24 اسفند 83
آشنايان با کار-و-بارِ فرهنگي و قلميِ من ميدانند که من چهل سال است با مسائلِ زبانِ فارسي در رابطه با علومِ انساني و فلسفهيِ مدرن سر-و-کلّه ميزنم. من اين جا نه يک مسألهيِ دشوار که دشوارترين مسأله را در کارِ انتقالِ فکر و فرهنگِ مدرن به فضايِ معنويِ زيستيِ خودمان ميبينم و در اين راه به اندازهيِ توانِ خود برايِ روشن کردنِ مسأله و بازگفتنِ آن و همچنين برايِ گرهگشايي، برايِ توليدِ مايه و سرمايهيِ زباني، کوشيده ام. برايِ منی با چنين حسّاسيتِ بينهايت به کارِ زبان، آنچه بسيار دردناک و غمانگيز است آن است که، به رغمِ جنب-و-جوشی که در اين سالها در فضايِ زبانِ فارسي هست و نوشتههايِ بهنسبت بهتری که با قلمهايِ روانتر و تواناتر و سالمتر و نوآورتر ميبينم، هنوز، اي بسا، دستِ بالا با قلمهايِ ناپخته، زبانهايِ بيدر-و-پيکر، کژ-و-کوژنويسيهايِ ذهنهايِ واپسمانده است؛ ذهنهايی که نه از دستور و منطقِ زبان خبر دارند نه از منطق و روشِ انديشه. اينهمه ترجمهها و مقالهها و «تأليف»هايِ بيسر-و-ته و گنگ، تا سرحدِ بيمعنايِ مطلق، برايِ اين است که ما با مسألهيِ زبان بسيار سادهانگارانه رو به رو شده ايم و هرگز آن را چنان که بايد طرح نکرده ايم. هنوز به وجهِ تاريخي و فرهنگيِ زبان نينديشيده ايم. هنوز نپرسيده ايم که بازبردنِ ايدهها و مفهومها و انديشههايِ مدرن با آن درازا و پهنايِ شگفتانگيز، از زبانهايی با آن توانايي و کارامدي، به زبانی که هنوز در قرونِ وسطايِ خود دست-و-پا ميزند، و در نوشتار گرفتارِ بيماريهايِ ديرينهيِ خويش است، چه گونه ممکن است. اين «مدرنيته» و «پستمدرنيته» را چه گونه ميشود به چنين زبانی فهميد و فهماند، اگر بنا ست که بهراستي بفهميم و بفهمانيم و ادايِ فهم در نياوريم؟
[متن پیدیاف «مشکل زبانی ما» را از اينجا پياده کنيد.]
ادامه مطلب
19 اسفند 83
چنان که وعده داده بودم، قرار است برخی مقالههايِ قديمام را، به دستياريِ دوستِ ارجمند‑ام داريوشِ محمدپور، بر رويِ اين وبلاگ بگذارم تا کسانی که به کتابهايِ من دسترس ندارند، اين جا بتوانند به آنها دست يابند. اين کار را با مقالهيِ «هشياريِ تاريخي» آغاز ميکنم که سي و هشت سال پيش از اين، در زمانِ زندگانيِ جلالِ آلِ احمد، در نقدِ کتابِ غربزدگي نوشته شده است. اين مقاله را من در سالِ ۱۳۴۶ در نشريهيِ بررسيِ کتاب منتشر کردم و همان سال در مجلّهيِ خوشه به سردبيريِ احمدِ شاملو دو باره چاپ شد. سپس در سالِ ۱۳۷۵ در مجموعهيِ مقالهيِ ما و مدرنيّت، که به همّتِ اکبرِ گنجي منتشر شد، جاي گرفت و در آن مجموعه دو بار تاکنون چاپ شده است. باري، اين مقاله در مجموعهيِ کارِ قلميِ من جايِ ويژهای دارد و شايد در تاريخِ انديشهيِ روشنفکرانهيِ ما نيز، دستِ کم از يک نظر، برايِ خود جايی داشته باشد. زيرا اين نخستين مقاله در نقدِ غربزدگي ست. از نظرِ شيوهيِ نقد و نگرش نيز يکی از نخستين مقالههايِ نوعِ خود