29 خرداد 86
ناماش خلیلِ ملکی بود. از آن چهرههایِ استثناییِ همهی زمانها. مردی که در پرتو تجربههای شگفتِ روزگارمان سیمایِ تاریخی اش، نزدیک به چهل سال پس از مرگاش، ماندگارتراز بسیاری از اهلِ سیاست و درخشانتر از همهيِ نويسندگانِ سياسيِ دوراناش خود را نشان میدهد. مایهی آن استواری و روشنبینی و بیباکی و پایبندیاش به اصولِ اخلاقِ روشنفکرانه و زهدِ روشنفکرانهاش بود. مردی که آماجِ زهرآگینترین تیرهای تهمت و بدخیمیها و کینتوزیها بود، از آزمایشِ روزگار سربلندتر از همهی دشمنان و بدخواهاناش بیرون آمد.
این مقاله را بیست سال پیش برای یادنامهای که دو تن از دوستانِ من و یارانِ او، دکتر امیرِ پیشداد و همایونِ کاتوزیان، پرداختند، نوشته ام. اینک باردیگر برای تازه کردنِ یاد و بزرگداشتِ او و شناساندنِاش به جوانانی که به وبلاگِ من سر میزنند و خاطرهای از او ندارند، با اندکي ويرايش، در اینترنت منتشر میکنم.
(متن کامل مقاله به صورت پیدیاف)
28 آذر 84
در قرن نوزدهم در اروپا، با پيدايشِ دولت-ملتهايِ مدرن، صاحبنظرانِ علومِ سياسی بسيار کوشيدند که به تعريفِ فراگيری از مفهومِ ملّت برسند. در اين تعريفها بر سازمايههايی در ساختارِ ملت تکيه ميکردند که نقشِ يگانهگر يا وحدتبخش دارند. مهمترينِ چيزهايی که به اين عنوان برشمرده اند، يعني سازمايه (element)هايِ يگانهگرِ ملّت، بهطبع، زبان و فرهنگ و تاريخ و «حافظهيِ جمعي» و، گهگاه، نژادِ يگانه بوده است. امّا واقعيّت آن است که، اين سازمايهها، يعني زبانِ يگانه، فرهنگِ يگانه، تاريخِ يگانه، نژادِ يگانه، بهويژه در موردِ کشورهايی که پيشينهيِ ساختارِ امپراتوري داشته اند، کمتر با واقعيّتِ تاريخي ميخواند. به عبارتِ ديگر، بيش از آن که اينها بهراستي در گذشتهي تاريخي حضور داشته باشند و مايهيِ يکپارچگيِ «ملّت» از يک سرآغازِ دوردستِ تاريخي بوده باشند، ميبايست در زيرِ فشارِ ماشينِ دولتِ مدرن-- که در اروپا از دلِ انقلاب صنعتي برامده است-- از راهِ فرايندِ «ملتسازي»، چنين نقشی بازي کنند. يعني، ملّتِ يکپارچه را، با زبان و تاريخ و فرهنگِ يگانه، پديد آورند.
(متن پیدیاف مقاله را از اينجا پياده کنيد.)
ادامه مطلب
22 اردیبهشت 84
فيلم مارمولك را چند بار همراه خانواده و دوستان ديده ام و هر بار بيشتر از آن خوشام آمده است. هر بار بسيار هم خنديدهام. بايد بگويم كه اينهمه هوشمندي و ظرافت را در كمتر اثرِ سينماييِ ايراني ديده ام. چه زبانِ گفتار (ديالوگها)، چه زبانِ تصويرگريِ آن، بسيار اشارهها و كنايههاي ظريف و شيرين در بر دارد و بسياری چيزها را در مورد خوي-و-خيمِ ايراني، بهويژه در وضعِ كنونيِ، بازگو ميكند. اين فيلم اگر چه بسيار ميخنداند، اما در هستهيِ مركزيِ آن نكتهای بسيار ظريف و جدي نيز هست كه چه بسا تا كنون به آن اشارهاي نشده باشد. بلكه، از آن جهت كه شخصيتِ مركزيِ فيلم يك آخوند يا آخوندنما ست، گرايشها همه به آن است كه از آن تفسيرِ سياسي كنند. برخي، بهطبع، اين فيلم را يك فراوردهيِ دستگاهِ تبليغاتِ جمهوريِ اسلامي ميدانند كه هدفِ آن نشان دادنِ آخوندِ ”خوب“ است يا توجيه آخوند در كل و نقشِ او در جامعه. برخی ديگر هم آن را يك فيلم ضد آخوندي شمرده اند كه هدف آن رسوا كردن آخوند است با نشان دادن يك دزدِ ديوارپيما در جامهيِ ”روحانيت“.
