28 فروردین 87
پي‌جوييِ چند لغت در شاهنامه - ۴

بخشِ چهارم: جمع‌بنديِ داده‌ها تاکنون

پي‌جويي از راهِ زبان‌شناسيِ تاريخي هنوز ما را به نتيجه‌يِ روشنی نرسانده، امّا همچنان ادامه دارد. گزارشِ پي‌گيريِ آن را در پيوستِ اين بخش آورده ام. ولي، به نظر مي‌رسد که بر اساسِ کندـ‌وـ‌کاو در لغت‌شناسي و همچنين متن‌شناسيِ شاهنامه به ديدگاهِ روشن‌تری در بابِ جستارمايه‌يِ پژوهش‌مان نزديک شده ايم. به عبارتِ ديگر، کندـوـ‌کاو در معنايِ واژه‌هايی که پي‌جويي مي‌کنيم، و ، از سويِ ديگر، منطقِ متن، يعني نگرشِ باريک‌انديشانه به داده‌هايِ آن و کوشش برايِ رفعِ تناقض‌هايِ زورآور شده به آن، ما را به نتيجه‌‌گيري‌هايِ پذيرفتني رسانده يا نزديک کرده است. از اين‌رو، بحثِ لغت‌شناسي و متن‌شناسي را که پيش از اين پيش کشيده بوديم، با گسترشِ بيشتر دنبال مي‌کنيم.

چنان که گذشت، آقايِ خالقي، در ويرايش خود از شاهنامه، بر اساسِ بيشينه‌يِ نسخه‌هايی که در دست داشته اند، در دو موردی که ياد کرديم، ترکيبِ "هخته‌زهار" را پذيرفته اند. امّا معنايِ اين ترکيب، چنان که گذشت، و نيز دو جزءِ آن، يعني "هخته" و "زهار"، و يا صورتِ ديگرِ آن، "اخته‌زهار"، که در برخی نسخه‌ها يا چاپ‌ها آمده، در متنِ شاهنامه نيازمندِ درنگِ دو باره‌ است. اخته/آخته/هخته/آهخته/آهيخته برکشيده از مصدرِ آهختن/آهيختن را نسخه‌نويسان، و به پيرويِ از ايشان آقايِ خالقي، به معنايِ کشيده گرفته اند، برابر با کَنده يا بَرکنده. در نتيجه، هخته‌زهار را "خايه‌کشيده" دانسته اند. کسانی که آن را به صورتِ اخته‌زهار آورده اند نيز آن آخته‌يِ فارسي را کوتاه کرده و به صورتِ اخته‌يِ ترکي درآورده و، چنان که پيش از اين گفتيم، معنايِ اين دوّمين را بر آن واژه‌يِ فارسي بار کرده اند. ولي کندـ‌‌وـ‌کاوِ چند باره‌يِ من‌ در بابِ معناهايِ آختن/آهيختن، بر اساسِ شاهدها در لغت‌نامه‌يِ دهخدا، مرا به اين نتيجه رسانده است که اين واژه نه به معنايِ کندن، بلکه برکشيدن، برآوردن، بالا آوردن، بيرون کشيدنِ چيزی ست همچون شمشير، خنجر، جامه، تير. و نيز به معنايِ افراشتن يا افراختن است. هيچ‌جا برايِ آهختن و آهيختن شاهدی ديده نشد که معنايِ کشيدن بدهد، يعني کندنِ اندامی از بدن، چنان که در دندان‌کشيدن يا خايه‌کشيدن. به اين شاهدها توجّه کنيم:
  خدنگی که پيکانِ او ده ستير  زِ ترکش برآهيخت گردِ دلير--- فردوسي
  .... برآهختم آن گاوسر گرزِ کين--- فردوسي
  برآهيخت شمشيرِ کين پيلتن--- فردوسي
  چو آهيخت خور تيغِ زرين... ---- اسديِ طوسي
  برون آمد آراسته جنگ را  به کين‌جستن آهيخته چنگ را--- فردوسي
  چو تير از زخمگه آهخت بيرون... --- فخرالدين اسعد گرگاني
همچنين، آهيختن به معنايِ کشيدن و سفت کردنِ تنگِ اسب نيز آمده است: چو زين برنهادـ‌اش، برآهيخت تنگ--- فردوسي

ستاک‌هايِ ديگرِ هيخت/آهيخت، يعني هنج/آهنج و هنگ/آهنگ نيز در ترکيب‌هاشان همين معني را مي‌رسانند، چنان که در "دودهنج" يا "دودهنگ"، به معنايِ دودکش، يا "آب‌آهنج" و "آب‌آهنگ"، به معنايِ آبکش (از چاه). فرهيختن، از همين مايه، به معنايِ آموزش دادن، ادب‌آموختن-- که مشتقّ‌ِ "فر‌ـ‌هنگ" از آن برآمده-- از پيشوندِ فرـ + هيختن ترکيب شده که معنايِ لفظيِ آن "پيش‌کشيدن" است، از ريشه‌يِ ثنگ در اوستايي، به معنايِ (فرا)کشيدن. آهيختن با پيشوندِ بَرـ نيز به کار مي‌رفته است، يعني برآهيختن، که همه جا همين معنايِ برآوردن و برکشيدن را مي‌دهد.

اين که فردوسي هخته‌زهار يا اخته‌زهار و، همانندِ آن‌ها، کشيده‌زهار، را به معنايِ "خايه‌کشيده"، به صورتِ صفتی ستوده برايِ اسبِ جنگي به کار برده باشد، چنان که گفتيم، با منطقِ متنِ حماسي و پهلواني خوانا نيست. امّا بالاتر از همه اين که در موردِ نامدارترين اسبِ جنگي، يعني رخش، بنا به متنِ سرايشِ او، نمي‌توانسته است چنين چيزی بگويد. زيرا در داستانِ "رستم و سهراب" مي‌خوانيم که رستم در مرغزاري نزديکِ شهر سمنگان فرود مي‌آيد تا چيزی بخورد و بياسايد. رخش را نيز به حال خود رها مي‌کند تا برايِ خود بچرد. آنگاه گروهی از ترکان مي‌رسند و مي‌خواهند رخش را اسير کنند. اسبِ "پرخاشجو"، يعني جنگاور، تن در نمي‌دهد و چند تن از آنان را با سم و دندان از پا درمي‌آورد. امّا سرانجام اسير مي‌شود و او را برايِ گُشن‌گيري (جفت شدن با ماديان‌ها) به کار مي‌گيرند.
  گرفتند و بردند پويان به شهر  همي هر کس از رخش جستند بهر    
اسبی که هنگامِ بار آمدنِ سهراب به او پيشکش مي‌کنند، چنان که پيش از اين اشاره کرديم، از تخمه‌يِ رخش است. پس رخش اخته نبوده است. بنا بر اين، اگر اين پاره‌ـداستان درافزوده به متن نباشد، همچنين اگر بيتِ زير اصيل باشد و هيچ دستکاري نشده باشد، "کشيده‌زهار" در آن مي بايد معنايی جز "خايه کشيده" داشته باشد:
  يکی رخش بودـ‌اش به کردارِ گرگ  کشيده‌زهار و بلند و سترگ
معنايِ آن ناگزير مي‌بايد همانی باشد، يا چيزی از آن دست، که پيش از اين در بخشِ دوّم اين سلسله مقاله گفته ام.

و امّا، بازمي‌گردم به بحث در باره‌يِ "آهخته‌هار"، که در برخی نسخه‌ها يا چاپ‌ها به جايِ اخته‌زهار/هخته‌زهار آمده است. اگر که "هار" در آن به معنايِ گردن باشد، چنان که در فرهنگِ جهانگيري، با همين شاهد از فردوسي، آورده اند، آهخته‌هار همچنان مي‌تواند به عنوانِ صورتِ اصليِ اين ترکيب، در برابرِ صورت‌هايِ دستکاري شده‌، پيش کشيده شود. آهخته‌هار به معنايِ "افراخته‌گردن" هم برايِ شير هنگامِ حمله‌وري و هم اسب در تاخت به سويِ ميدانِ جنگ، و در جنگ، به‌خوبي معنادار است، بسيار به‌جاتر از خايه‌کشيدگي. يال برکشيدن، برآوردن، برافراختن، به معنايِ گردن‌کشيدنِ يا گرنفرازي کردنِ پهلوانانه برايِ نشان دادنِ تنومنديِ جنگاورانه و آمادگي برايِ رزم، بارها در شاه‌نامه آمده است. يک شاهد از کمال‌الدين اسماعيل که در لغت‌نامه‌يِ دهخدا آورده اند در اين باب بسيار گويا ست:
  همچو کَشَف به سينه سر اندر کشد اجل  آن جا که نيزه‌يِ تو برآهيخت يال را
مي‌بينيم که برآهيختنِ يال اين جا درست به معنايِ برآوردنِ گردن، گردن‌کشيدن است. در جايِ ديگری (باز به نقل از لغت‌نامه) مي‌بينيم که در شاه‌نامه سخن از "چو آهخته‌ـ‌شيری که گردد ژيان" مي‌رود که معنايی جز شيرِ ازـ‌جاي‌ـ‌برخاسته، خود‌ـ‌را‌ـ‌برکشيده، نمي‌تواند بدهد "کمان خواست از ترگ و بفراخت يال" ، "بپوشيد ببر و برآورد يال"، يا "برآورد يال و بگسترد بر"، در شاه‌نامه، به معنايِ همان "برآهيخت يال" است که کمال‌الدين اسماعيل به استعاره در بابِ نيزه مي‌گويد. بنا بر اين، آهخته‌هار، چنان که گفته اند، مي‌تواند به معنايِ آهخته‌يال باشد، يعني "افراشته‌يال" يا گردن ‌کشيده.

