15 اسفند 84
زبانِ مدرن، زبانِ باز

متنِ مصاحبه‌ی علی اصغر سیدآبادی از روزنامه‌ی اعتمادِ ملی با داریوش آشوری
به مناسبت انتشار ویراستِ دوّمِ فرهنگِ علومِ‌انسانی

این مصاحبه در دو شماره، همراه با نظری از بابک احمدی، پژوهشگرِ سرشناسِ حوزه‌ی فلسفه، در شماره‌ی ۱۴ اسفند آن روزنامه، نشر شده است (لینک پیوست را ببینید).

۱- در سال های اخیر بحث از زبان مدرن رونق گرفته است . به نظر شما زبان مدرن چه ویژگی‌هایی دارد. آیا تجربه هایی مثل فرهنگ علوم انسانی شما را می توان تلاش هایی در این زمینه ارزیابی کرد؟

--- مهم‌ترین ویژگیِ جدا کننده‌یِ زبان‌های مدرن از زبان‌هایِ پیشا‌مدرن باز بودنِِ‌شان است؛ یعنی پذیراییِ آفرینش معناها و مفهوم‌های تازه یا گنجاندنِ آن‌ها بر دوشِ دستگاهِ واژگانیِ باز یا بی‌نهایت توسعه‌پذیر، چه از راهِ وام‌گیری چه زایشِ واژگانی.  باز بودنِ دستگاهِ واژگانیِ زبان و زایا بودنِ آن برای گسترش و پیشرفتِ علم و اندیشه ضرورتِ مطلق دارد. فرهنگ علومِ انسانی هم کوششی ست در همین راستا. یعنی، کوشش در جهتِ بازسازیِ زبانِ فارسی، گسترش میدانِ واژگانیِ آن برای علومِ انسانی، و زایا کردنِ آن برای دریافتِ علم و اندیشه‌ی مدرن. علم و اندیشه‌ی مدرن بومیِ فرهنگِ ما نیست و از جایِ دیگری از جهان به ما می‌رسد و زبانمایه‌ی خود را نیز با خود می‌آورد. در نتیجه، این زبانِ ما ست که باید خود را با ضرورت‌های زبانیِ آن سازگار کند، وگرنه به صورتِ زبانی ‌بسته‌ یا زبانی گنگ و لنگ همیشه در پشتِ درهای آن خواهد ماند، و ما با ذهن‌هایی گیج‌-‌و-‌گول.

(متن کامل اين مصاحبه را به صورت پی‌دی‌اف از اين‌جا پياده کنيد)

۲- بسیاری از مفاهیم دنیای جدید که امروزه به مفاهیم جهانی تبدیل شده اند و به عنوان مفاهیم اساسی علوم و به خصوص علوم انسانی  در تمام جهان به کاربرده می شوند حاصل تجربه‌ی زیسته‌ی غربیان است. آیا ما می توانیم بدون آگاهی از آن تاریخ و تجربه‌های زیسته ، صرفا از راه برابر‌نهاده های مناسب این مفاهیم را انتقال دهیم ؟

--- جای بحث نیست که علوم مدرن، از جمله علومِ انسانی، در فضای ذهنیت مدرن زاده شده اند که بسیج ذهنیِ عظیمی برای فهم همه‌چیز در قالب عقلانیتِ انسانی پدید آورده است. بسیج عظیم زبانی نیز از ضروریات بی چون‌ـ‌وـ‌چرای این جنبش بوده است که ما از آن غافل ایم. آن ذهنیّت و زبان، البته، جدا از فرهنگی که زمینه‌ساز آن است به جای دیگر انتقال‌پذیر نیست، مگر آن که زمینه‌های همانند رفته‌ـرفته شکل گیرد. گشودن درهای ذهن و زبان به روی فرهنگ و فهمِ مدرن برای مردمانی که در آن بستر تاریخی و فرهنگی نبوده اند، نخستین گامِ ضروری در این راه است. تجربه‌ی سالیان دراز در سرـ‌وـ‌کلّه زدن با دستگاه‌های واژگانِ علمیِ مدرن و درک نسبت ضروری آن با دست‌آوردهای علمی و اندیشگیِ وابسته به آن به من نشان داده است که پیرایش و پالایش و آرایشِ دوباره‌ی زبان از شرط‌های بی‌چون‌ـ‌وـ‌چرای گام نهادن به عالم فکر و فهم مدرن است. این رویدادی‌ست که در زبان‌های بستر مدرنیّت-- پیش و بیش از همه در زبان‌های فرانسه و انگلیسی-- در طولِ سه‌ـ‌ چهار قرنِ اخیر رخ داده است.  این نکته‌ی مهمی ست که من کوشیده ام در رساله‌ای به نامِ «زبانِ باز»، با کار پژوهشیِ چند ساله روشن کنم.  این کار امسال به پایان می‌رسد و امیدوار ام که دست کم مسائل اساسی رابطه‌ی مدرنیّت و زبان را در میانِ ما طرح کند.
 به هر حال، فرهنگِ علومِ انسانی کوششی ست تا جای ممکن روشمند و سنجیده در جهتِ «لای‌روبیِ» زبانِ فارسی از رسوب‌های مزاحمِ چندین قرنه، از سویی، و باز کردنِ درها و پنجره‌های آن به روی هوایِ آزاد، از سوی دیگر، و تبدیل آن از یک زبانِ بسته به یک زبانِ باز و توسعه‌یابنده در قلمروِ فلسفه و علومِ انسانی.

۳- در کنار این کار ارزشمند، یعنی فرهنگ علوم انسانی، برای جبران آن تجربه های زیسته چه کارهایی می یابد کرد؟

--- آنچه من به عنوانِ یک دانشجو و پژوهنده‌ی پیگیردر طول چهل سال از زندگی‌ام توانسته ام بکنم، کوششی بوده است برای فهم نسبت «ما» و جهانِ مدرن و راه‌جویی برای خروج از بن‌بست سخت بحران‌آفرین و آزاردهنده‌‌ای که در آن گرفتار ایم.  پس از عمری به این جا و آن جا سر کشیدن و مطالعه در زمینه‌های گوناگون سرانجام به بن‌بستِ زبانی‌مان رسیدم و رفته‌ـ‌رفته دریافتم که این جا دری ست برای خروج از این بن‌بست یا دیواری ست که می‌توان شکافت و راهی به بیرون از فضای فروبسته‌یِ سنگینِ یک فرهنگِ در-‌خود‌-‌فرومانده‌ باز کرد. در پیش گرفتن این راه، از سویی، هم با کنجکاوی‌های نظری من و مسأله‌ی اصلی‌ام، یعنی خروج از نکبتِ  «جهانِ سومی»، جور بود هم، از سوی دیگر، با توانِ آفرینندگیِ من در زبانِ فارسی. به هر حال، برای بیرون آوردنِ شخص خود از آن بن‌بست دست به تلاشِ سی‌-‌چهل‌ساله‌ای زده ام و حاصل پویندگی‌ها و جویندگی‌های خود را به دیگران نیز عرضه کرده ام. این تنها کاری ست که از دست تنهای یک آدمِ تنها چون من و با ظرفیّتِ فهم و شناختِ من برمی‌آید. امّا شرایطِ کلی اجتماعی برای ایجاد فضای رشد علمی و پویندگی اندیشه‌، به‌طبع، بیرون از اختیار و اراده‌ی من است. کار من از نوعِ «تو نیکی می‌کن و در دجله انداز» است. این که این گرده‌ی نان کجا می‌رود و چه کسی می‌خورد و به پرورشِ چه چیزی یاری می‌کند در اختیار من نیست و به من ربطی ندارد. بنا براین، پدید آوردنِ آنچه شما میدان «تجربه‌های زیسته» برای پیدایش ذهنیّت علمیِ مدرن می‌نامید،  در حد توانایی هیچ فردی نیست. یک روحِ جمعیِ بیدار شده و بسیج شده و انضباط و همدلی یافته در آن جهت می‌طلبد که، دریغا، من در افقِ زندگانی و جهانِ ایرانی کمتر نشانی از آن می‌بینم. باری، من خود را عادت داده ام و تربیت کرده ام که کار خود را بکنم بی هیچ چشمداشتی به نتیجه‌ی فوریِ آن.

۴- بدون آن تجربه‌های زیسته آیا امکان مدرن شدن زبان فارسی وجود دارد؟ به عبارت دیگر، آیا مدرن شدن زبان نیاز به مدرن شدن ذهنیّتِ ایرانیان ندارد؟ البته گاهی دیده می شود که برخی از کارشناسان به تقدم زبان بر ذهن قائل اند و می توان بر این اساس به تقدم زبان مدرن بر ذهنیت مدرن هم تاکید کرد؟

--- ذهنیّت و زبان ساختارِ در هم تنیده‌ای دارند. بی زبانِ مدرن نمی‌توان ذهنِ مدرن و فهمِ مدرن داشت و به‌عکس. امّا راهی برای بیرون آمدنِ تدریجی از این دور هست و آن درِ فهمِ زبان و کارکردِ آن در نسبت با کل دست‌آوردهای علمی و نظری و تکنولوژیکِ دنیای مدرن است. کوشش برای فهمِ علمی و فلسفی زبان و بسیجِ فنّی زبان برایِ پذیرا شدنِ مایه‌هایِ فهمِ علمی و فلسفیِ مدرن، به گمانِ من، راهی ست سرراست برای فهمِ مدرنیّت در عالمِ ذهن و جذبِ آن. و این، البته، کاری یکباره و یک‌شبه نیست. می‌بینید که من بر «کوشش» زیاد تکیه می‌کنم. و مراد-ام از آن همت و اراده‌ی پیگیر در راستای یک هدف است. اراده‌ی پیگیر در راستای یک هدف، به‌ویژه در زمینه‌ی فهمِ علمی و یافتنِ راهِ ‌حل‌های عقلانی برای یک مسأله، از ویژگی‌هایِ روانی و اخلاقیِ انسانِ اندیشه‌گرِ مدرن است. انسانِ اندیشه‌گرِ مدرن، از جمله، به جای این که کت‌بسته اسیرِ زبان و عادت‌های زبانیِ به‌ ارث‌ رسیده‌ باشد، می‌کوشد که زبان را در اختیار گیرد. در اختیار گرفتنِ زبان با دیگر میدان‌های اختیارِ او در زمینه‌ی شناختِ علمی و فلسفی و نیز چیرگیِ تکنولوژیک بر طبیعت نسبت ضروریِ بی چون‌ـ ‌وـ‌ چرا دارد. بنا بر این، فهمِ علمی و فلسفیِ زبان و چیرگیِ تکنیکی بر آن به خودیِ خود دری ست به مدرنیّتِ ذهن. و من کوشیده ام از این در، در حد امکانِ فردی خود، وارد این میدان شوم و نشانیِ آن را هم به دیگران بدهم.


