24 اسفند 83
مشکلِ زبانيِ ما

آشنايان با کار-و-بارِ فرهنگي و قلميِ من مي‌دانند که من چهل سال است با مسائلِ زبانِ فارسي در رابطه با علومِ انساني و فلسفه‌يِ مدرن سر-و-کلّه مي‌زنم. من اين جا نه يک مسأله‌يِ دشوار که دشوارترين مسأله را در کارِ انتقالِ فکر و فرهنگِ مدرن به فضايِ معنويِ زيستيِ خودمان مي‌بينم و در اين راه به اندازه‌يِ توانِ خود برايِ روشن کردنِ مسأله و بازگفتنِ آن و همچنين برايِ گره‌گشايي، برايِ توليدِ  مايه و سرمايه‌يِ زباني، کوشيده ام. برايِ منی با چنين حسّاسيتِ بي‌نهايت به کارِ زبان، آنچه بسيار دردناک و غم‌انگيز است آن است که، به رغمِ جنب-و-جوشی که در اين سال‌ها در فضايِ زبانِ فارسي هست و نوشته‌هايِ به‌نسبت بهتری که با قلم‌هايِ روان‌تر و تواناتر و سالم‌تر و نوآورتر مي‌بينم، هنوز، اي بسا، دستِ بالا با قلم‌هايِ ناپخته، زبان‌هايِ بي‌در-و-پيکر، کژ-و-کوژ‌نويسي‌هايِ ذهن‌هايِ واپسمانده است؛ ذهن‌هايی که نه از دستور و منطقِ زبان خبر دارند نه از منطق و روشِ انديشه. اين‌همه ترجمه‌ها و مقاله‌ها و «تأليف»هايِ بي‌سر-و-ته و گنگ، تا سرحدِ بي‌معنايِ مطلق، برايِ اين است که ما با مسأله‌يِ زبان بسيار ساده‌انگارانه رو به رو شده ايم و هرگز آن را چنان که بايد طرح نکرده ايم. هنوز به وجهِ تاريخي و فرهنگيِ زبان نينديشيده ايم. هنوز نپرسيده ايم که بازبردنِ ايده‌ها و مفهوم‌ها و انديشه‌هايِ مدرن با آن درازا و پهنايِ شگفت‌انگيز، از زبان‌هايی با آن توانايي و کارامدي، به زبانی که هنوز در قرونِ وسطايِ خود دست-و-پا مي‌زند، و در نوشتار گرفتارِ بيماري‌هايِ ديرينه‌يِ خويش است، چه گونه ممکن است.  اين «مدرنيته» و «پست‌مدرنيته» را چه گونه مي‌شود به چنين زبانی  فهميد و فهماند، اگر بنا ست که به‌راستي بفهميم و بفهمانيم و ادايِ فهم در نياوريم؟
[متن پی‌دی‌اف «مشکل زبانی ما» را از
اين‌جا پياده کنيد.]

کارِ زبانِ ما هنوز در دستِ اديبان است، با آن خوي و پسندِ بسيار محافظه‌کارانه‌يِ سنّتي که خوب با آن آشناييم. زبان‌شناسانِ ما، همچون ديگر دانش‌آموختگانِ ما در علومِ انساني، هنوز پاي‌شان را چندان از تکرارِ نظرياتِ پايه‌گذارانِ علمی که تدريس می‌کنند آن طرف‌تر نگذاشته اند و به مسأله‌يِ زبانيِ ما از ديدگاهی تازيخي و فرهنگي نزديک نشده اند. زبان‌شناسي، چه از ديدِ علمي چه فلسفي، با همه حرف‌هايی که از دوسوسور و چامسکي يا ويتگنشتاين و هايدگر و دريدا، يا هر دانشور و فيلسوفِ ديگر، نقل و قرقره مي کنيم، هنوز از آنِ ما نشده است، زيرا نتوانسته ايم در پرتوِ آن‌ها مسأله‌يِ خود را ببينيم.  اين مسأله‌ها هنوزِ مسأله‌هايِ آن از-ما-بهتران است که ما، مثلِ همه‌يِ مسأله‌هايِ ديگر، از سرِ تقليد، از سرِ نمايش، يا برايِ خوردنِ يک لقمه نان مي‌بايد قرقره و تکرار کنيم، آن‌هم چه بسا به زبانِ گنگ، به زبانی شکسته-بسته‌.


 


