19 تیر 85
يک نکته‌يِ تِرم‌شناختي: دنباله‌يِ «چرا رواداري»

برگردانِ تِرم‌هايِ علمي و فلسفي، هم باريک‌بيني‌هايِ زباني-- دستوري، واژگان‌شناختي، معناشناختي—مي‌طلبد، هم گهگاه باريک‌بيني‌هايِ فرهنگي و تاريخي، به‌ويژه در قلمروِ علومِ انساني و فلسفه. يعني، توجّه به دگرديسي‌هايِ معناييِ واژه‌ها در بسترِ تاريخي و فرهنگي‌شان که به گنجاندنِ معناها و مفهوم‌هايِ تازه در آن‌ها مي‌انجامد. در اين زمينه، يک نکته‌يِ زبانيِ صرف اين است که معنايِ يک اسم (مانندِ tolerance) را هميشه نمي‌توان تنها از راهِ معنايِ فعلِ آن (to tolerate) فهميد، اگر که آن اسم، در کاربردِ تازه‌ای، ديگر نه يک مشتقِ اسمي از يک فعل يا اسمِ فعل باشد، بلکه، مستقل از ريشه‌يِ فِعلانيِ (۱) خود، دگرديسيِ معنايي‌ يافته و نامی برايِ يک مفهومِ خاصِ تازه شده باشد. به عبارتِ ديگر، از راهِ گسترش يا چرخشِ معنا برايِ يک کاربردِ ويژه‌يِ علمي، نظري، حقوقي، سياسي، اجتماعي، فرهنگي، با يافتنِ معنايِ تازه، حوزه‌يِ کاربرديِ تازه يافته باشد. برايِ مثال، ميانِ آراميدن و آرامگاه اگر چه ارتباطِ ريشه‌اي هست و معنايِ ظاهريِ آرامگاه جايِ آرميدن است، امّا، اين کلمه، در حقيقت، بر اثرِ يک نيازِ رواني و فرهنگي، برايِ کشيدنِ بارِ معناييِ ديگری ساخته شده است. آرامگاه، به معنايِ مجازي، واژه‌ای ست معادلِ گور و قبر، و  جانشينِ آن‌ها. و از آن جهت جانشينِ آن‌ها شده است که گور و قبر سرراست مردن و نابود شدن و زيرِ خاک رفتن را به خاطر مي‌آورند، که ناخوشايند و ترسناک است، امّا «آرامگاه» جايِ آراميدن و خواب است، نه مردن و در خاک رفتن، به‌ويژه برايِ کسانی که مرگ‌شان گويا ظاهري ست و قرار است زنده‌يِ جاويد باشند. به اين ترتيب است که معنايِ آرامگاه را از تجزيه‌يِ آن به آرام‌ـ (ريشه‌يِ فعلِ آراميدن) + پسوندِ ـگاه نمي‌توان فهميد، زيرا در معنايِ اصليِ حقيقيِ خود به معنايِ جايِ آراميدن يا خوابيدن است و حال ‌آن که ما آن را مترادفِ گور به کار مي‌بريم و برايِ اين معنا آن را ساخته‌ايم. پس، در لغت‌نامه‌ها جايِ ويژه و جداگانه‌ای به آرامگاه مي‌دهند و آن را تعريف مي‌کنند و مترادف‌‌هايِ معنايي‌اش را هم ذکر مي‌کنند. از اين دست است رابطه‌يِ آب ريختن با آبريزگاه، و مثال‌هايِ بي شمارِ ديگر.