۵- بسیاری از واژه ها ، مفاهیم و اصطلاحاتی که شما در طول چند دهه در برابر  مفاهیم و واژگان غربی ارائه کرده اید به زبان سیاسی و علمی وارد شده است ، با این همه به نظر می رسد که برای همگانی شدن چنین تجربه ای نیاز به کار جمعی وجود دارد . شاید از منظر دیگری هم بتوان به این موضوع پرداخت و آن این که داریوش آشوری بنابه ضرورت و به خاطر کمبود ها یک تنه کار یک فرهنگستان را انجام داده است ، با این حال زمینه مناسبی برای استفاده همگانی به وجود نیامده است ، آیا تجربه های فردی به نظر شما در این زمینه راه به جایی می تواند ببرد ، آیا مدرن شدن زبان فارسی از راه تجربه های فردی ممکن است یا انجام تجربه های فردی از سر ناگزیری است ؟

--- به هر حال، دست‌آوردهای فکریِ اساسی و طرحِ مسائل و راهِ ‌حل‌های بنیادی همیشه فردی هستند و از ذهنِ اندیشه‌گران و پژوهندگان برمی‌آیند. اما از نظرِ اجتماعی هنگامی حاصلی خواهد داشت که دست‌آوردهای فردی نهادینه شوند و به یک آیینِ رفتار یا فرهنگ تبدیل شوند. اندیشه‌ها و دست‌آوردهایِ فردی هنگامی به یک فرهنگ تبدیل می‌شوند که یک جنبش فراگیر در جهت آن پدید آید. تنها یک احساسِ نیازِ جمعی، یک همت و بسیجِ همگانی و هم‌اندیشی و همدلی در جهت یک هدفِ مشترک است که آدم‌ها را می‌تواند به حرکتِ هماهنگ در یک جهت وادارد و یک ایده را به یک اراده‌ی جمعی و یک جنبش بدل کند. امّا در عالمِ رخوتِ فرهنگیِ ما، که حاصل خوابِ زمستانیِ طولانی ست، و آن مسخره‌انگاری (cynisme) همه‌چیز و ناباوری که از ویژگی‌هایِ ساختاریِ ذهنیّت و فرهنگِ کنونی ما ست، به‌ویژه در میانِ «فرهیختگان»‌مان، راه بردن به چنین بسیج و جنبشی اگر ناممکن نباشد، به هر حال، آسان نیست.
 باری، زیاد هم نومید نباید بود، زیرا افق از کورسوی امیدی هم تهی نیست. دست‌آوردهای من هم دنباله‌ی کار-و-‌کوشش‌های نسل‌های پیش از من و هم‌نسلان من است، و این خود چه‌بسا انگیزه‌ای باشد برای کسانی از نسل‌های جوان‌تر که بکوشند تا به آن چیزی که ما آرزو کردیم و در راه‌اش کوشیدیم و نرسیدیم، برسند. این جا هم باز، بنا به رسم و عادتِ دیرینه، باید به دامنِ شاعران‌مان پناه ببریم و با یک بیت غائله را تمام کنیم و با تسلیم‌-و-‌رضای صوفیانه بگوییم: «گرچه وصال‌اش نه به کوشش دهند / هرقدر ای دل که توانی بکوش!»

۶- شما در مقدمه فرهنگ علوم انسانی به رابطه‌یِ پیشرفت علمی و توسعه‌یِ زبان اشاره کرده اید ، با توجه به این که عامل بیرونی پیشرفت علمی در ایران محقق نشده است و برخورد ایرانیان در طول سال های قبل با غرب بیش‌تر معطوف به دریافت تکنیک مدرن بوده است ، آیا بحث از مدرن شدن زبان فارسی به  نوعی تقلید و مدرنیّت ترجمه ای نخواهد انجامید؟

--- باید توجه داشت که کانونِ مدرنیّت و ذهنیتِ آن و دست‌آوردهای فکری و علمی و تکنیکی بنیادی‌اش در اصل سه کشورِ بریتانیا، فرانسه، و آلمان بوده است. در اروپا، در دورانِ تاریخ مدرن، دیگرِ کشورها و ملت‌ها همه دنباله‌رو و ریزه‌خوار خوانِ این سه کشور بوده اند، که بستر تکوین فلسفی و علمیِ و نیز صنعتی، و در نتیجه، زبانیِ مدرنیّت در آن‌هاست. در دیگر کشورها و در میانِ دیگر مردمان، از سوئد و نروژ و فنلاند گرفته تا چک و لهستان و روسیه در اروپا کشش به دنباله‌روی از آن‌ها، در درجه‌ی نخست، حاصل شیفتگی و تشنگی به علمِ کاربردی و تکنولوژی بوده است نه اندیشه‌های تجریدیِ علمی وفلسفی. ژاپن نخستین نمونه‌ی آسیاییِ آن‌هاست و امروزه کُره و سنگاپور و چین و هند و مالزی هم همان راه را می‌روند. در زمینه‌یِ اندیشه‌ها‌ی بنیادی فلسفی و علمِ نظری دیگر کشورها و ملت‌ها همچنان ریزه‌خوار خوانِ آن سه ملتِ پیشتازِ مدرنیّت اند – که امریکا را هم باید به عنوانِ دنباله‌ی بریتانیا بر آن افزود-- و کمتر مایه‌ای به اصل و بنیادِ جریان بخشیده اند. بنا بر این، جای شگفتی نیست که در آن میدان «ما» نه تنها کاره‌ای نباشیم که هیچ‌کاره باشیم.
به هر حال، در جهانِ امروز ملت‌هایی مانندِ ما در همه‌کار «مترجم» اند. یعنی دست‌آوردهای علمی و ادبی و تکنیکی و فرهنگی و اجتماعی، و از جمله حقوقی و اخلاقیِ  مدرن را  با فضا و شرایط خود سازگار می‌کنند. امّا در این راه ملت‌های کامیاب «مترجمانِ» زحمت‌کش و کوشا و درستکار بوده اند، با یک هدفِ روشن ملی، مثلِ سوئدی‌ها یا ژاپنی‌ها. از استثناها که بگذریم، «ترجمه»‌های ما کم‌-‌و- بیش در همه‌ی زمینه‌های علم و فرهنگ و تکنولوژی شلخته و سر-‌هم-‌بندی شده و، به عبارتِ روشن‌تر، «جهانِ سومی» اند، از جمله بخش بزرگِ ترجمه‌‌هامان از کتاب‌ها، که ای بسا تهوع‌آور اند. «مدرنیّتِ ترجمه‌ای»، که شما نام برده اید، از نوعِ، برایِ مثال، ژاپنی و کره‌ای‌اش، چیزی ست که ما باید آرزوی‌اش را داشته باشیم. قاچِ زین را اگر درست بچسبیم بسیار هنر کرده ایم، شرکت در مسابقه‌ی اسب‌سواری بین‌المللی پیشکش‌مان!

۷ - برخی از روشنفکران و متفکران ایرانی هم به بحث زبان پرداخته اند . آقای جواد طباطبایی به لغزشگاه‌های زبانی اشاره کرده است و آقای آجودانی نیز به نبودن تجربه‌ی زیسته، و در واقع تغییر معنایی مفاهیم . شما این بحث ها را در انتقال تجربه مدرنیته به ایران چه قدر مهم می دانید؟ با توجه به تجربه های متفاوتی که از مدرنیته وجود دارد، آیا می توان از این موارد به عنوان موانع مدرنیته در ایران یاد کرد؟ و اگر چنین تحلیلی داشته باشیم آیا به این معنا نخواهد بود که معنایی یگانه و مطلق از مدرنیته به دست داده ایم و تجربه‌های متفاوت را نادیده گرفته ایم ؟