[فايل پیدیاف را از اينجا پياده کنيد؛ اين مطلب نخستين بار در مجلهی اينترنتی واژه منتشر شده است.]
ادامه مطلب
19 اسفند 83
چنان که وعده داده بودم، قرار است برخی مقالههايِ قديمام را، به دستياريِ دوستِ ارجمند‑ام داريوشِ محمدپور، بر رويِ اين وبلاگ بگذارم تا کسانی که به کتابهايِ من دسترس ندارند، اين جا بتوانند به آنها دست يابند. اين کار را با مقالهيِ «هشياريِ تاريخي» آغاز ميکنم که سي و هشت سال پيش از اين، در زمانِ زندگانيِ جلالِ آلِ احمد، در نقدِ کتابِ غربزدگي نوشته شده است. اين مقاله را من در سالِ ۱۳۴۶ در نشريهيِ بررسيِ کتاب منتشر کردم و همان سال در مجلّهيِ خوشه به سردبيريِ احمدِ شاملو دو باره چاپ شد. سپس در سالِ ۱۳۷۵ در مجموعهيِ مقالهيِ ما و مدرنيّت، که به همّتِ اکبرِ گنجي منتشر شد، جاي گرفت و در آن مجموعه دو بار تاکنون چاپ شده است. باري، اين مقاله در مجموعهيِ کارِ قلميِ من جايِ ويژهای دارد و شايد در تاريخِ انديشهيِ روشنفکرانهيِ ما نيز، دستِ کم از يک نظر، برايِ خود جايی داشته باشد. زيرا اين نخستين مقاله در نقدِ غربزدگي ست. از نظرِ شيوهيِ نقد و نگرش نيز يکی از نخستين مقالههايِ نوعِ خود در زبانِ فارسي ست که در آن شيوهيِ نقدِ عقلاني و علمي ميخواهد زبان باز کند. پس از انقلاب تاختن به آلِ احمد و نقدِ غربزدگي يکی از رايجترين سوژههايِ روشنفکرانه شد. امّا ده سال پيش از انقلاب، در جامعهای که نگاهِ عقلي و تحليلي در آن هنوز چيزی بسيار کمياب و در آن فضايِ هيجان و احساسات چهبسا چيزی پرت و گمراه به نظر ميآمد، اين مقاله ميخواست چنين نگاهی داشته باشد و اگرچه سر‑و‑صدايی هم کرد و کسانی به زبان آن را ستودند، ولي خطِ نقدِ تحليليِ آن دنبالهای نداشت. در آن سالها، در زمانهای که همهچيز از زاويهيِ تنگِ راديکاليسمِ سياسي و هيجانِ انقلابي نگريسته ميشد، در جامعهای از نظرِ عقلي و فرهنگي نابالغ، اين گونه نقدِ نظري جسارتی نابهنگام بود. از ترسِ «افکارِ عمومي» هيچکس دنبالِ چنين حرفهايی را نميگرفت، زيرا، به جايِ پاسخِ درخور، سيلِ تهمت و افترا از سويِ ارادتمندان و مريدان را نيز به دنبال داشت. کتابِ آلِ احمد به عنوانِ سندِ Zeitgeist-ِ يک دوران همچنان سندِ مهمی ست. غريب ماندنِ اين نقد هم در آن دوران سندِ ديگری ست برايِ فهمِ آن زمانه. اين را هم بگويم که آلِ احمد، با همه خاميهايِ انديشه و کمسوادياش، که من، براي نخستين بار، سي و هشت سال پيش رو کردم، برايِ من همچنان شخصيّتی اصيل و دوست داشتني ست. شور و دردمنديای که در وجودِ او بود و سبکِ نوشتنِ پرجوش‑و‑خروش و پرخاشگر و در عين حال طنّازِ او، که در جواني از آن بسيار لذت ميبردم، برايام خاطرهای دلنشين و گرامي ست.