دليلِ آن شايد اين باشد که زبان از رگِ گردن به ما نزديک‌تر است. درگير شدن با زبان، از اين ديدگاه، يعني درگير شدن با خود، با تماميِ عادت‌هايِ به ميراث برده، با تاريخ و فرهنگِ خود؛ يعني در برابرِ چشم‌غرّه‌ها جرأت-و-جسارت به خرج دادن؛ يعني پيهِ بسياری چيزها را به تن ماليدن؛ يعني با تماميِ رسوبِ تنبلي‌ها و آسان‌گيري‌هايِ صوفيانه‌ای که «پشت‌قباله»‌يِ تاريخيِ ما و ارث-و-ميراثِ «گران‌بها»يِ نياکانِ ما ست، درافتادن (که سخت‌ترين جايِ کار چه‌بسا همين جا باشد)؛ و «يعني»‌هايِ ديگر هم.... باري، من دل‌ام به هم مي‌خورد و گاهی سخت به خود مي‌پيچم وقتی که در مجلّه‌ها و کتاب‌هامان از قلم‌هايی با آن عنوان‌هايِ دکتري و پروفسوري هذيان‌نامه‌‌هايی به نامِ مقاله‌ يا کتابِ «علمي» و «فلسفي» مي‌بينم. (البته، همچنان که مقاله‌ها و کتاب‌هايِ خوب و درست، دست‌پختِ ذهن‌هايِ فرهيخته، و وجدان‌هايِ بيدار، که شمارشان بسيار کم‌تر است، مرا خوشحال مي‌کند.) گذشته از ديگر عواملِ اجتماعي و فرهنگي،  آنچه چنين ذهن‌هايی را «تربيت» مي‌کند فقر و بي‌در-و-پيکريِ زبانِ ما ست. ساليانی در فرنگ بودن و با مدرکِ دکتري برگشتن هم به خوديِ خود در کلّه‌هايی که با چنين زبانی و عادت‌هايِ زباني‌ای بزرگ شده اند و هرگز به تنگناها و گيرهايِ آن  نينديشيده اند، هيچ چيزی را عوض نمي‌کند.


 


همه‌مان مي‌دانيم که کار از يک جايِ عميق و ريشه‌دار خراب است، امّا از کجا؟ اگر نخواهيم با پاسخ‌هايِ سطحي گرفتاري‌هامان را از سر باز مي‌کنيم، مي‌خواهم خدمتِ سرورانِ عزيز‑ام عرض کنم که جدي‌ترين پرسشِ علمي و نيز «فلسفي» که ما دانشوران و «فيلسوفانِ» جهانِ سوّمي با آن رو به رو توانيم شد، همين است که «کارِ ما از کجا خراب است؟» من رويِ زبان انگشت مي‌گذارم و مي‌گويم که يک بخشِ اساسيِ خرابي در خانه‌ي فرهنگِ ما اين جاست. چه گونه مي‌شود با اين زبانِ نوشتاريِ تُنُک‌مايه و لنگ و بيمار علم و فلسفه و فرهنگِ مدرن را در کل فهميد و فهماند؟ ما در روزگاری هستيم که همه‌يِ روزنامه‌هايِ ما نيز، از هر رنگ و هر بي‌رنگي و نيرنگی- استثناها به کنار- اغلب با همين زبان هر روز صفحه‌هايِ انديشه و هنر و ادبيات و نقد دارند که خواندنِ بسياری از مقاله‌ها‌شان، به دليلِ همين مشکلِ زباني،  سرگيجه‌آور و گاه، از شدتِ پريشاني و بي‌معنايي، تهوع‌آور است. زبانِ گنگ و بي‌سر-و-سامان گيجي و گولي و حماقت هم با خود مي‌آورد. اين خانه‌يِ کهنه‌يِ ويرانه را چه گونه مي‌توان بازسازي کرد که بشود به عنوانِ آدمِ قرنِ بيست و يکمي در آن زندگي کرد؟ خرابي‌هايِ آن از کجا ست؟ (برايِ پاسخ‌هايِ من به اين پرسش مي‌توانيد نگاه کنيد به کتابِ من، بازانديشيِ زبانِ فارسي.)


 


باري، ما بايد به اين مشکل بينديشيم، اگر بنا ست که از اين چاله يا چاهِ واپس‌ماندگيِ ذهني و زباني به در آييم. من به اندازه‌يِ توانِ انديشگي و علمي‌ام به آن مي‌انديشم و هنوز در پيِ فهمِ ژرف‌ترِ مسأله و چاره‌جويي برايِ آن ام. زيرا که به‌راستي مسأله‌يِ من است و گريبان‌ام را رها نمي‌کند. مقاله‌ای که در دنبال مي‌آيد تکّه‌ای ست از کارِ تازه‌ای که در اين زمينه در دست دارم. اين را برايِ آن پنجاه‑شصت نفری در اين وبلاگ مي‌گذارم که هر روز يا گاهگاهي به آن سر مي‌زنند. اگرچه شمارشان اندک است، اما شک ندارم که  ذهن‌هايِ جوان و جوينده و فرهيخته، آن‌هايی که سرشان برايِ مسائلِ مشکل درد مي‌کند، در ميان‌شان دستِ بالا را دارند. کسانی که به خود زحمتِ سرزدن به اين گوشه و خواندنِ اين حرف‌هايِ خشک و سنگين و چه‌بسا ملال‌آور را مي‌دهند، مثلِ من مشکل و مسأله‌ای دارند و در پيِ آگاهي به مسأله‌شان اند. پس قدم‌شان به سرِ اين سفره‌‌ مبارک!


