28 فروردین 87
بخشِ چهارم: جمعبنديِ دادهها تاکنون
پيجويي از راهِ زبانشناسيِ تاريخي هنوز ما را به نتيجهيِ روشنی نرسانده، امّا همچنان ادامه دارد. گزارشِ پيگيريِ آن را در پيوستِ اين بخش آورده ام. ولي، به نظر ميرسد که بر اساسِ کندـوـکاو در لغتشناسي و همچنين متنشناسيِ شاهنامه به ديدگاهِ روشنتری در بابِ جستارمايهيِ پژوهشمان نزديک شده ايم. به عبارتِ ديگر، کندـوـکاو در معنايِ واژههايی که پيجويي ميکنيم، و ، از سويِ ديگر، منطقِ متن، يعني نگرشِ باريکانديشانه به دادههايِ آن و کوشش برايِ رفعِ تناقضهايِ زورآور شده به آن، ما را به نتيجهگيريهايِ پذيرفتني رسانده يا نزديک کرده است. از اينرو، بحثِ لغتشناسي و متنشناسي را که پيش از اين پيش کشيده بوديم، با گسترشِ بيشتر دنبال ميکنيم.
چنان که گذشت، آقايِ خالقي، در ويرايش خود از شاهنامه، بر اساسِ بيشينهيِ نسخههايی که در دست داشته اند، در دو موردی که ياد کرديم، ترکيبِ "هختهزهار" را پذيرفته اند. امّا معنايِ اين ترکيب، چنان که گذشت، و نيز دو جزءِ آن، يعني "هخته" و "زهار"، و يا صورتِ ديگرِ آن، "اختهزهار"، که در برخی نسخهها يا چاپها آمده، در متنِ شاهنامه نيازمندِ درنگِ دو باره است. اخته/آخته/هخته/آهخته/آهيخته برکشيده از مصدرِ آهختن/آهيختن را نسخهنويسان، و به پيرويِ از ايشان آقايِ خالقي، به معنايِ کشيده گرفته اند، برابر با کَنده يا بَرکنده. در نتيجه، هختهزهار را "خايهکشيده" دانسته اند. کسانی که آن را به صورتِ اختهزهار آورده اند نيز آن آختهيِ فارسي را کوتاه کرده و به صورتِ اختهيِ ترکي درآورده و، چنان که پيش از اين گفتيم، معنايِ اين دوّمين را بر آن واژهيِ فارسي بار کرده اند. ولي کندـوـکاوِ چند بارهيِ من در بابِ معناهايِ آختن/آهيختن، بر اساسِ شاهدها در لغتنامهيِ دهخدا، مرا به اين نتيجه رسانده است که اين واژه نه به معنايِ کندن، بلکه برکشيدن، برآوردن، بالا آوردن، بيرون کشيدنِ چيزی ست همچون شمشير، خنجر، جامه، تير. و نيز به معنايِ افراشتن يا افراختن است. هيچجا برايِ آهختن و آهيختن شاهدی ديده نشد که معنايِ کشيدن بدهد، يعني کندنِ اندامی از بدن، چنان که در دندانکشيدن يا خايهکشيدن. به اين شاهدها توجّه کنيم:
خدنگی که پيکانِ او ده ستير زِ ترکش برآهيخت گردِ دلير--- فردوسي
.... برآهختم آن گاوسر گرزِ کين--- فردوسي
برآهيخت شمشيرِ کين پيلتن--- فردوسي
چو آهيخت خور تيغِ زرين... ---- اسديِ طوسي
برون آمد آراسته جنگ را به کينجستن آهيخته چنگ را--- فردوسي
چو تير از زخمگه آهخت بيرون... --- فخرالدين اسعد گرگاني
همچنين، آهيختن به معنايِ کشيدن و سفت کردنِ تنگِ اسب نيز آمده است: چو زين برنهادـاش، برآهيخت تنگ--- فردوسي
ستاکهايِ ديگرِ هيخت/آهيخت، يعني هنج/آهنج و هنگ/آهنگ نيز در ترکيبهاشان همين معني را ميرسانند، چنان که در "دودهنج" يا "دودهنگ"، به معنايِ دودکش، يا "آبآهنج" و "آبآهنگ"، به معنايِ آبکش (از چاه). فرهيختن، از همين مايه، به معنايِ آموزش دادن، ادبآموختن-- که مشتقِّ "فرـهنگ" از آن برآمده-- از پيشوندِ فرـ + هيختن ترکيب شده که معنايِ لفظيِ آن "پيشکشيدن" است، از ريشهيِ ثنگ در اوستايي، به معنايِ (فرا)کشيدن. آهيختن با پيشوندِ بَرـ نيز به کار ميرفته است، يعني برآهيختن، که همه جا همين معنايِ برآوردن و برکشيدن را ميدهد.
اين که فردوسي هختهزهار يا اختهزهار و، همانندِ آنها، کشيدهزهار، را به معنايِ "خايهکشيده"، به صورتِ صفتی ستوده برايِ اسبِ جنگي به کار برده باشد، چنان که گفتيم، با منطقِ متنِ حماسي و پهلواني خوانا نيست. امّا بالاتر از همه اين که در موردِ نامدارترين اسبِ جنگي، يعني رخش، بنا به متنِ سرايشِ او، نميتوانسته است چنين چيزی بگويد. زيرا در داستانِ "رستم و سهراب" ميخوانيم که رستم در مرغزاري نزديکِ شهر سمنگان فرود ميآيد تا چيزی بخورد و بياسايد. رخش را نيز به حال خود رها ميکند تا برايِ خود بچرد. آنگاه گروهی از ترکان ميرسند و ميخواهند رخش را اسير کنند. اسبِ "پرخاشجو"، يعني جنگاور، تن در نميدهد و چند تن از آنان را با سم و دندان از پا درميآورد. امّا سرانجام اسير ميشود و او را برايِ گُشنگيري (جفت شدن با ماديانها) به کار ميگيرند.
گرفتند و بردند پويان به شهر همي هر کس از رخش جستند بهر
اسبی که هنگامِ بار آمدنِ سهراب به او پيشکش ميکنند، چنان که پيش از اين اشاره کرديم، از تخمهيِ رخش است. پس رخش اخته نبوده است. بنا بر اين، اگر اين پارهـداستان درافزوده به متن نباشد، همچنين اگر بيتِ زير اصيل باشد و هيچ دستکاري نشده باشد، "کشيدهزهار" در آن مي بايد معنايی جز "خايه کشيده" داشته باشد:
يکی رخش بودـاش به کردارِ گرگ کشيدهزهار و بلند و سترگ
معنايِ آن ناگزير ميبايد همانی باشد، يا چيزی از آن دست، که پيش از اين در بخشِ دوّم اين سلسله مقاله گفته ام.
و امّا، بازميگردم به بحث در بارهيِ "آهختههار"، که در برخی نسخهها يا چاپها به جايِ اختهزهار/هختهزهار آمده است. اگر که "هار" در آن به معنايِ گردن باشد، چنان که در فرهنگِ جهانگيري، با همين شاهد از فردوسي، آورده اند، آهختههار همچنان ميتواند به عنوانِ صورتِ اصليِ اين ترکيب، در برابرِ صورتهايِ دستکاري شده، پيش کشيده شود. آهختههار به معنايِ "افراختهگردن" هم برايِ شير هنگامِ حملهوري و هم اسب در تاخت به سويِ ميدانِ جنگ، و در جنگ، بهخوبي معنادار است، بسيار بهجاتر از خايهکشيدگي. يال برکشيدن، برآوردن، برافراختن، به معنايِ گردنکشيدنِ يا گرنفرازي کردنِ پهلوانانه برايِ نشان دادنِ تنومنديِ جنگاورانه و آمادگي برايِ رزم، بارها در شاهنامه آمده است. يک شاهد از کمالالدين اسماعيل که در لغتنامهيِ دهخدا آورده اند در اين باب بسيار گويا ست:
همچو کَشَف به سينه سر اندر کشد اجل آن جا که نيزهيِ تو برآهيخت يال را
ميبينيم که برآهيختنِ يال اين جا درست به معنايِ برآوردنِ گردن، گردنکشيدن است. در جايِ ديگری (باز به نقل از لغتنامه) ميبينيم که در شاهنامه سخن از "چو آهختهـشيری که گردد ژيان" ميرود که معنايی جز شيرِ ازـجايـبرخاسته، خودـراـبرکشيده، نميتواند بدهد "کمان خواست از ترگ و بفراخت يال" ، "بپوشيد ببر و برآورد يال"، يا "برآورد يال و بگسترد بر"، در شاهنامه، به معنايِ همان "برآهيخت يال" است که کمالالدين اسماعيل به استعاره در بابِ نيزه ميگويد. بنا بر اين، آهختههار، چنان که گفته اند، ميتواند به معنايِ آهختهيال باشد، يعني "افراشتهيال" يا گردن کشيده.
متنهايِ نزديک به روزگار فردوسي، از جمله تاريخِ بيهقي، حکايت از آن دارند که "زهار" به معنايِ زيرِ شکم، ناحيهيِ آلتِ تناسلي، يا خودِ آن است. بنا بر اين، حدسِ نخستينِ من در بارهيِ امکانِ وجودِ رابطهای ميانِ "زهار" و "هار" و همريشگيِ آن دو به معنايِ "يال" (مويِ پيرامونِ گردنِ جانوران و آلتِ تناسليِ انسان) گواهيِ درستي نگرفته است، مگر اين که حدسِ ريشهشناختيِ آقايِ عليِ حصوري (uz + hāra، نگاه کنيد به بخشِ دوّم) بتواند با شاهدهايِ روشن استوار شود. امّا زهار در ترکيبهايِ هختهزهار/اختهزهار، به هر حال، با اشکالهايِ منطقِ متن رويارو ست، که برشمرديم. در حالی که، هار= يال= گردن در ترکيبِ "آهختههار" معنايِ درست و درخوری ميتواند داشته باشد. البتّه، برايِ استوارتر کردنِ آن بهتر است که به فرهنگهايِ کهن بسنده نکنيم و برايِ آن شاهدها و قرينههايِ کافي از زبانها و گويشهايِ محلّي، يا از راهِ زبانشناسيِ تاريخي، بيابيم.