بخشی از کارِ قلميِ من در سالهايِ آغازينِ کارِ نويسندگي، در نيمهيِ نخستِ دههيِ چهل، نوشتنِ نقدِ کتاب بود. در اين کار غلامحسينِ ساعدي، که از تند‑و‑تيزيِ قلمِ من خوشاش ميآمد، مرا تشويقِ ميکرد. آن مقالهها در نشريهيِ کوچکِ نقدِ کتاب، به سردبيريِ او، در انتشاراتِ نيل منتشر ميشد و از جمله اسبابِ نامآوريِ زودهنگامِ من در آن سالها بود. اين مقاله در نقدِ غربزدگي آخرين مقالهيِ من از آن نوع بود که بيش از همه بازتاب داشت. پس از آن، خفقان و سانسورِ شديد و احمقانهيِ رژيم دست و قلمِ ما را بست. امّا تقدير يا پيشامد چنان بود که نوشتنِ اين مقاله سببِ آشناييِ من با احمدِ فرديد شد، و يکی‑دو سال بعد درآمدن در حلقهيِ شاگردانِ او و رفتن زيرِ عَلَمِ جهادِ «فلسفي» با غربزدگي به روايتِ او که چند سالی از عمر مرا در بر گرفت. اين خود گوشهيِ غمانگيزی از داستانِ سرگشتگيِ فکريِ ما که شرحاش را در مقالهيِ «بازديدی از احمدِ فرديد و نظريّهيِ غربزدگي»، در همين وبلاگ، نوشته ام. داستانِ رابطهيِ خود‑ام با آلِ احمد و ماجرايِ نوشتنِ اين مقاله را هم در مقالهيِ ديگری شرح داده ام که پس از مرگِ او در بارهاش نوشته ام. آن مقاله تاکنون چند بار در مجلّهها و کتابها، از جمله به دستِ عليِ دهباشي در مجموعهای، چاپ شده و شايد روزی رويِ اين وبلاگ هم بيايد.
Créteil مارسِ ۲۰۰۵،
هشياری تاريخی (متن پیدیاف)
15 مهر 83
يادداشتِ يكم: اين مصاحبه را خانم مژگانِ ايلانلو، خبرنگارِ روزنامهي شرق، در اوت ۲۰۰۴ در منزلِ من در Créteil، در حومهي پاريس، انجام دادند، تا در تهران منتشر شود. ولي انتشارِ آن، به دلايلي كه ميشود فهميد، به درازا كشيد. سرانجام آنچه در تاريخِ ۸ مهرِ ۱۳۸۳، برابر با ۲۸ سپتامبر ۲۰۰۴، از چاپ درآمد [متن مصاحبه با شرق]، كمتر از يك سوّم اصلِ آن بود، كه بدونِ نظرخواهي از من منتشر كرده بودند. نكتهاى كه بايد بگويم اين است كه، اين گونه شكستنِ سر–و–دستِ مطلبى كه كسى ساعتها برايِ پرداختنِ آن صرفِ وقت كرده است بدونِ اجازهيِ خودِ او روا نيست. من تنگناهايى را كه اين جوانانِ روزنامهنگارِ ما در آن گرفتار اند ميدانم و همدلانه ميفهمم، و ايشان را به خاطرِ بارِ گرانى كه با دلهرهي شبانهروزي ميكشند، و كارِ حرفهايِ سنجيده و شايستهاى كه انجام ميدهند، ستايش ميكنم. امّا، بهانه يا دليلِ ’ترس از رنجاندنِ دلها‘، كه خانم ايلانلو در يادداشتي آورده اند، برايِ اينهمه كوتاه كردنِ حرفهايِ من، آنهم بياجازه و مشورت، مرا قانع نميكند. زيرا اين مطلب مالِ مشاعى بوده است ميانِ آن روزنامه و من، و ملكِ طلقِ ايشان نبوده است كه هر گونه بخواهند با آن رفتار كنند. به ياد داشته باشند كه رعايتِ ”حقوقِ مالكيّت“ از اصولِ جامعهيِ مدنيِ مدرن و از نگهبانانِ آن است! البته، ناگفته نماند كه ما از اين جور ”املاك“ زياد داشته ايم كه به يغما برده اند و به همين دليل هم، مانندِ خواجه حافظِ شيرازي در اواخرِ عمر، مفلس شده ايم!