 
فراسويِ زبانِ طبيعي


 


اين پرسش كه جهانِ مدرن توانايي‌هايِ زبانيِ خود و مايه‌يِ عظيمِ واژگانيِ خود و امكاناتِ توسعه‌يِ بي‌پايانِ زبانيِ خود را چه‌گونه و از كجا فراهم آورده است، ناگزير مي‌بايد ما را به پرسش از ماهيّتِ مدرنيّت و شيوه‌يِ نگرش و رفتارِ آن، از سويى نسبت به طبيعت و، از سويِ ديگر، نسبت به زبان برساند. زيرا اين دو مسأله با يكديگر ارتباطِ جدايي‌ناپذير دارند. اين جا باز با همان مسأله‌اى رو به رو هستيم كه جامعه‌شناسي به عنوانِ روياروييِ «جامعه‌يِ سنّتي» و «جامعه‌يِ مدرن» پيش كشيده است. تماميِ ويژگي‌هايى كه جامعه‌يِ مدرن را به عنوانِ جامعه‌يِ صنعتي از ’جامعه‌يِ سنّتي‘ جدا مي‌كند، در كار‌‌ِ زبان نيز بي چون‑و‑چرا بازتاب دارد. جامعه‌يِ صنعتي نسبت به طبيعت رهيافتى چيرگي‌خواه دارد و مي‌كوشد با ياريِ شناختِ علمي و دستكاريِ تكنولوژيك آن را در خدمتِ خود درآورد. امّا بنيادِ اين رهيافت بر آن انقلابى در نگرش به طبيعت قرار دارد كه از طبيعت جادوزدايي كرده و هاله‌هايِ رمز-و-رازِ متافيزيكي را از آن سترده و آن را عريان در  اختيار ِ انسان قرار داده است.


            امّا، هر کشورِ صنعتي که علمِ كاربردي و تكنولوژي را از كشورهايِ مادرِ مدرنيّت و صنعت آموخته و به بازارِ جهانيِ توليد و فروشِ كالاهايِ صنعتي وارد شده باشد، به معنايِ دقيق و كاملِ كلمه مدرن نيست. جامعه‌هايِ دستِ دوّمِ صنعتي همواره دنبال‌روِ جامعه‌هايِ مادر اند. آن‌ها نه تنها از نظرِ علوم و تكنولوژي كه از نظرِ زباني نيز ناگزير دنباله‌رو و وام‌گيرنده اند. زبان‌هايِ اين جامعه‌ها، چه در قلمروِ علومِ انساني و ادبيات و هنر، چه در گستره‌يِ علومِ طبيعي و تكنولوژي،  ناگزير وام‌گيرنده اند و نمي‌توانند در پهنه‌هايِ بنياديِ نظري با زبان‌هايِ اصلي رقابت كنند.


            اين نكته‌يِ اساسي كه مدرنيّت و دست‌آوردهايِ عظيمِ آن بدونِ يك بسترِ زبانيِ كارامد و توسعه‌پذير، و بي‌نهايت توسعه‌پذير، بدونِ يك زبانِ باز، نمي‌توانست به آنچه رسيده است  برسد، مي‌بايد ما را به درنگى جدّي در بابِ فرق‌هايِ اساسيِ زبان‌هايِ باز و زبان‌هايِ «بسته» برساند. مرادِ من از زبانِ بسته همان چيزى ست كه در اصطلاح به آن «زبانِ طبيعي» مي گويند. درنگى در بابِ زبانِ طبيعي و چه‌گونگيِ  كاركردِ آن برايِ بحثى كه در آن ايم، ضروري ست.


زبانِ طبيعي چي‌ست؟ زبانِ طبيعي واسطه‌يِ ارتباطي در يك جامعه‌يِ طبيعي ست. جامعه‌يِ طبيعي جامعه‌اى ست پايدار در يك محيطِ جغرافياييِ خاص كه خود را با زادآوري (توليدِ مثل) در زمان دوام مي‌بخشد. جامعه‌يِ طبيعي جامعه‌اى ست دارايِ تاريخ و حافظه‌يِ تاريخي - خواه اساطيري يا مدرن- كه با زبانى، كه زبانِ ويژه‌يِ آن است، جهانِ فرهنگي و زندگانيِ مادّي و معنويِ خود را شكل مي‌دهد و خود را به نامى مي‌نامد كه آن را در برابرِ جامعه‌هايِ ديگر هويّت مي‌بخشد. در اين جا مجالِ ورود به بحث در باره‌يِ پيچيدگي‌هايِ جامعه‌يِ طبيعي از نظرِ ساختاري و لايه‌بندي و نيز پيچيدگي‌هايِ درونيِ زبانيِ آن در رابطه با آن ساختار و لايه‌بندي‌ها نيست. برايِ بحثى كه در آن ايم مي‌بايد به ساده‌ترين طرح از آن بسنده كرد. برايِ مثال، زبانِ فارسي را در يك بُرشِ زماني و يك محدوده‌يِ مكاني به عنوانِ زبانِ طبيعيِ جامعه‌يِ طبيعيِ فارسي‌زبان در نظر مي‌گيريم.