پيوست: به دنبالِ طرحِ چند مرحلهايِ اين جُستار، من با آقايِ آکتور شروود، استادِ زبانهايِ ايراني در دانشگاهِ هاروارد، و همچنين با خانمِ ژالهيِ آموزگار، استادِ زبانِ فارسيِ ميانه در دانشگاهِ تهران، تماس گرفتم و ايشان قول داده اند که اين جُستار را در زبانهايِ ايرانيِ باستان و ميانه پيگيري کنند و مرا در جريان بگذارند. همچنين دوستِ ارجمندـام آقايِ محمدِ حيدريِ ملايري، با جديّت و جويندگيِ علميِ ويژهای که در ايشان هست، در اين پيجويي با جديّت ياوري کرده اند. ايشان، گذشته از پژوهشهايِ خود، که در بخشهايِ پيشين ديديم، از يکی از استادِانِ زبانهايِ ايراني در دانشگاه پاريس در اين باره پرسـوـجو کرده اند، و چشم به راهِ پاسخِ ايشان ايم. آقايِ ملايري مسألهيِ جستـوـجويِ ريشهيِ هندـوـاروپاييِ دو واژهيِ "زهار" و "هار" را بار ديگر با انگارهيِ تازهای دنبال کرده اند که در زير ميبينيد.
(متن کامل اين مقاله به صورت پیدیاف)
ادامه مطلب
15 اسفند 86
پيگيريِ اين بحث به ياوريِ آقايِ حيدريِ ملايري و جويندگيِ علمي ايشان سبب شد که اين بحث دامنه بگيرد و کسانِ ديگری در آن شرکت کنند. ايشان با نوشتن نامه به دو تن از دانشوران از ايشان در اين باره نظر خواسته اند. با سپاس از لطف و همتِ دوستِ گراميام، اين دو نظر را ميآورم. نخستين نظر از آنِ آقايِ جليلِ دوستخواه، شاهنامهشناس، است:
دوست دانشمند گرامي آقاي دكتر حيدري، از دريافت پيام شما و طرح ِ گفتمان ِ ريشهشناسيي ِ يك واژه در شاهنامه، خشنود و سپاسْگزار شدم. جُستار ِ آقاي آشوري را پيشتر در نشريّهي ِ واژه، خواندهبودم. او تا جايي كه توانسته، براي ردّيابيي ِ اين واژه كوشيدهاست و كارش ستودنيست. امّا چُنين مينمايد كه پروندهي اين پژوهش بايد همچنان گشوده بماند تا با يافتههاي احتماليي ِبيشتري به برداشتي رسا و واپسين بينجامد سرگردانيي ِ پژوهنده را دربارهي ِ مفهوم ِ دقيق و درست ِ تركيبْواژهي ِ «كشيده زهار» يا «هخته زهار» در كاربُردهاي ِ آن در شاهنامه، به خوبي درمييابم و من نيز مانند او برآنم كه فرهنگهاي فارسي براي روشنگري در اين زمينه بسيار گنگ و نارسايند و شايد به دست آوردن ِ نمونههاي بيشتري از كاربُرد آن در ديگر متنهاي ادبي و نيز پيگيريي ِ آن در گويشها و شاخه-زبانهاي فارسي، بتواند پرتوي بر اين بحث بيفكند. براي نمونه در فارسيي ِ اصفهاني، «زار (= زهار)» به معنيي خود ِ اندام ِ جنسيست و نه موهاي ِ گرداگرد ِ آن و از آن موها با عنوان ِ «موي ِ (/ پشم ِ) پُشتي (/ پشت ِ) زار (/ زهار)» ياد ميشود. در اين شاخهْزبان، چيزي برابر با «كشيده زهار» ديده نميشود؛ امّا از همان مفهوم ِ «زار (= زهار)»، برميآيد كه به فرض ِ بودن ِ آن، به همان مفهوم ِ «اخته/ خايهكشيده» ميتوانست باشد و نه «موي ِ برافراشته» (براي نمونه در شير يا اسب). امّا اين كه نوشته اند «اسب ِ كشيده زهار» (هرگاه " كشيده زهار" به معنيي ِ خايهكشيده/اختهكرده باشد)، فربه و تنومند ميشود كه با كاركرد ِ اسب پهلوانان رزمْآور همْخوان نيست، جاي چون و چرا دارد. در كتاب ِ نامهء باستان، ويرايش و گزارش شاهنامهء فردوسي، نوشتهي ِ دكتر ميرجلالالدّين كزّازي (ج ٤، ص ٣٦٤)، در يادداشتي با رويْكرد به بيت : "يكي رخش بودش به كردار ِ گرگ/ كشيده زهار و بلند و سترگ" (داستان ِ فرود، ب ٧٤٨)، آمدهاست:
«زهار: شرمگاه؛ اندام ِ زاد و رود؛ آلت ِ تناسلي. چنان مينمايد كه اين واژه از دو پارۀ زه+ار ساخته شده است؛ زه در معني ِ زايش است و در واژههايي از گونهء زهدان و زهي در ماديان ِ زهي و زهزاد در معني ِ فرزند كاربُرد يافته است. "-ار" نيز بُن ِ اكنون از آوردن ميتواند بود. كشيدهزهار در فرهنگ، در معني ِ اسب ِ درازگردن آورده شده است (دهخدا، زير ِ همين تركيب)؛ ليك كشيده زهار در معني ِ اخته ميتواند بود و با كنايهاي ايما، در معني ِ نيرومند و تيزتك. ستور ِ نر را اخته ميكرده اند تا بر توش و توان و تيزپوييي ِ آن افزوده شود. از آن است كه سخنْسالار ِ شرواني از ستوراني نر سخن گفته است كه در آرزوي آن كه بارۀ ويژۀ ستوده (= ممدوح) بتوانند بود، رنج ِ اختگي را به شور و شتاب برميتابند: "هست از پي ِ برنشست ِ خاصَّت / امّيد ِ خَصيّشدن نران را". »
در همان كتاب (ج ٥، ص ٦٦١)، در يادداشتي با رويْكرد به بيت : "به كردار ِ گرگان به روز ِ شكار/ بر آن بادپايان ِ هِختهزهار" (داستان ِ دوازده رُخ، ب ٢٨٠٤)، آمدهاست: «هِخته ريختي است كوتاهشده از آهخته و در معني ِ بركشيده و به درآورده. زهار: شرمگاه ... (←ج ٤، گزارش ِ ب ٧٤٨). از زهار، با مَجاز ِ كلّ و جُزء، خايه خواسته شده است و از هَختهزهار، با كنايه و ايما، نيرومند و پُرتوش و تاب. خايهء ستوران ِ نرينه را ميكشيده اند، تا آنها نيروي خويش را در جفتْگيري و گشنيكردن به زيان نبرند و به هدر ندهند. هَختهزهار همان است كه تازيان آن را خَصيّ ميگويند.»
* * *
امّا اين كه آقاي آشوري پرسيده است چه كسي را زَهرهي ِ اختهكردن ِ شير ِ نر باشد؟ بايد گفت كه تعبير ِ "شيران ِ كشيده زهار" جنبهي ِ تمثيلي و نمادين دارد و مقصود از آن، اشاره به بيشترين اندازهي ِ نيرومندي و توش و توان است و نه خايهكشيدگيي ِ واقعي.
با سپاس از آقايِ دوستخواه برايِ شرکت در اين بحث، ميخواهم چند نکته را برايِ نظرآزمايي طرح کنم. اين که در گويشِ اصفهاني، و چهبسا بسياری گويشهايِ ديگر، زار (= زهار) به معنايِ خودِ آلتِ تناسلي يا نرّگي ست و نه حتّا بيضه، نکتهای ست که شاهدهايِ کهن از ادبيّاتِ فارسي آن را گواهي ميکنند. امّا نکتهای که اکنون به نظرـام ميرسد اين است که گسترشِ معنايِ واژهيِ "زهار" از موهايِ پيرامونِ آلتِ تناسلي به تماميِ آن ميبايد از همان مواردی باشد که در زبانِ باادبانه نام بردنِ سرراست، به زبانِ خودماني يا بيپيرايه، از برخی چيزها، از جمله برخی اندامها و رفتارهايِ انساني، مانندِ آلتِ تناسلي، ادرار کردن، دفع، يا جفتگيري، بيادبي و بدزباني دانسته ميشود و واژههايِ ديگری را جانشينِ آنها ميکنند. مانندِ نشستنِ مستراح به جايِ واژهيِ کهنترِ "آبريزگاه"، و در روزگارانِ پسين واژهيِ فرنگيِ "توالت" به جايِ هر دو. در موردِ "آلتِ تناسلي" هم بردنِ نامِ بخشی از آن، يعني خايه و بيضه -- که برايِ تخمِ مرغ هم به کار ميرود-- لفظِ زنندهای بهشمار نميآيد. امّا نام پيکرهيِ اصليِ آن در زبانِ عادّي، در زبانِ "ادب" هميشه جانشينهايی پيدا ميکند، مانندِ همين "آلتِ تناسلي" و چيزهايِ ديگر، مانندِ نرّگي. گسترش يافتنِ معنايِ زهار از موهايِ پيرامونِ آلتِ تناسلي به خودِ آن چهبسا از همين مقولهيِ دستکاريِ زبانِ ادب در زبانِ طبيعي باشد. به هر حال، زهار به معنايِ اصليِ آن، يعني موهايِ رُسته بر پيرامونِ آلتِ زن و مرد، همچنان به کار ميرود، امّا در گسترشِ معنايِ آن به آلتِ تناسلي به نظر ميرسد که بيشتر به معنايِ آلتِ تناسليِ نرينه به کار رفته است. از آلتِ تناسليِ نرينه هم، بنا به شاهدهايِ متنهايِ کهن، از جمله شاهدی که آقايِ خالقي از هماينامه آورده اند، تنها، يا بيشتر، نرّّگي را در بر ميگيرد، يعني بخشِ لولهواری را که از مجرايِ ميانِ آن ادرار و مني بيرون ميآيد، نه بيضه را. اين هم يک شبههيِ ديگر در بارهيِ درستيِ "اختهزهار" يا "هختهزهار" به معنايِ خايهکشيده.
