از كجا آمده. معناى ديگرِ آن «طايفه باز، باندباز، دارـ وـ دسته باز» است و نه بيش از آن.
برابر نهاده هاى clan ، در نتيجه، دچار همين اشكال اساسى ست كه در آن «عشيره، قبيله، طايفه، دوده، خاندان، خانواده» به صورت مترادف در برابرِ آن آورده شده است. به نظرِ من طايفه و خاندان معادل هاى درست و دقيقى براى clan هستند، اما نه عشيره و قبيله، و … . خانواده هم، گمان مى كنم، امروز به دقت برابر با family به كار مى رود و نه بيش.
* فراوانىِ نا دقيقىِ برابر گذارى ها سنتِ فرهنگ نويسىِ ماست. مراد ام مواردى ست كه مى توان بهتر و بيشتر انديشيد و معادل هاى دقيق ترى يافت. نمونه :
* در موردِ clash (to) ، در معناى دوم آمده است: «[اشخاص، گروه ها، ارتش ها] برخورد كردن، به هم برخوردن، رو به روى هم قرار گرفتن» . روـ معناهاى (denotations) اين برابرنهاده ها، يا معناى نخست شان، معادل to)encounter) و (to face) است و زيرـ معنا (connotation) ، يا معناى دومين شان، مى تواند معادل(to clash) باشد. معادل هاى سرراست تر آن، دست به گريبان شدن، به جان هم افتادن، گلاويز شدن، جنگيدن، كشمكش داشتن است. معناى بعدى: «مقارن شدن، مصادف شدن، همزمان بودن، تقارن پيدا كردن، برخورد كردن» هيچ يك رساننده ى معناىِ كاربردِ بسترى ِ اين واژه يا معناىِ دومينِ آن نيست كه در اصلى ترين مأخذِ اين فرهنگ چنين تعريف شده است:
happen inconveniently at the same time: it is a pity the two concerts clash (OAL)
معادل دقيق تر اين معنا «ناجور همزمان شدن» است، نه به سادگى «همزمان بودن» و مترادف هاى آن.
* «نقد و بررسى» (در ادبيات وهنر) معادل درستى براى معناى شماره ى 2ىِ appreciation نيست، بلكه معناى آن قدرشناسى و ستايش نامه نويسى براى يك هنرمند و آثار اوست. (نكـ: OAL و NOE)
* cataclysm به معناى بلا و مصيبت و فاجعه است كه شامل رويداد هايى مانند انقلاب و بلوا و توفان و سيل و زلزله و جز آن ها مى شود. اما معناىِ سرراستِ آن «انقلاب، بلوا، آشوب، توفان» نيست كه در اين فرهنگ آمده است. اين مشكل بر اثرِ بى توجهى به تعريفِ اين واژه و در آميختنِ تعريف با مثال هاى مربوط به آن پيش آمده است. (نكـ: OAL) .
* در مورد class-conscious وclass-consciousness «داراى آگاهى طبقاتى» و «آگاهى طبقاتى» برابر نهاده هاى درست و كافى ست . «حساس به طبقه، حساسيت طبقاتى، داراى تعصب طبقاتى» نه ضرورتى دارد و نه به نظر درست مى آيد. به ويژه نمى دانم «نو كيسه» و «نودولت» از كجا برابر 13 آمده است. «وجدان طبقاتى» هم مترادف درستى ست براى «آگاهى طبقاتى» كه مى شد گذاشت.
* class feeling هم (بنا به OAL) “حسِ دشمنىِ طبقاتى” ست نه «هم ـ چشمى طبقاتى» :
eelings of hostility between social classes
* «رؤيت» و «پيدايش» برابر نهاده هاى درستى براى appearance نيست، بلكه برابر نهاده ى درستِ آن «پيدا شدن» و «پديد آمدن» است. (رؤيت = to see و پيدايش= genesis است.)