متن‌هايِ نزديک به روزگار فردوسي، از جمله تاريخِ بيهقي، حکايت از آن دارند که "زهار" به معنايِ زيرِ شکم، ناحيه‌يِ آلتِ تناسلي، يا خودِ آن است. بنا بر اين، حدسِ نخستينِ من در باره‌يِ امکانِ وجودِ رابطه‌ای ميانِ "زهار" و "هار" و همريشگيِ آن دو به معنايِ "يال" (مويِ پيرامونِ گردنِ جانوران و آلتِ تناسليِ انسان) گواهيِ درستي نگرفته است، مگر اين که حدسِ ريشه‌‌شناختيِ آقايِ عليِ حصوري (uz + hāra، نگاه کنيد به بخشِ دوّم) بتواند با شاهدهايِ روشن استوار شود.  امّا زهار در ترکيب‌هايِ هخته‌زهار/اخته‌زهار، به هر حال، با اشکال‌هايِ منطقِ متن رويارو ست، که برشمرديم. در حالی که، هار= يال= گردن در ترکيبِ "آهخته‌هار" معنايِ درست و درخوری مي‌تواند داشته باشد. البتّه، برايِ استوارتر کردنِ آن بهتر است که به فرهنگ‌هايِ کهن بسنده نکنيم و برايِ آن شاهدها و قرينه‌هايِ کافي از زبان‌ها و گويش‌هايِ محلّي، يا از راهِ زبان‌شناسيِ تاريخي، بيابيم.

پيوست: به دنبالِ طرحِ چند مرحله‌ايِ اين جُستار، من با آقايِ آکتور شروود، استادِ زبان‌هايِ ايراني در دانشگاهِ هاروارد، و همچنين با خانمِ ژاله‌يِ آموزگار، استادِ زبانِ فارسيِ ميانه در دانشگاهِ تهران، تماس گرفتم و ايشان قول داده اند که اين جُستار را در زبان‌هايِ ايرانيِ باستان و ميانه پي‌گيري کنند و مرا در جريان بگذارند. همچنين دوستِ ارجمندـ‌ام آقايِ محمدِ حيدريِ ملايري، با جديّت و جويندگيِ علميِ ويژه‌ای که در ايشان هست، در اين پي‌جويي با جديّت ياوري کرده اند. ايشان، گذشته از پژوهش‌هايِ خود، که در بخش‌هايِ پيشين ديديم، از يکی از استادِانِ زبان‌هايِ ايراني در دانشگاه پاريس در اين باره  پرس‌ـ‌وـ‌جو کرده اند، و چشم به راهِ پاسخِ ايشان ايم. آقايِ ملايري مسأله‌يِ جست‌ـوـ‌جويِ ريشه‌يِ هند‌ـ‌و‌ـ‌اروپاييِ دو واژه‌يِ "زهار" و "هار" را بار ديگر با انگاره‌يِ تازه‌ای دنبال کرده اند که در زير مي‌بينيد.
(متن کامل اين مقاله به صورت پی‌دی‌اف)

More about the etymology of zahâr

I was checking the etymology of Pers. guné, gun "color; species; form, figure; manner," I went to Av. gaona- and realized that in addition to the meaning "color" it also denotes "body hair" (!). This led me to PIE *góur- "(animal) body hair." The genitive form of this PIE base is*gunós (compare with Av.).

I looked up the derivatives in other IE languages:
Skt.: guná- "thread, string."
Mid. Irish: gūaire "hair (of animals), bristles."
O.Norse: kārr "curl of hair."
Latvian: gaūri (plural) "pubic hair."
Bulgarian: guna "fur coat," gunja "goat-hair cloak."

The PIE phoneme g sometimes remains unchanged in Av., but is transformed into z in Pers., some examples:
Pers. zi-, zistan "to live," Av. gay- "to live," gaya- "life;" PIE *gweie- "to live."
Pers. zan-, zadan "to strike," Av. gan- "to strike, hit, smite, kill;" PIE *gwhen- "to strike, kill."

More frequently, the transformation into [z] takes place already in (Young?) Av., as show the following examples:
Pers. zâ-, zâdan "to bring forth, give birth," Av. zan- "to bear, give birth to a child, be born," zāta- "born;" PIE *gen- "to give birth, beget."
Pers. zar "gold," Av. zaranya- "gold;" Skt. hiranya-; O.E. gold; PIE base *ghel-/*ghol- "yellow, green."
Pers. zahré "bile, gall;" Av. zāra-; O.E. galla/gealla; E. </GALL< i>; PIE *ghol-/*ghel- "yellow."
Pers. zemestân, Mid.Pers. zam "winter;" Av. zimô "winter;" Skt. himá- "cold, frost;" PIE *ghiem- "winter," and many other examples.

In conclusion, I tend to propose that the Pers. zahâr, hâr, and zâr are all the variants of the
same word which derives from the PIE base *góur- "(animal) body hair."
 
 ايشان حاصلِ اين جست‌ـ‌و‌ـ‌جو را با پروفسور  Lubotsky، از دانشورانِ زبان‌هايِ هند‌ـ‌و‌ـ‌اروپايي، در ميان گذاشتند. ولي آقايِ لوبوتسکي با سنجشگري‌هايِ زبان‌شناسانه درستيِ اين دستيافت را گواهي نکرده است. و اين پاسخِ وي است که آقايِ ملايري لطف کرده اند و برايِ من فرستاده اند:
Dear Dr. Heydari,

Unfortunately, your etymology is very improbable. There are several reasons for that:

1. Modern Persian z- corresponds either to Old Iranian (Avestan) j- or to OIr. z-. The former is the result of Indo-Iranian palatalization of g- of gh-, the latter is the reflex of already Indo- European palatal g' or g'h. Let us look at your examples:

       Pers. zi-, zistan "to live," Av. gay- "to live," gaya- "life;" PIE *gweie- "to live."

In Avestan we find the present tense /juuaiti/ "he lives" (Skt. /jîvati/)

    Pers. zan-, zadan "to strike," Av. gan- "to strike, hit, smite, kill;" PIE *gwhen- "to strike, kill."

In Avestan, the present tense of this verb is /jainti/.

The other cases you adduce go back to PIE palatal stops.

 

2. As you correctly indicate, "Pers. guné, gun "color; species; form, figure; manner." In fact this word comes from Av. gaona- which in addition to "color" also denotes "body hair" (!)." In Avestan, /gaona-/ means 'animal hair, color of the hair; quality' and this meaning is found in many Iranian languages, including Mod. Pers. On the other hand, the words with -r- (Mid. Irish: gūaire "hair (of animals), bristles"; O.Norse: kārr "curl of hair"; Latvian: gaūri (plural, "pubic hair"), even if they belong together, have no parallels in Iranian, nor in Sanskrit.

3. Even if we assume that zahâr is related to these words, we still have insurmountable problems:

(1) Initial z- must go back to Iranian j- (a palatalized variant of g-, that is *ge-), but the "European" words reflect *gouro.

(2) *-ou- cannot give Pers. -ahâ- (-ou- must give Pers. -ô-)

(3) the -h- remains unexplained, etc.

4. If we start with the formal side of Pers. zahâr, it can go back either to Iranian *zathâr(a)- or to *zafâr(a)-  (or with j-). I know of only one Iranian word which suits these forms, namely Avestan /zafar/ 'mouth', /vî-zafâra-/ 'with open snout'.

Would it be possible that /kašidé zahâr/ refers to the mouth of the horses? Etymologically, it would be perfect!

Best regards,

A. Lubotsky

23:25


 نویسنده: پیام جمعه 28 تیرماه 1387 | ساعت0:41 

سلام.خیلی دوست دارم از نیچه بدونم. متاسفانه از فلسفه چیزی نمی دونم.کتاب چنین گفت زرتشت ترجمه شما رو خریدم ولی چیز زیادی ازش دستگیرم نشد.ممکنه منو راهنمایی کنید برای آشنایی چه کتابی رو بخونم؟


--- جناب "دکتر سربازِ "عزیز. من نمی دانم در ایران اکنون چه کتابهایی در دسترس هست و کدام ها به کار کسی می خورد که می خواهد از فلسفه چیزی بداند. از دوستاران و آشنایان فلسفه در ایران بپرسید. از این گذشته برای فهم فیلسوفی مانند نیچه که یک فیلسوفِ تاریخ اندیش و فرهنگ شناس است، باید تاریخ جهان و به ویژه تاریخ اروپا و آلمان را دست کم در طرح کلی آن دانست، همچنین تاریخِ ادیان به ویژه مسیحیت را و تاریخ فلسفه را. باری، کار سنگین و درازی ست اگر که بخواهید درست در آن قدم بردارید.
د. آ.


 نویسنده: مهیار سه شنبه 25 تیرماه 1387 | ساعت0:53 

با درود

جناب آشوری شما اطلاعی مبنی بر اینکه کتاب تمهیدات عین القضات در بازار هست یا خیر دارید؟ چون من هم به نشر چشمه و هم ثالث مراجعه کردم و هر دوی آنها نیز ابراز بی اطلاعی کردند چنانچه خبر از چاپ آن دارید نام ناشر را نیز بفرمائید مطلب دوم اینکه ما هنوز بی صبرانه منتظر شنیدن خبرهای خوش هستیم و همانگونه که پرزیدنت محبوبمان هر روز خبرهای خوش هسته ای و بسته ای و دسته ای !! را به ملت حواله میکند منتظریم که شما هم خبر خوش چاپ یا لااقل قلمی شدن شرحی بر چنین گفت زرتشت را اعلام نمائید و در آخر نیز مزید امتنان است اگر سری به وبلاگ من بزنید و با نظرات و صد البته انتقاداتان راهگشای من در ادامه کار شاعری و نگارش باشید

شاد باشید

---این قدر باید بدانید که هر کتابی در هر کتابفروشی ای پیدا نمی شود. کتاب عین القضات را هم باید در کتابفروشی هایی جست که متن های کلاسیک ادبی و صوفیانه را منتشر می کنند و می فروشند(مثل کتابفروشی های مولا و طهوری روبه روی دانشگاه تهران--- اگر که هنوز باشند) و به ویژه از کسی نباید سراغ اش را گرفت که سال هاست از ایران دور است.
د. آ.