آنچه آقايِ ميرجلالالدينِ کزازي در موردِ ريشهشناسيِ واژهيِ "زهار" گفته اند و آقايِ دوستخواه از آن سند آورده اند، جايِ چونـوـچرا دارد. اين که زهار از ستاکِ زهـ + ار (< آوردن) ترکيب شده باشد، به معنايِ "فرزندآور" (چنان که پيش از اين عبدالحسينِ نوشين هم در واژهنامهيِ شاهنامهيِ خود آورده است)، گمانهای ست که بهآساني نميتوان پذيرفت. زيرا از زهار به معنايِ زادآور شاهدی ثبت نشده است. از اين گذشته، نمونهای از ترکيب با –آر، يعني صورتِ کوتاه شدهيِ ستاکِ آوردن، نداريم، بلکه همهيِ ترکيبها با -آور است، مانندِ دلآور، جنگآور، ترسآور، مرگآور. بنا بر اين، اگر ترکيبی از اين گونه با زه- وجود ميداشت ميبايست به صورتِ زهآور باشد نه زهآر. تازه، اگر پايه را بر درستيِ اين انگاره بگذاريم، اين مسأله در ميان است که زهـوـزاد، يا فرزند آوردن، کُنشِ جانورِ مادينه است نه نرينه. کنشِ جانورِ نرينه تنها بارور کردنِ جانورِ مادينه است. مثالِ "ماديانِ زهي" خود گواهی ست بر اين نکته. به گمانِ من، حدسها و استدلالهايِ آقايِ ملايري و همچنين حدسِ آقايِ حصوري، از راهِ زبانشناسيِ تاريخي، راهبردهايِ درستتری به ريشهيِ واژهيِ زهار ميتواند باشد.
در منابعی که من ديده ام و در بخشِ دوّم اين جُستار به آنها اشاره کرده ام، گفته اند که اخته کردن اسب را رام و رهوار ميکند. بدينسان، اسبانِ چموش را برايِ سواري دستآموز و فرمانبر ميکنند. امّا، اين که آقايِ کزازي گفته اند که آنها را "نيرومند و تيزتک" ميکند، بايد از منابعِ اسبشناسي گواهی برايِ آن آورده شود. باري، اين پرسش که آيا با اسبانِ جنگي نيز همان کاری را ميکرده اند که با اسبِ سواري، هنوز نياز به پژوهشِ جدّي دارد. در اين مورد رويکرد به شاهنامه و فرهنگها بسنده نيست. به گمانِ من بايد متنهايِ حماسي و پهلوانيِ ديگر، از نوعِ گرشاسبنامه، بهمننامه، دارابنامه، سمکِ عيّار و جز آنها را نيز با اين ديد بررسي کرد. متنهايِ نثرـنگاشته چهبسا بيشتر و بهتر از متنهايِ شعري در اين باب داده به دست دهند. نمونهای که آقايِ کزازي از نظامي آورده اند با اين مضمون که "از پيِ برنشستِ خاصِ" شاه اسبانِ نر در آرزويِ خصي شدن اند، باز برميگردد به اسبِ سواريِ ويژهيِ شاه که ناگزير ميبايد رام باشد. اين وصف بهضرورت به اسبِ جنگي برنميگردد که، گمان ميکنم، ميبايد، بنا به همان بيتِ فردوسي که پيش از اين آوردم، چموش و پرخاشگر باشد. به نظر مي رسد که "اسبِ جنگي"، و همچنين در جايی "اسبِ نبرد"، که فردوسي از آن نام مي برد، ميبايد فرقی با اسبِ سواري داشته باشد.
آقايِ دوستخواه در پاسخِ مسألهای که من در موردِ "شيرانِ اختهزهار" پيش کشيده ام (نکـ : بخشِ يکمِ اين جُستار) گفته اند که: " تعبير ِ ‘ شيران ِ كشيدهزهار’ جنبهي ِ تمثيلي و نمادين دارد و مقصود از آن اشاره به بيشترين اندازهي ِ نيرومندي و توش و توان است و نه خايهكشيدگيي ِ واقعي." امّا بر من هيچ روشن نيست که "اختهزهار" (يا "کشيدهزهار") به معنايِ "بيشترين اندازهيِ نيرومندي و توشـوـ توان" باشد. ايشان، همچنان که آقايِ کزازي، نخست "اختهزهار" را به معنايِ حقيقيِ "خايهکشيده" برايِ اسب گرفته اند و سپس يک معنايِ مجازي از آن برکشيده اند، يعني "نيرومند و پُرتوشـوـتوان"، تا نسبت دادنِ آن به شير هم توجيهپذير شود. امّا اگر نخواهيم آسان از کنارِ مسأله بگذريم، بايد بکوشيم تا همهيِ پرسشها طرح و ابهامها برطرف شود.
باري، بحثِ زهار و هار همچنان گشوده است و ورودِ صاحبنظران در زبانشناسيِ تاريخي، متنشناسيِ ادبياتِ حماسي و پهلواني، زبانها و گويشهايِ بومي، و همچنين اسبشناسي را ميطلبد. نکتهيِ آخرينی که به نظرـام مي رسد اين است که با توجّه به معنايِ گردن برايِ "هار" که در ترکيبِ "آهختههار" با شاهدی از شاهنامه در فرهنگِ جهانگيري آمده است (گزيد از سواران برون از شمار / بر آن بادپايانِ آهختههار)، با توجّه به اين که "آهخته" به معنايِ افراخته هم آمده است (نکـ : لغتنامه) اين ترکيب را ميتوان به معنايِ "کشيدهگردن" يا افراختهگردن" هم گرفت که برايِ اسبانِ جنگی و نيز شيرانِ نر در هنگامِ حمله درست است. البته، نخست بايد چندـوـچونِ معنايِ "هار" در متنِ شاهنامه روشن شود.
آقايِ ملايري همچنين لطف کردند و با آقايِ کاوهيِ فرّخ نويسندهيِ کتابِ Sassanian Elite Cavalry، از راهِ مترجمِ فارسيِ کتاب، تماس گرفتند و در بابِ اين مسأله در دورهيِ ساساني از ايشان پرسش کردند. آقايِ فرخ در پاسخِ کوتاهی نوشته اند:
> I have never heard of such a thing.
> First, Iranians revered the horse and its prowess.
> Second, Iranians did not believe in "breaking" the horse too much
> (i.e. too much discipline) and believed that battlefield discipline
> was to be cultivated through training that made man and horse
> practically one (a Scythian concept which may be the basis of the
> Greek Centaur myth)...
در پاسخِ ايشان نکتهيِ باريکی هست که در اين بحث ميتواند راهنما باشد، و آن اين که در آن دوران به اسب زور نميآوردند تا رام شود، بلکه اسب و چالاکيِ آن را ارج مينهادند و آن را برايِ ميدانِ جنگ چنان ميپروردند که در آن اسب و سوار يگانه باشند (مانندِ گمانی که سکاها از اين رابطه داشتند و چهبسا پايهيِ اسطورهيِ يونانيِ کنتاوروس-- به عربي، قنطورس-- باشد [که نامِ يک صورتِ فلکي ست که شمايلِ آن را به صورتِ اسب و سوارِ يکپارچه در نظر آورده اند.])
دوستِ ناديدهاي از کردستان، آقايِ کاوان، هم، با رجوع به فرهنگِ کرديـفارسي، در ايميلی آورده اند که زار (zār) در کردي به معنايِ "مويِ زهار" و "زها"(zahā) به معنايِ زائيدن، زاينده (زائو)، و شرمگاهِ مادينه يا فَرج است. اين شاهد باز نشانهيِ آن است که ستاکهايِ زهـ و زا(ي)ـ در زبانهايِ ايراني به مادينه بازميگردد نه نرينه.
(متن کامل مقاله به صورت پیدیاف را از اينجا پياده کنيد)
15 اسفند 86
با آن که دو سالی از نوشتنِ يادداشتی در بارهيِ دو واژهيِ «هار» و «زهار» ميگذرد ، پيجوييِ معنايِ آن دو خاطرِ مرا رها نکرده است. در اين ميانه فرستادنِ آن يادداشت برايِ چند تن از دانشورانِ شاهنامهشناس و اهلِ زبانشناسيِ ناريخي و نشرِ آن بر رويِ سايتِ واژه و وبلاگِ جستار بازتابهايی داشته که دنبال کردنشان ميتواند به روشن کردنِ يک نکته از نظرِ متنشناسيِ شاهنامه و همچنين دو واژه از نظرِ زبانشناسيِ تاريخيِ زبانهايِ ايراني ياري کند. نکتهيِ مهمتر، از نظرِ من، اين است که دنبال کردنِ نکتههايی از اين دست تمرين و تجربهای ست در جهتِ کاربردِ روشِ علمي آنچنان که کارل پوپر آن را “حدس و ابطالگري” (conjecture and refutation) مينامد.
نکتهيِ اساسيای که در اين پيجويي به آن رسيده ام اين است که برايِ روشن شدنِ صورتِ درستِ اين دو واژه در متنِ شاهنامه ريشهشناسي کافي نيست، بلکه، افزون بر آن، چنان که در اين مقاله ميبينيد، از ديدگاههايِ ديگر جز زبانشناسيِ تاريخي نيز ميبايد به آن پرداخت.
(متن کامل مقاله را به صورت پیدیاف از اينجا پياده کنيد).
ادامه مطلب
11 بهمن 86
بخشِ يکم
در بحثی پيرامونِ يکیـدو واژهيِ مربوط به حوزهيِ سکسشناسي (sexology) با دوـسه دوستِ ناديدهيِ اينترنتي، بحثِ واژهيِ «زهار» و معنايِ آن پيش آمد. در جستـوـجويِ معنايِ آن در لغتنامهيِ دهخدا، فرهنگِ معين، و فرهنگهايِ تازهتر، در رابطه با آن، توجّهام به يک واژهيِ ديگر، يعني «هار» جلب شد که چنين بر ميآيد که ميبايد با آن ارتباطی داشته باشد يا با آن به يک معنا و از يک ريشه باشد. در اين پيجويي همچنين به دو ترکيبِ «اختهزهار» و «آهختههار» برخوردم که در نسخههايِ شاهنامه در وصفِ اسب، و همچنين شير، به جايِ يکديگر آمده است. در کنارِ اين دو ترکيبِ «کشيدهزهار» را نيز در وصفِ اسب (رخش) داريم. کندـوـکاو در معنايِ زهار و هار و دو ترکيبِ اختهزهار و آهختههار بارِ ديگر به من نشان داد که آنچه در فرهنگهايِ ما در بارهيِ معنايِ اين گونه واژههايِ کهن آمده چهبسا جز معناـتراشي بر پايهيِ حدسهايِ ناسنجيده نيست و اينها همه نياز به بازانديشي دارد. باري، اين حاصلِ کندـوـکاوِ من در اين باب است که برايِ بازسنجي به صاحبنظران عرضه ميکنم.