* classy به معناى شيك و اعيانى و اشرافى ست (در مورد هتل و مانند آن) نه «اعيان، اشراف، طبقه بالا». (نكـ: NOD و WUD)
* «پر كبكبه و دبدبه، پر جلال و شكوه، مجلل، شكوهمند» در معناى circumstantial از كجا آمده است؟ اين معنا در تركيبِ pomp and circumstance هست، اما نه به تنهايى. به هر حال من جُستم و نديدم.
* comfortless در مورد اشيا ( اتاق، هتل، و مانند آن ها) به كار مى رود، به معناى ناراحت، نه در مورد اشخاص، و گويا تنها در انگليسىِ بريتانيايى ( نكـ: OAL و NOD) بنابراين، «[شخص] ناراحت، غمگين … ؛ [فكر] تيره، تاريك» از كجا آمده است؟
* «عرف، عرف عام» در معناى common law درست نيست، معادل درست همان «حقوق عرفى» است.
* معناى immanent «فطرى» نيست ( innate به معناى فطرى ست و در مورد انسان به كار مى رود). از آن بد تر «سارى، سارى و جارى» در برابرِ آن است كه معلوم نيست از كجا آمده است و هيچ ربطى به معناى اين واژه ى فنى فلسفى ندارد.
* «اتحاد، اتفاق، وحدت، يگانگى ، پيوند» (ميان اشخاص) برابرcoherence در منابع در دسترس ديده نشد و درست به نظر نمى رسد. اين واژه به معناىِ پيوستگى و ربطِ منطقى در موردِ ايده ها به كار مى رود.
* در مورد collocation در زبان شناسى آمده است: «2. (زبان شناسى)[واژه ها] با هم آيى، هم آيى، تركيب پذيرى، هم آيند». در اين رده «هم نشينى» نيامده، در حالى كه «همنشين شدن» برابر collocate toآمده است. به هر حال، هم نشينى نزديك ترين معنا براى اين كلمه در زبان شناسى ست. collocation در مورد واژه هايى به كار مى رود كه در رابطه ى صفت و صفتگير (يا صفت و موصوف) معمولا با هم مى آيند، مانندِ «چاىِ غليظ» و «مشروبِ قوى». اين ها از مقوله ى تركيب نيستند. به هر حال، تركيب پذيرى اگر درست هم باشد– كه نيست– معادل collocability مى شود نه collocation .من براى collocation برابرنهاده ى «همبرنشينى» را پيشنهاد مى كنم.
* براى elastic اين معادل ها را آورده اند: «قابلِ ارتجاع، كشى، كشسان، كش مانند، كش دار، كشايند» ، ولى در برابر elastic money «پول كشش دار» گذاشته اند، در حالى كه «كشش دار» در برابر elastic نيامده است. كشش دار، به گمانِ من، براى attractive معادل بهترى ست تا براى elastic . بهترين برابر نهاده براى elastic همان «كشايند» است و از بقيه به آسانى مى شود چشم پوشيد. در آن موردِ هم مى شود گفت: «پولِ كشايند».
* «مصنوعى، تقلبى» در معناى imitation درست به نظر نمى رسد. درستِ آن «بدل ساز» است. و نيز «تصنعى، تقلبى» در معناى imitative. «بدلى» يا «تقليدى» براى آن كافى ست، زيرا «بدلى» را درست مثل اصل مى سازند كم ـ وـ بيش با كيفيتى نزديك به آن، اما تقلبى هيچ كيفيت اصل را ندارد. بدلى مى تواند براى فريب يا جا زدن به جاى اصل نباشد اما تقلبى هميشه فريبكارانه است.
