<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>جستار</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://ashouri.malakut.org/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://ashouri.malakut.org/atom.xml" />
   <id>tag:ashouri.malakut.org,2009://78</id>
   <updated>2009-06-04T13:03:10Z</updated>
   <subtitle>نوشته‌های داريوش آشوری درباره‌ی ادبيات، فرهنگ و زبان</subtitle>
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.34</generator>

<entry>
   <title>پی‌جوییِ معنا و ریشه‌ی چند لغت در شاهنامه—۶ (بخش‌ پايانی)</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://ashouri.malakut.org/2009/06/post_62.html" />
   <id>tag:ashouri.malakut.org,2009://78.20267</id>
   
   <published>2009-06-04T12:46:56Z</published>
   <updated>2009-06-04T13:03:10Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[به دنبالِ پی&zwnj;جویی&zwnj;هایِ پیشین درباره&zwnj;یِ اخته&zwnj;زهار/هخته&zwnj;زهار، سرانجام، ورودِ دانشورِ شاه-نامه&zwnj;شناس و لغت&zwnj;شناس، آقایِ دکتر ابوالفضلِ خطیبی، به این بحث ما را در موردِ معنایِ &ldquo;هخته&zwnj;زهار&rdquo; در شاه&zwnj;نامه به نتیجه&zwnj;یِ روشني رسانده است. اما ریشه&zwnj;شناسیِ &ldquo;زهار&rdquo; در زبان-هایِ باستانی هنوز جایِ...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="زبان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://ashouri.malakut.org/">
      <![CDATA[به دنبالِ پی&zwnj;جویی&zwnj;هایِ پیشین درباره&zwnj;یِ اخته&zwnj;زهار/هخته&zwnj;زهار، سرانجام، ورودِ دانشورِ شاه-نامه&zwnj;شناس و لغت&zwnj;شناس، آقایِ دکتر ابوالفضلِ خطیبی، به این بحث ما را در موردِ معنایِ &ldquo;هخته&zwnj;زهار&rdquo; در شاه&zwnj;نامه به نتیجه&zwnj;یِ روشني رسانده است. اما ریشه&zwnj;شناسیِ &ldquo;زهار&rdquo; در زبان-هایِ باستانی هنوز جایِ کند-و-کاو دارد. باری، از آن جا که هدف ما جست-و-جویِ معنایِ &ldquo;هخته&zwnj;زهار&rdquo; بر پایه&zwnj;اي استوار بوده است، این بحث از این نظر برای ما پایان&zwnj;یافته است.<br />
<br />
آقایِ دکترمحمدِ حیدریِ ملایری، که در این پی&zwnj;جویی یاورِ بسیار کوشایي بوده اند و با دل-بستگی آن را در تمامِ مرحله&zwnj;ها دنبال کرده اند و از نظرِ ریشه&zwnj;شناسی نظرها و حدس&zwnj;هایِ باریکي پیش&zwnj;آورده اند، در پاسخ به نقد و نظرِ آقایِ خطیبی در باره&zwnj;یِ ریشه&zwnj;شناسیِ زهار نظرِ دیگري داده اند و حدس&zwnj;هایِ تازه&zwnj;اي پیش کشیده اند که در زیر می&zwnj;بینید. همچنین آقایِ خطیبی، به درخواستِ من، آخرین نظرها و حدس&zwnj;هایِ مرا، بر اساس پیکره&zwnj;یِ واژگانِ گردآمده در فرهنگستانِ زبان و منابعِ دیگر، ارزیابی&zwnj;هایِ سنجیده&zwnj;اي کرده اند که در پیِ &ldquo;یادداشتِ&rdquo; آقایِ ملایری می&zwnj;آورم. در پایان هم جمع&zwnj;بندیِ خود را از دست&zwnj;آوردِ تمامیِ این پژوهش خواهم آورد.<br />
<br />
(متن کامل اين مقاله را به صورت پی&zwnj;دی&zwnj;اف از <a target="_blank" href="http://ashouri.malakut.org/zihar-ashouri-final.pdf">اين&zwnj;جا</a> پياده کنید)]]>
      <![CDATA[<div align="justify"><strong>یادداشتی کوتاه درباره&zwnj;ی زهار</strong><br />
محمد حیدری ملایری<br />
<br />
پژوهش آقای ابوالفضل خطیبی دارای سه نتیجه&zwnj;ی اصلی است:<br />
۱) زهار به معنای &laquo;مو&raquo; نیست، بلکه به معنای &laquo;شرمگاه&raquo; است.<br />
۲) هخته&zwnj;زهار به معنای &laquo;شکم برکشیده، چابک، تیزپا&raquo;ست.<br />
۳) این واژه از پارسی میانه می&zwnj;آید به معنای &laquo;زهدان&amp;raquo.<br />
<br />
نتیجه&zwnj;های ۱ و ۲، که به معناشناسی مربوط می&zwnj;شوند، منطقی می&zwnj;نمایند و به دو پرسش مطرح شده در پژوهش&zwnj;های داریوش آشوری پاسخ می&zwnj;دهند. نتیجه&zwnj;ی ۳، که به ریشه&zwnj;شناسی می&zwnj;یپوندد، موفقیت موردهای ۱ و ۲ را ندارد، زیرا، چنانکه خواهد آمد، دلیل&zwnj;های پیش نهاده خود-&zwnj;آشکار نیستند. به نگرِ نویسنده&zwnj;ی این یادداشت، حل مسئله، یعنی پی بردن به ریشه&zwnj;ی زهار، به بررسی و پژوهش بیشتر نیازمند است.<br />
<br />
ریشه&zwnj;شناسی پیش نهاد شده بر واژه&zwnj;ی فارسی میانه&zwnj;ی zahār استوار است به معنای &laquo;رحم، زهدان&raquo; که تنها مکنزی (۱۹۷۱) آن را ضبط کرده است. این واژه در فرهنگ پهلوی نوبری (۱۹۷۴) [H. S. Nyberg]&nbsp; وجود ندارد، و در فرهنگ پهلویِ فره&zwnj;وشی (۱۹۶۷)، که دربردارنده&zwnj;ی پرشمارترین واژه&zwnj;های پهلوی است، دیسه&zwnj;ی zahār دیده نمی&zwnj;شود. به جای آن در فرهنگ فره&zwnj;وشی داریم: zahak &laquo;جنین، فرزند، نسل&raquo;، zahāk &laquo;زاده، فرزند، خانواده، نسل&amp;raquo. همچنین، بنا بر مکنزی zahag &laquo;فرزند&amp;raquo. در فره&zwnj;وشی همچنین داریم: zāk &laquo;فرزند، توالد، تولید&raquo;، که در فارسی به دیسه&zwnj;ی &laquo;زاق&raquo; ضبط شده است &laquo;بچه&zwnj;ی هر چیز را گویند&raquo; (برهان)، زاقدان &laquo;بچه&zwnj;دان و زهدان&raquo; (برهان). همه&zwnj;ی این واژه&zwnj;ها از zahitan یا zātan &laquo;زاییدن، زهیدن، متولد شدن&raquo; سرچشمه می&zwnj;گیرند. در ضمن zahitan در مکنزی و نوبری نیامده است.<br />
<br />
نخست درباره&zwnj;ی ریشه&zwnj;ی &laquo;زاییدن&amp;raquo. این واژه، که ستاکِ مضارعِ آن زا-، زای- و ستاک گذشته&zwnj;اش زاد- است، با ریشه&zwnj;ی اوستایی -zan &laquo;زاییدن&raquo; پیوند دارد (مصدر zazāite و -zāta &laquo;زاده&raquo;). همریشه است با سنسکریت -jan &laquo;فرآوردن، آفریدن&raquo; (janati &laquo;فرامی&zwnj;آورد، تولید می&zwnj;کند&raquo;)، یونانی gignesthai &laquo;زاده شدن، شدن، روی دادن&raquo;، genos &laquo;زایش، نژاد&raquo;، لاتین gignere &laquo;زادن&raquo;، genus &laquo;زایش، نژاد&raquo;؛ ریشه&zwnj;ی پوروا-هند-و-اروپایی -gen* &laquo;فرآوردن، زادن&amp;raquo. زهیدن (zahidan) و زاستن (zāstan) دیسه&zwnj;ها&zwnj;ی دیگر زاییدن هستند، زیرا واک ِ -āy در -zāy به -āh و -ās تبدیل می&zwnj;شود. نمونه&zwnj;ی دیگری از چنین ترادیسی &laquo;پاییدن / پاهیدن (گویش&zwnj;های لاری و گراشی) / پاستن (pāstan) (گیلکی) / پاسیدن&raquo; است.<br />
<br />
فزون بر نبود ِ همگرایی درباره&zwnj;ی دیسه&zwnj;ی zahār در فارسی میانه، دشواری دیگر این است که پسوند ār-، چنانکه ابوالفضل خطیبی خود به آن اشاره می&zwnj;کند، نمونه&zwnj;ی دیگری در فارسی میانه ندارد، و این نکته استواری ِ zahār در پهلوی را سست می&zwnj;کند.<br />
<br />
اگر بپذیریم که زهار از زه- به معنای &laquo;زهیدن/زاییدن&raquo; می&zwnj;آید، که ویژه&zwnj;ی مادینه است، باید توضیح دهیم که چرا زهار برای نرینه هم به کار می&zwnj;رود. داریوش آشوری در بحثی درباره&zwnj;ی کارکردهای فیزیولوژیک می&zwnj;کوشد زهار را با زهراب، پیشاب و زهیدن را با گمیزیدن، میختن/میزیدن، چامیدن، چُرّیدن پیوند دهد و از این راه ویژه&zwnj;ی مادینه بودن آن واژه را از میان بردارد. مسئله این است که تا آنجا که نویسنده می&zwnj;داند زهیدن به معنای گمیزیدن نیامده است، نه در فارسی میانه و نه در فارسی نوین. اگر چنین رابطه&zwnj;ای وجود می&zwnj;داشت یکی از جداشده&zwnj;های زه که می&zwnj;توانست معنای پیشاب / گمیز داشته باشد زهاب بود. چنین معنایی را فرهنگها ضبط نکرده اند: زهاب &laquo;تراویدن آب باشد از کنار رودخانه و چشمه و تالاب (برهان)، &laquo;آبی بوَد که از سنگی یا از زمینی همی&zwnj;زاید به طبع خویش، از اندک و بسیار&raquo; (لغت فرس)، &laquo;موضع چشمه&raquo; (برهان)، &laquo;چشمه&zwnj;ای که هرگز نایستد و پیوسته روان باشد&raquo; (برهان). این واژه همچنین به دیسه&zwnj;ی &laquo;آب&zwnj;زه&raquo; در فرهنگها آمده است. دانستنی است که واژه&zwnj;ی زهاب از zahābag در فارسی میانه می&zwnj;آید به معنای &laquo;چشمه&raquo; (مکنزی).<br />
<br />
نکته&zwnj;ای که فرهنگ&zwnj;نویسان تَرادادی از آن ناآگاه بوده&zwnj;اند این است که در فارسی دو زهیدن داریم که در هم آمیخته&zwnj;اند، با آنکه از دو ریشه&zwnj;ی جداگانه &zwnj;اند. زهیدن ِ نخست دیسه&zwnj;ای است از زاییدن، چنانکه ریشه&zwnj;اش در بالا آمد. زهیدن ِ دوم در فرهنگ&zwnj;های فارسی میانه دیده نشد، ولی جداشده&zwnj;ی آن zahābag &laquo;زهاب&raquo;، چنانکه اشاره رفت، در مکنزی آمده است. این زهیدن (zahidan) در فرهنگ&zwnj;های فارسی چنین تعریف شده است: &laquo;افتادن، روان شدن، چکیدن، تراویدن&raquo; (برهان)، همچنین زه &laquo;مکان جوشیدن و برآمدن آب&raquo; (برهان). چنانکه دیده می&zwnj;شود هیچ یک از این تعریفها به آن کارکرد فیزیولوژیک نزدیک نمی&zwnj;شود. <br />
<br />
زهیدن در این معنا به احتمال بسیار با واژه&zwnj;ی اوستایی -uzah &laquo;بیرون انداختن، بیرون دادن&raquo; (یشت ۸:۳۹) وابستگی دارد. این واژه از دو بخش تشکیل شده: پیشوند -uz و -us به معنای &laquo;بیرون؛ از&amp;raquo. دیسه&zwnj;ی فارسی باستان این پیشوند -ud است و در فارسی میانه به همان دیسه&zwnj;ی اوستایی -us-/uz دیده می&zwnj;شود. ریشه&zwnj;ی پوروا-هند-و-اروپایی -eghs* &laquo;بیرون&amp;raquo. در فارسی نوین این پیشوند در چند واژه بازمانده است: &laquo;از&raquo; (حرف اضافه)، &laquo;آزمودن&raquo;، &laquo;زدودن&raquo;، &laquo;ستردن&raquo;، &laquo;هزینه&amp;raquo. بخش دوم آن -ah در اوستایی به معنای &laquo;انداختن&raquo; است (ahya &laquo;می&zwnj;اندازد&raquo;، -asta &laquo;انداخته، تیر&raquo;، -astra &laquo;تیرانداز&raquo;)، که همریشه است با سنسکریت -as &laquo;انداختن&raquo; (asayati &laquo;می&zwnj;اندازد&raquo;)، خُتنی -ah &laquo;انداختن، تیر پرتاب کردن&amp;raquo. این واژه ممکن است در گویش&zwnj;های فارسی به دیسه&zwnj;ی -e&scaron; در e&scaron;āndan &laquo;انداختن&raquo; (همدانی)، -ow&scaron; در ow&amp;scarontan &laquo;پرتاب کردن، تیر انداختن با کمان&raquo; (لکی)، و &amp;scaronane &laquo;پرتاب&raquo; (لری) بازمانده باشد.<br />
<br />
سخن کوتاه، پژوهش&zwnj;های پیشین به این سو می&zwnj;گرایند که زهار به معنای &laquo;شرمگاه&raquo; از زهیدن/زاییدن برمی&zwnj;خیزد. اما از آنجا که زاییدن ویژه&zwnj;ی مادینه است برای تعمیم این مفهوم به هر دو جنس به کارکرد فیزیولوژیک شرمگاه (گمیزیدن، چامیدن)، که مشترک مادینه و نرینه است، روی آورده شده است. چنین استدلالی نیازمند پیوند نزدیک میان زهیدن و گمیزیدن است. این یادداشت وجود چنین رابطه&zwnj;ای را رد می&zwnj;کند. پرسش دیگری که بازمی&zwnj;ماند این است که اگر زه در زهار با زاییدن پیوند داشته باشد چگونه در دوران&zwnj;های گذشته&zwnj;ی مردسالاری این واژه&zwnj;ی ویژه&zwnj;ی مادینه توانسته است خود را همچون واژه&zwnj;ی عام شرمگاه تحمیل کند؟<br />
<br />
این یادداشت همچنین نشان می&zwnj;دهد که در فارسی دو زهیدن داریم از دو ریشه&zwnj;ی گوناگون با معناهای دیگرسان. رابطه&zwnj;ی هیچ یک از آنها با زهار خودآشکار نیست. سخن پایانی اینکه ریشه&zwnj;شناسی زهار به کوشش&zwnj;های بیشتری در آینده نیاز دارد.<br />
<br />
<strong> نامه&zwnj;یِ آقای دکتر ابوالفضلِ خطیبی</strong><br />
باسلام<br />
از اینکه جستار بنده با عنوان &laquo;بادپایان هخته&zwnj;زهار&raquo; را شایستۀ درج در وبگاه خود (جستار) دانستید بسیار سپاسگزارم و نیز شادمانم از اینکه استادان دانشمندی چون جناب عالی و دکتر احسان یارشاطر و دکتر علی&zwnj;اشرف صادقی و استادان دیگر نظرات مطرح شده در این جستار را درست و پذیرفتنی دانسته &zwnj;اند.<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp; جناب عالی در وبگاه خود در نامه&zwnj;ای لطف&zwnj;آمیز به بنده بحث دربارۀ این ترکیب را&nbsp; این بار در معنای واژۀ زهار همچنان پی گرفته&zwnj;اید. اجازه دهید بحث خود را با بخش پایانی و نتیجه-گیری نوشتۀ شما آغاز کنم. فرموده&zwnj;اید:<br />
&laquo; در نتیجه، اکنون با روشنیِ بیش&zwnj;تر می&zwnj;توان گفت که، زهار نه به معنایِ خایه است، چنان که گمان رفته بود، نه (به مجاز) به معنایِ &ldquo;فرزندآور&amp;rdquo. به معنایِ زهدان هم نیست، اگرچه در نرینه مجرایِ خروجِ منی و در مادینه مجرایِ خروجِ بچّه از زهدان به هنگامِ زایمان نیز هست. امّا، این، همچنان که گفتیم، کارکردِ همیشگیِ فیزیولوژیکِ آن نیست. به عبارتِ دیگر، زهار در نرینه مجرایي ست، از سویي، پیوسته به بیضه&zwnj;ها و در مادینه، از سویي، پیوسته به زهدان یا رحم، بچّه&zwnj;دان، امّا با هیچ&zwnj;یک از آن دو یکی نیست، و، مهم&zwnj;تر از آن، تنها کارکردِ تناسلی ندارد&amp;raquo.<br />
بنده با این بخش از نتیجه&zwnj;گیری شما که زهار &ndash; البته در متون فارسی &ndash;&nbsp; نه به معنای خایه است و نه به معنی فرزند&zwnj;آور و نه به معنی زهدان کاملاً موافقم، ولی با برخی از مقدمات بحث که به این نتیجه&zwnj;گیری انجامیده چندان موافق نیستم. اینجانب پس از خواندن مطالب جناب عالی یک بار دیگر همۀ حدود دویست شاهد قدیم و جدید واژۀ زهار را از این منظر مطالعه کردم و به این نتیجه رسیدم که در زبان فارسی &ndash; چنانکه شما نیز متوجه شده&zwnj;اید- زهار اختصاصاً به معنای زهدان و آلت تناسلی مرد یا زن به کار نرفته است و چنانکه در جستار پیشین نوشتم به معنای موضع آلت تناسلی و اطراف آن و به&zwnj;طور کلی شرمگاه است که چنانچه برخی شواهد نشان می&zwnj;دهند، گاه آلت تناسلی را نیز شامل می&zwnj;شود. در چندین شاهد زهار در کنار عورت و خایه و&nbsp; یا در کنار رحم و زهدان آمده و کاملاً از آنها متمایز شده است. در هیچ یک از شواهد جز شواهد معدودی که شما از خاقانی (سنگ را آب بردَمَد زِ شکم / آب را سنگ درفُتد به زهار) و همای&zwnj;نامه(تو&nbsp; چنداشتی&nbsp; زهره&zwnj;شان&nbsp; بُد گُمیز&nbsp; /&nbsp;&nbsp; شدند از زهار-اندرون زهره&zwnj;ریز) نقل کرده&zwnj;اید، زهار به معنای مجرایی پیوسته به بیضه&zwnj;ها در نرینه و پیوسته به زهدان در مادینه به کار نرفته است. به نظر بنده شاید با یکی از علائق مجاز، یعنی علاقۀ جزئیت و کلّیت (ذکر کل و ارادۀ جزء) بهتر بتوان این گونه شواهد را توجیه کرد. نویسنده کل (زهار به معنی شرمگاه با متعلّقات آن از جمله آلت تناسلی و مجرای آن) گفته و جزء که همان مجرای آلت تناسلی است، اراده کرده است. در شاهدی از ویس و رامین (به&zwnj;تندي&nbsp;&nbsp;&nbsp; زيرِ&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; خنگ&zwnj;اندر&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; بغريد / بزد يشک&nbsp; و&nbsp; زهارش&nbsp; ر ا بدريد) که دکتر خالقی زهار را به معنی آلت تناسلی گرفته، بهتر است به معنای کل قسمت شرمگاه از جمله آلت تناسلی بگیریم تا اختصاصاً آلت تناسلی.<br />
&nbsp;&nbsp; مرقوم فرموده&zwnj;اید: &laquo; لغت&zwnj;نامه&zwnj;یِ دهخدا، به نقل از غیاث&zwnj;اللغات و آنندراج، زهار را، از جمله، چنین معنا کرده است: &ldquo;سوراخي در سنگ و غیره که آب از آن برآید.&rdquo; همچنین یکي از معناهایِ زهیدن را &ldquo;تراویدن، جوشیدن، بیرون آمدن، جاری شدن&rdquo; داده است. در فرهنگِ سخن هم زهار را، از جمله، &ldquo;جویي برایِ تخلیه&zwnj;یِ آب&rdquo; معنا کرده اند. ترکیبِ &ldquo;بیرون&zwnj;زهیدن&rdquo; هم در فرهنگ&zwnj;ها آمده است.&raquo;<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; در لغت&zwnj;نامۀ دهخدا و فرهنگ بزرگ سخن زهار به معانی ذکر شده نیست، بلکه واژۀ زه بدان معانی آمده است. بنا به بررسی بنده، واژۀ زه- و نیز زهش- به معنی محلّ جوشیدن آب چشمه درست است و شواهد قدیمی دارد، ولی معنی &laquo;جویی برای تخلیۀ آب&raquo; برای واژۀ زه شاهد قدیمی ندارد و در فرهنگ سخن فقط یک شاهد معاصر برای آن نقل شده است. از این رو در درستی این نظر شما که &laquo;به گواهیِ فرهنگ&zwnj;هایِ کهن، زهار به معنایِ مجرا و دهانه&zwnj;یِ چشمه و قنات به کار می&zwnj;رفته&nbsp; (شاید هنوز هم به کار می&zwnj;رود) و آنگاه، در کاربردِ مجازیِ آن برایِ انسان و حیوان، معنایِ &ldquo;مجرایِ بول&rdquo; (یا، بنا به برابرگزینیِ فرهنگستانِ یکم، پیشاب&zwnj;راه) به خود گرفته است&raquo; تردید دارم.<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; مرقوم فرموده&zwnj;اید:&laquo; به گمانِ من، &ldquo;آلتِ تناسلی&rdquo; به معنایِ مترادفِ مطلقِ آلتِ نرینه و مادینه مفهومِ ناسنجیده&zwnj;اي ست که از راهِ ترجمه در دوران&zwnj;هایِ اخیر به زبانِ فارسی راه یافته و نیازمندِ درنگِ دو باره است. زیرا نرّگی و مادگی، همچون دو اندام در جانورِ نر و ماده، پیش و بیش از آن که &ldquo;آلتِ تناسلی&rdquo; باشد، یک کارکردِ پایه&zwnj;ایِ فیزیولوژیک دارد که برایِ هر جانور دارایِ ضرورتِ زیستیِ بی&zwnj;چون-و-چرا ست. و آن، نقشِ آن دو همچون مجرا و دهانه&zwnj;یِ خروجِ آب&zwnj;هایي ست که سیستمِ پالایشیِ بدن (کلیه و مثانه) از درونِ آن زه&zwnj;کشی می&zwnj;کند....ترکیبِ &ldquo;آلتِ تناسلی&rdquo;‒ همچون نامي برایِ آلتِ نرینگی و مادینگی و کارکردِ زادآورانه (procreative)&zwnj;یِ آن دو ‒ در زبانِِ فارسی پیشینه&zwnj;یِ چندان درازي ندارد و در دوران&zwnj;هایِ اخیر، در ترجمه&zwnj;یِ g&amp;eacutenital organe&nbsp; از زبانِ فرانسه&nbsp; به فارسی آمده، و سپس سایه&zwnj;یِ خود را بر معنایِ زهار نزدِ لغت&zwnj;شناسان افکنده است.&raquo; به گمان بنده، &ldquo;آلت تناسلی&rdquo; سایۀ خود را بر معنای عورت و نام&zwnj;های تابوی شرمگاهِ دو جنسِ مؤنّث و مذکّر افکنده است تا زهار، که گفتیم اختصاصاً به معنای عورت نبوده است. گذشته از این، ترکیبِ&rdquo;آلتِ تناسلی&rdquo; جدید نیست، بلکه در زبان فارسی پیشینۀ هشتصد ساله دارد. این ترکیب از قرن ششم هجری قمری در متونی چون سندبادنامۀ ظهیری(به کوشش احمد آتش، تهران، کتاب فرزان، ۱۳۶۲، ص ۱۷۴) و جامع العلوم ستّینی (فخر الدّین رازی، به کوشش سیدعلی آل&zwnj;داود، تهران، موقوفات دکتر محمود افشار، ۱۳۶۱، ۲۸۵) به کار رفته است. در مورد ناسنجیده بودن مفهوم &laquo;آلت تناسلی&raquo;، این معنی را می&zwnj;توان به بسیاری از واژه&zwnj;ها و ترکیبات دیگر زبان نیز تعمیم داد. مثلاً ما فارسی زبانان در گزینش لفظ فرودگاه به محلّ فرود هواپیما توجّه داشته&zwnj;ایم و عربها به محلّ بلند شدن هواپیما (المطار) و آلمانها نیز به همین معنی (flughafen)، و کاربر این الفاظ&nbsp; را، بی&zwnj;آنکه مفاهیم آنها را ناقص بداند، به کار می&zwnj;برد. در این نامگذاری&zwnj;ها معمولاً به یکی از ویژگی&zwnj;های برجسته و مهم مدلول توجّه می&zwnj;شود. همچنین در درستی این نظر شما نیز که &laquo;زهار در اصل با زه&zwnj;کش و زه&zwnj;کشی نسبت معنایی داشته است&raquo;، تردید دارم. زیرا، اگر چنین بود قاعدتاً باید در متون فارسی، &laquo;زه&raquo; به معنای گمیز و پیشآب به کار می&zwnj;رفت که بنا به بررسی من از شواهد این واژه و واژه&zwnj;های مرتبط با آن، به کار نرفته است.<br />
&nbsp;&nbsp; در متون پهلوی زهار به معنی زهدان و رحم است و در متون فارسی به معنی شرمگاه که برای هر دو جنس مذکر و مؤنّث به کار رفته است. بنا بر این، در مورد این واژه از دوره میانه به دورۀ نو (از فارسی میانه به فارسی دری) ما با تغییر و تحوّل معنایی روبه&zwnj;رو هستیم و به سبب همین تغییر معنایی، جناب عالی معنای فرزند&zwnj;آور را برای زهار مردود دانسته&zwnj;اید. درست است که در متون فارسی زهار به معنی زهدان و رحم و طبعاً فرزندآور نیست ، ولی این دلیل کافی نیست که به واژۀ پهلوی zahār شک کنیم و یا طبق اشتقاق پیشنهادی، معنی فرزند&zwnj;آور را برای آن مردود بدانیم، زیرا با اینکه زبان فارسی دری دنبالۀ زبان پهلوی است، ولی چه از نظر دستور زبان و چه در حوزۀ واژه&zwnj;ها و تلفظ، گاه تفاوتهای نمایانی با یکدیگر دارند. از این رو، بر این فرض اشکالی وارد نمی&zwnj;بینم که زهار در پهلوی با همان اشتقاق پیشنهادی به معنی زهدان&nbsp; به کار می&zwnj;رفته و در فارسی دری به شرمگاه دو جنس مذکّر و مؤنث تغییر معنایی داده است (در این تغییر معنایی مجاورت زهدان و شرمگاه مؤثّر بوده). چنین نمونه&zwnj;هایی در این دو زبان بازهم دیده می&zwnj;شوند. عجالتاً پسوند قیدسازِ &laquo;&ndash;ئیها(īhā)&raquo; را در زبان پهلوی در نظر می&zwnj;آورم که در فارسی دری به صورت نشان جمع &laquo;&ndash;ها &raquo;باقی مانده است. مثلاً در پهلوی mardīhā به معنی مردانه است و در فارسی دری مردها به معنی مردان و پسوند قیدساز در فارسی همانا &laquo;&ndash;انه&raquo; است، مثل مردانه. بنا بر این ضرورتی ندارد که با تغییر کاربرد پسوند &amp;laquo-ئیها&raquo;&nbsp; از پهلوی به فارسی دری، به دنبال ریشۀ دیگری، جدای از &amp;laquo-ئیها&raquo; برای &amp;laquo-ها&raquo; باشیم.<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; با اینکه شواهدی مبنی بر ارتباط معنایی بین زهیدن و گمیزیدن و زه و زهاب با ادرار و گمیز نیافتم، هربار که به نظر جناب عالی فکر می کنم، احساس می&zwnj;کنم شاید ارتباطی بین آنها وجود داشته باشد. می&zwnj;خواهم به نظر جناب عالی از منظری دیگر بنگرم و این احتمال را مطرح کنم که شاید زه و زهش به معانی آب و منبع آب و زادن و نسل و فرزند، و زهه به معانی زادن و زهدان، و زهاب به معنی تراویدن آب، در تغییر معنایی زهار از زهدان به موضع آلت تناسلی که محل دفع ادرار و منی و حیض است،مؤثر بوده&zwnj;اند. همچنین شاید بر اساس این اشتقاق عامیانه در بین اهل زبان که زهار مرکب است از &laquo;زه&raquo; به معنی آب و &amp;laquo-آر&raquo;(مخفف آور، از ستاک آوردن)، این واژه را به شرمگاه با آن کارکرد فیزیولوژیک &ndash; که شما به تفصیل از آن سخن گفتید &ndash; اطلاق کرده&zwnj;اند. در این مورد، شایسته است به دو نکتۀ زیر نیز توجّه شود: <br />
