6 تیر 85
آقای رحمانِ افشاری به دنبالِ پرسشی که طرح کردند و پاسخی که از من گرفتند تاکنون سه ایمیل برای من فرستاده اند که نکتههای آموزندهای در بر دارد. از جمله، دوّمینِ آنها توجیهِ زندهیاد شرفالدینِ خراسانی را در بر دارد که چرا "هستنده" را در برابرِ واژهی یونانی اختیارکرده است. هر سه را میآورم و در پایان پاسخِ کوتاهی به آنها میدهم.
ادامه مطلب
31 خرداد 85
کند-و-کاو در معنايِ يک ترم و برابرنهادهيِ آن
واژهيِ tolérance در فرانسه و دو معادلِ آن در انگليسي، tolerance و toleration ، از ترمهايی هستند که امروز برايِ ما روشنفکرانِ ايراني برجستگيِ خاصّی يافته اند. زيرا، گذشته از برخورد با آنها در ترجمهيِ متنهايِ فلسفهي سياسيِ مدرن، اين ترم در رابطه با خوشهای از مفهومهايِ پيوسته به يکديگر، همچون آزاديهايِ سياسي و مدني، جامعهيِ مدني، و سکولاريسم، يکی از مفهومهايِ اساسي برايِ مدرنگريِ ساختارِ قدرت در ايرانِ کنوني ست. از اينرو، در فلسفهيِ سياست به يک برابرنهادهيِ دقيق و سنجيده برايِ آن نياز داريم. در ترجمهيِ آن به فارسي برابرنهادههايِ گوناگونی به کار ميرود: از تسامح، تساهل، مدارا، و بردباري گرفته تا تحمّل. امّا اين برابرنهادهها معنايِ اصليِ اين واژه را تا قرنِ شانزدهم ميرسانند، که هنوز هم در جايِ خود درست است و به کار ميرود، امّا از يک چرخشِ اساسيِ معنايي در آن غافل است؛ چرخشی که با آن اين مفهوم از معنايِ اصليِ خود فاصله ميگيرد و با يک معنايِ تازه پاي به ميدانِ ترمهايِ سياسيـ حقوقيِ مدرن ميگذارد. برايِ درکِ اين نکته ميبايد به تاريخِ اين واژه و اين چرخش توجّه کرد.
«رواداري» يک مشتقِّ قديمي ست از مصدرِ رواداشتن که من آن را برايِ اين معنايِ مدرنِ تولرانس پيشنهاد کرده ام و به کار برده ام و کسانی نيز از نويسندگان و مترجمانِ فلسفي آن را پذيرفته اند و به کار ميبرند. امّا اين گزينش هنوز نيازمندِ توجيهِ نظري ست. اين را هم بگويم که من نخستين بار در فرهنگِ انگليسيـ فارسيِ سليمانِ حييم به اين برابرنهاده برخورده ام و ميبايد از ذوق و زباندانيِ آن فرهنگنويسِ توانا اين جا ياد کنم. باري، من اين برابرنهاده را در معنايِ دقيقِ حقوقيـسياسيِ تولرانس از آن جهت رساتر و دقيقتر از ديگر برابرنهادهها ميدانم که تولرانس در اين کاربرد رفتهـرفته از زمينهيِ اصليِ معناييِ خود، که همان مدارا يا بردباری و شکيبايي باشد، فاصله گرفته و از قلمروِ معنايِ واکنشِ روانيِ منفي نسبت به چيزی، در يک گذارِ دو قرنهيِ تاريخي، به قلمروِ معنايِ ارزشيِ کنشِ مثبتِ حقوقيـسياسي درآمده است. تولرانس، در آن معنايِ اصلي شکيبايي در برابرِ چيزی تحميلي و ناخوشايند را ميرساند. اين واژه در فيزيک و پزشکي نيز کاربرد دارد، به معنايِ ميزانِ مقاومتِ يک سازه در برابرِ فشار يا ميزانِ مقاومتِ بدن در برابرِ زهر يا يک اندامِ پيوندي.
ريشهيِ اين کلمه در زبانهايِ اروپايي مصدرِ tolerare در زبانِ لاتيني ست، به معنايِ کشيدن، تاب آوردن، تحمّل کردنِ درد يا بار، که دو مصدرِ tolérer و to tolerate ، به ترتيب، در فرانسه و انگليسي از آن برآمده است که در اصل همان معنا را داشته است. پيشينهيِ کاربردِ آن در زبانِ فرانسه از پايانِ سدهيِ چهاردهمِ ميلادي ست. از سدهيِ پانزدهم معنايِ آن رفتهـرفته اجتماعي مي شود و معنايِ شکيبايي در برابرِ چيزهايِ ناخوشايند از نظرِ رفتاري و اخلاقي و اعتقادي به خود ميگيرد. در سدهيِ هفدهم، با رشدِ عقلباوري، اين معنا ميدانِ بيشتری پيدا ميکند و مشتقِّ tolérance در فرانسه از آن ساخته ميشود که به انگليسي نيز راه مييابد. در انگليسي، پيش از آن، از نيمهيِ سدهيِ شانزدهم، مشتقِّ toleration نيز از اين ريشه ساخته ميشود که بارِ معنايِ مدرنِ تولرانس بيشتر بر دوشِ آن است.