* در برابرِ clarification «تصفيه ، پالايش» بهتر است به كار برده نشود كه اين دو امروزه برابر است با refining و refinement و در اين فرهنگ هم در برابرِ آن ها آمده است. معادل هاى دقيق ترِ آن صاف كردن، لرد گرفتن ، دُرد زدودن يا دُرد زدايى ست ( براى روغن، شراب و مانند آن ) . «پالودگى، صفا» هم معادل clarity ست نه clarification ، همچنان كه «روشنى» و «وضوح» هم. معادل clarification در معناى ديگر بايد گذاشت: توضيح دادن، روشنى بخشيدن، واضح كردن، نه «توضيح، روشنى، وضوح» ، زيرا كه اسمِ فعل است.
* معادل unrepresentative ، در معناى دوم، آمده است: «(سياسى) [دولت] غيرِ دموكراتيك، غيرِ مردمى، كه نماينده ى واقعىِ مردم نيست». government representative به معناى حكومتِ نماينده ى مردم يا حكومت نمايندگى هست، اما، بنا به منابع اين مقاله، هرگز گمان نمى رود unrepresentative به معناى نفىِ آن به كار برده شده باشد. معناى آن «ناـ نمونه» است، يعنى چيزى كه representative (نمونه، گونه نما) نيست. بنا بر اين، برابرنهاده هاىِ «استثنايى، خاص، بخصوص» هم براى معناى ىكمِ آن دقيق نيست، زيرا اين كلمه به معناى چيزى ست كه نمونه ي كلى يا نمونه ى نوعي نيست، اما «استثنايى، خاص، بخصوص» هم مى تواند نباشد كه برابر است با outstanding, exceptional, extraordinary يعنى صفت هايى كه امتيازى مى دهند به چيزی.
سـه) مترادف آورى هاى بى حساب:
واژه ها را بى حساب ـ وـ كتاب به دنبال هم رديف كردن و تفاوت هاى زيرمعنايى (connotative) آن ها را در نظر نداشتن، از عادت هاى ديرينه ى نثر فارسى است كه خوشبختانه سايه ى آن از سرِ نثرِ فارسى در اين چند دهه برداشته شده، اما دريغا كه در حوزه فرهنگ نويسى هنوز ايستادگى مى كند. فرهنگ هزاره نيز از اين بيمارى ديرينه بركنار نيست. بايد توجه داشت كه امروزه، چنان كه اشاره كرديم، در زير فشار ترجمه و ورود زبان و اصطلاحات فنى، بسيارى از واژه هايى كه در گذشته به عنوان مترادف به كار مى رفتند معنا هاى فنىِ بسته تر و حوزه اى تر و كاربردهاى بسترى (contextual) خاص پيدا كرده اند كه به ويژه در فرهنگ هاى دو زبانه بايد به آن توجه كرد. براى مثال، چنان كه ديديم ، «صاف كردن» و «تصفيه كردن» اگر چه از يك ميدان معنايى هستند، اما در اين چند دهه بسترهاى كاربردىِ فنىِ جداگانه اى يافته اند. تصفيه كردن چيزى ( مانند نفت و آب) معمولا به معناى گذراندن آن از يك فرايند صنعتى با تاسيسات عظيم است، در حالى كه «صاف كردن» را براى فرايند هاى بسيار ساده به كار مى بريم، از جمله با يك تكه پارچه.
كار فرهنگ دو زبانه به دست دادن معناى دقيق و رساى كلمه، تا جاى ممكن، در زبان مقصد است و نبايد وظيفه ى فرهنگ مترادفات را نيز بر گُرده ى آن گذاشت. براى هر معناى كلمه در زبان مبداء يكىـ دو واژه در زبان مقصد كافى ست و اگر كسى نياز به مترادفات آن ها داشته باشد بايد به فرهنگ مترادفات رجوع كند. اما در اين فرهنگ نه تنها در دادن مترادفات زياده روى شده كه گاهى مترادفاتى به صورت عبارات ، به سبك لغت نامه هاى فارسى، جعل شده كه هيچ ضرورتى ندارد. به گمان من با حذف مترادفات زائد اين فرهنگ حدود يك سوم از حجم آن مى توان كاست. چند نمونه:
* براى appalling آورده اند «وحشتناك، ترسناك، مهيب، وحشتبار، مخوف، هراس انگيز، هولناك، نفرت انگيز» ، در حالى كه دو تاى نخستين كافى ست و البته «تكان دهنده، زننده» هم مى توانند برابر نهاده هاى دقيق ترِ آن باشند.