۱. پیشاب به معنی ادرار و ترکیباتی چون &laquo;آب تاختن&raquo; به معنی ادرار کردن و آب به معنی منی به کار می&zwnj;رفته و برخی از آنها هنوز هم به کار می&zwnj;روند. به شاهد زیر دربارۀ ارتباط میان آب و منی و زهیدن از مولوی (دیوان شمس، ج۲، ص ۲۰۰ ) توجّه فرمایید:<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; قطرۀ آب منی کز حَیَوان می&zwnj;زهد&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; لایقِ قربان نشد تا نشد آن گوسفند<br />
۲. در همان جستار &laquo;بادپایان هخته&zwnj;زهار&raquo; چند نمونه از اشتقاق&zwnj;سازی&zwnj;های عامیانه با <br />
&amp;laquo-آر&raquo; را از قول حمزۀ اصفهانی نقل کرده&zwnj;ام. <br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; دربارۀ یادداشت آقای دکتر حیدری ملایری باید بگویم که در مورد ریشه&zwnj;شناسی زاییدن به همان صورتی که ایشان آورده&zwnj;اند، ایران&zwnj;شناسان توافق دارند و اشتقاق زه را نیز اینجانب در همان جستار از قول نیبرگ آورده&zwnj;ام، منتها نکتۀ تازۀ یادداشت ایشان دربارۀ دو ریشۀ جداگانۀ زهیدن را قابل طرح می&zwnj;دانم. هرچند شواهدی که ایشان برای این معنی&nbsp; ارائه کرده&zwnj;اند، کافی نیست. چنانکه ملاحظه فرمودید، بنده نیز مانند ایشان ارتباط معناییی بین زهیدن و گمیزیدن و زه و زهاب با ادرار و گمیز نیافتم. آقای حیدری ملایری در یک جا نوشته&zwnj;اند:&laquo;ریشه&zwnj;شناسی پیشنهاد شده برای واژۀ فارسی میانۀ zahār استوار است&raquo; و در جای دیگر نوشته&zwnj;اند موجود نبودن پسوند &laquo;&ndash;آر&raquo; در معنای مورد نظر، &laquo;استواری zahār را در پهلوی سست می&zwnj;کند.&raquo; چنانکه در همان جستار &laquo;بادپایان هخته&zwnj;زهار&raquo; آورده&zwnj;ام، زهار&nbsp; دست کم با سه شاهد در زبان پهلوی جای استواری دارد و شایسته نیست به سبب یافت نشدن واژۀ دیگری که در آن پسوند &ndash;آر به کار رفته باشد، این واژه را نادیده یا سست انگاریم. در بالا به پرسشی که در پایان یادداشت ایشان آمده، یعنی:&laquo; اگر زه در زهار با زاییدن پیوند داشته باشد چگونه در دوران-های گذشته&zwnj;ی مردسالاری این واژه&zwnj;ی ویژه&zwnj;ی مادینه توانسته است خود را همچون واژه&zwnj;ی عام شرمگاه تحمیل کند؟&raquo;، پاسخ داده&zwnj;ام، ولی خود اذعان دارم که ممکن است پاسخ مذکور کاملاً قانع&zwnj;کننده نباشد.<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; پاینده و پیروز باشید<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ارادتمند: ابوالفضل خطیبی<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; فروردین&zwnj;ماه ۱۳۸۸<br />
<br />
<strong> یادداشتِ پایانی</strong><br />
با این پژوهشِ جمعیِ درازدامن سرانجام به این نتیجه رسیده ایم که، &ldquo;هخته&zwnj;زهار&rdquo; را، بنا به گواهیِ بیشینه&zwnj;یِ کهن&zwnj;ترین نسخه&zwnj;ها، چنان که در ویرایشِ آقایِ خالقی آمده است، می&zwnj;توان با یقین صورتِ درست و اصلیِ این ترکیب در شاه&zwnj;نامه شمرد و صورت&zwnj;هایِ دیگرِ آن در نسخه-هایِ دیگر، از جمله &ldquo;اخته&zwnj;زهار&rdquo; و &ldquo;آهخته&zwnj;هار&rdquo;، را دستکاریِ نسخه&zwnj;نویساني دانست که همیشه واژه&zwnj;هایِ کهن و ناآشنا را خودسرانه به واژه&zwnj;هایِ آشنا بدل می&zwnj;کرده اند. اما با آن که نسخه&zwnj;ویراییِ اساسیِ شاه&zwnj;نامه به دست استاد خالقی صورتِ درستِ اصلیِ این واژه را به دست داده است، باز وجودِ &ldquo;اخته&zwnj;زهار&rdquo; در برخي نسخه&zwnj;ها بارِ معنایی (یا بی&zwnj;معناییِ) خود را بر &ldquo;هخته&zwnj;زهار&rdquo; زورآور کرده و سببِ گمراهیِ پژوهندگان و ویراستارانِ شاه&zwnj;نامه شده است. در نتیجه، &ldquo;هخته&rdquo; را به معنایِ اخته گرفته اند که در اصل واژه&zwnj;اي ترکی ست و ربطي به &ldquo;هخته&rdquo; (از ستاکِ آهیختن/هیختن/هختن) ندارد. در پیِ آن &ldquo;زهار&rdquo; را هم به معنایِ خایه گرفته اند تا معنایِ &ldquo;خایه&zwnj;کشیده&rdquo; برایِ اسب جفت-و-جور شود و ناگزیر برایِ آن، چنان که گذشت، توجیهي هم آورده اند.<br />
این معنای به&zwnj;ظاهر آشنا، اما نادرست، سبب شده است که معنایِ کهن و از یاد رفته&zwnj;یِ &ldquo;هخته-زهار&rdquo; پژوهیده نشود. سرچشمه&zwnj;یِ این برداشت هم به نظر می&zwnj;رسد که شاه&zwnj;نامه&zwnj;یِ ویرایش مسکو و واژه&zwnj;نامه&zwnj;یِ پیوستِ آن از عبدالحسینِ نوشین باشد. نخستین نکته آن است که پژوهندگان ما می&zwnj;بایست به این امر توجه می&zwnj;کردند که اخته خود به تنهایی به معنایِ خایه-کشیده است و افزودنِ زهار بر آن، باز به معنایِ خایه، مهمل است و سزاوارِ کارِ استادي مانندِ فردوسی نیست. همچنین است در موردِ &ldquo;هخته&rdquo; اگر که به معنایِ اخته می&zwnj;بود. همچنین، کارِ پژوهشیِ جمعیِ ما، بر اساسِ روشِ حدس و ابطالگری-- که کوشیدیم با شکیباییِ فراوان پیگیری کنیم-- نشان می&zwnj;دهد که نه &ldquo;هخته&rdquo; به معنایِ اخته است نه زهار به معنایِ خایه. زهار در کل به معنایِ زیر-شکم یا پایین&zwnj;تنه است در نرینه و مادینه&zwnj;یِ حیوان و انسان. ترکیبِ &ldquo;هخته&zwnj;زهار&rdquo;، بنا پژوهشِ آقایِ خطیبی، بر پایه&zwnj;ی شاهدهایِ دیگر از شاه&zwnj;نامه، به معنایِ &ldquo;کشیده&zwnj;میان&rdquo;، &ldquo;باریک-میان&rdquo; یا، به تعبیرِ امروزی&zwnj;تر، &ldquo;کمر-باریک&rdquo; است که در مورد اسب و شیر هردو معنادار است و کنایه از جوانی و چالاکیِ آن&zwnj;هاست. در نتیجه، &ldquo;شیرانِ هخته-زهار&rdquo; هم در متنِ شاه&zwnj;نامه درست و معنادار است.</div>]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>پی‌جوییِ معنا و ریشه‌یِ چند لغت در شاه‌نامه—۵</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://ashouri.malakut.org/2009/02/post_61.html" />
   <id>tag:ashouri.malakut.org,2009://78.18219</id>
   
   <published>2009-02-26T12:56:34Z</published>
   <updated>2009-02-28T17:36:53Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[جویندگی در پیِ معنا و ریشه&zwnj;یِ &quot;هخته&zwnj;زهار&quot; و صورت&zwnj;هایِ گوناگونِ نگارشِ آن در نسخه&zwnj;هایِ شاه&zwnj;نامه به نتیجه&zwnj;یِ نهایی رسیده یا بسیار نزدیک شده است. در این پژوهشِ چندساله نظر پیشین شاه&zwnj;تامه&zwnj;شناسان در موردِ &quot;هخته زهار&quot; با پی&zwnj;جوییِ سنجشگرانه&zwnj;یِ معنا و...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="زبان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://ashouri.malakut.org/">
      <![CDATA[<div align="justify">جویندگی در پیِ معنا و ریشه&zwnj;یِ &quot;هخته&zwnj;زهار&quot; و صورت&zwnj;هایِ گوناگونِ نگارشِ آن در نسخه&zwnj;هایِ شاه&zwnj;نامه به نتیجه&zwnj;یِ نهایی رسیده یا بسیار نزدیک شده است. در این پژوهشِ چندساله نظر پیشین شاه&zwnj;تامه&zwnj;شناسان در موردِ &quot;هخته زهار&quot; با پی&zwnj;جوییِ سنجشگرانه&zwnj;یِ معنا و ریشه&zwnj;یِ &quot;هخته&quot; و &quot;زهار&quot;، و همچنین جایگاهِ معناییِ &quot;هخته&zwnj;زهار&quot; در آن متنِ حماسی، بازبینی شده و معنایِ تازه&zwnj;اي از آن به دست آمده است.&nbsp; آنچه این پویشِ را ممکن کرد همکاریِ دانشوراني چند در حوزه&zwnj;یِ شاه&zwnj;نامه&zwnj;شناسی و زبان&zwnj;شناسیِ تاریخی بود. آخرین دست&zwnj;آوردِ این همیاری به قلمِ آقایِ ابوالفضلِ خطیبی از فرهنگستانِ زبانِ ایران است. ایشان نظرها و سنجشگری&zwnj;هایِ من و چند دانشوري را که در این جُستار شرکت داشته اند، به یاریِ نسخه&zwnj;شناسیِ شاه&zwnj;نامه و منابعِ زبانیِ دیگر بازسنجی کرده و به نتیجه&zwnj;گیریِ روشن و پذیرفتنی در موردِ معنایِ &quot;هخته&zwnj;زهار&quot;&nbsp; رسانده اند.<br />
<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; اما، در موردِ معنایِ نهاییِ زهار، با سنجشگریِ چندباره، هم به صورتِ استدلالی و هم&nbsp; به یاریِ سندهایِ متنی، به نظرِ تازه&zwnj;اي رسیده ام. با سپاس از آقایِ خطیبی که مقاله&zwnj;یِ خود را از راهِ اینترنت برایِ من فرستاده اند، آن مقاله را این جا می&zwnj;آورم و به دنبالِ آن نامه&zwnj;اي را که خطاب به ایشان نوشته ام و نظرِ تازه&zwnj;یِ خود را در آن بازگفته&zwnj;ام.<br />
<br />
(متن کامل اين مقاله را به صورت پی&zwnj;دی&zwnj;اف از <a href="http://ashouri.malakut.org/peyjoee-II.pdf" target="_blank">اين&zwnj;جا</a> پياده کنيد).<br />
</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>زبان و مدرنیت</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://ashouri.malakut.org/2009/01/post_60.html" />
   <id>tag:ashouri.malakut.org,2009://78.17410</id>
   
   <published>2009-01-30T12:26:24Z</published>
   <updated>2009-01-30T12:37:06Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[گفت&zwnj;وگوی مسعود لقمان با داریوش آشوری این مصاحبه در روزنامه&zwnj;ی فرهنگِ آشتی در تهران و سایتِ روزنامک انتشار یافته است. اندیشیدن به معنا و ماهیّتِ مدرنیّت از سویی، و گرفتاریِ ما در چنبره&zwnj;یِ رابطه با آن، از دگر سو ذهن...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="مصاحبه‌ها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://ashouri.malakut.org/">
      <![CDATA[<div align="justify"><u>گفت&zwnj;وگوی مسعود لقمان با داریوش آشوری</u><br />
<em> این مصاحبه در روزنامه&zwnj;ی <strong>فرهنگِ آشتی</strong> در تهران و سایتِ <strong>روزنامک</strong> انتشار یافته است.</em><br />
<br />
اندیشیدن به معنا و ماهیّتِ مدرنیّت از سویی، و گرفتاریِ ما در چنبره&zwnj;یِ رابطه با آن، از دگر سو ذهن و ضمیر بسیاری از روشنفکرانِ ما را به خود مشغول کرده است. یکی از این روشنفکران داریوش آشوری&zwnj;ست که تاثیر چند دهه&zwnj;ای حضور او در فضایِ روشنفکری ایران غیرقابل انکار است. <br />
داریوشِ آشوری کوشش&zwnj;هایِ نظری خویش را در مکتبِ زنده&zwnj;یاد خلیل ملکی آغاز کرد و با گذر از کنش&zwnj;های سیاسی، اجتماعی، ادبی و فلسفی، اکنون در &laquo;خانه&zwnj;ی وجود&raquo; یعنی عرصه&zwnj;ی زبان، به گفته&zwnj;ی مارتین هایدگر، بسر می&zwnj;برد و کوششی خستگی&zwnj;ناپذیر از دهه&zwnj;های پیش برای بالا بردن سطح گفتمانی پیرامون مباحث زبانی در ایران آغاز کرده که کتاب&zwnj;هایی چون فرهنگ علوم انسانی، بازاندیشی زبان فارسی و زبانِ باز دستاورد این کوشش&zwnj;ها و کنش&zwnj;هاست.<br />
<br />
به&zwnj;هر روی می&zwnj;توان با دیدگاه&zwnj;های داریوش آشوری موافق بود یا مخالف، ولی هرگز نمی&zwnj;توان او را نادیده گرفت.<br />
در زیر گفت&zwnj;وگوی ما را با داریوش آشوری درباره&zwnj;ی زبان، مدرنیت و چالش زبان فارسی با دنیای مدرن بخوانید.</div>]]>
      <![CDATA[<br />
<div align="justify"><strong> مسعود لقمان: نزدیک چهار دهه است که داریوش آشوری، بخشِ اعظمِ کوشش&zwnj;ها و کنش&zwnj;های روشنفکرانه&zwnj;یِ خویش را معطوف مساله&zwnj;ی زبان کرده است. این&zwnj;همه حساسیّت به موضوع زبان از چه روست؟</strong><br />
</div>
<div align="justify"><br />
داریوش آشوری: حسّاسیّتِ من به زبان از سال&zwnj;های کودکی آغاز شد. همین که در شش سالگی به دبستان رفتم و خواندن و نوشتنِ پایه&zwnj;ای را آموختم، کششِ شدیدی به خواندن &zwnj;یافتم. از سال دوم دبستان، روزنامه&zwnj;خوانی را آغاز کردم. در آن زمان کتاب&zwnj;های خاص برای کودکان وجود نداشت. از این&zwnj;رو، در سال&zwnj;های کودکی آنچه از ادبیات فولکلوریک به دست می&zwnj;آمد، از قصه&zwnj;ی خاله سوسکه تا طوطی&zwnj;نامه و رستم&zwnj;نامه را می&zwnj;خواندم تا رسیدم به ترجمه&zwnj;های رمان&zwnj;های اروپایی. با آغاز نوجوانی و پاگذاشتن به دبیرستان، که دوران پرشور سیاسی با حکومت مصدق بود، به فعالیت سیاسی و حزبی پرداختم و در جوار ادبیات، روزنامه و کتاب درباره&zwnj;ی مسائل سیاسی بسیار می&zwnj;خواندم و هرچه بیشتر به سوی مسائل نظری سیاست و فلسفه&zwnj;ی سیاسی نیز کشیده می&zwnj;شدم. در من استعداد شاعرانه&zwnj;ای هم بود (که خوشبختانه آن را مهار کردم). به شعر فارسی هم بسیار دلبسته بودم. در همان سال&zwnj;های نوجوانی به خاطر حافظه&zwnj;ی خوبی که داشتم، صدها بیت شعر از بزرگان ادبیات فارسی و قطعه&zwnj;های بلند از شاهنامه گرفته تا بوستان سعدی و غزل&zwnj;های حافظ از بر داشتم. کشش من به شعر و استتیک زبان، از سویی، و کنجکاوی در مسائل نظری سیاسی، علمی &zwnj;و فلسفی از دوران نوجوانی، از سوی دیگر، به طبع می&zwnj;بایست جایی با&zwnj;هم درآمیخته شود. <br />
<br />
در دوران دبستان و دبیرستان استعداد نویسندگی و کشش به آن در من نمایان شد. از ۱۹ سالگی به قلم زدن در مطبوعات پرداختم. آموختنِ زبان انگلیسی و مطالعه در قلمرو علوم سیاسی و فلسفه به آن زبان و دست بردن به ترجمه هم حساسیت مرا به زبان و چند-و-چون آن افزونتر کرد. اما&zwnj; یک رخداد بزرگ در زندگی من، این توجه و حساسیت را بسیار بیشتر کرد. آن رویداد آشنا شدن با غلامحسین مصاحب و پروژه&zwnj;ی دایرةالمعارف فارسی بود که در مؤسسه&zwnj;ی انتشارات فرانکلین انجام می&zwnj;شد. در سال ۱۳۳۹، من دانشجوی &quot;دانشکده&zwnj;ی حقوق و علوم سیاسی و اقتصادی&quot; در دانشگاه تهران بودم و مصاحب می&zwnj;خواست دو همکار جوان برای کار در دایرةالمعارف بیابد. با معرفی دوست&zwnj;ام ابراهیم مکلا، که او هم دانشجوی همان دانشکده بود و در دایرةالمعارف کار می&zwnj;کرد، من و فریدون بدره&zwnj;ای با دادن امتحانی در ترجمه از انگلیسی، پذیرفته شدیم. کار کردن در دایرةالمعارف زیر نظر مصاحب و آشنا شدن با کار علمی&zwnj;جسورانه و نوآورانه&zwnj;ای که او می&zwnj;کرد، برای ذهن جوان من سخت آموزنده و انگیزنده بود. دوران نزدیک به دو ساله&zwnj;ای که من آن جا کار کردم، بیش از تمام دوره&zwnj;ی درس دبیرستانی، دانشگاهی و دوره&zwnj;ی دکتری&zwnj;ای که ناتمام رها کردم، برای&zwnj;ام آموزنده بود.&zwnj; یکی از جنبه&zwnj;های بسیار اساسی کارِ مصاحب، اندیشیدن به مسائل زبانی و به&zwnj;ویژه حوزه&zwnj;ی ترم&zwnj;شناسی در زمینه&zwnj;ی علوم ریاضی، طبیعی، انسانی و مسائل عام واژگانی برای برگرداندن مقاله&zwnj;ها از انگلیسی به فارسی بود. آن&zwnj;جا بود که نخستین آشنایی من با گستره&zwnj;ی عظیم واژگان مدرن و تنگناهای زبان فارسی برای برگردان آن، آشنا شدم. این آشنایی تخم کنجکاوی و راه&zwnj;یابی&zwnj;ای را در ذهن من کاشت که در دهه&zwnj;های بعد هرچه ریشه&zwnj;دارتر و نیرومندتر شد. <br />
<br />
در همان دوران، که هنوز دانشجو بودم، با دانش و تجربه&zwnj;ای که از مصاحب در کار دانشنامه&zwnj;نویسی اندوخته بودم، پروژه&zwnj;ی تألیف فرهنگ سیاسی را با ابراهیم مکلا آغاز کردم، و با کناره&zwnj;گیری او به تنهایی آن را ادامه دادم. این آغازِ تجربه&zwnj;ی شخصی من برای پرداختن به واژگان و ترم&zwnj;شناسی علوم سیاسی از دیدِ آکادمیک بود. سالیانی کار ویراستاری در مؤسسه&zwnj;ی فرانکلین و بیرون از آن، پرداختن به ترجمه&zwnj;ی متن&zwnj;های سیاسی، فلسفی و ادبی، سردبیری نامه&zwnj;ی علوم اجتماعی در &quot;موسسه&zwnj;ی تحقیقات اجتماعی&quot; دانشگاه تهران و چند مجله&zwnj;ی ادبی و اجتماعی دیگر، مرا هرچه بیشتر به اندیشیدن به زبان فارسی، پژوهش در تاریخ آن و همچنین چاره&zwnj;اندیشی برای تنگناهای آن در برگردانِ مفهوم&zwnj;های علمی &zwnj;و فلسفی مدرن کشاند. نخستین گام بلند در این زمینه، پروژه&zwnj;ی برگرداندن &zwnj;یک &quot;فرهنگ علوم اجتماعی&quot; بود که سازمان &zwnj;یونسکو منتشر کرده بود. این پروژه را در سال ۱۳۵۲ در پژوهشگاه علوم انسانی آغاز کردم ولی به دلایلی آن کار نیمه&zwnj; تمام ماند و من ناگزیر از ترک آن دستگاه شدم. اما برای انجام دادن آن پروژه با همکاری دو-سه تن به گردآوری برابر&zwnj;نهاده&zwnj;های مترجمان فارسی برای واژگان علوم انسانی در زبان&zwnj;های فرانسه و انگلیسی پرداخته بودم و چون آن پروژه نتوانست پیش برود، بر آن شدم که آن گردآورده&zwnj;ها را برای استفاده&zwnj;ی مترجمان منتشر کنم، که در دو جلد، انگلیسی-فارسی و فرانسه-فارسی، با عنوانِ واژگان فلسفه و علوم اجتماعی در سال ۱۳۵۴ منتشر شد. این &quot;واژگان&quot; سرآغازی شد برای جنبشی که در سال&zwnj;های بعد برای گردآوری برابرنهاده&zwnj;ها در زمینه&zwnj;های گوناگون علمی&zwnj; و فنی درگرفت و همچنان دنباله دارد. برای من هم سرآغاز کار-و-کوشش سی &zwnj;و&zwnj; اند ساله&zwnj;ای شد که دستاوردِ آن با عنوان فرهنگ علوم انسانی با دو ویراست تاکنون منتشر شده و ویراست سوم آن را هم در دست دارم.<br />
<strong><br />
لقمان: به تازگی کتابي از شما به نامِ زبانِ باز؛ پژوهشي درباره&zwnj;یِ زبان و مدرنیّت از سوی نشر مرکز منتشر شده که در واقع عصاره&zwnj;یِ تامّلات چهل ساله&zwnj;ی شما پیرامونِ مساله&zwnj;ی زبان است. خواهشمندم اندکی درباره&zwnj;ی دو مفهوم کلیدی این کتابتان، &laquo;زبانِ باز&raquo; و &laquo;مدرنیّت&raquo; و رابطه&zwnj;ی میانِ این&zwnj;دو توضیح دهید.</strong><br />
<br />
آشوری: مرادِ من از زبانِ باز، از سویی، زبانِ توسعه&zwnj;پذیر از نظرِ دستگاهِ واژگانی&zwnj;ست با به کار بردنِ توانمندی&zwnj;های صَرفي، اشتقاقی، و ترکیب&zwnj;ساز زبان، و، از سوی دیگر، باز بودن به روی زبان&zwnj;های دیگر برای وام&zwnj;گیری واژه&zwnj;ها&zwnj; یا مایه&zwnj;های واژگانی و نیز تواناییِ انتقال مفهوم&zwnj;های تازه از زبان&zwnj;های دیگر به فضای خویش است. نسبت زبان باز با مدرنیّت از آن جهت است که مدرنیّت&zwnj; یک پروژه&zwnj;ی شناختِ بی&zwnj;نهایت است. اگر به گستره&zwnj;ی عظیم و بی&zwnj;امان شناخت علمی &zwnj;در قلمرو علوم طبیعی و علوم انسانی با شاخه&zwnj;های بسیارشان، و همچنین علوم ریاضی، فلسفه، منطق، هنرشناسی، و ادبیات&zwnj;شناسی، و نیز قلمرو تکنولوژی -که با علوم کاربردی رابطه&zwnj;ی تنگاتگ&zwnj; یافته است- نظری بیندازیم، به روشنی می&zwnj;بینیم که اگر بنا بود که زبان&zwnj;هایی که بسترِ این دست&zwnj;آوردها هستند در فضای بوم-گویشیِ پیشامدرن خود می&zwnj;ماندند، هرگز نمی&zwnj;توانستند بستر چنین دستاوردی باشند. آن دستاوردها نیز بی این بستر زبانی نمی&zwnj;توانست فراچنگ آید. پس، زبانِ مدرنیّت ناگزیر زبان باز است. <br />
<br />
زبان&zwnj;های انگلیسی و فرانسه&zwnj;ی مدرن به دلیل باز بودن به روی زبان&zwnj;های کلاسیک لاتینی و &zwnj;یونانی نه تنها پیشوندها و پسوندها و ستاک&zwnj;های آن زبان&zwnj;ها را از راه گسترش زبانمایه&zwnj;ی علمی&zwnj; در خود جذب کرده&zwnj;اند، بلکه از این راه توانسته&zwnj;اند ساختارهای ترکیبی آن زبان&zwnj;ها را نیز بر ساختار تحلیلی &zwnj;یا کم-ترکیب&zwnj;پذیرِ خود سوار کنند و از آن بی&zwnj;نهایت بهره بگیرند. واژگان آن زبان&zwnj;ها و توانِ ترکیبی&zwnj;شان، به صورتِ کوشا و کارامد، بخشی از ساختار امروزی این زبان&zwnj;هاست. و البته، باز بودن این زبان&zwnj;ها به روی زبان&zwnj;های &zwnj;یکدیگر و زبان&zwnj;های دیگر و توانِ بی&zwnj;نهایت برای جذب واژگان از آن&zwnj;ها، به ویژه در مورد زبان انگلیسی، به این زبان&zwnj;ها امکان توسعه&zwnj;ی بی&zwnj;نهایت داده است.<br />
<strong><br />
لقمان: &laquo;زبانِ باز&raquo; که به گفته&zwnj;ی شما &laquo;دست&zwnj;آوردِ نهاییِ کارِ پژوهشی و اندیشه&raquo;&zwnj;یِ شما دربارهِ زبان فارسی است، بیشتر استوار بر رابطه&zwnj;ی مدرنیّت و زبان&zwnj;های مدرني چون انگلیسی، فرانسه و آلمانی&zwnj;ست تا رابطه&zwnj;ی زبان ما و مدرنیّت. چرا با وجودِ این خلاء، شما این کتاب را دست&zwnj;آوردِ نهایی تامّلات خود می&zwnj;دانید؟</strong><br />
<br />