در واژه‌نامه‌هايِ فرنگي، که با اصولِ علميِ زبان‌شناختي تأليف مي‌شوند، يک اسمِ فعل را، هر گاه که با معنايِ فعل فاصله نگرفته باشد و حوزه‌يِ کاربرديِ تازه‌ای نيافته باشد، از نو تعريف نمي‌کنند. بلکه در پايانِ شرحِ معنا يا معناهايِ فعل مي‌نويسند که اسمِ آن اين است. زيرا يقين دارند که خواننده با شمّ‌ِ طبيعيِ زبانيِ خود معنايِ اسميِ آن را هم، بر اساسِ معنا يا معناهايِ فعل، درمي‌يابد. امّا هنگامی که صورتِ اسمي از معنا يا معناهايِ فعل فاصله گرفته و حوزه‌هايِ کاربرديِ تازه يافته باشد و به‌ويژه به ترمی فنّي بدل شده باشد، براي آن درآيندِ (مدخلِ) تازه باز مي‌کنند. برايِ مثال، معنايِ فعلِ to stress در زبانِ انگليسي تأکيد کردن يا پافشاري کردن بر نظر يا گفته‌ای ست، امّا همين فعل، به صورتِ اسم و ترم در زبان‌شناسي و روان‌شناسي دو حوزه‌يِ کاربردي و معناييِ تازه مي‌يابد، که نيازمندِ شرح است. به همين دليل، برايِ ترجمه‌يِ اين واژه به صورتِ فعل در زبانِ فارسي واژه‌ای مانندِ تأکيد کردن به کار برده مي‌شود، امّا برايِ کاربردِ آن، به صورتِ اسم، در زبان‌شناسي «تکيه» و در روان‌شناسي واژه‌ای مانندِ «فشار» يا «فشارِ رواني». نمونه‌يِ ديگر فعلِ to elevate در زبانِ انگليسي ست که چند معنايِ فعلي دارد و به صورتِ اسم، يعني elevation، گذشته از معناهايِ حقيقي و مجازيِ عام، در حوزه‌هايی از رقص شناسي گرفته تا هوانوردي و زمين‌شناسي معناهايِ ديگری به خود گرفته است که در واژه‌نامه‌ها، با ياد کردنِ حوزه‌يِ کاربردي‌شان، آن‌ها را شرح مي‌کنند. اين معناها چه ‌بسا رابطه‌يِ دور و ضعيفی با معنا يا معناهايِ اصليِ فعل دارند، امّا اسمی برايِ آن نيستند و، به هر حال، به صورتِ مستقل، برايِ ناميدنِ چيزی، واردِ حوزه‌يِ معنايي و کاربرديِ ديگری شده اند. در نتيجه، در ترجمه‌يِ معناهايِ گوناگونِ اين واژه به زبانی ديگر، مانندِ فارسي، به‌ويژه در موردِ معناهايِ فنّيِ آن، به واژه‌هايِ گوناگونی نياز داريم که چه بسا با معنايِ ريشه‌يِ فعلِ آن ارتباطی ندارند.

به گمانِ من، مشکلِ فهمِ معنايِ تولرانس در مفهومِ مدرنِ حقوقي و سياسيِ آن در ميانِ ما نيز همين است که مترجمانِ ما، بدون توجّه به چرخشِ معناييِ اين کلمه و فاصله گرفتن‌ِ آن با معنايِ اصليِ فعل در کاربردِ تازه‌يِ سياسي و حقوقي‌اش، با بازگشت به فعلِ آن و صورتِ اسمي‌اش، واژه‌هايی مانندِ تساهل و تسامح و مدارا و تحمل را نامزدِ کشيدنِ معنايِ آن مي‌کنند. من، با استدلالی که در باره‌يِ جوازِ رواداري در باره‌يِ آن کرده ام (۲) ، برايِ آن که معنايِ حقوقي و سياسيِ مدرنِ آن را روشن‌تر و بهتر برسانيم، کاربردِ واژه‌يِ تازه‌ای را برايِ اين مفهومِ تازه روا مي‌دانم. رواداري در عينِ آن که با تساهل و مدارا و تحمل در يک طيفِ معنايي قرار دارد، در سرِ ديگرِ اين طيف قرار مي‌گيرد. يعني، در گذار از معنايِ منفيِ آن واژه‌ها-- که ناخشنوديِ بردبارانه از ديگري و رفتار و باورهايِ وي را در بر دارد-- به معنايِ رفتارِ مثبت ، يعني پذيرشِ حقّ‌ِ ديگري به ديگرـ بودن بي ناخشنودي. البته، خشنودي و ناخشنودي از زندگي و رفتارِ ديگري هميشه مي‌تواند در کار باشد، چنان که هست. امّا تا زمانی که در کارـ‌وـ‌بار و زندگيِ ديگري تأثيری نکرده يا تجاوز و مزاحمتی پديد نياورده، به خوديِ خود در يک جامعه و نظامِ سياسيِ روادار ارزش و اهمبّتی ندارد. به عبارتِ ديگر، تولرانس در معنايِ مدرنِ سياسي و حقوقيِ آن پذيرشِ نظمِ سياسيِ تازه‌ای ست بر مبنايِ آزادي‌هايِ فردي و جمعي و احترام به آن، در سايه‌يِ فرمانفرماييِ دولتی که همه‌ي شهروندان، از هر قوم و قبيله و دين و ايمان، در پايه‌گذاريِ آن، بر مبنايِ همان اصول، سهم دارند و در قدرتِ آن شريک اند و در سايه‌يِ آن قدرت از قهر و تجاوزِ يکديگر در امان. به عبارتِ ديگر، فرمانِ فرمانفرما (sovereign/souverain)،  يا شمشيرِ نظم‌آفرين و عدالت‌گسترِ لويياتان (Leviathan) پايندانِ اجرايِ آن است. اين جا ست که معنايِ اصليِ روان‌شناختيِ تولرانس (يعني تحمل، مدارا) رفته‌ـ‌رفته رنگ مي‌بازد و جايِ خود را به يک مفهومِ مثبتِ حقوقي‌ـ‌سياسي مي‌دهد. اين مفهوم که نخست از قرنِ شانزدهم در حوزه‌يِ روابطِ مذهبي در اروپا پاِيه گذاري شد، در قرن‌هايِ هجدهم و نوزدهم به حوزه‌يِ روابط و رفتارهايِ سياسي بر پايه‌يِ کثرت‌باوري (پلوراليسم) پاي گذاشت و امروز به حوزه‌هايِ ديگر، از جمله روابطِ جنسي، نيز وارد شده است و معادل‌هايِ ديگری نيز برايِ اين حوزه‌هايِ تازه يافته است، مانندِ permissiveness.