به کردارِ گرگان به روزِ شکار
بران بادپايانِ اختهزهار (دُرجِ ۲)
*
سواران چو شيرانِ اختهزهار
که باشند پُرخشم روزِ شکار (دُرجِ ۲)
*
گزيد از سواران برون از هزار
بر آن بادپايانِ آهختههار (لغتنامه)
*
به کردارِ شيران به روزِ شکار
بر آن بادپايانِ آهختههار (لغتنامه)
به نظر ميرسد که «اختهزهار» و «آهختههار» در اين بيتها، در وصفِ «بادپايان»، به يک معنا باشند. فرهنگنويسان در پيِ معنايِ اختهزهار به دنبالِ «اخته» از زبانِ ترکي رفته اند، به معنايِ آدم يا جانورِ نرينهای که بيضههايِ او را کشيده باشند. اين کار را در موردِ اسب و قوچ و خروس ميکرده اند تا، به گفتهيِ مؤلّفِ لغتنامهيِ دهخدا، «فربهي گيرد.» در نتيجه، زهار را هم بيچونـوـچرا به معنايِ آلتِ تناسلي يا بيضه گرفته اند و «اختهزهار» را «خايه بيرون کشيده، زهار بيرون کشيده، خايهبرآورده» معنا کرده اند. فرهنگنويسانِ بعدي هم، بنا به سنّت و عادتِ فرهنگنويسي در ميانِ ما، همانها را رونويسي و تکرار کرده اند، بيآن که در معنايِ آن درنگِ دوبارهای کنند (نکـ : ع. نوشين، واژهنامک و فرهنگِ تاريخيِ زبانِ فارسي، که تنها يک جلد از آن پيش از انقلاب منتشر شده است). نوشين، بر اين پايه، گويا بر اساسِ اجتهادِ خود، تا آن جا رفته است که زهار را از ريشهيِ زه (=فرزند) + ـار (ريشهيِ فعلِ آوردن) بداند و زهار را «فرزندـآر، فرزندآور، آلتِ تناسل» معنا کند، که جايِ شک فراوان دارد. شاهدِ آن را هم صفتی آورده که فردوسي در وصفِ رخش گفته است، يعني«کشيدهـزهار» (نگاه کنيد به دنبالهيِ مقاله)، که گمانِ بر خطا بودنِ او را بيشتر ميکند. «آهختههار» را هم در فرهنگِ تاريخي، با رونويسي از حاشيهيِ لغتنامه—که آن هم خود رونويسي از فرهنگِ فرنودسار است— «عنانگشاده» معنا کرده اند که بيگمان از جعليّات و معناتراشيهايِ رايجِ فرهنگنويسانِ فارسيزبان است.
در موردِ «اخته» به معنايِ آشتايِ آن از ريشهيِ ترکي، ميتوان پرسيد که آيا اين کلمه در زمانِ فردوسي به زبانِ فارسي راه يافته بوده يا نه و در هيچ نوشتهای از آن دوران ديده شده است يا نه. که به نظر بعيد مينمايد. زيرا ورودِ واژههايِ ترکي به فارسي ميبايد بعد از هجومهايِ اقوامِ ترک به ايران رخ داده باشد که آغازِ آن با روزگارِ پيريِ فردوسي همزمان است. پس، به جا ست که «اخته» را در اين ترکيب صورتی کوتاه شدهتر از واژهيِ فارسيِ آخته/آهخته/ آهيخته، به معنايِ برکشيده، برخاسته بگيريم (که در فرهنگها به اين معنا نيامده است). و امّا، زهار=هار در ترکيبهايِ «اختهزهار» و «آهختههار» چيست؟ آيا «هار» صورتِ کوتاه شدهای از «زهار» است؟ فرهنگها «زهار» را شرمگاه و جايِ آلتِ تناسليِ زن و مرد و موهايِ پيرامونِ آن معنا کرده اند (نکـ : لغتنامه). آنچه معنايِ داده شده برايِ "اختهزهار" را نزدِ من بکل سست ميکند، کاربُردِ اين صفت در شاهنامه برايِ شير است ("سواران چو شيرانِ اختهزهار"). اگر «اختهزهار» به معنايِ «خايهکشيده» برايِ اسب وجهی داشته باشد، برايِ شير چه؟ آيا کسی جرأت داشته که خايهيِ شير را بکشد؟ و تازه، اگر بتواند، برايِ چه؟ برايِ اين که «فربهي گيرد»؟ يعني يک رژيمِ چاقي برايِ شيران؟!
بايد پرسيد که زهار يا هارِ اسب يا شير چيست؟ حدسِ من اين است که به معنايِ يالِ اسب و شيرِ نر (موهايِ بلندِ رُسته بر گردنشان) است که نشانهيِ شکوهِ نرينگيِ آنهاست. بنا بر اين، شيرانِ «اختهزهار» يا «آهختههار»، «که باشند پُرخشم روزِ شکار»، ميتواند به معناي شيرانِ برخاسته يال باشد. زيرا يالِ شيرانِ نر هنگامِ غرّش و حمله تيز و برخاسته ميشود. اين را در موردِ يالِ خروس-- و چهبسا ديگر جانورانِ يالدار-- هم ميشود ديد. آنچه اين برداشت را بيشتر در نظرِ من نيرو ميدهد دو معنايِ «آهيختن» در لغتنامهيِ دهخدا ست: «راست کردن، ستيخ کردن، باز کردن، چنان که درّندهای پنجه را؛ بُراق کردن، انتفاش، ستيخ کردن، چنان که پَر و موي را». اسبهايِ جنگي نيز که نر اند و يالِ بلند دارند، هنگامِ تيزتازي يالشان در باد به هوا بلند ميشود (اخته/آخته/آهخته [؟] ميشود). يکی از اسبابِ شکوه و زيباييِ اسبانِ نر يالِ بلند يا «کشيده»يِ آنها ست که فردوسي در وصفِ رخش به کار ميبرد:
يکی رخش بودـاش به کردارِ گرگ کشيدهزهار و بلند و سترگ
بر اين اساس، معنايی که در فرهنگِ فرنودسار به «کشيدهزهار» داده اند، يعني «اسبِ درازـگردن» ميبايد همچنان از مقولهيِ معناتراشيهايِ فرهنگنويسانِ فارسي باشد (به ياد داشته باشيم که فرهنگهايِ فارسي سدهها بعد از فردوسي دور از خراسان، و نخست در هندوستان، نوشته شده اند). اگر زهار در اصل به معنايِ يالِ جانور بوده باشد، در موردِ زهار به معنايِ کُپّهـمويِ پيرامونِ آلتِ تناسلي، که به يالِ جانوران، يعني موها يا پرهايِ پيرامونِ گردنشان، همانند است، نيز چهبسا بتوان گفت که از راهِ قياس با آن اين معنا را به خود گرفته و رفتهـرفته خودِ آلتِ تناسلي را نيز در بر گرفته و، سرانجام، ترکيبِ «مويِ زهار» را نيز پديد آورده است، که پيشينهاش را از ديوانِ مسعودِ سعدِ سلمان داريم .
باري، اگر اين حدسها و استدلالها درست باشد و مشکلِ معنايِ زهار يا هار را در شاهنامه حل کند (اگر تاکنون ديگران حل نکرده باشند)، يک مشکلِ اساسيِ ديگر باقي ست. و آن ريشهيِ واژههايِ زهار و هار و رابطهيِ آن دو با يکديگر است. چنان که ديديم، در نسخههايِ شاهنامه اين دو واژه به جايِ يکديگر و به يک معنا به کار رفته اند. معناهايی که در فرهنگها برايِ «هار» داده اند، يعني «رشته، سلک، گردنبند» و جز آنها کمکی به حلِّ مسأله نميکند.
داستان را با آقايِ دکتر حيدريِ ملايري در ميان گذاشتم-- که اهلِ فيلولوژي هستند-- و ريشهيِ فارسيِ ميانه و باستانِ اين دو واژه و همچنين ردِّ آنها را در ديگر زبانهايِ زندهيِ ايراني و گويشهايِ محلّي از ايشان جويا شدم. ايشان در نامهيِ الکترونيکيِ خود به من گفتند که ردّی از آنها در زبانهايِ پهلوي و اوستايي پيدا نکرده اند. امّا توجّهِ ايشان به هماننديِ نزديکِ «زهار» و بهويژه «هار» با hair در انگليسي و Haar در آلماني، و هر دو از يک ريشه و به معنايِ «مو»، چنين نمود که کليدِ حلِّ معمّا را به دست داده است. به نظرِ ايشان (که من آن را از نامهشان به زبانِ فرانسه ترجمه ميکنم)، «زهار ميبايد با kesara- (گيسو، يال) در سانسکريت خويشاوند باشد. اين واژهيِ سانسکريت از *kaisaro- (گيسو) در سَرزبانِ هندـوـاروپايي (PIE) سرچشمه گرفته و سرچشمهيِ واژهيِ لاتينيِ caesaries (گيسويِ درازِ انبوه) است و *khaeran در سرزبانِ ژرمني (proto-germanique)، که Haar در آلماني و hair در انگليسي از آن برامده است.»
ولي در جستـوـجويی که من در منابعِ در دسترسام کردم دو واژهيِ hair و Haar، در انگليسي و آلماني، را از اصلِ ژرمني امّا از ريشهيِ نامعلوم دانسته اند (نکـ : The Concise Oxford Dictionary of Word Origins, 1992 ؛ و نيز
Oxford English Dictionary, second edition). اين برداشت ميتواند برداشتِ نحلهيِ ديگری از علمـَورانِ زبانشناسيِ تاريخي باشد و، به هر حال، امکانِ آن را نميدهد که با يقين به نتيجهگيريهايِ پيشين بنگريم. امّا به نظر ميرسد که از اين کندـوـکاو ريشهيِ هندـوـاروپاييِ «گيسو» در فارسي به دست ميآيد.
يک راهِ ديگرِ ريشهيابيِ زهار و هار رويکرد به ريشهيِ هندـوـاروپاييِ bhrsti-* از پايهيِ bhar-* به معنايِ کُپّهـمويِ کوتاه بر پشتِ سگ و جانورانِ ديگر باشد. واژهيِ bristle در انگليسي، Borste در آلماني، به همين معنا، را از اين ريشه ميدانند، و نيز brosse وbrush ، به ترتيب، در فرانسه و انگليسي را.