--- من بارها این نکته را تکرار کرده ام که مسأله‌ی «ما» تنها مسأله‌ی «ما» نیست، بلکه این «ما»، یعنی «ما» به معنایی که امروز خودمان را می‌فهمیم، خود برامده از دلِ مسأله‌ی ما در برخورد با مدرنیّت است. «ما» بخشی از بشریتی هستیم که در سراسرِ کره‌ی زمین مغلوب قدرت برامده از دلِ مدرنگری غرب اروپا شده است. به عبارتِ روشن‌تر، مغلوبِ انقلاب صنعتی. سوئدی و فنلاندی هم به گمان‌ام از این شمار بیرون نیستند، اما به علت همجواری به‌سرعت توانسته اند  نخست به صنعتگرانِ تقلیدگر و سپس به نوآورانِ درجه‌ی یک در صنعت بدل شوند. ژاپنی و کره‌ای، همچنان که روسی و چینی و هندی هم همه در همین راه گام زده اند و می‌زنند. به همین دلیل، کره‌ی زمین در حالِ انفجارِ تکنولوژیک و انقلاب صنعتی ست و همه چهاراسبه به دنبال آن اند. زیرا سرچشمه‌ی جهان‌روایی یا کُره‌گیریِ تمدن مدرنِ غربی و زیر-و-‌زبر شدنِ انقلابیِ شیوه‌ی زیستِ انسان و نسبت‌های او با طبیعت همین انقلابِ صنعتی ست. مگر «ما» هم چهاراسبه به دنبالِ تکنولوژی‌ اتمی و تکنولوژی‌های جنگی مدرن روان نیستیم؟  ساختارهای سیاسی و اجتماعی و فرهنگی مدرن نیز تنها در بستر جامعه‌ی تکنولوژیک مدرن و نظم و دیسیپلین و نهادهایِ کارامدِ آن معنا دارند و جا می‌افتند. اگر ما، به گفته‌ی آقای آجودانی، مفهوم‌های قانون و دموکراسی را همان گونه نفهمیدیم که در اصل بوده اند و با فهمِ بومی خود آن‌ها را کژ-‌و-‌کوژ کرده ایم، هیچ جای شگفتی نیست، زیرا در بسترِ مدرنیّت نبوده‌ ایم و کار را از جایِ اصلی، یعنی زیرسازیِ جامعه‌ی مدرن آغاز نکرده ایم، که زیرسازی زبان برای پذیرشِ اندیشه و علم و تکنولوژی مدرن از جمله ضروریاتِ اصلی آن است. این گمانِ بی‌هوده که، به نظرِ برخی، ما می‌توانستیم با «علم» بومی‌مان به انقلابِ صنعتی و مدرنیّت دست یابیم، به نظرِ من، خیال باطلی ست.
 به هر حال، مدرنیّت برای بخش عمده‌ی بشریت یعنی رسیدن به دست‌یافت‌های انقلاب صنعتی و بر پا کردنِ نهادهای سیاسی و اقتصادی و فرهنگی ضروری برای آن، نه دنبال کردنِ مباحث مابعدالطبیعه‌ی فلسفی و کلامی در غرب یا مسائلِ شناخت شناسی یا فلسفه‌ی علم، و بحث‌های بنیادی نظری دیگر، آن هم با زبانِ شکسته‌-‌بسته.  به عبارتِ دیگر، در سراسر کره‌ی زمین جنگ بر سرِ تکنولوژی ست نه مسائلِ بنیادی نظریِ برامده از مدرنیّت. آن مسائل همچنان در حوزه‌ی فرهنگ‌ها و زبان‌های مادرِ مدرنیّت طرح و پایه‌ریزی می‌شوند و به جاهای دیگر صادر می‌شوند. گمان نمی‌کنم که فیلسوف یا جامعه‌شناس یا روان‌شناس و فیزیکدان و زیست‌شناسِ فنلاندی و سوئدی و لهستانی و روس و ژاپنی‌ای را بتوان نام برد که پیشادست یا بالا دستِ دکارت و هیوم و کانت و هگل و مارکس و ماکس وبر و فروید و یونگ و نیوتون و اینشتاین و داروین ایده‌ای آورده باشد یا بنیادی را در میدانی از علم و فلسفه زیر-‌و-‌زبر کرده باشد؟ این حرف را در عرصه‌ی ادبیات هم کم‌-و-‌بیش می‌شود زد. اما در تکنولوژی چرا. سوئدی‌ها و فنلاندی‌ها و روس‌ها و ژاپنی‌ها هم در تکنولوژی نوآوری‌ها کرده اند، اگرچه در این عرصه نیز سرنخ اصلی پیشبرد آن در دست امریکا ست. ولی «ما»، از آن جا که متر و اندازه‌ی هیچ چیز دست‌مان نیست و سُرنا را معمولا از سرِ گشاد-اش می‌زنیم، گمان می‌کنیم که اول باید از فلسفه آغاز کنیم و کانت و هگل و نیچه و روسو داشته باشیم یا بشویم تا به صنعت و تکنولوژی برسیم! یا صنعت و تکنولوژی را هم می‌خواهیم، به عنوانِ «حق» خود، از تکنولوژی اتمی شروع کنیم بی آن که نهادها و زیربناهای علمی و تکنیکی‌اش را به‌راستی داشته باشیم. ما، به جای عربده کشیدن و رجزخواندن، که ریشه‌ی دیرینه در فرهنگ ما دارد، با فروتنی باید بیاموزیم که تا کنون «صناعت» را در هیچ زمینه‌ای به درستی نیاموخته ایم و زیربناهای نهادی و انسانی و مادی‌اش را چنان که باید نیاراسته ایم، و در نتیجه، هنوز دست‌مان در هیچ زمینه‌ای به جایی بند نیست. در کارِ زبانِ علمی هم گمان می‌کنم که به جای رجزخوانی‌های همیشگی ملی یا دینی، می‌باید صناعت را از روی دست اهل صناعت بیاموزیم، و گرنه کلاه‌مان همچنان پس معرکه خواهد بود.

۸- شما در مقدمه ارزشمند و آموزنده فرهنگ علوم انسانی به ناهمگونی‌های زبان علمی و ادبی اشاره کرده اید و به چند لایگی زبان ادبی و به یک لایگی زبان علمی و زبان علوم انسانی را در رده‌ی زبان علمی گنجانده اید. همان طور که خودتان هم به اشاره گفته اید، تفاوت هایی هم بین زبان علوم فیزیکی و علوم انسانی وجود دارد که  بر آن اساس زبان علوم انسانی را زبان  مفهومی خوانده اید. با این حال، به نظر می رسد که کار زبانِ علوم انسانی بسیار دشوارتر از علوم فیزیکی باشد. با توجه به تجربه خودتان این دشواری ها در کجاست؟

--- این بحث فنیِ درازی ست که در این فرصت نمی‌شود به آن پرداخت. همین اندازه اشاره کنم که واژگانِ علومِ طبیعی، به دلیلِ نیاز به زبانمایه‌ی سیستمانه در بخش عمده‌ی از آن، بر اساسِ واژگانِ یونانی‌- و لاتینی-‌بنیاد، با روشِ ترکیب‌سازی (به‌ویژه بَرخه‌چسبانی blending) و اشتقاقِ مکانیکی، ساخته شده است و همچنان می‌شود. امّا زبانِ حوزه‌ی علوم انسانی و فلسفه به دلیل طبیعت مسائل این حوزه و شیوه‌ی شرح و تحلیلِ آن‌ها، آن گونه راسته و مکانیکی نمی‌تواند باشد. روشِ یکی از زبان‌دانانِ سرشناس ما، آقای شمس‌الدین ادیب‌سلطانی، همین است که با برخه‌چسبانی و اشتقاقِ مکانیکی و وند‌-‌چسبانی (affixation)، روشِ واژه‌سازیِ علوم طبیعی در زبان‌های فرانسه و انگلیسی را یکباره و بی‌پروا واردِ فضای زبانِ فلسفه در فارسی کرده است، که با مقاومتِ سخت هم رو به رو شده است، و به نظرِ من هم در قلمروِ فلسفه و علومِ انسانی روشی کامیاب  نیست. البته در زبان‌های مادرِ علوم و فلسفه‌ی مدرن، در فضای زبانِ علومِ انسانی و فلسفه‌ از دست‌آوردهای زبانیِ علومِ طبیعی نیز بهره برداری می‌کنند یا به شیوه‌ی آن‌ها واژه‌سازی هم می‌کنند. اما، بر روی هم، زبانِ این حوزه به زبانِ استعاره‌ای ادبیات و شیوه و شگردهای نویسندگی در آن نزدیک‌تر است و ویژگی‌های مشترکِ بیشتری با زبانِ ادبیات دارد تا با زبانِ علومِ طبیعی و تکنولوژی.

۹- با توجه به این که در علوم انسانی گاهی دیده شده است که در برخی از متون معنایی جدید به اصطلاح های جاافتاده قدیمی می دهند و به خصوص در متن هایی که می توان از آن ها به عنوان پُست مدرن یادکرد ، هر متنی با خود معناهای تازه ای برای مفاهیم می آورد ، بر این مشکل چگونه می توان چیره شد. آیا می توان فرهنگی تدوین کرد که برای همه گرایش ها در علوم انسانی مناسب باشد ؟

---  بدیهی ست که فرهنگ‌های تخصصی برای زمینه‌های خاص در دوره‌‌های خاص نوشته می‌شوند. به همین دلیل، در جاهایی که کار علم و دانش جدی ست، همگام با پیشرفت‌های علم و اندیشه، فرهنگ‌ها را پیوسته بازنگری می‌کنند یا به جای فرهنگ‌های موجود فرهنگ‌های تازه با روش و مایه‌ی تازه تألیف می‌کنند. در عین حال، گمان نمی‌کنم فرهنگی باشد که داعیه‌ی جامعیّتِ مطلق حتا برای دوره‌ی معین داشته باشد، به‌ویژه فرهنگ‌هایی که ما در زمینه‌ی علوم و فنون می‌پردازیم. در همین سی‌ـ‌ چهل سال اخیر جریان‌های فکری معروف به پست‌مدرن و جز آن‌ها ترم‌های تازه‌ی فراوان وارد فضای فلسفه و علوم انسانی کرده اند که از راهِ ترجمه به زبانِ فارسی هم پا گشوده اند. در این ویرایش تازه من کوشیده ام بخش عمده‌یِ آن‌ها را تا آن جا که توانسته ام، در فرهنگ خود وارد کنم، اما هنوز شماری از آن‌ها بی‌گمان به آن راه نیافته اند که در آینده باید این کار انجام شود. باری، از ویژگی‌های جهانِ مدرن پویندگیِ بی‌امان در همه‌ی زمینه‌ها ست که پویندگی و زایندگیِ بی امانِ زبانی را نیز به همراه دارد. کار فرهنگ‌نویسان نیز ناگزیر پویندگی به دنبالِ آن‌ها و گردآوری و سامان دادن به آن‌هاست.