آشوری: البته، به دلیل خستگی زیاد، بخش بررسی زبان فارسی را در این کتاب تمام نکرده&zwnj;ام و برای فرصت دیگری گذاشته&zwnj;ام. امّا، پیش از این دو کتاب دیگر هم منتشر کرده&zwnj;ام و در آن&zwnj;ها به نقد تاریخی زبان فارسی و تنگناهای آن در رابطه با تمدن مدرن پرداخته&zwnj;ام. بازاندیشی زبان فارسی به نقد و ارزیابی تاریخی این زبان می&zwnj;پردازد، اما چند مقاله&zwnj; هم درباره&zwnj;ی پی&zwnj;جوییِ روش&zwnj;هایِ توسعه&zwnj;یِ این زبان از راه بهره&zwnj;گیری از توانمندی&zwnj;هایِ اشتقاقی و ترکیبی آن دارد. &quot;درامد&quot; 50 صفحه&zwnj;ای کتاب فرهنگ علوم انسانی نیز به مسائل خاص توسعه&zwnj;ی زبان و مدرنگری آن می&zwnj;پردازد. همچنین روش&zwnj;های پیشنهادی من برای توسعه&zwnj;ی واژگان علوم انسانی را با درنگ در شگردهای پیشنهادی و کار تکنیکی اشتقاقی و ترکیبی با مایه&zwnj;های گسترده&zwnj;تر زبانی، در متن آن فرهنگ می&zwnj;توان دید. در کتاب زبان باز، نشان دادن تنگناهای فنی زبان&zwnj;های تحلیلی برای ساخت-و-پرداخت واژگان ترکیبی و اشتقاقی و همچنین رابطه&zwnj;ی زبان و زیست&zwnj;بوم فرهنگی آن، در حقیقت، هشداری&zwnj;ست به فارسی&zwnj;زبانان، که زبان&zwnj;شان &zwnj;یک زبانِ تحلیلی&zwnj;ست وابسته به زیست&zwnj;بوم فرهنگیِ پیشامدرن. &zwnj;یعنی برای مدرنگری خود و کارامدی در این پهنه هم تنگناهای زبانی دارد و هم تنگناهای فرهنگی. کتاب زبان باز با پیگیری و طرح چگونگی بالیدن زبان&zwnj;ها در بستر پیدایش مدرنیت، می&zwnj;خواهد درامدی باشد به اندیشیدن به این هر دو وجه زبان ما.<br />
<br />
باری، در ویرایش دیگری از این کتاب در نظر دارم که مسائل زبان فارسی را از این دیدگاه جمع&zwnj;بندی کنم.<br />
<br />
<strong> لقمان: زبان&zwnj;نگاره (دبیره&zwnj;یا خط) تا چه میزان بر باز بودن زبان تاثیر دارد؟</strong><br />
<br />
آشوری: زبان&zwnj;نگاره&zwnj;ها هم می&zwnj;توانند در چهره&zwnj;بخشی تاریخی به زبان&zwnj;ها اثرگذار باشند. پراکنش زبان نگاره&zwnj;ی لاتینی در اروپا و ترانویسی واژگان &zwnj;یونانی به آن از روزگار باستان، جذب واژگان این دو زبان را در زبان&zwnj;های مدرن بسیار آسان کرده است (البته رابطه&zwnj;ی تاریخی و فرهنگی با آن دو زبان را هم نباید فراموش کرد). همچنان که &zwnj;یکی بودن زبان&zwnj;نگاره&zwnj;ی فارسی و عربی راه ورود بی&zwnj;پایان واژه&zwnj;های عربی را به فارسی هموار کرده بود. ترک&zwnj;ها که زبان&zwnj;نگاره&zwnj;ی لاتینی را پذیرفته&zwnj;اند، واژه&zwnj;های زبان&zwnj;های اروپایی را در زبان خود بسیار آسانتر از ما و عرب&zwnj;ها می&zwnj;پذیرند.<br />
<br />
<strong> لقمان: &laquo;زبانِ باز&raquo; طبعاً بسانِ &laquo;جامعه&zwnj;ی ِ باز&raquo; دشمنانی دارد. دشمنانِ زبانِ باز کیستند؟</strong><br />
<br />
آشوری: همان دشمنان &quot;جامعه&zwnj;ی باز&quot;.<br />
<br />
<strong> لقمان: تقلیل مساله&zwnj;&zwnj;ی عقب&zwnj;ماندگیِ ما به مساله&zwnj;یِ باز نبودن زبان، آیا نوعی تقلیل معنا نیست؟ به باور من مشکل ما بیشتر در ساحتِ اندیشه است تا زبان. مثلاً با این&zwnj;که زبانِ رسمی&zwnj;اکثر کشورهایِ افریقایی &zwnj;یکی از زبان&zwnj;های بستر مدرنیّت، به&zwnj;ویژه فرانسه، است، بنا بر زاویه&zwnj;ای که شما مساله را طرح می&zwnj;کنید نمی&zwnj;بایست مساله&zwnj;یِ عقب&zwnj;ماندگی می&zwnj;داشتند، چراکه از&zwnj;یک زبان باز برخوردارند! بنابراین، آیا فروکاستِ مسأله&zwnj;یِ ما به مساله&zwnj;ای صرفاً زبانی، ما را به بیراهه نمی&zwnj;کشاند؟ </strong><br />
<br />
آشوری: طرح مسائل زبانی هرگز به معنای فروکاستن همه&zwnj;ی مسائل به مسأله&zwnj;ی زبان نیست، بلکه تأکید بر اهمیت مسأله&zwnj;ی زبان در میان مسائل است. زبان&zwnj;ها همگی، در پایه، زبانِ گذران زندگی، ورّاجی &zwnj;یا ابزار برآوردنِ نیازهای روزانه&zwnj;اند، و از این جهت چندان فرقی میان زبانِ فرانسه و انگلیسی و زبان قبیله&zwnj;های افریقایی &zwnj;یا هر جای دیگر نیست. مسأله ساحتِ کاربردی زبان و درجه&zwnj;ی کارامدی و پروردگی آن برای مرتبه&zwnj;های عالی&zwnj;تر علمی&zwnj;، ادبی و نظری&zwnj;ست. دانستن &zwnj;یک زبان در ساحتِ پایه&zwnj;ای برای گذران زندگی با دانستن آن در ساحت عالی علمی &zwnj;و ادبی هم از نظر کیفیت و هم کمیت بسیار تفاوت دارد. برای رسیدن به ساحت عالی باید در محیطِ درستِ پرورش جای داشت و سال&zwnj;ها دانش آموزی کرد و، به قول عهد قدیم، دودِ چراغ خورد تا به جایی رسید. <br />
<br />
فکر، به معنای فکر علمی، فلسفی و منطقی، &zwnj;یا اندیشه&zwnj;ی گفتمانی در ساحت عالی، بی زبان سنجیده&zwnj;ی ورزیده&zwnj;ی کارامد و پرورده در دامان سنتِ دیرپا، نمی&zwnj;تواند وجود داشته باشد. هر کسی هر زبانی را در هر ساحتی نمی&zwnj;تواند به کار برد و هر زبانی نیز شایستگی و توانایی کاربرد در هر ساحتی از علم و اندیشه و ادبیات را ندارد. بنا&zwnj;بر&zwnj;این، اندیشیدن به زبان به بی&zwnj;راهه رفتن نیست، بلکه راه&zwnj;گشایی برای اندیشه&zwnj;ی سنجیده در هر زمینه است. به هر زبانی می&zwnj;شود ورّاجی کرد &zwnj;یا حرف&zwnj;های گنگ و بی&zwnj;معنا، چه بسا به نام علم، فلسفه و ادبیات زد، اما آفرینش علمی &zwnj;و فلسفی، همچنان که ادبی، در ساحت عالی به هر زبانی ممکن نیست. از جمله، چنان که می&zwnj;دانید، ترجمه&zwnj;ی دستاوردهای عالی اندیشه، علم و ادبیات از &zwnj;یک زبانِ بالیده&zwnj;ی پرمایه به زبانی تُنُک&zwnj;مایه ناممکن است. بسیاری زبان&zwnj;ها در این زمینه&zwnj;ها &quot;طوطیانه&quot; رفتار می&zwnj;کنند و از سر تقلید، چیزهایی را بازگو می&zwnj;کنند که به راستی مال ایشان و سخنگویان&zwnj;شان نیست. پرورده&zwnj;ترین و کارامدترین زبان&zwnj;ها نیز می&zwnj;توانند طوطیانه به کار روند، اگر که ذهنِ پرورده&zwnj;ی اندیشنده در پس پشت&zwnj;شان نباشد.<br />
<br />
<strong> لقمان: مساله&zwnj;ی دیگر این است که زبان&zwnj;هایِ باز بر اثرِ گسترشِ افقِ فرهنگ روزآمد شده&zwnj;اند، ولی آنچه که از کتاب زبانِ باز شما برمی&zwnj;آید این است که شما برآنید تا از طریقِ گسترش افق زبان به گسترش چشم&zwnj;اندازهایِ فرهنگی دست &zwnj;یازید. این موضوع را چگونه شرح می&zwnj;دهید؟</strong><br />
<br />
آشوری: رابطه&zwnj;ی زبان و فرهنگ دوسویه و درهم تنیده است. فرهنگ برحسب نیازها و فضای خود زبان می&zwnj;آفریند &zwnj;یا زبان خود را فضای ویژه می&zwnj;بخشد، همچنین زبان با باز بودن &zwnj;یا باز شدن به روی فرهنگ دیگر می&zwnj;تواند سازمایه&zwnj;های تازه&zwnj;ی فکر، فرهنگ و رفتار را از آن وارد فضای فرهنگ بومی &zwnj;کند و آن را دیگرگون کند. این بستگی به وضع تاریخی جامعه&zwnj;ها دارد. فرهنگ&zwnj;های فرادست از راه زبان&zwnj;های خود به فرهنگ&zwnj;های فرودست زور می&zwnj;آورند تا جایی که زبان&zwnj;شان زبان&zwnj;های فرودست را از میدان به در می&zwnj;کند و جانشین&zwnj;شان می&zwnj;شود. فرهنگ مدرن از راه زبان وارد فضای فرهنگ و ذهنیت مردمان پیشامدرن می&zwnj;شود. در نتیجه زبان&zwnj;شان باید بُردارِ آن فرهنگ به درون فضای فرهنگی بومی &zwnj;شود. بنابراین، بی&zwnj;مدرن شدن زبان، جذبِ خودآگاهانه و سنجیده&zwnj;ی دستاوردهای فرهنگ مدرن ممکن نیست.<br />
<br />
<strong> لقمان: اما برسیم به یک پرسش اساسی&zwnj;تر و آن&zwnj;هم رابطه&zwnj;ی میان زبانِ علمی &zwnj;و زبان طبیعی. به نظر شما مرز میان این&zwnj; دو زبان در کجاست؟</strong><br />
<br />
آشوری: زبان علمی &zwnj;نیز بر پایه&zwnj;ی زبانِ طبیعی قرار دارد که زبان گفتار و نوشتار است. اما هر علمی &zwnj;برای عرضه&zwnj;ی گزاره&zwnj;های خود به دستگاه ترم&zwnj;شناسی ويژه&zwnj;ای نیاز دارد. در نتیجه، با برگزیدن واژه&zwnj;هایی خاص &zwnj;یا با برساختن مشتق&zwnj;ها&zwnj; یا ترکیب&zwnj;هایی از مایه&zwnj;های زبان طبیعی &zwnj;یا وام&zwnj;گیری از زبان&zwnj;های دیگر، با دادن تعریفی کارامد از آن&zwnj;ها می&zwnj;باید ترم&zwnj;هایی با کاربرد علمی &zwnj;بسازد. برای مثال، علم هندسه با دادن تعریفی حدگذار به نقطه، خط، سطح و حجم خود را پایه&zwnj;گذاری می&zwnj;کند. به این ترتیب، واژگان علمی &zwnj;و فلسفی و متن&zwnj;های تولید شده بر پایه&zwnj;ی آن&zwnj;ها در برابرِ زبانِ همگانی هویتی جداگانه می&zwnj;یابد. این کاری&zwnj;ست که در طول تاریخ علم و اندیشه همه جا می&zwnj;کرده&zwnj;اند، از جمله در عربی و فارسی برای ترجمه&zwnj;ی مفهوم&zwnj;های علمی&zwnj; و فلسفی &zwnj;یونانی&zwnj; یا برای برساختن مفهوم&zwnj;های تازه در حوزه&zwnj;ی علوم سنتی در قلمرو تمدن اسلامی. اما تمدن مدرن با مرکزیتی که در ساختار خود به علم و پژوهش داده است، به گستره&zwnj;ی واژگانی بیکرانی نیاز دارد. از جمله، با گسترش بیکران علوم زیست&zwnj;شناختی با شاخه&zwnj;های بسیار که هدف&zwnj;شان شناخت میلیون&zwnj;ها نوع باشندگانِ جاندار در تمامی &zwnj;پهنه&zwnj;های جغرافیایی و در طول تاریخِ میلیارد سالانه&zwnj;ی زندگی بر روی زمین است. این شناخت به پژوهش در کالبدشناسی، فیزیولوژی و زیست&zwnj;بوم&zwnj;شناسی &zwnj;یکایک آن&zwnj;ها، از درشت&zwnj;پیکر و ریزپیکر (میکروسکوپیک)، و نام&zwnj;گذاری&zwnj; یکایک نوع&zwnj;ها، و اندام&zwnj;ها و کارکردهاشان، می&zwnj;پردازد، که چنان&zwnj;که می&zwnj;بینید، به گستره&zwnj;ای از میلیون&zwnj;ها واژه نیاز دارد. هیچیک از زبان&zwnj;های طبیعی روی زمین از عهده&zwnj;ی چنین کاری، حتا در حد جزءِ کوچکی از آن، برنمی&zwnj;آید. و بر این&zwnj;ها بیفزایید تمامی &zwnj;علوم هواشناسی، زمین&zwnj;شناسی، دریا&zwnj;شناسی، اتم&zwnj;شناسی، مولکول&zwnj;شناسی و علوم جغرافیایی را با شاخه&zwnj;های بسیارشان. و در جوار آنها بنگرید به دستگاه&zwnj;های کلان ترم&zwnj;شناسی علوم انسانی از اقتصاد، علوم&zwnj;سیاسی، جامعه&zwnj;شناسی، مردم&zwnj;شناسی، روان&zwnj;شناسی، تاریخ&zwnj;شناسی، هنر&zwnj;شناسی، ادبیات&zwnj;شناسی، زبان&zwnj;شناسی و جز آن&zwnj;ها، همچنین فلسفه و شاخه&zwnj;های فراوان آن. بنابراین، برای پاسخگویی به این نیاز عظیم واژگانی راهی جز رهیافتِ تکنولوژیک به زبان و ساخت- و- ساز مکانیکی واژگان نیست. اما آنچه از رهیافت تکنولوژیک به زبان حاصل می&zwnj;شود با نشستن در بستر &quot;زبانِ طبیعی&quot; و آموخته شدن اهل زبان با آن&zwnj;ها خود به پاره&zwnj;ای از &quot;زبانِ طبیعی&quot; بدل می&zwnj;شود. در این مورد می&zwnj;توانید به کتاب زبان باز نگاه کنید.<br />
<br />
<strong> لقمان: اگر موافق باشید روی مساله زبان فارسی تمرکز بیشتری کنیم. به&zwnj;قولی بزرگترین میراث&zwnj;هایِ ادبیِ جهان به زبان فارسی نوشته شده است. به نظر شما چگونه می&zwnj;توان از این میراثِ شگفتِ ادبیِ، برای مدرن کردن زبان فارسی بهره برد؟ و اصلاً رابطه&zwnj;ی زبان ادبی و زبان علمی&zwnj; چیست؟</strong><br />
<br />
آشوری: این که زبان فارسی میراث شاعرانه-عرفانی بزرگی دارد گفت-و-گو ندارد. اما این که این میراث &quot;بزرگترینِ میراث&zwnj;های ادبی جهان&quot; است، من نمی&zwnj;توانم داوری کنم. برای چنین داوری کسی باید باشد که همه&zwnj;ی ادبیات جهان را بشناسد. به هر حال، من چنان کسی نیستم. و امّا در مورد این که از این میراث می&zwnj;توان برای مدرن کردن زبان فارسی بهره برد، پاسخ من مثبت است، اما نه این که گمان کنیم تمامی&zwnj; مسأله را با این میراث می&zwnj;توان حل کرد. چنین گمان نادرستی در میان فارسی&zwnj;زبانان هست و از پرسش شما هم چنین گمانی برمی&zwnj;آید. <br />
<br />
درباره&zwnj;ی &quot;رابطه&zwnj;ی زبان ادبی و زبان علمی&quot;؛ هر&zwnj;یک از این دو قلمرو رفتار زبانی ویژه&zwnj;ای می&zwnj;طلبد که از نظر بنیاد چه بسا ضد &zwnj;یکدیگر است. این بحث را من در بخش &zwnj;یکم &quot;درامد&quot; فرهنگ علوم انسانی با همین عنوان &quot;زبانِ علمی&zwnj; و زبانِ ادبی&quot; کرده&zwnj;ام و در این جا تکرار نمی&zwnj;کنم. &nbsp;<br />
<br />
<strong> لقمان: پس چگونه زبان فارسی می&zwnj;تواند قلمروهايِ زبانیِ مدرنِ خود را آگاهانه سازمان دهد؟</strong><br />
<br />
آشوری: نخست با شناسایی اصل مسأله.&zwnj; یعنی طرح این پرسش که ما با دنباله&zwnj;روی از زبان&zwnj;های پیشاهنگ مدرنیت به دنبال چیستیم. و فهمیدن مسأله از جهت نسبت مدرنیّت و زبان در ساحتِ جهان، نه از درونِ تنگنای ناسیونالیسم ایرانی و هیجان&zwnj;های آن. بازشناسی قلمروهای گوناگون زبانی، مانند زبان ادبی و زبان علمی، و باز در هر&zwnj;یک از این قلمروها بازشناسی ویژگی&zwnj;های زبانی علوم طبیعی در برابر علوم انسانی. و سرانجام شناخت این که در کدام قلمروها می&zwnj;باید زبانِ جهانی علم را به رسمیت شناخت و از این گمان نادرست دست برداشت که زبان فارسی با توانایی ترکیب سازی&zwnj;اش می&zwnj;تواند به همه&zwnj;ی آن&zwnj;ها پاسخ گوید و برای آن&zwnj;ها برابرسازی کند. در قلمرو علوم انسانی و فلسفه، به گمان من، می&zwnj;باید به فکر برابرسازی بود، اما با نگاه دقیق&zwnj;تر، و بلکه بسیار دقیق&zwnj;تر، از آنچه تاکنون کرده&zwnj;ایم، و&zwnj; یافتن معیارهای فنی برای واژه&zwnj;سازی. من این کار را تا حدودی که از دست&zwnj;ام برمی&zwnj;آمده در فرهنگ علوم انسانی و کارهای دیگر-ام کرده&zwnj;ام، اما هنوز به کار بسیار بیشتری نیاز داریم. از جمله بازشناسی این که کجا باید وام&zwnj;گیری واژگانی کرد و از واژه&zwnj;سازی شکسته-بسته دست برداشت. در این مورد می&zwnj;توانید به &quot;درامدِ&quot; فرهنگ علوم انسانی نگاه کنید.<br />
<br />
<strong> لقمان: الگوی درست&zwnj;نویسی در کتاب&zwnj;هائی چون &laquo;غلط ننویسیم&raquo; استاد ابوالحسن نجفی، برپایه&zwnj;یِ زبانِ گذشتگان است. این شیوه که برگرفته از اندیشه&zwnj;یِ پیشا&zwnj;مدرنی&zwnj;ست که زبان را همچون موهبتی قدسی و ایستا می&zwnj;نگرد و معیارش در زمینه&zwnj;یِ زبان - همچون سایر زمینه&zwnj;های زیستی و رفتاری -عادت&zwnj;های نیاکان اند، تا چه میزان می&zwnj;تواند پاسخگوی نیازهای زبانیِ جامعه&zwnj;یِ ما باشد؟</strong><br />
<br />
آشوری: البته نظرها و پیشنهادهای آقای نجفی و دیگر کسانی که قاعده&zwnj;های درست&zwnj;نویسی را با ملاک&zwnj;های ادبی طرح می&zwnj;کنند، به جای خود در خور درنگ و آموختنی&zwnj;ست. اما به بحث توسعه&zwnj;ی زبان مربوط نمی&zwnj;شود. نگرش ادیبانه به زبان به جای خود درست و ضروری&zwnj;ست، اگر که نخواهد زبانِ &quot;شعر و ادب&quot; را معیار مطلق کاربرد زبان در همه&zwnj;ی عرصه&zwnj;ها قرار دهد.<br />
<br />
<strong> لقمان: یکی از کارهای فرهنگستان دوم واژه سازی برپایه زبان&zwnj;های مادر زبان فارسی، &zwnj;یعنی اوستایی، پارسیِ &zwnj;باستان و پهلوی بود. آیا نمی&zwnj;توان این&zwnj;کار را مشابه کار زبان&zwnj;های مدرن در بهره از واژگان زبان&zwnj;های &zwnj;یونانی و لاتینی دانست؟ همچنین نظر شما درباره واژه&zwnj;سازی برپایه&zwnj;ی زبان&zwnj;های باستانی چیست؟</strong><br />
<br />
آشوری: ما&zwnj; یک تجربه&zwnj;ی دلیرانه و درخور درنگ در این زمینه داریم. و آن کاری&zwnj;ست که آقای شمس&zwnj;الدین ادیب سلطانی در چندین متن بسیار مهم کرده است. ادیب سلطانی کوشیده است که الگوی واژه&zwnj;سازی زبان&zwnj;های اروپایی از مایه&zwnj;های &zwnj;یونانی و لاتینی را با به کار بردنِ زبانمایه&zwnj;های فارسی میانه و باستان به زبان فارسی آورد. اما این کار، همچنان که می&zwnj;دانید، با ایستادگی سخت و حتا با پرخاش&zwnj;های فراوان رو به رو شده است. <br />
<br />
مشکل اساسی داستان، که ادیب سلطانی به آن توجه ندارد، این است که ما با زبان&zwnj;های فارسی میانه و باستان همان نسبت و رابطه&zwnj;ای را نداریم که اروپاییان با زبان&zwnj;های کلاسیک لاتینی و&zwnj; یونانی داشته&zwnj;اند و دارند. برای ما آن&zwnj;ها زبان&zwnj;های مرده&zwnj;ی فراموش شده&zwnj;اند. در حقیقت، پژوهش&zwnj;های زبان&zwnj;شناسی تاریخی اروپایی در سده&zwnj;ی نوزدهم بود که ما را از وجود آن&zwnj;ها باخبر کرد، و تنها دانشورانِ زبان&zwnj;شناسی تاریخی در قلمرو زبان&zwnj;های ایرانی این زبان&zwnj;ها را می&zwnj;شناسند. حال آن&zwnj;که، زبان لاتینی تا سده&zwnj;ی هجدهم زبان نوشتاری فکر و فرهنگ و دین در اروپا بود و زبان &zwnj;یونانی هم، با شأن و شوکت بسیار والا، به عنوان زبان علم و فرهنگ&zwnj; یونانی باستانی، در رُنسانس پا به میدان دانشوری اروپا گذاشت. در آغاز بالیدن زبان&zwnj;های بوم-گویشی اروپا، مانند انگلیسی، فرانسه و آلمانی، می&zwnj;توان گفت که همه&zwnj;ی دانشوران این زبان&zwnj;های کلاسیک را می&zwnj;دانستند. به لاتینی می&zwnj;نوشتند و حتا می&zwnj;توانستند به آن سخن گویند. در نتیجه، برای ایشان وام&zwnj;گیری از آن زبان&zwnj;ها بسیار طبیعی و ساده بود. مانند وضعی که دانشوری سنتی ما تا &zwnj;یک سده پیش نسبت به زبان عربی داشت. به عبارتِ دیگر، باز بودنِ زبان&zwnj;ها به رویِ هم است که امکان وام&zwnj;گیری زبانی را فراهم می&zwnj;کند. همچنان که با بسته شدن زبان فارسی به روی زبان عربی و باز شدن آن به روی فرانسه و سپس انگلیسی جهتِ وام&zwnj;گیری زبانی دیگر شد. <br />
<br />
روش ادیب سلطانی &zwnj;یک گرده&zwnj;برداری زبانی صرف است بی&zwnj;توجه به مسائل تاریخی و فرهنگی زبان. من گمان نمی&zwnj;کنم که این روش، چنان که تجربه نشان داده است، در قلمرو علوم انسانی و فلسفه &zwnj;شانسی داشته باشد. اما&zwnj; یک علمــَورِ برجسته&zwnj;ی ایرانی، آقای محمد حیدری ملایری، اخترشناس رصدخانه&zwnj;ی پاریس، در زمینه&zwnj;ی اخترفیزیک، با کاربرد این روش -- یعنی بهره&zwnj;گیری از زبانمایه&zwnj;های باستانی ایرانی-- دست &zwnj;اندر&zwnj; کار فراهم آوردن &zwnj;یک فرهنگ چندزبانه است. این کار اکنون از نیمه گذشته و بر روی اینترنت در دسترس است. باید دید که تجربه&zwnj;ی ایشان در جامعه&zwnj;ی علمی &zwnj;ایرانی به کجا خواهد کشید.<br />
<br />
و اما، برای گسترش دامنه&zwnj;ی توانش&zwnj;های زبانی&zwnj;مان با زنده کردن برخی پیشوندها، پسوندها و ستاک&zwnj;های باستانی در زبان کنونی موافق&zwnj;ام و این کار را تا حدودی در فرهنگ علوم انسانی کرده &zwnj;ام. اما این کار را با باید با نرمش بسیار و گام به گام کرد تا اهل زبان را نرماند. از جمله&zwnj;ی این کارها در آن فرهنگ گسترش کاربردِ پیشوندهای تَرا- و پیرا- ست که فرهنگستان دوم در &quot;ترابری&quot; و &quot;پیراپزشکی&quot; زنده کرد. <br />
<br />
<strong> لقمان: واژه&zwnj;سازی و ساخت برابر&zwnj;نهاده&zwnj;های علمی همواره یکی از دغدغه&zwnj;های شما بوده است که همانگونه که اشاره کردید، این کار در کتاب فرهنگ علوم انسانیِ شما نمود بارز دارد. برخی از واژگان برساخته&zwnj;ی شما مانند &laquo;گفتمان&raquo; به سرعت هم&zwnj;گیر شد و برخی دیگر هنوز جای کار دارد. این&zwnj; تلاش پیگیر شما در حقیقت به کار یک فرهنگستان می&zwnj;ماند تا کوششی تک نفره. آن&zwnj;چه که مایلم شرح دهید این است که شما از چه تکنیک&zwnj;هایی برای واژه&zwnj;سازی بهره می&zwnj;برید؟</strong><br />
<br />
آشوری: کار من در اساس ترکیب&zwnj;سازی و مشتق سازی&zwnj;ست. اما این بحث جنبه&zwnj;های فنی باریکی دارد که این&zwnj;جا نمی&zwnj;شود کرد. این که من با چه مایه&zwnj;های زبانی کار می&zwnj;کنم و چه مایه&zwnj;های زبانی را برای گسترش واژگان فارسی پیشنهاد می&zwnj;کنم، بحث درازی می&zwnj;طلبد. در ویرایش بعدی کتاب زبان باز سرِ آن دارم که به آن بپردازم. به هر حال، در بازاندیشیِ زبان فارسی و &quot;درامد&quot; فرهنگ علوم انسانی از جنبه&zwnj;هایی به این مسائل پرداخته&zwnj;ام. &nbsp;<br />
<br />
<strong> لقمان: پس از انقلاب ۵۷، ما شاهدِ تلاشِ گسترده&zwnj;یِ نهاد قدرت برای رازآمیز کردن و نوعی نگاهي ماورالطبیعی در عرصه&zwnj;یِ سیاست، اجتماع، فرهنگ و ... به زبان فارسی هستیم. این نوع بهره&zwnj;گیری از زبان توسط لایه&zwnj;هایِ قدرت، چه تاثیری روی زبان فارسی داشته است؟</strong><br />
<br />
آشوری: در پهنه&zwnj;ی زبان آنچه به دنبال انقلاب رخ داده، به دلایل جامعه شناختی -- که این جا جای پرداختن به آن&zwnj;ها نیست-- به عکس آنچه بسیاری می&zwnj;پندارند، کنار گذاشته شدن زبان حوزوی سنتی و مدرن&zwnj;تر شدن و، در نتیجه، فارسی&zwnj;تر شدن آن زبان است. فشار شرایط انقلابی و شکل&zwnj;گیری ساختار قدرت تازه و نیاز به تولید گفتمان&zwnj;های تازه در همه&zwnj;ی زمینه&zwnj;ها با منطق سخنوری مدرن، از جمله سخنوری انقلابی، زبان فارسی را در کل از زبان سنتی دور و بسیار مدرن&zwnj;تر کرده است.<br />
<br />
<strong> لقمان: شما وضعیت کنونی و چشم&zwnj;اندازِ آینده&zwnj;ی زبانِ فارسی در جایگاهِ زباني &laquo;جهانِ سومی&raquo; در رویارویی با چالشِ مدرنیّت و ضرورت&zwnj;های زبانیِ آن را چگونه می&zwnj;بینید؟</strong><br />
<br />
آشوری: آینده&zwnj;ی زبان فارسی بستگی به بسیاری عوامل سیاسی و فرهنگی دارد که آینده&zwnj;ی هیچیک از آن&zwnj;ها روشن نیست. آنچه از دست کوته &zwnj;یک پژوهنده&zwnj;ی گوشه&zwnj;نشین چون من برمی&zwnj;آید، اندیشیدن به مسأله و کوشش برای خودآگاهی به جنبه&zwnj;های زبانی و فرهنگی آن است و طرح آن&zwnj;ها. اما سرنوشت آینده&zwnj;ی چنین کارهایی چه بسا بستگی به بخت و اقبال دارد و از دست ما خارج است.<br />
<br />