 نویسنده: حميد شنبه 22 تیرماه 1387 | ساعت9:51 

آقاي آشوري؛ شما چرا؟ واقعا زبان انقدر مهم است كه تبديل به مهم‌ترين دغدغه شما در اين رسانه شده است؟ مگر شما نبوديد كه روزگاري از جاودانه «چنين گفت زرتشت» ترجمه كرديد: «و به راستي عار آيدم از خويش كه چرا مي‌بايد شاعر باشم و به مجاز سخن گويم و چون شاعران لنگ و شكسته زبان باشم؟»
فكر نمي‌كنم نتيجه خواندن چندين و چند ساله افكار آتش‌فشاني نيچه به چنين دغدغه‌هايي ختم شود؟ منتظر پاسخ‌تان هستم.


--- دوست ارجمند، یکی از انگیزه های ترجمه ی "چنین گفت زرتشت" هم دغدغه ی زبان است.هیچ حیرت نکنید. نوشته های مرا در باره ی زبان بخوانید و نوشته های بسیار بزرگانی را که "دغدغه"ی زبان دارند و من شاگرد کوچک شان ام.
د. آ.


 نویسنده: یسنا جمعه 21 تیرماه 1387 | ساعت7:15 

استاد فرزانه سلام
امیدوارم در مورد توجه فرموده از ابراز نظرتان بنده را ممنون بفرمایید
و این مقاله در سایت آسمایی هم نشر شدهhttp://www.h-obaidi.com/

آقای یسنا، از توجه و باریک‌اندیشیِ شما سپاسگزار ام. نکته‌ای که در باره‌ی چند-و-چون اسب‌هایی که در بازی بزکشی شرکت می‌کنند، گفته اید، پشتیبان حدسِ من در باره‌ی اسب‌های جنگی در آن سلسله مقاله‌هاست، که نمی‌توانند "اخته" باشند و همچنین حدسی که من در باره‌ی معنایِ "اخته‌زهار" زده ام. نکته‌ای که در مورد "اخته‌زهار" گفته اید که، اگر اخته را در این ترکیب به معنای "خایه‌کشیده" بگیریم، آوردنِ زهار در آن زايد است نیز درست است و پشتیبانِ این نظر است که "اخته" در اين ترکیب نمی‌تواند اخته‌ی ترکی به معنایِ "خایه‌کشیده" باشد. بلکه به معنایِ دارای خایه های درشتِ کشيده (صاف و پُر) است که نشانه ی قدرتِ نرينگي ست که در مورد اسب ها نشانه ی توان دوندگی و ستیهندگی نیز هست. در موردِ "هار" هنوز دست آورد روشنی نداشته ایم و به نظر نمی رسد که با هار به معنای آتش در گویش فارسی هزاره ای یا زبان پشتو نسبت داشته باشد. دانشورانِ زبانشناسی تاریخی باید در این مورد نظر بدهند.
د. آ.


 نویسنده: آرش جمعه 21 تیرماه 1387 | ساعت2:56 

سلام آقای آشوری

کی مطلب جدید می‌گذارید؟ انتظار طولانی شد...
تن‌درست باشید.



 نویسنده: حسین محمدی پنجشنبه 20 تیرماه 1387 | ساعت10:57 

سلام.
من همیشه مطالب شما را خوانده و می خوانم. بسیاری از مطالبتان را در وبلاگم منتقل کرده ام.
من جدیدا وبلاگی زده ام درباره دوست قدیم و دشمن فعلی شما.
از نظراتتان درباره وبلاگم خوشحال می شوم.
http://fardid.ir

---از این که زحمت می کشید و این(خرت و پرت) ها را جمع می کنید باید از شما سپاسگزاری کرد. به هر حال، این ها یادگار دورانی از تاریخ "اندیشه" در میان ماست، البته در بخشی از "خاورمیانه"، به قول آن "مرحوم" (در گیومه می گذارم چون نمی دانم به بهشت رفته است یا به جهنم). در میان ما هنوز بسیاری نمی توانند فرق خطابه ی فلسفی و عربده جویی های "صرعِ فلسفی" را بفهمند. زحمت شما شاید کمک شان کند. این که هنوز جماعتی می خواهند با این ریسمان پوسیده به ته چاه (یا به اوج اعلای) معنویت و عرفان ( و همچنین فهم فلسفی) بروند هم فهمیدنی ست. باری، در این عربده جویی ها هیچ چیز آموختنی برای یک دانشجوی فلسفه مانند من نیست (چه بسا اسباب تهوع هم باشد). اما برای جامعه شناسان و روانپزشکان گمان می رود که سندهای ارزشمندی برای آسیب شناسی اجتماعی و روانی ما به دست میدهد. این نکته را هم بگویم که آنچه شما به متن می افزایید می باید در حاشیه بیاید تا گمان نکنند که گفته های خود گوینده است.
د. آ.


 نویسنده: يعقوپ يسنا سه شنبه 18 تیرماه 1387 | ساعت1:46 

استاد فرزانه و گرامي سلام و ابراز ارادت دارم حضور!
اما بعد من بنا به برداشت لهجه و دريافت واژه شناسي مقاله اي را در مورد نويشتم مي توانيد لطف فرموده ببنيد تا چه مي تواند به واژه لخته زها و آهخته هار نزديك باشددر باره « پي جويي و ريشه چند لغت در شاهنامه»
كه استاد داريوش آشوري در ميان انداخته است

از ديرگاه به اين سو آثار و ترجمه هاي استاد فرزانه را مي خوانم، خوشبختانه نيچه را هم با ترجمه هاي استاد شناختم.
در اين موقع ها نويشته و مصاحبه هاي استاد را در باره زبان و فرهنگ باز و جامعه باز خواندم خيلي به من اثر گذار تمام شد حتا نگرشم در رابطه به زبان و فرهنگ و جامعه بروز كرد.
چند ماه قبل در سايت واژه به عنوان مقاله « پي جويي معنا و ريشه چند لغت در شاهنامه » برخوردم كه از نويشته هاي پر مايه استاد بود، اين مقاله را بعد ها در سايت جستار كه سايت خود استاد است پي گرفتم.
به راستي دقت استاد سبب تعجبم شد زيرا به موردي خيلي هم ريز – كه ديگران به سادگي ازش گذشته اند– توجه كرده بود.
پس از خواندن اين مقاله ( اكنون بخشش چارمش را هم استاد در جستار و واژه نشر كرده است) تاملي براي من ايجاد كرد، و اين تامل را واژه ريشه شناسي زنده لهجه‌اي، قوت بخشيد.
بنابراين بي مقدمه چيني و حاشيه نگاري، به اشاره اصل موضوع پرداخته مي شود:
استاد به بازبيني معناي دو واژه « اخته زها» و «آهخته آهار» اشاره كرده و ابراز داشته كه آنچه در لغت نامه و فرهنگ هاي پارسي از معناي اين دو واژه اراده شده است، به درستي معناي اين دو واژه را افاده نمي كند.

اين دو واژه در اين بيت ها آنهم در قافيه ابيات آمده است بنابراين توجه بيشتر مي خواهد، آن ابيات اينها است:

به كردار گرگان به روز شكار
بران باد پايان اخته زهار

سواران چو شيران اخته زهار
كه باشند پرخشم روز شكار

گزيد از سواران برون از هزار
بران باد پايان آهخته هار

به كردار شيران به روز شكار
بران باد پايان آهخته هار

برايم نخستين بار واژه « هار» و معنايي را كه استاد اراده كرده بود قابل تامل شد زيرا اين واژه مرا به فكر واژه هاي: هير، هيرمند، هيل و هيل مند برد و بعدش هم به لهجه‌ي كه خودم با آن سخن مي گفتم ( لهجه هزارگي پارسي دري؛ هزاره قوم پر نفوسي است در ساحات مركزي افغانستان و لهجه شان هم از لهجه هايي است كه كهن ترين واژه هاي پارسي دري را در خود دارد ) متوجه شدم.
در اين لهجه ما همين واژه « هار» را براي در دادن هيزم و روشن كردن آتش به كار مي بريم، اين گونه:
1- هيزمه هار كو
2- بنگر آتش هار شده
در جمله اول اين معنا را مي دهد كه هيزم يا چوب را آتش بزن.
و در جمله دوم، به آتشي كه دارد خاموش مي شود، اشاره شده به كسي تا ببيند آتش روشن است؟
من اين برداشتم را با دوستانم كه همزمان با اين لهجه صحبت مي كردند در ميان گذاشتم: هزاره هاي دايكند و غزني اين واژه را «وار» به كار مي بردند، يعني: آتشه وار كو، هزاره هاي كشم بدخشان مي گفتند: هيزمه هور كو، و هزاره هاي پنجشير مي گفتند: آتشه هار كو.
بايد اشاره كرد كه فونيم «ه» يك فونيم صدا دار است و صدا دارها خيلي زود به گونه هاي تلفظي متعددي مي توانند درايند.
البته آنچه كه در اين پرسش مهمتر از «هار» بود، واژه «هيل» بود زيرا تمام مردم هزاره اين واژه را يكسان به كار مي بردند، يعني: به گرماي شديدي آتش «هيل» مي گفتند. اين واژه «هيل» شيوه ديگرگونه تلفظي واژه «هير» است كه در اوستا هم آمده است و در زبان هاي هندي آتش معنا شده است.
در زبان پشتو كه نزديك ترين زبان از نظر خانودگي به پارسي دري است، آتش «اور» گفته مي شود و اكنون اهل اين زبان «اور» را به كار مي برند نه آتش را.
بنا به اين واقعيت زنده لهجه‌اي زبان، مي توان گفت: «هار» با موي ارتباطي ندارد بايد آتش يا ملحقات آتش معنا بدهد، و «آهخته هار» واژه تركيبي است، با آن كه غير معمول بوده چون در ديگر متون ادبي نيامده، اما فردوسي براي اين كه در قافيه كم نيارد ممكن اين واژه تركيبي را ساخته باشد يا هم در گفتار مردم آن روزگار معمول بوده است كه كم كم با آمدن واژه هاي عربي به فراموشي سپرده شده است و ادبيات حاضر ما هم بعد از آمدن عرب به ميان آمده است.
پس به گمان من مي شود «آهخته هار» را «برافروخته» معنا كرد:

