18 تیر 86
اين مقاله يک بار در سايتِ «راديو زمانه» منتشر شده است. بازتابِ گستردهای که پيدا کرد و کامنتهايِ فراوانی که رسيد و بحثهايِ پرشوری که ميانِ خوانندگان– و از جمله برخی صاحبنظران– برانگيخت، و نقدهايی که بر آن شد، نشان داد که اين بحثِ نقدگرانه ارزشِ آن را دارد که دقيقتر و گوياتر طرح شود. با اين خيال، آن را بازبيني کردم و با حذفِ برخی جملههايِ آن، که خوشايندِ برخی از خوانندگان نبود، و افزودنِ دو پاراگراف بر آن برايِ روشنتر کردنِ ديدگاهام، دوباره آن را اين جا منتشر ميکنم.
داستانِ حافظخواني و حافظداني و حافظپژوهي و حافظبازي و حافظفروشيِ ما را گويي پايانی نيست. اين از بختِ بلندِ اين شاعر است که اينچنين در کانونِ يک زبان و فرهنگ قرار گرفته و عالمی را شيدايِ خود کرده است. هر کسی از ظّنِ خود حافظِ خود را دارد و چهبسا با غيرت هم از آن پاسداری ميکند. و امّا، در اين غوغایِ کوبيدن بر طبلِ مدرنيّت و شورــوــشيدايي برايِ آن، حافظ نيز نه تنها تفسيرهايِ مدرن و مدرننمايِ خود را يافته که «روايت»هايِ مدرنِ خود را نيز. و اينک پس از «روايتِ» احمدِ شاملو «روايت»ای داريم از هنرمندی ديگر، که عباسِ کيارستمي باشد. (۱)
ادامه مطلب
29 خرداد 86
دوستی كه دستاندر كارِ تهيهی برنامههای راديويی دربارهی هنرهای نمايشی برای يک راديوی بينالمللیست، از من خواست كه برای برنامهای كه در بابِ هنرهایِ نمايشی در ايران تهيه كرده است، چيزی بنويسم. و من نوشتم. امّا به كار او نيامد. باري، در اين نوشتهی كوتاه نكتههايی هست و درنگهايی كه وسوسهام كرد آن را دور نيندازم و منتشر كنم.
جهان را همچون صحنهی نمايش بسيار وصف كردهاند. حافظ، شاعرِ عارفِ انديشهگرِ ما نيز در اين بيت همين را میگويد:
به تماشاگهِ زلفاش دلِ حافظ روزی
شد كه باز آيد و جاويد گرفتار بماند
(متن کامل مقاله به صورت پیدیاف)
ادامه مطلب
25 اردیبهشت 86
نوشتههایِ صادقِ هدایت، و بر فرازِ آنها، بزرگترین اثرِ او، بوفِ کور- که به گواهیِ همگان بزرگترین اثر در ادبیّاتِ مدرنِ فارسی ست- در این سالها ییش از هر زمانِ دیگري ذهنها را در فضایِ روشنفکرانهیِ ایرانی به خود مشغول داشته است. در این سالها در بارهی او، بهویژه بوفِ کورِ او، بیش از هر نویسنده و اثرِ دیگرِ مدرن در فارسی کتاب و مقاله نوشته شده است. این رویکرد علّتهایی دارد که از زمینهی تاریخیِ کنونی برمیآید. هدایت، به دلایلی که خواهم گفت، نه تنها نویسندهاي پیشگام که نویسندهاي بزرگ و ماندگار بود. در دو-سه نسلِ پس از او بسیاري کوشیده اند "رکوردِ" او را بشکنند و بر او پیشی بگیرند. در نوشتنِ داستانِ کوتاه بسیاري بر او پیشی گرفته اند و داستانهایِ خوشساختتر و پروردهتري نوشته اند. امّا هدایت دو قلّهی دستنیافتنی دارد که او را با نیرویِ بسیار ماندگار میسازد. یکي بوفِ کورِ او ست در داستاننویسی، و دیگر تَسخَرنامه[i]هاي او. بوفِ کور و آن مجموعهیِ تسخَرنامهها، اگر چه از دو ژانرِ ادبیِ گوناگون اند و به ظاهر ربطی به هم ندارند، امّا در بنیاد پاسخهایی هستند از یک قلم به مسألهی بنیادیِ نویسنده از دو راهِ مخالف. بوفِ کور بازنماییِ داستانگونهیِ فضایِ تنگ-و-تار و شومِ زندگانیِ یک راوی ست یا روایتِ یک کابوسِ هولناک. و تسخرنامهها شوخیهای گزنده و پرخاشهای بازیگوشانه یا خشمآلودِ او ست به فضایِ زندگانیِ اجتماعی و تاریخیِ خویش. امّا بوفِ کور، با بنیادِ تاریخیِ داستاناش، که اکنون با آخرین کاری که در تحلیلِ آن شده دیگر بهروشنی میتوانیم سخن بگوییم، و تسخرنامهها، با همه ناهمگونگیِ فُرمشان، زهرخندی هستند بر جهانِ تاریخیای که هدایت در آن چشم گشوده و زیسته است. نوشتههایِ او، بهویژه این مجموعه، در حقیقت، رنجنامههایِ او در بازگفتِ این زندگی و ادّعانامههایِ هنرمندانهیِ او بر ضّدِ آن است.