۱۰- چنان که اشاره کردید، برخی از فلسفه های جدید زبانی استعاری یافته اند و زبان آن ها به ادبیات بسیار نزدیک شده است . البته برخی از متفکران و از جمله خود جناب عالی در گفت و گوهایی به نقد طرح چنین فلسفه هایی در ایران پرداخته اید . آیا در حوزه‌ی تدوین فرهنگ نیز همچنان بر نظر پیشین خود استوار اید؟

--- در کارِ فرهنگ‌نویسی اصل این است که مؤلف نمی‌باید خوشایند و ناخوشایند یا همرایی و ناهمرایی خود را در کار دخالت دهد. من هم هر آنچه را که در فرهنگ‌های انگلیسی یا در متن‌ها یافته ام، و به نظر-ام آوردن‌شان در این فرهنگ برای فارسی‌زبانان ضروری آمده است، در آن گرد آورده ام بی آن که هواداری نظری کرده باشم.


۱۱- مقایسه تجربه‌ی شما و دیگران نشان می دهد که در تدوین فرهنگ و ارائه برابر‌نهاده‌ها، افزون بر دانشِ زبانیِ دو سویه و آگاهی از دو حوزه فرهنگی ( مبداء و مقصد) از نوعی زیبایی شناسی نیز می باید برخوردار بود. به نظرم آن چه کار شما را از دیگران متمایز می کند همین زیبایی‌شناسی ست که واژگان خوش‌تراش‌تری ارائه می دهد . اگر چه شما در مقدمه همین فرهنگ  به تمایز زبان ادبی و علمی اشاره کرده اید، اما گمان می کنم که برای ارائه برابرنهاده‌های علمی دانش و ذوقِ ادبی هم لازم است. شما تا چه حدی به زیبایی شناسی در تدوین فرهنگ اهمیت می دهید؟

--- درست است. من به جنبه‌ی زیبایی‌شناختی واژه‌سازی هم توجه دارم و در این کار از آشنایی دیرینه ام با ادبیات، به‌ویژه شعر فارسی، و ذوقِ زبانی‌ام بهره می‌گیرم. به این نکته هم توجه دارم که به دلیل سروری هزارساله‌ی شعر در قلمرو زبانِ فارسی و سنّت زیبایی‌شناختی آن، خوش‌آهنگی و خوش‌ترکیبی واژه برای فارسی‌زبانان  ‌جاذبه‌ی خاصی دارد. به هر حال، واژه‌شناس و تِرم‌شناس می‌باید اهلِ ادبیات باشد و با میراث تاریخی و ادبی زبان آشنایی کافی داشته باشد. امّا ماندن در قلمروِ احساس و عادت‌های اهل زبان و رابطه‌ی حسی و ذوقی با زبان، به‌تنهایی ما را به هدف نمی‌رساند. هدف من دنبال کردن راهبردِ  توسعه‌ی واژگانِ علمی و باز کردنِ درهای امکانات توسعه‌ی هرچه بیشتر زبان برای پاسخ‌گویی به نیازهای اندیشه‌ی علمی و فلسفیِ امروزین است. به همین دلیل، نه تنها از امکاناتِ ترکیب‌پذیریِ زبانِ فارسی، با رعایتِ خوش‌تراشی و خوش‌آوایی، استفاده کرده ام، که از امکانات َوند-‌چسبانی و اشتقاق‌سازی نیز بهره‌گیری می‌کنم. اما این روشِ دومین با عادت‌های اهلِ زبانِ فارسی چندان سازگار نیست. زیرا در جریانِ تباهی‌زدگیِ چندین قرنه‌ی نثرِ فارسی وندچسبانی و مشتق‌سازی از واژه‌های فارسی از زبانِ رسمی رخت بربسته و جای خود را به وام‌گیری مشتق‌ها از زبانِ عربی داده است، در حالی که ترکیب‌سازی را ذوقِ شاعرانه در زبانِ شعر زنده نگاه داشته است. به همین دلیل، برای مثال، با ترکیبی مانندِ «آرمان‌شهر» بسیارخوب برخورد می‌شود و به‌شتاب جای خود را در زبان باز می‌کند، امّا واژه‌ای مانندِ «گفتمان»، که حاصل وندچسبانی به یک اسم است، به آن آسانی همگانی نمی‌شود و دیرتر آشنا و عادی می‌شود و هنوز هم برخی با آن کنار نیامده اند. دلیل آن، به گمانِ من، همین عادتِ زبانی ست که اشتقاقِِ قیاسی با وندچسبانی را، به دلیلِ ناآشنایی، به‌آسانی برنمی‌تابد، در حالی که «گفتمان» از نظرِ ساختارِ زبانی هیچ عیبی ندارد. برخی از ادبای ما هم می‌گفتند که واژه در فارسی سماعی ست نه قیاسی، که البته حرفی ست از سرِ بندگیِ عادت، بی‌هیچ منطق و شناختِ زبان‌شناسانه.
 به همین دلیل، با در نظر داشتنِ هدفِ توسعه‌ی زبانِ علمی و فلسفی من در فرهنگِ خود از َوندهای کارا و ناکارا فراوان مشتق سازی کرده ام، که برای توسعه‌ی زبان و بیرون آوردنِ آن از تنگناهایِ کنونی‌اش، و نیز سیستمانه کردنِ آن در جاهای لازم، ناگزیر است. راه دمساز شدن با این نوآوری‌ها هم فاصله گرفتن با عادت‌های زبانی و درنگ در منطقِ و ضرورتِ توسعه‌ی زبان است، اگر که بنا ست زبانی در خورِ جهانِ و زندگانیِ امروزین داشته باشیم.

۱۲- شما در مقاله‌ای کار فرهنگستان سوم را موفق‌تر از فرهنگستان دوم ارزیابی کرده اید ، با این همه می بینیم که برابرنهاده های فرهنگستان چندان که باید مورد توجه قرار نمی گیرد . ممکن است بخشی از این روی‌گردانی به مسائل سیاسی و ایدئولوژیک برگردد که شما هم به آن اشاره کرده اید، اما به‌یقین نمی توان تمام عوامل را در این ها خلاصه کرد. مثلا، اگر به جای پیتزا برابرنهاده‌ی «کش‌لقمه» را بگذارند کسی استفاده نمی کند و ربط چندانی هم به ایدئولوژی و سیاست ندارد . به نظر شما علت‌های دیگر ناکامی های فرهنگستان چیست؟

--- نخستین دلیل ناکامیِ فرهنگستان این است که کارِ آن نه با منطقِِ علمی و فهمِ مسائل تِرم‌شناسی در قلمروِ علوم طبیعی و انسانی، بلکه با انگیزشِ ایدئولوژیک ملی و دینی پیش می‌رود. فرهنگستان می‌خواهد برای «لغاتِ بیگانه»، که همان واژه‌های «فرنگی» باشند، معادل وضع کند تا دامنِ زبانِ فارسی را از «آلودگی» به لغاتِ بیگانه پاک نگاه دارد (این جا هم مسأله ناموسی ست!) . در نتیجه، چیزهای بی‌مزه‌ای مانندِ «کش‌لقمه» هم از کارگاهِ آن بیرون می‌آید. کوشش برای معادل‌سازی برای رستوران و سوپ و ژیگو و میزان‌پیلی و آنتن و هلی‌کوپترممکن است گاهی هم خوب از آب درآید و همگان‌پذیر شود یا زور دولت و دستگاه‌های نظامی و غیر نظامی آن‌ها را جا بیندازد. مردم عادی هم با پی‌روی از ذوقِ طبیعیِ زبانیِ خود گاهی این کار را می‌کنند. اما مهمتر از آن فهمیدن این نکته است که در قلمروِ زبانِ اندیشه و علم ما با گستره‌ی عظیمی از خلاء و بی‌سامانی و سرگردانی رو به رو هستیم. تنها فهمِ علمی و نظری مسائل و تفکیک حوزه‌های گوناگون از یکدیگر، بنا به طبیعت و سنّتِ زبانی‌شان در زبان‌های مرجع،  و اندیشیدن به منطقِِ کارکردیِ آن‌ها می‌تواند ما را به جایی رهنمون شود نه هیجانات از سرِ غیرتِ ملی یا دینی. دیده ام که فرهنگستانِ کنونی گاهی جسارت به خرج داده و برخی نوآوری‌های اشتقاقی با وندچسبانی را، به پیروی از فرهنگستان دوم و دایرة‌المعارف فارسی، پذیرفته و در فهرست واژه‌های مصوّب خود آورده است که به جای خود خوب است. امّا هنوز به آن جا نرسیده که با منطقِ روشنِ علمی استقلالِ قلمروِ زبانِ علمی و فنی را از قلمروِ زبانِ «طبیعی» و ادبی به رسمیّت بشناسد.  زبانِ علمی نیازمندِ فهمِ علمیِ زبان و ضرورت‌های کارکردی آن در حوزه‌هایِ گوناگون و راهِ حل‌یابی منطقی ست و ما با این شیوه‌ی اندیشه در همه ی زمینه‌ها فاصله‌ی بسیار داریم. کارِ زبان‌مان هم، مانندِ همه‌چیزِ دیگرمان، به همین، دلیل بی‌سر-‌و-‌سامان است. فرهنگستان‌مان هم، با همه رفت و آمدها و هزینه‌ها، جز مقداری خرده‌کاری پراکنده، کاریِ چندان از دست‌اش برنمی‌آید.