</div>]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>تغییر عادات زبانی، زمان می‌برد</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://ashouri.malakut.org/2008/11/post_59.html" />
   <id>tag:ashouri.malakut.org,2008://78.16861</id>
   
   <published>2008-11-16T21:07:50Z</published>
   <updated>2009-01-30T12:38:56Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[اين مصاحبه توسط مهدی خلجی انجام شده و در رادیو زمانه منتشر شده است. &laquo;زبان باز&raquo; بر قیاس &laquo;جامعه&zwnj;ی باز&raquo; به گشودن دستگاهِ زبانی فارسی به روی امکانات تازه فرا می&zwnj;خواند و سرِّ زایایی و پویایی زبان&zwnj;های مدرن اروپایی را...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="مصاحبه‌ها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://ashouri.malakut.org/">
      <![CDATA[<p align="justify">اين مصاحبه توسط مهدی خلجی انجام شده و در <a href="http://www.zamaaneh.com/khalaji/2008/10/post_18.html" target="_blank">رادیو زمانه</a> منتشر شده است.<br />
<br />
<br />
<strong> &laquo;زبان باز&raquo; بر قیاس &laquo;جامعه&zwnj;ی باز&raquo; به گشودن دستگاهِ زبانی فارسی به روی امکانات تازه فرا می&zwnj;خواند و سرِّ زایایی و پویایی زبان&zwnj;های مدرن اروپایی را در همین گشودگی می&zwnj;&zwnj;داند.</strong></p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify"><strong>داریوش آشوری پیشینه&zwnj;ای بلند در اندیشیدن و نوشتن درباره&zwnj;ی زبان فارسی و دشواری&zwnj;های آن در انتقال مفاهیم جدید دارد.</strong></p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify"><strong>وی نویسنده&zwnj;ی فرهنگ علوم انسانی و نیز دو سه رساله درباره&zwnj;ی زبان فارسی از جمله &laquo;بازاندیشی زبان فارسی&raquo; است.</strong></p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify"><strong>بسا بسیار واژه&zwnj;ها که اکنون در زبان فارسی جا افتاده و مقبول عام و خاص است و در اصل برساخته&zwnj;ی آشوری است، مانند همه&zwnj;پرسی در برابر رفراندم.</strong></p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify"><strong>گفت و گوی زیر می&zwnj;کوشد بر اهمیت رساله&zwnj;ی &laquo;زبان باز&raquo; نوشته&zwnj;ی داریوش آشوری (نشر مرکز، تهران، ۱۳۸۷) تأکید کند.</strong></p>
<div align="justify">  </div>
<p align="justify">  </p>
<p align="justify"><a href="http://www.zamahang.com/podcast/2008/20081011_khalaji_ashoori_zabane_baz.mp3"><img border="0" alt="Download it Here!" src="http://www.zamaaneh.com/pictures-new/musicicon.jpg" /></a></p>
<div align="justify"><br />
</div>]]>
      <![CDATA[<p align="justify"><strong>آقای آشوری، به نظر می&rlm;رسد کتاب &laquo;زبان باز&raquo; بیش از آن&zwnj;که تحقیقی دانشگاهی باشد، تأملی فکری در تجربه&rlm;ی چند دهه&zwnj;ی خوتان در دست و پنجه نرم کردن با مشکلات و امکانات زبان فارسی در قالب یک مقاله یا جستار بلند است.</strong></p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify"><strong>موضوع مرکزی این کتاب تمایز میان زبان طبیعی یا زبان همگانی / با زبان فنی و علمی است. تأکید شما در &laquo;زبان باز&raquo; بر این است که زبان طبیعی یا زبان همگانی خودسرانه و خودرو است، اما زبان علمی، زبانی است که به دست دانش&rlm;وران و مترجمان پرورش پیدا می&rlm;کند و در حقیقت عالمانه و عامدانه ساخته می&rlm;شود و باید به&rlm;اصطلاح&rlm; مهندسی شود.</strong></p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify"><strong>در این کتاب می&zwnj;گویید زبان طبیعی، زبان طبیعی است، نمی&rlm;شود آن را مهندسی کرد، اما در زبان علمی باید جسارت ورزید و آن را به &rlm;روی امکانات متعدد باز کرد و از وارد کردن کلمات تازه یا از به&rlm;کار گرفتن شیوه&rlm;های کمتر آزموده شده&zwnj;ی وضع لغت پرهیز نکرد.</strong></p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify"><strong>همان&rlm;طور که این اتفاق در زبان&rlm;های لاتین افتاده و به این وسیله، زبان&rlm;هایی مثل انگلیسی، فرانسوی و آلمانی توانسته&rlm;اند پاسخ&rlm;گوی مقتضیات علم، فلسفه&rlm; و دانش مدرن بشوند. فکر می&zwnj;کنید اگر کسی پیام اصلی کتاب را این بداند خطا کرده است؟</strong></p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">طبیعتاً این&rlm;جور خلاصه کردن،&rlm; قضیه را بیش از اندازه ساده می&rlm;کند. بحثی که باید به آن توجه کرد، در عین حال فرق قلمروهای زبانی مختلف با هم است. مثلاً فرق حوزه&rlm;ی زبان علوم طبیعی با حوزه&rlm;ی زبان علوم انسانی، یا فرق حوزه&rlm;ی ادبیات و شعر و&hellip;</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">در حوزه&rlm;ی علوم طبیعی، با گسترش انفجاری این علوم در قرن نوزدهم مواجه هستیم؛ زمین&zwnj;شناسی، جانورشناسی، گیاه&zwnj;شناسی و همه&rlm;ی شاخه&rlm;های این علوم و از جمله تاریخ طبیعت، تاریخ زندگی روی زمین (پالئونتولوژی&rlm; یا پارین&zwnj;شناسی).</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">این&rlm;ها یک دستگاه زبانی ویژه می&rlm;خواهند که بسیار گسترده است و سر به میلیون&rlm;ها لغت می&rlm;زند. برای این کار، ناگزیر، یک روش مکانیکی را برای ساخت لغت در پیش می&rlm;گیرند.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">این روش مکانیکی به این&rlm;ها اجازه می&rlm;دهد که با سرعت هرچه تمام&rlm;تر، تمام نیازهای زبانی خودشان را برطرف کنند و به ویژه با استفاده از مایه&rlm;های لاتینی و یونانی این کار را انجام دهند.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">یعنی پسوند&rlm;ها، پیشوندها و ستاک&rlm;های یونانی و لاتینی را بگیرند و با شگردهای تکنیکی خاصی، این&rlm;ها را سرهم کنند و به سرعت به نیازهای زبانی&rlm;شان جواب بدهند.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">دیگر حوزه&rlm;ی علوم انسانی به این صورت و شدت مکانیکی نیست، ولی از مجموعه&rlm;ی این چیزها بهره&rlm;مند هست. شاید زبان حوزه&rlm;ی علوم انسانی به یک معنا به زبان ادبیات نزدیک&rlm;تر است.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">به همین دلیل در آن&rlm;جا به آن شدت و به آن روش مکانیکی نمی&rlm;شود کار کرد. اگرچه، همان&rlm;طور که گفتم، از میراث علوم طبیعی هم در این حوزه بهره&rlm;مند می&rlm;شوند.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify"><strong>بخش عمده&zwnj;ای از کتاب شما در پی برانگیختن کسانی است که درگیر با زبان فارسی هستند تا از قالب&rlm;های بسته&rlm;ی زبانی بیرون بیایند. گویا در خود عنوان کتاب &laquo;زبان باز&raquo; خواسته&rlm;اید بگویید، زبان بسته&rlm;ای وجود دارد و این زبانی که امروزه در حوزه&rlm;ی علوم انسانی با آن مراد خودمان را بیان می&rlm;کنیم، زبان بسته&rlm;ای است و این زبان باید باز شود. شما این تنگنا را چگونه می&rlm;بینید، در زبان فارسی امروز؟</strong></p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">زبان طبیعی که زبانی است در حوزه&rlm;ی روابط انسانی در یک جامعه&rlm;ی انسانی و برای ارتباطات به&rlm;کار می&rlm;رود، چه به صورت نوشتاری، چه به صورت گفتاری، با عادات زبانی آن مردم مرتبط است.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">اما مساله این است که ما تا چه حد پیرو عادات زبانی&rlm;مان هستیم و تا چه حد می&rlm;توانیم از این عادات زبانی بگذریم، آن&zwnj;ها را بشکنیم و بیرون بیاییم.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">مثلاً بر اساس قواعد دستوری همین زبان، مشتق بسازیم، مشتقاتی که قبلاً ساخته نشده یا ترکیب&rlm;های تازه بسازیم. هم&rlm;چنین روی زبان&rlm;های دیگر باز باشیم و از آن&rlm;ها وام بگیریم.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">در برخوردی که با دنیای مدرن کردیم، طبیعتاً سیل مفاهیم، نام&rlm;ها و&hellip; از آن سمت دنیا همراه تمدن مدرن، عناصر مادی و معنوی&rlm;اش به سراغ زبان ما آمده است.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">می&rlm;خواهیم همه&rlm;ی این&rlm;ها را در قالب زبانی که فقط با عادات زبانی&rlm;مان سازگار است، بریزیم و اگر بخواهیم یک گام بیرون بگذاریم، آن&rlm;وقت آن&rlm;جا دچار مشکل می&rlm;شویم.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">یک مشکل زبانی تاریخی هم داریم و آن این&rlm;که در طول تاریخ هزار و چند صد ساله&rlm;ای، زبان فارسی به روی زبان عربی باز بوده و هرچه که توانسته از آن زبان وام گرفته و قالب&rlm;بندی&rlm;های آن زبان را گرفته است.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">حتی عناصر دستوری آن زبان را وارد خودش کرده است. آن عادات گذشته که علوم سنتی ما هم بر آن&rlm;ها متکی هستند، هم&rlm;چنان هستند و مقاومت هم می&rlm;کنند.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">در حالی که ما همراه چرخش تاریخی تمدنی&rlm;مان، با یک چرخش تاریخی زبانی روبه&zwnj;رو هستیم. یعنی چرخش به طرف غرب، از تمدن کهن سنتی جهان شرقی یا &laquo;جهان&rlm;های شرقی&raquo; یک چرخش بزرگ یا اساسی زبانی هم برای ما آورده است.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">ما به روی زبان عربی بسته شده&rlm;ایم و دیگر از آن وام نمی&rlm;گیریم و به یک معنا، نمی&rlm;توانیم وام بگیریم. اول روی زبان فرانسه&zwnj;، ساختار و قالب زبان فرانسه و بعد از آن چیزی که زبان فرانسه حامل آن است، یعنی تمدن مدرن گشوده شدیم&zwnj;.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">معنای این چرخش و ضروریات زبانی&rlm;اش را هنوز آن&rlm;چنان که باید درک نکرده&rlm;ایم. اگرچه کورمال کورمال و تجربی،تا حدودی جلو رفته&rlm;ایم.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">مساله&rlm;ی من، فهم این داستان و باز شدن به روی زبان&rlm;های تمدن مدرن، آموختن از آن&rlm;ها و بعد هم غلبه بر عادات زبانی&rlm;مان است.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">یک مثال کوچک می&rlm;زنم: مترجم&rlm;های ما می&rlm;خواهند پیشوندهایی مثل &laquo;متا&raquo;، &laquo;پارا&raquo; یا &laquo;پروتو&raquo; و&hellip; را با پیشوند کوچک &laquo;فرا&raquo; در فارسی بیان کنند. این پیشوند کشش این همه را ندارد.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">این&zwnj;که چگونه می&rlm;شود این را گسترش داد، پیشوندهای تازه&rlm;ای پیشنهاد کرد که بتوانند این کمبودها را جبران کنند، مساله&rlm;ی غلبه بر عادات زبانی است&zwnj;.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">مسأله&zwnj;ی دیگر پاسداران این سنت و عادت زبانی است. فرض کنید در عالم ما، پاسداران سنت ادبی می&rlm;گویند زبان فارسی همین زبان حافظ و سعدی و فردوسی است.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify"><img src="http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Ashouri.11.jpg" id="photow" alt="" /><br />
<small><small>داریوش آشوری </small></small>   </p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify"><strong>آن&rlm;گونه که من می&rlm;بینیم، شاید یک مقدار متفاوت باشد. فکر می&rlm;کنم، کسانی که زبان را آگاهانه به &rlm;کار می&rlm;گیرند&rlm; ـ منظورم نویسنده&rlm;ها و مترجم&rlm;ها است &rlm;ـ مخصوصاً نسل جدید نویسندگان و مترجمان که بعد از انقلاب شروع به تولید آثار فکری و ادبی کردند&zwnj;، چندان پروایی از این&zwnj;که قلمروهای تازه&rlm;ی زبانی را کشف کنند&zwnj;، حتی خطر کنند و آفاق نویی را در زبان&rlm;&rlm;&rlm;&rlm;&rlm;آوری بیازمایند، ندارند.</strong></p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify"><strong>فکر می&rlm;کنم آن&rlm;چه ممکن است به&zwnj;عنوان یک ناهنجاری در عرصه&rlm;ی زبان بازشناسیم، بیشتر هرج و مرجی زبانی است تا فروبستگی زبانی. دوست دارم این را از جنبه&rlm;ی دیگری هم مطرح کنم. به ويژه در این سال&rlm;های بعد از انقلاب، استفاده از واژه&rlm;های تازه&rlm;ساخته، به منزلت اجتماعی پیوند خورده است. به عبارت دیگر، آن چیزی که شما اسمش را زبان باز می&rlm;گذارید، امروزه نشانه&rlm;ی یک منزلت اجتماعی است.</strong></p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify"><strong>حتی واژه&rlm;هایی که شما خودتان درست کردید و شاید در ابتدا با همان کسانی که &laquo;پاسداران سنت ادبی&raquo; می&rlm;نامید، بر سر مشروعیت و وجاهت این واژه&rlm;ها درگیر بودید ـ&rlm; مثل واژه&rlm;ی گفتمان &rlm;ـ امروزه می&rlm;بینیم همه&zwnj;جا پذیرفته شده و حتا رهبران سیاسی و مذهبی هم که از نوآوری&rlm;های زبانی بسیار دور به&rlm;نظر می&rlm;آیند، این واژه&rlm;ها را به&rlm;کار می&rlm;برند.</strong></p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify"><strong>بنابراین کسانی که در فضای عمومی حرف می&rlm;زنند یا می&zwnj;نویسند و منتشر می&rlm;کنند، هیچ مشکلی با زبان باز یا نوآوری&rlm;های زبانی ندارند. به عبارت دیگر مشکل جای دیگر است. فرض کنید اگر بخواهم سه کتاب در&zwnj;باره&rlm;ی هگل به زبان فارسی از سه مترجم، بخوانم، خواهم دید که اصطلاحات فلسفی هگل به سه گونه&rlm; یا سلیقه&rlm;ی متفاوت برگردانده شده است.</strong></p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify"><strong>در حالی که این مشکل شاید در زبان فرانسه یا زبان انگلیسی بسیار کمتر است. پس آن امر آزاردهنده بیش از آن&zwnj;که بستگی زبانی باشد شاید هرج و مرج زبانی و فقدان یک استاندارد زبانی است.</strong></p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">این&rlm;ها ویژ&rlm;گی&rlm;های این دوران گذاری است که ما کرده&rlm;ایم. با انقلاب سال ۵۷ یک تحول اساسی در نگرش و رفتار ما پیدا شده است.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">علی&rlm;رغم آن&rlm;چه تصور می&rlm;شود که انقلاب اسلامی ما را به قرون وسطی برگردانده ـ شاید در اساس چنین نیتی بود &rlm;ـ به عکس، با مکانیسم انقلاب و رفتار انقلابی و مجموعه&rlm;ی عوامل اجتماعی و رسانه&rlm;ای که امروزه در دنیا جمع&rlm;اند و بر رفتارها و نگرش&rlm;ها تاثیرگذارند&zwnj;، ما هم از زیر سلطه&rlm;ی اتوریته&rlm;های سنتی، از جمله اتوریته&rlm;های ادبی و زبانی خیلی آزاد شدیم.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">از دل این آزاد شدن، خود به &rlm;خود جهشی و روی آوردن به سوی ترجمه پیدا شد. به خاطر این&zwnj;که منابع و ماخدی هم نبود که بتواند از لحاظ زبانی رهنمودی بدهد، طبیعتاً هر مترجمی بر حسب میزان سواد، ذوق&rlm; و سلیقه&rlm;اش، کارهایی کرده و می&rlm;کند.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">در هر حال باید گرایشی به طرف هم&rlm;زبانی پیدا بشود. کوشش من هم در تالیف فرهنگ علوم انسانی، این بوده که کمکی به پیدایش این هم&rlm;زبانی با به کار بردن شگردهای واژه&rlm;سازی، به نحوی که تجربه&rlm;ی من به من آموخته، بکنم.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">هنوز هم خیلی از آن چیزها آزاد نیستیم. فرض کنید، شما یک مشتق تازه از یک کلمه&rlm;ای می&rlm;سازید، می&rlm;بینید که حتی زبان&rlm;شناس&rlm;های ما را هم آزار می&rlm;دهد و خیلی به راحتی فهمیده نمی&rlm;شود.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">مثلاً وقتی می&rlm;گویم: &laquo;سیستمانه&raquo; و &laquo;ناسیستمانه&raquo;، این&rlm;که &laquo;انه&raquo;ی فارسی را سر سیستم می&rlm;گذارم، برای خیلی&rlm;ها به &rlm;آسانی پذیرفتنی نیست. تازه &laquo;نا&raquo;ی نفی را هم که سرش بگذارید، بیشتر آزاردهنده می&rlm;شود.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">در حالی که از لحاظ منطق زبانی و قانون زبانی، هیچ اشکالی ندارد. چون سیستم را به&zwnj;عنوان یک اسم در قالب زبان فارسی که بپذیریم، پسوند &laquo;انه&raquo; و &laquo;نا&raquo;ی نفی را هم می&rlm;توانیم سرش بگذاریم&zwnj;.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">ولی عادات زبانی ما هنوز به آسانی این چیزها را نمی&rlm;پذیرد، البته این زمان می&rlm;خواهد. از آن گذشته، بعضی قلمروها هست که هنوز تکلیفش روشن نیست.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">در کار ترجمه&rlm;ی متون فلسفی، از جمله ترجمه&zwnj;ی تاریخ فلسفه&zwnj;ی کاپلستون به این برخوردم که نمی&rlm;توانیم &laquo;سوژه&raquo; و &laquo;اُبژه&raquo; را با &laquo;ذهنیت&raquo; و &laquo;عینیت&raquo;، لااقل همه&rlm;جا، بیان بکنیم.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">لازم است این دو کلمه به عنوان کلمات فنی ویژه&rlm;ی بسیار مهم استخوان&rlm;بندی فکر مدرن، در زبان ما با همان قالب فرانسوی&rlm;اش پذیرفته بشوند و به کار بردن سوژه و ابژه را شروع کردیم.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">به تدریج دارد کم و بیش عمومیت پیدا می&rlm;کند. بعضی&rlm;ها به &rlm;غلط &laquo;سوبژه&raquo; هم می&rlm;نویسند که ترکیبی از &laquo;سابجکت&raquo; انگلیسی و &laquo;سوژه&raquo; فرانسوی است.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">این تغییر عادات و تغییر جهت زبانی، طبیعتاً خیلی آسان و سریع اتفاق نمی&rlm;افتد. گاهی دهه&rlm;ها لازم است تا عادات جدید جانشین شوند و فضای جدید زبانی به عنوان فضای زبان طبیعی پذیرفته شود.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">زبان باید طبیعی باشد، یعنی تمام عناصری که به&rlm;صورت تکنیکی، مکانیکی وارد آن می&rlm;شوند، باید جزو زبان همگانی، حتی جزو زبان روز&rlm;مره بیایند و گوش&rlm;ها و ذهن&rlm;ها به آن&rlm;ها عادت کنند.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">کلماتی که از زبان&rlm;های دیگر گرفته شده&zwnj;اند و با آن&rlm;ها رفتاری مثل کلمات فارسی در قالب دستور فارسی شده است، چیزهایی است که باید فهمیده شوند و بایستی به آن تن در دهیم تا بتوانیم از این تنگنای زبانی بیرون بیاییم.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify"><strong>شما در این کتاب، از تکنیک&rlm;های واژه&rlm;سازی مکانیکی در زبان&rlm;های لاتین بحث کردید، نمونه&rlm;های فراوانی &rlm;&rlm;آورده&rlm;اید و حتی مقایسه&rlm;هایی هم بین زبان انگلیسی و زبان فرانسه انجام داده&rlm;اید.</strong></p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify"><strong>شاید خواننده&rlm;ی فارسی&rlm; زبان یا حداقل بسیاری از خوانندگانی که با آثار شما آشنا هستند، از شما در مقام یکی از مترجمان بنام متون فلسفی در زبان فارسی که یک فرهنگ علوم انسانی نوشته و حدود سه هزار وا&rlm;&rlm;&rlm;&rlm;&rlm;&rlm;&rlm;&rlm;&rlm;&rlm;&rlm;&rlm;&rlm;&rlm;ژه&rlm;ی تازه، ابداع کرده است، توقع داشته باشند در این کتاب از تکنیک&rlm;های واژه&rlm;سازی در زبان فارسی هم بحث کنید.</strong></p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify"><strong>یعنی حداقل به مترجمان جوان، به نویسندگان جوان، یا به کسانی که علاقه&rlm;مند به بحث معادل&rlm;گذاری و واژه&rlm;سازی هستند، نشان بدهید چگونه می&rlm;شود واژه&rlm;های تازه ساخت، از چه تکنیک&rlm;هایی می&rlm;شود استفاده کرد، از چه تکنیک&rlm;هایی نباید استفاده کرد.</strong></p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify"><strong>حتا اشاره&rlm;ای به تجربه&rlm;ی واژه&rlm;سازی در زبان فارسی در این کتاب نکرده&rlm;اید. هیچ اشاره&rlm;ای به یک&zwnj;صد سال تجربه&rlm;ی واژه&rlm;سازی در زبان فارسی، نکرده&rlm;اید، نگفته&rlm;اید چه راه&rlm;هایی موفق و چه راه&rlm;هایی ناموفق است.</strong></p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify"><strong>به عنوان یک مترجم و زبان&rlm;دان صاحب سبک، چرا این روش&rlm;هایی را که الان دارید، می&rlm;پسندید و چرا روش&rlm; کسانی مثل منوچهر بزرگمهر یا ادیب سلطانی را که دو سمت یک طیف هستند، نمی&rlm;پسندید؟</strong></p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">درست است. قصد داشتم این کتاب را با همین بحثی که مورد نظر شما است، کامل کنم. ولی به دلیل خستگی خیلی زیاد و این&zwnj;که نیاز داشتم از این کار فاصله بگیریم و واکنش&rlm;های محیط پیرامون را دریافت کنم، گفتم در این مرحله منتشرش می&rlm;کنم، بقیه&rlm;ی کار را برای مرحله&rlm;ی بعدی می&rlm;گذارم.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">این را هم یادآوری کنم که من دو کتاب دیگر هم در این زمینه دارم، کتاب &laquo;بازاندیشی زبان فارسی&raquo; که در آن&rlm;جا در چند مقاله نگاه انتقادی به تاریخ زبان فارسی و تحولات آن کرده&rlm;ام.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">همچنین به بعضی مسایل مربوط به واژه&rlm;سازی و تحول زبان فارسی در دوران مدرن، از صدر مشروطیت به این طرف پرداخته&rlm;ام.