(متن مقاله به صورت پیدیاف)
ادامه مطلب
9 آبان 85
در بارهیِ کتابِ عرفان و رندی، به این قلم، نقد و نظر فراوان نوشته شده تا به جایی که میتوان گفت که در روزگارانِ اخیر به کمتر کتابی در میانِ ما اینهمه حسّاسیّت نشان داده شده است. من خود تاکنون پانزده تایی از آنها را دیده ام، ولی، بنا به گزارشی، شمارِ آنها بیش از سی و اندی ست. دلیلِ آن هم روشن است. اینها همه بر اثرِ جایگاهِ مرکزیِ حافظ در فضایِ روشنفکریِ ما و شیفتگیِ بیحساب نسبت به او در میانِ همگان، بهویژه در دهههايِ اخیر، و کوششِ اهلِ نظر برایِ راه بردن به کانونِ اندیشه و جهانبینی اوست. نشرِ بیپایانِ هرسالهیِ دیوانِ او با شمایل و قطعهایِ ریز و درشت، و شرح و تفسیرهایِ بیپایان بر آن از بسی دیدگاهها، نشانهی این اهمیّت و مرکزیّت است. به هر حال، هر کسي «حافظِ» خود را دارد و غیرتمندانه هم از آن پاسداری میکند. به نظر میرسد که کنجکاویبرانگیزترین و نیز جنجال برانگیزترینِ در میانِ آن کتابها در بارهی حافظ همین کتابِ من بوده باشد که از جبهههایِ گوناگون به آن تاخته اند و کمتر در فهمِ آن کوشیده اند. دلیلِ آنهم رهیافتِ تازهی این کتاب به مسألهی «معمایِ حافظ» است. در این کتاب، من با پیگیریِ رابطهی میانمتنی (intertextual) میانِ دیوانِ حافظ و تأویلِهایِ صوفیانهی قرآن، و سپس تحلیلِ دادههایِ این مطالعه با نگرشی هرمنوتیکی کوشیده ام به کانونِ فرهنگ و جهانبینیِ صوفیانهیِ رندانه راه برم. و این راهبرد، سرانجام، با کشفِ رابطهیِ سرنمونی (archetypal) میانِ گزارشِ اسطورهایِ آفرینشِ نخستین انسان، یا همان آدمِ ابوالبشر، بنا به روایتِ قرآن، و انسانشناسیِ و خداشناسی و فرشتهشناسیِ تأویلیِ صوفیانه، ممکن شد. اینها همه کاري بود که تاکنون، دستِ کم به صورتِ سیستمانهیِ مدرن، نشده بود. بنا بر این، جایِ شگفتی نیست اگر که این کتاب با واکنشهایِ شدید مدعیانِ سخنشناسی و حافظشناسی از همهسو رو به رو شده باشد.
باری، من به هیچ وجه سرِ آن ندارم که به این «نقد»ها بپردازم. زیرا بر آن ام که چنین کاري نیاز به گذشتِ زمان دارد تا جا بیفتد و بهدرستی فهمیده شود، آنهم در جامعهای که اسباب و ابزارهایِ «فهمِ درست» به معنایِ مدرن، و از جمله فهمِ نقدگرانه و ادب و آدابِ آن، تازه دارد پا میگشاید. ولی این نکته را باید بگویم که گذشته از «نقد»ها و «نسیه»های بسیار در بارهی این کتاب، دستِ کم دو نقدِ درست و سالم هم دیده ام، یکی به قلمِ دکتر ماشاءالله آجودانی، استادِ پیشینِ ادبیات در دانشگاهِ اصفهان، و دیگری به قلم دکتر احمدِ کاظمیِ موسوی، استادِ اسلامشناسی در دانشگاهِ کوالالامپور— که هر دو در مجلهی نشرِ دانش منتشر شده اند. این دو صاحبنظر همدلانه کوشیده اند به روشِ من در کارِ رهیافت به فرهنگِ صوفیانه در زبانِ فارسی، بهویژه دیوانِ حافظ، راه برند و آن را سنجیده بازنمایند. نقدهایی هم بوده اند با ادبانه، امّا در راستایِ فهمِ سنتیِ ادیبانه یا صوفیانه؛ و نیز نقدهایِ دیگری از طیفهایِ گوناگون فهم و تفسیرِ روشنفکرانه، از گرایشهایِ ایرانِ باستانی-- که به دنبالِ یک حافظِ «مهری» یا زرتشتی در دیوانِ او میگردند-- تا طیفِ روشنفکریِ چپ، با زمینهی فهمِ مارکسیست-لنینیستی از تاریخ و ادبیات. اینان ناگزیر با نگرشِ جامعهشناسانه همواره به دنبالِ علیّتِ اجتماعی و اقتصادیِ در پدیدههای انسانی، از جمله ادبیات، میگردند و با فهمِ پدیدههایِ فرهنگی در-ذاتِ- خود کاری ندارند یا در اساس از چنین قلمروی از فهم و تحلیل یکسره بیخبر اند.
