حافظ «به روايتِ عباسِِ کيارستمی»
اين مقاله يک بار در سايتِ «راديو زمانه» منتشر شده است. بازتابِ گستردهای که پيدا کرد و کامنتهايِ فراوانی که رسيد و بحثهايِ پرشوری که ميانِ خوانندگان– و از جمله برخی صاحبنظران– برانگيخت، و نقدهايی که بر آن شد، نشان داد که اين بحثِ نقدگرانه ارزشِ آن را دارد که دقيقتر و گوياتر طرح شود. با اين خيال، آن را بازبيني کردم و با حذفِ برخی جملههايِ آن، که خوشايندِ برخی از خوانندگان نبود، و افزودنِ دو پاراگراف بر آن برايِ روشنتر کردنِ ديدگاهام، دوباره آن را اين جا منتشر ميکنم.
داستانِ حافظخواني و حافظداني و حافظپژوهي و حافظبازي و حافظفروشيِ ما را گويي پايانی نيست. اين از بختِ بلندِ اين شاعر است که اينچنين در کانونِ يک زبان و فرهنگ قرار گرفته و عالمی را شيدايِ خود کرده است. هر کسی از ظّنِ خود حافظِ خود را دارد و چهبسا با غيرت هم از آن پاسداری ميکند. و امّا، در اين غوغایِ کوبيدن بر طبلِ مدرنيّت و شورــوــشيدايي برايِ آن، حافظ نيز نه تنها تفسيرهايِ مدرن و مدرننمايِ خود را يافته که «روايت»هايِ مدرنِ خود را نيز. و اينک پس از «روايتِ» احمدِ شاملو «روايت»ای داريم از هنرمندی ديگر، که عباسِ کيارستمي باشد. (۱)
با اين تجربهها واژهيِ «روايت» در موردِ ديوانِ حافظ رفتهــرفته دارد معناهايِ تازهای به خود ميگيرد. در موردِ شاملو داستانِ «روايت» اين است که او بي هيچگونه دانش و تجربهای در نسخهشناسي و متنشناسي، و تنها با تکيه بر ذوقِ خود، با پيشداوريهايِ ايدئولوژيکی که فهمِ شاملوــپسندی از آن ديوانِ به او ميبخشيد، «حافظ»ای از آب درآورد که، به هر حال، «حافظِ شاملو» ست، دچارِ لغزشهايِ گزاف در فهمِ متن و ويرايشِ آن. بهاءالدينِ خرمشاهي در نقدِ سنجيده و مايهداری، سي سال پيش، بياعتباريِ حافظشناسيِ شاملو را نشان داد.
و امّا، حافظ «به روايتِ عباسِ کيارستمي» از سنخِ ديگری ست. کتابی ست هفتصد صفحهاي با قطعِ جيبي و جلدِ سخت، بسيار به شکلــوــشمايلِ نشرهايِ قطعِ کوچکِ آن ديوان. نامِ حافظ با نقشِ درشتِ زرکوب بر رويِ جلد و بر عطفِ کتاب کوفته شده و آرايشِ صفحهها هم به آرايشِ صفحههايِ برخی از نشرهايِ تازهيِ ديوانِ حافظ همانند است. امّا، «به روايتِ عباسِ کيارستمي» بر رویِ جلد با حروفِ ريز (شايد شمارهيِ ۱٢) با رنگِ قرمزِ تيره، در امتدادِ درازايِ پشتِ جلد، چاپ شده، که در نگاهِ نخست به چشم نميآيد. از اينرو، کسی که کتاب را برايِ نخستين بار به دست ميگيرد، طبيعي ست که گمان کند با نشرِ تازهای از ديوان رو به رو ست، امّا اين بار، با شگفتيِ بسيار، به ويراستاريِ يک هنرمندِ سينماگرِ نامدار. کتاب را که ورقی بزني، ۶٤٧ نيمبيت (مصرع) از حافظ در آن ميبينی، هر يک در يک صفحه. امّا هر نيمبيت را سه يا چهار بار شکسته و زيرِ هم چيده. پس، با ويرايشِ تازهای از ديوان رو به رو نيستي، بلکه ميبيني که هنرمندی اهلِ هنرهايِ تصويري گويا خواسته است با ايدهای تازه امکانِ برخوردِ تازهای را با شعرِ حافظ نشان دهد.
اين امکانِ تازه چيست؟ کيارستمی سرسخنی بر آن ننوشته است تا بدانيم که حکمتِ اين کار از ديدِ او چيست و چرا هنرمندی سينماگر خطر کرده و به سراغِ ديوانی رفته که در فرهنگِ ايراني برايِ، دستِ کم، دهها هزار نفر يک پَــَرستانه (fetish، اُبژهيِ پرستش) است، و ناگزير کنجکاويِ حافظپرستان، يا دستِ کم کسانی را که دستی در حافظپژوهي و حافظپراني دارند، برميانگيزد. نکته اين است که اگرچه ناموريِ جهانيِ عباس کيارستمي در مقامِ سينماگر (و تا حدودی هم عکّاس) بسياری را نسبت به اين کتاب کنجکاو ميکند، امّا نبودِ ناموريِ ادبي کار را پُرسشناک ميکند (يا به قولِ ديگر، «زيرِ سؤال ميبرد»). امّا، کمبودِ ناموريِ ادبيِ را مُهر و امضايِ بهاءالدينِ خرمشاهي بنا ست جبران کند، که ديباچهيِ کتاب به قلمِ او ست. اين ديباچه يادداشتی ست خطاب به کيارستمي در يک ستونِ باريک، در يک صفحه به همان قطعِ کوچک. اين دوستِ نازنينِ عهدِ جوانيِ من، خرمشاهي، «زان جا که»– به گفتهيِ حافظ– «لطفِ شامل و خُلقِ کريمِ» او ست، چنان ريختــوــپاشی در تعريف و تعارف دارد که با سخاوت و مهماننوازيِ حاتمِ طائي پهلو ميزند. در اين ديباچه هم، پس از اندکی ترديد در بارهيِ اين کار در آغاز، سنگِ تمام گذاشته و «حاصلِ کارِ» کيارستمي را «يک تنوّعِ مهم [تأکيد از من است] در کار و بارِ شعر و حافظپژوهي» دانسته است.