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">کسانی که علاقه&rlm;مند باشند، می&rlm;توانند با خواندن مقالات آن کتاب، ببینند من چه پیشنهادهایی می&rlm;کنم و چه مسایلی را به عنوان مکمل این کتاب دیده&rlm;ام.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">همچنین مقدمه&rlm;&rlm;ی مفصل ۵۵ صفحه&rlm;ای بر &laquo;فرهنگ علوم انسانی&raquo; نوشته&rlm;ام که در همین راستا است. بنابراین، آن&rlm;ها هم تکمیل کننده&rlm;ی این کتاب هستند.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">اما این بحث همان&rlm;طور که شما هم اشاره کردید، نیازمند گسترش بیشتر است و باید سر فرصت به آن برسم. فقط باید دعا کنید حضرت عزراییل خیلی زود سراغ ما نیاید و بتوانم این کارها را به سامان برسانم.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify"><strong>امیدوارم عمر شما دراز باشد و هم&rlm;چنان ما بتوانیم از شما بیاموزیم. پرسش دیگری که ممکن است برای خوانندگان &laquo;زبان باز&raquo; مطرح باشد آن است که شاید بسیاری از تعریف&rlm;های مفاهیم در این کتاب، مورد موافقت همه&rlm;ی خوانندگان نباشد.</strong></p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify"><strong>مثلاً، یک جا در تمایز بین زبان علمی و زبان آشنای همگانی، اشاره کرده&rlm;اید: &laquo;زبان طبیعی یا زبان همگانی چه گفتاری چه نوشتاری و ادبی، حامل بارهای معنایی و ارزشی در بستر فرهنگی خاص است. حال آن&rlm;که علم و اندیشه&rlm;ی علمی نیازمند زبانی از نظر بار ارزشی، خنثی است&zwnj;&raquo;.</strong></p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify"><strong>نمی&rlm;دانم این&rlm;جا مرادتان از علم و اندیشه&rlm;ی علمی چه بوده است؟ آیا مرادتان علوم دقیقه بوده یا این&rlm;که علم در این&rlm;جا علوم انسانی را هم در بر می&rlm;گیرد؟ حداقل در حوزه&rlm;ی فلسفه و علوم انسانی، به آسانی نمی&rlm;شود گفت کلمات و مصطلحات فاقد بار ارزشی هستند.</strong></p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify"><strong>مثلاً خود مفهوم علم، عقل، پیشرفت، همه&rlm;ی مفاهیم بار ارزشی دارند. این&zwnj;گونه فرق&zwnj;گذاری میان زبان علمی و زبان همگانی به نظر شما بی&zwnj;ایراد است؟</strong></p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">اگر حوزه&rlm;ی علوم طبیعی و علوم انسانی را تفکیک کنیم، به همین نکته&rlm;ها می&rlm;رسیم که شما به آن&rlm;ها اشاره کردید. ولی آرمان علم با اُبژکتیویسمی که از قرن هفدهم مطرح شد، این بود که به یک زبان کاملاً خنثی از لحاظ ارزشی برسد که بتواند بین &laquo;مفهوم&raquo; و &laquo;مصداق&raquo; تطابق مطلق باشد.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">ولی بر&zwnj; اثر پیشرفت فلسفه&rlm;ی علم، نقادی علم و نقادی زبان و پیشرفت زبان&rlm;شناسی چه در حوزه&rlm;ی فلسفی، چه در حوزه&rlm;ی علمی، می&rlm;دانیم آن ابژکتیویسم به آن معنای مطلقی که آرمان قرن هفدهم و هیجدهم بود، رسیدنی نیستند.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">بشر و زبان به عنوان زبان انسانی، خودآگاه و ناخودآگاه همیشه حامل ارزش&rlm;هاست. به هرحال، کوشش برای این&zwnj;که به غیرشخصی شدن زبان و کم&rlm;تر حامل بار ارزشی بودن زبان، نزدیک&rlm;تر بشویم، کوششی است که زبان علم و فلسفه در اساس می&rlm;کنند.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">کمابیش هر فیلسوفی، هر عالمی که چیزی را شرح می&rlm;کند، امیدش این است که حقیقت را گفته باشد و تصورات و آرزوها و خیال&rlm;های خودش را در آن نگنجانده باشد.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">با این آرمان همیشه فاصله است، ولی آن کوشش هم سرجای خودش هست. مثلاً در زبان ادبیات و در زبان شعر، این&zwnj;که کلمات حامل ارزش باشند، چیز خیلی عادی و طبیعی است.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">اصلاً جزو طبیعت ادبیات است، چون ادبیات در عین حال با عواطف و احساسات انسانی کار دارد. ولی فلسفه و علم می&rlm;خواهند بین عواطف و احساس و ابژه&rlm;ی شناخت فاصله&rlm;گذاری کنند.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">البته این بین حوزه&rlm;ی علوم طبیعی و علوم انسانی خیلی فرق می&rlm;کند، چون حوزه&rlm;ی علوم انسانی راجع به انسان مطالعه می&rlm;کند که ابژه&rlm;اش همان خود سوژه است. در نتیجه در این حوزه، ارزش&rlm;ها خیلی بیشتر غالب هستند و خیلی بیشتر داخل می&rlm;شوند.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">ولی زبان علوم طبیعی سعی کرده است تا آن&rlm;جایی که می&rlm;شود، این فاصله&rlm;گذاری را به حداکثر برساند. به همین دلیل وقتی این همه از مایه&rlm;های یونانی و لاتین استفاده می&rlm;کنند، این فاصله&rlm;گذاری ارزشی را هم می&rlm;کنند.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">در حوزه&rlm;ی پزشکی، بیولوژی و آناتومی خیلی چیزها هست که با زبان عادی آشنا هرگز نمی&rlm;توان بیان کرد. چیزهای مربوط به پایین&rlm;تنه و مربوط به دفع، ادرار، و مسایل جنسی، زبان خنثی&rlm;ای می&rlm;خواهد که آن بارهای ارزشی آشنا را نداشته باشد. وقتی راجع به مدفوع صحبت می&rlm;کنید، بوی گند مدفوع به دماغتان نخورد.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">این است که در آن&rlm;جا کاملاً این حساب زبانی جدا می&rlm;شود و دستگاه زبانی ساختگی و مکانیکی بر اساس مایه&rlm;هایی است که از زبان&rlm;های کهن می&rlm;گیرند و به آن&rlm;ها معانی و تعریف&rlm;های خاص خودشان را می&rlm;دهند و کاربرد کاملاً تکنیکی و فونکسیونل (کارکردی) دارد.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify"><strong>همه&rlm;ی مترجمان پرآوازه&zwnj;ی ما تجربه&rlm;ی بلندی در درگیری با زبان فارسی دارند. این درگیری در پی حادثه&rlm;ای به نام تجدد یا آن&rlm;چه شما مدرنیت می&rlm;نامید، به&rlm;وجود آمده است.</strong></p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify"><strong>من در زبان فارسی ندیدم - حالا شما چون بیش از من خواند&rlm;ه&rlm;اید و بیش از من در این زمینه تخصص دارید، شاید دیده باشید ـ که مترجمانمان، زبان&rlm;شناس&rlm;هایمان، کسانی که در حوزه&rlm;ی زبان تأمل و پژوهش می&rlm;کنند، کوشیده باشند تجربه&rlm;ی زبان فارسی را با تجربه&rlm;ی زبان عربی مقایسه کنند.</strong></p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify"><strong>بخش قابل توجهی از کلمات در زبان فارسی، عربی است. از سوی دیگر زبان عربی، زبان بیست و چند کشور است و چند صد میلیون آدم به این زبان سخن می&rlm;گویند. طبیعتاً میزان فراورده&rlm;های علمی، ادبی و فلسفی در این زبان چندین برابر زبان ما است، مترجمانشان چندین برابر مترجمان ما هستند.</strong></p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify"><strong>به یک تعبیر می&rlm;شود گفت تجربه&rlm;ی عرب&rlm;ها غنی&rlm;تر و از نظر دست&rlm;آورد مثبت&rlm;تر از تجربه&rlm;ی ما است. چرا مترجمان ما یا کسانی که در باب زبان تأمل می&rlm;کنند، نکوشیده&rlm;اند که از تجربه&rlm;ی عرب&rlm;ها استفاده کنند؟</strong></p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">همین اصطلاح چرخش زبانی که به &rlm;آن اشاره کردم، شاید این&rlm;جا هم کاربرد داشته باشد. از وقتی که روی&rlm;مان را به طرف تمدن مدرن، تجدد و به زبان تجدد که اول برای ما زبان فرانسه بوده و حالا زبان انگلیسی است کرده&rlm;ایم، خود به &rlm;خود از زبان عربی روی &rlm;برگردان شدیم.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">زبان عربی زبان علم سنتی ما بود. ولی وقتی که آن علم سنتی اعتبار علمیت خودش را از دست داد، زبانش هم دیگر اعتباری نداشت. گذشته از این، عرب&rlm;ها هم در برخورد با تمدن مدرن و مسایل زبانی آن، همان مشکلاتی را داشتند که ما داریم.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">از سوی دیگر، ناسیونالیسم ایرانی آمد و با تاکید روی زبان فارسی، به&zwnj;عنوان محور هویت ایرانی، خود به &rlm;خود به طرف پاک&rlm;سازی زبانی و سره&rlm;سازی زبان رفت و این پروسه هم&rlm;چنان ادامه دارد.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">الان زبان عربی دیگر نمی&rlm;تواند به ما کمکی بکند. حتی عناصر نحوی صرفی عربی که در فارسی خیلی فراوان بودند، در طول این صد سال تا امروز، کم و کم&rlm;تر شدند.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">امروزه ـ خود من هم &rlm;ـ کلمات جمع مکثر عربی را غیر از بعضی موارد مثل علوم، حقوق و&hellip; دیگر به &rlm;کار نمی&rlm;بریم. خیلی چیز&rlm;های دیگر هم همین&rlm;طور است. مثلاً تأنیث و تصغیر که از ساختار زبان عربی وارد کرده بودند، ۶۰ ـ ۷۰ سال است که به &rlm;کلی از فارسی بیرون رفته است.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">اولاً ساختمان زبان عربی که ساختمان التقاطی ـ اشتقاقی است، با ساختمان ترکیبی زبان&rlm;های هندو اروپایی متفاوت است. مدل فارسی می&rlm;تواند زبان&rlm;های هندو اروپایی، مثل فرانسه و انگلیسی و ترکیب&rlm;سازی&rlm;های آن&rlm;ها باشد.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">عرب&rlm;ها این امکان را ندارند یا خیلی کمتر دارند. البته من چندان عربی&rlm;دان درجه یکی نیستم، ولی تا آن حدی که توانسته&rlm;ام و گاهی سر و کله زده&rlm;ام، به نظرم می&rlm;آید یک مقدار مسایل ساختاری زبانی دارند که ما در فارسی نداریم. به دلیل این&zwnj;که زبانمان از خانواده&rlm;ی زبان&rlm;های هندو اروپایی است.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">گذشته از این، تجربه&rlm;هایی را که عرب&rlm;ها در زمینه&rlm;های واژه&rlm;سازی و لغت&rlm;سازی کرده&rlm;اند، یک مقداری در حوزه&rlm;ی علوم انسانی و اندکی هم در علوم طبیعی، نگاه کرده&rlm;ام.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">هیچ چیز سیستمانه&rlm;ی منسجمی در آن ندیدم. اگر چیزی هست، بایستی عربی&rlm;دان&rlm;های خیلی خوب ما بگویند که چه اتفاقی در آنجا افتاده است.</p>
<div align="justify">   </div>
<p align="justify">ولی به نظر من، این&zwnj;که ما برگردیم و دوباره قالب&rlm;های صرفی و نحوی عربی را وارد زبانمان کنیم و مشتق&rlm;های عربی را به عنوان معادل کلمات مدرن و آن&zwnj;چه از فرانسه و انگلیسی می&rlm;گیریم، وارد کنیم، از لحاظ نگاه تاریخی جامعه&rlm;شناختی به مساله&rlm;ی زبان، دیگر امکان ندارد.</p>]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>پیرامونِ مجلسِ نقدِ کتابِ زبانِ باز</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://ashouri.malakut.org/2008/09/post_58.html" />
   <id>tag:ashouri.malakut.org,2008://78.16828</id>
   
   <published>2008-09-19T18:54:55Z</published>
   <updated>2008-11-12T01:31:57Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[اين مطلب نخستين بار در وب&zwnj;سايت راديو زمانه منتشر شده است مجلسِ &laquo;نقدِ&raquo; کتابِ زبانِ باز، نوشته&zwnj;ی من (نشرِ مرکز)، در سیزدهِ شهریور ماهِ امسال (۱۳٨٧) در دستگاه &laquo;شهرِ کتاب&raquo; در تهران بر پا شد. در این مجلس سه تن،...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="زبان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://ashouri.malakut.org/">
      <![CDATA[<div align="justify"><em>اين مطلب نخستين بار در <a href="http://radiozamaaneh.com/idea/2008/09/post_383.html" target="_blank">وب&zwnj;سايت راديو زمانه</a> منتشر شده است</em><br />
<br />
مجلسِ &laquo;نقدِ&raquo; کتابِ زبانِ باز، نوشته&zwnj;ی من (نشرِ مرکز)، در سیزدهِ شهریور ماهِ امسال (۱۳٨٧) در دستگاه &laquo;شهرِ کتاب&raquo; در تهران بر پا شد. در این مجلس سه تن، آقایان، علی&zwnj;محمد حق&zwnj;شناس، زبان&zwnj;شناس و استاد دانشگاه، کامرانِ فانی، کتاب&zwnj;شناس و مترجم، و علی صلح&zwnj;جو، مترجم، شرکت داشتند.<br />
<br />
فایلِ صوتی این نشست، به همتِ دوستِ نادیده&zwnj;ای، از تهران رسید و شنیدم.<br />
<br />
و امّا، اگرچه برگزاری چنین مجلس&zwnj;هایی برای بحث&zwnj;های علمی به خودی خود سودمند است، زیرا بحث برانگیز است. امّا با پی&zwnj;گیری این مجلس و بسیاری مجلس&zwnj;های دیگر از این دست، به نظر-ام می&zwnj;رسد که ما، همچنان که در اندیشه&zwnj;ورزی و نویسندگی هنوز چندان توانمند نیستیم و در روشِ نقد و بررسی نیز، ناگزیر، به توانایی لازم نرسیده&zwnj;ایم.<br />
<br />
یکی از ضعف&zwnj;های عمده&zwnj;ی &laquo;نقد&raquo;های ما این است که چه&zwnj;بسا به جای پرداختن به اصلِ مطلب و جانِ کلامِ یک اثر، به حاشیه&zwnj;های آن می&zwnj;پردازد یا به یکی&zwnj;ـ&zwnj;دو یا چند جمله از آن که خوش می&zwnj;داریم یا نمی&zwnj;داریم.<br />
<br />
از جمله پرداختن به شخصیتِ نویسنده&zwnj; و چند&zwnj;ـ&zwnj;وـ&zwnj;چونِ زندگی و رفتارِ او، به جای آن که به&zwnj;دقّت ببینیم که چه می&zwnj;خواسته است بگوید. و اگر کتابی در یک زمینه&zwnj;ی علمی باشد، آیا از پسِ شرحِ و اثباتِ جُستارِ خود برآمده است یا نه.<br />
<br />
با شنیدنِ سخنانِ سخنرانانِ این مجلس، آنچه بارِ دیگر مایه&zwnj;ی شگفتی من شد این بود که چه&zwnj;گونه حرفِ اصلی این کتاب ناگفته و طرح ناشده ماند و گویندگان، کمابیش به مسائلِ حاشیه&zwnj;ای پرداختند. یا آن &laquo;حرفِ اصلی&raquo; را چنان ساده و بدیهی انگاشتند که نادیده گرفتند.<br />
<br />
حال آن که، تمامِ کوششِ من برای رساندنِ آن &laquo;حرفِ اصلی&raquo; بوده است که، دستِ کم در ایران، به&zwnj;هیچ&zwnj;وجه ساده و بدیهی نیست و هرگز گمان نمی&zwnj;کنم که در کتابِ دیگری به این صورت طرح شده باشد.<br />
<br />
نکته&zwnj;ی اصلی کتاب &ndash; که در چهل و پنج صفحه&zwnj;ی میانی آن آمده و پرورانده شده &ndash; این است که تمدنِ مدرن نسبت به زبانِ خود نگره&zwnj;ای و رفتاری دیگر، جز نگره و رفتارِ &laquo;ما&raquo;، دارد.<br />
<br />
زیرا که برای کاربردِ ابزاری زبانِ خود روش&zwnj;ها و تکنیک&zwnj;هایی را در کار آورده تا با کاربردِ سازمایه&zwnj;های زبانی ویژه&zwnj;ای به نیازهای فوری و پیوسته گسترنده&zwnj;ی علوم و تکنولوژی و همه&zwnj;ی قلمروهای بی&zwnj;شمارِ شکلِ مدرنِ زندگانی انسان پاسخ دهد.<br />
<br />
جهان&zwnj;های سنّتی، از جمله جهانِ اروپایی پیشامدرن، با این روش&zwnj;ها آشنا نبوده&zwnj;اند و با نگره&zwnj;ای که به زبان داشته&zwnj;اند، هرگز نمی&zwnj;توانسته&zwnj;اند به چنین امکان&zwnj;هایی بیندیشند و آن&zwnj;&zwnj;ها را به کار بندند.<br />
<br />
این کتاب در پی روشنگری این نکته&zwnj; است که هیچ زبانِ طبیعی، از جمله زبانِ فارسی، به دلیلِ تنگناهای ساختاری و فرهنگی همه&zwnj;ی زبان&zwnj;های طبیعی، با مایه&zwnj;ی زبانِ گفتاری و ادبی خود نمی&zwnj;تواند از پسِ پاسخگویی به چنین نیازِ عظیمِ واژگانی برای زندگانی مدرن برآید، مگر این که با درکِ این نکته&zwnj;ی اساسی بتواند قلمروهای زبانی مدرنِ خود را آگاهانه سازمان دهد.<br />
<br />
باری، می&zwnj;خواهم به برخی از ایرادهایی که به این کتاب گرفته شده است پاسخ دهم تا هم این دوستان یکّه داوری نکرده باشند و هم کسانی که از راهِ رسانه&zwnj;های گوناگون از گفته&zwnj;های این مجلس خبر یافته&zwnj;اند و کتابِ مرا خوانده&zwnj;اند، یا می&zwnj;خواهند بخوانند، از پاسخِ من بی&zwnj;خبر نمانند.<br />
<br />
این را هم بگویم که این پاسخ&zwnj;ها را هرگز از سرِ دلگیری از ایرادگیری&zwnj;های این گویندگان نمی&zwnj;گویم، بلکه از زحمتی که با شرکت در این مجلس بر خود هموار کرده&zwnj;اند، سپاسگزارم.<br />
<br />
زیرا، دستِ کم، خبرِ انتشارِ این کتاب را به کسانی رسانده و برخی را نسبت به آن کنجکاو کرده است. من ایشان را همچنان دوستانِ ارجمند خود می&zwnj;دانم، اگرچه بر سرِ مسائلی، از جمله مسائلِ زبان، دیدگاه&zwnj;هامان بسیار ناهمساز باشد.<br />
<br />
بنا بر این، می&zwnj;خواهم از تعارف بگذرم و بدونِ به کار بردنِ عنوان&zwnj;های &laquo;آقا&raquo; و &laquo;دکتر&raquo; یا &laquo;دانشمندِ محترم&raquo;، چنان که رسم است، به زبانِ خودمانی نام&zwnj;شان را ببرم. به عبارتِ دیگر، می&zwnj;خواهم راست&zwnj;ـو&zwnj;ـ&zwnj;پوست کنده به مهم&zwnj;ترین ایرادهای ایشان پاسخ گویم. زیرا برای روشن&zwnj;تر کردنِ برخی نکته&zwnj;ها، و همچنین روشن&zwnj;تر اندیشیدن به آن&zwnj;ها، برای خودِ من هم بی&zwnj;فایده نیست .</div>]]>
      <![CDATA[<br />
<div align="justify"> هر سه تن، در حقیقت، کلِ کتاب را نفی کرده&zwnj;اند بی آن که به اصلِ مطلبِ آن بپردازند.<br />
<br />
نخستین سخنگو که بیشتر از همه سخن گفته و بیشترین ایرادها را بر کتاب وارد آورده، علی&zwnj;محمد حق&zwnj;شناس است. ایرادهای حق&zwnj;شناس از پشتِ جلدِ کتاب و عنوانِ آن آغاز می&zwnj;شود، یعنی &laquo;زبانِ باز&raquo;.<br />
<br />
وی این عنوان را، با برداشتی که خود از آن دارد، برای کتاب نارسا می&zwnj;داند و به جای آن عنوانِ &laquo;زبانِ پویا&raquo; را پیشنهاد می&zwnj;کند. ولی، نکته این است که هر اصطلاحی را باید از دیدگاهِ به کار برنده&zwnj;ی آن در متن فهمید نه با تعریفی که خود به آن می&zwnj;دهیم.<br />
<br />
اصطلاحِ &laquo;زبانِ باز&raquo; گمان نمی&zwnj;کنم که پیشینه&zwnj;ی کاربردی در زبانِ فارسی داشته بوده باشد. به هر حال، من در جایگاهِ کسی که چه&zwnj;بسا برای نخستین بار آن را به کار برده، در برابرِ مفهومِ &laquo;زبانِ بسته&raquo;، برای معنایی که از آن در نظر دارم، به&zwnj;خوبی گویا می&zwnj;دانم.<br />
<br />
در کاربردِ آن به زیرمعناها (connotations)ی این دو اصطلاح در زبانِ فارسی هم نظر دارم. پویایی و ایستایی، وضعی یا حالتی ست مربوط به ساختارِ درونی یک چیز. امّا باز و بسته بودنِ، به نوعِ رابطه&zwnj;ی آن با بیرون از خود بازمی&zwnj;گردد.<br />
<br />
زبان&zwnj;ها، همه از نظرِ آوایی و واژگانی و دستوری و معنایی پویا هستند و با سازـ&zwnj;وـ&zwnj;کارِ درونی خود در طولِ تاریخ دگردیسی ناخودآگاهانه می&zwnj;پذیرند، تا به جایی که زبان&zwnj;های تازه&zwnj;ای از دلِ زبان&zwnj;های کهن می&zwnj;زایند.<br />
<br />
امّا مراد از &laquo;باز بودن&raquo; در این زمینه، باز بودنِ زبان&zwnj;ها به روی یکدیگر است. در اینترنت، روی یافتگرِ گوگل، می&zwnj;&zwnj;توان دید که open language، از هفت&zwnj;ـ&zwnj;&zwnj;هشت سال پیش، ترمِ بسیار رایجی ست در حوزه&zwnj;ی زبان&zwnj;شناسی کاربردی.<br />
<br />
در واقع، عنوانی ست برای پروژه&zwnj;ی باز کردنِ زبان&zwnj;ها به روی هم برای بهبودِ ترجمه. اکنون سازمانِ بین&zwnj;المللی یونسکو، دستگاهِ ویژه&zwnj;ای برای گردآوری زبانمایه&zwnj;های گوناگون و قرار دادنِ آن&zwnj;ها در اختیارِ مترجمان و پژوهشگران بر پا کرده است و دوره&zwnj;های دانشگاهی فراوان با عنوانِ &laquo;زبانِ باز&raquo; وجود دارد.<br />
<br />
من هم، پیش از آن که از کاربردِ این ترم در این زیرمتن خبر داشته باشم، آن را به معنای زبانِ توسعه&zwnj;پذیر و گشوده به روی زبان&zwnj;های دیگر، در پیش&zwnj;نویسِ کتابِ زبانِ باز به کار برده بودم.<br />
<br />
درونمایه&zwnj;ی اصلی این کتاب نشان دادنِ اهمیت تاریخی و فرهنگی باز بودنِ زبان&zwnj;های مدرن، در درجه&zwnj;ی نخست، به روی زبان&zwnj;های کلاسیکِ یونانی و لاتینی و پی&zwnj;آمدهای بنیادی این رابطه از نظرِ ساختارِ زبانی ست. یعنی، سوار شدنِ ساختارهای ترکیبی واژگانِ زبان&zwnj;های کلاسیک بر روی ساختارِ تحلیلی زبان&zwnj;های مدرن است.<br />
<br />
این یک رویدادِ اساسی برای این زبان&zwnj;ها ست که مشکل&zwnj;گشای زبانِ علمی و فنی مدرن شده است. یک نمونه&zwnj;ی تاریخی دیگر همین زبانِ فارسی ست که تا یک قرن پیش بی&zwnj;نهایت به روی زبانِ عربی باز بود، آن هم نه تنها برای وام&zwnj;گیری واژگان، که از نظرِ دستوری هم. چنان که هزاران واژه&zwnj; همراه با برخی از قاعده&zwnj;های صرفی و نحوی زبانِ عربی به فارسی راه یافته بود.<br />
<br />
باز بودنِ زبان&zwnj;های مدرنِ اروپایی به روی زبان&zwnj;های کلاسیک، یعنی یونانی و لاتینی &ndash; و همچنین به روی زبان&zwnj;های یکدیگر و دیگر &ndash; و آزادی وام&zwnj;گیری بی&zwnj;نهایت از آن&zwnj;ها از همین مقوله است. یعنی، نه تنها ده&zwnj;ها، و بلکه صدها، هزار واژه از آن&zwnj;ها وام گرفته است.<br />
<br />
وام&zwnj;گیری ویژگی&zwnj;های دستوری ترکیب&zwnj;سازی و مشتق&zwnj;سازی از آن&zwnj;ها نیز امکانِ گسترشِ بی&zwnj;پایانِ واژگان را به آن زبان&zwnj;ها داده است. بنا بر این، باز بودن، به&zwnj;خلافِ آنچه حق&zwnj;شناس از آن برداشت کرده است، به معنای بی&zwnj;درـ&zwnj;وـ&zwnj;پیکر بودن نیست. همچنان که ذهنِ باز (در برابرِ ذهنِ بسته) به معنای ذهنِ پاشیده یا بی&zwnj;درـوـپیکر نیست، بلکه ذهنِ گشوده به&zwnj;روی ذهن&zwnj;های دیگر و فهم&zwnj;های دیگر است.<br />
