رندي و نظربازي
در نـظـربـازيِ ما بيخبـران حيران اند!
حافظ
رندي در ادبياتِ عرفانيِ فارسي يک مفهومِ نمادين و پرابهام است. در شعرِ حافظ نيز يکی از محوريترين و پُربسامدترين مفهومها ست و همچنين، در ميدانِ بازيهايِ زبانيِ او، يکی از دشوارفهمترينها. من در کتابِ عرفان و رندي در شعرِ حافظ نخست کوشيده ام ردِّ تاريخيِ پيدايشِ اين واژه و معنايِ اصليِ آن را در زبانِ فارسي پيدا کنم، و سپس با دنبال کردنِ دگرديسيِ معناييِ آن در فضايِ ادبيّاتِ عرفاني، جايگاهِ معناييِ آن را در پيکربنديِ مفهومها در شعرِ حافظ بيابم، بهويژه در روياروييِ دو مفهومِ زهد و رندي. اکنون در اين پژوهش ميخواهم از درِ يک رهيافتِ زباني، با تحليلِ يک خوشهيِ واژگاني، بارِ ديگر به معنايِ رندي و جهانبينيِ رندانه نزديک شوم.
اين مقاله نخستين بار در مجلهی الکترونيکی واژه، شماره ششم، منتشر شده است.
(متن کامل اين مقاله را به صورت پیدیاف از اينجا پياده کنيد.)

salam ostade gerami koshhalam keh in weblog poli miyan ma wa shoamst . mayelam dar khoosoose in ketab mosahebehee baraye nahsriyehye haftehnameye salam janoub e bousher wa site farhango honar dar canada dashteh basham . montazere pasokh shoma hastam.
pirooz bashid wa sarfaraz
درود
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر می کنند
سلام،
خوشمزه این جاست که آقای آشوری حافظ شناسی شان هم مثل ابن عربی شناسی شان شده است که با خواندن یک جلد شرح قیصری از ظن خود یار او شده بودند.
مقاله ي زيباي تان را خواندم. سوالي داشتم، كه صادقانه بگويم، نه منظور ست، بي نظر. به هر حال: "هيچ كس بي دامني تر نيست،ليكن پيش خلق/ باز مي پوشند و ما بر آفتاب افكنده ايم." اگر ما با منظري معرفت شناسانه، بر اساس اين رهيافت شما به دست آورد ها و ادعا هاي فيلسوفان مدرنيته از قبيل كانت، كه سوداي درك و شناخت عالم را با عقل ناب سوژه داشتند، بنگريم خود ايشان با انگيختار هاي حس و عاطفه به اين موضوع جذب شده بود اند. آيا تناقضي در كار نيست؟
آقای آشوری دست مریزاد. خیلی خوب به نکات دقیقی اشاره کرده اید. با خواندن این نوشته تان سوالی به ذهنم خطور کرد: آیا زهد را باید نبود شور زندگی دانست یا نیرویی به همان قدرتمندی در جهتی مخالف؟ یعنی شور زندگی نداشتن که حتماً نباید معادل زاهدانه زیستن باشد، بلکه خود "زهد" اراده ایست بر نوعی عاطفه مندیِ بر ضد شور زندگی، نوعی نفرتِ ساکت.یعنی حتی زاهدان نیز به رابطه ای فارغ از حس و عاطفه دست نمی یازند بلکه به رابطه ای مبتنی بر عاطفۀ نفرت با زندگی دچار میشوند.
خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود!
به هر درش که بخواهند بی خبر نرود !
ای کاش میشد همانطور که هست به کار بندیمش .
از در خویش خدارا،به بهشتم مفرست
که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس !
حافظ راز عجیبی است !
این جمله را در دیوان حافظ که بکوشش احمد شاملو تهیه شده میبینیم.واقعا کیست حافظ که طبق شعرش را دست به دست میبریم ولی فقط حمل کننده خوب یا بد آثارش هستیم آثار مادی ای که که از عالم بالا بر او وحی شده است .و میگوید:این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی
وین دفتر بی معنی غرق می ناب اولی !
داریوش آشوری باریک بین به خوبی درک میکند. خود را غرق نمیکند. از جهاتی توانایی بررسی شعر حافظ را دارد که در کمتر کسی نمونه اش یافت میشود.
ولی به درستی چیست آن که ما میخواهیم بیابیم از شعر او آنچه که ما را رهنمون به سوی کدام ناکجا خواهد برد ولی :
تکیه بر تقوی دانش در طریقت کافری ست
راهرو گر صد هنر دارد ، توکل بایدش !
شناخت حافظ از جهان،شناختی علمی نبوده است و مصالح فکری او نمی توانسته است در حدی باشد که با آن بتوان نوعی جهان بینی علمی عرضه کرد.
او سرگردان مادر زاد ظلماتی عمیق است که از هیچ روزنی آفتاب بر آفاقش نمی تابد وحتی هیچ کورسو چراغی سرنخ به دست اندیشه اش نمیدهد.امکان تصور دنیائی بر مبنای قوانین علمی برای کسی که با زبان و اصطلاحات ما بعد طبیعی در تلاش دریافت پاسخی منطقی برای جهان است،راست همچون امکان تصور روشنایی و آفتاب است در ذهن کور مادر زادی که هرگز کسی با او از نور و آفتاب و احساس شگفت آور دیدن سخنی به میان نیاورده،ولاجرم نه از آن توهمی می تواند داشت نه برای چنان توهمی نامی.(شاملو)
پس چرا فقط میخواهیم علم الحظور حافظ را درک کنیم.
خوش وقت رند مست !که دنیا و آخرت
بر باد داد و هیچ غم بیش و کم نداشت!
سخن دان را منع میکنم و خود سخن به درازا میبرم اما ناتوانی من در بیان ادبی نشانه دوری من از من نیست.
کلید گنج سعادت قبول اهل دل است؛
مباد کس که در این نکته شک و ریب کند!
پس باز هم دم او گرم و دوستدارانش چون که از هر طرفش کنی همان است که میخواهی ببینی و به درستی
یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود
رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود !
ایمیل را حتما وارد نمایید.