* براى معناى پنجم clear اين معادل ها داده شده است: «آشكار، مسلم، معلوم، بارز، روشن، مبرهن، عيان، هويدا، بديهى» كه به گمان من همان «آشكار، روشن» كافى ست يا دست بالا «هويدا».
* «به صورتى غير منتظره، به صورتى پيشبينى نشده، به طور نا منتظرى، يكدفعه، ناگهان، بغتتا، يكهو» همگى براى unexpectedly داده شده است. به گمان من «يكدفعه، ناگهانى، يكهو» براى آن كافى ست و بقيه زائد است. امروز ديگر چه كسى «بغتتاً» را به كار مى برد؟ «خارج از انتظار» هم بهتر است از «به طور غير منتظره».
* دو نمونه ى ديگر:
وطن پرستى، ميهن پرستى، وطن دوستى، ميهن دوستى، حُب وطن، عِرق وطن patriotism
مدام، دائما، دائم، مرتب، يكريز، پيوسته، بى وقفه، لاينقطع perpetually كه مى شود «پشت سرهم، بى توقف، يكسره» و چيز هاى ديگرى را هم بر اين دومين افزود كه معلوم نيست در ترجمه ى اين لغت در يك متن به راستى به كار مى آيند يا نه.
چهار) ضعف در يافتنِ مشتق ها:
يكى از كاستى هاى فرهنگ هاى دو زبانه ى فارسى در مواردى ناتوانى در شناخت رابطه ى فعل و اسم و صفت و قيد هاى هم ريشه و اشتقاقى ست. فرهنگ هاى اصلى ( انگيسى ) در اين موارد پس از دادن تعريف يك فعل يا اسم، صفت يا قيد مربوط به آن را تنها با نسبت دادن به آن فعل يا اسم تعريف مى كنند كه به جاى خود درست است. براى مثال مى نويسند: musical) of or relating to (music);… pertaining to… ) فرهنگ هاى دو زبانه ى ما چه بسا اين ها را به صورت مكانيكى به «مربوط به …» ترجمه مى كنند. در حالى كه فرهنگ نويس بايد در زبان دوم معادل اسمى، صفتى، يا قيدى آن را پيدا كند و بگذارد و اگر لازم باشد بسازد. در فرهنگِ هزاره اين گونه مورد ها كم نيست. براى مثال در برابرِ necessitous ( كه مربوط است يا منسوب است به necessary، به معناى چيز لازم و ضرورى ) نوشته اند: «(مربوط به) فقر، (مربوط به) تنگدستى، (مربوط به) نيازمندى»، در حالى كه معادل ساده ى آن ها در زبان فارسى چيزى جز فقيرانه ، تنگدستانه ، نيازمندانه نيست. چنان كه in necessitous circumstances را بايد «در وضع فقيرانه/ تنگدستانه/ نيازمندانه» ترجمه كرد.
در برابرِ monkish نوشته اند: «(مربوط به) راهبان، (مربوط به) رهبانان» كه معادلِ فارسىِ آن رهبانى و راهبانه است. نمونه ى ديگر:
(مربوط به) توبه، (مربوط به) پشيمانى، (مربوط به) ندامت، (مربوط به) زندان..penitentiary كه مى توان – و مى بايد – توبه كارانه، از سرِ پشيمانى، با احساسِ گناه، ندامت گرانه، و … را در برابرِ آن گذاشت.