امّا آنچه ميتواند جهتنمايی برايِ فهمِ اين تجربهيِ تازه «در کارــوــبارِ شعر و حافظپژوهي» باشد، آن عبارتِ نامدار از آرتور رمبو، شاعرِ فرانسوي، ست که به فرانسه و فارسي در سرلوحهيِ کتاب آمده است: Il faut être absolument modern. : «بايد مطلقاً مدرن بود.» امّا، چه گونه ميتوان در کارِ خوانشِ حافظ «مطلقاً مدرن» بود؟ با اين که شعر او را تکّه-تکّه از ديواناش برداريم و از قالبِ آشنايِ سنّتي بهدرآوريم و به دلخواهِ خود، به صورتِ مکانيکي، بشکنيم و در سهــچهار پاره، به سبکِ شعرِ نو، زيرِ هم بنويسيم؟ چنين برميآيد که کيارستمي «مطلقاً مدرن» بودن در چنين کاری را اين گونه ميفهمد. «مطلقاً مدرن» بودن، يعني دلخواهانه، با ديدی ناگفته و ناروشن، با يک متنِ کهن رفتار کردن و نظمِ ديرينهيِ آن را برهم زدن؟ به گمانام اين جا يک بدفهميِ بزرگ در بابِ «مدرنيّت» در کار باشد. مدرنيّت، در کارِ خوانشِ متنهايِ کهن، يعني کشفِ معنا و منطقِ تازه، با معيارهايِ روشي و منطقيِ فهمِ مدرن. مدرنيّت، در عالمِ بازخوانيِ هنريِ يک متنِ کهن، يعني شکستنِ معيارهايِ سفتــوــسختِ قالبيِ کهن و جدا کردنِ متنها از زيرمتنِ ديرينهشان، برايِ جلوهگر کردنِ روابط، نظم، و ساختارِ زيباشناختيِ تازه و هرگزــنديده در آنها. آيا کيارستمي از پسِ چنين کاری برآمده است؟
کيارستمي حدودِ ششصد و پنجاه نيمبيت را از ديوان حافظ بيرون کشيده و با بخشبنديِ آنها به هژده «فصل»، آنها را، بيرون از متنِ غزلها، بهظاهر در ارتباطِ معناييِ تازهای قرار داده است. ميتوان پرسيد که چرا کيارستمي حدودِ چهارهزار بيتِ حافظ را به هشتهزار نيمبيتِ شکسته تبديل نکرده و به همين بسنده کرده است؟ لابد به اين دليل که در آن صورت حافظ «به روايتِ عباسِ کيارستمي» ميبايست در سيزده جلد منتشر ميشد؟ «فصل»ها عنوانهايی از اين دست دارند: «عشق و شباب»، «در مدحتِ معشوق»، «تمنای وصال»...«هجران»، «دريغ». نخستين چيزی که به چشم ميآيد اين است که اين مصرعهايِ شکسته که هر يک در يک صفحه بهظاهر با نظم و رابطهای کنارِ هم جاي گرفته اند، چندان ربطی با يکديگر و با عنوانِ «فصل»ها ندارند. «دور است سرِ آب، از اين باديه هشدار!» (۲)، «کاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش»، «شبِ ظلمت و بيابان، به کجا توان رسيدن؟»، «خاطر به دستِ تفرقه دادن نه زيرکي ست» با عنوانِ فصلِ «غمِ عشق» چه ربطی دارند؟ حتّا «مشکلِ عشق نه در حوصلهيِ دانشِ ما ست» هم با اين که واژهيِ «عشق» در آن هست، ربطی به عنوانِ «غمِ عشق» ندارد. کمــوــبيش سهــچهارم نيمبيتها، در سراسرِ اين «روايت»، هيچ ربطی به يکديگر و با عنوانِ «فصل» ندارند. فصلبنديها هم، بر اساسِ درونمايههايِ اصليِ شعرِ حافظ، اگر چهارــپنج تا ميبود به نظرــام درستتر بود و اين تجربه ميتوانست جمعــوــجورتر و سامانيافتهتر باشد.