(نکـ : Webster’s New World College Dictionary, Fourth Edition)
باري، از آن جا که امکانات و وقتِ چندانی برايِ جستـوـجو ندارم، و حوزهيِ آشنايي و کارِ من در زبانشناسي نيز زبانشناسيِ تاريخي و تطبيقي نيست، دريافتِ خود را از اين مقولات به عنوانِ حدس يا فرض طرح ميکنم و از همهيِ فارسيزبانان و سخنگويانِ زبانهايِ بومـگويشي از شاخهيِ زبانهايِ ايراني (کردي، بلوچي، مازندراني، پشتو، ...) در ايران و افغانستان و تاجيکستان دعوت ميکنم که اگر ردّی در زبانها و گويشهايِ منطقهاي و محلّيشان از صورتهايِ همانندی از دو واژهيِ زهار و هار به معنايِ «يال» ميشناسند، خبر دهند. (اين واژهها ممکن است به صورتی در زبانِ ترکيِ آذري و مانندِ آن هم مانده باشد.) و اين همچنين دعوتی ست از شاهنامهشناسان برايِ کندـوـکاو در معنايِ اين واژهها و اين که در نسخههايِ کهنترِ شاهنامه کدام صورتها آمده است؛ و نيز از زبانشناسانِ تاريخيِ حوزهيِ زبانهايِ ايراني و هندـوـاروپايي برايِ شرکت در اين جستـوـجو و ريشهيابيِ اين دو واژه.
فرانسه، Créteil
ژوئنِ ۲۰۰۶
اين مقاله نخستينبار در سايتِ واژه نشر شده است
20 تیر 86
فارسي، دري، تاجيکي، در قرنِ بيستم، سه نام بود برايِ ناميدنِ يک زبان با يک ميراثِ تاريخيِ هزار سالهيِ ادبي. اين نامگذاريِ سهگانه ميرفت که، در زيرِ فشارِ عاملهايِ سياسي و فرهنگيِ تازه، از يک زبان سه زبان بسازد. پديد آمدنِ سه نام برايِ يک زبان به علّتِ پديد آمدنِ بخشبنديهايِ سياسي در منطقهای بود که مردمانِ سخنگو به اين زبان را در بر ميگرفت. اين بخشبنديها پيآمدِ دستاندازيهايِ نظامي و سياسيِ دو قدرتِ بزرگِ امپرياليستيِ اروپايي، يعني روسيّه و بريتانيا، در سدههايِ نوزدهم و بيستم به اين منطقه بود. اين دستاندازيها با تجزيهيِ يک امپراتوريِ قرونِ وسطايي، يعني امپراتوريِ ايران، سه واحدِ سياسيِ تازه، يا دولت، را پديد آورد. امپراتوريِ ايران در تاريخِ درازِ خود، مانندِ همهيِ امپراتوريها، مجموعهيِ بزرگی از قومها و زبانها را در زيرِ چترِ فرمانرواييِ خود گرد ميآورد، امّا دامنهيِ فرمانروايياش، به نسبتِ ميزانِ قدرت و ضعفِ نظامي و سياسيِ آن ، در دورانهايِ گوناگون، بزرگ و کوچک ميشد. اين امپراتوري، در دورانهايِ پسين، برايِ چندين صد سال، در دلِ خود يک امپراتوريِ فرهنگي و زباني نيز پرورد که با قدرتِ ادبيِ يک زبان، يعني زبانِ فارسي، بهويژه شعرِ آن، پهنهيِ بسيار گستردهتری از امپراتوريِ سياسيِ ايران و ميدانِ فرمانرواييِ آن را زيرِ نفوذ داشت. دامنهيِ نفوذِ اين امپراتوريِ زباني و ادبي– که در اساس به دستِ سردارانِ شعرِ فارسي، فردوسي و نظامي و سعدي و مولوي و حافظ و نامهايِ کوچکترِ بسيارِ ديگر، گشوده شده بود– از ترکستانِ چين تا سراسرِ آسيايِ ميانه و افغانستان و ايرانِ کنوني تا بخشِ بزرگی از زيرـقارّهيِ (subcontinent) هندوستان، و از سويِ ديگر، بخشِ بزرگی از امپراتوريِ عثماني را در بر ميگرفت.
آنچه برشمرديم «حوزهيِ نفوذِ» زبانِ فارسي و ادبيّاتِ آن بود. در اين حوزهيِ بسيار پهناور بخشی از مردمان به زبانِ فارسي سخن ميگفتند. امّا با لهجهها و گويشهايِ بسيار گوناگون، از ديار به ديار، از شهر به شهر ، حتّا از ده به ده. تا به جايی که برخی از اين گويشها به حدِّ زبانِ جداگانهای از بدنهيِ زبانِ «اصلي» جدا شده بودند. «زبانِ اصلي»، از ديدگاهِ فارسيزبانان و فارسيدانانِ اين پهنهيِ بسيار پهناور، همان زبانِ نوشتاري يا ادبي، به شعر و نثر، بود. در بخشهايِ ديگری از اين امپراتوريِ زبانيــفرهنگي و حوزهيِ نفوذِ آن، مردمان به زبانهايِ ديگری از شاخههايِ گوناگونِ زبانهايِ ايراني سخن ميگفتند، از گيلکي و مازندراني و بلوچي و کردي و سمناني تا سغدي و پشتو و زبانهايِ ديگر و گويشهاشان. مردمانی نيز به زبانهايی از خانوادهيِ زبانهايِ ترکي و آلتايي، و در هند به اردو و زبانهايِ هندي سخن ميگفتند. آنچه گسترهيِ جغرافيايي و زباني و فرهنگيای به اين وسعت و گوناگوني را به هم ميپيوست، هم کاربردِ ديوانيِ زبانِ فارسي بود و نقشِ آن در مقامِ زبانِ ميانجيِ (lingua franca) ارتباط و دادــوــستد ميانِ مردمانِ گوناگون؛ و بالاتر از همه، برايِ مردمِ فرهيخته، جاذبهيِ «زبانِ شيرينِ فارسي» به عنوانِ زبانِ شعر و شاعري و ادبياتِ عرفاني بود. به همين دليل، چهبسيار دفتر و ديوانِ شعر و کتاب به فارسي داريم که مردمانِ فارسيدانِ ناـفارسيزبان سروده و نوشته اند، و بخشِ بزرگی از آنها صوفيانه است.
ادامه مطلب
16 فروردین 86
«آیا باید برای آنلاین-نویس دستورها و هنجارهای ویژهای داشت؟» به این پرسش داریوش آشوری، نویسنده و زبانشناس پرآوازه پاسخ میدهد.
دویچه وله: آقای آشوری، عنوان پروژهی شما در قلمرو زبان، پروژهی زبان باز است. اینترنت را برای باز شدن زبان فارسی یک فرصت میبینید، یا به خاطر آسیبهایی که به زبان میرساند، یک تهدید؟
داریوش آشوری: یکی از حُسنهای اینترنت برای کسانی که بیرون از ایران زندگی میکنند و با آن سروکار دارند، این است که رابطهی آنان را با زبانِ مادری یا ملیشان پایدار نگاه میدارد و کوشش برای نوشتن در اینترنت این رابطه را استوارتر میکند. در گذشته بریده شدن رابطه با زبانِ ملی برای کسانی که سالیان دراز دور از میهن زندگی میکردند، سببِ فراموشی زبان میشد. اما، افزون بر این، طبیعتِ اینترنت و آسانیِ دسترسی به آن و این که هر کس میتواند به میل و سلیقهی خود و در حد سواد خود در آن بنویسد و منتشر کند، دستها را برای هر گونه شلوغکاری زبانی هم باز میگذارد. اینترنت میدان باز شگفتانگیزی برای هر گونه تجربهی زبانی تازه هم هست. با امکانِ ارتباطی آسان و همهگیری که برقرار میکند، از آن برای بهبود و پیشبردِ زبان هم میتوان بهره گرفت.
واما، آنچه من به عنوانِ «زبانِ باز» پیش کشیده ام به رابطهی زبان و جهانِ مدرن و نیاز جهانِ مدرن به زبانِ باز مربوط میشود: یعنی زبانی که پا به پای پیشرفت، دگرگونی علوم، تکنولوژی و در کل، شکل زندگی مدرن که پیوسته در حال دگرگونی ست، گسترش یابد. اینترنت به عنوانِ رسانهی آسانیاب و همهگیر میتواند در داد وستد زبانی و پراکنشِ سریعِ یافتههای زبانیِ تازه و رفع مشکلاتِ زبانی، نقش مثبتی داشته باشد و کم وکاستیهای سیستم پوسیده و بیفکر آموزشی رسمی ما را تا حدی جبران کند. امکان دستیابی سریع و آسان به منابعِ اطلاعاتیِ زبانی (فرهنگها و دانشنامهها)، هم از جنبههای مثبتِ خدمتهای اینترنت است. اینترنت میتواند یک نظامِ خودآموزیِ بسیار کارامد باشد، اگر که مایهی درست و بهاندازه بر رویِ آن عرضه شود.
د. و.: یکی از مشکلهای مهمی که ما تا کنون داشتهایم، تفاوت میان زبان نوشتاری و زبان گفتاری است. اکنون گویا شق سومی نیز اضافه شده و آن هم زبان فارسی رایج شده در اینترنت است که میان زبان گفتاری و نوشتاری نوسان میکند و به خاطر اصطلاحهای ویژهاش، دارد هویت مستقلی مییابد. شما در مورد این زبان چه فکر میکنید؟ آیا میشود آن را در مسیر فکر شدهای انداخت؟
د. آ.: من در این مورد چندان دقتی نکرده ام. امّا دیده ام که گونهای زبانِ «خودمانی» در اینترنت رواج مییابد که اساس آن فارسی گفتاری به لهجهی پایتخت است. این گونهی زبانی که درادبیات داستانی مدرن با نوشتههای جمالزاده و هدایت و دیگران پیشاپیش واردِ عالمِ نوشتاری شده، حالا جای خود را در اینترنت هم باز کرده است. همچنان که میدانید، اینترنت جهانِ «بیکانون» (decentered) است و هر گفتمان و گونهی زبانیای به آسانی میتواند به آن راه یابد و جای خود را باز کند. در نتیجه، هر کس میباید به فکرِ گونهی زبانیِ ویژهی خود در آن باشد. گونهی زبانیای که من به کار میبرم، فارسیِ نوشتاریِ رسمی ست در قلمروِ علومِ انسانی و فلسفه. این زبان میکوشد، تا جایی که میتواند، به الگوی اصلی خود، که زبانهای مدرنِ اروپایی در این قلمرو است، نزدیک شود. بنا براین، هم به فکرِ نقطهگذاریِ درست است، هم سبکِ شفاف و پیراستهی نوشتاری، هم واژگانِ گسترده و گسترش پذیر برای آنچه مینویسد، چه مقاله باشد چه ترجمه از آن زبانها. بدیهی ست که این گونهی زبانی، که خودآگاهانه و با وسواس و پیگیرانه در پی آرایش و پیرایش و گسترش میدانِ خویش است، روشِ و یافتههای خود را هم به دیگران پیشنهاد وسفارش میکند.