اندرزِ ديگر–ام به اين دوستانِ جوان همان اندرزِ قديمي ست كه: يا مكن با پيلبانان دوستي/ يا بنا كن خانهاى درخوردِ پيل!
باري، متنِ اصليِ مصاحبه را برايِ نشر به آقايِ عبدي كلانتري، مديرِ سايتِ نيلگون ميسپارم كه مقالهيِ من در بارهيِ فرديد نيز نخستين بار در آن جا نشر شده است.
يادداشتِ دوّم: اگر بنا باشد كه با توكّل زانويِ اشتر ببنديم، بايد گفت كه الخيرُ في ما َوقـَع! كوتاه شدنِ بسيارِ اين مصاحبه در نشرِ روزنامهاي آن فرصتي پيش آورد تا در نشرِ اينترنتي درازتر شود. به اين معنا كه در ذيلِ پاسخ به پرسشِ ششم ده–بيست سطري بر آن افزوده ام. آنچه افزوده ام، از سويي، حرفهايي ست كه براي نشر در ايران نميشد گفت، و، از سويِ ديگر، پاسخي ست كوتاه و دوستانه به يك هجومِ گروهي از سويِ شاگردانِ وفادارِ احمد فرديد به من در روزنامهي همشهري، يك–دو هفته پيش. شايد اين مطلب را ميبايست به صورتِ مقالهي جداگانهاي مينوشتم، امّا از آن جا كه وقت ندارم و بايد به كارِ اساسيتري بپردازم، از اين فرصت استفاده كردم تا حرفهايم را به اجمال بگويم.
انتشار نخست در سايت نيلگون
متن به صورت پیدیاف
4 اردیبهشت 83
وقايع اتفاقيه / گفتوگو علي اصغر سيدآبادی شنبه ٢٩ فروردين ١٣٨٣ اين گفتوگو در روزنامه وقايع اتفاقيه منتشر شده است. اصل گفتوگو را در اينجا میتوانيد بيابيد:
متن، فايل PDF متن PDF اصلاح شده مصاحبه
شما در بحث مدرنيته به موانع روانی- فرهنگی اهميت ميدهيد و راه حل را در دست يافتن به علوم انسانی و فلسفه مدرن ميدانيد از سوی ديگر معتقديد كه علم را مستقل از تاريخش ميتوان آموخت ولی فلسفه – و احتمالاٌ علوم انسانی - مستقل از تاريخ معنادار نيست و اگر كاملاً گسيخته از متن به جايی وارد شود صورتی ظاهری بيش نخواهد بود و به قلمرو فهم وارد نميشود. با اين حساب نتيجه اين خواهد شد كه ما هميشه گامي عقب تر و همواره در چنبر تاريخی بسته گرفتار خواهيم بود. ايا از منظر بحث شما سرنوشتی جز اين برايمان قابل تصور خواهد بود؟ و آيا راه ميان بری برای عبور از اين وضعيت ميتوان يافت؟ آشوری: در مورد علوم طبيعی به دليل جهانروايی (universality) مفهومها و روشهاشان و سنجشپذيری آزمايشگاهی دستآوردهاشان و و امكان دستيابی عينی به موضوع شناخت و تجربهشان، مرزبندی تاريخی و فرهنگی معنا ندارد و هر ذهن بشری، گذشته از اين كه كیست و كجايی ست، با ميانگين لازم هوش و داشتن زمينهی اطلاعاتی و علمی لازم ميتواند به مراحل بالای دانشوری و تخصص نيز برسد. چنان كه در دنيای واپسمانده نيز ميتوان پزشكان و مهندسان دانشور و توانا يافت. امّا در قلمرو علوم انسانی و فلسفه داستان پيچيدهتر از اين است، يعنی كسی كه به اين قلمرو پای ميگذارد بايد بتواند اُبژههای پژوهش و مسائل را نه تنها به ياری مفهومها و روشها بلكه برای دريافت عميقتر آنها با گونهای حس شهودی بشناسد. البته در حوزهی علوم اجتماعی، برای مثال در جمعيتشناسی و اقتصاد، ميتوان بسياری مسائل را، كه كميتپذيراند، با