هر زبانِ طبيعي خودجوش از دلِ يك زندگانيِ قومي برامده و ساختارهايِ واجي، واژگاني، و دستوريِ ويژه‌اى دارد كه آن را از زبان‌هايِ ديگر جدا مي‌كند. زبان‌هايِ طبيعي، بنا به طبيعي بودن‌شان، يعني بودشِ خود به خود و ناخودآگاه‌شان، از ساختارهايِ واجي، واژگاني، و دستوري‌ خود شكل مي‌گيرند، و همین شکل‌گيري بر آن‌ها حد نيز مي‌گذارد. مايه‌يِ واژگانيِ هر زبان و امكاناتِ معنايي و بيانيِ آن‌ها، در عينِ حال، وابسته به بسترِ فرهنگي‌اى ست كه زبان در آن قرار دارد. در نتيجه‌، به‌خلافِ سخنِ رايج، هر چيزى را به هر زبانى نمي‌توان گفت.


تا پيش از پيدايشِ جهانِ مدرن و دست‌يازيِ بي‌حدّ-و-‌مرزِ آن به طبيعت، جهان‌هايِ زباني–فرهنگيِ بشري در يك بستر كمابيش طبيعي به سر مي‌بردند، با دست‌يازيِ محدود يا بسيار محدود به طبيعت بر پايه‌يِ  تكنولوژي‌اى ابتدايي در قالبِ فنونِ كشاورزي و معماري و صنعتگريِ سنّتي. بدين سان، زبان‌هايِ جامعه‌هايِ طبيعي را «زبان‌هايِ بسته» مي‌توانيم بناميم كه، از سويي، از قالب‌هايِ طبيعيِ خود و، از سويِ ديگر، از سنّت‌هايِ فرهنگِ وابسته به خود پيرويِ بي‌چون-و-چرا مي‌كنند. در گمانِ مردمانِ جامعه‌هايِ سنّتي صورتِ ديگرى از زندگيِ اجتماعي و رفتارِ زباني نمي‌گنجد. به همين دليل، تا پيش از جهانگير شدنِ مدرنيّت، دگرگوني در صورتِ زندگيِ اجتماعي و ساختارهايِ زباني‌ بسيار كند و ناخودآگاه بوده است. با علومِ انسانيِ مدرن است كه بشر به ساحتِ خودآگاهيِ اجتماعي و تاريخي و نيز زباني پا نهاده و با اصلِ تغييرپذيريِ آن‌ها آشنا شده  است.


زبان در جامعه‌هايِ بسته، همچون همه‌يِ وجه‌هايِ زندگي در آن‌ها، وابسته به عادت‌ها و سنّت‌هايى ست كه در نظرِ مردمان تقدّس يافته اند. درنتيجه، در چنان جامعه‌هايی صورت‌هايِ كنونيِ نهادها و سنّت‌ها، از جمله زبان، همخوان با يك صورتِ ازلي انگاشته مي‌شود كه سرپيچي از آن گناهی ست كه سببِ كيفرِ اجتماعي يا الاهي مي‌شود. با اين همه، به‌خلافِ اين گمان، در واقعيّت، عادت‌هايِ زباني، همچون همه‌يِ عادت‌هايِ ديگر، ثابت و هميشگي نيستند و با گذر زمان دگرگون مي‌شوند. يعني، اهلِ زبان دگرگوني‌ها را رفته–رفته مي‌پذيرند و عادت‌هايِ تازه پيدا مي‌كنند. به همين دليل است كه زبان‌هايِ طبيعي، همچون هر چيزِ طبيعيِ ديگر، تاريخ دارند و تاريخ‌شان حكايت از دگرگوني‌هايِ بنيادي در ساختارِ آوايي، واژگاني، و دستوري و معنايي‌شان دارد.


 زبان، چنان که اشاره کرديم،‌ در خود فروبسته نيست، بلکه گشوده است به رویِ فرهنگ. آنچه در باره‌يِ فروبستگيِ زبان در جامعه‌يِ پيش‌مدرن گفتيم، بسيار نسبي ست. به عبارتِ ديگر، فروبستگيِ زبان‌ها به نسبتِ فروبستگيِ فرهنگ‌هايِ وابسته به آن‌ها ست. ‌در كلّ، مي‌توان گفت كه همان گونه كه در طبيعت با فرايندِ جُدايش‌پذيري (differentiation) اندام‌ها با كاركردهايِ گوناگون از درونِ  تخمه‌يِ  موجودِ زنده پديدار مي‌شوند، زبان‌ها نيز، همراه با رشدِ فرهنگ و دگرگوني‌هايِ شكلِ زندگانيِ انساني، از درون جدايش مي‌پذيرند و «اندام»ها و لايه‌هايِ گوناگون، با ارزش‌ها و كاركردهايِ گوناگون، از درون‌شان پديد مي‌آيد. زبانِ پيش‌نوشتاري «طبيعي‌تر» از زبانِ نوشتاري ست. زيرا در زبانِ پيش‌نوشتاري، که همان زبانِ گفتاري ست، به دليلِ طبيعتِ خود‑به‑خودِ گفتار، دستكاريِ آگاهانه يا گزينشِ آگاهانه بسيار كمتر است. امّا، در زبان‌هايِ پيش‌نوشتاري نيز قريحه‌يِ شاعرانه‌يِ انسان و حسّى كه در درازنايِ زمان در او نسبت به امرِ قدسي و ساحتِ «آسمانيِ» هستي پديد مي‌آيد، سبب مي‌شود كه با آفرينشِ شاعرانه رفته-رفته ساحتِ ويژه‌اى از زبان پديد آيد كه در آن ارزش‌هايِ استتيكِ زبان، به صورتِ وزن و قافيه و واج‌آرايي، در سرودهايِ ديني و حماسي، يا، در كل، در ادبيّاتِ فولكلوريك نمايان شود. ادبيّاتِ ديني، همچون سروده‌هايِ وداها يا گاتاها، يا سروده‌هايِ حماسيِ قومي، همچون ايلياد و اوديسه سده‌هايِ دراز سينه به سينه نقل شده اند تا آن كه به صورتِ ادبيّاتِ رسمي نوشته شوند. اين گونه پديده‌هاي زباني، كه سپس نامِ «ادبيّات» به خود مي‌گيرند، ساحتِ عالي‌ترى از زبان را، با نمودار كردنِ  ارزش‌هايِ استتيكِ آن،  در خاطره‌يِ قومي مي‌نشانند كه زبانِ خدايي يا زبانِ قدسي شناخته مي‌شود. اين ميراثِ قومي آن‌چنان نيرومند است كه مي‌تواند، به رغمِ دگرگوني‌هايِ اساسي در ساختارِ آوايي و دستوري و واژگانيِ زبان، به نامِ ميراثِ مقدّس، همچنان به صورتِ ديرينه سده‌ها در خاطره‌ها نگاه داشته شود.