ميشود پرسيد که کيارستمي چرا نيمبيت را به عنوانِ واحدِ شعر گرفته است؟ به نظر ميرسد که اين گونه برخورد با ديوانِ حافظ ريشه در رهيافتِ کمينهگرا (minimalist)يِ او به هنرِ سينما دارد. کيارستمي در آن کار از خود هوشمنديِ ويژهای نشان داده است. به اين معنا که، کمبودِ امکانات و مهارتها و تواناييهايِ آفرينشِ سينمايي در سطحِ سينمايِ امريکا و اروپا (فيلمنامه، هنرپيشه، فيلمبرداري، شگردهايِ کارگرداني و ساختبخشي به فيلم و چيزهايِ ضروريِ ديگر، از جمله، کمبودِ امکانهايِ مالي) در ميانِ ما را به امکانِ هنرِ کمينهگرايِ خود بدل کرده است. وي با آفرينشِ آثارِ سينمايي با سادهترين و کمترين سازمايهها توانسته است پيشکسوتِ يک مکتبِ سينماييِ بومي به نامِ سينمايِ ايراني شود، که پذيرش و ستايشِ جهاني هم يافته است. به عبارتِ ديگر، هنرِ او اين است که نداريها يا کمداشتهايِ ما را در اين ميدان به دارايي و سرمايهيِ هنري بدل کرده است. ميتوانيم بگوييم، در کارِ خود به گنجِ «دولتِ فقر»، به زبانِ حافظ، راه يافته است. در برابرِ او ميتوان به هنرمندانِ «بيشينهگرا» (maximalist)مان اشاره کرد. شايد بهتر از همه به هنرمندِ بزرگی مانندِ بهرام بيضايي، که با نسنجيدنِ امکاناتِ واقعيِ خود و جهانِ «خاورــميانه»ايِ خود (به زبانِ خوارشمار و سرزنشبارِ احمدِ فرديد)، با همه کوششهايِ پهلوانانهای که کرد تا بال به بالِ اورسن ولز و کوراساوا بپرد، به چنين نام و اعتبارِ جهاني دست نيافت.
امّا آن اعتبار و نامی را که کيارستمي، به خاطرِ هنرِ کمينهگراياش در سينما کسب کرده، آيا ميتوان در جايی مانندِ شعرِ حافظ نيز خرج کرد و با چنين کمينهگرايي با آن رفتار کرد؟ به نظرِ من، اگر اين کار را هيچ جدّي نگيريم، به عنوانِ بازي و بازيگوشي، البتّه ميشود. امّا نامِ حاصلِ چنين کاری را نميبايد حافظ گذاشت، يعني که «ديوانِ حافظ». در اين ميدان اگر کسی بخواهد کمينهگرايي کند، نخست بايد «بيشينهگرا» باشد. يعني، همهيِ اسبابِ کار را در بابِ فهمِ ادبيِ حافظ، اگرنه فهمِ نظري، فراهم داشته باشد. زيرا اين جا با يک ميراثِ کلانِ بسيار ريشهدارِ هزارسالهيِ شعر و دانشهايِ سنّتي و مدرن پيرامونِ آن رو به رو هستيم، نه يک هنرِ ناــبومي که در آن کمدانش و کمتجربه باشيم. اگر من بودم، نامِ اين کتاب را ميگذاشتم «حافظبازي»، يا کمی معنادارتر، امّا همچنان بازيگوشانه و طنزآميز، «آلبومی از عکسهايِ حافظ»، يا «عکسهايِ حافظانه». زيرا هدفِ چنين کاری برايِ کيارستمي يا معنايِ آن برايِ او– اگرچه به روشني گفته نشده– به نظر ميرسد که چنين چيزی باشد، يعني تصويرگريهايِ شاعرانهيِ حافظ را برجسته کرده باشد. از يادداشتِ خرمشاهي هم همين برميآيد.
باري، کمينهگراييِ کيارستمي در پيِ آن است که نيمبيتهايِ حافظ را، بيرون از متن، برايِ ما قاب بگيرد و پيشِ چشممان بگذارد تا آنها را – که در سرِ جايِ اصليشان در متن گم بوده اند و چندان به چشم نميآمده اند– به صورتِ نقشی برجسته و به چشمی تازه ببينيم و در معناشان فرورويم و از پرداختِ شاعرانهشان ژرفتر لذّت بريم. آيا در اين کار بهراستي کامياب بوده است؟ به گمانِ من، نه! يکم اين که، شمارِ اين نيمبيتها بسيار زياد است و گزينشِ آنها نيز سرسري ست و به هيچ سنجهيِ انديشيدهای تکيه ندارد. اگر اين مجموعه حدودِ پنجاه تا صد بيت از تصويريترين شعرهايِ حافظ (بهويژه اروتيکترينِ آنها) را برميگزيد و آنها را با عکسهايِ زيبايِ مناسب همراه ميکرد، ميشد کاری چشمنواز که به چندبار ورقزدن و وَر رفتن ميارزيد. دوّم اين که، اين نيمبيتها، در اصل، در قالبِ عروضي ساختارِ وزندارِ قالببندي شدهای دارند. اگر بنا ست آنها را از قالبِ وزنِ عروضي آزاد کنيم و با شيوه و آهنگِ تازهای بخوانيم، به گمانِ من، ميبايد با شکلِ نگارشيشان به آنها لحنی آرام و سنگين بخشيد که به درنگِ بيشتری در لحن و معنا فراخواند.