باری، به نظر میرسد که زمینهیِ آشناییِ جهانِ آکادمیکِ غربی با این کتاب، در فضایِ شناختِ ادبیّات و فرهنگِ تصوّف، رفته-رفته فراهم میشود. و این برای من مایه ی شادمانی ست، زیرا زمینه ی فهمِ چنین کاری به هر حال آن جا فراهم است. سه سالي پیش در لندن با پروفسور لئونارد لوئیسن(Lewisohn) آشنا شدم که استادِ ادبیاتِ فارسی، بهویژه ادبیّاتِ تصوف، است و در دانشگاهِ اکستر (Exeter) تدریس میکند. (در این سالها چندین کتاب از وی در ایران ترجمه و منتشر شده است). در همان برخوردِ نخست و گفت-و-گویِ یکی-دو ساعته، ایشان از برخورد با یک ایرانی که در بارهی حافظ حرفهایی جز حرفهایِ دیگر روشنفکرانِ ایرانی میزند، ابرازِ شگفتی کرد وقرار شد که من کتابام را برایِ وی بفرستم. پس از دریافت کتاب در ایمیلی از رهیافتِ تازهی من با ستایش سخن گفت، و بهویژه بخشِ «مطالعهی میانمتنیِ» کتاب را راهگشا یافته بود. پروفسور لوئیسن، بر اساسِ دستآوردهایِ این رهیافتِ تازه، کنفرانسی سهروزه نیز در ماهِ آوریل آینده در دانشگاهِ اکستر برگزار میکند که مرا نیز برای شرکت در آن دعوت کرده و در آن قرار است پیپر (paper)ای در بارهی رهیافتِ خود به بحثِ عرفان و رندی بخوانم.
چندي پیش آقای لوئیسن ایمیلي برایِ من فرستاد و در آن نوشته بود که پروفسور گرهارد بورینگ (Gerhard Bowering) میخواهد بر کارِ پژوهشیِ یکی از شاگردان یا همکاراناش در بارهی کشفالاسرارِ میبدی سَرسُخني بنویسد و ایشان به وی پیشنهاد کرده است که کتابِ مرا هم در این باب ببیند. آدرسِ آقایِ بورینگ را هم برایِ من فرستاده بود تا نسخهای از کتاب را برای ایشان بفرستم. من هم که با برخی کارهایِ پروفسور بورینگ آشنا بودم و در کتابام نیز، در بخشِ "مطالعهی میانمتنی"، به پژوهشِ وی در بارهی تفسیرِ قرآنِ سهلِ بنِ عبداللهِ تُستَری اشاره کرده بودم، کتاب را با نامهای برای ایشان فرستادم. پروفسور بورینگ، زاده و پروردهی آلمان، استادِ اسلامشناسی و تصوّف در چندین دانشگاهِ بزرگِ آلمان و امریکا و اکنون استادِ رسمی یکی از دانشگاههای طرازِ نخست جهان، Yale University، در امریکا ست. مجموعهیِ کارهایِ پژوهشی و مقالههایِ وی در بابِ ادبیّاتِ تصوّف --که میتوان عنوانهاشان را بر روی گوگل دید—خیرهکننده است.
باری، من در پاسخ نامهای از ایشان دریافت کرده ام که با توجه به اهمیّتِ ویژهای که برای من دارد، عکسِ اصلِ نامه و ترجمهی آن را این جا میآورم. زیرا نامهای ست از یکی از برجستهترین دانشورانِ تصوّفشناسِ کنونی، بهویژه در زمینهیِ هرمنوتیکِ صوفیانه. ایشان، که با شکیبایی نوآوریهایِ سبکی و واژگانیِ مرا در زبانِ فارسی تاب آورده، کتاب را با دلبستگی خوانده و با تسلط استادانهای که هم بر ادبیاتِ تصوف و هم روشها و ابزارهای فهمِ هرمنوتیکیِ دارد، تأیید میکند که من با تحلیلِ هرمنوتیک صوفیانه در فهمِ قرآن و شناختِ جایگاهِ آدمِ ابوالبشر در مقامِ پیشنمونِ (prototype) «انسانِ کامل» و سرنمونِ (archetype) «رند» در ادبیات صوفیانهی فارسی، توانسته ام به کانونِ فرهنگِ تصوف و عرفانِ شاعرانه در زبانِ فارسی راه برم.