زبانِ نوشتاري بر اساسِ زبانِ گفتاري شكل مي‌گيرد، كه همان زبانِ «طبيعي» به شمار مي‌آيد. امّا، بر اثرِ رشدِ فرهنگ و نظامِ سياسي و اقتصادي در درونِ جامعه‌ها، نياز به نوشتار نيز پديد مي‌آيد. نوشتار، از همان آغاز، چه با كاربردهايِ خود در زمينه‌يِ كسب-و-كار و تجارت، چه امورِ كشورداري و مالياتي و سپاه‌داري، چه ثبتِ ادبيّاتِ ديني و جز-ديني، لايه‌هايِ گوناگونِ زبانمايه‌هايِ رشته‌كارانه (تخصّصي) را بر بسترِ زبانِ پايه‌ايِ طبيعي مي‌نشاند.


با پيدايشِ زبان‌نگاره (خط)ها و قشرِ اجتماعيِ ممتازى كه اين فن را مي‌شناسد، سيرِ جُدايش‌پذيري در زبان‌ها شتاب مي‌گيرد. اهلِ نوشتار (دبيران، كاهنان) كه در تمدن‌هايِ ديرينه از جايگاهى ويژه، تا حـّدِ يك كاستِ جداگانه، برخوردار بوده اند، رفته-‌رفته لايه‌هايِ ويژه‌يِ زبانيِ خويش را در دلِ زبانِ بومي رشد مي‌دهند كه خواندن و فهميدنِ آن‌ها نيازمندِ آموزشِ خاص است، حتّا تعلق به لايه‌يِ اجتماعي يا كاستِ خاص. نوشتار، بنا به طبيعتِ خود، محافظه‌كارتر از گفتار است و با تثبيتِ واج‌ها، دستورِ زبان، و واژگانِ آن در صورتِ معيّنى- كه همان صورتِ «درستِ» زبان دانسته مي‌شود- بسيار ديرتر و كندتر پذيرايِ تغيير مي‌شود، تا به جايى كه زبان‌هايى كه در گفتار از ميان رفته اند، مي‌توانند سده‌ها و هزاره‌ها در زبانِ نوشتار «زنده» بمانند. نمونه‌يِ آن زبان‌هايِ لاتيني و سانسكريت است. اهلِ نوشتار، برايِ نگاه‌داشتِ امتيازهايِ ويژه‌يِ خود مي‌توانند زبانِ نوشتار را چنان دستكاري كنند و از رابطه با زبانِ  طبيعي خارج كنند كه ”نااهل“ نتواند از آن سر درآورد. نمونه‌يِ آن زبان و زبان‌نگاره‌يِ پهلوي در دستِ دبيرانِ آرامي ست. نويسندگانِ نثرِ «مصنوع» و منشيانِ ديواني در دوران‌ِ سپسينِ تاريخِ ايران هم، با تبديلِ زبانِ طبيعي به زبانى يكسره ساختگي،  همين كار را  مي‌كرده اند.


اگر زبانِ طبيعي را زبانى بدانيم كه تأثيرِ اراده‌يِ آگاهانه‌يِ بشري در آن اندک است، با رشدِ فرهنگ و اقتصاد و فن‌آوري و لايه‌بنديِ طبقاتيِ جامعه‌يِ بشري، و نياز به توليدِ گفتمان‌هايى درخورِ نيازهايِ آن‌ها، خواسته‌ها و نيازهايِ آگاهانه و ناآگاهانه‌يِ بشري از جهت‌هايِ گوناگون در زبان اثر مي‌گذارند و برايِ سازگار كردنِ آن با خود بدان دست‌يازي مي‌كنند.