د. و.: بر مبنای این توضیحها، توصیههای شما برای کسی که online مینویسد، چیست؟ آیا فکر میکنید برای آنلاین-نویس باید دستورها و هنجارهای ویژهای داشت؟
د. آ.: بستگی دارد که چه کسی برای چه هدفی و با رویکرد به چه کسانی مینویسد. برای نوشتن در یک سایت رسمی، مانند دویچه وله و بیبیسی، که کارش گزارشگری ست، بیگمان میباید "دستور و هنجارِ ویژهای" وجود داشته باشد. رسانههای گزارشگر برای هر بخشی از کار خود میباید اصولی داشته باشند و به کارکنانِ خود سفارش کنند و اگر لازم باشد با گذاشتنِ کلاسها و دورههای آموزشی و تمرینی به آنان بیاموزند. هر کسی تنها به این دلیل که زبانِ مادری او، برای مثال، فارسی ست، به خودیِ خود شایستگیِ نوشتن به این زبان در یک سایت رسمی یا سخن گفتن به آن را در یک رسانهی شنیداری ندارد. زبانِ نوشتاری را باید آموخت و دانست که در چه سطحی و برای چه مخاطبی مینویسیم و چه گونه بنویسیم، همچنان که زبانِ گفتاری برای رادیو و تلویزیون را. این کار، تا آن جا که من میدانم، در دنیای رسانهای فارسیزبان تا کنون نشده است.
د. و.: سایت فارسی دویچه وله مرحلهی تازهای از کار خود را آغاز میکند. ما اکنون دارای تحریریهی مستقلی هستیم. هدف این است که در این رسانه از زبان پاکیزه واستواری بهره بگیریم. برای رسیدن به چنین هدفی چه توصیههایی به یک سایت خبری و فرهنگی چون ما میکنید؟
د. آ.: ما باید فکر کردن بیاموزیم. فکر کردن از جاهای بسیار ساده و «ابتدایی»؛ از این که نقطه و ویرگول را کجا باید گذاشت و پرانتز را و پاراگراف را کجا باید باز کرد... این که سادهترین و روشنترین شکل این یا آن جمله در زبانِ ما چه میتواند باشد (یعنی، چه گونه میتوان از شرِ کلیشهها و قلمبهگوییها، و در نتیجه، تاریکیها و ابهامهای زبان نوشتاری سنتی آزاد شد)... این که سروته مطلب را چه گونه باید به هم پیوست و دوخت و دوز کرد تا از وراجی و پریشانگویی پرهیز کرده باشیم.
تا این که روزی- انشاءالله تعالی- به آن جا برسیم که به اندیشیدن در بارهی اندیشیدن برسیم و دکارت و کانت و هگل و هایدگر را هم بتوانیم ترجمه کنیم... آمین!
مصاحبهگر: بهجت امید
(مصاحبه به دویچه وله)
16 اسفند 85
داریوش آشوری
فرهنگِ فارسی-انگلیسی
تألیفِ کریمِ امامی
ناشر: فرهنگِ معاصر
۱00۱ صفحه
تهران ۱۳٨٥
این فرهنگ آخرین کار و یادگارِ کریمِ امامی ست. وی در سالهایِ آخرِ زندگانیِ خود به آن پرداخت و در ماههایِ پایانیِ زندگیاش، در حالي که بیماریای جانکاه او را آب میکرد و تواناش را میگرفت، به پایان برد. بنا بر این، در هر نقدگری و ارزیابیِ این اثر میباید این نکته را در نظر داشت که در چه شرایطي به پایان رسیده است. امامی، به هر حال، این همت و دلبستگی را داشت که، با همه تکیدگی و ناتوانیاش، در ماههایِ پایانیِ زندگی آن را تمام کند. و تمام کرد.
کریمِ امامی به انگلیسیدانی شهره بود و مردی بود جدی و بانظم و دقت تا سرحدِّ وسواس. ما با هم در سالهایِ دههیِ ۶0، به تقویمِ خودمان، طرحِ تألیفِ یک فرهنگِ انگلیسی-فارسیِ تازه را هم با هم ریخته بودیم و امامی در این باره با انتشاراتِ دانشگاهِ آکسفورد هم گفت-و-گویي کرده بود و به دنبالِ امکاناتِ دیگر هم رفته بودیم، ولی این کار سر نگرفت. یکي از دلیلهایِ آن—و شاید مهمترین دلیلاش—این بود که سبک وسیاقِ ما با هم نمیخواند. او خیلي «دست به عصا» با این کار و شیوهیِ آن برخورد میکرد و من جسورانه و بلندپروازانه. سپس من هم سالیانِ درازي ایران را ترک کردم و رشتهیِ ارتباطِ ما هم از هم گسست، و آن طرح به فراموشی سپرده شد. امّا، در سفري به ایران بود که از او شنیدم دست اندر کارِ تألیفِ یک فرهنگِ فارسی-انگلیسی ست. و آن فرهنگ همین است که اکنون در دست داریم. این کتاب، به هر حال، یادگارِ مردي ست که عمري را با نجابتِ خاصِّ خود در خدمتِ کتاب و قلم سپری کرد و در سالهایي که سرپرستیِ دستگاهِ ویرایشِ مؤسسهیِ انتشاراتِ فرانکلین را به عهده داشت، در بهبودِ تولید و نشرِ کتاب در ایران اثرِ مثبتي گذاشت. و با همه جوری که در حقِ او کردند، در سالهای پس از انقلاب ایران را ترک نکرد. یاد-اش گرامی باد.
(متن پیدیاف مقاله)
ادامه مطلب
2 اسفند 85
علّتِ اصلی پریشانیها و نارسايىهاي نوشتاریِ زبانِ فارسی بیسرـوـسامانیِ عمومىِ نثرِ فارسى ست. این بیسرـوـسامانی برامده از ناآگاهیِ بیشینهی اهلِ قلم به شيوهیِ نگارشِ درست به شیوهی مُدرن است. شیوهی مدرن در همهکار اندیشیدن به روش و پایبند بودن به آن را میطبد. و این کاری ست که نظامِ آموزشیِ ملّی باید به نوجوانان و جوانان بیاموزد. امّا در نظامِ آموزشِ طوطیپرورِ ما-- که تنها کارِ آن انباشتنِ ذهنها از مشتی «محفوظات» است— هرگز چیزی به نام «اندیشیدن» و روشهایِ آن-- که بنیادِ آموزشِ مدرن است-- طرح نشده است. بنا بر این، خود باید آستین بالا بزنیم و آنچه را که هرگز به ما نیاموخته اند، بیاموزیم. در موردِ شیوهی نوشتن هم، از همه جهت، باید اندیشید و به کمبودها و ناتوانیهای خود آگاه شد. مسائلِ نوشتن دو وجه دارد، یکی جنبهی زبانیِ ست، یعنی چهگونگیِ نوشتنِ جملههای درست و روشن و رسا و در ارتباطِ درست با یکدیگر، و دیگر ساختارِ منطقیِ گزارههایِ متن در مقاله یا کتاب یا گزارشِ کتبی و شفاهی. با این وجه دوّم، که وجهِ دشوارترِ کار نیز هست، این جا کاری ندارم و توجّهّ من اکنون به وجهِ نخست است، یعنی تنها به وجهِ زبانی شیوهی نگارش یا، به عبارتِ دیگر، وجهِ دستوریِ آن. توجه به این مسأله و خودآگاهی یافتن به آن کاری چندان دشوار نیست. با كمي دقت در ساختارِ جمله و چیرگی بر برخى عادتهای دیرینه در نوشتن، با نگاهِ سنجشگرانه به نوشتهی خود و ديگران، میتوان از نابسامانیها کاست و بر رساییِ نوشتهها افزود. آنچه در اين جستار مىآيد عمومىترين و فراوانيابترين مسائلِ اين گونه متنها ست، ولى كار به همين جا پايان نمييابد. مسائلِ ديگر هم هست، از جمله روشِ نقطهگذاری، كه به جای خود باید طرح کرد.
نمونههايي كه در زير ميآورم بیشترشان از یکیـدو سايتِ فارسى رادیویی گرفته شده، بجز آنچه از يك كتاب و یک روزنامه در آن آمده است. جملههای اصلی را با علامتِ ◄ مشخّص کرده ام و نمونههاي اصلاح شده را با علامتِ ☼، و جملههاي دوبار اصلاح شده را با علامتِ ☼☼.
(متن پیدیاف اين مقاله)
ادامه مطلب
22 دی 84
فرهنگِ علومِ انساني
ويراستِ دوّمِ
تأليفِ داريوشِ آشوري
تاريخِ نشر ۱۳۸۴
۴۶۸ صفحه + ۵۲ صفحه
بها: ۵۹۵۰ تومان
ناشر: نشرِ مرکز، تهران، صندوقِ پستيِ ۵۵۴۱-۱۴۱۵۵
کتابفروشيِ نشرِ مرکز: تهران، خيابانِ دکتر فاطمي، رو به رويِ هتلِ لاله
خيابانِ بابا طاهر، شمارهيِ ۸
تلفن ۸۸۹۷۰۴۶۲
info@nashr-e-markaz.com
اين کتاب حاصلِ کارِ دهسالهيِ ديگری ست که من برايِ گسترش، بازبيني و بهکردِ نشرِ يکمِ فرهنگِ علومِ انساني کرده ام. در ويراستِ دوّم، بيش از ۲۵۰۰ درايند (entry) بر آن افزودهام. نشرِ کنوني حدودِ ۲۸۰۰۰ تکواژه، مشتق، و ترکيب از ترمها و واژگانِ پايهايِ فلسفه، منطق، جامعهشناسي، انسانشناسي، روانشناسي، زبانشناسي، اقتصاد، علومِ سياسي، باستانشناسي، هنرشناسي، و شاخههايِ فرعيشان، و نيز بخشِ عمدهای از واژگانِ عموميِ زمينهيِ علومِ انساني را در بر دارد.