۱۳- شما در مقاله‌ای به این موضوع پرداخته اید که کار زبان ما هنوز در دست ادیبانی ست با خوی و پسند بسیار محافظه کارانه و سنتی. گفته اید که زبان شناسان ما هم هنوز پای‌شان را از تکرار نظریات پایه گذاران علمی که تدریس می کنند بیرون نگذاشته اند . این موضوع را در دست یافتن به زبان مدرن چه قدر موثر می دانید و به نظرتان چگونه می شود از آن گذشت؟

--- بله، فرهنگستانیان ما بیشترشان هنوز ادیب اند و با ذوقِ ادبیِ کلاسیک  به زبان می‌نگرند. زبان‌شناسان ما هم هنوز چندان جرأت قدم فراتر گذاشتن از میدانِ ذوقِ زبانیِ همگانی را پیدا نکرده اند. دلیل اصلی هم این است که، چنان که گفتم، ما هنوز نسبت واقعی با اندیشه‌ی مدرن و منطق آن پیدا نکرده ایم تا منطقِ زبانیِ آن را نیز درست بفهمیم. به عبارتِ دیگر، جهانِ ما هنوز جهانِ عادت‌ها و احساس‌ها و هوس‌‌ها ست و جدی نگرفتن‌ها و از زیرِ کار و مسئولیت در رفتن‌ها، نه جهانِ جویندگی و پویندگی و پژوهش و تجربه و منطق و استدلال.

۱۴- برخی از کارشناسان معتقدند که شعر و داستان جدید ظرفیت های تازه ای به زبان فارسی بخشیده است که می توان از آن ها در نو کردن زبان فارسی بهره گرفت . به نظر شما چقدر می توان از تجربه های شعر و داستان مدرن ایرانی در مدرن تر کردن زبان فارسی بهره گرفت؟

--- من به دلیل درگیری دایمی‌ام با تِرم‌شناسی علوم انسانی و فلسفه و ادبیاتِ مربوط به این حوزه، مدت‌ها ست که از دنبال کردنِ جریان‌های شعر و داستان‌نویسی محروم ام، و در نتیجه، از دست‌آوردهای آن بی‌خبر. خوش‌حال می‌شوم اگر که کسی مقاله‌ای در این باب بنویسد و من هم بهره‌مند شوم. امّا، ناگفته نگذارم که با شناختی که من از ویژگی‌های زبانِِ علمی و فلسفی، از سویی، و زبانِ شعر و ادبیات، از سوی دیگر، پیدا کرده ام، این حرف به نظر-ام چندان پایه‌دار و مایه‌دارنمی‌آید (در این باب «درامدِ» فرهنگِ علومِ انسانی را بخوانید).

15:40


 نویسنده: اناهیتا منصوری چهارشنبه 4 بهمنماه 1385 | ساعت6:07 

اقای اشوری سلام
خیلی خوشحالم که سایت شما را پیدا کرده ام واقعاکلمه ی بسیار جالبی را انتخاب کرده اید


 نویسنده: Dioman چهارشنبه 31 خردادماه 1385 | ساعت8:53 

جریانِ در وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت
آن خطا را به حقيقت کم از اين تاوان نيست! چیست؟


 نویسنده: مهران مجرد جمعه 26 خردادماه 1385 | ساعت10:08 

سلام بر جناب داریوش آشوری
ترجمه شمارا از کتابهای نیجه بسیار دوست میدارم مخصوصا ترجمه فوق العاده شما از اثر ماندگار چنین گفت زرتشت ...
می خواستم از شما تقاضایی کنم.
شما در پیشگفتار این کتاب آورده بودید که قصد دارید کتابی راجع به مفاهیم و نشانه های به کار رفته در این کتاب بنویسید...
من و بسیاری از دوستانم که بسیار دوست دار شما هستیم بی صبرانه منتظر ان کتاب با ارزش هستیم لذااز شما تقاضا دارم این کتابی را که به گفته شما کتابی برای حال کردن نیست و کتابی برای زندگی ست و به قول نیچه کتابی برای نشخوار کردن (تبار شناسی اخلاق) است را با تجربه به حق ارزشمند خود بیشر بگشایید تا هرچه بیشتر از آن استفاده کنیم و کنند ...
سپاسگذارم


 نویسنده: ع.د شنبه 20 خردادماه 1385 | ساعت9:41 

‏«»«»«»‏
آقای آشوری عزیز‏
با درود گرم ‏
ایمیل تان دریافت شد. بسیار سپاسگزازم. در شگفت ام که چرا پیام و ابراز ارادت ام را به ‏خودتان در کمنت دونی وبلگ خود نگذاشتید.‏
به روی چشم، رمان را برای تان ایمیل می کنم در دو فایل.‏
در گفتگوی شما انگار با کلک بود که به عظمت اندیشه شما پی بردم. آن هنگام که به ‏سخنان آقای ب - الف پاسخ دادید. و نیز پی بردم که ترجمه های بزرگ انجام دادن از ‏متون فلسفی مانند - ساختار و... به تنهایی کافی نیست، که شناخت درست و درک و ‏دریافت ژرف مدرنیته مهم است، که شما به اش رسیدید.‏
همچنان در حال خواندن نوشتار گوناگون شما در جستار هستم.‏
من نشانی وبلاگ شما را گذاشتم توی وبلاگ ام ، منتها از طریق - حلقه ملکوت .- چون ‏نه من مستیقم توانستم به جستار دسترسی پیدا کنم نه دوستان. گویا مشکلی پیش ‏آمده. ‏
همان گونه که خودتان در گفتگویی - پس از روی کار آمدن آقای خاتمی- گفتید که زمان ‏اش فرا رسیده زمامداران به فرهنگ نیز بها بدهند و نه تنها به اقتصاد و سیاست. ‏‏{خوانشی دیگر، یا نقل به مضون} می بینم که همچنان به فرهنگ این مرز و بوم عشق ‏می ورزید.‏
ولی احساس می کنم کمی از هدف تان که بارها خود اشاره کردید - فلسفه علوم ‏انسانی ست- دور می شوید. یا شاید من برداشت ام نادرست است و چشمداشت ام ‏بی مورد که شما باید تنها تمرکز کنید روی سنت و مدرنیته، جایگاه روشن اندیش و بحران ‏روشن اندیشی در کشور، واپس ماندگی فرهنگی ما، بحران هویت در این روندگی بی ‏درنگ مدرنیته.- و نه مثلا زبان ، که بسیاری هستند که دارند کار می کنند.‏
تا بخواهید ترجمه و تقلید و تکرار هست، ولی نیستند مانند آشوری ها و شایگان ها که ‏دراین جمود و خفتگی اندیشه و فلسفه در ایران، توانایی این را داشته باشند که فلسفه ‏نو- ی را برای آخشیج یا عنصر ایرانی ارائه کنند و راه برون شدی را - از این بن بست ‏اندیشگی که در آن گرفتاریم- نشان دهند. ‏
می دانم گزینه گو هستید. منش و سرشتی که بدبختانه فرد مستعدی همچو شریعتی ‏نداشت {البته او روشن اندیش دینی بود} و بسیار به حاشیه رفت و کم تر به اصل ‏پرداخت. ولی آیا سر آن ندارید ما و مدرنیت را جامع تر و کامل تر کنید؟ چیزی که ما بیش ‏از - زبان- به آن نیاز داریم.‏
البته باید فرهنگ علوم انسانی را بخوانم.‏
یادم هست سال 58 بود که چاپ یازدهم فرهنگ سیاسی شما را گرفتم از نشر مروارید، ‏که فهرست نداشت و من نخست برایش فهرست تهیه کردم. ‏
به هر رو بدانید که به همراه دکتر شایگان، موجب افتخار ایرانی هستید.‏
پایدار و سرفراز باشید هر جا هستید، در کنار ایران آزاد‏
‏«»«»«» ‏


 نویسنده: شاهرخ رئیسی، شنبه 20 خردادماه 1385 | ساعت4:30 

خدمت استاد داریوش آشوری٬
من شاهرخ رئیسی، دبیر امور فرهنگی سازمان همجنس گرایان ایرانی هستم. من یک وبلاگ دارم و سردبیر نشریه الکترنیکی «چراغ» می باشم. این نشریه، نشریه سازمان ما نیز هست.
من ماه قبل می بایست، مطلبی درباره« ترانسوستیسم»، ترجمه می کردم. معادلهایی که تا کنون برای این واژه انتخاب شده است، به نظرم نارسا می باشند. به همین دلیل، من معادل «دگر جنس پوشی» را به کار بردم. می خواستم نظر شما را در اینباره بدانم. این معادل را با توجه به معنی ترانسوستیت و نیز با دقت به خود کلمه، به کار بردم.

آقای رئیسی
من در ویراست دوم فرهنگ علوم انسانی برابرنهاده ی "جامه گردانی" را برای "ترانسوستیسم" گذاشته ام، به معنای تغییرِ جامه یا جامه ی "دیگری" یا جنسِ دیگر را پوشیدن. برابرنهاده ی "دگرجنس پوشی" هم که شما پیشنهاد می کنید خوب و روشن است. عیبی که می توان به آن گرفت درازیِ آن است، که از سه کلمه تشکیل شده است. می توان آن را به صورتِ "دگرپوشی" کوتاه کرد. البته با دادن تعریف برای آن و به دست دادن اصل مفهوم در زبان انگلیسی.
د. آ.


 نویسنده: گمگشته شنبه 20 خردادماه 1385 | ساعت1:35 

چه نيكو بود نگاشته هايتان... سپاس


 نویسنده: فروغ چهارشنبه 17 خردادماه 1385 | ساعت9:41 

استاد مسلم ایران زمین
دکتر آشوری عزیز

از محضر شما سوالی داشتم...
آیا ترکی گویش محسوب می شود؟ یا به گفته ی دوستی لهجه! در این مورد بین تنی چتد از ما دوستان بحث پیش آمد و خواستیم تا نظر استاد مسلم زبان شناسی را بدانیم ... و آیا کردی نیز این چنین است؟ ممنون می شوم اگر مرا راهنمایی
کنید

خوشحالم به از دوران 15 سالگی با آثار شما آسنا شدم اکنون که گئر روزگار مرا 18 ساله با ر آورده بیش از پیش به شما علاقه مندم و منتظر آثار گران مایه ی شما می باشم...
بدرود استاد آشوری ...