مدلهای آماری و رياضی تبيين كرد، امّا بسياری زمينهها و مفاهيم هستند كه آنها را ميبايد با شّم و شهود فهميد. برای مثال، ساختار اجتماعی، ساختار اقتصادی، ساختار يك اثر ادبی، يا ساختار روانی چيزهايی نيستند كه به همان آسانی بشود فهميد كه ما ميتوانيم ساختار بدن يك حيوان را با كالبدشكافی آن بفهميم. آنچه علوم طبيعی مدرن را پديد آورده، شيوهی نگاه تازهی انسان به طبيعت همچون اُبژهی شناخت است و آنچه فلسفه و علوم انسانی مدرن را ممكن كرده توانايی بازنگريستن انسان به خود، از سويی، در مقام سوژه (ذهن شناسا) و، از سوی ديگر، به عنوان اُبژهی شناسايی ست. رابطهی سوژه ـ اُبژه در رابطهی انسان و طبيعت را بسيار آسانتر ميتوان فراگرفت تا رابطهی انسان و «خود» را. برای فراگيری علوم طبيعی آزاد شدن از جهاننگری و فضای گفتمانهای ذهنیّتساز فرهنگ بومي ضروری نيست. با ذهنيّت طالبانی هم ميشود پزشك يا مهندس خوبی شد، اما هرگز نميتوان جامعهشناس يا فيلسوف يا نقدگر ادبی خوبی شد. زيرا ذهنیّت طالبانی توانايی ايجاد رابطهی سوژه ـ اُبژه را با جامعهی خود با عقل و قوهی شناسايی خود، با روان خود ندارد. به همين دليل، آوردن و بومی كردن علم نظری و فلسفه بسيار دشوارتر است از آوردن و بومی كردن تكنولوژی و علوم كاربردی مربوط به آن. ژاپنیها را هميشه ميتوان به عنوان مثال برين گرفتن و بومی كردن تكنولوژی مدرن مثال زد، امّا ژاپنیها تا چه اندازه توانستهاند علوم انسانی و فلسفهی مدرن را بومی كنند؟ تا آن جا كه من ميدانم در اين زمينه، و حتا در زمينهی مسائل نظری علوم طبيعی نيز، چندان كاری نكردهاند.البته اين جا مسألهی زبان هم در كار ميآيد كه وارد آن نميشوم. ولی برای اين كه بحث به درازا كشيده نشود، در مورد «خودمان» ميتوانم بگويم كه بر اثر يك رويداد تاريخی بسيار مهم، يعنی «انقلاب اسلامی»، كه ما را به روی ژرفنای تاريخیمان باز كرده و اين امكان را فراهم آورده است كه در پرتو مفهومهای مدرن علوم انسانی و فلسفه تا حدودی به «خود» بينديشيم، شايد بيش از هر جامعهی «جهان سومی» ديگری برای ما اين امكان فراهم شده است كه اين مفهومها را تا آن حدودی كه تا كنون ميسر بوده، جذب و بومی كنيم. چنان كه در مقالهای چندی پيش نوشته بودم، امروز در ميان روزنامهنگاران ما نيز كم نيستند كسانی كه در زمينههای گوناگون، از اجتماعی و فرهنگی گرفته تا سياست و اقتصاد، و حتا گهگاه در زمينههای فلسفی، مقالهها و تحليلهای خوب و سنجيده مينويسند و اين نشانهی آن است كه ضرورت انديشيدن به «خود» و مسائل خود زمينهی آن را فراهم آورده است تا دست كم مفهومهای پايهای علوم انسانی و فلسفههای سياسی و اجتماعی مدرن در ميان ما رفته رفته بومی شوند و از راه تجربهی مستقيم با خود بفهميم كه شأن نزول اين مفهومها و دستگاههای شناخت چیست و چهگونه با آنها ميشود كار كرد. زبان فارسی هم به عنوان بستر اين انتقال تكانی خورده است و از جمود قرون وسطايی خود بيرون آمده است.
ادامه مطلب