من این نامه را از آن جهت منتشر میکنم که مایهی دلگرمیِ دوستاران و هوادارانِ کتابِ من باشد. زیرا بهکوتاهی راهِ درستخوانیِ آن کتاب و کانونِ پژوهشِ آن را از دیدگاه یک اتوریتهی جهانی نشان میدهد. همچنان که در دیباچهی عرفان و رندی نوشته ام، این نکته را باز هم میخواهم به دوستارانِ و خوانندگانِ نوشتههایام یادآوری کنم که این کتاب، در جوارِ کارهایِ زبانشناختیام، نه تنها از جهتِ پژوهشی و نظری، بلکه از جهتِ کوشش برای خروج از درماندگیِ "جهانِ سومی"مان درعالم اندیشه برایِ من معنایِ خاص دارد.
ادامه مطلب
22 دی 84
در نـظـربـازيِ ما بيخبـران حيران اند!
حافظ
رندي در ادبياتِ عرفانيِ فارسي يک مفهومِ نمادين و پرابهام است. در شعرِ حافظ نيز يکی از محوريترين و پُربسامدترين مفهومها ست و همچنين، در ميدانِ بازيهايِ زبانيِ او، يکی از دشوارفهمترينها. من در کتابِ عرفان و رندي در شعرِ حافظ نخست کوشيده ام ردِّ تاريخيِ پيدايشِ اين واژه و معنايِ اصليِ آن را در زبانِ فارسي پيدا کنم، و سپس با دنبال کردنِ دگرديسيِ معناييِ آن در فضايِ ادبيّاتِ عرفاني، جايگاهِ معناييِ آن را در پيکربنديِ مفهومها در شعرِ حافظ بيابم، بهويژه در روياروييِ دو مفهومِ زهد و رندي. اکنون در اين پژوهش ميخواهم از درِ يک رهيافتِ زباني، با تحليلِ يک خوشهيِ واژگاني، بارِ ديگر به معنايِ رندي و جهانبينيِ رندانه نزديک شوم.
اين مقاله نخستين بار در مجلهی الکترونيکی واژه، شماره ششم، منتشر شده است.
(متن کامل اين مقاله را به صورت پیدیاف از اينجا پياده کنيد.)
11 مهر 83
آشناييِ من با دنياي وبلاگ و وبسايت با بند شدنِ دستِ خود–ام در اين كار بيشتر شد. از كسي كه در كارِ اينترنت اهليّت دارد، پرسيدم فرقِ وبسايت و وبلاگ چيست؟ زيرا نميدانستم. پاسخ داد كه وبسايت پايگاهي ست اينترنتي كه معمولا مطالبِ ثابتي روي آن ميگذارند و وبلاگ جايگاهي ست براي پارهنويسيها و حسبِ حالها و گفت–و–گوها و دردِ دلهاي دوستانه. دانستم آنچه من به همتِ دوستانام داير كرده ام ناماش وبسايت است نه وبلاگ. و هرگز هم وبلاگ نخواهد شد، با آن كه وعدهاي هم داده بودم. زيرا اين كار، يعني وبلاگنويسي، نه با وقتِ من و عادتهايِ ديرينهي من جور است نه با كارها و گرفتاريهايي كه خود را با آنها درگير ميكنم و تمام كردنشان هم چهبسا كار يك ماه و دو ماه و يك سال و دو سال نيست. برخي از دوستان جوان من هم در همين وبسايت ”جُستار“ به من هشدار داده بودند كه واردِ اين وادي وقتكُش نشوم كه براي من بيحاصل است. از ايشان بابت اين هشدار سپاسگزار ام. در اين مدت هم در وبلاگهاي دوستان و هم برخي دوستانِ ناديدهاي كه به وبسايت من سري زده اند و نشاني از خود گذاشته اند، و نيز وبلاگهاي ديگري كه نشاني داده اند، سري زده ام. آنچه در اين وبگرديها دريافتم اين است كه، به هر حال، دنياي جالبي ست از امكانهاي تازهي ارتباط، و گهگاه جدلگري (پولميك) ها، و همچنين، بهويژه، براي خبر گرفتن از احوالِ بخشي از نسل جوانِ ايراني كه به اين گونه چيزها دسترس دارند.
امّا، از سوي ديگر، شمارِ بياندازهي آنها و اين همه وقت كه با شتابزدگيِ بسيار بر سرِ نوشتن و خواندنشان صرف يا حرام ميشود، مرا به اين فكر مياندازد كه آيا بهراستي از اينهمه چيزي هم حاصل ميشود؟ گاهي براي يافتنِ چيزي كه به خواندناش بيرزد مدتها بايد وبگردي كرد. من نميتوانم بر اينهمه توان و استعداد و هوش كه در اين روزانگي و بازي–بازيها بر باد ميرود دريغ نخورم. شايد اين به عادتهاي من در خواندن برميگردد كه هميشه دنبالِ خواندنِ چيزهاي جدّي و ’به درد بخور‘ بوده ام و معناي اين گونه وقتگذراني را نميفهمم. شايد من بيهوده پا به اين ميداني گذاشته ام كه ميدانِ آشنايِ طبيعيِ نسلِ من نيست. زيرا براي خو گرفتن با هر چيز آدم ميبايد با آن بزرگ شده باشد يا هنوز در سن بزرگتر شدن و تجربهاندوختن از نظرِ احساسي و عقلي باشد. با اينهمه، نميتوانم افسوس خود را در اين باب ناگفته بگذارم كه ميبينم برخي دوستان تيزفهم و خوشقلم و نكتهسنج من كه در همين سايتِ ملكوت نكتهپردازيها و پارهنويسيهاي زيبا و خواندني هم ميكنند، به نظر ميرسد كه كاري بيش از اين نميكنند. مراد–ام كارهايي ست درخورِ توانمنديهاي بسيار بالاترِ ايشان كه جاياش در وبلاگ نيست. وبلاگنويسي كاري ست تفنني كه در شمار كارِ ژورناليستي حرفهاي هم نميشود گذاشت. زيرا كارِ ژورناليستيِ جدي قاعدهها و ضابطهها دارد و ميبايد چشمداشتهاي خوانندگاناش را برآورده كند.