گزيد از سواران برون از هزار
بران باد پايان آهخته هار

در مورد «اخته» مي شود چنين گفت كه به آن نه استاد و نه هم ديگران چندان توجه كرده است، با آن كه استاد آشوري اشاره كرده كه واژه اخته نه در آغازين دوره زندگي فردوسي بلكه در آخرين دوره زندگي فردوسي از تركي وارد زبان پارسي شده است، به راستي همين درست مي نمايد.
اما سخن جدي اين است كه به چگونگي كاربرد اين واژه توجه نشده است زيرا واژه«اخته» در زبان تركي، ازبكي و پارسي به تنهايي به كار مي رود و معنا مي دهد. هيچ مورد نه در متون و نه هم در زبان گفتار پيدا خواهد شده كه واژه «اخته» آمده باشد و بعد تركيب شده باشد با خايه، اين طور: « خر اخته خايه كشيده » اصلن چنين تركيبي وجود ندارد، اگر دقت شود! بلكه مي گوييم: خر اخته، اسپ اخته و...
پس دعواي ما در باره «اخته زهار» اين طوري مي نمايد كه بگويم: اين خروس نر است!
سخن روشن مي تواند اين باشد كه واژه اخته در اينجا نه «آشتاي» تركي بلكه شيوه كوتاه شده همان «آهختن» است زيرا چنين تركيبي در پارسي وجود ندارد كه هم واژه «اخته» بيايد و هم خايه، اخته كلمه اي است كه بي خايه كشيده، معنا مي دهد. بنابراين «اخته» در اين بيت، برجسته و كشيده معنا مي دهد.
در باره «كشيده» بايد گفت كه در گويش پارسي دري افغانستان «كشيده» صفت است و نه حالت چندم فعلي «كش» و «كشيد». پس «اخته زها» معناي داشتن خايه هاي برجسته را مي رساند چون براي اسپان نر داشتن خايه هاي دراز و كشيده و همزمان برجسته و پر، و نزديك و چسپيده به زير شكم خيلي مهم و از جمع اوصاف اسپ خوب است.
اگرچه امروز نشاني از جنگ با اسپ و نگه داري اسپ براي جنگ هيچ رسمي وجود ندارد اما در افغانستان بازيي هست به نام «بزكشي» كه اين بازي توسط مردان سوار بر اسپ اجرا مي شود، درست اسپان با همان صحنه جنگ در اين بازي با هم رو به رو است، از اين روي هنوز اسپ داري و سخن از اسپ خوب و تيز وتك، و چست وچالاك، در ميان هست.
معمولا اسپي كه خايه هاي شل و آويزان دارد دليلي بر سستي و بودن با ماديان را مي رساند، و اسپاني كه خايه هاي كشيده و پر و برجسته دارند دليلي است بر تيزي و توانايي و دور نگه داشته شدن از ماديان ها.
بازهم مي شود گفت كه فردوسي چرا آهخته نياورده است؟ مي توان اشاره كرد كه در قافيه، تمامي شاعران براي ايجاد وزن و قافيه موزون، زياد و كاستي را بر واژه ها روا مي دارند، مانند اين بيت شاهنامه:

برين گفتها بر تو دل سخته كن
دل از ناز وز تخت پردخته كن

پردخته شكل كوتاه شده پرداخته است.

در مورد «زهار» هم مي شود ابراز نظري كرد: زها و زهش بنا به منطق دستور پارسي، اسم فعل بايد باشد، مانند واژه هاي: كردار، گفتار، رفتار و... .
از نظر تاثير و كاركرد نقش هاي جنسيتي واژه ها در زبان هم توجه شود در ارتباط به واژه هاي: زهدان، زهچه و زاچ. اين واژه ها همه بار معنايي نقش جنسيتي دارد يعني مفعولي اند و زهار بيشتر جنبه فاعلي دارد.
در لهجه گفتاري ما زهچه يا زاچه به زني گفته مي شود كه تازه زهيده باشد.
زهار، دقيقا خايه بايد معنا بدهد يعني ايجاد زه مي كند يا زه مي آفريند و زهدان اين زه را در خود نگه مي دارد، پس اگر چنين نبودي، بچه دان مي توانست همه معنا را برساند و زهدان اصلن در ميان نيايد.
به اين مورد هم بايد اشاره كرد كه خايه اسپان يا دور و بر نزديك آن موي ندارد و برخي از حيوانات كه مملو از موي است.
تنها داشتن موي در چنين يك جاي بدن ويژه انسان است يعني هم زن و هم مرد را شامل مي شود، بنابراين ممكن براي تابو بودن زهار كه همان خايه باشد، معناي زهار دور برده شده باشد!
و از سوي ديگر در متون ادبي آنهم در شعر ونظم نمي توان معناي دقيق و عيني يك واژه را جست وجو كرد چون اراده نه از معناي دقيق بلكه از ايجاد كني معنا يعني معناي ثانوي است نه معناي بيروني كه در زبان عادي در ميان هست.


 نویسنده: دوشنبه 17 تیرماه 1387 | ساعت6:48 

با عرض ادب و احترام!
خواننده ی همیشگی وبلاگ تان هستیم.
درباره ی معادل یابی اصطلاحات زیر، رهنمون ارزشمندتان مایه ی مسرت و مباهات خواهد بود:

1- single-term title
2- one-word title
3- decontextualized (نابافتمند اگر مناسب است بفرمایید)

با تشکر یونس تیموریان
apoosh_y@yahoo.com
--- در مورد اصطلاح سوم و پیشنهاد من به "فرهنگ علوم انسانی" ویراست دوم نگاه کنید. آن دو تای دیگر را هم نمی دانم از چه متنی و از کجاست.
د. آ.


 نویسنده: swann شنبه 15 تیرماه 1387 | ساعت1:15 

آقای آشوری عزیر سلام
این نگرانی شما برای زبان و فکر کردن در مورد اون واقعا قابل ستایش هستش،کاری که شما در ترجمه ی چنین گفت زرتشت کردید کم نظیر هستش
واقعا یک افتخار هستش که توی این هیاهو و شلوغی برنامه هاتون وبلاگ اینجانب رو بخونید
www.swann.blogfa.com
با تشکر
swann

---از لطف شما سپاسگزار ام. اما این زبانِ نوشتاری شکسته- بسته ی شما هیچ دلنشین "نیستش".
د. آ.


 نویسنده: علی هاشمی قینانی شنبه 15 تیرماه 1387 | ساعت1:05 

دروود
وقت شما را نمی گیرم
مختصر می گویم :
ترجمه ها و تالیفات شما شیرین ،زیبا و فوق العاده اند.

پیدا کردن آدرس وبلاگتان برای من یک اتفاق مبارک است.

شاد زی - دیر زی
ارادتمند شما
علی هاشمی قینانی


 نویسنده: رضا محبي پنجشنبه 13 تیرماه 1387 | ساعت9:48 

سلام و آرزوي سلامتي
آقاي آشوري عزيز، در ديباچه ي چنين گفت زرتشت، از سوداي نوشتن كتابي در باب معناهاي رمزي اين كتاب سخن گفته ايد.آيا اين سوداي ارزشمند را عملي كرده ايد؟
زنده و پايدار باشيد.

--- هنوز نه، دوست ارجمند. ولی به نظر-ام هنوز شب دراز است!
د. آ.


 نویسنده: آرش سه شنبه 11 تیرماه 1387 | ساعت9:17 

با سلام خدمت استاد عزیز جناب آقای آشوری

سوالی است بس چالش بر انگیز ! اگر لطف کنید و نظرتان را راجع به این دو واژه بفرمایید ممنون خواهم شد :
"اتلاق" و "فعالانه" به نظر من هیچکدام از این واژه ها وجود خارجی ندارند ! اتلاق را که نمی دانم این جماعت از کجایشان در آورده اند و تازه برای آن سه حرف اصلی هم می سازند "تلق" و می گویند از عربی ماخوذ است؛ غافل از آنکه عرب روحش هم از این سه حرف خبر ندارد ! فکر می کنم "تلقی" یک واژه غیر عربی بوده که به این زبان وارد شده و "تلق" را هم این عربها از همان مشتق کرده اند و هر دو را هم به معنی پذیرفتن و گرفتن به کار می برند و اصلا واژه "اتلاق" وجود خارجی ندارد!
حالا بعضی از ما فارسی زبانها چه اصراری داریم که واژه های غیر عربی را در صیغه های مختلف عرب ببریم، نمی دانم !
در مورد واژه دوم "فعالانه" هم دچار مشکل شده ام؛ فعال ماخوذ از عربی است و در صیغه مبالغه عرب و به معنای بسیار کننده، بسیار کاری است و در فارسی به معنی کوشا و بسیار پر جنب و جوش به کار می رود، چه دلیلی دارد فعال را که خود صفت مشترک با قید است، با اضافه کردن پسوند "ـانه" به صورت قید مرکب یا صفت مرکب در آوریم ؟ اسن واژه در لغت نامه دهخدا وجود ندارد و در فرهنگ معین هم نیست، اما در جستجوی اینترنتی در دو پایگاه "mibosearch.com" و "جستجوی ریسمون" چنین معنایی را برای این واژه یافتم: "با کوشایی ! با پرکاری !" که البته ان را به فرهنگ معین منسوب کرده اند، تا آنجا که من اطلاع دارم فرهنگی که به دست خود دکتر معین چاپ و نشر شد، 6 جلدی است و روی آن واژه "متوسط" هم درج شده، استاد قرار بود فرهنگ مشروح خود را نیز بعدها چاپ کند که به این مهم نایل نشد، در این فرهنگ که از استاد موجود است، واژه "فعالانه" وجود خارجی ندارد !!! ولی در جستجوی اینترنتی هست ! ان هم منسوب به استاد فقید معین
خواهش می کنم مرا راهنمایی بفرمایید، که به واقع تشخیص سره از ناسره در بین این همه فریب کار دشواری است، اگر نظر شما، محقق و استاد زبان پارسی را، بدانم؛ کمک شایانی برایم خواهد بود

فقط استاد خواهش می کنم اگر مقدور است برایتان، در این چند روزه پاسخ دهید؛ که هر چه زودتر، بهتر.