يکي از کمــوــکاستيهايِ زبانِ نوشتار نسبت به زبانِ گفتار غايب شدنِ لحن در زبانِ نوشتار است. لحن در گفتار در ساختار معنايي جايِ اساسي دارد. لحنهايِ گوناگون (پرسشي، خطابي، فرماني، جدّي، شوخي، بازيگوشانه، تمسخرآميز، توهينآميز، خشمناک، نفرتبار) ميتوانند، بر حسبِ هر متنِ گفتاري، به يک جملهيِ معيّن، حتّا يک کلمه، معناهايِ گوناگون دهند. نگارشِ مدرن با افزودنِ نقطهگذاري (punctuation)، بهويژه برايِ متنهايِ ادبي، ميکوشد تا حدودی لحن را برساند. برايِ مثال، پُـرسانه («؟» يا همان «علامتِ سؤال») برايِ رساندنِ لحنِ پرسشي؛ خروشانه («!») برايِ خطاب، عتاب، تأکيد؛ سه نقطه (...) برايِ کشيدگي، درنگ، يا خطِ کشيده (––) به جايِ آن.
از اين نشانهها در کارِ کيارستمي هيچ اثری نيست. و از اين بابت کارِ او با چاپها و ويرايشهايِ اديبانهيِ سنّتي از ديوانِ حافظ فرقی ندارد. زيرِــهمــنويسيِ واژهها به شيوهيِ شعرِ نو ميتواند با دادنِ کشش و مکثِ بيشتر به آنها و به تماميِ مصرع بارِ معناييِ حسّانيتر و قويتری به آنها بدهد، اگر که اين کار به روشی درست انجام شود. کيارستمي نيمبيتِ زير را– مانندِ ديگرِ نيمبيتها در سراسرِ کتاب– به اين صورت آورده است:
گداخت جان
که شود کارِ دل
تمام و نشد.
منطقِ اين گونه شکستنِ نيمبيت معلوم نيست. وي در سراسرِ اين «ديوان» تماميِ نيمبيتها را يکنواخت سه يا چهار تکه کرده و زيرِ هم نوشته است. در حالی که، به گمانِ من، اگر همين نيمبيت را اين گونه مينوشت که کششِ آواييِ بيشتری به واژهها بدهد تا با درنگِ بيشتری خوانده شوند، مصرع پژواکِ معناييِ نيرومندتری پيدا ميکرد. ريزشِ آبشاروارِ واژهها نيز با اين روش به آن حالتی ديگر ميبخشيد:
گداخت
جان،
که شود
کارِ دل
تمام و–
نشد!
يا نيمبيتِ ديگري را با ياريِ ابزارهايِ «مدرنِ» نگارش ميتوانست اين گونه بنويسد:
منِ گدا و–
تمنايِ
وصلِ
او؟
–– هيهات!
يا مصرعی مانندِ اين تنها با نقطهگذاري ست که بارِ پرسشي و پاسخيِ معنايِ خود را با قدرت نشان ميدهد:
داني که،
چيست
دولت؟––
ديدارِ
يار
ديدن!––
ميشد ميانِ نيمبيتها در دو صفحهيِ رو به رويِ هم حالتِ ارتباط و بازيِ معنايي ايجاد کرد، مانندِ اين دو نيمبيت از دو غزلِ جداگانه:
صبح است و–
ژاله
ميچکد
از
ابرِ
بهمني!
و نيمبيتِ ديگر در صفحهيِ رو به رو:
وز ژاله–
باده
در قدحِ
لاله
ميرود–
از اين گونه تناسبها در دوــسه مورد پيش آمده که به نظر ميرسد پيشانديشيده نيست، بلکه پيشآمده است، مانندِ واژهيِ «مست» در پايان و سرآغازِ دو نيمبيت در صص ۶٢ و ۶٣.
کيارستمي با واحد قرار دادنِ نيمبيت به صورتِ سراسري، نيمبيتهايِ زيبايی را که با نيمبيتِ پسين يا پيشين از نظرِ معنايي در ارتباط اند، ناديده گرفته است. در حالی که با آوردنِ آنها به صورتِ بيت ميتوانست برخی از تصويريترين و «با حال»ترين بيتهايِ حافظ را بياورد، مانندِ اين:
خون شد
دلام
به يادِ تو،
هرگه که
در چمن––
بندِ
قبايِ
غنچهيِ گل
ميگشود
باد––
نيمبيتهايی در اين مجموعه هست که از نظرِ معنايي وابسته به نيمبيتِ پسين يا پيشين اند و، در نتيجه، استقلالِ تصويري و معنايي ندارند و اين جا پاــدرــهوا هستند، مانندِ اينها: «گفت، اي عاشقِ ديرينهيِ من خوابات هست؟»، «نمازِ نيمشبي و دعايِ صبحدمي»، «رنجِ ما را که توان برد به يک گوشهيِ چشم»، «ميِ دو ساله و معشوقِ چارده ساله»، «از چنگِ مناش اخترِ بدمهر بدر برد». نيمبيتهايی هم هست که هيچ ارزشِ تصويري، حسّاني، و معنايي برايِ چنين مجموعهای ندارند، مانندِ: «بويِ دلِ کبابِ من آفاق را گرف»، «ما زِ ياران چشمِ ياري داشتيم»، «آن شبِ قدری که گويند اهلِ خلوت امشب است». يکیــدو غلطِ نوشتاري و متني هم به چشمام خورده است که گويا از چشمِ آقايِ خرمشاهي پنهان مانده است. ولي مهم نيست. بگذريم.