شايد بدترين زيانِ وبلاگنويسي و وبلاگخواني اين باشد كه آدم را به شتابزدهنويسي و سرسريخواني عادت ميدهد، و اين بهويژه براي مردمي خطرناك است كه براي دقت و باريكانديشي و جديت و سختگيري در كار توليدِ انديشه و بهرهجستن از آن تربيت نشده اند يا خود را تربيت نكرده اند. باري، من رفته–رفته هرچه كمتر وبلاگ ميخوانم تا عادتِ كتابخواني را از دست ندهم. امّا، از آن جا كه من نيز ’وبگير‘ (اين هم يك واژهي تازه از دارالضربِ من!) شده ام، و ميبينم كه مطالبِ اين وبسايت روزانه پنجاه–شصت مراجعه كننده دارد، ميخواهم چيزهاي تازهاي بر آن بيفزايم. تازهترين مطلب، كه به صورتِ ضبطِ شنيداري ست، گفت–و–گويي ست كه مهدي مؤذنِ جامي (مهدي شريف) با من در سال ۲۰۰۰ بر روي كتابِ من، عرفان و رندي در شعر حافظ، در بيبيسي، كرده است. با اين كه بر رويِ وبسايتِ من متنِ يك سخنراني و نيز يك مصاحبه (با خانم مهرانگيز رساپور) در بارهي اين كتاب وجود دارد، از آن جا كه اين گفت–و–گو دامنهي گستردهتري دارد و دوست ارجمند ام مهدي با تسلطي كه بر ادبيات فارسي و شعرِ عرفاني دارد نكتهسنجيهاي خاصي كرده و من پاسخهاي گستردهتري به پرسشهاي او داده ام، اين گفت–و–گو را نيز بر آنها افزوده ام. اميدوار ام كه براي خوانندگانِ آن كتاب و نيز دوستارانِ ادبياتِ عرفانيِ فارسي، بهويژه دوستارانِِ حافظ و حافظپژوهان، نكتههايِ تازهاي در بر داشته باشد. همچنين چند متنِ شنيداريِ ديگر از مصاحبهها و سخنرانيهاي مرا به همراهِ چند مقاله بهتدريج اين جا خواهيد يافت. اينكارها به لطفِ دوستِ باهمتام داريوشِ غيرِ آشوري (معروف به محمدپور) انجام ميشود كه ميبايد از او فراوان سپاسگزاري كنم. همچنين بار ديگر از شما دوستانِِ جوانِ ناديده ام كه برايم پيامهاي گرم و پُرمهر ميفرستيد.
داريوش آشوري
۱۱ مهر ۱۳۸۳، ۱ اكتبر ۲۰۰۴
توضيح صاحب ملکوت: ضبط شنيداری مصاحبهی فوق در چهار صفحه آمده که قبل از آغاز مصاحبه، تيزر برنامهی بیبیسی فارسی پخش میشود و برای شنيدن کل مصاحبه، پس از اتمام تيزر بايد روی «ادامهی برنامه» کليک کرد. همچنين لازم به ذکر است که در تيزرهای برنامه، عجالتاً فايل به صورت حلقه و تکراری است. برای توقف آن پس از شنيدن برنامه، به ادامهی برنامه برويد يا دکمه توقف را کليک کنيد. در صفحهی آغازين تيزرها، لينک ساير صفحات موجود است. با اين حال لينک هر صفحه به طور مستقل در زير آمده است:
عرفان و رندی در شعر حافظ - مصاحبه - قسمت نخست
عرفان و رندی در شعر حافظ - مصاحبه - قسمت دوم
عرفان و رندی در شعر حافظ - مصاحبه - قسمت سوم
بخش نهايي مصاحبه
18 فروردین 83
معمای حافظ (فايل پیدیاف)
اين مقاله نخستين بار در شمارهی نخست مجله واژه منتشر شده است.