فروغ..

سرکار فروغ خانم
از لطف شما سپاس گزار ام. ترکی و کردی دو زبان اند نه لهجه، و از دو خانواده ی زبانیِ گوناگون.
د. آ.


 نویسنده: روزبه امین یکشنبه 31 اردیبهشتماه 1385 | ساعت9:45 

جناب آشوری عزیز
کوتاه سخن اینکه سوال چهاردهم (14)را باز تر بنمایید . چگونه شعر و داستان امروز نمی تواند زبان را از ظرفیت های خود بهره مند کند . ناگفته اینکه شعر و داستان حرفه ای امروز مشغول تغذیه از زبان است .

آقای امین
در مورد فرق زبانمایه ی علمی و ادبی به پیشگفتارِ کتابِ "فرهنگِ علوم انسانی " مراجعه کنید.
د. آ.


 نویسنده: saadin پنجشنبه 28 اردیبهشتماه 1385 | ساعت1:34 

استاد سخت چشم انتظار آپدیت سایتتون! هستیم.
دریغ نفرمایید


 نویسنده: سروش پنجشنبه 28 اردیبهشتماه 1385 | ساعت8:56 

با درود فراوان
آقای آشوری مدت هاست که به وبلاگ جستار سر می زنم. ولی مطلب جدیدی نمی بینم. تا آن جا که ترس بر ام داشت نکند نا خوش احوال باشید. امروز وقتی به بیغام گیر تان سر زد ام دید خوشبختانه هنوز وبلاگ تان را هنوز رها نکرده اید. برای من که خواندن مطالب تان شما که فقط از طریق این وبلاگ میسر است غنیمت ایست تصور ناشدنی. مطالب قبلی تان را هر کدام یکی-ده باری خوانده ام. منتظر مطالب جدیدی از شما هستم.
یک دنیا سباسگذار

زنده باشید، آقای سروش. چشم، اگرچه بسیار احساس خستگی می کنم، ولی خواهم کوشید که به دوستانی که به این وبلاگ سر می زنند چیزهایی یا چیزک هایی پیشکش کنم.
د. آ.


 نویسنده: سید.ا.محمدی چهارشنبه 27 اردیبهشتماه 1385 | ساعت6:57 

با سلام
آقای آشوری خیلی وقته چیز جدیدی از شما در اینجا نمی بینیم. بابا یه مطلبی حرفی حدیثی! البته به قول هایدگر سرک کشیدن وبوالفضولی(به معنای اگزیستانسیالیستی کلمه) کار خوبی نیست ولی بس که به وب شما سر زدم و همان مطالب قبل رو دیدم خسته شدم. راستی این آقای ده نمکی همان ده نمکی سینما هستند؟

آقای محمدی
من یک ماه و اندی در سفر بودم و نتوانستم چیز تازه ای به وبلاگ بیفزایم. به زودی چیزهایی خواهم گذاشت اگر روزگار مدد کند. "ده نمکی سینما" را هم من نمی شناسم. من همان ده نمکی نامدار را ، که همه می شناسند، دورادور می شناسم که نمی دانم چه طور شده لطف کرده اند و به کلبه ی فقرا سری زده اند.
د. آ.


 نویسنده: سیدعباس سیدمحمدی، تهران دوشنبه 25 اردیبهشتماه 1385 | ساعت3:43 

بسم الله الرحمن الرحیم. دانشمند محترم، آقای داریوش آشوری. سلام علیکم.

قصد بنده «نکته گیری و انتقاد به شما» نبود. بنده، به زعم خودم، در رسم خط و لاتین نویسی و این مسائل تقریباً مجتهد هستم. مثلاً، لاتین نویسی Ashouri از دید بنده به سادگی نادرست است. حتماً باید در لاتین نویسی بین «ـــَـــ» و «آ» تفاوت قائل شد. و «لاتین نویسی» است، نه که «فرانسوی نویسی» باشد تا مصوت بلند «و» را با ou نشان دهیم. خب اگر از دید شما، فاصله ی میان جناب عالی و من، در مسائل رسم خط فاصله است از زمین (من) تا آسمان (شما)، طبیعی است اگر فرمایش خود نسبت به مقاله ی مرا «نظر استادانه/عالمانه/مجتهدانه/غیر قابل مناقشه» و عرایض مرا «نکته گیری و انتقاد» آن هم از نوع «فراوان و بی نظم» بدانید.

به هر حال، گمان می کنم ذکر قید «فراوان و بی نظم» درباره ی عرایض بنده، یا نالازم است، یا بیشتر شبیه «تاکتیک تبلیغاتی» است. بر فرض که عرایض من فراوان و بی نظم بوده باشد. خُب. شما قسمتهای بی نظم را کنار بگذار، و قسمتهای احیاناً قابل اعتنا در سخنان مرا اگر مایل بودید جواب بدهید. هرچند، سیره ی اخلاقی من این است که جواب افراد (چه بزرگانی مانند شما و چه کوچکانی مانند خودم) را «در وبلاگ خودشان» می دهم.

تکرار می کنم که گزاره ی شما: «کسره ی اضافه در فارسی از نظر نحوی یک "واژه ی دستوری" ست»، یک ادعا از میان چند ادعا و نظر فنّی درباره ی موضوع مورد بحث است. ظاهراً محمدرضا باطنی قائل به فرمایش شما است. ظاهراً هرمز میلانیان قائل به این است که اضافت واژه ای مستقل نیست. ظاهراً ژیلبر لازار قائل به این است که اضافت «جزء واژه بست» است (یعنی مادون جایگاهی که میلانیان برای اضافت قائل شده بود). تازه، ارتباط دادن بین «نظریات زبان شناسی» و «مسائل رسم خط»، آیا خبرویتی خاص نمی خواهد؟ مستحضرید که «زبان شناس» عملاً یعنی «کسی که در یکی از گرایش های زبان شناسی تحصیل یا مطالعه کرده است». شاید خبر داشته باشید که افرادی هستند، دکتر در زبان فرانسوی، و می گویند «اُقی»، یعنی فرق بین «ق» و «غ» را نمی دانند. بنده، به زعم خودم، چه در نوشتن مقاله ام و چه در گفت و گو با شخص ارجمند و شایسته ی شما، مجتهدانه وارد شدم.

شما فقط به «کسره ی اضافه» نپرداز. به «نشانه ی اضافه» بپرداز. کسره ی اضافه، یکی از نشانه های اضافه است. یکی از نشانه های اضافه، کاراکتر «ی» است. این کاراکتر، «ی» است. دقیقاً همان «ی» که جایگاه های مختلف در رسم خط فارسی می بینیم. کسره ی اضافه هم، چه آن را بگذاریم و چه آن را نگذاریم، از نظر کاراکتر، تفاوتی با کسره ندارد. تفاوتش، از نظر دستوری است، حتماً و البته.

گمان کنم شما قبول داشته باشید که بیماری رسم خط ما، با «دست ِ من» و «سهم ام را ارث ام گرفت ام» و «زد ـ و ـ بند ِ آن ها مرا غم گین گرد و دل ام گرفته است» حل نمی شود. گمان کنم اگر تأمل کنید، بپذیرید که «ی» در «خانه ی من» و «هووی او» و «شیرینی ی کشمشی»، چیزی جدید و خارج از «امکانات دستگاه رسم خط فارسی» نیست. البته «ــِــ» در «دست ِ من» هم خارج از امکانات دستگاه رسم خط فارسی نیست، ولی بحث بر سر «پشتوانه ی زبان شناختی و ارتوگرافیک» است، چنان که شما نظری داری، و من نظری دیگر. گمان کنم قبول داشته باشید که «ی» به علاوه ی دو نقطه در زیر آن، خارج از امکانات دستگاه رسم خط ما است، و شایسته نیست یک نفر در اتاقش بنشیند و آن را به ملت ایران تقدیم/تحمیل کند. گمان کنم قبول داشته باشید «و» به علاوه ی یک دایره ی کوچک بالای آن، خارج از امکانات دستگاه رسم خط ما است، و شایسته نیست یک نفر در اتاقش بنشیند و آن را به عنوان «نشانه ی صدای o » به ملت ایران تقدیم/تحمیل کند؛ کاری که فریبرز مجیدی می کند. گمان کنم این قدر عمیق باشید که قبول کنید حذف «ث» و «ذ» در ضبط نامهای اروپائی، کاری که فریبرز مجیدی کرده، ناشی از درکی غیر عمیق از بعضی مسائل است.

پیشنهاد بنده، برای نام وبلاگ شما، نام خودتان است: داریوش آشوری. چه بسا اطلاع رسانی و فخامت و سادگی (سادگی/زیبائی/هنری بودن) نامتان از لفظ «جستار» بیشتر باشد. نمی دانم. نظری دادم، از سر اخلاص. (در عنوان فعلی وبلاگ «درباره ادبیات» است. گویا شما می نویسید «درباره ی ادبیات».)

با احترام تمام.