اين «حافظ، به روايتِ کيارستمي» که بنا ست «مطلقاٌ مدرن» باشد، کمــوــبيش نمونهای ست از فهمِ رايج در ميانِ ما از «مدرنيّت»، که هر بر هم زدنِ نظمی يا هر شلوغکاريای را کارِ نوآورانهای و آفرينشِ هنرمندانهای گمان ميکند. اين کار مرا به يادِ نمايشنامههايی مياندازد که به نامِ «تئاترِ پوچي» در اوايلِ دههيِ پنجاه در ايران نوشته ميشد و به صحنه ميآمد. نويسندگانِ اين نمايشنامهها، که به تقليد از بکت و يونسکو و نويسندگانِ ديگری در اين شيوه چيز مينوشتند، گمان ميکردند که گفتــوــگوها، و در کل، داستانِ نمايش، هرچه بيربطتر و بيسرــوــتهتر باشد، مدرنتر و نوآورانهتر است. در حالی که، وقتی نمايشنامههايِ بکت و يونسکو و دورنمات را ميخوانديم و برخی را هم در همان سالها، به همتِ مترجمان و کارگردانانِ ايراني، بر صحنه ميديديم، ميديديم که چه منطق و ساختارِ استواری بر آن پريشانگوييهايِ ظاهري سوار است. آن برــهمــزدنِ زبان و ساختارِ رواييِ کلاسيک و رئاليست، در واقع، در پيِ آفريدنِ زبان و ساختارِ رواييِ تازهای ست درخورِ بينشِ (بدبينانهيِ) تازهای نسبت به انسان و جهان. يا تقليدی که نقاشانِ ما از سبکِ آبسترهکشيِ نقاشيِ مدرن ميکردند چيزی از همين مايه بود. هنگامی که کارهايِ براک و کاندينسکي و استادانِ ديگر از اين مشرب را ميديدي، در پشتِ رنگبازيها و رنگپاشيهاشان يک دستِ قويِ استادانه را ميتوانستي ببيني که اگر بخواهد يک تابلو به سبکِ کلاسيک يا امپرسيونيست هم بکشد، از عهده برميآيد، امّا در اين سبک با منطق يا فهمِ تازهيِ ديگری با هنرِ نقاشي رو به رو ميشود. در حالی که در کارِ بسياری از آبسترهکشهايِ ما ناتوانيِ دست و چشم و تقليدگريِ محض و بيمنطق را آشکارا ميديدي.
در اين کار هم به نظرِ من ضعفِ اساسي در اين است که کيارستمي، چنان که گفتم، مدرن بودن، بهويژه از نوعِ «مطلقِ» آن، را تنها به معنايِ شکستنِ قالببندي سنّتي ميبيند نه بخشيدنِ منطقِ زيباشناختيِ تازه با نگاهِ تازه در فضايِ آزاديای که هنرمند در جهانِ مدرن به خود و کارِ خود بخشيده است. اگر در کارِ نيما باريک بنگريم، به عنوانِ يک مثالِ بزرگ، اين آفرينشِ منطقِ زيباشناختيِ تازه در فضايِ آزاديِ هنرمندانه را در کارِ شعر ميتوان ديد، يعني نظمِ تازهای در آفرينشِ شاعرانه بر پايهيِ منطقِ تازهای. هنرِ مدرن با شکستنِ قالبهايِ تکراريِ آفرينشِ سنّتي، در حقيقت، کار را بر هنرمند دشوارتر ميکند. زيرا از او چشم دارد که با آزاد کردنِ خود از قيدهايِ سنّت و تکرار، منطق و نظمِ تازهای در ساختارِ تازهای به آفرينشِ هنريِ خود ببخشد. کوتاه سخن اين که، هر گونه شلوغکاری را نميتوان نامِ هنرِ مدرن داد. بلکه هر برــهمــزدنی ميبايد منطق و زبانِ تازهای با خود بياورد و از عهدهيِ بازگوييِ آن برآيد. بنا بر اين، با يک ايدهيِ ابتدايي و ناپرورده نميبايد با شتاب به سراغِ کاری اينچنين رفت که چشمداشتهايِ بزرگ در پي دارد.
(۱) حافظ، به روايتِ عباسِ کيارستمی، چاپِ يکم، نشر فرزان، تهران ۱٣٨۵.
(۲) من اين مثالها را مانندِ متنِ ديوان راسته مینويسم، نه شکسته به سبکِ اين کتاب، امّا با نقطهگذاریِ خود، هر جا که لازم ببينم.
نشرِ اين مقاله در مطبوعاتِ داخل و خارجِ کشور بی اجازهيِ نويسنده روا نيست.
(متن کامل اين مقاله به صورت پیدیاف)

استفاده بردیم
جناب آشوری
ممنون از مطلب پربار شما
مدتها بود که به دنبال نقد خوبی در خصوص کار آقای کیارستمی بودم...دلایل شما برای پذیرفتن آنچه حاضر به پذیرفتنش نبودم بسیار قانع کننده بود
"وي با آفرينشِ آثارِ سينمايي با سادهترين و کمترين سازمايهها توانسته است پيشکسوتِ يک مکتبِ سينماييِ بومي به نامِ سينمايِ ايراني شود، که پذيرش و ستايشِ جهاني هم يافته است."
خبرگی شما در سینما به اندازه خبرگی کیارستمی ست در شعر. مبتکر و پیشکسوت این مکتب شهیدثالث است که آقایان از گور او برمیخورند به شیوه ملایان بی فاتحه.
age hanooz esmi az iran otamaddone irani moonde, be khaatere aasaare baa arzeshe gozashtegaane maast. badbakhti emrooza hichkodaam az in aaghaaayaane honarmand hatta be andaazeye yek hezzarome aan gozashtegaan, dar aafarinesh honareshaan kaamyaab naboodeand. cheghadr dardnaak ast ke khod tishe be risheye khod bezanim!