عنوان اين گفتار ، يعنی ”معمای حافظ“، برمی گردد به يک مسأله و در گيری ذهنی که از سال های دور، از روزگارِ جوانی با من بوده و ذهنِ من، هشيار و ناهشيار، در آن می کاويده و در حلِ آن می کوشيده است. شايد برای بسياری کسان که مرا از راهِ فعاليت های قلمی و کتاب هايم می شناسند، حيرت آور باشد که من، که حوزه ی کار ام تاکنون بيشتر در زمينه ی علومِ اجتماعی و فلسفه و زمينه ای از زبان شناسی، يعنی تِـرم شناسی علومِ انسانی، بوده است، چرا به کارِ، به اصطلاح، "حافظ شناسی" پرداخته ام. زيرا اين کار را، چنان که تاکنون رسم بوده است، کارِ ادبيات شناسان يا پژوهندگانِ تاريخِ تصوّف و عرفان می دانند، نه يک پژوهنده ی علومِ انسانی. امّا، رهيافتِ من به حافظ شناسی نه يک رهيافتِ ادبی ست، چنان که رسم است، نه يک پژوهشِ تاريخی ست از آن دست که اشاره کردم، بلکه رهيافتی ست برای پاسخ گويی به يک پرسشِ اساسی در زمينه ی فرهنگِ ما. اين جست ـ وـ جو در پی پاسخی ست به يک مسأله ی اساسی ما در اين روزگار، يعنی فهمِ پر پيچ ـ وـ خم ترين ، پررمزـ وـ رازترين و، در عينِ حال، گيراترين و پرهوادارترين ميراثِ ادبی ما فارسی زبانان. اين پرسش که: "حافظ چه می گويد؟" برای من هم پرسشی ست نظری در باره ی بنيادِ ساختارِ معنايی در اين ديوان و هم پرسشی ست جامعه شناسانه در باره ی اين که معنای اين همه هيجان و هياهو در ميانِ ما بر سرِ حافظ چی ست. جاذبه ی شگفتِ يک شاعر که هفت قرن پيش می زيسته برای مردمی که شکل زندگی و رفتارشان بر اثر آمدنِ سازمايه های مادّی و معنوی مدرن اين همه دگرگون شده، از چی ست؟ او به چه نيازهايی پاسخ می گويد که اين همه از هر گروهِ اجتماعی و طبقه ای به او روی می کنند و شعرِ او را زبانِ حالِ خود می دانند؟ و سر انجام اينکه، چرا در باره ی او اين همه حرف های ناهمساز از افق های فکری و ايدئولوژيکِ يکسره بيگانه با هم زده می شود و همه مدّعی آن هستند که حافظِ "راستين"، را شناخته اند؟ و چرا بسياری از دوستارانِ ادبياتِ فارسی و آشنايانِ با آن دوست دارند که در کشاکش های فکری و ستيزه های ايدئولوژيک حافظ نيز به عنوانِ يک شخصيتِ تاريخی، يا چه بسا چهره ای اسطوره ای، هوادارِ ايشان و در جبهه ی ايشان باشد؟
و امّا، شگفت تر آن است که هرچه بر اثرِ ازدحامِ رويکردهای گوناگونِ ناهمساز ــ و نيز گذشتِ زمان و دگرگونی های تاريخی و اجتماعی افزونتر و شديدترــ فهمِ اين ديوان مشکل تر می شود و بر ابهامِ آن به عنوانِ يک متن افزوده می شود، جاذبه ی آن افزون تر می شود. به ويژه اين رويدادِ بزرگِ تاريخی اخير، يعنی انقلاب، که بر همه ی جنبه های زندگانی اجتماعی و فرهنگی ما اثر عميقی گذاشته و فضای ديگری پديد آورده، سببِ رواجِ بيشتر رويکرد به حافظ و گرمی بی سابقه ی کار انتشار و ويرايشِ متنِ ديوانِ او نيز شده است. ديوانِ حافظ ، بعد از قرآن، بيش از هر کتابِ ديگری در ايران به چاپ می رسد، چنان که می توانيم بگوييم اسطوره ی حافظ ــ که همچون همه ی اسطوره ها زاده ی خيالِ جمعی ست ــ شخصيتِ تاريخی او را، به عنوانِ يک انسان، يک موجودِ تاريخی، محو کرده است. باری، کوششِ من در اين پژوهش و کارِ مطالعاتی چندين ساله اين بوده است که ما چه گونه می توانيم ، بر اساسِ اسنادِ تاريخی، حافظِ تاريخی را از خلالِ اسطوره ی او ــ چه اسطوره ی سنّتی چه اسطوره سازی های "مدرن" ــ بازشناسی کنيم. و البته، رفتن به سراغِ اسطوره ها برای بازنمودنِ زيرمتنِ تاريخی شان، در فضايی آکنده از هيجان و ناآشنا با منطقِ تحليلی و پژوهشگری، کاری ست که دل به دريا زدن می طلبد و خطر کردن.. ولی، به هر حال، پاسخگويی به اين معمّا برای من، گذشته از جنبه ی اجتماعی آن، يک جنبه ی عميقِ شخصی نيز داشت ، يعنی روشن کردنِ ذهن نسبت به يک معمّای بزرگِ تاريخی و فرهنگی که ريشه های ژرف در روانِ فردی و جمعی ما دارد و ما را به رفتارهای ناساز وامی دارد. اين کار برای من، در عينِ حال، گونه ای "روان درمانی" فرهنگی بود، برای پيراستنِ ذهن از همه ی القاء های "سنّتی" و" مدرن" و رسيدن به يک ديدگاهِ شخصی روشن بر بنيادِ آنچه کانت "خودانديشی" می نامد، يعنی جسارتِ انديشيدن بر پای منطقِ جويندگی و تحليلگری خود به جای پيروی کور- کورانه از گفته ی اين و آن.