پنج) مشكل اصطلاحات علمى و فلسفى
زمينه اى كه فرهنگ نويسان دو زبانه ى ما را بيش از همه گرفتارِ دردِ سر مى كند، حوزهِ واژگان فنى و علمى و فلسفى مدرن است، زيرا در اين زمينه هرج و مرجِ غريبى هست. راه حل ساده، به شيوه ى مكانيكى، آن است كه همه ى برابر نهاده هايى را كه مترجمان به كار برده اند و در «واژگان» نامه ها و «فرهنگ» ها، بى هيچ ارزيابى از ارزش شان، گردآورى شده است، يك جا و بى هيچ پذيرش مسئوليت يا جانبدارى، كنار هم بگذاريم و انتخاب را به خود خواننده واگذاريم. اين روشى ست كه مؤلفان فرهنگ هزاره نيز در پيش گرفته اند. ولى اشكال اين است كه اين روش– با همه مشكل افزايى اش– نيز نمى تواند يكسان و يكدست باشد، زيرا برخى موارد پيشنهادهايى جا مى افتد يا ناديده گرفته مى شود. براى مثال، براى behaviourism «رفتارگرايى، رفتار نگرى، مكتب اصالت رفتار» آمده، اما «رفتار باورى» از قلم افتاده است. براى deconstruction «ساخت شكنى، ساخت گشايى، سازه گشايى» آمده ولى «شالوده شكنى» نيامده كه پيشنهاد ديگرى ست براى آن.
معادل positivism «مذهب تحققى، مشرب اثباتى، فلسفه تحققى، مذهب تحصلى، اثبات گرايى، تحقق گرايى» آمده كه نشان از شش سو و سليقه دارد. بهتر از همه آن بود كه خود «پوزيتيويسم» را هم مى گذاشتند كه بهترين انتخاب براى خواننده مى توانست باشد.
شش) چند نكته ى خردـ وـ ريز
* براى porous در كنارِ «پر از خلل و فرج، متخلخل» ، سوراخ ـ سوراخ يا پُرسوراخ هم مى شود گذاشت كه فارسى بسيار روان تر و گوارنده ترى ست.
* براى purism «پاك انگارى، تصفيه گرايى» معناى روشنى ندارد. شايد «اصالت گرايى» يا «اصالت باورى» معادل هاى بهترى باشند.
* «سياستِ زور» هم هيچ معادل خوبى براى realpolitik نيست. فرهنگ نويس نمى بايد خيلى از ساخت و معناى رسمى لغت دور برود و تفسيرِ خود را بر آن بنشاند. اين كلمه ى آلمانى به معناى سياستِ پي گيرىِ منافعِ ملى بى هيچ ملاحظه و پرواى اخلاقى ست. معادلِ آن مى تواند «سياستِ واقع نگرانه» يا در تندترين معنا «اخلاق نشناسىِ سياسى» يا از همه بهتر همان «رئال پوليتيك» باشد، به شرطِ آن كه جرأت كنيم و از واژه ى «بيگانه» نهراسيم.
* براى refractory در كنارِ «علاج ناپذير، صعب العلاج، ديرعلاج» مى توان «درمان ناپذير» يا ديردرمان راهم گذاشت تا فارسىِ خوب و خوش تركيب هم از ياد نرفته باشد.
* براى unambitious در كنارِ «كم توقع، قانع» و به ويژه به جاى «كه جاه طلب نيست، كه بلندپرواز نيست، فاقدِ روحيه ى جاه طلبانه» مى شود گذاشت: فروتن، خاكى، افتاده.
* به جاى «خارج از دسترس، غيرِ قابلِ دسترسى» براى unavailable ، يا در كنارآن ها مى شود گذاشت: دسترس ناپذير، دست نیافتنی.
* در كنارِ «موقتا، عجالتا، به طورِ موقت» براىprovisionally مى شود گذاشت چندى، يكچند، تامدتى.
* به جاى «به ميزانِ زيادى، به نحوِ قابلِ ملاحظه اى، به ميزانِ چشمگيرى» براى substantially مى شود گذاشت: چه بسيار، به فراوانى، بسيار.