بنا بر اين، ورودِ تولرانس از قلمروِ رفتارِ نفساني، به عنوانِ يک ترم، به قلمروِ حقوقي‌ـ‌سياسي بارِ معناييِ تازه‌ای را بر آن مي‌نشاند که بازگفتن‌اش در ترجمه نيازمندِ واژه‌يِ تازه‌ای ست. زيرا واژه‌هايِ معادلِ to tolerate و  tolerance در معنايِ اصلي، چنين دگرديسيِ معنايي را در حوزه‌يِ زباني‌ـ‌فرهنگيِ ديگر برنمي‌تابند و کاربردشان سببِ بدفهمي مي‌شود. ترجمه‌ای که من در مقاله‌يِ «چرا رواداري» از Act of Toleration و Edit de tolérance کرده ام، يعني «قانونِ رواداري»، بر اساسِ اين منطق است که از اين پس ما با مفهومی از تولرانس رو به رو هستيم که با معنايِ اصليِ خود فاصله گرفته و از يک قلمروِ کاربردي واردِ قلمروِ ديگري شده است. از اين پس حالتِ روانيِ اشخاص يا گروه‌ها نسبت به يکديگر، يا خوشايند و بدآيندشان از يکديگر، اهميّتی ندارد، بلکه اصل اجرايِ فرمانِ فرمانفرما ست که چه رفتاری را نسبت به ديگري روا مي‌داند و چه رفتاری را ناروا و درخورِ کيفر. و بدين‌سان، در مقامِ دستی برفرازِ همه‌يِ دست‌ها و اراده‌ای بالاتر و نيرومندتر از همه‌يِ اراده‌ها، با همراييِ همگان، نظمی تازه را بنياد و پاسداري مي‌کند که، در عالمِ نظر، «خيرِ همگان» (public good) در آن است.