تفسيرهای ديوان حافظ از تفسيرهای سنّتی صوفيانه آغاز می شود که او را، به عنوانِ يک عارفِ کاملِ واصل و عابدِ پرهيزگارِ مطلق، از جمله ی "اولياء" می دانند و ديوانِ او را سراسر بازگفتی از قرآن و بيانِ رمزـ وـ اسرارِ آن. سپس در دورانِ آشنايی با انديشه های فلسفی و علمی و ايدئولوژيکِ مدرن، تفسيرهای " مدرن" را از حافظ داريم که او را يک فيلسوفِ آزادانديشِ بی خدا (از نوعِ تفسيرِ محمودِ هومن) می دانند يا ايران پرستِ دوآتشه ی ضدِ عرب و اسلام و پيروِ فرقه ی مخفی ای بازمانده از ايران پيش از اسلام، از آيينِ مهر و زرتشت (از نوعِ تفسيرِ ذبيحِ بهروز و شاگردان اش)، يا حتّا يک شاعرِ اجتماعی و سياسی با گرايش های انقلابی و چپ (از نوعِ تفسيرهای احمدِ شاملو يا احسانِ طبری). و در جوارِ اين ها تاخت ـ وـ تازهای احمدِ کسروی را به حافظ داريم که او را يک صوفی آلوده به کژانديشی ها و تبليغِ همه گونه رفتارِ غيراخلاقی می شناسد، و در نتيجه، مسئولِ واماندگی ها و فسادهای اجتماعی مان. همه ی اين گرايش های گوناگونِ فکری و ايدئولوژيک تفسيرهای خود را از اين ديوان بر اساسِ گزينشی از بيت ها در آن می کنند که با پيش ـ گرايشِ ذهنی ايشان دمساز است. و شگفت آن است که ديوانِ حافظ هم به همه اين گرايش ها پاسخ می گويد و کسی نيست که نيتی بکند و فالی— به هر معنايی -- از حافظ باز کند و به مراد نرسد! برای مثال، احمدِ شاملو در ميانِ همه ی شاعرانِ ادبياتِ کهنِ فارسی تنها شيفته ی حافظ بود و خود را از تفسيرگرانِ ديوانِ او می دانست و "گزارشِ" ويژه ای هم از ديوانِ حافظ به ذوق و پسندِ او در دست داريم. شاملو در مقاله ای در باره ی "رند" در ديوان حافظ بر آن است که رند همان "روشنفکر" است با همان ويژگی هايی که در شاعری امروزی همچون شاملو می توان يافت. امّا يک پرسشِ جدی در باره ی "روشنفکری" و تاريخِ پيدايشِ و ماهيتِ انديشه و رفتارِ آن و امکانِ تاريخی نسبت و رابطه ی حافظ با آن، شکّی اساسی در باره ی اين گونه فهمِ بسيار ساده انديشانه پديد می آورد.