* از اين برابرگذارى ها نيز هيچ سر در نمى آورم و به نظرام بسيار عجيب و ناجور مى آيد:
(روان شناسى) كمرويى (؟)، خودبازدارى (؟)، خودخورى (؟) inhibition احساساتِ خود را سركوب كردن (؟) inhibited feel
* ascension day را «عيدِ صعود» ترجمه كرده اند. به گمان ام بايد «روزِ معراج» ( ِ مسيح) ترجمه شود. (به قاموسِ «كتابِ مقدس» بايد نگاه کرد.)
* chilblain وchilblained، به معناىِ سرمازدگى و سرمازده، يك واژه ى عادّى ست نه يك ترمِ علمى. چرا «(پزشكى)» در جلوى آن افزوده شده است؟
*«نوميد، غم زده» هم از معناهاىِ bilious نيست، امّا «دل بر هم زن» هست، كه نيامده است.
* apparatchik واژه اي ست روسى، به معناىِ كارمندِ دستگاهِ حزبى يا بوروكراتِ نظامِ كمونيستىِ پيشين. معادلِ آن را بايد همين «آپاراتچيك» گذاشت. از واژه هايى ست كه بى ترديد بايد وام گرفت و ترجمه پذير نيست. به هر حال، «(آدمِ) كلّه گنده، (آدمِ) گنده» به هيچ وجه برابرهاىِ درستى براى آن نيست و حكايت از ناآشنايى به حوزه ى ترمينولوژى دارد.
هفت) نكته ى آخرين
يك اشكال مهم در روش تاليف اين فرهنگ، چنان كه در پيشگفتارِ آن آمده، اين است كه هفت فرهنگ يك زبانه ى انگليسى را كه از نظر حجم و هدف و روش بسيار با هم متفاوت اند مأخذ قرار داده و، چنان كه گفته اند، خواسته اند از «نقطه هاى قوت» آن منابع «هراندازه كه ممكن است» بهره گيرند. ولى پرسش اين است كه چه نسبتى ست ميان فرهنگ ِكوچكى براى همگان يا زبان آموزان، مانند Oxford’s Advanced Learner’s Dictionary –كه به نظر مى رسد مأخذِ اصلىِ اين فرهنگ بوده باشد– و فرهنگ كلانى همچونWebster’s Third New International Dictionary ؟ به گمان ام همين كار سبب راه يافتن درآيند ها (مدخل ها) يى شده است كه در فرهنگى با اين حجم نمى گنجند و يا دامنه معنا ها را به جا هايى كشانده است كه در اين حجم نمى بايست كشيده مى شدند و گهگاه سبب ِ لغزش هاى گزاف نيز شده است. من گمان مى كنم كه اگر مؤلفان تنها يك فرهنگ متوسط مانند Longman’s Dictionary of Contemporary English را اساس قرار مى دادند و خود را به آن محدود مى كردند، هم مسئوليت كمترى مى پذيرفتند هم در صرف وقت و بودجه صرفه جويى بيشترى مى شد.
به نظر ام مى رسد كه سياستِ زبانى اين فرهنگ، حتّا نسبت به سياستِ زبانىِ فرهنگ حييم در شصت ـ هفتاد سال پيش، بيش از اندازه محافظه كارانه است، تا به جايى كه برخى پيشرفت هاى موضعى زبانِ فارسى در اين چند دهه، نيز در آن ناديده گرفته شده است. به هر حال، بايد به ياد داشت كه ما در چنين كارى با پاسخ گويى به چالش زبانى رو به رو هستيم كه توسعه يافته ترين و پر مايه ترين زبانِ كنونىِ جهان است و پاسخگوى نخستِ همه ى نيازهاى زبانىِ جهانِ مدرن، و زبان ما، به عنوانِ زبانى نسبت به نيازهاى مدرن در همه ى زمينه ها كم توسعه، در اين رويارويى بسيار كم مى آورد. در غيابِ يك جامعه ى علمىِ كوشا ناگزير فرهنگ نويس مى بايد با جديتِ علمىِ خود مى تواند به بخشى از اين نيازها پاسخ دهد، اگرچه فرهنگ تخصصى نباشد. در كارِ فرهنگ نويسى دانشِ عمومىِ زبان شناسى چندان كارساز نيست كه تسلط بر لغت شناسى (lexicology) و ترم شناسى (terminology)، كه اين دومين براى خود زمينه ى علمىِ مستقلى ست و براى خود حتّا تشكيلاتِ بين المللى نيز دارد.