هدفِ کارِ من بررسي و ارزيابيِ دستآوردهايِ واژگانيِ زبانِ فارسي در زمينهيِ فلسفه و علومِ انساني در طولِ صد سالهيِ اخير و سامان دادنِ بخشِ کمـوـبيش همگانپذيرِ آن و نيز چارهانديشي برايِ کمبودها، نادرستيها و نابسامانيهايِ آن با روشی تا جايِ ممکن يکدست بوده است؛ و در اين جهت توانِ واژه سازيِ خود را-- تا آن جا که امکاناتِ کنونيِ زبانِ فارسي در سازگاري با روش و ذوقِ من اجازه ميداده است-- به کار گرفته ام. بخشِ چشمگيری از برابرنهادهها و پيشنهادهايِ نشرِ يکمِ اين کتاب (که در طولِ ده سال يک بار در پاريس و چهار بار در ايران به چاپ رسيده) هماکنون، نه تنها در حوزهيِ علومِ انساني که در زبانِ روز و روزنامهنگاري نيز جايِ خود را باز کرده و جزءِ واژگانِ علمي و نيز همگانيِ فارسي شده است. ويراستِ دوّمِ آن، در پرتوِ تجربهيِ سي و اند سالهيِ من در کارِ نظري و عمليِ پرداختن به مسائلِ واژگانِ فلسفه و علومِ انساني در زبانِ فارسي، با فراگيرندگي، پيراستگي، و مايهوريِ بيشتر به بازار ميآيد، با اين اميد که مترجمان، پژوهشگران، و استادانِ دانشگاه در اين رشتهها را بيشتر به کار آيد و راهِ گسترشِ زبانِ فارسي و نگرشِ علمي و فنّي به زبانمايهيِ علمي را هموارتر کند.
امّا اين بههيچوجه پايانِ کار نيست و من-- اگر عمری باشد-- هنوز سرِ آن دارم که باز هم اين کار را فراگيرتر و پيراستهتر و کاملتر کنم. يکی از هدفهايِ من اين است که اين اثر، به عنوانِ نخستين فرهنگِ روشمند و هدفمند در نوعِ خود، به صورتِ پايهای برايِ همسخني و نظرآزمايي صاحبنظران در زمينههايِ گوناگونِ فلسفه و علومِ انساني درآيد تا بتوانيم به آشوبِ زبانيای که در اين زمينهها -- همچون همهيِ زمينههايِ علمي-- در ميانِ ما فرمانروا ست، چيره شويم و تا جايِ ممکن به همزباني برسيم. زيرا بيهمزباني و با دستـوـپا زدن در اين آشوب هرچه توليد کنيم جز افزودن بر سرگيجهيِ ما در برابرِ دستآوردهايِ انديشه و علومِ مدرن حاصلی نخواهد داشت.
ازاينرو، از همهيِ دست اندر کاران و صاحبنظران در اين قلمروها دعوت ميکنم که با نوشتنِ نقد و نظرهايِ خود و پيشنهادهايِ خود، چه به صورتِ همگاني در مطبوعات يا خصوصي با ايميل ( به نشانيِ وبلاگيِ من) و نامه (به آدرسِ ناشر)
آنچه از کمـوـکاستي يا لغزش و نادرستي يا بهبودِ روش و مايهيِ کار به نظرشان ميرسد، بازگو کنند، البتّه با توجّهِ کافي به اصولِ نظري و روشِ کارِ من، چنان که در پيشگفتارِ کتاب بهشرح گفته ام.
داريوشِ آشوري
ژانويهيِ ۲۰۰۶
فرانسه
4 خرداد 84
فارسيِ مدرن، كه با برآمدنِ اسلام در ايران و فروپاشيِ امپراتوريِ ايرانيِ پيش از اسلام از درونِ فارسيِ ميانه سربرآورد، بر اثر دخالتِ پُرزورى كه عواملِ برونزباني (extralinguistic) در شكلگيري و دگرديسيهايِ آن داشته اند، تاريخِ پيچيدهاى دارد. از سويى، در مقامِ زبانِ فرادستِ ادبيات و فرهنگ در جهانِ ايراني و جايگاهِ بلندِ تاريخياش، در ميانِ عناصرِ سازندهيِ هويّتِ ايراني برجستهترين عنصر بوده است. از سويِ ديگر، به خاطرِ مراحلِ تاريخيِ ناهمگون و ناهمسازى كه گذرانده است، تخمِ تنشهايِ ژرف و كشاكشهايى در درونِ آن كاشته شده كه در روزگارانِ اخير برايِ جامعهيِ ايراني پيآمدهايِ فرهنگي و همچنين سياسيِ بسيار مهمى داشته است. در روزگارانِ اخير، نقشِ اساسيِ اين زبان در نگاهداشتِ هويّتِ جهانِ ايراني در برابرِ فشارهايِ امپراتوريِ عربزبان، از سويی و، در مرحلههايِ بعدي، نفوذِ بيحسابِ زبانِ عربي در فارسي و سرازيرِ شدنِ واژگانِ عربي به آن از راهِ زبانِ رسميِ نوشتاري و علمي و ادبي، از سویِ ديگر، سببِ كشاكشهايِ سختِ ايدئولوژيك و تصميمگيريهايِ سياسي در بارهيِ ماهيّتِ اين زبان و بهويژه واژگانِ آن شده است. [فايل پیدیاف مقاله را از اينجا پياده کنيد]
ادامه مطلب
24 اسفند 83
آشنايان با کار-و-بارِ فرهنگي و قلميِ من ميدانند که من چهل سال است با مسائلِ زبانِ فارسي در رابطه با علومِ انساني و فلسفهيِ مدرن سر-و-کلّه ميزنم. من اين جا نه يک مسألهيِ دشوار که دشوارترين مسأله را در کارِ انتقالِ فکر و فرهنگِ مدرن به فضايِ معنويِ زيستيِ خودمان ميبينم و در اين راه به اندازهيِ توانِ خود برايِ روشن کردنِ مسأله و بازگفتنِ آن و همچنين برايِ گرهگشايي، برايِ توليدِ مايه و سرمايهيِ زباني، کوشيده ام. برايِ منی با چنين حسّاسيتِ بينهايت به کارِ زبان، آنچه بسيار دردناک و غمانگيز است آن است که، به رغمِ جنب-و-جوشی که در اين سالها در فضايِ زبانِ فارسي هست و نوشتههايِ بهنسبت بهتری که با قلمهايِ روانتر و تواناتر و سالمتر و نوآورتر ميبينم، هنوز، اي بسا، دستِ بالا با قلمهايِ ناپخته، زبانهايِ بيدر-و-پيکر، کژ-و-کوژنويسيهايِ ذهنهايِ واپسمانده است؛ ذهنهايی که نه از دستور و منطقِ زبان خبر دارند نه از منطق و روشِ انديشه. اينهمه ترجمهها و مقالهها و «تأليف»هايِ بيسر-و-ته و گنگ، تا سرحدِ بيمعنايِ مطلق، برايِ اين است که ما با مسألهيِ زبان بسيار سادهانگارانه رو به رو شده ايم و هرگز آن را چنان که بايد طرح نکرده ايم. هنوز به وجهِ تاريخي و فرهنگيِ زبان نينديشيده ايم. هنوز نپرسيده ايم که بازبردنِ ايدهها و مفهومها و انديشههايِ مدرن با آن درازا و پهنايِ شگفتانگيز، از زبانهايی با آن توانايي و کارامدي، به زبانی که هنوز در قرونِ وسطايِ خود دست-و-پا ميزند، و در نوشتار گرفتارِ بيماريهايِ ديرينهيِ خويش است، چه گونه ممکن است. اين «مدرنيته» و «پستمدرنيته» را چه گونه ميشود به چنين زبانی فهميد و فهماند، اگر بنا ست که بهراستي بفهميم و بفهمانيم و ادايِ فهم در نياوريم؟
[متن پیدیاف «مشکل زبانی ما» را از اينجا پياده کنيد.]
ادامه مطلب
18 فروردین 83
معمای حافظ (فايل پیدیاف)
اين مقاله نخستين بار در شمارهی نخست مجله واژه منتشر شده است.