ورودِ اين واژه به قلمروِ معنايِ سياسيـحقوقي در اروپا از قرنِ شانزدهم به دنبالِ جنگها و درگيريهايِ خونينِ کاتوليکها و پروتستانها ست. اينان سرانجام به اين نتيجه رسيدند که ميبايد به صلح و سازشي برسند و، به جايِ ريختنِ خون و پيگرد و آزارِ يکديگر، با هم کنار آيند و نسبت به يکديگر بردباري پيشه کنند. از اين جا ست که اين واژه از معنايِ منفيِ بردباري در برابرِ آراء و باورهايِ دينيِ «ملحدانه» و «مشرکانه»يِ ديگري به سويِ پذيرشِ آزاديِ ديگري در داشتن و بازگفتنِ باورهايِ خود و حقِّ او برايِ برگزاريِ آيينهايِ خود و گزينشِ شيوهيِ زندگي و رفتارِ خود، حرکت ميکند. يعني، رواداريِِ آزادي و حقوقِ ديگري در پناهِ قانون و قدرتِ دولت. بر اساسِ اين سازش، شارلِ نهم، پادشاهِ فرانسه در ۱۵۶۲ «فرمانِ رواداري» (Edit de tolérance) را صادر کرد که در آن وجودِ دو مذهب در فرانسه پذيرفته شده بود. در ۱۷۸۷ لوئيِ شانزدهم با فرمانِ ديگري، به همين نام، به پروتستانها اجازه داد که کليساهايِ خود را داشته باشند، به شرطِ اين که صدايِ ناقوسهاشان بلندتر از صدايِ ناقوسهايِ کليساهايِ کاتوليک نباشد! پارلمانِ انگليس نيز در ۱۶۸۹ «قانونِ رواداري» (Act of Toleration) را تصويب کرد که، با شرايطی، به فرقههايِ مذهبيِ ناخرسند از کليسايِ انگليس اجازه ميداد که کليساها و معلّمها و واعظانِ خود را داشته باشند. ميبينيم که با اين فرمانها و قانونها از مرحلهيِ بردباري و مدارايِ شخصي يا جمعي واردِ مرحلهيِ شناساييِ حقی ميشويم که قدرتِ دولت پايندانِ آن است. در واقع، از دلِ اين صلح و سازش است که دولتِ مدرن (يا «لوياتان» به زبانِ هابز)زاده ميشود که قدرتِ آن نه درگير با کشمکشهايِ ديني و هوادارِ يکسو، که، بر فرازِ آنها، پايندانِ صلح ميانِ شهروندان و پاسدارِ آزاديها و امنيّتِ آنان است. مفهومِ شهرونديِ مدرن نيز از اين جا پديد ميآيد.
و امّا، گامِ بزرگِ سپسين با جنبشِ روشنگري در فرانسه، در سدهيِ هجدهم، برداشته ميشود. در اين دوران ولتر با رسالهيِ رواداري (Traité de la tolérance) در ۱۷۶۳، رواداري، چه ديني چه سياسي، را به عنوانِ يکی از پايههايِ انديشهيِ سياسيِ مدرن به ميدان ميآورد. و اين همان اصلی بود که ديگر پيشگامانِ اين جنبش در استوار کردنِ آن کوشيدند و به صورتِ يکی از پايههايِ ايدئولوژيکِ انقلابِ فرانسه درآمد. آن جملهيِ معروفِ ولتر، که من جانام را ميدهم تا مخالفِ من حرفاش را بزند، نمودارِ روحِ معنايِ مدرنِ تولرانس است.