در زبانِ فارسي ست که در آن شيوهيِ نقدِ عقلاني و علمي ميخواهد زبان باز کند. پس از انقلاب تاختن به آلِ احمد و نقدِ غربزدگي يکی از رايجترين سوژههايِ روشنفکرانه شد. امّا ده سال پيش از انقلاب، در جامعهای که نگاهِ عقلي و تحليلي در آن هنوز چيزی بسيار کمياب و در آن فضايِ هيجان و احساسات چهبسا چيزی پرت و گمراه به نظر ميآمد، اين مقاله ميخواست چنين نگاهی داشته باشد و اگرچه سر‑و‑صدايی هم کرد و کسانی به زبان آن را ستودند، ولي خطِ نقدِ تحليليِ آن دنبالهای نداشت. در آن سالها، در زمانهای که همهچيز از زاويهيِ تنگِ راديکاليسمِ سياسي و هيجانِ انقلابي نگريسته ميشد، در جامعهای از نظرِ عقلي و فرهنگي نابالغ، اين گونه نقدِ نظري جسارتی نابهنگام بود. از ترسِ «افکارِ عمومي» هيچکس دنبالِ چنين حرفهايی را نميگرفت، زيرا، به جايِ پاسخِ درخور، سيلِ تهمت و افترا از سويِ ارادتمندان و مريدان را نيز به دنبال داشت. کتابِ آلِ احمد به عنوانِ سندِ Zeitgeist-ِ يک دوران همچنان سندِ مهمی ست. غريب ماندنِ اين نقد هم در آن دوران سندِ ديگری ست برايِ فهمِ آن زمانه. اين را هم بگويم که آلِ احمد، با همه خاميهايِ انديشه و کمسوادياش، که من، براي نخستين بار، سي و هشت سال پيش رو کردم، برايِ من همچنان شخصيّتی اصيل و دوست داشتني ست. شور و دردمنديای که در وجودِ او بود و سبکِ نوشتنِ پرجوش‑و‑خروش و پرخاشگر و در عين حال طنّازِ او، که در جواني از آن بسيار لذت ميبردم، برايام خاطرهای دلنشين و گرامي ست.
بخشی از کارِ قلميِ من در سالهايِ آغازينِ کارِ نويسندگي، در نيمهيِ نخستِ دههيِ چهل، نوشتنِ نقدِ کتاب بود. در اين کار غلامحسينِ ساعدي، که از تند‑و‑تيزيِ قلمِ من خوشاش ميآمد، مرا تشويقِ ميکرد. آن مقالهها در نشريهيِ کوچکِ نقدِ کتاب، به سردبيريِ او، در انتشاراتِ نيل منتشر ميشد و از جمله اسبابِ نامآوريِ زودهنگامِ من در آن سالها بود. اين مقاله در نقدِ غربزدگي آخرين مقالهيِ من از آن نوع بود که بيش از همه بازتاب داشت. پس از آن، خفقان و سانسورِ شديد و احمقانهيِ رژيم دست و قلمِ ما را بست. امّا تقدير يا پيشامد چنان بود که نوشتنِ اين مقاله سببِ آشناييِ من با احمدِ فرديد شد، و يکی‑دو سال بعد درآمدن در حلقهيِ شاگردانِ او و رفتن زيرِ عَلَمِ جهادِ «فلسفي» با غربزدگي به روايتِ او که چند سالی از عمر مرا در بر گرفت. اين خود گوشهيِ غمانگيزی از داستانِ سرگشتگيِ فکريِ ما که شرحاش را در مقالهيِ «بازديدی از احمدِ فرديد و نظريّهيِ غربزدگي»، در همين وبلاگ، نوشته ام. داستانِ رابطهيِ خود‑ام با آلِ احمد و ماجرايِ نوشتنِ اين مقاله را هم در مقالهيِ ديگری شرح داده ام که پس از مرگِ او در بارهاش نوشته ام. آن مقاله تاکنون چند بار در مجلّهها و کتابها، از جمله به دستِ عليِ دهباشي در مجموعهای، چاپ شده و شايد روزی رويِ اين وبلاگ هم بيايد.
Créteil مارسِ ۲۰۰۵،
هشياری تاريخی (متن پیدیاف)