 نویسنده: ِده نَمَکی شنبه 23 اردیبهشتماه 1385 | ساعت6:24 

باسلام!
سالِ نو شد؛ شما هم باخبر شدید؟ یا بویِ اینگونه اخبار به غارِ شما نمی رسد؟، شما عاشق این فرهنگ و این مردم هستید؟ پس چرا صدایِ تبریکی، شادباشی، چیزی از رسانه شما که اینجا باشد در نیامد!
حضرتِ سی و اندی سالِ!
خدانگهندار

آقای ده نمکی، چه طور از این طرفا؟ قدم رنجه کردید "غار" فقرا را منور فرمودید.ولی شما هم اگر حکمت غارنشینی را درک می کردید شاید از آن شهرنشینی پر از... دست برمی داشتید. نقطه ها را به جای کلمات گذاشتم که خودتان پر کنید.چون من خجالت می کشم.
زت زیاد


 نویسنده: سیدعباس سیدمحمدی جمعه 22 اردیبهشتماه 1385 | ساعت10:22 

بسم الله الرحمن الرحیم. دانشمند محترم، آقای داریوش آشوری. سلام علیکم. از اعتنای جناب عالی به مقاله ام تشکر می کنم. ــ کسره ی اضافه = کسره ای که یکی از نشانه های اضافه در زبان فارسی است. آیا چنین نیست؟ مثلاً «ا َ» = a ، وقتی به معنای «تعجب» است، آیا دیگر فتحه نیست؟ آیا «ا ُ» = o ، وقتی به معنای «تعجب» یا چیزهای دیگر است، دیگر ضمّه نیست؟ آیا «ا ِ» = e ، وقتی به معنای «تعجب» یا چیزهای دیگر است، دیگر کسره نیست؟ «ب» همواره «ب» است. «پ» همواره «پ» است. این گزاره که ««ب» در فلان جا «ب» نیست» آیا درست است؟ کسره ی اضافه و کسره ی عادی، از نظر تلفظ دقیقاً یکسان هستند. از نظر جایگاه در رسم خط زبان ما هم دقیقاً یکسان هستند. سه کسره ی ابتدائی در ترکیب «بـــــِر ِنج ِ خوب»، آیا از نظر تلفظ و نگارش با هم تفاوتی دارند؟ کسره ی اضافه و «ی»ی اضافه، دنباله ی نشانه ی اضافه در پهلوی، و نشانه ی اضافه در پهلوی هم دنباله ی نشانه ی اضافه در فارسی باستان و اوستائی است. بین زبان شناسان درباره ی این که «اضافت کلمه ای مستقل است» توافق وجود ندارد. ظاهراً در نوسان است بین «واژه ی مستقل» و «واژه بست» و «جزء واژه بست» و احیاناً موارد دیگر. به هر حال، گویا این گزاره درست است: «کسره ی اضافه، از نظر زبان شناسی هرچه که هست، از نظر آوائی مطابقت کامل با یکی از حرفهای صدادار فارسی = e دارد.» گزاره ی دیگر: ««ی»ی اضافه، از نظر زبان شناسی هرچه که هست، از نظر املائی مطابقت کامل به یکی از حرفهای صدادار/صامت فارسی = «ی» دارد.» فرمایش شما: «به عبارتِ ساده تر، آن یک، یک کلمه است و این یک، یک حرف. بنا براین، ما این جا یک کلمه را نمی نویسیم نه یک حرف را.» طبق عرایض بنده، ظاهراً استنتاج شما در جمله ی اخیر داخل گیومه، نادرست است. ــ البته دفاع شما از گذاشتن کسره ی اضافه در تمام موارد، ظاهراً با دفاع آقای ایرج کابلی هم اشتراک دارد، و هم اختلاف. به هر حال، بنده، طبق استدلالم در کامنتی که در وبلاگ جناب عالی می نویسم، دلایل شما را، و طبق استدلالی که در مقاله ی وبلاگم نوشتم، دلایل آقای ایرج کابلی را ناقص و ضعیف می دانم. توجه کنید که من مقاله ام را چنین ختم کرده ام: «نظریه¬ی اجتهادی بنده: گذاشتن کسره¬ی اضافه فی نفسه اشکالی ندارد، ولی گذاشتن کسره¬ی اضافه در تمام موارد، با توجه به دستگاه رسم خط کنونی فارسی، ضرورتی ندارد و دردی را دوا نمی¬کند. دلیل گذاشتن کسره¬ی اضافه، چنان که آقای ایرج کابلی ذکر کرد، ضعیف و ناقص است. اگر قرار شود در رسم خط فارسی تمام حرفهای صدادار را در تمام موارد درج کنند، آن گاه خود به خود کسره¬ی اضافه هم درج می¬شود، و لی عکس آن نه صادق است، و نه دارای دلیل محکم.» ــ بنده مقاله ای نوشتم به نام «ادبیات آمریکای لاتین». مقاله ام را چاپ نکردند، ولی شاید ان شاء الله به شکل کتاب چاپ کنم. از منابع من، کتاب فرهنگ علوم انسانی، اثر شما است. اگر اشتباه نکنم، کلمه ی «آفرینش باوری» را از شما گرفتم. احتمالاً کلمه یا کلمات دیگر هم بود. الان حضور ذهن ندارم. ــ کتاب فرهنگ علوم انسانی را داشتم. به فردی هدیه دادم. الان ندارم. کتاب دانشنامه ی سیاسی را هم ندارم. دوست دارم داشته باشم. اگر کتاب باز اندیشی زبان فارسی به دستم برسد، ان شاء الله حتماً تمام کتاب یا صفحاتی که را گفتید می خوانم. ــ من در وبلاگم تا به حال دو مقاله نوشته ام که به شما ربط دارد. شاید هر دو را دیده اید. نمی دانم. به هر حال، مقاله ای در انتقاد سخت به شما: «داریوش آشوری»: http://seyyedmohammadi.blogfa.com/post-9.aspx ، و مقاله ای در تمجید از شما: «علی محمد حق شناس و داریوش آشوری»: http://seyyedmohammadi.blogfa.com/post-62.aspx . ــ جسارتاً، مقالاتی از وبلاگم که مربوط به رسم خط و زبان و واژه است را از طریق ایمیل به شما می فرستم. باعث افتخار است اگر احیاناً مطالعه کنید. دو مقاله ی مربوط به شما را هم ایمیل می کنم. ــ در زمانهای گذشته وبلاگ شما کنترلر داشت. الان نمی دانم هست یا نه. چه قدر غمگین کننده است این کنترلر. ــ مقالاتتان را خواندم. یک) «دین خویی»؟ آیا ایمان آوردن به محتوای دعوت انبیاء الاهی را این گونه تحلیل می کنند؟ «خداخویی» هم ربطی به انقلاب سال 1357 ایران دارد؟ آنچه در نزد عده ای «جسارت اندیشدین» نام دارد، چه بسا از جمله «جسارت چک و چانه زدن با خدا و مچ انداختن با خدا» و «توهم علم و روشنفکری و عظمت» است. دو) چاپ جدید فرهنگ علوم انسانی را صمیمانه تبریک عرض می کنم. سه) آقای رضا منصوری منویات و سلیقه های خود را بر تعدادی از واژه نامه های مرکز نشر تحمیل می کند. حتا خواندم که ایشان معترض بود «چرا فرهنگستان واژه های مرکز نشر را رسماً معرفی نمی کند». خُب. چه بسا آقای ملایری، که ایشان را دورادور می شناسم، و گمان کنم یک ایمیل هم در زمان سابق به ایشان فرستاده بودم و ایشان جواب نداد، از علم و معرفت خود چنین «مقتدرانه» استفاده نکند. چهار) مقاله ی «درانتظار دست غيبي؛ يا از جمکران يا از آمريکا» حاکی از آن است که ظاهراً شما الیاده گونه به موضوع کربلا و ظهور مهدی می نگرید. جسارتاً، از عمق و دقت فاصله ای زیاد دارد. فرمایش شما: «بازماندگان شان به‌گمان‌ام، مي‌بايد دريافته باشند که چقدر ناخودآگاه زير نفوذِ فرهنگ شهادت در مذهب شيعه بوده اند. اين فرهنگ شهادت اکنون از عالم تشيع به عالم تسنن راه يافته است، که سرچشمه‌ تروريسمِ اسلامي ست.» فرمایش شما باعث تأسف است، از بس خیالی و سست است. پس بن لادن مع الواسطه شاگرد حسین بن علی است؟ شما، به شکل خود، در زمان لازم، می فرمائید مسلمان و نسل اندر نسل شیعه ی دوازده امامی هستید. فردید هم به شکل خود مطالب می فرماید. هر دوی شما بزرگواران، هر چه قدر بتکانندتان، ظاهراً یک گرم علقه ی دینی ندارید. پنج) فرمایش شما: «جای بحث نیست که علوم مدرن، از جمله علومِ انسانی، در فضای ذهنیت مدرن زاده شده اند که بسیج ذهنیِ عظیمی برای فهم همه‌چیز در قالب عقلانیتِ انسانی پدید آورده است. بسیج عظیم زبانی نیز از ضروریات بی چون‌ـ‌وـ‌چرای این جنبش بوده است که ما از آن غافل ایم. » لطفاً کلمه کلمه بخوانید. شش) ببخشید. چرا می گوئید شمس الدین ادیب سلطانی؟ نام ایشان مگر «میر» ندارد؟ گمان کنم انتقاد شما به دستگاه واژه سازی آقای ادیب سلطانی به طور کلی درست باشد. البته، مقاومتی که در برابر او هست، نه که در برابر شما نباشد. ــ با نهایت
احترام. تهران. سیدعباس سیدمحمدی.