ادامه مطلب
13 فروردین 83
گفتوگوی مهرانگيز رساپور با داريوش آشوری دربارهی کتاب عرفان و رندی در شعر حافظ (منتشر شده در نشريهی واژه - شماره 3)
آقای داريوش آشوری باسلام و تشکرازشما که دعوتِ نشريهی فرهنگی – ادبی" واژه" راپذيرفتيد و با ما به گفتگو نشستيد. میدانيم که شما درزمينههای گوناگونی چند دهه تحقيق و کار کردهايد، از زبانشناسی گرفته تا فلسفه، و برخی زمينههای جامعهشناسی و علوم سياسی به ويژه در رابطه با مسائلِ ايران و جهانِ سوم، و نيز شعر و نقدِ ادبی؛ و آثارِ فراوانی هم به صورت رساله، تأليف، و ترجمه در اين زمينهها منتشر کردهايد. من بنا به زمينهی علاقهی خودام، که ادبيات است، مايلام در بارهی کتاب بحثانگيز شما به نام ’عرفان و رندی درشعر حافظ‘ پرسشهايی طرح کنم. امّا میخواهم پيش از آن، اين پرسش را از سرِ کنجکاوی شخصی پيش بکشم که چه انگيزهای شما را به اين دامنهی گستردهی انديشه و پژوهش و کار کشانده است؛ چون معمولأ انتظار اين است که هر کسی در يک رشته به عنوانِ متخصص کار کند. به عبارتِ ديگر، میخواهم بپرسم که شما اينهمه حوصله را از کجا آوردهايد؟
آ: پاسخِ به اين پرسش شايد چندان آسان نباشد. من هم، مثلِ هر کسِ ديگری، بنا به کششهایِ طبعام کارهايی کردهام که توضيحِ منطقیِ آنها چه بسا کار را بيشتر به منطقتراشی بکشد به جِای منطقيابی. ولی اين قدر میتوانم بگويم که من از کودکی، از همان ششسالگی که به مدرسه رفتم، همين که توانستم الفبای فارسی و خواندن را ياد بگيرم، شوقِ غريبی به خواندن پيدا کردم و هر چه دستام میرسيد و میتوانستم بخوانم، میخواندم، حتّا تکه روزنامهای که بقّال در آن پنير پيچيده بود و به دستِ من داده بود. در دسترسترين چيزها آن زمان برای من مجله و روزنامه بود که از سنِ نه ده سالگی میبلعيدم و سپس هر چه کتاب به دستام میافتاد و میتوانستم از مغازههای کتابِ کرايهای در آن روزگار کرايه کنم. بطبع در دورانِ اول از داستانهای عاميانه آغاز شد و سپس به رمان و داستان کشيد. از دوازده سالگی، در دورانِ پرغوغای حکومتِ مصدق و ملی شدن نفت روزنامهها و مجلههای سياسی و ادبياتِ سياسی که حزب توده يا ارگانهای وابسته به آن منتشر میکردند به آنها افزوده شد، رُمانهای گورکی، جک لندن، و مانندِ آنها. در عين حال در همان روزگارانِ نوجوانی کششی به مسائل نظری و علمی و فلسفی نيز در من بود و همين سبب میشد که من در پانزده ـ شانزده سالگی در جوارِ کارهای صادق هدايت و جمالزاده و بالزاک و ويکتور هوگو، به کتابهايی در زمينهی مسائلِ علمی و فلسفی، از تئوری داروين گرفته تا ’قراردادِ اجتماعیِ روسو‘ و ’روحالقوانين‘ِ مونتسکيو—با همان ترجمههای شکسته بسته— تا کتابهای زمينهی نظری مارکسيستی، مانندِ آثار ارانی و اميرحسينِ آريانپور، و ترجمههايی از اين گونه آثار، سپس از آثارِ کسروی گرفته تا آنچه در آن زمانها حتا در زمينهی تئوری نسبیّتِ انشتاين منتشر میشد، با اشتياق میخواندم. در جوارِ همهی اينها علاقهی من به شعر کهنِ فارسی و خواندن دفتر و ديوانهای شاعرانِ ديرينه و سپس نو هم بود. من روزی از سه چهار ساعت تا ده ـ دوازده ساعت مطالعه میکردم و هنوز اين عادت کم و بيش در من هست. اين گرايش به خواندن در زمينههای گوناگون همچنان در من هست و از جمله مقالههايی، و گاه کتابهايی، البته نه خيلی تخصصی، که در زمينهی فيزيکِ تئوريک و زيستشناسی و اخترشناسی تا ديرينشناسی نيز به دستام میافتد، با علاقه میخوانم، اگرچه زمينهی اصلیِ علاقهام سالها نخست علومِ سياسی و سپس جامعهشناسی و فلسفه و نيز شعر و ادبيات بوده؛ و امروزه نيز زمينهی اصلی مطالعهام بيشتر در حوزهی زبانشناسی ست، برای کاری که در اين زمينه در دست دارم. به عبارتِ ديگر، همهعمر در يک زمينه ماندن و کار کردن با طبعِ من هرگز سازگار نبوده است. به همين دليل، من يک عنوانِ دکتری را نيمهکاره رها کردم و هرگز به دنبال عنوانِ رسمیِ علمی و دانشگاهی نرفتم، اگرچه هميشه امکاناش برايم فراهم بود. يعنی، هميشه به دنبالِ آنچه کنجکاوی و ذوقِ مرا برمیانگيخته رفتهام. من، به هر حال، در برخی از مؤسساتِ بزرگِ دانشگاهی در ايران و بيرون از ايران سالها حضور داشتهام و کار و تدريس کردهام، اما هيچگاه به دنبالِ يک عنوانِ رسمیِ علمی يا تخصص نرفتهام. با اينهمه، هر کاری را که در هر زمينهای در پيش گرفتهام و به ثمر رساندهام، کوشيدهام با نهايت درجه بينشِ و کوششِ علمی و فنیِ لازم به انجام برسانم. باری، اين وضعی که کنجکاويی شما را نيز در مورد من برمیانگيزد، حاصلِ کنجکاويی بیامان و بازيگوشانهای در من است که شوقِ دانستناش، مانندِ کودکان، مرز نمی شناسد و از هر قالبِ رسمی گريزان است و در تنگنای آن احساسِ خفقان میکند
ادامه مطلب