پیشاپیش از توجهتان سپاسگزارم


----من هم در فرهنگهای عربی و فارسی در دسترس ام "اتلاق" ندیدم. اما "فعالانه"" در فرهنگ بزرگ سخن ضبط شده است. افزودنِ " ـانه" به صفت و قید ساختن از آن امکان دارد، مانند ابلهانه، آبرومندانه.
د. آ.


 نویسنده: لرد کاوی یکشنبه 9 تیرماه 1387 | ساعت3:38 

با عرض سلام خدمت استاد عزیزم.
جناب آشوری، چند نکته را در باب مقاله "سنت و پیشرفت"تان در وبلاگم مورد بررسی قرار داده ام که بسیار خوشحال خواهم شد اگر خودتان هم آنها را از نظر بگذرانید.

http://philophil.wordpress.com/2008/06/29/%d8%b3%d9%86%d8%aa-%d9%88-%d9%be%db%8c%d8%b4%d8%b1%d9%81%d8%aa-%d8%ae%d9%8f%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%86%d9%82%d8%af%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%d8%af%d8%a7%d8%b1%db%8c%d9%88%d8%b4-%d8%a2%d8%b4%d9%88%d8%b1%db%8c/


 نویسنده: ر.ر یکشنبه 9 تیرماه 1387 | ساعت3:22 

درود بر " آشوري " گرامي.
بسيار استفاده بردم.

خرد نگهدارتان.


 نویسنده: مکتب اصالت واژه پنجشنبه 6 تیرماه 1387 | ساعت0:16 

به نام او که از هر تاريکي عريان است
مکتب اصالت واژه با تاکيد بر پارادايم اصلي عرفان ايران زمين (شريعت طريقت حقيقت) و تئوريزه کردن اين اصل روش شناختي در پيکره ي ادبيات جهاني خواهان رهانيدن واژه از چارچوبه هاي خودساخته اي است که به جاي آسان تر کردن تعالي،واژگان را اسير کرده اند.
به بيان حضرت مولانا:آب در کشتي هلاک کشتي است/آب اندر زير کشتي پشتي است
به اين معنا که وسيله ها را نبايد آنقدر قداست بخشيد که هدف شوند،شعر و داستان و شيوه هاي سرايش وسيله ي تکامل ادبي اند نه هدف!
ما نبايد آزادي واژه را فداي حرمت قالب ها و شيوه هاي سرايش کنيم چون با اين کار پاها را بريده ايم که اندازه ي کفش ها شوند
سید وحید میره بیگی


 نویسنده: بهرام چهارشنبه 5 تیرماه 1387 | ساعت7:50 

با سلام خدمت آقای آشوری.
در باره سوال این دوستمان که معادل های فارسی خانم و آقا را خواسته بودند، اینکه حالا چه لطفی دارد این معادل ها را بکار ببریم به خودشان مربوط است، اما معادل آقا در دوران های قبل باید "خواجه" بوده باشد که در ترکیبات "خواجه حسن" یا "خواجه بزرگ" یا"خواجه حافظ" و بعنوان جمع "خواجگان" یا صفت نسبی "خواجوی" بکار میرفته است.
همین "خواجه" است که "خواجو" هم تلفظ میشده:خواجوی کرمانی، پل خواجو و امثالهم.


---- از یادداشت شما سپاسگزار ام. اما به این نکته از نظر جامعه شناسی تاریخی باید توجه داشت که "آقا" و "خانم" در زبان فارسی، به عنوانِ خطاب عام باادبانه، در کمتر از صد سال اخیر، با آموختن ادب و آداب زندگی بورژوایی مدرن، به عنوان معادل ""موسیو" و "مادام" در زبان فرانسه، در زبان ما باب شده است و این رسم را آموخته ایم که به همه در فضای همگانی باید با این دو کلمه خطاب محترمانه کرد. پیش از آن با ساختار بسیار سختناک طبقاتی و نبودِ مفهوم مدرنِ شهروندی، و همچنین فضای به شدت مذهبی جامعه، نوع خطاب بسیار دگرگونه و سخت طبقاتی بوده است. و البته در دوره های گوناگون تاریخی هم یکسان-- یعنی با واژه های یکسان-- نبوده است. رعایا یا دهقانان، دست کم در دوره های اخیر، همیشه ملاکان را "ارباب" خطاب می کردند. "آقا" هم برای طبقات بالا به کار می رفت. همین گونه هر کسی بر حسب جایگاه اش در مراتب قدرت و ثروت لقبی داشت، مانند "خواجه" ، که شما مثال آورده اید، جناب، حضرت والا، و جز آن ها. بازاری ها را معمولا "حاجی" خطاب می کردند. مردم عامی از طبقات فرودست را با لقب هایی مثل "مشدی" و "کربلایی" یا "سید" (کلب علی، سید علی، مش کاظم، مشدی سکینه، برای مثال) . "آقا" و "خانم" در ساختار اجتماعی مدرن ما جایگاه معناشناختی تازه ای یافته اند با بسامد بسیار و جای آن لقب های قدیمی را گرفته اند. در فرهنگ قدیم ایرانی هیچ کلمه ی واحدی برابر این دو کلمه وجود نداشته است.
بد نیست یک تز جامعه شناسی در این باب نوشته شود، اگر که تاکنون نوشته نشده باشد.
د. آ.
. --


 نویسنده: حسین برگ بو سه شنبه 4 تیرماه 1387 | ساعت10:03 

داریوش آشوری گرامی

دوستی به من می گفت تا کی باید این <ازه های مغولی "آقا" و "خانم" را تحمل کنیم؟ راستش به جای "خانم" می شود "بانو" را به کار برد مثل بچه ی آدمیزاد ولی هر چه که توی سر خودم زدم فهم نکردم که به جای "آقا" چی می شود گذاشت؟ کمکی می فرمائید؟


--- من هیچ پیشنهادی ندارم، دوست ارجمند، خود-ام هم همین ها را به کار می برم.
د. آ.


 نویسنده: محمد دوشنبه 3 تیرماه 1387 | ساعت3:12 

سلام
اقای اشوری من تو سایتتون مقاله ای راجع به خلیل ملکی خوندم.قبل از مقاله ی شما از طریق اقای رامین کامران با ایشون اشنا شده بودم.اما متاسفانه کتابی نتونستم راجع به اقای ملکی پیدا کنم.
اگه شما کتابی می شناسید که راجع به افکار اقای ملکی باشه لطفن معرفی کنید.
ممنون

--- بهترین منبع "خاطرات خلیل ملکی" با درامدِ گسترده ی همایون کاتوزیان است. این کتاب چند بار در ایران چاپ شده است. همچنین نامه های ملکی و مجموعه مقاله ی "برخورد عقاید و آراء" نیز به دست "نشر مرکز" در این سالها منتشر شده است.
د. آ.


 نویسنده: هویت جمعه 31 خردادماه 1387 | ساعت6:54 

سلام

.........
در مورد لغات انتخابیتون باید بگم جالب بودند...ممنون از اطلعات مفیدتون که در اختیار مخاطبین قرار می دهید

چند وقت پیش همایش فردوسی با

حضور پروفسور جنیدی در بوشهر برگزار شد. نکات جالب توجهی بیان فرمودند و بسیار قابل تامل بود...

من در مورد زبان اینگونه می نویسم ؛


"زبان در لفافه ی خود پیچش های

یکنواختی دارد."

......


 نویسنده: behnam جمعه 31 خردادماه 1387 | ساعت2:44 

سلام آقای آشوری عزیز. از شما درخواست میکنم فهرستی از کتاب هایی که به زبان فارسی نوشته و با ترجمه کردید را در سایت قرار دهید. متشکرم


 نویسنده: حامد جمعه 24 خردادماه 1387 | ساعت10:59 

آقای آشوری گرامی،
درود به شما. چند روز پیش نادر ابراهیمی درگذشت و چند دقیقه ی پیش در جایی خواندم که شما با ایشان هم درس و هم دانشگاهی بوده اید. نثرش زیباست و صادقانه می نوشت و کارهای ارزشمندی کرد. ولی آنچه نمی فهمم برخی کارهای پس از انقلابش بود. فکر می کنم این چیزی که به نظرم "تضاد" است و "آشفتگی"، ویژگی او و بقیه ی آدم های هم نسلش بود. به هر حال دیدگاه شما که گویا زمانی هم درسش بودید و اگر هم نبودید مم نسلش هستید برایم جالب است.

با سپاس

--- بله، درست است. من در سال 1336 با نادر ابراهیمی در سال ششم ادبیِ دبیرستان دارالفنون همکلاس بودم و در دانشکدهی حقوق هم دو سالی، و تا چند سال بعد هم گهگاه تماس و دیداری داشتیم، اما چهل سال می شود که با هم جز دو-سه برخورد کوتاه پیشامدی رابطه ای نداشته ایم. به هر حال، من و او از هیچ جهتی با هم در یک راستا، و در نتیجه همسخن و همروش، نبوده ایم و من، به دلایلی که جای گفتن اش نیست، علاقه ای به دنبال کردن کارها و نوشته های او نداشته ام.
د. آ.