...kaash barkhi az in afraad az ghabile kiaarostamihaa mifahmidand ke hatta nazdik shodan be bazi chizhaa, sharaayeti khaas mitalabd che resad be pardaakhtan be aanhaa!
..." modda,ee khaast ke aayad be tamaashaagahe raaz
daste gheyb aamad o bar sineye naamahram zad"!
.
سلام.
به نظر مي رسد كه اگر استاد كتابي با صفحات سفيد منتشر كنند و اسمش را "حافظ بي صدا" يا "حافظ زبون بسته!!" بگذارند باز هم طرفداراني خواهند داشت و افرادي هم كار نوين و پر شهامت جنابشان را تفسير و تاييد خواهند كرد.
من اين موفقيت را مرهون "بز شناسي" ايشان مي دانم و معتقدم كه استاد كيارستمي در جلسه اي خودماني و محفلي بر سر شعور جماعت اهل ادب شرط بندي كرده است، و از آنجا كه ايشان خوب مي دانند كه با چه جماعتي طرف هستند، همواره برنده اين گونه شرط بندي ها خواهند بود!!
راستش را بخواهيد من از ديد نو ايشان خوشم آمد، و علاقه مند شدم روي فرم ميني ماليستي مثنوي مولانا كار كنم... كار در دست توليد است، و تا كنون دفتر اول را تمام كرده ام كه در اين جا برايتان مي نويسم:
بشنو
از
ني ...
بقيه اش هم كه حوصله سر بر است و يك مشت آدم تنگ نظر علاف مي نشينند و ساعت ها باهاش ور مي روند. اما چكيده اش توي همين سه سطر! قابل درك است.
ضمناَ پنج دفتر ديگر را در دست كار دارم، اما كار طاقت فرسايي است، و فكر نمي كنم بتوانم زودتر از پنج دقيقه ي ديگر آماده اش كنم...
.
لابد از مولوی در مثنوی حکایت آن مردک را خواندهاید که در مستراح از ذات باریتعالی طلب روایح بهشتی میکرد! خاطرتان هست که مولوی چه گفته؟ "سوراخ دعا"!
کیارستمی تاثیر ادبی ندارد و کار او ادبیات نیست. اینقدر جدیش نگیرید!
جناب استاد آشوري حتما تاييد ميفرمايند كه فرهنگ و هنر در جامعهي ما، دچار «بيماري رو به سوي مرگ» است. از نشانههاي گسترش اين بيماري همين كه آشوريها جلاي وطن ميكنند، و كيارستميها از سينما براي شاعري و ادبياتپژوهي قبا ميدوزند. كاري ندارم به اين كه خرمشاهيها هم، معركهگرداني ميكنند يا نميكنند. در اين وضعيت، نه تنها صدايي نميماند، بلكه به گوش كسي هم نميرسيد. چون آفرينش و پژوهش در خدمت صاحبان شهرت و سرمايه است. تنها آنان ميتوانند. وقتي به زمينهها و ريشههاي انتقادهاي آقاي حنايي به آشوري فكر كردم، مطمئن شدم كه آشوري حق داشت جلاي وطن كند. چرا كه، اينجا فضاي مرداران شده است. فضاي مردههاست كه كيارستمي به خودش اجازه ميدهد كلمات مثل مهره از گوني بيرون كشيده را كنار هم رديف كند و نام آن را بگذارد دفتر شعر! و مرده است كه كيارستمي ميتواند ديوان حافظ را به فهم خودش قيچي كند و اسمش را بگذارد «روايت» و مرده است كه ... اما، نه هنوز به اين فضا ميتوان اميد ميبست. چرا كه امثال آشوريها، گاهي نفسي ميكشند و مينويسند.
.
تصور ميكنم با اين اشاره، منظور خودم را براي جناب استاد آشوري خوانا كرده باشم كه عبارت زبان علم است و اشارت زبان معرفت.
من امیر یوسف زاده صادق النوم , صاحب الزمام و نایب برحق حضرت آقا هادی مهدی , صاحب الزمان هستم و به شما مسلمانان و مظلومان مژده می دهم که وعده خداوند تحقق یافت و ایشان برای برپایی حکومت هفت هزار ساله صالحان بر زمین ظهور کرده اند.
آگاه باشید که خداوند پنجاه هزار فرشته در رکاب حضرت صاحب الزمان قرار داد تا ایشان قیام نموده و به حق خلافت که از زمان آقا امام حسین, سید الشهدا از اهل بیت پیامبر سلب شده بود برسند و بدانید زمان کوتاهی باقیست تا با خلیفة الله حضرت صاحب الزمان بیعت کنید و گرنه از زیان کاران خواهید بود.
من , نایب آقا به شما اعلام می کنم:
1- تقلید در احکام دین از هر شخص و به هر عنوان حرام است مگر ایشان با امضا؛ یا گفتار.
2- نیروهای نظامی , انتظامی و امنیتی حق درگیری با مردم و ریختن خونشان را ندارند که شدیداً مجازات خواهند شد.
3- دستگیری ظالمان و دزدان بیت المال واجب و تصاحب اموال شخصی آنها بر مردم حلال است.