<br />
ترمِ &laquo;زبانِ باز&raquo;، نه چنان که حق&zwnj;شناس می&zwnj;گوید، متناقض است نه ارتباطی با حوزه&zwnj;ی هرمنوتیک دارد. تا آن جا که من می&zwnj;دانم کسی تاکنون آن را به معنای هرمنوتیکی به کار نبرده است. اگر به کار ببرند هم هیچ اشکالی ندارد. زیرا همچنان که همه می&zwnj;دانند، یک ترم می&zwnj;تواند در حوزه&zwnj;های کاربردی گوناگون به معناهای گوناگون به کار رود.<br />
<br />
حق&zwnj;شناس می&zwnj;گوید که این کتاب را چند بار خوانده است. امّا یکی از شگفت&zwnj;انگیزترین حرف&zwnj;های وی، در بیان ناموزونی ساختارِ کتاب، این است که این کتابِ کمتر از صد و بیست صفحه، &laquo;بیست و هشت صفحه کتاب&zwnj;شناسی و منابع&raquo; دارد و &laquo;چهل و شش صفحه&zwnj;ی آن خرج مخلفات شده است&raquo;.<br />
<br />
من معنای &laquo;مخلفات&raquo; را در زبان&zwnj;شناسی نمی&zwnj;دانم. شاید از کمی دانشِ من در زبان&zwnj;شناسی باشد که حق&zwnj;شناس نیز به کنایه در همین مجلس گفته است.<br />
<br />
به هر حال، این کتاب یک صفحه کتابنامه دارد و در جوارِ آن سه صفحه تعریفِ ترم&zwnj;های تازه در آن. همین و بس. و آن چهل و چند صفحه همان متنِ اصلی کتاب است که هیچ&zwnj;یک از سخن&zwnj;گویان به آن چندان عنایتی نکرده است.<br />
<br />
حق&zwnj;شناس گفته است که من راهِ حلی برای مسائلِ زبانِ فارسی پیشنهاد نکرده&zwnj;ام. امّا هدفِ این کتاب در مرحله&zwnj;ی نخست کندـ&zwnj;&zwnj;وـ&zwnj;کاو در چه&zwnj;گونگی شکل&zwnj;گیری واژگانِ علمی در زبان&zwnj;های مدرن است. زیرا من بر آن ام که اگر این نکته به&zwnj;درستی طرح و فهم شود، از این کورمال رفتن در زمینه&zwnj;ی زبان نجات پیدا می&zwnj;کنیم.<br />
<br />
بر این اساس می&zwnj;توان به مسائلِ زبانِ فارسی در رابطه با مدرنیت اندیشید. با این&zwnj;همه، من در مقاله&zwnj;های کتابِ بازاندیشی زبانِ فارسی و همچنین پیش&zwnj;گفتارِ پنجاه صفحه&zwnj;ای فرهنگِ علومِ انسانی به راهِ حل&zwnj;ها در زمینه&zwnj;ی علوم انسانی پرداخته&zwnj;ام. در متنِ آن فرهنگ هم نشان داده&zwnj;ام که برای توسعه&zwnj;ی واژگانِ علمی فارسی، با توجّه به روحیه و فرهنگِ حاکم بر آن، چه کارها می&zwnj;توان کرد. بحثِ گسترده&zwnj;تر در این باره را در ویرایشِ دوِم این کتاب خواهم کرد.<br />
<br />
حق&zwnj;شناس، با تأکید بر زبان&zwnj;شناس بودنِ خود، می&zwnj;گوید که برخی واژه&zwnj;های برساخته&zwnj;ی من در این کتاب با &laquo;صرفِ اشتقاقی&raquo; زبانِ فارسی هم&zwnj;خوانی ندارد. و به عنوانِ مثال از &laquo;ابزار&zwnj;ـ&zwnj;انگارانه&raquo; (نه &laquo;ابزارـ&zwnj;نگارانه&raquo; به گفته&zwnj;ی وی) و &laquo;اراده&zwnj;باورانه&raquo; نام می&zwnj;برد.<br />
<br />
امّا من نمی&zwnj;دانم، و او هم روشن نمی&zwnj;کند، که این دو ترم از نظرِ ریخت&zwnj;شناسی (مُرفولوژی) چه اشکالی دارند. برای مثال، با &laquo;زبان&zwnj;بازانه&raquo; چه فرقی دارند؟ و چرا نمی&zwnj;شود این دو صفت را برای &laquo;دید&raquo; به کار برد.<br />
<br />
حق&zwnj;شناس، بارها گفته است &ndash; و در همین مجلس هم &ndash; که هوادارِ گسترشِ &laquo;صرفِ اشتقاقی&raquo; زبانِ فارسی ست و همین جا هم از آنچه من روشِ &laquo;واژه&zwnj;سازی مکانیکی&raquo; نامیده&zwnj;ام، هواداری می&zwnj;کند. پس چه&zwnj;گونه است که به این واژه&zwnj;ها که ساختِ اُرگانیکِ فارسی دارند، ایراد می&zwnj;گیرد؟<br />
<br />
&laquo;بودش&raquo; را هم می&zwnj;دانم که خلافِ قاعده است، زیرا از مادّه&zwnj;ی ماضی ساخته شده است. امّا، اگر دستکاری یکی از کاتبان در متن نباشد، ناصرخسرو آن را در جامع&zwnj;الحکمتین یا زادالمسافرین به کار برده است و شاید در گویشِ بومی او به کار می&zwnj;رفته است (در فرهنگِ سخن هم آورده اند).<br />
<br />
محمدرضا نیکفر هم این واژه را می&zwnj;پسندد و به کار می برد. چیزی ست مانندِ &laquo;هستنده&raquo;، که شرف&zwnj;الدین خراسانی باب کرد، که خلاف قاعده است و صورتِ قاعده&zwnj;مندِ آن &laquo;باشنده&raquo; است. اما &laquo;هستنده&raquo; در زبانِ فلسفی کم&zwnj;ـو&zwnj;ـ&zwnj;بیش جا افتاده است.<br />
<br />
من هم همین را در ترجمه&zwnj;ی تاریخِ فلسفه&zwnj;ی کاپلستن، و شاید جاهای دیگر، به کار برده&zwnj;ام. باری، من هم هوادارِ قاعده&zwnj;ام و آماده&zwnj;ام که آن را پس بگیرم. امّا این را هم همه می&zwnj;دانیم که &laquo;غلط&raquo;&zwnj;ها، وقتی با عادت&zwnj;های زبانی سازگار شوند، تبدیل به قاعده می&zwnj;شوند.<br />
<br />
حق&zwnj;شناس می&zwnj;گوید که، واژه&zwnj;سازی &laquo;واجبِ کفایی&raquo; ست و هنگامی که کسی واژه&zwnj;ای ساخت دیگران هم باید به کار ببرند و واژه&zwnj;ی دیگر برای آن نسازند.<br />
<br />
این اصل البته درست است و من هم در اساس از آن پی روی می&zwnj;کنم. امّا... این جا یک امــــــــــای بزرگ در میان است: تا واژه را چه کسی با چه مایه&zwnj;ای و بر چه پایه&zwnj;ای ساخته باشد.<br />
<br />
چه&zwnj;بسا امروز برای راه افتادنِ کار یا رفعِ تکلیف یا سرِ هم بندی ترجمه&zwnj;ای یا برگزاری کلاسِ درسی با مایه&zwnj;ای فقیرانه و دمِ دستی برابرنهاده&zwnj;ای را کارسازی کنیم یا بارِ بیشتری بر گُرده&zwnj;ی یک واژه&zwnj;ی آشنای دمِ دستی بگذاریم. امّا اگر فردا برابرنهاده&zwnj;ا&zwnj;ی درخورتر، شفّاف&zwnj;تر، و از نظرِ صرفی و اشتقاقی کارآتر، پیشنهاد شود، من هوادارِ کاربردِ این واژه&zwnj;ی تازه&zwnj;ام.<br />
<br />
برای مثال، شصت&zwnj;ـ&zwnj;هفتاد سالِ پیش، یا بیشتر، برای دو واژه&zwnj;ی pr&eacute;fixe و suffixe برابرنهاده&zwnj;های &laquo;مزیدِ مقدّم&raquo; و &laquo;مزیدِ مؤخّر&raquo; را به کار می&zwnj;بردند (نگاه کنید به لغت&zwnj;نامه&zwnj;ی دهخدا) تا این که، به گمان&zwnj;ام، پرویزِ ناتلِ خانلری واژه&zwnj;های نوساخته&zwnj;ی &laquo;پیشوند&raquo; و &laquo;پسوند&raquo; را جانشینِ آن&zwnj;ها کرد که امروزه همه به کار می&zwnj;برند.<br />
<br />
و انصاف باید داد که، از همه جهت، بسیار بهتر از آن پیشینیان است. از این مثال&zwnj;ها بسیار می&zwnj;توان آورد. بنا بر این، در یک زبانِ تازه به راه افتاده در زمینه&zwnj;ی مفهوم&zwnj;های مدرن باید دید که آنچه تاکنون کرده&zwnj;ایم کافی ست یا نه و اگر پیشنهادِ تازه&zwnj;&zwnj;ی بهتری آمد، در باره&zwnj;ی آن از نو بیندیشیم. البته می&zwnj;دانم که این کارِ دشواری ست، زیرا عادت&zwnj;های زبانی را بر هم می&zwnj;زند.<br />
<br />
&laquo;ناـ&zwnj;سیستمانه&raquo; هم، به&zwnj;خلافِ گفته&zwnj;ی حق&zwnj;شناس، هیچ عیبِ دستوری ندارد اگر که (به فتوای من!) زبانِ فارسی، به عنوانِ مادرِ رضاعی، &laquo;سیستم&raquo; را &ndash; که سال&zwnj;ها ست به این زبان آمده و فراوان هم کاربرد دارد &ndash; به فرزندی بپذیرد، همچنان که هزاران واژه&zwnj;ی دیگر را پذیرفته است، و از آن صفتِ &laquo;سیستمانه&raquo; را بسازد (چنان که من در همین کتاب و کتاب های دیگر به کار برده ام)، آنگاه پیشوندِ نفی هم به&zwnj;سادگی می&zwnj;تواند بر سرِ آن بنشیند، چنان که نشسته است.<br />
<br />
ناسیستمانه، از نظرِ ریخت&zwnj;شناسی، هیچ فرقی با &laquo;ناـ&zwnj;مردمانه&raquo; ندارد، جز این که هنوز به گوش ناآشنا ست و باید &laquo;جا بیفتد&raquo;.<br />
<br />
برای واژه&zwnj;ی blending، به معنای چسباندنِ تکّه&zwnj;هایی از دو یا چند واژه به هم با روشِ مکانیکی، برای ساختنِ واژه&zwnj;ی تازه&zwnj;ای برای یک مفهومِ علمی یا فنّی تازه، در این کتاب برابرنهاده&zwnj;ی &laquo;برخه&zwnj;چسبانی&raquo; را گذاشته&zwnj;ام.<br />
<br />
حق&zwnj;شناس ایراد می&zwnj;گیرد که &laquo;من به عنوانِ یک زبان&zwnj;شناس این واژه را نمی&zwnj;فهمم.&raquo; امّا من هرگز گمان نمی&zwnj;کنم که حق&zwnj;شناس، با آشنایی&zwnj;ای که با ادبیات فارسی دارد، معنای &laquo;برخ&raquo; و &laquo;برخه&raquo; (= بخش، بهر، پاره) را نداند. چسباندن هم که جای گفت&zwnj;ـوـ&zwnj;گو ندارد.<br />
<br />
بنا بر این، اگر نخواهیم لج&zwnj;بازی کنیم، روشن است که معنای آن در زبان&zwnj;شناسی چسباندنِ تکه&zwnj;هایی از دو یا چند لغت به هم است، و به روشنی معنای آن واژه&zwnj;ی انگلیسی را در این حوزه&zwnj;ی کاربردی می&zwnj;رساند.<br />
<br />
در واقع، ایرادِ او به این است که تا ما واژه&zwnj;های آمیختن و قاطی کردن را داریم چه نیازی به واژه&zwnj;ی تازه برای آن داریم؟<br />
<br />
پاسخِ من این است که، blending در حوزه&zwnj;ی زبان&zwnj;شناسی برای یک رفتارِ خاصِ زبانی در دنیای مدرن به کار می&zwnj;رود که پیش از آن، دستِ کم به این صورتِ روشمندانه و به این فراوانی، در میان نبوده است.<br />
<br />
مترجمانِ متن&zwnj;های زبان&zwnj;شناسی در فارسی برای آن واژه&zwnj;های &laquo;آمیختن، تلفیق، ادغام&raquo; را به کار برده اند (نگاه کنید به واژه&zwnj;نامه&zwnj;ی زبان&zwnj;شناسی و علومِ وابسته، گردآورده&zwnj;ی همادختِ همایون با ویراستاری علی&zwnj;محمد حق&zwnj;شناس).<br />
<br />
واژه&zwnj;&zwnj;ی &laquo;آمیختن&raquo; اگرچه برای معناهای دیگرِ این واژه در حوزه&zwnj;های دیگر کارساز است، امّا چه بهتر که بتوانیم واژه&zwnj;ی خاصی با رسایی و شفافیتِ بیشتر برای حوزه&zwnj;ی کاربردی زبان&zwnj;شناسی بسازیم و این&zwnj;همه بارِ واژگانِ پایه&zwnj;ای زبان را با افزودنِ معناهای تازه بر آن&zwnj;ها سنگین و سنگین&zwnj;تر نکنیم و پهنه&zwnj;ی زبان را فراخ&zwnj;تر کنیم. من به این دلیل&zwnj;ها به خود اجازه می&zwnj;دهم که دچار &laquo;خودشیفتگی&raquo; شوم و واژه&zwnj;های تازه پیشنهاد کنم.<br />
<br />
دو چیز آمیخته چه&zwnj;بسا از یکدیگر بازشناختنی نیستند و در هم فرورفته&zwnj;اند. در حالی که دو یا چند چیزِ به هم چسبانده از هم بازشناختنی&zwnj;اند.<br />
<br />
در &laquo;برخه&zwnj;چسبانی&raquo; چنین کاری می&zwnj;کنیم. یعنی، تکه&zwnj;هایی از دو یا چند واژه را به هم می&zwnj;چسبانیم که از هم بازشناختنی&zwnj;اند. واژه&zwnj;ی &laquo;برخه&zwnj;چسبانی&raquo;، افزون بر کارآمدی&zwnj;اش برای حوزه&zwnj;ی زبان&zwnj;شناسی، یکی از قالب&zwnj;بندی&zwnj;های ممکن برای توسعه&zwnj;ی واژگان را نیز نشان می&zwnj;دهد که در حوزه&zwnj;ی علمی به آن سخت نیازمند&zwnj;ایم.<br />
<br />
من &laquo;تلفیق&raquo; و &laquo;ادغام&raquo; را هم دارای شفّافیتِ معنایی &laquo;برخه&zwnj;چسبانی&raquo; و مانندِ آن کارآمد نمی&zwnj;دانم. از این گذشته این واژه&zwnj;های عربی هرچه دارند بیشتر شفّافیتِ معنایی&zwnj;شان را در فارسی از دست می&zwnj;دهند و گرایش همگانی به سوی دیگری ست.<br />
<br />
من هوادار زبانِ سره&zwnj;ی مطلق نیستم، اما نیروبخشیدن به واژگانِ دارای اصلِ فارسی بر اساسِ قاعده&zwnj;های این زبان را بیشتر می&zwnj;پسندم و سودمند می&zwnj;بینم تا پیروی از عادت&zwnj;های زبانی دیرینه، که رو به فرسودگی&zwnj;اند.<br />
<br />
دوری از آن عادت&zwnj;های زبانی و رویکرد به مایه&zwnj;های اصلی زبانِ فارسی امروزه کمابیش همگانی ست. همچنین نمی&zwnj;دانم که "واژه&zwnj;ی پاره&zwnj;مند" چرا، به گفته&zwnj;ی حق&zwnj;شناس، نمی&zwnj;تواند برابر با compound word باشد.<br />
<br />
اگر حق&zwnj;شناس نوآوری&zwnj;های زبانی و واژگانی مرا &ndash; به&zwnj;رغمِ آن که برخی شان را می&zwnj;پسندد و در این مجلس هم نام برده است &ndash; برامده از &laquo;خودشیفتگی و خودمشغولی&raquo; من می&zwnj;داند، و دلگیر است از این که من چرا از دیگران دنباله&zwnj;روی نمی&zwnj;کنم، باید بگویم که در این مسأله &ndash; مشکلِ روانی من سرِ جای خود &ndash; یک مشکلِ زبان&zwnj;شناختی هم داریم که به حق&zwnj;شناس برمی&zwnj;گردد.<br />
<br />
و آن این که حق&zwnj;شناس در زبان&zwnj;شناسی عمومی استاد و صاحب&zwnj;نظر است. دانشوری ست کوشا و پرکار و پایدار، با کارهای تألیفی و ترجمه&zwnj;های فراوان در این زمینه، که من هم از آن&zwnj;ها بهره&zwnj;مند شده&zwnj;ام.<br />
<br />
اما، باید یادآور شد که زبان&zwnj;شناسی، مانندِ دیگر علومِ مدرن، به ویژه در حوزه&zwnj;ی مطالعه&zwnj;ی کاربردی زبان، شاخه&zwnj;های بسیار دارد. در نتیجه، هیچ دانشوری نمی&zwnj;تواند به همه&zwnj;ی آن&zwnj;ها چیرگی داشته باشد.<br />
<br />
یکی از شاخه&zwnj;های آن هم واژه&zwnj;شناسی و ترم&zwnj;شناسی ست. این شاخه بیش از آن که به زبان&zwnj;شناسی عمومی تکیه داشته باشد، تکیه&zwnj;گاهِ آن زباندانی ست.<br />
<br />
گمان می&zwnj;کنم که بحث فرقِ زبان&zwnj;شناسی و زباندانی در رابطه با واژه&zwnj;شناسی و فرهنگ&zwnj;نویسی را در آن دو&zwnj;ـ&zwnj;سه مقاله، بر سرِ نقدی که من برای فرهنگِ انگلیسی&zwnj;ـ&zwnj;&zwnj;فارسی هزاره نوشته بودم، با هم داشته&zwnj;ایم.<br />
<br />
در این حوزه، مشکلِ ما این است که &ndash; از استثناها که بگذریم &ndash; زبان&zwnj;شناسانِ ما، مانندِ دیگر اهلِ علمِ ما، در واژه&zwnj;شناسی و ترم&zwnj;شناسی و فوت&zwnj;ـ&zwnj;وـ&zwnj;فن&zwnj;های واژه&zwnj;سازی چندان &laquo;مبسوط&zwnj;الید&raquo; نیستند و به مسأله&zwnj;ی توسعه&zwnj;ی زبان تاکنون بیشتر با نگاهِ همگانی و ادیبانه پرداخته&zwnj;اند، و زبان و واژگانِ آن را &laquo;همین است که هست!&raquo; می&zwnj;دانند.<br />
<br />
یا زیرِ فشارِ &laquo;افکارِ عمومی&raquo; به همین مایه&zwnj;ی آشنا از زبانِ گفتاری و نوشتاری و قید&zwnj;ـ&zwnj;و&zwnj;ـ&zwnj;بندهای دستوری و عادتی آن خرسند&zwnj;اند و پا از دایره&zwnj;ی آن بیرون نمی&zwnj;گذارند. دوستِ ارجمندِ من هم از همین شمار است.<br />
<br />
حق&zwnj;شناس، از سویی، سبک نگارشی مرا بزرگوارانه &laquo;زبانِ پرورده و پخته و پُرتوان&raquo; می&zwnj;داند، امّا، شگفتا که، آن را زبانِ کتابِ علمی نمی&zwnj;داند.<br />
<br />
هیچ نمی&zwnj;دانم که چه اشکالی دارد که کتابِ علمی چاشنی&zwnj;ای از ذوق و هنرِ زبانی هم داشته باشد. بی&zwnj;چهرگی زبان آن را علمی&zwnj;تر نمی&zwnj;کند (نگاه کنید به &laquo;درامدِ&raquo; فرهنگِ علومِ انسانی، ویراستِ دوّم، ص ١٥-٢۳و ۴٨ ).<br />
<br />
در میانِ فیلسوفان، کانت به زشت&zwnj;نویسی و پیچیده&zwnj;نویسی نامدار است. امّا نیچه و میشل فوکو از نویسندگانِ خوش&zwnj;سبک و با ذوقِ زبانِ خویش&zwnj;اند و هر سه فیلسوفانِ بزرگی به شمار می&zwnj;آیند.<br />
<br />
البته، کتابِ علمی نباید آرایش های کلامی زائد داشته باشد و باید روشن و سرراست خطِ گفتمانی خود را دنبال کند و به نتیجه&zwnj;ی منطقی برساند.<br />
<br />
من در تمامِ نوشته&zwnj;های علمی و نظری&zwnj;ام با دقت و وسواس به این روش پای&zwnj;بند&zwnj;ام و اگر از نظرِ گزینشِ واژگان یا سبک ذوقی در آن هست، اگر کسی با آن آشنا شود، و سخت اسیرِ عادت&zwnj;های زبانی خود نباشد، گمان نمی&zwnj;کنم که اشکالی در فهم پدید آورد.<br />
<br />
و امّا فانی از اساس منکرِ کلِ کار و پیشینه&zwnj;ی من در پرداختن به واژه&zwnj;شناسی و واژه&zwnj;سازی شده و مرا در &laquo;دامچاله&zwnj;ی واژه&raquo; و واژه&zwnj;سازی گرفتار می&zwnj;بیند. برای آن یکی&zwnj;ـ&zwnj;دو آیه هم صادر کرده است.<br />
<br />
او می&zwnj;گوید، &laquo;ما اساساٌ مشکلِ لغت نداریم. مشکلِ ما جمله است، زیرا لغت کوچک&zwnj;ترین واحدِ جمله است.&raquo;<br />
<br />
برای من به&zwnj;راستی حیرت&zwnj;آور ا&zwnj;ست که چه&zwnj;گونه کسی مانندِ فانی، پیش از هر چیز، میانِ لغت به معنای عامّ&zwnj;ِ کلمه و ترم و واژگانِ فنّی فرق نمی&zwnj;گذارد.<br />
<br />
یعنی، توجّه ندارد که بدونِ دستگاه&zwnj;های ترمینولوژیک علم چه&zwnj;گونه ممکن است پدید آید؟ بی آن&zwnj;ها چه&zwnj;گونه می شود گزاره&zwnj;ی علمی، یا، به گفته&zwnj;ی فانی، &laquo;جمله&raquo; ساخت که، به گفته&zwnj;ی او، &laquo;مشکلِ اصلی ما&raquo; ست! علومِ سنّتی مانندِ فقه و شرعیات و علم کلام و منطق و ریاضیات و حکمتِ و عرفانِ نظری هم بر محورِ دستگاه&zwnj;های اصطلاحی گسترده می&zwnj;گردند و هر که بخواهد از آن&zwnj;ها سر درآورد، می&zwnj;باید &laquo;اهلِ اصطلاح&raquo; شود.<br />
<br />
تکلیفِ دستگاه&zwnj;های ترمینولوژیکِ علومِ طبیعی و انسانی و فلسفه&zwnj;ی مدرن با شاخه&zwnj;های بی&zwnj;شمارشان و گستره&zwnj;ی عظیمِ واژگانی&zwnj;شان چی&zwnj;ست؟ آیا بی&zwnj;آن که ما با این علوم و دانش&zwnj;ها هیچ سرـوـ&zwnj;کاری داشته باشیم، زبانِ&zwnj;مان همه&zwnj;ی این&zwnj;ها را پیشاپیش در خود دارد؟<br />
<br />
آیا نمی&zwnj;باید کسانی با نگره&zwnj;ی علمی به مسائل و مشکلاتِ انتقالِ دستگاه&zwnj;های ترمینولوژیک مدرن به زبانِ ما بپردازند؟ با گفتن این که مشکلِ ما لغت نیست، جمله است، چه می&zwnj;خواهیم بگوییم؟ یعنی، مشکلِ ما در نحو است؟ شک نیست که ما مشکلات نحوی نیز داریم که من هم به آن&zwnj;ها پرداخته ام و کوشیده ام راهِ حل&zwnj;هایی برای آن&zwnj;ها پیدا کنم.<br />
<br />
امّا، بالاتر از آن، ما مشکلاتِ گفتمانی داریم، یعنی مشکلِ پرداختنِ یک متن با منطقِ روشن و زبانِ سر&zwnj;ـ&zwnj;وـ&zwnj;ته&zwnj;دار. این گونه متن در میانِ ما اگرچه به نایابی &laquo;سیمرغ و کیمیا&raquo; نیست، امّا چندان فراوان&zwnj;یاب هم نیست.<br />
<br />
فانی دانشوری ست &laquo;شفاهی&raquo; که کتاب بسیار می&zwnj;خواند، امّا بسیار کم دست به قلم &zwnj;برده است.<br />
<br />
در گفت&zwnj;ـو&zwnj;ـ&zwnj;گوهایی که سالیان پیش با هم داشته&zwnj;ایم، همیشه احساس&zwnj;ام این بوده است که گرایشِ نیرومندی به ساده انگاشتنِ مسائل یا انکارِ دارد، از جمله در مسأله&zwnj;ی زبان. این ساده&zwnj;انگاری، البته، راهِ &laquo;سلامت&raquo; و گریز از زیرِ بارِ مسائل و درگیر نشدن با آن&zwnj;ها هم هست.<br />
<br />
آنچه او گفته، به نظرِ من، بیشتر از مقوله&zwnj;ی شطحیات است تا گزاره&zwnj;ای که بشود جدّی گرفت و در باره&zwnj;ی آن بحث کرد. مگر این که بنشیند و آن را توجیه کند.<br />
<br />
این که او می&zwnj;گوید که من &laquo;در دامچاله&zwnj;ی واژه&raquo; خود را اسیر کرده ام هم برای&zwnj;ام هیچ معنایی ندارد. فانی اگرچه یک دانشورِ &laquo;دایرة&zwnj;المعارفی&raquo; ست، امّا، چنان که خود گفته، با زبان&zwnj;شناسی آشنایی چندانی ندارد.<br />
<br />
در نتیجه، به نظر نمی رسد که او این &laquo;دامچاله&raquo; و مسائلِ آن را با دیدِ علمی و بر اساسِ پژوهش بشناسد. آیاتِ کلی و مطلق از آن نوع هم هیچ گرهی نمی&zwnj;گشایند و به هیچ جا راه نمی&zwnj;برند.<br />
<br />
این که فانی گفته است که، مسأله&zwnj;ای که من در زمینه&zwnj;ی زبانِ &laquo;جهانِ سوّمی&raquo; طرح و دنبال می&zwnj;کنم یک مسأله&zwnj;ی فلسفی ست، چندان درست نیست.<br />
<br />
من اگرچه از پایه های نظری طرحِ مسأله آغاز می&zwnj;کنم و به رابطه&zwnj;ی زبان با دیگر وجه&zwnj;های زندگانی تاریخی و فرهنگی نظر دارم، امّا هدف&zwnj;ام رسیدن به پروژه&zwnj;ی عملی مشکل&zwnj;گشا ست. کانونِ بحثِ کتابِ زبانِ باز هم مسائلِ کاربردی زبان در رابطه با نیازهایی زبانی جهانِ مدرن است. و این همان چیزی ست که در این مجلس چندان به آن توجّه نشده است.<br />
<br />
فانی می&zwnj;گوید &laquo;ما باید مفهوم&zwnj;سازی کنیم.&raquo; ما چه&zwnj;گونه می&zwnj;خواهیم در زمینه&zwnj;هایی مفهوم&zwnj;سازی کنیم، یا، در واقع، علم و فکر تولید کنیم، در حالی که از ترجمه&zwnj;ی آن&zwnj;ها هم به زبانِ خود عاجزایم؟<br />
<br />
ما نخست باید سواری را یاد بگیریم. ما که وام&zwnj;گیرنده&zwnj;ی علم و فکر هستیم و چه&zwnj;بسا بخشی اساسی از آن&zwnj;ها را در قالبِ زبانی خام و تُنُک&zwnj;مایه رقیق یا کژـ&zwnj;وـ&zwnj;کوژ &zwnj;می&zwnj;کنیم، اندیشیدن به زبان و چه&zwnj;گونگی انتقالِ درستِ مفهوم&zwnj;ها از زبان&zwnj;های پیشتازِ مدرنیت به زبانِ خود کارِ ضروری برای ما ست، تا آن که از واژه&zwnj;پردازی و واژه&zwnj;سازی سرانجام بتوانیم به &laquo;مفهوم&zwnj;سازی&raquo; برسیم، یعنی با به دست گرفتنِ ابزارهای مفهومی ذهنیتِ مدرن خود در باره&zwnj;ی مسائل&zwnj;مان بیندیشیم.<br />
<br />
یکی از نخستین میدان&zwnj;های مفهوم&zwnj;سازی برای ما همین کارِ زبان است. به شرطِ آن که به زبان همچون مسأله&zwnj;ی خود از چشم&zwnj;اندازِ خود بیندیشیم، نه آن که سخنِ این و آن کس در آن سرِ دنیا را طوطی&zwnj;وار تکرار کنیم.<br />
<br />
اگر بنا بود که ما در کارکردِ ناخودآگاهِ زبان بمانیم، که فانی هوادارِ آن است، ما هرگز از &laquo;دامچاله&raquo;&zwnj;ی نثر و زبانِ قاجاری بیرون نیامده بودیم. &zwnj;کاش فانی به اندازه&zwnj;ی نویسنده&zwnj;ی صور اسرافیل و جمال&zwnj;زاده در هشتاد سال پیش &ndash; که من گفته&zwnj;هاشان را در کتاب آورده&zwnj;ام&zwnj; - به تنگناهای واژگانی زبانِ ما توجّه می&zwnj;داشت.<br />
<br />
سخنگویانِ ارجمند سخنانی را به من نسبت داده&zwnj;اند و بر اساسِ آن&zwnj;ها به ردّ&zwnj;ِ نظرهای من پرداخته&zwnj;اند که من یا هرگز نگفته&zwnj;ام و یا گفته&zwnj;ی من چنان روایت شده که معنای اصلی را نمی&zwnj;رساند.<br />