 نویسنده: محمد جمعه 24 خردادماه 1387 | ساعت3:43 

با عرض خسته نباشید خدمت استاد
اقای اشوری من بارها از خود شما نوشته هایی مبنی بر روشن نوشتن به خصوص روشن نوشتن مباحث فلسفه خوانده ام که فکر می کنم منظور پوپر هم دقیقن همین باشد.پس راجع به این موضوع خاص تفاوتی میان نظر شما و پوپر نیست.


--- نه، دوست ارجمند. درگیری آقای پوپر با پیچیده نویسی کسانی همچون هگل و آدورنو و هایدگر است، در حالی که حساسیت من به شلختگی ها و بی سوادی ها در سطح ژورنالیسم "جهانِ سومی" ست که گاهی به راستی تهوع آور می شود. به قول شاعر، میانِ ماهِ من تا ماهِ گردون/ تفاوت از زمین تا آسمان است!
د. آ.


 نویسنده: به سوی سیمرغ جمعه 24 خردادماه 1387 | ساعت1:59 

سلام و سپاس از بذل توجهتون

....

بله حق با شماست

اما باید دید چیه که جوانها رو از عقل گریزان کرده و راهی دیار عرفان !!

باز هم تشکر ...

برقرار باشید


 نویسنده: یک دوست جمعه 24 خردادماه 1387 | ساعت1:40 

عاری اذ خویشتن
می پویمت در این راه


 نویسنده: مهیار سه شنبه 21 خردادماه 1387 | ساعت4:53 

با درود

اگر یادتان باشد چندی پیش درخواست کردم که بنا بر قولی که در دیباچه چنین گفت زرتشت دادید به نوشتن شرحی بر آن همت گمارید که شما عذر نداشتن وقت و حوصله را آوردید تا اینکه چندی پیش کتاب شعر و اندیشه به دستم رسید که در انتهای آن بخشی را به شرح یک قسمت از چنین گفت زرتشت اختصاص دادید تقاضا میکنم که اینکار را ادامه دهید اگر هم حوصله نوشتن کتاب نیست هر از گاهی که حالش بود در همین سایت به شرح بخشهای دیگر این اثر سترگ همت گمارید

شاد باشید

چشم، اگر وسوسه ی کارهای تازه و گرفتاری ها بگذارد. اما در مورد نیچه به زبان های اروپایی کتاب های اساسی بسیار نوشته شده است. باید مترجمان همت کنند و ترجمه کنند. در فارسی هر کاری که در این زمینه ها بخواهیم بکنیم ناگزیر بر پایه ی آن منابع خواهد بود.
د. آ.


 نویسنده: خودم یکشنبه 19 خردادماه 1387 | ساعت5:37 

از بخت شکر دارم و از روزگار هم که به سادگی کتاب در دست بازگشتم

نگاهی موشکافانه به فهرست انداختم و ناگهان بکت(بینهایت خرسندم که میتونم نظر و نگاه چون شمائی رو درباره نویسنده و متفکر محبوبم بخونم...چیزایست بسان گل در بر و می در کف)

استاد فرمودید با این کتاب منظور برآورده میشود هنوز نخوانده عطش افزوده شد
ماجرای آب و استقاست
گفت من مستسقی ام آبم کشد
گر چه میدانم که هم آبم کشد
هیچ مستسقی بنگریزد ز آب
گر دو صد بارش کند مات و خراب
از این دست کتاب چیز دیگری هم از شما منتشر شده است؟

اما دوستی قبلا از فراسوی نیکو بد شما جویا شده بود و امان از خوارزمی
بد ندیدم از موجودی کتابهایتان آماری بدهم
کتابفروشی نشر نیلوفر کتاب فراسوی نیک و بد را موجود داشت
کتاب از فیشته تا فیخته هم ترجمه مجدد شده
و مکبث هم به چاپ هشتم رسید

و تشکر هم بابت خلق کتاب و هم معرفی کتاب هم بخت و روزگار


 نویسنده: آریا شنبه 18 خردادماه 1387 | ساعت1:09 

آقای آشوری ارجمند...

با درود و عرض خسته‌ نباشی خدمت شما

بعداز آنکه‌ جنابعالی در ئيميلى جواب مثبت به دعوت من جهت مصاحبه با رؤزنامه كردستان نو در كردستان عراق داديد، پرسش ها رو براتون فرستادم، اما متاسفانه‌ تا بحال هيچ جوابی از طرف شما دريافت نكرده ام.
اميدوارم مرحمت بفرمائيد و جواب بنده را بدهيد.
آرزوى سلامتى و موفقيت بيشتر براتون دارم.

آريا احمدى

---آقای احمدی، در رایانه ی من چیزی از شما نیست.دوباره بفرستید.
د. آ.


 نویسنده: طاووس شنبه 18 خردادماه 1387 | ساعت11:56 

زمانی که چکمه‌ها
پاهای برهنه را
پیش چشم پنجره‌ها
به صلیب می‌کشیدند
شما روشنفکران عزیز
در آن‌سوی آب‌ها
با تاریخ لاس می‌زدید
و
پنجره‌ها تنها تماشاگرانی ساکت و صامت و بی‌صدا بودند
وقتی کشتزارها را به آتش کشیده‌اند
و خشک‌سالی
سبز را جرعه جرعه سر کشید
شما برگزیدگان عزیز
گفتید
بنا به ضرورت تاریخ
باید به خانقاه پناه برد
و آدم‌ها گیج و گول
داس‌ها را بر زمین نهادند
و از ترس شمشیرهای اخته
تن به فتوای شما دادند
و به خانقاه پناه بردند
آنگاه
آش بلغمی از عرفان شکل گرفت
که هنوز
( و شاید تا فرداهای دور)
روان جامعه
ناشی از کشف عالم درون
مثل بودا، چهارزانو
در لجنزار نشسته است
و بعد از
از یاد بردن پاهای برهنه‌اش
رفتن و دویدن را هم
از یاد برده است
روزی که گلوی خورشید را در کوچه دریدند
و نور را در قعر چاه‌های عمیق
به بند کشیدند
شما نخبگان عزیز
شمشیرهای زنگ زده اجدادمان را
از گورها بیرون آوردید
و به دستان خلق دادید
و چنان جذب جلوه‌های ویژه تبلیغات خویش شدید
که ندیدید
دست‌های جوان ما هم دیگر زنگ زده است
***
اکنون حکایت ما
دیگر برای شما قابل حکایت نیست
و ما لگدمال چکمه‌ها
با دلهره
شکسته‌های غرور خویش را جمع می‌کنیم
و بذر دانایی را با دست‌های زنگ‌زده
در کشتزارهای سوخته می‌کاریم
و با خشم و کینه
و اندوهِ تلخِ تلخ‌ترین غصه‌هایمان
خاک مُرده را شخم می‌زنیم
و شادمانه
شادمانی را آبیاری می‌کنیم
تا مگر فردا
دانه‌های سبز گندم را
دانه‌دانه با غرور درو کنیم
هر چند که می‌دانیم داس‌هایمان زنگ‌زده است
و شمشیرهایمان نیز


 نویسنده: ارشیا شنبه 18 خردادماه 1387 | ساعت11:19 

جناب آشوری من به سختی با نوشته هایتان ارتباط برقرار می کنم.
فرق است بین تلاش برای ایجاد فضایی برای تفکر در زبانم فارسی و حس نوستالژیک نسبت به زبان فارسی که منجر به اصالت کاذب یک زبان می شود.
اما راجع به کامنتی که یکی از خوانندگان راجع به ترجمه و نویسندگی گذاشتند. گویا ایشان فراموش کرده اند که در جوامع حاشیه مدرنیته (همچون ما) تفکر واجد پیوند شگفت آوری با ترجمه است. شاید فراتر از آن اینکه اصلا تفکر به واسطه ترجمه ممکن می شود....


--- دوست ارجمند، گویا مشکل دوطرفه است. زیرا من هم معنای "ایجادِ ... حس نوستالژیک نسبت به زبان فارسی که منجر به اصالت کاذب یک زبان می شود" را نمی فهمم.
د. آ.


 نویسنده: خودم جمعه 17 خردادماه 1387 | ساعت5:16 

استاد از معرفی شعر و اندیشه بی اندازه سپاسگذارم

از کارهائی تحقیقی شما تنها عرفان و رندی در شعر حافظ را خواندم
و گمانم این بود شعر و اندیشه کاریست در زمره زبانشناسی شما(من هم در زبانشانسی خواندن بی حوصله)

حتما اگر ناگاه دریا خشک نگردد یک شنبه تهیه خواهم کرد

این که درمورد گوته جوابی نفرمودید امریست عادی که چه بسا بعد از گوته باید درباب ابن عربی و بعد یک به یک در مورد تمام شخصیتها نظر میدادید

اما گلایه اینجاست هیچگاه درباره تجدید چاپ کتابهای نایابتان جوابی نمیدهید!سکوت را به معنائی بی اطلاعیتان بگیریم؟

با حوصله پاینده باشی


--- از لطف شما سپاسگزار ام. آن کتاب نایاب هم روزی "یاب" خواهد شد.گرفتاریهای ما هم یکی-دو تا نیست، دوست ارجمند.
د. آ.