به رحمت و قدرت خداوند ایمان داشته باشید و بدانید حضرت آقا صاحب الزمان از تاریخ سه شنبه 30 امرداد 86 یا هفت شعبان 1428 قمری از ساعت 1700 یا 5 بعد از ظهر بمدت 7 روز در پارک ملت رشت ظاهر خواهد شد تا با ایشان بیعت کنید و از نجات یافتگان باشید. ان شاء الله
امیر صاحب الزمام ,نایب بر حق حضرت مهدی صاحب الزمان و مسیح خداوند چهارم شعبان 1428
سلام آقاي آشوري عزيز
بي نهايت خوشحالم كه شما دست به كار وبلاگ نويسي زده ايد. مطالب شما را در مورد خليل ملكي و احمد فرديد خواندم و بسيار اموختم. اولين بار با نام شما روي جلد كتاب چنين گفت زرتشت آشنا شدم. حدود 10 سال پيش كه تازه دبيرستان را تمام كرده بودم. امروز اميدوارم كه با ياري مطالب وبلاگ شما و حضور گرانقدرتان در اين رسانه جديد به درك نسبتا صحيح تري از آن كتاب عظيم برسم.
حافظ مي گويد :
به كوي عشق منه بي دليل راه قدم
به عقيده من شما استاد عزيز و صميمي و بزرگواراني چون شما راهنماياني پربها براي ما جوانان هستيد. از شما به خاطر تمام زحماتي كه مي كشيد ممنونم.
پايدار باشيد
استاد آشوری
درود. من به تازگی -در هفته گذشته- با تارنمای شما آشنا شدم. هر چند از نوشته هاو تالیف های شما از دوران دبیرستان اذت برده ام. ولی نوشته ها به حدی زیبا و آموزنده بود که تمام مطالب را با دقت مطالعه کردم. به ویژه جستار سودمندتان در ساده نویسی و روشن نویسی بیش از حد آموزنده بود. خواهش عجیب و توقع بی جایی داشتم: نسل جوان ما امروز نیازمند چنین روشنگری هایی است. و اگر بزرگانی چون شما ننویسند جوانانی چون ما چگونه راه را باز یابند؟ استدعا می کنم بیشتر بنویسید. هر چه قدر که برایتان ممکن است. همین.
استاد آشوری
بسیار از نقد سنجیده ی شما بهره بردم.
گفتنی ها را شما گفتید.
در پناه حق.
جناب کیارستمی قبلا هم از این کتاب-سازی ها کرده اند..دفتر شعرشان چند سال پیش چاپ شد و مثل فیلم هایشان دچار" خلوت کلمه" بود...چنانکه خودتان فرمودید استاد, حافظ و حافظ شناسی و حافظ-سازی ...سفره پر برکتی برای خودنمایی و پول درآوردن و کسب شناسنامه حافظ-پژهی ست...شاید هم این گونه ای برخورد پست مدرن است! از این بقول دوست امان شامورتی بازی ها زیاد اینجا می شود...موتزارت با صدای طبیعت, حافظ با صدای یک مرد تریاک خورده, شاهنامه برای موبایل, MP3 سخنرانی های آیت الله لنکرانی , و تی شرت های آن مردک نفهم, شریعتی و حال هم ریخت و پاش کاغذ برای برخورد این آدم که نان اسمش را می خواهد بخورد.
۱ـ باید بسیار خوشحال بود که آن بحثها در رادیو زمانه درگرفت؛ اما...
۲ـ در جهانِ «مدرنیده» (modernized در مقابل مدرن Modern) از باد هوا هم پول میدوشن. مثلاً تصویرِ آثارِهنری را رویِ زیرشلواری هم میشود در دکانِ موزهها خرید. اینکه ربطِ این البسه با هنر در چیست سرِ جای خود. اما در جهانِ سوم ـ که «میهنِ پرگهر» ما هم در آن دست و پا میزند ـ گرفتاری از آنجا شروع میشود که به قولِ خودمانی «آب ندیده، شلوارمان را در آوردهایم» و در هول و ولایِ «مدرنیدن» modernization و دستیابی به تکنولوژی و پیشرفتِ اقتصادی چنان کور شدهایم که مغاکِ دهان گشودهیِ زیرِ پایمان که همان تفاوت و فاصلهیِ بینِ مدرنیت و مدرنیزاسیون باشد را نمیبینیم و در حسرتِ به دست آوردنِ آنچه در دستِ دیگری دیدهایم میخواهیم یک شبه رهِ صد ساله را با پایِ شکسته، لیلی کنان بپیماییم. همین است که مدام کلماتِ عاریهای را به سر و صورت هم تف میکنیم و حتا وقتی اهلِ نظری (چون آشوری) با نگاهی جدی به شوخییِ خنک آقایِ کیارستمی میپردازد به های و هویِ بیمنطقْ جدی ترین حافظ شناسِ مدرنِ ایران را غیرِ متخصص و مستبد میخوانیم. راستش این است که رابطهی «حافظ به روایتِ کیارستمی» با دیوانِ حافظ مثلِ رابطهی موزِ زردِ اندی وارهول رویِ پستانبندِ یک دخترِ دبیرستانی یا عکسِ ارنستو چه گوارا رویِ پیراهن دوستپسرش با هنر مدرن و مبارزهیِ چریکیست؛ یعنی چیزی در حدودِ کشک!