<br />
از جمله، فانی می&zwnj;گوید که، من گویا، با وسواسی که به زبان دارم، همه&zwnj;ی مسائل&zwnj;مان را زبانی می&zwnj;بینم و بر این گمان ام که اگر مسائلِ زبانی&zwnj;مان را حل کنیم همه&zwnj;ی مسائل&zwnj;مان حل خواهد شد! بدونِ شک من با اقتصاد و جامعه&zwnj;شناسی و علومِ سیاسی بیش از آن آشنا هستم که گمان کنم که همه&zwnj;چیز، تمامِ مسائلِ اجتماعی، در زبان خلاصه می&zwnj;شود.<br />
<br />
حق&zwnj;شناس هم گفته است که من زبانِ طبیعی را در برابرِ زبانِ گفتاری و نوشتاری گذاشته ام. یعنی که، من آن قدر نادان ام که نمی&zwnj;دانم زبانِ طبیعی چیزی بیرون از زبانِ گفتاری و نوشتاری نیست؟<br />
<br />
آقایِ صلح&zwnj;جو (ایشان را &laquo;آقا&raquo; خطاب می&zwnj;کنم چون پیشینه&zwnj;ی آشنایی و دوستی با ایشان ندارم.) هم گمان می&zwnj;کند که من حرفِ تازه&zwnj;ای در این کتاب نزده&zwnj;ام. زیرا همه&zwnj;ی آشنایان با زبان&zwnj;های اروپایی کم&zwnj;ـ&zwnj;و&zwnj;ـبیش می&zwnj;دانند که آن&zwnj;ها واژگانِ علمی را بر پایه&zwnj;ی زبان&zwnj;های ِونانی و لاتینی می&zwnj;سازند.<br />
<br />
البته که چنین است و این حرفی ست بدیهی. امّا تازگی حرفِ من، از دیدگاهِ &laquo;ما&raquo;، در این پرسش است که، چرا این کار را کرده اند و همچنان می&zwnj;کنند؟<br />
<br />
چرا مانندِ ما به سرمایه&zwnj;ی زبانی بوم&zwnj;گویشی خود بسنده نکرده اند؟ با این کار چه می&zwnj;خواسته&zwnj;اند بکنند و به کدام نیازِ زبانی پاسخ گفته اند؟ و، سرانجام، این رفتار چه اثری بر ساختارِ زبان&zwnj;هاشان داشته است؟<br />
<br />
اگر این نکته&zwnj;ها فهمیده و روشن شود، آنگاه خواهیم فهمید که هنگامی که شمس&zwnj;الدینِ ادیب&zwnj;سلطانی، به تقلید از آن زبان&zwnj;ها به سراغِ زبان&zwnj;های پهلوی و فارسی باستان می&zwnj;رود و می&zwnj;خواهد با این سازمایه&zwnj;های زبانی از واژه&zwnj;سازی مدرنِ اروپایی گرده&zwnj;برداری کند، چرا چنان جنجالی به راه می&zwnj;افتد.<br />
<br />
اگر چنان کاری نمی شود کرد یا نباید کرد، پس چه باید کرد؟ برای این &laquo;چه باید کرد&raquo; است که باید پژوهش و اندیشه&zwnj;ورزی کرد. باید پرسید که ما چرا آن زبان&zwnj;ها را الگو قرار می&zwnj;دهیم و چرا مانندِ آن&zwnj;ها نمی&zwnj;توانیم تولیدِ صنعتی واژگان داشته باشیم.<br />
<br />
آقای صلح&zwnj;جو &laquo;سکنجبین&raquo; را هم نمونه&zwnj;&zwnj;ای از &laquo;برخه&zwnj;چسبانی&raquo; می&zwnj;داند و می&zwnj;خواهد نتیجه بگیرد که، برخلافِ گمانِ من، برخه&zwnj;چسبانی به هیچ وجه روشِ تازه&zwnj;ای در زبان&zwnj;هایی اروپایی نیست، زیرا ما &laquo;سکنجبین&raquo; را در زبانِ خود داریم که نمونه&zwnj;ای از آن است.<br />
<br />
ولی اگر سکنجبین را، که برامده از یک دگردیسی آوایی در &laquo;سرکه&zwnj;ـ&zwnj;انگبین&raquo; است، به عنوانِ نمونه&zwnj;ای بسیار کمیاب از &laquo;برخه&zwnj;چسبانی&raquo; هم بگیریم که ناخودآگاه در زبان پیدا شده، باز فرق است از زمین تا آسمان با روشِ خودآگاهانه&zwnj;ی رفتارِ برخه&zwnj;چسبانی در زبان که از دلِ آن ملیون&zwnj;ها ترمِ علمی بیرون آورده&zwnj;اند.</div>]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>باز کردن زبان به روی جهان</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://ashouri.malakut.org/2008/08/post_57.html" />
   <id>tag:ashouri.malakut.org,2008://78.16827</id>
   
   <published>2008-08-28T18:01:38Z</published>
   <updated>2008-11-12T01:31:57Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[مطلب زير نخستين بار در دويچه&zwnj;وله فارسی منتشر شده است: باز کردن زبان به روی جهان مدرنیت، بازبودگی است. از این رو داریوش آشوری می&zwnj;&zwnj;گوید که جهان مدرن به زبان باز نیاز دارد. به نظر آشوری &laquo; زبان ملی ما...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="زبان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://ashouri.malakut.org/">
      <![CDATA[<div align="justify">مطلب زير نخستين بار در دويچه&zwnj;وله فارسی منتشر شده است: <a target="_blank" href="http://www.dw-world.de/dw/article/0,2144,3599128,00.html">باز کردن زبان به روی جهان</a><br />
</div>
<hr width="100%" size="2" align="justify" />
<div align="justify"><br />
مدرنیت، بازبودگی است. از این رو داریوش آشوری می&zwnj;&zwnj;گوید که جهان مدرن به زبان باز نیاز دارد. به نظر آشوری &laquo; زبان ملی ما آینه&zwnj;ای است که بیش از هر عامل دیگر، &zwnj;آشوب ذهنی جامعه&zwnj;ی ایرانی را در برخورد با مدرنیت باز می&zwnj;تاباند.&raquo;<br />
<br />
<img hspace="10" vspace="10" align="left" src="http://ashouri.malakut.org/zaban-e-baz.jpg" alt="پشت جلد زبان باز" /> "زبان باز، پژوهشی درباره&zwnj;ی زبان و مدرنیت"، نام کتاب جدید داریوش آشوری است که به تازگی از سوی "نشر مرکز" در تهران منتشر شده است. آشوری در این اثر، آخرین نظریات زبان&zwnj;شناختی خود را مطرح کرده است، نظریاتی حاصل&nbsp; چهل سال کار پژوهشی درباره&zwnj;ی&nbsp; &laquo; زبان فارسی در برخورد با جهان مدرن و خواسته&zwnj;های زبانی آن&raquo;.<br />
<br />
آشوری در این رساله&zwnj;ی ۱۱۲ صفحه&zwnj;ای، به مباحثی چون زبان گفتار و زبان نوشتار، تاریخ پیدایش زبان مدرن، کارکرد زبان&zwnj;مایه&zwnj;ی علمی، تکنیک&zwnj;های واژه&zwnj;سازی مکانیکی، رویارویی زبان فارسی و مدرنیت پرداخته است. از نگاه او &laquo;زبانی مانند فارسی، همچون همه&zwnj;ی زبان&zwnj;های دیگری که به مایه&zwnj;ی بوم&zwnj;گویشی خود تکیه دارند و ذهنیت علمی نیز در آن&zwnj;ها غایب است، نه تنها از نظر مایه&zwnj;ی واژگانی در برابر فراخنای زبانی مدرن کم می&zwnj;آورند، که از نظر تکنیک&zwnj;های اشتقاق&zwnj;سازی نیز درمانده و گرفتارند، زیرا مایه&zwnj;ی بوم&zwnj;گویشی&zwnj;شان در بند تنگناهای دستوری یا عادت&zwnj;های زبانی&zwnj;شان مانده است.&raquo;<br />
<br />
&nbsp;<br />
او در گفت&zwnj;وگویی با دویچه وله می&zwnj;گوید: &laquo;طرحِ نظریّه&zwnj;ی زبان باز و کوشش برای روشن کردنِ رابطه&zwnj;ی زبان و مدرنیّت را من به زبانِ فارسی نوشته&zwnj;ام و برای فارسی&zwnj;زبانان انجام داده&zwnj;ام. زبانی که زبان من است. این پروژه دنباله&zwnj;ی کارهای دیگری ست که تاکنون در این جهت و به این زبان و برای این زبان کرده&zwnj;ام. هدف آن، در یک بررسی فشرده، و در حقیقت آغازین، روشنگری وضعِ زبانیِ ما در پرتوِ فهم روشن&zwnj;تر وضعِ تاریخی و زبان&zwnj;شناختی زبان&zwnj;های پیشاهنگِ مدرنیّت است.&raquo;<br />
<br />
&nbsp;<u>زبان&zwnj;های پیشاهنگ مدرنیت</u><br />
<br />
<br />
از دید آشوری زبان&zwnj;های پیشاهنگ مدرنیت، زبان&zwnj;هایی هستند که &laquo;پا به پای رشد ذهنیت و فرهنگ و مدنیت مدرن، از خلال جنبش رنسانس در غرب اروپا، از دل فضای زبانی اروپا برآمده&zwnj;اند. این زبان&zwnj;ها از سویی، در درون خود، حاصل دگرگشت&zwnj;های تاریخی زبانی&zwnj;اند و، از سوی دیگر، برآمده از دل تاریخ فرهنگ در اروپا.&raquo; بنا به تعریف او مدرنیت &laquo;نامی است برای صورت نوینی از زندگی و رفاه بشری که در قالب شناخت علمی، سازمان&zwnj;&zwnj;بندی تکنیکی و صنعتی، همراه با صورت تازه&zwnj;ای از نهادهای سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و فرهنگ درخورآن، شکل گرفته است.&raquo;<br />
<br />
<br />
آشوری پس از مشخص کردن این تعریف&zwnj;ها، به زبانمایه&zwnj;ی علمی می&zwnj;پردازد و قلمرو آن را از حیطه&zwnj;ی زبان همگانی جدا می&zwnj;سازد؛ از جمله به این دلیل که زبان همگانی، &laquo;حامل بارهای معنایی و ارزشی در بستر فرهنگی خاص است، حال آن که علم و اندیشه&zwnj;ی علمی نیازمند زبانی است از نظر بار ارزشی خنثا.&raquo; او هم&zwnj;چنین معتقد است که زبانمایه&zwnj;ی علمی و فنی و نظری، در کل، نیازمند &laquo;دستگاه واژگانی آزاد از محدودیت&zwnj;های زبان طبیعی و ادبی است؛ دستگاهی با امکان بی&zwnj;نهایت. به عبارت دیگر نیازمند زبانمایه&zwnj;ای است که بتوان بر طبق قاعده&zwnj;های معین و یکسان، یعنی به صورت مکانیکی، برای هر نیاز تازه به یک مفهوم، یا ترکیب و اشتقاقی از یک مفهوم، به&zwnj;کار برد.&raquo; آشوری در این رابطه دستگاه واژگان برساخته از مایه&zwnj;ی یونانی ـ لاتینی را مثال می&zwnj;زند که &laquo;با تکینیک&zwnj;های برخه&zwnj;چسبانی (blending) و اشتقاق مکانیکی، امکان توسعه&zwnj;ی شتابان و بی&zwnj;نهایت زبان علمی و فنی را فراهم می&zwnj;کند.&raquo;<br />
<br />
<u>زبانِ &laquo;راحت&zwnj;الحلقومی&raquo;</u><br />
&nbsp;<br />
<br />
آشوری در پاسخ به این پرسش که &laquo;تلاش برای واژه&zwnj;سازی مکانیکی، ابداع نوعی زبان اسپرانتویی در زمینه&zwnj;ها&zwnj;ی علمی ـ فنی نیست؟&raquo; می&zwnj;گوید:<br />
&laquo;شاید همه&zwnj;ی زبان&zwnj;ها بتوانند برای توسعه&zwnj;ی زبانی از شیوه&zwnj;های واژه&zwnj;سازی مکانیکی الگوبرداری کنند. اما این یک فرمول جهان&zwnj;روا برای همه&zwnj;ی زبان&zwnj;ها و همه&zwnj;ی قلمروهای زبانی نیست. مسائل زبانی تنها به ساختار زبان پایان نمی&zwnj;یابد، بلکه فرهنگ هر جامعه و نگره&zwnj;ی آن به زبان و روان&zwnj;شناسی اجتماعی کاربرندگان زبان از عوامل اساسی تعیین کننده&zwnj;ی شکل فرگشت (evolution) زبان&zwnj;هاست. قلمرو زبان ادبی و زبانِ علوم انسانی و علوم طبیعی نمی&zwnj;توانند پیرو حکم&zwnj;های زبانی یکسان باشند. شمس&zwnj;الدین ادیب سلطانی، کوششِ شگفتی کرد تا روش واژه&zwnj;سازی مکانیکی را، با کاربرد لغتمایه&zwnj;ی زبان&zwnj;های ایرانی باستان (پیشوندها، پسوندها، ستاک&zwnj;ها)، در قلمرو فلسفه در زبان فارسی جا بیندازد، اما این کار با ایستادگی&zwnj;های سخت و پرخاش&zwnj;جویانه رو به رو شده است. اما آقای حیدری ملایری در قلمرو شاخه&zwnj;&zwnj;ای از علوم طبیعی، یعنی اخترفیزیک، همین روش را با کاربرد همان لغتمایه&zwnj; دنبال می&zwnj;کند. بخش عمده&zwnj;ی این کار سترگ به انجام رسیده&nbsp; (برروی اینترنت می&zwnj;شود دید). چه بسا این روش در این زمینه آینده&zwnj;ای داشته باشد و به دیگر زمینه&zwnj;های علوم طبیعی نیز یاری رساند. به هر حال، جامعه&zwnj;ی ایرانی روشِ واژه&zwnj;سازی "اُرگانیک" (ساختن مشتق&zwnj; و ترکیب بر بنیاد لغتمایه و قاعده&zwnj;های دستوری "زنده") را آسان&zwnj;تر تاب می&zwnj;آورد تا روش مکانیکی را. تجربه&zwnj;ی من در "فرهنگ علوم انسانی" هم- که روش آن در اساس واژه&zwnj;سازی اُرگانیک با گرایشی به واژه&zwnj;سازی مکانیکی ست ـ همین را نشان می&zwnj;دهد. با توجه به تجربه&zwnj;ی صد ساله&zwnj;ای که در کار توسعه&zwnj;ی زبان داشته&zwnj;ایم و نگره&zwnj;ی جامعه&zwnj;ی ایرانی به زبانِ ملی خود، به گمان&zwnj;ام رهیافت ما به توسعه&zwnj;ی واژگان باید ترکیبی از روش مکانیکی و اُرگانیک با توجه به طبیعتِ زبانی هر زمینه&zwnj;ی خاص باشد.&raquo;<br />
<br />
&nbsp;<br />
داریوش آشوری در گفت&zwnj;وگو با دویچه&zwnj;وله در ادامه&zwnj;ی این سخن می&zwnj;گوید:<br />
<br />
&laquo;این را هم ناگفته نگذارم که زبانِ &laquo;راحت&zwnj;الحلقومی&raquo; که همه در هر زمینه&zwnj;ای بتوانند بخوانند و بفهمند، زبان تخصصی علم و فلسفه نمی&zwnj;تواند باشد. اما این نگرش برآمده از استبداد ذهن عوامانه در فضای ما حاکم است که زبان همه&zwnj;ی زمینه&zwnj;ها، باید راحت&zwnj;الحلقومی باشد و هیچ کوششی از سوی خواننده برای فهم نطلبد.&raquo;<br />
<br />
<u>جهان باز، زبان باز</u><br />
<br />
نظریه&zwnj;ی &laquo;جهان باز&raquo; آشوری بر پایه&zwnj;ی آگاهی بر بازبودگی جهان مدرن است. او استدلال می&zwnj;کند&zwnj;: &laquo;جهان مدرن، یک جهان باز است. جهانی است که همه&zwnj;ی چارچوب&zwnj;ها را می&zwnj;شکند، همه چیز را از نو می&zwnj;سنجد... جهان پیشرفت است و برای پیش&zwnj;رفتن نیز به شناخت علمی نیاز دارد و برای شناخت علمی به زبان كارآمد در خور آن. هم به شناخت زبان نیاز دارد، هم&zwnj;چون زمینه&zwnj;ای از ابژه&zwnj;های شناخت و هم، براساس شناخت آن، به کاربرد ابزاری آن، هم&zwnj;چون ابزاری توسعه&zwnj;پذیر تا بی&zwnj;نهایت. جهان مدرن به زبان باز نیاز دارد.&raquo;<br />
<br />
<br />
در خصوص رابطه&zwnj;ی این زبان باز با فرهنگ، این پرسش را با آشوری مطرح می&zwnj;کنیم:<br />
&laquo;زبان باز&raquo; یک فرهنگ باز می&zwnj;خواهد. فرهنگ ما اما برای باز شدن، نخست بایستی از زیر فشار سیاسی و ایدئولوژیک در آید. فکر نمی&zwnj;کنید در نهایت سیاست، سرنوشت زبان ما را تعیین می&zwnj;کند؟<br />
<br />
آشوری در پاسخ می&zwnj;گوید: &laquo;سیاست را اگر محدود به حوزه&zwnj;ی کاربرد قدرت و پراکنش ایدئولوژی به دست دولت و اهرم&zwnj;ها و رسانه&zwnj;های آن ندانیم و روابط قدرت را، به پیروی از میشل فوکو، پخش شده در تمامی سطح&zwnj;های روابط اجتماعی بدانیم، آنگاه می&zwnj;توان گفت که اهل فرهنگ هم با "سیاست"های خود البته اثرگذار&zwnj;اند، اگرچه نه چندان حس&zwnj;پذیر و آشکار. از جمله، چنان که در این چند دهه شاهد بوده&zwnj;ایم، مترجمان در زمینه&zwnj;های گوناگون در فرگشتِ واژگانی و معناییِ زبانِ فارسی نقشِ اساسی داشته&zwnj;اند. خطای بزرگ نظری مارکسیسم&zwnj;-&zwnj; &zwnj;لنینیسم این بود که فرهنگ را تنها "روبنا"یی از ساختار قدرت اقتصادی&zwnj;-&zwnj; سیاسی می&zwnj;گرفت. اما آنچه آن رژیم&zwnj;ها را در هم شکست، قدرتِ ایستایی فرهنگ ( به معنای گسترده&zwnj;ی کلمه) در برابرشان بود. قدرت فرهنگ و سیاست فرهنگی و اراده&zwnj;ی انسان آزاداندیش را در دراز مدت دست کم نگیریم. گردانندگان روزنامه&zwnj;ی کیهان در تهران و دستگاه&zwnj;های پشت سرشان هم این نکته را به&zwnj;خوبی می&zwnj;دانند و به همین دلیل در جنگ شبانه&zwnj;روزی با اهل فرهنگ&zwnj;اند و گاهی جسدشان را هم در بیابان رها می&zwnj;کنند تا مایه&zwnj;ی عبرت همگان شوند.&raquo;<br />
<br />
<u>طرح نظری مسئله</u><br />
<br />
آشوری ۱۹ صفحه از کتاب خود را که با عنوان "زبان فارسی در بحران" آغاز می&zwnj;شود، به بررسی وضعیت کنونی زبان ملی ایرانیان اختصاص داده است. یک راه اساسی برون&zwnj;رفتن از وضع آشفته&zwnj;ی کنونی آموزش اندیشیده و کارآمد زبان است. درباره&zwnj;ی ویژگی&zwnj;های آموزش زبان باز، پرسش زیر را با آشوری در میان می&zwnj;گذاریم:<br />
&nbsp;فرض کنیم که مانع سیاسی نداشته باشیم. &laquo;زبان باز&raquo; احتیاج به آموزش دارد. فکر می&zwnj;کنید در مدارس و دانشگاه&zwnj;ها چه تحولی از نظر آموزش زبان فارسی بایستی صورت بگیرد، تا مردم به این زبان باز، خو بگیرند؟ کدام یک از رسانه&zwnj;ها در این میان نقش مهم&zwnj;تری را بازی می&zwnj;کنند؟<br />
<br />
&nbsp;<br />
<br />
داریوش آشوری پاسخ می&zwnj;دهد: &laquo;کار من &laquo;پیاده کردن&raquo; پروژه&zwnj;ی زبانِ باز در سطحِ جامعه و نظام آموزشی نیست. چنان سیاست&zwnj;هایی را کارشناسان آموزش و استادان دانشگاه باید طرح&zwnj;ریزی و دنبال کنند. کار من ـ اگر که توانسته باشم ـ طرح نظری مسئله است و دنبال کردن آن در حوزه&zwnj;ی واژگان علوم انسانی، که در آن تجربه&zwnj;ی دور-و-&zwnj;دراز دارم و می&zwnj;توانم بگویم که کارشناس&zwnj;ام. رسانه&zwnj;ای هم که من می&zwnj;شناسم و به کار می&zwnj;برم کتاب و نوشتارِ چاپی ست و بس.&nbsp; در این میدان هم آنچه تاکنون، دستِ تنها، از من برمی&zwnj;آمده، کرده&zwnj;ام. (در باره&zwnj;ی پیشنهادها و روش من برای بهکرد و توسعه&zwnj;ی زبان فارسی نگاه کنید به: &laquo;بازاندیشی زبان فارسی&raquo; و پیشگفتار و متنِِ &laquo;فرهنگ علوم انسانی&raquo;، ویراست دوم.)<br />
<br />
&nbsp;<br />
آشوری در پایان کتاب خود نتیجه می&zwnj;گیرد:<br />
&laquo;زبان فارسی، هم&zwnj;چون دیگر جنبه&zwnj;های زندگی ایرانی، در کل، تا حدودی خود را با خواسته&zwnj;های زندگانی مدرن سازگار کرده است. زبان ملی ما، آینه&zwnj;ای است که بیش از هر عامل دیگر، &zwnj;آشوب ذهنی جامعه&zwnj;ی ایرانی را در برخورد با مدرنیت باز می&zwnj;تاباند.&raquo;<br />
<br />
ب. امید </div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>پي‌جوييِ چند لغت در شاهنامه - ۴</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://ashouri.malakut.org/2008/04/post_56.html" />
   <id>tag:ashouri.malakut.org,2008://78.16826</id>
   
   <published>2008-04-16T23:25:15Z</published>
   <updated>2008-11-12T02:22:37Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[بخشِ چهارم: جمع&zwnj;بنديِ داده&zwnj;ها تاکنون پي&zwnj;جويي از راهِ زبان&zwnj;شناسيِ تاريخي هنوز ما را به نتيجه&zwnj;يِ روشنی نرسانده، امّا همچنان ادامه دارد. گزارشِ پي&zwnj;گيريِ آن را در پيوستِ اين بخش آورده ام. ولي، به نظر مي&zwnj;رسد که بر اساسِ کندـ&zwnj;وـ&zwnj;کاو در...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="زبان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://ashouri.malakut.org/">
      <![CDATA[<p align="justify">بخشِ چهارم: جمع&zwnj;بنديِ داده&zwnj;ها تاکنون</font></p>
<p align="justify">پي&zwnj;جويي از راهِ زبان&zwnj;شناسيِ تاريخي هنوز ما را به نتيجه&zwnj;يِ روشنی نرسانده، امّا همچنان ادامه دارد. گزارشِ پي&zwnj;گيريِ آن را در پيوستِ اين بخش آورده ام. ولي، به نظر مي&zwnj;رسد که بر اساسِ کندـ&zwnj;وـ&zwnj;کاو در لغت&zwnj;شناسي و همچنين متن&zwnj;شناسيِ شاهنامه به ديدگاهِ روشن&zwnj;تری در بابِ جستارمايه&zwnj;يِ پژوهش&zwnj;مان نزديک شده ايم. به عبارتِ ديگر، کندـوـ&zwnj;کاو در معنايِ واژه&zwnj;هايی که پي&zwnj;جويي مي&zwnj;کنيم، و ، از سويِ ديگر، منطقِ متن، يعني نگرشِ باريک&zwnj;انديشانه به داده&zwnj;هايِ آن و کوشش برايِ رفعِ تناقض&zwnj;هايِ زورآور شده به آن، ما را به نتيجه&zwnj;&zwnj;گيري&zwnj;هايِ پذيرفتني رسانده يا نزديک کرده است. از اين&zwnj;رو، بحثِ لغت&zwnj;شناسي و متن&zwnj;شناسي را که پيش از اين پيش کشيده بوديم، با گسترشِ بيشتر دنبال مي&zwnj;کنيم.</font></p>
<p align="justify">چنان که گذشت، آقايِ خالقي، در ويرايش خود از شاهنامه، بر اساسِ بيشينه&zwnj;يِ نسخه&zwnj;هايی که در دست داشته اند، در دو موردی که ياد کرديم، ترکيبِ "هخته&zwnj;زهار" را پذيرفته اند. امّا معنايِ اين ترکيب، چنان که گذشت، و نيز دو جزءِ آن، يعني "هخته" و "زهار"، و يا صورتِ ديگرِ آن، "اخته&zwnj;زهار"، که در برخی نسخه&zwnj;ها يا چاپ&zwnj;ها آمده، در متنِ شاهنامه نيازمندِ درنگِ دو باره&zwnj; است. اخته/آخته/هخته/آهخته/آهيخته برکشيده از مصدرِ آهختن/آهيختن را نسخه&zwnj;نويسان، و به پيرويِ از ايشان آقايِ خالقي، به معنايِ کشيده گرفته اند، برابر با کَنده يا بَرکنده. در نتيجه، هخته&zwnj;زهار را "خايه&zwnj;کشيده" دانسته اند. کسانی که آن را به صورتِ اخته&zwnj;زهار آورده اند نيز آن آخته&zwnj;يِ فارسي را کوتاه کرده و به صورتِ اخته&zwnj;يِ ترکي درآورده و، چنان که پيش از اين گفتيم، معنايِ اين دوّمين را بر آن واژه&zwnj;يِ فارسي بار کرده اند. ولي کندـ&zwnj;&zwnj;وـ&zwnj;کاوِ چند باره&zwnj;يِ من&zwnj; در بابِ معناهايِ آختن/آهيختن، بر اساسِ شاهدها در لغت&zwnj;نامه&zwnj;يِ دهخدا، مرا به اين نتيجه رسانده است که اين واژه نه به معنايِ کندن، بلکه برکشيدن، برآوردن، بالا آوردن، بيرون کشيدنِ چيزی ست همچون شمشير، خنجر، جامه، تير. و نيز به معنايِ افراشتن يا افراختن است. هيچ&zwnj;جا برايِ آهختن و آهيختن شاهدی ديده نشد که معنايِ کشيدن بدهد، يعني کندنِ اندامی از بدن، چنان که در دندان&zwnj;کشيدن يا خايه&zwnj;کشيدن. به اين شاهدها توجّه کنيم:<br />
&nbsp;&nbsp;خدنگی که پيکانِ او ده ستير&nbsp;&nbsp;زِ ترکش برآهيخت گردِ دلير--- فردوسي<br />
&nbsp;&nbsp;.... برآهختم آن گاوسر گرزِ کين--- فردوسي<br />
&nbsp;&nbsp;برآهيخت شمشيرِ کين پيلتن--- فردوسي<br />
&nbsp;&nbsp;چو آهيخت خور تيغِ زرين... ---- اسديِ طوسي<br />
&nbsp;&nbsp;برون آمد آراسته جنگ را&nbsp;&nbsp;به کين&zwnj;جستن آهيخته چنگ را--- فردوسي<br />
&nbsp;&nbsp;چو تير از زخمگه آهخت بيرون... --- فخرالدين اسعد گرگاني<br />
همچنين، آهيختن به معنايِ کشيدن و سفت کردنِ تنگِ اسب نيز آمده است: چو زين برنهادـ&zwnj;اش، برآهيخت تنگ--- فردوسي</font></p>
<p align="justify">ستاک&zwnj;هايِ ديگرِ هيخت/آهيخت، يعني هنج/آهنج و هنگ/آهنگ نيز در ترکيب&zwnj;هاشان همين معني را مي&zwnj;رسانند، چنان که در "دودهنج" يا "دودهنگ"، به معنايِ دودکش، يا "آب&zwnj;آهنج" و "آب&zwnj;آهنگ"، به معنايِ آبکش (از چاه). فرهيختن، از همين مايه، به معنايِ آموزش دادن، ادب&zwnj;آموختن-- که مشتقّ&zwnj;ِ "فر&zwnj;ـ&zwnj;هنگ" از آن برآمده-- از پيشوندِ فرـ + هيختن ترکيب شده که معنايِ لفظيِ آن "پيش&zwnj;کشيدن" است، از ريشه&zwnj;يِ ثنگ در اوستايي، به معنايِ (فرا)کشيدن. آهيختن با پيشوندِ بَرـ نيز به کار مي&zwnj;رفته است، يعني برآهيختن، که همه جا همين معنايِ برآوردن و برکشيدن را مي&zwnj;دهد.</font></p>