 نویسنده: Mahmoud Dehghani جمعه 17 خردادماه 1387 | ساعت8:15 

Zendeh v paydar bashid


 نویسنده: علیرضا گناوه ای سه شنبه 14 خردادماه 1387 | ساعت9:24 

استاد عزیز سلام!
در میانه‌ی پیام‌های جستارِ «بوف کور از دید تاریخی – مصاحبه با دویچه‌ول»، شخصی به‌نام علی نوشته است:
«سلام میخواستم نظر شما را درباره ی همایش ابن عربی و انتقادات آقایان ملکیان و پورجوادی بدانم .خلاصه صحبتهایشان را می توانید در سایت روزنامه هم میهن بیابید
با تشکر»
و شما در پاسخِ آن نگاشته‌اید:
«من در ایران نیستم و از آن همایش خبر ندارم. خلاصه ی صحبت ها هم کافی نیست برای نظر دادن.
د. آ.»
استاد عزیز! متن کامل سخنرانی مصطفی ملکیان با آدرس زیر در دسترس است. من نیز مشتاقم نظرتان را در این‌باره بدانم.
http://manaviat.blogfa.com/post-152.aspx
شاد باشید!


 نویسنده: اول شخص مفرد دوشنبه 13 خردادماه 1387 | ساعت7:49 

ارادتمندم.


 نویسنده: خودم جمعه 10 خردادماه 1387 | ساعت5:39 

سوال از سر وسوسه:شما شعر یا متنی(تغزلی)شخصی ندارید؟

دلتنگ ادبیت نثر شما هستم چه کنم؟


----کتاب "شعر و اندیشه"ی مرا ببینید. شاید منظور شما را برآورد.
د. آ.


 نویسنده: خودم جمعه 10 خردادماه 1387 | ساعت5:35 

کدامین گاه دیگر بار خواهد بودمان دیدار
به تندرکوب و رخش انداز و باران بار

مگر تو کتاب مکبث سیرش میریزند که ول کن ذهن نیست یا که ذهنه که با دو دست و تمام هیکل خود رو به متن میندازه
مکبث تو عالیجناب نه شکسپیر

مقدمه ای فاوست به آذین آورده بود گوته فرمود بعد از ترجمه ای اثر به فرانسه به فرانسه خوانی اثرم مایل ترم..حیف شکسپیر ندید چه کردی عالیجناب

برای سوال از تجدید چاپ شهریار کامنتدونی رو باز کردم تا شاید بشارتی بدهید که خواندن کامنتهائی که از جک به جک نزدیکتر بود از اون حالت انقباض و ملال بدرم آورد:ترجمه ای چنین گفت زرتشت شما از بدترین ترجمهاست
احسنت به کشوری که بدترین ترجمه اش ترجمه آشوری باشد

حقیقتا هنوز بعد از نام چنین گفت زرتشت نام نیچه را نیاوردم همیشه در معرفی یا رفرنس گفته ام چنین گفت زرتشت آشوری که اگر نام تو نبود به یقین نیچه مفقود اثری بیش نبود در سرزمین ما(من که حتی از جوهر و جان اثر بیزارم,بر خلاف شما,آن شعبده بازی کلمات و ساختاری که تو برپا کردی مرا هم به شوق و ذوق آورد)

اصل مطلب غیبت شهریارت در کتابخانه ام مهلکه ای شده!چه خبر؟

دوم..نشر ماهی رنجهای ورتر جوان را بدست گرفتم و در مقدمه آمده بود چاپهای قبلی و ضعف و نثر قدیمی و...و..با ورتر جوان به خانه آمدم روز جمعه ای دو پیامد داشت که اولا میزان عشقمان به عالیجناب بیشتر شد و دوم هر چه بیش میرفتیم کسالت هم پیش میرفت...زبان ترجمه ای گوته و کافکا هیچ اختلافی ندارد
سوال:(خیلی مختصر)نثر آلمانی گوته در آلمانی هم انقدر چماق و کج و معوج است؟(دقیقتر)اگر ترجمه بدست شما بود نثر فارسی گوته چیزی مانند چنین گفت زرتش میشد؟
ار اون جهت پرسیدم ترجمه ای اثر به انگلیسی رو هم نیم نگاهی انداختم با معلومات ناقصم چیز چشم گیری نبود

در آخر:امروز بدترین چیزی که میشد از شما خواند رو دیدم,از این گذشته دیگر حوصله ی ترجمه ندارم.

با آرزوی سلامتی و شادکامی و صد البته حوصله و حوصله

ضمنا از ریشه شناسی و روش ریشه شناسی کلمات هم معلوماتی ندارم که نظری داشته باشم فقط خواننده ام بی سخنی


 نویسنده: Javad Sultani چهارشنبه 8 خردادماه 1387 | ساعت10:24 

جناب آقای عاشوری سلام
من سواد صحبت کردن در مورد پزوهشهای شما رو ندارم . اما تا حدی سواد لذت بردن از نوشته هاتونو دارم . مثل کتاب شعر و اندیشه که به نظر من کتاب تاثیر گذاری هست در زمینه ی شعر . ممنون . به قول قدیمی ها سایتون کم نشه. اگه خواستید وقتتونو جسارتا بکشید و چیزی هم عایدتون نشه به ما سر بزنید. ممنون و با کمال احترام. [گل]


--- از لطف شما سپاسگزار ام.
د. آ.


 نویسنده: Someone یکشنبه 5 خردادماه 1387 | ساعت8:49 

Hi Mr.Ashouri.
I just wondered,what do you think about the movie "when Nietzsche wept",and that when are you going to publish your book " az had dari"-this is what I've heard.

--- من کتاب اش را خوانده ام. رمان با مزه ای ست، اما بسیار سطحی. آن مجموعه مقاله قرار است با نام دیگری منتشر شود.
د. آ.


 نویسنده: محمد یکشنبه 5 خردادماه 1387 | ساعت2:55 

سلام اقای اشوری
اگه براتون امکان داره دلایل بی اعتباری سخن پوپر راجع به زبان فلسفی رو بیان کنید.


---دوست ارجمند، پاسخ عیرِ فلسفی و ناروشن به پرسشِ شما این است که گروهِ خونیِ "فلسفیِ" من با گروهِ خونیِ کارل پوپر جور نیست. پاسخ دقیق هم وقت زیادی می طلبد که ندارم.
د. آ.


 نویسنده: یک دانشجوی ایرانی پنجشنبه 2 خردادماه 1387 | ساعت10:09 

آقای آشوری، این ماجرای "پی جویی چند لغت در شاهنامه" شما را من با دقت دنبال می کنم. هنوز متوجه نشدم که این بحث برای شما صرفا ارزش اتیمولوژیک دارد یا ممکن می دانید که چنین استدلالی تبعات عمیق تر فرهنگی ای داشته باشد؟
مرسی.


--- بله، دانشجوی عزیز، همچنان که در آن مقاله ها گفته ام، هدف تمرین پی جویی علمی ست و ورزشِ روش، و زود و آسان به نتیجه نرسیدن، چنان که عادت ماست.
د. آ.


 نویسنده: مهیار سه شنبه 31 اردیبهشتماه 1387 | ساعت1:31 

با درود

چندی پیش کتابی یا بهتر بگویم مصاحبه ای با کارل پوپر به دستم رسید که در آن مصاحبه ایشان گناه بزرگ فلسفه آلمان را سخن گفتن به زبان استعاره نامیده بود و عقیده داشت فلاسفه ای همچون نیچه با اینکه به زبان استعاره و رمز سخن گفتند اما در پس این استعارات معانی بلند و عمیقی نهفته است حال آنکه کسانی چون هگل و هایدگر صرفا معانی پوچ و توخالی را در پس عبارات زیبا نهان کرده اند و به عبارت دیگر پوچی فلسفه خویش را با کلمات زیبا پوشانده اند اعتقاد او بر این بود که همه فلاسفه باید به زبانی همچون زبان ارسطو .راسل یا کانت سخن بگویند تا برای درک معانی احتیاج به دست و پنجه نرم کردن با لغات . استعارات و تشبیهات قلمبه نباشد .میخواستم نظر شما را در این باب بدانم ؟ با این تعریف از زبان نگارش فلسفه موافقید؟

شاد باشید

--- من ارادتی به کارل پوپر ندارم و این حرف او هم برای من اعتباری ندارد. .
د. آ.


 نویسنده: دوشنبه 30 اردیبهشتماه 1387 | ساعت1:56 

از اینکه یکی از اساتید گرانقدر این مرز و بوم آسمانی را بالاخره توانستم در صفحات وب ÷یدا کنم بسی خوشحالم . با درود به شما و توفیق هر چه بیشترتان .


 نویسنده: NICK دوشنبه 30 اردیبهشتماه 1387 | ساعت9:28 

شگفتا بانگ سلحشوران میهن هنوزدر گوش این جهان می پیچد . آنها هزاران سال خاور تا باختر این جهان را درنوردیدند . آنان بیش از 14000 چهارده هزار سال است که در این سرزمین زندگی می کنند . آنها قدیمی ترین تمدن های جهان را در میهنی که امروز به آن افغانستان می گوییم ، ساختند . آنها اتوپیایی ساختند با 50 تیره و قوم . آنها بسیاری از علوم بشری را بنیان نهادند و بسیاری از این علوم را به دیگر ملت ها آموختند . . . این میهن همواره مامن برترین انسان ها بوده است ؛ زردشت ، بودا ( به روایتی )
ابوعلی سینای بلخی ، مولانا جلال الدین محمد بلخی ، خواجه نظام الملک ، خواجه نصیر الدین طوسی ، فردوسی ، رودکی ، محمد بن موسی خوارزمی ، فارابی ، خیام ، خواجه عبد الله انصاری ، ناصر خسرو قبادیانی . . . سید جمال الدین افغانی ، سید اسماعیل بلخی ، عبد الاحد مومند ( نخستین فضانورد افغانستان) و . . .
شگفتا این سرزمین هزاران سال مورد هجوم دیگران قرار گرفت اما نابود نشد . . .
شگفتا که اکنون این سرزمین پس از صد ها سال بزرگی ، در زیر لوای بیگانه رفته است . . . در حالی که
سرخی خون شهیدان ( واقعی ) این سرزمین راهنوز در خاک پاک و مقدس جای جای این میهن می توان نگریست . . .
و شگفتا که اکنون فرزندان ان سرزمین ( پس از سال ها نبرد درونی و بیرونی ) از آن سرزمین و سرزمین های خاوری و باختری جهان برخاسته اند تا باری دگر نوید پیروزی ، بهروزی و بزرگی را به نیاکان بزرگشان بدهند . امروز آنان بانگ سرداده اند که این شکست باید مقدمه ای از پیروزی بزرگ میهنی شود که مادر سرزمین هاست . . .
جاویدان باد . . . افغانستان . . . مادر پیر یورآسیا