به همين دليل، آنچه «زبان‌هايِ بسته»، يا زبان‌هايِ پيش‌مدرن، مي‌ناميم نيز، به گواهيِ تاريخ‌ِشان، در قالبِ لغتمايه‌يِ بومي و امكاناتِ دستوري‌شان، برحسبِ نيازها و خواسته‌هايِ جامعه‌يِ سخنگو به آن‌ها، تا حدودى که فرهنگ‌شان اجازه می‌داده توسعه‌پذير بوده اند. توسعه‌يِ علم و فن‌آوري و نيز ادبيّات، در همان قالب‌هايِ كم-و-بيش محدود، در گذشته‌يِ تاريخي برخى از اين زبان‌ها را از زبان‌هايِ ابتداييِ برامده از صورت‌هايِ ابتداييِ زندگانيِ اقتصادي و فرهنگي به زبان‌هايِ باليده‌يِ تمدن‌ها و فرهنگ‌هايِ بزرگ بدل كرده است. يكى از راه‌هايِ مهمِ توسعه‌يِ واژگاني در گذشته وام‌گيريِ زبان‌ها از يكديگر، به‌ويژه، از زبان‌هايِ فرادست از نظرِ اقتصادي و سياسي و فرهنگي بوده است. امّا، به هر حال، ميزانِ اختيار و انتخابِ انسانِ پيش‌مدرن برايِ دستكاريِ زبان، دمساز با امكانِ دست‌يازيِ او به طبيعت، محدود بوده است. دانشِ زبانيِ انسانِ پيش‌مدرن، همچون دانش‌هايِ طبيعيِ او، در پيش‌رفته‌ترين تمدّن‌ها نيز ابتدايي و نا–سيستمانه بوده است. به همين دليل، امكانِ دست‌يازيِ تكنولوژيك به طبيعت و زبان، هر دو، برايِ او بسيار محدود و وابسته به تجربه‌‌هايِ پراكنده،‌ بي‌‌اتّكا به پشتوانه‌يِ دانشِ نظريِ سيستمانه، بوده است.  انسانِ پيش‌مدرن گمانى از اين نداشت كه مي‌توان خواسته و دانسته در زبان دست برد و آن را به دلخواه، و با دستكاريِ آگاهانه، بنا به نيازهايِ تازه به كار گرفت.


باري، در قالبِ ساختارِ کمابيش  بسته‌يِ زبان‌هايِ طبيعي، تا زمانى كه ذهنِ انساني خوگر به آن‌ها و محدود به آن‌ها و دست‌بسته پيروِ بايست و نبايست‌هايِ مطلقِ فرهنگِ وابسته به آن‌ها ست، افقِ زباني ناگزير بسيار كوتاه و تنگ است، و توانمندی‌هايِ آن از محدوده‌يِ فرهنگِ بومي‌اش فراتر نمي‌تواند رفت. امّا مدرنيّت، بنا به طبيعتِ خود و شيوه‌يِ انديشه و رفتارِ خود، خواهانِ گشايشِ اين افق است. امّا چه‌گونه؟ 


با پيدايش‌‌‌‌ِ مدرنيّت است كه دستِ انسان برايِ شناختِ علميِ زبان و توسعه‌يِ آگاهانه‌يِ بي‌حدّ-و-مرزِ آن گشوده شده است، همچنان كه رشدِ علومِ طبيعي و تكنولوژي دست‌يازيِ کمابيش بي‌حد-و-مرز به  طبيعت را امکان‌پذير کرده است. از روزگارِ پيدايشِ زبان‌هايِ باز و جهانگيري‌شان زبان‌هايِ بسته، همچون همه‌يِ جنبه‌هايِ زندگاني در دنياهايِ سنّتي، دچارِ بحران شده اند. اين زبان‌ها به‌اجبار، از سرِ تقليد و دنباله‌روي، مانندِ ديگر جنبه‌هايِ زندگانيِ چنان مردمانى، توسعه‌اى محدود، ناهموار، بي‌هنجار يا بدهنجار دارند. توسعه‌يِ ناگزيرِ اين زبان‌ها با شكلِ توسعه‌‌يِ  اقتصادي و اجتماعي و فرهنگيِ آن جامعه‌ها تناسبى ضروري دارد. فرقِ اساسيِ زبان‌هايِ باز و زبان‌هايِ بسته را مي‌توان در اين فرمول خلاصه كرد كه زبان‌هايِ بسته كم-و-بيش در چارچوبِ محدوديّت‌هايِ طبيعي و تاريخيِ خود، در زيستِ ناخودآگاهِ خود، در ترس از دگرگوني، فرومانده اند، حال آنكه زبان‌هايِ باز با برداشتنِ مرزهايِ محدوديّت‌هايِ طبيعي و تاريخيِ خود، با ياريِ علوم و تكنولوژيِ زباني، راهِ توسعه‌يِ بي‌نهايتِ خود را گشوده اند.