عنوان اين گفتار ، يعنی ”معمای حافظ“، برمی گردد به يک مسأله و در گيری ذهنی که از سال های دور، از روزگارِ جوانی با من بوده و ذهنِ من، هشيار و ناهشيار، در آن می کاويده و در حلِ آن می کوشيده است. شايد برای بسياری کسان که مرا از راهِ فعاليت های قلمی و کتاب هايم می شناسند، حيرت آور باشد که من، که حوزه ی کار ام تاکنون بيشتر در زمينه ی علومِ اجتماعی و فلسفه و زمينه ای از زبان شناسی، يعنی تِـرم شناسی علومِ انسانی، بوده است، چرا به کارِ، به اصطلاح، "حافظ شناسی" پرداخته ام. زيرا اين کار را، چنان که تاکنون رسم بوده است، کارِ ادبيات شناسان يا پژوهندگانِ تاريخِ تصوّف و عرفان می دانند، نه يک پژوهنده ی علومِ انسانی. امّا، رهيافتِ من به حافظ شناسی نه يک رهيافتِ ادبی ست، چنان که رسم است، نه يک پژوهشِ تاريخی ست از آن دست که اشاره کردم، بلکه رهيافتی ست برای پاسخ گويی به يک پرسشِ اساسی در زمينه ی فرهنگِ ما. اين جست ـ وـ جو در پی پاسخی ست به يک مسأله ی اساسی ما در اين روزگار، يعنی فهمِ پر پيچ ـ وـ خم ترين ، پررمزـ وـ رازترين و، در عينِ حال، گيراترين و پرهوادارترين ميراثِ ادبی ما فارسی زبانان. اين پرسش که: "حافظ چه می گويد؟" برای من هم پرسشی ست نظری در باره ی بنيادِ ساختارِ معنايی در اين ديوان و هم پرسشی ست جامعه شناسانه در باره ی اين که معنای اين همه هيجان و هياهو در ميانِ ما بر سرِ حافظ چی ست. جاذبه ی شگفتِ يک شاعر که هفت قرن پيش می زيسته برای مردمی که شکل زندگی و رفتارشان بر اثر آمدنِ سازمايه های مادّی و معنوی مدرن اين همه دگرگون شده، از چی ست؟ او به چه نيازهايی پاسخ می گويد که اين همه از هر گروهِ اجتماعی و طبقه ای به او روی می کنند و شعرِ او را زبانِ حالِ خود می دانند؟ و سر انجام اينکه، چرا در باره ی او اين همه حرف های ناهمساز از افق های فکری و ايدئولوژيکِ يکسره بيگانه با هم زده می شود و همه مدّعی آن هستند که حافظِ "راستين"، را شناخته اند؟ و چرا بسياری از دوستارانِ ادبياتِ فارسی و آشنايانِ با آن دوست دارند که در کشاکش های فکری و ستيزه های ايدئولوژيک حافظ نيز به عنوانِ يک شخصيتِ تاريخی، يا چه بسا چهره ای اسطوره ای، هوادارِ ايشان و در جبهه ی ايشان باشد؟
و امّا، شگفت تر آن است که هرچه بر اثرِ ازدحامِ رويکردهای گوناگونِ ناهمساز ــ و نيز گذشتِ زمان و دگرگونی های تاريخی و اجتماعی افزونتر و شديدترــ فهمِ اين ديوان مشکل تر می شود و بر ابهامِ آن به عنوانِ يک متن افزوده می شود، جاذبه ی آن افزون تر می شود. به ويژه اين رويدادِ بزرگِ تاريخی اخير، يعنی انقلاب، که بر همه ی جنبه های زندگانی اجتماعی و فرهنگی ما اثر عميقی گذاشته و فضای ديگری پديد آورده، سببِ رواجِ بيشتر رويکرد به حافظ و گرمی بی سابقه ی کار انتشار و ويرايشِ متنِ ديوانِ او نيز شده است. ديوانِ حافظ ، بعد از قرآن، بيش از هر کتابِ ديگری در ايران به چاپ می رسد، چنان که می توانيم بگوييم اسطوره ی حافظ ــ که همچون همه ی اسطوره ها زاده ی خيالِ جمعی ست ــ شخصيتِ تاريخی او را، به عنوانِ يک انسان، يک موجودِ تاريخی، محو کرده است. باری، کوششِ من در اين پژوهش و کارِ مطالعاتی چندين ساله اين بوده است که ما چه گونه می توانيم ، بر اساسِ اسنادِ تاريخی، حافظِ تاريخی را از خلالِ اسطوره ی او ــ چه اسطوره ی سنّتی چه اسطوره سازی های "مدرن" ــ بازشناسی کنيم. و البته، رفتن به سراغِ اسطوره ها برای بازنمودنِ زيرمتنِ تاريخی شان، در فضايی آکنده از هيجان و ناآشنا با منطقِ تحليلی و پژوهشگری، کاری ست که دل به دريا زدن می طلبد و خطر کردن.. ولی، به هر حال، پاسخگويی به اين معمّا برای من، گذشته از جنبه ی اجتماعی آن، يک جنبه ی عميقِ شخصی نيز داشت ، يعنی روشن کردنِ ذهن نسبت به يک معمّای بزرگِ تاريخی و فرهنگی که ريشه های ژرف در روانِ فردی و جمعی ما دارد و ما را به رفتارهای ناساز وامی دارد. اين کار برای من، در عينِ حال، گونه ای "روان درمانی" فرهنگی بود، برای پيراستنِ ذهن از همه ی القاء های "سنّتی" و" مدرن" و رسيدن به يک ديدگاهِ شخصی روشن بر بنيادِ آنچه کانت "خودانديشی" می نامد، يعنی جسارتِ انديشيدن بر پای منطقِ جويندگی و تحليلگری خود به جای پيروی کور- کورانه از گفته ی اين و آن.
تفسيرهای ديوان حافظ از تفسيرهای سنّتی صوفيانه آغاز می شود که او را، به عنوانِ يک عارفِ کاملِ واصل و عابدِ پرهيزگارِ مطلق، از جمله ی "اولياء" می دانند و ديوانِ او را سراسر بازگفتی از قرآن و بيانِ رمزـ وـ اسرارِ آن. سپس در دورانِ آشنايی با انديشه های فلسفی و علمی و ايدئولوژيکِ مدرن، تفسيرهای " مدرن" را از حافظ داريم که او را يک فيلسوفِ آزادانديشِ بی خدا (از نوعِ تفسيرِ محمودِ هومن) می دانند يا ايران پرستِ دوآتشه ی ضدِ عرب و اسلام و پيروِ فرقه ی مخفی ای بازمانده از ايران پيش از اسلام، از آيينِ مهر و زرتشت (از نوعِ تفسيرِ ذبيحِ بهروز و شاگردان اش)، يا حتّا يک شاعرِ اجتماعی و سياسی با گرايش های انقلابی و چپ (از نوعِ تفسيرهای احمدِ شاملو يا احسانِ طبری). و در جوارِ اين ها تاخت ـ وـ تازهای احمدِ کسروی را به حافظ داريم که او را يک صوفی آلوده به کژانديشی ها و تبليغِ همه گونه رفتارِ غيراخلاقی می شناسد، و در نتيجه، مسئولِ واماندگی ها و فسادهای اجتماعی مان. همه ی اين گرايش های گوناگونِ فکری و ايدئولوژيک تفسيرهای خود را از اين ديوان بر اساسِ گزينشی از بيت ها در آن می کنند که با پيش ـ گرايشِ ذهنی ايشان دمساز است. و شگفت آن است که ديوانِ حافظ هم به همه اين گرايش ها پاسخ می گويد و کسی نيست که نيتی بکند و فالی— به هر معنايی -- از حافظ باز کند و به مراد نرسد! برای مثال، احمدِ شاملو در ميانِ همه ی شاعرانِ ادبياتِ کهنِ فارسی تنها شيفته ی حافظ بود و خود را از تفسيرگرانِ ديوانِ او می دانست و "گزارشِ" ويژه ای هم از ديوانِ حافظ به ذوق و پسندِ او در دست داريم. شاملو در مقاله ای در باره ی "رند" در ديوان حافظ بر آن است که رند همان "روشنفکر" است با همان ويژگی هايی که در شاعری امروزی همچون شاملو می توان يافت. امّا يک پرسشِ جدی در باره ی "روشنفکری" و تاريخِ پيدايشِ و ماهيتِ انديشه و رفتارِ آن و امکانِ تاريخی نسبت و رابطه ی حافظ با آن، شکّی اساسی در باره ی اين گونه فهمِ بسيار ساده انديشانه پديد می آورد.
ادامه مطلب
17 فروردین 83
به مناسبت انتشار «غروب بتها»
فايل پیدیاف مناسب چاپ
نيلگون -- اين چندمين کتابی است که از نيچه به فارسی برگردانده ايد؟
آ: ”غروبِ بُتها“ چهارمين کتابی ست که من از نيچه به فارسی برگردانده ام؛ يعنی پس از ”چنين گفت زرتشت“، ”فراسوی نيک و بد“، و ”تبار شناسی اخلاق“.
نيلگون -- کار ترجمه چه مدت طول کشيد؟
آ: حدودِ دو سال. البته اين مدت طول کشيدنِ کار، با توجّه به حجمِ به نسبت کمِ کتاب، به دو دليل است. يکی آنکه من کند و باوسواس کار میکنم. هر متنِ ترجمه شده را بارها میخوانم و اصلاح می کنم. در واقع، هر متنِ ترجمه شده را دستِ کم يک بارِ ديگر سراسر با متنِ اصلی مقابله میکنم. به عبارتِ ديگر، نخستين متنِ واگردان به فارسی برای من حالتِ پيشنويس دارد و نسخهی نهايی پس از بازنويسِ کاملِ آن بر اساسِ متنِ اصلی آماده میشود که آن را نيز بارها میخوانم و اصلاح میکنم تا از نظرِ روانی متن در فارسی و گرفتنِ بوی ترجمه از آن، تا جای ممکن، آنی بشود که من میپسندم. يک نکتهی ديگر هم هست، و آن اينکه من عادت دارم معمولا دو سه کا را با هم می کنم. بنا بر اين تمامی اين دو سال صرفِ اين کار بهتنهايی نشده است.
نيلگون --دشواری های کار چه بود؟
آ: اگرچه من بر اثرِ تجربه و کارِ ساليانِ دراز دستام در ترجمهی نيچه از نظرِ سبک و واژگان روان شده است، با اينهمه، ترجمهی هر پاره از کارِ او بسيار سنگين و وقتبر است، زيرا او نويسندهای ست بسيار توانا و باريکانديش و هنرمندِ بزرگِ کاربردِ زبانِ ’گُزينگويانه‘ (aphoristic). فراموش نکنيم که او نه تنها فيلسوفی بزرگ بلکه نويسندهای بزرگ است که به يک زبانِ بسيار پروردهی اروپايی چيز مینويسد. با چنين پهلوانی سرشاخ شدن بسيار دشوار است و پروراندنِ زبانِ شلخته و بی در و پيکر نثرِِ فارسی برای چنين کاری البته آسان نيست. چنين کاری رنج و رياضتِ بسيار میبرد، هرچند که کسی مانندِ من ساليانِ درازِ اين رنج و رياضت را پشتِ سر گذاشته باشد. گاه میشود که تصميمگيری برای يک کلمه مدتها وقت میبرد. به عنوانِ مثال بگويم، اين که من در صفحهی ۱۲۴ پارهی ۲۸ در برابرِ Unpersönlichen در متنِ آلمانی (the impersonal در ترجمهی انگليسی) ’بینظران‘ گذاشته ام، مدتها وقت و درنگ برده است. من میتوانستم يک ترجمهی مکانيکی قلابی از آن بکنم و، برای مثال، بنويسم ’غيرِ شخصیها‘! چنان که پيش از اين کرده اند. امّا من اين ترجمه را بر اساسِ فهم و تفسيرِ خود از متنِ اين پاره در پرتوِ فهمِ کلی خود از نيچه و ديدگاههای فلسفیاش به چنين مطلبی کرده ام. به عبارتِ ديگر، با توجّه به نگاهِ دروغانگارانهای که او به هر نظرِ ’بینظرانه‘ دارد. از سوی ديگر، به کاربردِ ’بینظری‘ در بسترِ معناشناسانهی فارسی آن توجّه داشته ام، از جمله در رابطه با ’نظر داشتن‘ و
’ نظربازی‘ و ’صاحبنظری‘ نزدِ حافظ، که به گمانام— البته، با تفسيرِ من در اين مقولات از شعرِ او و انسانشناسی ’رندانه‘ی او— به ديدگاهِ نيچه بسيار نزديک است.
اينها برمیگرددِ به کارِ هرمنوتيکی ترجمه که به جای خود بحثِ دلکشی ست.
ادامه مطلب