 نویسنده: محمد غفاری شنبه 28 اردیبهشتماه 1387 | ساعت8:29 

سلام استاد:
حقیقتاً باید اعتراف کنم که درکنارِ نثر مرحوم کریم امامی، تنها نثر شماست که مرا به خود می کشد.
پرسشی داشتم درباره ی کتاب "از هر دری" که به زودی منتشر می شود: کدام مقالات شما در این مجموعه قرارگرفته اند؟ مقالاتی که طی این سالها در همین سایت منتشر کرده اید؟
درضمن، ترجمه ی کتاب "شهریار" اثر ماکیاولی تجدید چاپ نمی شود؟


 نویسنده: میرغلامی جمعه 27 اردیبهشتماه 1387 | ساعت8:20 

درود بر استاد گرامی
دکتر آشوری عزیز

غرض از مزاحمت پرسش درباره ترجمه کتابهای یکی از فیلسوفان فرانسوی است که متاسفانه بر خلاف دیگر هم قطارانش (دریدا و فوکو و دی سرتو)با اقبال چندانی در میان خوانندگان ایرانی روبرو نشده است.

هانری لفبوره Henri Lefebvre
که کتابهایش بخصوص در بحثهای مربوط به فضا و مباحث شهری توسط جامعه انگلیسی زبان مدتهااست کشف و مورد نقد قرار گرفته.

کتاب مهم او تولید فضا the production of space امروزه یکی از کتابهای کلاسیک دانشگاههای معماری و شهرسازی انگلیسی زبان محسوب می شود و جا دارد فردی توانا و آشنا به مباحث فلسفی این کتاب را ترجمه کند. لفبور با بنیان نهادن تئوریش بر نظرات مارکس کاستی های این تئوری را جبران و به تعریف فضای شهری تقلیل یافته به کالا در این تئوریها جانی تازه می بخشد.

آیا فکر می کنید حوصله ترجمه کتاب دیگری را داشته باشید؟

--- نه دوست گرامی. ترجمه ی چنین کتابی کار من نیست. از این گذشته دیگر حوصله ی ترجمه ندارم.
د. آ.



 نویسنده: محمد پنجشنبه 26 اردیبهشتماه 1387 | ساعت10:45 

استاد با عرض پوزش، اکنون دسترسی به "فرهنگ علوم انسانی" برای ام میسر نیست.


----جناب محمد، دو واژه ی مورد نظر شما بر حسب حوزه ی کاربرد آن برابرنهاده های گوناگونی دارند. در حوزه ی فلسفه، به دلیل یافت نشدن معادل درستی برای "سوژه" و "اُبژه" همین صورتِ فرانسوی آن را بیشتر مترجمان و مؤلفان پإیرفته اند و به کار می برند. در جوار سوژه، ذهن و فاعل شناسایی هم به کار می رود. برای "ابژه" هم معادلِ "عین" به کار می رود. و اما در دستور زبان این دو واژه به معنای فاعل و مفعول است. همچنین معناهای دیگری در متن های دیگر دارد. بروید و پیدا کنید.
د. آ.


 نویسنده: anonymous پنجشنبه 26 اردیبهشتماه 1387 | ساعت2:43 

شما منظور من را متوجه نشدید،منظور من این بود که ای کاش این همه قدرت و انرژی که در راه ترجمه آثار نیچه صرف شد،صرف ادامه آموزه او می شد.
در ضمن کتاب هستی شناسی حافظ از نظر مبارک من گذشته است که البته جدا از کاوش در شخصیت حافظ خنده ای بود به ریش تفاسیر رو به انحطاط آخوندها....


 نویسنده: محمد چهارشنبه 25 اردیبهشتماه 1387 | ساعت2:00 

سلام علیکم
جناب استاد، در مورد جایگزین دو واژه ی subject & object می خواستم از محضر شما سوال کنم.
پیشنهاد شما چیست؟


----به "فرهنگ علومِ انسانی" نگاه کنید.
د. آ.


 نویسنده: anonymous چهارشنبه 25 اردیبهشتماه 1387 | ساعت10:11 

چرا هیچکدام از چهره های معروف دنیا مترجم نبو ده اند؟
آیا بهتر نبود بجای ترجمه،راهی را در زندگی دنبال می کردید تا در نهایت اثرتان بر تمامی این آثار بچربد؟ دراین صورت این،آنها بودند که باید مترجم می شدند.

--- چه عرض کنم خدمت شما، جز این که من جز ترجمه نوشته های فراوانی هم دارم که لابد به نظرِ مبارک شما نرسیده است.
د. آ.


 نویسنده: مجید یکشنبه 22 اردیبهشتماه 1387 | ساعت7:20 

با عرض سلام
چندی پیش از ترجمه ی آرمان شهر مرحوم سر توماس مور توسط شما آگاهی یافتم،با تاسف باید عرض کنم تا کنون موفق به تهیه نسخه ای از آن نشده ام.از شما تقاضا مندم که نسبت به ترجمه ی اثر عظیم مرحوم مارتین لوتر نیز اقدام نمایید.


 نویسنده: ناشناس پنجشنبه 19 اردیبهشتماه 1387 | ساعت7:05 

خوشا به حال شما که چنین ارادتمندان و طرفدارانی دارید:
http://hoode.blogfa.com/post-16.aspx


 نویسنده: آرش خراط یکشنبه 15 اردیبهشتماه 1387 | ساعت8:50 

سلام استاد
همیشه سالم و موفق باشید
ارادتمند
آرش خراط


 نویسنده: رامین چهارشنبه 11 اردیبهشتماه 1387 | ساعت7:20 

سلام ... نمیدانم متخصصان امر چه میگویند... ولی از نظر من ترجمه ((چنین گفت زرتشت)) از بدترین ترجمه های فارسی ست


خوب شد که یک "متخصصِ امر" پیداشد.
د. آ.


 نویسنده: بهرام پنجشنبه 5 اردیبهشتماه 1387 | ساعت7:47 

با سلام خدمت جناب آشوری عزیز،
یادداشتی در مورد بحث آخته زهار نوشته ام و به تفاوتهای اخته و آخته پرداخته ام.


 نویسنده: علی پنجشنبه 5 اردیبهشتماه 1387 | ساعت1:47 

کاش آن‌ها که در جایگاهِ واژه‌گزینی هستند، نیز، همچون شما چنین جدیت و اهتمامي داشتند.

با آرزویِ توفیقِ روزافزون برایِ شما


 نویسنده: علی یکشنبه 1 اردیبهشتماه 1387 | ساعت11:51 

سلام
شرمنده از این که نظر-ام به متنِ ربطي ندارد؛ ولی من هنوز نفهمیده ام چرا "ی"هایِ نکره در متونِ شما بی‌نقطه است و بقیه‌یِ "ی"ها دو نقطه در زیر دارند!


به گمان ام شما در تشخیص اشتباه می کنید.
د. آ.


 نویسنده: علي حسن زاده جمعه 30 فروردینماه 1387 | ساعت7:42 

سلام استاد آشوري
مدتي است چنين گفت زرتشت را مي خوانم و لذت مي برم و شما را دعا مي كنم كه چنين اثري را به زيبايي تمام ترجمه كرده ايد...
خواستم از شما تشكر كنم...
كار ديگري كه از دست من بر نمي آيد جز تشكر به خاطر ترجمه زيبايتان...
من هم گاه گاهي چيزيهايي مينويسم كه خيلي دوست دارم اگر افتخار داديد به وبلاگم سري بزنيد...
خدانگهدار...
راستي برايتان آروزي موفقيت مي كنم


 نویسنده: فرهاد جمعه 30 فروردینماه 1387 | ساعت3:39 

درود بر شما
واقعا از ته دل شیفته مقالات خواندنی شماهستم.
با امید روزهای بهتر برای شما و همه ی دوستان هم فکرتان


 نویسنده: فرامرز پنجشنبه 29 فروردینماه 1387 | ساعت10:06 

درود بر شما


 نویسنده: حامد قنادی پنجشنبه 29 فروردینماه 1387 | ساعت8:33 

چه پُرسمان ِ بغرنجی‌ست این زهار که وخت و زمان استاد بزرگ را تا این اندازه گرفته!
زه ریشه‌ی ایرانی به معنی ِ "زادن" و "ار" پسوند کننده (به‌کاررفته در خواستار) و روی هم به معنی ِ زاینده یا ابزار ِ زاییدن است.
چون هم خایه و هم نرگی هر دو از ابزارهای ِ زادن هستند (به بازگفتی دیگر، اسپرم‌ها در خایه فراهم شده و به یاری نرگی بیرون می‌آیند) از این‌رو گاه به هر دو (خایه و نرگی) زهار می‌گوییم.
زهارآخته هم که به معنی کسی است که ابزار ِ زادن‌اش را کشیده اند!

اکنون بروید با آسودگی سر بر بالین بگذارید ...


شما میتوانید پیغام خود را در قسمت زیر وارد نمایید:
ایمیل را حتما وارد نمایید.






آیا اطلاعات شما برای پیغام بعدی نگهداری شود ؟   






rss1 - rss2 - xml - movabletype3.1 - طراحی قالب