در مفهومهايِ تساهل، مدارا، تحمل، و بردباري، چنان که اشاره کرديم، پرهيز از درگيري و ستيز با رأي و باور و ايمانی ناخوشايند يا «باطل» يا «کافرانه»، يا آسانگيري نسبت به آن، به دليلِ مصلحتبيني، نهفته است. يعني اگر زورِ کسی برسد يا کاسهيِ صبرـاش لبريز شود، چهبسا با طرفِ ديگر، که باورهايی مخالفِ او دارد، درگيرِ جنگ و ستيز شود و بکوشد که او را از ميان بردارد و دودماناش را بر باد دهد. در حالی که تولرانس با معنايِ تازه و رسميّتِ حقوقيـسياسياش و با گسترشِ آن به عنوانِ اصلِ اساسي در نظامهايِ سياسيِ ليبرال در پيوند با اصلِ آزاديهايِ فردي، به معنايِ احترام گذاشتن به حقی ست و رعايتِ آن، که زيرِ پا گذاشتناش تجاوز به حريمِ قانونيِ آزاديهايِ فردي و جمعي شمرده مي شود و موجبِ کيفرِ قانوني ست. از اين گذشته، اين اصل که در آغاز بهزور و اکراه با «تساهل» و «تسامح» پذيرفته شده بود، با جا افتادن در نظامِ حقوقيـسياسيِ مدرن، در درازنايِ دوـسه قرن، به يک اصلِ مثبتِ اخلاقي و رفتاري نيز تبديل شده است که نظامِ تربيتيِ مدرن در کشورهايِ ليبرال آن را به کودکان ميآموزاند.
در زبان های اروپايی اگرچه واژه ی تولرانس، در سیرِ تاریخیِ خود، با یک چرخش معنایی عهده دارِ این معنای تازه نیز هست، امّا از آن جا که برابرنهاده هایِ فارسی نمی توانند بازگویِ معنایِ تازه، و بسیار اساسی و مهم از نظرِ حقوقی و سیاسی، نیز باشند، به نظرِ من، نهادنِ واژه یِ دیگری برایِ این معنایِ تازه ضروری ست. «روا» در زبانِ فارسي، به عنوانِ صفت برايِ رفتار، به معنايِ درست، مُجاز، عادلانه، قانوني، و اخلاقي ست، و از جمله حلال از نظرِ شرعي، و «ناروا» ضدِّ آن است. روا داشتن يا روا دانستن هم به معنايِ مُجاز ، عادلانه، قانوني، شرعي، يا اخلاقي شمردن است. بنا بر اين، «رواداري» با تماميِ اين پشتوانهيِ اخلاقيـحقوقيـسياسي، بهروشني ميتواند نامزدِ شايستهای برايِ تولرانس در اين معنايِ دقيقِ فنّي باشد. البته بردباريِ و مدارا و شکيبايي و مانندِ آنها هم برايِ معناهايِ کلّيِ ديگر و ديرينهترِ آن جايِ خود را دارند؛ همچنان که تابآوري و مقاومت برايِ معناهايِ آن در حوزههايِ فيزيک و زيستشناسي.
مرجعها:
Le Robert, Dictionnaire historique de la langue française, Paris 2000.
Oxford English Dictionary, CD-ROM, Version 3.0, Oxford University Press 2002.
نقلِ اين مقاله در مطبوعات بي اجازهيِ نويسنده روا نيست.
31 خرداد 85
سلام آقاى داريوش آشورى عزيز،
ممكن است بپرسم شما در نوشتههايتان براى واژهى يونانى το ον يا معادل آلمانى آن das Seiende چه معادلى را به كار مىبريد يا توصيه مىكنيد؟
شرح پرسش:
مشكل بر سر ترجمهى das Seiende است كه نمى توان آن را موجود ترجمه كرد، زيرا موجود اسم مفعول وجود است و متضمن اين معناست كه نيازمند يك واجبالوجود است، در حالى كه Seiende اسم فاعل فعل sein است و به اين معناست كه داراى هستى است و در هستى خود نيازمند ديگرى نيست.
گاهى اوقات در نوشتهها از اصطلاح جعلى هستنده استفاده مىشود، اما به گمانم هستنده غلط است و نمىتوان از فعل هستن / هستيدن اسم فاعل هستنده را ساخت، زيرا هستن فعل لازم است و نه متعددى.
برخى پيشنهادها:
• معادلهايى مانند هستى دار، دارندهى هستى، هستار را چگونه مىيابيد؟
• ما از مصدر فعل لازم "خوابيدن"، صفت خوابيده را مى سازيم كه صفت مفعولى است در معناى صفت فاعلى ( به همين سان رنجيدن / رنجيده). آيا مى توان از هستيدن، هستيده را ساخت به معناى آنچه داراى هستى است و براى منظور بالا به كار برد؟
• همين طور از فعل لازم "رفتن"، بُن مضارع "رو" را مى گيرم و بر اساس آن "رونده" را مى سازيم كه صفت فاعلى رفتن است. بر همين سياق آيا مى توان از فعل لازم بودن بن مضارع "بُو" را گرفت و بُوَنده را براى اين منظور ساخت؟
• يا از مصدر فعل لازم "باشيدن" به معناى بودن، بن مضارع "باش" را گرفت و باشنده را ساخت؟
• آقاى اديب سلطانى براى اين واژهى يونانى (در ترجمهى منطق ارسطو) معادلهاى هستومند، موجود، باوه، باشنده، آن كه هست، چيز باشنده، ... را به كار برده است. اما همو در ترجمهى سنجش خرد ناب، هستومند را معادل Wesen گرفته است.