آقای سید محمدی
نکته گیری ها و انتقادهای شما از من فراوان و بی نظم اند و پاسخ دادن به یکایک شان فرصت بسیار می خواهد که من ندارم. تنها در یک مورد می خواهم نظر خود را بگویم:
کسره ی اضافه در فارسی از نظر نحوی یک "واژه ی دستوری" ست مانندِ /
که /، /از/، /با/، /در/ و جز آن ها. این واژه ها به خودی خود معنایی ندارند، ولی
چفت -و -بستِ زبانی به شمار می آیند و زبان شناسان نام های گوناگونی بر آنها گذاشته اند، مانندِ "واژه ی ساختاری"، "واژه ِ تهی"، و جز آن ها. نقشِ این ها ایجاد رابطه میان واژه های یک جمله است و در ساختارِ معنایی جمله نقش دارند بی آن که خود به تنهایی معنایی داشته باشند. ما همه ی شکل های دیگرِ آن ها را می نویسیم، چون از نظرِ آوایی از یک مصوت و یک صامت یا بیشتر تشکیل شده اند، در حالی که این کسره ی اضافه ی بیچاره تنها از یک مصوت تشکیل شده است که در زبان نگاره ی ما تک نویسه ی جداگانه ای ندارد. به هر حال، وضعِ دستوریِ این تکواژ چنین است. این تکواژ از نظرِ آوایی یک "پی چسب" (آنکلیتیک) است، ولی از نظرِ مورفولوژی یک تکواژ است و مثلِ هر تکوازِ دیگر می باید نوشته شود. آن /ی/ هم هنگامی می آید که کسره ی اضافه پشتِ کلمه ای که به یک مصوت بلند پایان می گیرد، می آید و نقشِ نرم کننده ی آوایی دارد و خود همان کسره ی اضافه نیست، بلکه میانگیرِ دو مصوت است.


 نویسنده: علی پنجشنبه 21 اردیبهشتماه 1385 | ساعت10:43 

درود استاد آشوری
دو سوال داشتم که از خواندن نوشته های شما در باره ی حافظ برایم مطرح
شده ممنون می شوم اگر مرا راهنمایی
کنید
شما روشن کردید که چگونه گناه نخستین در این تاویل موجب رسیدن آدم به مقام آدمییت شده اما معنای
این گناه در مدل زمینی اش چیست
اینبار مقصد و هدف این هبوط چیست آیا مستی و عشق بازی با بتان در معنای زمینی شان رسالت آدم است که در این صورت چگونه باید آنرا با مابقی قرآن جمع کرد
یا باید دست به دامن روایت توراتی شد و گفت این گناه خطر کردنی ست برای شناخت راز هستی به شیوه ی عرفا
2:معنای ترک در دیوان حافط چیست
بنظر می رسد که ترک هم از آن دست کلماتی ست که در دیوان حافظ
بسیار تکرار می شود آیا ترک هم
دارای دو ساخت معنایی متفاوت است
با تشکر


دوست ارجمند
1. به هر حال، صوفیان قرآن را به نحوِ خاصی یا با تأویلِ خاص خودشان می خوانند و گزینشِ ویژه ای از آیات می کنند که با تأویل شان سازگار است و با بخش عمده ای از آن کاری ندارند (ما زقرآن مغز را برداشتیم/ پوست را بهر خران بگذاشتیم--مولوی) در این باره در کتابِ "عرفان و رندی" بحث کرده ام. عرفانِ رندانه ی شاعرانه هم، از نوع عرفان حافظ و سعدی، چنان که من فهمیده ام، بر اساسِ تأویلِ خاص خود، هدف هستی را جز عشق و مستی و لذت بردن از زیبایی نمی داند. به همان کتاب مراجعه کنید.
2.ترک در لغت هم به معنای حقیقیِ ترک زبان است و گاهی به کنایه به معنای مطلقِ معشوق. به فرهنگ ها نگاه کنید.
د. آ.


 نویسنده: دهکردی سه شنبه 19 اردیبهشتماه 1385 | ساعت1:20 

دکتر آشوری گرامی سلام وعرض ارادت. امیدوارم که حالتان خوب وسلامتی برقرار باشد. جناب استاد سوالی از حضورتان داشتم: ترجمه های فوق العاده ای تاکنون منتشر کرده اید اما برای من عجیب است که از میان این اینهمه آثار زیبا، اغلب به کتاب چنین گفت نیچه اشاره می کنند( که آنهم البته عالی و به یاد ماندنی است) می خواهم بدانم علت اقبال به این ترجمه از دید شما چیست؟

آقای دهکردی
شاید زبانِ شاعرانه ی این کتاب و نام زرتشت و نیچه با هم سببِ محبوبیت این کتاب شده باشد.
د. آ.


 نویسنده: یاسین رسولی پنجشنبه 7 اردیبهشتماه 1385 | ساعت8:49 

درود بر استاد آشوری! چند ماهی ست که نوشته های شما را می خوانم، گرچه با ترجمه های شما نیز آشنا بودم. و این اولین پیام-ام در این صفجه است.


 نویسنده: فروغ پنجشنبه 24 فروردینماه 1385 | ساعت5:07 

سلام استاد شما امید هستید برای ایران خیلی دوسستتون دارم آثار و ترجمه های شما هم که عالی هستند. ترجمتون رو تو ارغنون (مرگ)خوندم از نیچه.. لذت بردم


 نویسنده: بنفشه جمعه 4 فروردینماه 1385 | ساعت5:01 

آقای عاشوری عزیز سلام
مدتی است که خواندن کتابهای نیچه را شروع کردم. خیلی دوست داشتم به عنوان یک خواننده مراتب سپاس خودم را اعلام کنم .نیچه زندگی من را متحول کرد ومن سهم زیادی از این احساس قشنگ آری گویی به زندگی را مدیون ترجمه ی روان و بی نظیر شما هستم خوشحالم که اتفاقی درآغاز سال نو با این وب سایت آشنا شدم با آرزوی موفقیت برای شما .


 نویسنده: نی لبک شنبه 27 اسفندماه 1384 | ساعت9:19 

دکتر آشوری عزیز ما
گنجی آزاد شد!
میدونم این خبر خوشخالتون میکنه
نوروز همه ما پیروز!

سپاس گزار ام، نی لبک عزیز
آزادی اکبر گنجی، دوست بسیار دوست داشتنی ام، انسان آزاده، شریف، و مبارزِ خستگی ناپذیر و اندیشه گر دلیر برای من هم
خبر خیلی شادی بخشی ست.
از زبانِ استاد رودکی بگویم:
دایم بر جانِ او بلرزم زیراک / مادر آزادگان کم آرد فرزند
د. آ.


 نویسنده: محمد هدایت جمعه 26 اسفندماه 1384 | ساعت11:41 

جناب استاد آشوری سلام
خیلی خوشحالم که سایت شما را اتفاقی پیدا کردم ، واقعا قابل استفاده است .
روزی استاد مان سر کلاس گفت که واژه گفتمان را برای اولین بار اقای آشوری به کار برده است دربرابر discours
من می خواهم بدانم که چطور شما این واژه به ذهن شما رسید وانرا انتخاب کردید .
ممنون

تنها همین یکی نیست. نگاه کنید به "فرهنگ علوم انسانیِ" من.
د. آ.


 نویسنده: پیپ قرمز چهارشنبه 24 اسفندماه 1384 | ساعت10:43 

سلام استاد عزیز . مفهوم عمیقی برای زبان مدرن اندیشیدید و بیان کردید که عجیب باید در شعر هم مورد نظر قرار بگیرد . دیر و خوش زی ...


 نویسنده: کورش چهارشنبه 17 اسفندماه 1384 | ساعت1:25 

درود استاد آشوری

فعالیت های شما را چند سالی است که هم به سبب ترجمه های بی تای شما از آثار نیچه و هم به سبب علاقه مندی به دانش زبانش شناسی پیگیرانه دنبال میکنم.
خواستم نظرتان را درمورد واژه های تارنگار = وبلاگ تارنما=سایت
رایانامه=پست الکترونیک و واژه هایی از این دست بدانم
ودلیل استفاده نکردن شخص شما از این واژه ها در حالیکه بسیاری ازآنها استفاده میکنند
از جمله ایرج جنتی عطایی
هفته نامه امرداد
و دفتر تحکیم وحدت و بسیاران دیگری
منتظر پاسخ میمانم

من در این ذوق آزمایی ها برای واژه سازی عیبی نمی بینم. ولی از میزان کاربردشان اطلاعی ندارم. اگر همه گیر شود من هم حرفی ندارم و به کار می برم. یک دلیلِ آن هم این است من در زمینه ی ترم شناسی رایانه چندان کار نکرده ام. یا شاید دلیل دیگر و مهم تر-اش این است که من در ایران نیستم و از فعالیت های واژه سازی در ایران در این سال ها دور افتاده ام.
شاد باشید
د. آ.


 نویسنده: Sahand سه شنبه 16 اسفندماه 1384 | ساعت2:48 

Dear Mr. Ashouri: I do not think, I need to mention the obvious fact that when a person cooperates with any kind of media, he or she must have found certain things in common with them or else they do not write for them. I visit Nilgoon’s site almost daily to read only two peoples post, yours and Mr. Nikfar's articles. After reading two books of Dostdar and some other interviews of him I will never spend my time reading him again because in my opinion he is out of his mind and have lost contact with reality. I cannot say anything about you except that I have learned a lot from you and I do really thanks for it. Also I do agree with some of what Mr. Nikfar says but in my opinion he is very idealist mixing his dreams with the reality.

Today I saw the latest post in Nilgoon on so called “ Islamic Arts” and I was disgusted. I sent them e-mail showing my dissatisfaction of it, but at the same time I would like to know what is going to be your reaction regarding these disgusting post, trying to depict Islam as a blood thirsty religion. Believe me I am much more liberal than fanatics like Dostdar but I do understand the role of religion in my peoples life. Trying to put down and ridicule a nation that is already under extreme pressure and we can feel their hopelessness all around us is not a sign of being sympathetic toward them but an act of crime against Iranian. I would appreciate, if you post this comment and take an action against Nilgoon.org

Regards,

Sahand

PS: You may edit this comment before posting it.


شما میتوانید پیغام خود را در قسمت زیر وارد نمایید:
ایمیل را حتما وارد نمایید.






آیا اطلاعات شما برای پیغام بعدی نگهداری شود ؟   






rss1 - rss2 - xml - movabletype3.1 - طراحی قالب