 


مدرنيّت و زبانِ آن


در جهانِ مدرن رابطه‌يِ چيرگي و قدرتِ زباني بيش از هر زمانِ ديگر در تاريخِ بشر پديدار است. همان گونه كه چيرگيِ بشر بر پهنه‌يِ طبيعت پس از انقلابِ صنعتي، و دستكاريِ دايميِ انسان در آن به سودِ خود، بخشِ بزرگى از  گونه‌هايِ گياهي و جانوري را نابود كرده يا در خطرِ نابودي قرار داده است، در عالمِ زباني نيز فرادستيِ زبان‌هايِ توانمندِ مدرن زبان‌هايِ بسيار را از ميان برده يا با خطرِ نابودي رويارو كرده است. همان گونه كه در زيرِ فشارِ كُره‌گير شدنِ (globalization) اقتصاد و تكنولوژيِ مدرن، امروزه ساختارهايِ اقتصادي و اجتماعي و فرهنگيِ تماميِ جامعه‌هايِ بشري، در  سراسرِ كره‌يِ زمين، در حالِ گذراندنِ دگرگوني‌هايِ بنيادي ست، زبان‌ها نيز در زيرِ فشارِ زبان‌هايِ مدرن- و امروزه در زيرِ فشارِ كُره‌گيرترين زبان، يعني زبانِ انگليسي- در حالِ پوست انداختن و دگرگوني اند يا بسياري‌شان محكوم به نابودي. چالش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ِ عظيمى كه امروزه در سراسرِ كره‌يِ زمين ميانِ «سنّت» و «مدرنيّت» بر پا ست، بي‌هيچ جايِ ترديد، ژرف‌تر و بحراني‌تر از هر جايِ ديگر، امّا حس‌ناشدني‌تر و دشوار-فهم‌تر، در ميدانِ روياروييِ زبان‌ها جريان دارد.


            شكافی كه تمدّنِ مدرنِ غربي را از ديگر قلمروهايِ فرهنگي و تمدّني جدا مي‌كند- قلمروهايي كه مي‌توان آن‌ها را در كلّ پيش‌مدرن ناميد-، يك شكافِ تكنولوژيك است. اين شكاف همان است كه خود را، در يك سو، به صورتِ تواناييِ شگرفِ آدميان در ساختنِ كالاها و ابزارها نشان مي‌دهد و، در سويِ ديگر، ناتواني و درماندگي در اين كار و حسرت‌زدگي برايِ آن. شكافِ تكنولوژيك را اگر به عنوانِ نمايان‌ترين وجهِ جداگانگيِ دنيايِ مدرن و پيش‌مدرن يا ’توسعه‌يافته‘ و ’توسعه‌نيافته‘ بگيريم و دنبال كنيم، به اين نكته‌يِ اساسي مي‌رسيم كه اين شكاف اگر چه خود را به صورتِ شكاف در تواناييِ صنعتيِ توليدِ كالاها و ابزارها و ساختارهايِ مادّي نمايان مي‌كند، دارايِ زيرساخت‌هايِ ناپيدايِ ذهني و اجتماعي و تاريخيِ پيچيده‌اي ست كه برايِ ذهن بيگانه با آن‌ها بسيار دير و دشوار كشف و فهم مي‌شود. يكى پايه‌اي‌ترين زيرساخت‌هايِ آن زيرساختِ زباني ست.


تكنولوژيِ مدرن به علومِ مدرن تكيه دارد كه خود به تكنولوژيِ تحليلِ منطقي يا روش مجهّز است. ذهنِ علمي پرورشِ منطقي‌اى دارد كه مي‌تواند توانِ عقليِ انسان را در قالبى سامان‌يافته و پيش‌رونده به كار گيرد. امّا تماميِ كاركردها و دست‌آوردهايِ ايده‌ايِ علم بر لايه‌يِ زباني يا زبانمايه‌يِ ويژه‌اى تكيه دارد. از راهِ اين بسترِ زباني و بر پايه‌يِ آن است كه علم مي‌تواند اُبژه‌هايِ شناختِ خود را مرزبندي كند، روش‌هايِ خود را به كار بندد، و حاصلِ شناختِ خود را در ظرفِ نظريّه‌ها و فرمول‌ها و شرح‌ها و تحليل‌ها بريزد.


برايِ آن كه علوم بتوانند چنين دست‌آوردهايى داشته باشند، زبان مي‌بايد خود را در اين جهت و برايِ اين هدف ساخته و پرداخته باشد. به عبارتِ ديگر، رهيافتِ تكنولوژيك به زبان نيز شرطِ ضروريِ پيشرفتِ علم و تكنولوژيِ مدرن است. رهيافتِ تكنولوژيك به زبان است كه به زبانمايه‌يِ علمي امكان مي‌دهد راهبندهايِ دستوري و واژگانيِ زبانِ طبيعي را دور بزند و از اين راه تواناييِ سازمان‌يابيِ فنّي و قدرتِ توليديِ بي‌كران بيابد؛ قدرتى كه بي آن رشد و پيشرفتِ علوم و تكنولوژيِ مدرن ناممكن مي‌بود. اقتصاد و تكنولوژيِ زبان‌هايِ مدرن- كه مي‌توان نمودِ بساويدنيِ آن را در اصطلاحاتِ «برنامه‌ريزيِ زبان» (language planning) و «مهندسيِ زباني» (language engineering) ديد- امروزه در زيرِ چنگالِ قدرتِ كُره‌گيرِ خود اقتصادِ زبانيِ زبان‌هايِ جامعه‌هايِ واپس‌مانده را به چالش طلبيده و ناگزير آن‌ها را وادار به پذيرش‌ِ توسعه  و ورود به «اقتصادِ» و «بازارِ آزادِ» جهانيِ  زبان مي‌كند يا محكوم به نابودي.