بر اساسِ زبان شناسى عمومى مى توان گفت كه زبان همين است كه هست و ناگزير بايد با «بودور كه واردور» ساخت. ولى ما امروزه در جهانى به سر مى بريم كه توسعه ى زبان، برنامه ريزىِ براى توسعه ى زبان، تكنيك هاى «مهندسىِ زبان» و شناخت منابعِ توسعه ى زبان، از پايه اى ترين ضرورياتِ توسعه ى بى امان و هر دم شتابان ترِ علم و تكنولوژى در روزگارِ ما ست، و ، در نتيجه، هيچ فرهنگ نويسى، حتّا در جهانِ سّوم، نمى تواند اين مسائل را ناديده بگيرد. زيرا دستِ كم ما نيز به عنوانِ ريزه خوارانِ خوانِ علم و تكنولوژى و زيرِ فشارِ جهانى اين چنين و شتابى آن چنان، ناگزير مى بايد در كارِ فرهنگ نويسى يك زبانه و دو زبانه، حتّا فرهنگ هاىِ عمومى، به اين مسائل توجه داشته باشيم و آگاهانه ، و در حدّ ممكن، به نيازهاىِ زبانى يك جامعه ى«در حالِ توسعه» پاسخ گوييم. اگرچه از ديدِ زبان شناسىِ عمومى چنين تقسيم بندى اى نمى توان كرد(زيرا داراى بارِ ارزش گذارى ست)، ولى از ديدِ لغت شناسى و ترم شناسى زبان هاىِ توسعه يافته و توسعه نيافته داريم. فرهنگ نويسى مانندِ سليمانِ حييم هفتاد سال پيش به اين مسائل توجّه داشت و در حدّ توانِ خود و امكاناتِ روزگاراش به توسعه و نيز پيرايشِ زبانِ فارسى يارى كرد. و امروز ناگزير از فرهنگ نويسانِ مان بسيار بيش از آن چشم داريم.
به آن چه مترجمانِ متن هاى علمى در فارسى براى ترم ها معادل گذارى ميكنند البته بايد توجّه داشت، ولى نمى توان آن ها را ناسنجيده ارائه كرد، زيرا مايه ى علمى و سرمايه ى زباندانى در آن ها چندان نيست كه بشود به همه ى آن ها يكسان و با يك اعتبار نگاه كرد و بى تفاوت در يك فرهنگ كنارِ هم چيد. آدمى گاهى كه به«واژه نامه» ها و «واژگان»ها و «فرهنگ»هاىِ علمىِ ما چشم اش مى افتد عرقِ سرد بر بدن اش مى نشيند، وقتى كه مى بيند كه…
با وجود آن چه كه گفته شد و آن چه هنوز مى توان بر آن افزود، اين فرهنگ به عنوان آخرين فرهنگِ با اعتبارِ دو زبانه دم دست من است و از آن بهره مى برم. اميد است كه باز نگريسته ى آن را به زودى ببينيم.

* مراجع من براى اين مقاله فرهنگ هاى زير بوده است:
(The New Oxford Dictionary of English, 1998 NOD)
(The American Heritage Dictionary, 1985 AHD)
(Random House Webster’s Unabridged Dictionary, version 3.0 WUD)
(Oxford’s Advanced Learner’s Dictionary, 1991OAL)

Comments are closed.