جامعه‌يِ امروزِ ايران نيز در همان حالتِ آشوب‌زدگيِ جامعه‌يِ بريتانيا در قرنِ شانزدهم است، يعني دورانِ انتقال از نظامِ سياسيِ قرونِ وسطايي و فرمانفرماييِ کليسا به جامعه و دولتِ بورژوايِ مدرن. هابز وضعِ چنين جامعه‌ای را «وضعِ طبيعي» (state of nature) مي‌نامد، يعني وضعِ بي‌قانوني يا همان «قانونِ جنگل» که، به برداشتِ وي، در آن «انسان گرگِ انسان است»؛ جامعه‌ای که دولت در آن با ابزارهايِ کيفري‌اش، به دليلِ تعلق‌اش به فرقه و گروهِ معيّن و پاسداريِ از سودـَوري‌هايِ آن‌ها و باورهايِ نابردبارانه و تعصب‌آميزشان که مي‌خواهد خود را به همگان تحميل کند، نه پاسدارِ صلحِ کل ميانِ شهروندان، بلکه خود عاملِ بزرگِ نابردباري و آشوب، و در نتيجه، درّندگيِ انساني ست. چنين جامعه‌يِ سياسي به يک «قانونِ رواداري» نيازمند است که دولت را، در مقامِ پاسدارِ حقوقِ برابرِ تماميِ شهروندان، بر فرازِ کشمکش‌ها و درگيري‌هايِ قومي، قبيله‌اي، مذهبي، و سودوري‌هايِ گروهي بنشاند؛ يعني، يک دولتِ مدرن.

نکته‌يِ ديگر اين که، در اين آشوبِ زباني که در ميانِ همه‌يِ آشوب‌ها به آن دچار ايم، تفکيکِ مفهوم‌ها از يکديگر و روشن کردنِ حوزه‌يِ کاربردي‌شان و پافشاري بر سرِ تعريفِ روشن‌شان از مهم‌ترين وظيفه‌ها و کارکردهايِ روشنفکري و روشنگري در ميانِ ما ست، که با افسوس بايد گفت که کمترـ عنايتی به آن مي‌شود. روشنگري و روشنفکري بي زبانِ روشن‌انديشانه و روشنگرانه معنايی ندارد. بنيادِ مدرنيّت بر روشني‌يابي و روشنگري ست (Enlightenment/Aufklärung). بادا که ما نيز بتوانيم در اين راه لنگ‌ـلنگان قدمی برداريم.
Créteil، فرانسه
ژوئيّه‌يِ ۲۰۰۶

۱.    «فعلاني» را برايِ اين به کار مي‌برم که با معنايِ آشنايِ «فعلي»، يعني اکنوني، اشتباه نشود.
۲.    نکـ : «چرا رواداري» در وبلاگِ جُستار.

پي‌نوشت: پيرامونِ اين بحث همچنين ببينيد مقاله‌يِ سعيدِ حناييِ کاشاني را در وبلاگِ فل‌سفه در نقدِ نوشته‌يِ من و نقدِ داريوشِ محمدپور را بر او در ملکوت. اين مقالک (با کافِ تصغير!) را من به دنبالِ آن نقدها برايِ تکميل مقالکِ پيشين و روشن‌تر کردنِ ديدگاهِ خود نوشته ام.

(متن کامل اين مقالک را به صورت پی‌دی‌اف از اين‌جا پياده کنيد.)

14:50


 نویسنده: سیمین جمعه 13 مردادماه 1385 | ساعت1:12 

آقای آشوری گرامی .سلام. من یک دانشجوی ایرانی هستم مقیم المان. چند سوال دستور زبان فارسی دارم. آیا شما کسی را میشناسید که به سوالات من پاسخ دهد؟ و یا خود قبول زحمت می فرمایید پاسخ من را بدهید؟ مثلا عبارت"با وجود بر این" یا " با این وجود" کدام یک از لحاظ دستور زبان فارسی صحیح تر ند؟چرایئیش برایم مهم است. بسیار سپاسگزارم از لطفتان چنانچه پاسخ من را همینجا مرقوم فرمایید.
شاد کام باشید و قلمتان پر توان

سرکار سیمین خانم
من دستورشناس نیستم، ولی در مورد پرسش شما این قدر می توانم پاسخ بدهم که،
---- "با وجود بر این" و "با این وجود" هر دو چرند اند. "با وجودِ این" بهتر از آن هاست و از همه بهتر و درست تر "با این همه" است.
د. آ.


شما میتوانید پیغام خود را در قسمت زیر وارد نمایید:
ایمیل را حتما وارد نمایید.






آیا اطلاعات شما برای پیغام بعدی نگهداری شود ؟   






rss1 - rss2 - xml - movabletype3.1 - طراحی قالب