بدین شکل مشکل این است که مردمی که مثلاُ کتابهایِ تحلیلییِ آشوری و دیگران را نخواندهاند و خودِ خافظ را هم جز برایِ تفال و تفیلیگری نمیخواهند، ناگهان در معرض متابسازییِ «مطلقاً مدرنِ» آقایِ کیارستمی قرار میگیرند و «کدو را ندیده» دچارِ هیجاناتِ کاذب میشوند.
۳ـ چندی پیش افشین دشتی مقالهای در نقد حافظِ کیارستمی نوشت http://www.radiozamaneh.org/literature/2007/05/post_300.html و من هم یادداشتی در پایاش گذاشتم که بخشی از آن را اینجا میآورم:
« ... فکر میکنم شهرت آقای کیارستمی اتفاقاً خیلی چیزِ بدی نیست و متابسازییِ ناشران به واسطهیِ اسم ایشان را نباید چندان جدی گرفت. هر چند شهرت، بسیاری را دچارِ خودـ همهکاره ـ پنداری میکند، اما نباید نکتهیِ مهمی را فراموش کرد: کیارستمی (درست یا نادرست) در ایران به اندازه فرنگستان «خدا» محسوب نمیشود و به نظرم این چیزییست که کیارستمی را آزار میدهد و وقتی فیلمات را نتوانی در کشور خودت نمایش بدهی خُب مجبور میشوی چوب و چماق و چپق و عکس و شعر و شامورتیبازی را (که به مجوز احتیاج ندارند) به عنوانِ هنر به نافِ ملت ببندی. در فرنگستان حتا عکسِ حضراتِ معروف را رویِ تنکهیِ تُنکِ جیاسترینگ هم برایِ فروش روانهیِ بازار میکنند. حالا حافظ ـ پرانییِ و متابسازی که هِچ! عبید میگه: یارو رفت پیشِ طبیب و گفت ریشم درد میکنه. طبیب پرسید چی خوردی؟ گفت: نان و یخ. طبیب گفت برو بمیر که نه دردت به آدمیزاد شبیه نه خوراکت. حالا حکایتِ ماست. چی در میهن پُرگهر به قاعدهست که شهرتِ آقایِ کیارستمی باشه. دستِ کم کیارستمی میتونه بدونِ اینکه پولِ بیتالمال رو ماستمالی کنه کمی حال کنه و کسانی هم بابتاش پول میدن. فقط دوستانِ خیر خواه باس به ایشان توصیه کنن که تو مصاحبهها به منارههایی آویزون نشن که گنجایشِ گنجیدن رو ندارند.»
اصولا دادن روایتی مدرن از حافظ به معنای نابودی شعر اوست . مهمترین ویژگی مدرنیته "روح زدایی" است و علت زنده بودن حافظ تا کنون روح لطیف شعر اوست. پس کیارستمی یا مدرنیته را نفهمیده یا حافظ و یا هردو را!
سلام استاد
خسته نباشید.
چند روز پیش در بخش نظر نویسی مربوط به مطلب زنده یاد ملکی سوالاتی را در محضرتان ارائه کردم که با جواب دادن به آنها میتوانید مشکلات زیادی از من و دوستانم را حل کرده تا به سوالات جدی تری رسیدگی شود.
سوالات در باب:
ا) تعریف شما در زمینه واژه های زمان و تاریخ و ارتباط این دو با هم.(کاربرد آنها در رشته های علوم انسانی و هنر)
2)تعریف و مفهوم ماده.
استاد ارجمند سوالات فوق سوالاتی
اساسی هستند تا ما به عنوان یک مرمت گر معمار به هنگام برخورد با یک ثروت فرهنگی به قصد مرمت و حفاظت آن دچار سردرگمی نشویم و به راحتی بتوانیم بهتیرین تصمیم را بگیریم.
با سپاس فراوان از جوابی که به این شاگردان بی مقدارتان می فرمایید.
آقای نعمتی
دریغا که در این زندگی فرصتی باقی نمانده تا من به پرسش هایی به این سنگینی و دشواری پاسخ دهم که اگر بسیار زمان بر است تازه اگر عقل من به آن ها قد بدهد. بماند برای زندگانی دیگر!
د. آ.
استاد عزیز
عالی بود. اما گویا خاصه خرجی آقای خرمشاهی در تمجید از کار- یا شاید تفریح- آقای کیارستمی با شعر حافظ، گریبان شما را در مقولهی فیلمهای کیارستمی گرفته است .
به هر حال، شادکام باشید همیشه.
درود بر جناب آشوري:
مقالهي ابتدائيِ شما را كه در راديو زمانه منتشر شده بود مدتها پيش مطالعه كرده بودم، حقيقتا نقدي زيبا و درخور بود و در كنارش سخناني از سر دل تا نهيبي باشد براي آناني كه در صددند كه دستي بر ميراث گذشتگان ما ببرند. متاسفانه اصليترين جملات آن مقاله كه همانا همان سخنان دلي شما بودند در اين متن حذف شدهاند. نميدانم ناماش را چه ميتوان گذاشت؟ خودشانشوري؟ توجه به نظر مخاطب؟ تلطيف عقايد؟
و باز از شما تشكر ميكنم و شما را ستايش ميكنم كه با هر سخن به ظاهر مدرن و دهن پر كن فريفته نميشويد و همرنگ بعضي از جماعات.
موفق و پيروز براي هميشه...
ایمیل را حتما وارد نمایید.