ممنون مى شوم اگر در چند خط يا در قالب مقالهاى مانند "داستان تنوين" گره از كار فروبستهى ما بگشاييد.
شاد باشيد
رحمان افشارى
آقای رحمان افشاری
مفهومهای «وجود» و «موجود»، به دلیلِ تعلقِشان به متنِ حکمتِ الاهی و عرفانِ نظری در عالمِ اندیشهی اسلامی، و زیر-معنایِ (connotation)«آفریدگار» و «آفریده» در آنها در متنِ آن حکمت، به عنوانِ برابرنهاده برای مفهومهایِ Sein و Seiende نزدِ هایدگر برای مترجمان مشکلآفرین است. تاکنون سه نفر این مشکل را با من در میان گذاشته اند که شما آخرینشان هستید. دلیلِِ آن هم این است که مفهومِ Sein در اندیشهی هایدگر با مفهومِ دائو (Dao) در حکمتِ چینی همخوان است، نه با مفهومِ ارسطوییِ «وجود» با رنگِ الاهیاّتِ مسیحی و اسلامی ( آن هم-معنایی را خودِ وی در جایی گفته و پژوهندگانِ هایدگرشناس نیز نمونههایِ فراوانِِ آن را در همسنجیِ نوشتههایِ او با "اندیشهی آسیایی" یافته اند). در این اندیشه چیزی در مقامِ ارادهی ازلیِ آفریننده یا ارادهیِ یک «قادرِ متعال»، در کار نیست که چیزها را با طرحی از-پیش-افکنده از نیستی به هستی آورد، بلکه هستی از دلِ نیستی به خودیِ خود برمیشکفد. تفسیرِ هایدگر از مفهومِ اصلیِ یونانیِ phusis نیز همین مفهومِ «برشکفتن» است.
به نظر میرسد که مشکل شما با دو مفهومِ «وجود» و «موجود» در همین زمینه باشد. به نظرِ من چنین میرسد که برابرنهادههای «بود» (اسمِ مصدر از بودن، در برابرِ نبود [=عدم])، در برابرِ Sein، و «باشنده»، در برابرِ Seiende، نزدیکترین واژهها در فارسی به مفهومِ هایدگریِ این دو ترم باشند. «باشنده»، و جمعِ آن «باشندگان»، را از قدیم داشته ایم (به صورتِ مصدرِ متعدیِ «باشانیدن» هم در متنهای کهن آمده است [نکـ : علیِ رواقی، ذیلِ فرهنگهای فارسی]). رابطهی سرراستِ ریشهایِ این کلمه با بود/بودن/بودش/بُوِش بدونِ زیرمعنایِ رابطهیِ آفریدگاری و آفریدگی، چهبسا مشکل را حل کند. از ریشهی "باش" صفتِ مفعولیِ "باشیده" هم در فرهنگها آمده است. من هم در ترجمهی متنهای فلسفی باشنده را به کار برده ام. با بودنِ «باشنده» گمان نمیکنم که نیازی به ساختنِ واژههایی مانندِ هستیدار، دارندهی هستی، هستار و مانندِ آنها باشد، مگر برای کاربردهای دیگر (من خود "هستیداری" را برابرِ existence، در معنایِ کییرکهگوریِ آن، به کار برده ام. نکـ : فردریک کاپلستون، تاریخِ فلسفه، جلد هفتم).
«هستنده» هم ساخت-و-سازِ خلافِ قاعدهای ست. پسوندِ /-َنده/ بر سرِ ریشهیِ مضارع یا فعلِ امر میآید، مانندِ داننده و راننده و کننده، نه سوم شخصِ مفردِ فعل. در موردِ فعلِ بیقاعدهی هستن/بودن/باشیدن بر سرِ ریشهی مضارع یا فعل امرِ آن میآید: باش+-َنده.
«هستومند» را هم نمیدانم آقای ادیبسلطانی با چه منطقی ساخته است. «هستو» ( یا «خستو») در فرهنگها به معنای اقرار کننده یا مُعترف آمده است و ربطی به هستن و هستی ندارد. و اگر آن را ترکیبی از «هست-» و پسوندِ «-اومند» بگیریم (صورتِ کهنترِ پسوندِ -مند، چنان که در «تنومند»)، باز من «هستیمند» را روشنتر و رساتر از آن میدانم.
پایدار باشید
داریوشِ آشوری