 


با دو مفهومِ «اقتصادِ زباني» و «تكنولوژيِ زباني» مي‌توان به مسأله‌يِ زبان‌هايِ توسعه‌يافته و زبان‌هايِ توسعه‌نيافته نزديك شد و شكاف‌هايِ اساسي ميانِ آن‌ها، اختلافِ «سطحِ زندگي» در آن‌ها، و تفاوت‌هايِ اساسيِ توانايي‌ها و ناتواني‌هاشان را ديد. يعني، مي‌توان ديد كه هريك با چه سرمايه‌يِ زباني يا واژگاني، با چه گستره‌يِ معنايي، به ميدان مي‌آيد و با كدام تكنولوژي و امكاناتِ توسعه‌پذيري به نيازهايِ خود پاسخ مي‌گويد. تفاوت‌هايِ اساسيِ رفتاري در اين دو فضا چي‌ست؟ زبان‌هايِ توسعه‌يافته به كدام «منابعِ طبيعيِ» زباني دسترس دارند و با كدام تكنولوژي آن‌ منابع را به كار مي‌گيرند و به «كالا»يِ ساخته و پرداخته‌يِ زباني، با استانداردهايِ  ساخت و منطقِ دقيقِ كاربرد تبديل مي‌كنند؟ در برابر، جامعه‌هايِ توسعه‌نيافته‌يِ زباني چرا از نظرِ «منابعِ طبيعي» و تكنولوژيِ زباني در فقر غوطه مي‌خورند و دست-به-دهان اند.


            جامعه‌يِ زبانيِ مدرن يك «جامعه‌يِ فراخ‌زيست» (affluent society) است، و جامعه‌يِِ زبانيِ توسعه‌نيافته‌،  جامعه‌يِ تنگ‌زيستی که همه‌يِ نشانه‌هايِ اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي، و روان‌شناسيك و رفتاريِ جامعه‌هايِ واپس‌مانده، يا، به برداشتى ديگر، جامعه‌هايِ «در حالِ توسعه» را دارد.


            اين پژوهش مي‌خواهد نشان دهد كه ناهمترازي يا اختلافِ سطحِ زندگي ميانِ جامعه‌هاي‌ِ توسعه‌يافته و توسعه‌نيافته، بر اثرِ اختلافِ سطحِ توانايي‌هايِ علمي و فنّي، و، در نتيجه، اختلاف‌ِ سطح‌‌‌‌‌‌‌‌ِ تواناييِ توليد و امكاناتِ مصرف، ناگزير در زبانِ‌شان نيز بازتاب دارد. چنان که پيش از اين نيز گفته ام،  از اين نظر باز فرق است ميانِ جامعه‌هايى كه  پيشگامِ پرورش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ِ فرهنگ و فلسفه و علمِ مدرن بوده اند با آن‌هايى كه با دنباله‌روي از آن جامعه‌هايِ پيشرو به درجاتى از آن فرهنگ يا كم-و-بيش تنها به علمِ كاربردي و ابزارها و تكنيك‌هايِ توليدِ صنعتي دست مي‌يابند. دنباله‌روان هيچگاه به پايِ پيشگامانِ اصيل نمي‌رسند. آن نيرويِ سرشارِ آفريننده و بسيج‌كننده‌اى كه از دلِ شورِ اصيل در يك فرهنگ و فضايِ انساني برون مي‌جوشد، در جايِ ديگر به همان شكل و همان ميزان تكرار شدني نيست. به همين دليل، زبان‌هايِ اصلي‌اى كه روحِ جهانِ مدرن و مايه‌يِ انديشيده و پرورده‌يِ فرهنگِ آن را شكل داده و بازنموده اند، همچنان زبان‌هايِ پيشروِ انديشه و علمِ مدرن اند، يعني انگليسي و فرانسه و آلماني، و ديگر زبان‌ها ناگزير ريزه‌خوار و جيره‌خوارِ آن‌ها هستند.


            باري، باريك‌انديشي در كارِ رابطه‌يِ زبان و مدرنيّت راه‌گشاي‌ِ فهمِ بسيارى نكته‌ها و پاسخ‌گويي به پرسش‌هاي‌ِ دشوارى ست كه دنيايِ «در حالِ توسعه» با آن‌ها رو به رو ست. در بحثِ روياروييِ «سنّت» و «مدرنيّت» نيز انديشه در كارِ زبان نكته‌هاي‌ِ اساسي‌اى را روشن تواند كرد، به‌ويژه در جامعه‌اى همچون ايرانِ كنوني كه بحثِ سنّت و مدرنيّت در آن به صورتِ وسواسِ فكريِ روشنفكران درآمده، از روشنفكرانِ ديني تا روشنفكرانِ لائيك.

rss1 - rss2 - xml - movabletype3.1 - طراحی قالب