<p align="justify">اين که فردوسي هخته&zwnj;زهار يا اخته&zwnj;زهار و، همانندِ آن&zwnj;ها، کشيده&zwnj;زهار، را به معنايِ "خايه&zwnj;کشيده"، به صورتِ صفتی ستوده برايِ اسبِ جنگي به کار برده باشد، چنان که گفتيم، با منطقِ متنِ حماسي و پهلواني خوانا نيست. امّا بالاتر از همه اين که در موردِ نامدارترين اسبِ جنگي، يعني رخش، بنا به متنِ سرايشِ او، نمي&zwnj;توانسته است چنين چيزی بگويد. زيرا در داستانِ "رستم و سهراب" مي&zwnj;خوانيم که رستم در مرغزاري نزديکِ شهر سمنگان فرود مي&zwnj;آيد تا چيزی بخورد و بياسايد. رخش را نيز به حال خود رها مي&zwnj;کند تا برايِ خود بچرد. آنگاه گروهی از ترکان مي&zwnj;رسند و مي&zwnj;خواهند رخش را اسير کنند. اسبِ "پرخاشجو"، يعني جنگاور، تن در نمي&zwnj;دهد و چند تن از آنان را با سم و دندان از پا درمي&zwnj;آورد. امّا سرانجام اسير مي&zwnj;شود و او را برايِ گُشن&zwnj;گيري (جفت شدن با ماديان&zwnj;ها) به کار مي&zwnj;گيرند. <br />
&nbsp;&nbsp;گرفتند و بردند پويان به شهر&nbsp;&nbsp;همي هر کس از رخش جستند بهر &nbsp;&nbsp;&nbsp;<br />
اسبی که هنگامِ بار آمدنِ سهراب به او پيشکش مي&zwnj;کنند، چنان که پيش از اين اشاره کرديم، از تخمه&zwnj;يِ رخش است. پس رخش اخته نبوده است. بنا بر اين، اگر اين پاره&zwnj;ـداستان درافزوده به متن نباشد، همچنين اگر بيتِ زير اصيل باشد و هيچ دستکاري نشده باشد، "کشيده&zwnj;زهار" در آن مي بايد معنايی جز "خايه کشيده" داشته باشد:<br />
&nbsp;&nbsp;يکی رخش بودـ&zwnj;اش به کردارِ گرگ&nbsp;&nbsp;کشيده&zwnj;زهار و بلند و سترگ<br />
معنايِ آن ناگزير مي&zwnj;بايد همانی باشد، يا چيزی از آن دست، که پيش از اين در بخشِ دوّم اين سلسله مقاله گفته ام.</font></p>
<p align="justify">و امّا، بازمي&zwnj;گردم به بحث در باره&zwnj;يِ "آهخته&zwnj;هار"، که در برخی نسخه&zwnj;ها يا چاپ&zwnj;ها به جايِ اخته&zwnj;زهار/هخته&zwnj;زهار آمده است. اگر که "هار" در آن به معنايِ گردن باشد، چنان که در فرهنگِ جهانگيري، با همين شاهد از فردوسي، آورده اند، آهخته&zwnj;هار همچنان مي&zwnj;تواند به عنوانِ صورتِ اصليِ اين ترکيب، در برابرِ صورت&zwnj;هايِ دستکاري شده&zwnj;، پيش کشيده شود. آهخته&zwnj;هار به معنايِ "افراخته&zwnj;گردن" هم برايِ شير هنگامِ حمله&zwnj;وري و هم اسب در تاخت به سويِ ميدانِ جنگ، و در جنگ، به&zwnj;خوبي معنادار است، بسيار به&zwnj;جاتر از خايه&zwnj;کشيدگي. يال برکشيدن، برآوردن، برافراختن، به معنايِ گردن&zwnj;کشيدنِ يا گرنفرازي کردنِ پهلوانانه برايِ نشان دادنِ تنومنديِ جنگاورانه و آمادگي برايِ رزم، بارها در شاه&zwnj;نامه آمده است. يک شاهد از کمال&zwnj;الدين اسماعيل که در لغت&zwnj;نامه&zwnj;يِ دهخدا آورده اند در اين باب بسيار گويا ست:<br />
&nbsp;&nbsp;همچو کَشَف به سينه سر اندر کشد اجل&nbsp;&nbsp;آن جا که نيزه&zwnj;يِ تو برآهيخت يال را<br />
مي&zwnj;بينيم که برآهيختنِ يال اين جا درست به معنايِ برآوردنِ گردن، گردن&zwnj;کشيدن است. در جايِ ديگری (باز به نقل از لغت&zwnj;نامه) مي&zwnj;بينيم که در شاه&zwnj;نامه سخن از "چو آهخته&zwnj;ـ&zwnj;شيری که گردد ژيان" مي&zwnj;رود که معنايی جز شيرِ ازـ&zwnj;جاي&zwnj;ـ&zwnj;برخاسته، خود&zwnj;ـ&zwnj;را&zwnj;ـ&zwnj;برکشيده، نمي&zwnj;تواند بدهد "کمان خواست از ترگ و بفراخت يال" ، "بپوشيد ببر و برآورد يال"، يا "برآورد يال و بگسترد بر"، در شاه&zwnj;نامه، به معنايِ همان "برآهيخت يال" است که کمال&zwnj;الدين اسماعيل به استعاره در بابِ نيزه مي&zwnj;گويد. بنا بر اين، آهخته&zwnj;هار، چنان که گفته اند، مي&zwnj;تواند به معنايِ آهخته&zwnj;يال باشد، يعني "افراشته&zwnj;يال" يا گردن &zwnj;کشيده.</font></p>
<p align="justify">متن&zwnj;هايِ نزديک به روزگار فردوسي، از جمله تاريخِ بيهقي، حکايت از آن دارند که "زهار" به معنايِ زيرِ شکم، ناحيه&zwnj;يِ آلتِ تناسلي، يا خودِ آن است. بنا بر اين، حدسِ نخستينِ من در باره&zwnj;يِ امکانِ وجودِ رابطه&zwnj;ای ميانِ "زهار" و "هار" و همريشگيِ آن دو به معنايِ "يال" (مويِ پيرامونِ گردنِ جانوران و آلتِ تناسليِ انسان) گواهيِ درستي نگرفته است، مگر اين که حدسِ ريشه&zwnj;&zwnj;شناختيِ آقايِ عليِ حصوري (uz + hāra، نگاه کنيد به بخشِ دوّم) بتواند با شاهدهايِ روشن استوار شود.&nbsp; امّا زهار در ترکيب&zwnj;هايِ هخته&zwnj;زهار/اخته&zwnj;زهار، به هر حال، با اشکال&zwnj;هايِ منطقِ متن رويارو ست، که برشمرديم. در حالی که، هار= يال= گردن در ترکيبِ "آهخته&zwnj;هار" معنايِ درست و درخوری مي&zwnj;تواند داشته باشد. البتّه، برايِ استوارتر کردنِ آن بهتر است که به فرهنگ&zwnj;هايِ کهن بسنده نکنيم و برايِ آن شاهدها و قرينه&zwnj;هايِ کافي از زبان&zwnj;ها و گويش&zwnj;هايِ محلّي، يا از راهِ زبان&zwnj;شناسيِ تاريخي، بيابيم. </font></p>

<p align="justify">پيوست: به دنبالِ طرحِ چند مرحله&zwnj;ايِ اين جُستار، من با آقايِ آکتور شروود، استادِ زبان&zwnj;هايِ ايراني در دانشگاهِ هاروارد، و همچنين با خانمِ ژاله&zwnj;يِ آموزگار، استادِ زبانِ فارسيِ ميانه در دانشگاهِ تهران، تماس گرفتم و ايشان قول داده اند که اين جُستار را در زبان&zwnj;هايِ ايرانيِ باستان و ميانه پي&zwnj;گيري کنند و مرا در جريان بگذارند. همچنين دوستِ ارجمندـ&zwnj;ام آقايِ محمدِ حيدريِ ملايري، با جديّت و جويندگيِ علميِ ويژه&zwnj;ای که در ايشان هست، در اين پي&zwnj;جويي با جديّت ياوري کرده اند. ايشان، گذشته از پژوهش&zwnj;هايِ خود، که در بخش&zwnj;هايِ پيشين ديديم، از يکی از استادِانِ زبان&zwnj;هايِ ايراني در دانشگاه پاريس در اين باره&nbsp; پرس&zwnj;ـ&zwnj;وـ&zwnj;جو کرده اند، و چشم به راهِ پاسخِ ايشان ايم. آقايِ ملايري مسأله&zwnj;يِ جست&zwnj;ـوـ&zwnj;جويِ ريشه&zwnj;يِ هند&zwnj;ـ&zwnj;و&zwnj;ـ&zwnj;اروپاييِ دو واژه&zwnj;يِ "زهار" و "هار" را بار ديگر با انگاره&zwnj;يِ تازه&zwnj;ای دنبال کرده اند که در زير مي&zwnj;بينيد.<br />
(<a target="_blank" href="http://ashouri.malakut.org/Shahnameh4.pdf">متن کامل اين مقاله به صورت پی&zwnj;دی&zwnj;اف</a>)<br />
</p>
</font>]]>
      <![CDATA[<p align="left">More about the etymology of zah&acirc;r</p>
<p align="left">I was checking the etymology of Pers. gun&eacute;, gun "color; species; form, figure; manner," I went to Av. gaona- and realized that in addition to the meaning "color" it also denotes "body hair" (!). This led me to PIE *g&oacute;ur- "(animal) body hair." The genitive form of this PIE base is*gun&oacute;s (compare with Av.). </p>
<p align="left">I looked up the derivatives in other IE languages: <br />
Skt.: gun&aacute;- "thread, string." <br />
Mid. Irish: gūaire "hair (of animals), bristles." <br />
O.Norse: kārr "curl of hair." <br />
Latvian: gaūri (plural) "pubic hair." <br />
Bulgarian: guna "fur coat," gunja "goat-hair cloak." </p>
<p align="left">The PIE phoneme g sometimes remains unchanged in Av., but is transformed into z in Pers., some examples: <br />
Pers. zi-, zistan "to live," Av. gay- "to live," gaya- "life;" PIE *gweie- "to live." <br />
Pers. zan-, zadan "to strike," Av. gan- "to strike, hit, smite, kill;" PIE *gwhen- "to strike, kill." </p>
<p align="left">More frequently, the transformation into [z] takes place already in (Young?) Av., as show the following examples: <br />
Pers. z&acirc;-, z&acirc;dan "to bring forth, give birth," Av. zan- "to bear, give birth to a child, be born," zāta- "born;" PIE *gen- "to give birth, beget." <br />
Pers. zar "gold," Av. zaranya- "gold;" Skt. hiranya-; O.E. gold; PIE base *ghel-/*ghol- "yellow, green." <br />
Pers. zahr&eacute; "bile, gall;" Av. zāra-; O.E. galla/gealla; E. </GALL< i>; PIE *ghol-/*ghel- "yellow." <br />
Pers. zemest&acirc;n, Mid.Pers. zam "winter;" Av. zim&ocirc; "winter;" Skt. him&aacute;- "cold, frost;" PIE *ghiem- "winter," and many other examples. </p>
<p align="left">In conclusion, I tend to propose that the Pers. zah&acirc;r, h&acirc;r, and z&acirc;r are all the variants of the <br />
same word which derives from the PIE base *g&oacute;ur- "(animal) body hair."<br />
&nbsp;<br />
&nbsp;ايشان حاصلِ اين جست&zwnj;ـ&zwnj;و&zwnj;ـ&zwnj;جو را با پروفسور&nbsp; Lubotsky، از دانشورانِ زبان&zwnj;هايِ هند&zwnj;ـ&zwnj;و&zwnj;ـ&zwnj;اروپايي، در ميان گذاشتند. ولي آقايِ لوبوتسکي با سنجشگري&zwnj;هايِ زبان&zwnj;شناسانه درستيِ اين دستيافت را گواهي نکرده است. و اين پاسخِ وي است که آقايِ ملايري لطف کرده اند و برايِ من فرستاده اند:<br />
Dear Dr. Heydari,</p>
<p align="left">Unfortunately, your etymology is very improbable. There are several reasons for that:</p>
<p align="left">1. Modern Persian z- corresponds either to Old Iranian (Avestan) j- or to OIr. z-. The former is the result of Indo-Iranian palatalization of g- of gh-, the latter is the reflex of already Indo- European palatal g' or g'h. Let us look at your examples:</p>
<p align="left">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; Pers. zi-, zistan "to live," Av. gay- "to live," gaya- "life;" PIE *gweie- "to live."</p>
<p align="left">In Avestan we find the present tense /juuaiti/ "he lives" (Skt. /j&icirc;vati/)</p>
<p align="left">&nbsp;&nbsp;&nbsp; Pers. zan-, zadan "to strike," Av. gan- "to strike, hit, smite, kill;" PIE *gwhen- "to strike, kill."</p>
<p align="left">In Avestan, the present tense of this verb is /jainti/.</p>
<p align="left">The other cases you adduce go back to PIE palatal stops.</p>
<p align="left">&nbsp;</p>
<p align="left">2. As you correctly indicate, "Pers. gun&eacute;, gun "color; species; form, figure; manner." In fact this word comes from Av. gaona- which in addition to "color" also denotes "body hair" (!)." In Avestan, /gaona-/ means 'animal hair, color of the hair; quality' and this meaning is found in many Iranian languages, including Mod. Pers. On the other hand, the words with -r- (Mid. Irish: gūaire "hair (of animals), bristles"; O.Norse: kārr "curl of hair"; Latvian: gaūri (plural, "pubic hair"), even if they belong together, have no parallels in Iranian, nor in Sanskrit.</p>
<p align="left">3. Even if we assume that zah&acirc;r is related to these words, we still have insurmountable problems:</p>
<p align="left">(1) Initial z- must go back to Iranian j- (a palatalized variant of g-, that is *ge-), but the "European" words reflect *gouro.</p>
<p align="left">(2) *-ou- cannot give Pers. -ah&acirc;- (-ou- must give Pers. -&ocirc;-)</p>
<p align="left">(3) the -h- remains unexplained, etc.</p>
<p align="left">4. If we start with the formal side of Pers. zah&acirc;r, it can go back either to Iranian *zath&acirc;r(a)- or to *zaf&acirc;r(a)-&nbsp; (or with j-). I know of only one Iranian word which suits these forms, namely Avestan /zafar/ 'mouth', /v&icirc;-zaf&acirc;ra-/ 'with open snout'.</p>
<p align="left">Would it be possible that /ka&scaron;id&eacute; zah&acirc;r/ refers to the mouth of the horses? Etymologically, it would be perfect!</p>
<p align="left">Best regards,</p>
<p align="left">A. Lubotsky</p>]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>پي‌جوييِ معنا و ريشه‌يِ چند لغت در شاهنامه - ۳</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://ashouri.malakut.org/2008/03/post_55.html" />
   <id>tag:ashouri.malakut.org,2008://78.16825</id>
   
   <published>2008-03-05T17:35:22Z</published>
   <updated>2008-11-12T02:22:37Z</updated>
   
   <summary>پيگيريِ اين بحث به ياوريِ آقايِ حيدريِ ملايري و جويندگيِ علمي ايشان سبب شد که اين بحث دامنه بگيرد و کسانِ ديگری در آن شرکت کنند. ايشان با نوشتن نامه به دو تن از دانشوران از ايشان در اين باره...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="زبان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://ashouri.malakut.org/">
      <![CDATA[<p align="justify">پيگيريِ اين بحث به ياوريِ آقايِ حيدريِ ملايري و جويندگيِ علمي ايشان سبب شد که اين بحث دامنه بگيرد و کسانِ ديگری در آن شرکت کنند. ايشان با نوشتن نامه به دو تن از دانشوران از ايشان در اين باره نظر خواسته اند. با سپاس از لطف و همتِ دوستِ گرامي&zwnj;ام، اين دو نظر را مي&zwnj;آورم. نخستين نظر از آنِ آقايِ جليلِ دوستخواه، شاه&zwnj;نامه&zwnj;شناس، است:</font></p>
<p align="justify">&nbsp; دوست دانشمند گرامي آقاي دكتر حيدري، از دريافت پيام شما و طرح ِ گفتمان ِ ريشه&zwnj;شناسي&zwnj;ي ِ يك واژه در شاهنامه، خشنود و سپاسْ&zwnj;گزار شدم. جُستار ِ آقاي آشوري را پيشتر در نشريّه&zwnj;ي ِ واژه، خوانده&zwnj;بودم. او تا جايي كه توانسته، براي ردّيابي&zwnj;ي ِ اين واژه كوشيده&zwnj;است و كارش ستودني&zwnj;ست. امّا چُنين مي&zwnj;نمايد كه پرونده&zwnj;ي اين پژوهش بايد همچنان گشوده&zwnj; بماند تا با يافته&zwnj;هاي احتمالي&zwnj;ي ِبيشتري به برداشتي رسا و واپسين بينجامد&nbsp; سرگرداني&zwnj;ي ِ پژوهنده را درباره&zwnj;ي ِ مفهوم ِ دقيق و درست ِ تركيبْ&zwnj;واژه&zwnj;ي ِ &laquo;كشيده زهار&raquo; يا &laquo;هخته &zwnj;زهار&raquo; در كاربُردهاي ِ آن در شاهنامه، به خوبي درمي&zwnj;يابم و من نيز مانند او برآنم كه فرهنگ&zwnj;هاي فارسي براي روشنگري در اين زمينه بسيار گنگ و نارسايند و شايد به دست آوردن ِ نمونه&zwnj;هاي بيشتري از كاربُرد آن در ديگر متن&zwnj;هاي ادبي و نيز پي&zwnj;گيري&zwnj;ي ِ آن در گويش&zwnj;ها و شاخه&zwnj;&zwnj;-&zwnj;زبان&zwnj;هاي فارسي، بتواند پرتوي بر اين بحث بيفكند. براي نمونه در فارسي&zwnj;ي ِ اصفهاني، &laquo;زار (= زهار)&raquo; به معني&zwnj;ي خود ِ اندام ِ جنسي&zwnj;ست و نه موهاي ِ گرداگرد ِ آن و از آن&nbsp; موها با&nbsp; عنوان ِ &laquo;موي ِ (/ پشم ِ)&nbsp; پُشتي (/ پشت ِ)&nbsp; زار (/ زهار)&raquo; ياد مي&zwnj;شود. در اين شاخهْ&zwnj;زبان، چيزي برابر با &laquo;كشيده زهار&raquo; ديده &zwnj;نمي&zwnj;شود؛ امّا از همان مفهوم ِ &laquo;زار (= زهار)&raquo;، برمي&zwnj;آيد كه به فرض ِ بودن ِ آن، به همان مفهوم ِ &laquo;اخته/ خايه&zwnj;كشيده&raquo; مي&zwnj;توانست باشد و نه &laquo;موي ِ برافراشته&raquo; (براي نمونه در شير يا اسب).&nbsp; امّا اين كه نوشته &zwnj;اند &laquo;اسب ِ كشيده زهار&raquo; (هرگاه " كشيده زهار" به معني&zwnj;ي ِ خايه&zwnj;كشيده/اخته&zwnj;كرده باشد)، فربه و تنومند مي&zwnj;شود كه با كاركرد ِ اسب پهلوانان رزمْ&zwnj;آور همْ&zwnj;خوان نيست، جاي چون و چرا دارد. در كتاب ِ نامهء باستان، ويرايش و گزارش شاهنامهء فردوسي، نوشته&zwnj;ي ِ دكتر ميرجلال&zwnj;الدّين كزّازي (ج ٤، ص ٣٦٤)، در يادداشتي با رويْ&zwnj;كرد به بيت : "يكي رخش بودش به كردار ِ گرگ/ كشيده زهار و بلند و سترگ" (داستان ِ فرود، ب ٧٤٨)، آمده&zwnj;است:<br />
&nbsp;&nbsp; &laquo;زهار: شرمگاه؛ اندام ِ زاد و رود؛ آلت ِ تناسلي. چنان مي&zwnj;نمايد كه اين واژه از دو پارۀ زه+ار ساخته&zwnj; شده&zwnj; است؛ زه در معني ِ زايش است و در واژه&zwnj;هايي از گونهء زهدان و زهي در ماديان ِ زهي و زهزاد در معني ِ فرزند كاربُرد يافته است. "-ار" نيز بُن ِ اكنون از آوردن مي&zwnj;تواند بود. كشيده&zwnj;زهار در فرهنگ، در معني ِ اسب ِ درازگردن آورده &zwnj;شده &zwnj;است (دهخدا، زير ِ همين تركيب)؛ ليك كشيده زهار در معني ِ اخته مي&zwnj;تواند بود و با كنايه&zwnj;اي ايما، در معني ِ نيرومند و تيزتك. ستور ِ نر را اخته &zwnj;مي&zwnj;كرده &zwnj;اند تا بر توش و توان و تيزپويي&zwnj;ي ِ آن افزوده &zwnj;شود. از آن است كه سخنْ&zwnj;سالار ِ شرواني از ستوراني نر سخن &zwnj;گفته &zwnj;است كه در آرزوي آن كه بارۀ ويژۀ ستوده (= ممدوح) بتوانند بود، رنج ِ اختگي را به شور و شتاب برمي&zwnj;تابند: "هست از پي ِ برنشست ِ خاصَّت / امّيد ِ خَصيّ&zwnj;&zwnj;شدن نران را". &raquo;<br />
&nbsp;&nbsp; در همان كتاب (ج ٥، ص ٦٦١)، در يادداشتي با رويْ&zwnj;كرد به بيت : "به كردار ِ گرگان به روز ِ شكار/ بر آن بادپايان ِ هِخته&zwnj;زهار" (داستان ِ دوازده رُخ، ب ٢٨٠٤)، آمده&zwnj;است:&nbsp; &laquo;هِخته ريختي است كوتاه&zwnj;شده از آهخته و در معني ِ بركشيده و به درآورده. زهار: شرمگاه ... (&larr;ج ٤، گزارش ِ ب ٧٤٨). از زهار، با مَجاز ِ كلّ و جُزء، خايه خواسته &zwnj;شده &zwnj;است و از هَخته&zwnj;زهار، با كنايه و ايما، نيرومند و پُرتوش و تاب. خايهء ستوران ِ نرينه را مي&zwnj;كشيده &zwnj;اند، تا آن&zwnj;ها نيروي خويش را در جفتْ&zwnj;گيري و گشني&zwnj;كردن به زيان نبرند و به هدر ندهند. هَخته&zwnj;زهار همان است كه تازيان آن را خَصيّ مي&zwnj;گويند.&raquo;<br />
* * *<br />
&nbsp;امّا اين كه آقاي آشوري پرسيده است چه كسي را زَهره&zwnj;ي ِ اخته&zwnj;كردن ِ شير ِ نر باشد؟ بايد گفت كه تعبير ِ "شيران ِ كشيده زهار" جنبه&zwnj;ي ِ تمثيلي و نمادين دارد و مقصود از آن، اشاره به بيشترين اندازه&zwnj;ي ِ نيرومندي و توش و توان است و نه خايه&zwnj;كشيدگي&zwnj;ي ِ واقعي.</font></p>
<p align="justify">با سپاس از آقايِ دوستخواه برايِ شرکت در اين بحث، مي&zwnj;خواهم چند نکته را برايِ نظرآزمايي طرح کنم. اين که در گويشِ اصفهاني، و چه&zwnj;بسا بسياری گويش&zwnj;هايِ ديگر، زار (= زهار) به معنايِ خودِ آلتِ تناسلي يا نرّگي ست و نه حتّا بيضه، نکته&zwnj;ای&nbsp; ست&nbsp; که&nbsp; شاهدهايِ&nbsp; کهن&nbsp; از&nbsp; ادبيّاتِ&nbsp; فارسي&nbsp; آن را گواهي مي&zwnj;کنند. امّا نکته&zwnj;ای که اکنون به نظرـام مي&zwnj;رسد اين است که گسترشِ معنايِ واژه&zwnj;يِ "زهار" از موهايِ پيرامونِ آلتِ تناسلي به تماميِ آن مي&zwnj;بايد از همان مواردی باشد که در زبانِ باادبانه نام بردنِ سرراست، به زبانِ خودماني يا بي&zwnj;پيرايه، از برخی چيزها، از جمله برخی&nbsp; اندام&zwnj;ها و رفتارهايِ انساني، مانندِ آلتِ تناسلي، ادرار کردن، دفع، يا جفت&zwnj;گيري، بي&zwnj;ادبي و بدزباني دانسته مي&zwnj;شود و واژه&zwnj;هايِ ديگری را جانشينِ آن&zwnj;ها مي&zwnj;کنند. مانندِ نشستنِ مستراح به جايِ واژه&zwnj;يِ کهن&zwnj;ترِ "آبريزگاه"، و در روزگارانِ پسين واژه&zwnj;يِ فرنگيِ "توالت" به &zwnj;جايِ هر دو. در موردِ "آلتِ تناسلي" هم بردنِ نامِ بخشی از آن، يعني خايه و بيضه -- که برايِ تخمِ مرغ هم به کار مي&zwnj;رود-- لفظِ زننده&zwnj;ای به&zwnj;شمار نمي&zwnj;آيد. امّا نام پيکره&zwnj;يِ اصليِ آن در زبانِ عادّي، در زبانِ "ادب" هميشه جانشين&zwnj;هايی پيدا مي&zwnj;کند، مانندِ همين "آلتِ تناسلي" و چيزهايِ ديگر، مانندِ نرّگي. گسترش يافتنِ معنايِ زهار از موهايِ پيرامونِ آلتِ تناسلي به خودِ آن چه&zwnj;بسا از همين مقوله&zwnj;يِ دستکاريِ زبانِ ادب در زبانِ طبيعي باشد. به هر حال، زهار به معنايِ اصليِ آن، يعني موهايِ رُسته بر پيرامونِ آلتِ زن و مرد، همچنان به کار مي&zwnj;رود، امّا در گسترشِ معنايِ آن به آلتِ تناسلي به نظر مي&zwnj;رسد که بيش&zwnj;تر به معنايِ آلتِ تناسليِ نرينه به کار رفته است. از آلتِ تناسليِ نرينه هم، بنا به شاهدهايِ متن&zwnj;هايِ کهن، از جمله شاهدی که آقايِ خالقي از هماي&zwnj;نامه&nbsp; آورده اند، تنها، يا بيش&zwnj;تر، نرّّگي را در بر مي&zwnj;گيرد، يعني بخشِ لوله&zwnj;واری را که از مجرايِ ميانِ آن ادرار و مني بيرون مي&zwnj;آيد، نه بيضه را. اين هم يک شبهه&zwnj;يِ ديگر در باره&zwnj;يِ درستيِ "اخته&zwnj;زهار" يا "هخته&zwnj;زهار" به معنايِ خايه&zwnj;کشيده.</font></p>
<p align="justify">آنچه آقايِ ميرجلال&zwnj;الدينِ کزازي در موردِ ريشه&zwnj;شناسيِ واژه&zwnj;يِ&nbsp; "زهار" گفته اند و آقايِ دوستخواه از آن سند آورده اند، جايِ چون&zwnj;ـ&zwnj;وـ&zwnj;چرا دارد. اين که زهار از ستاکِ زه&zwnj;ـ + ار (< آوردن) ترکيب شده باشد، به معنايِ "فرزندآور" (چنان که پيش از اين عبدالحسينِ نوشين هم در واژه&zwnj;نامه&zwnj;يِ شاهنامه&zwnj;يِ خود آورده است)، گمانه&zwnj;ای ست که به&zwnj;آساني نمي&zwnj;توان پذيرفت. زيرا از زهار به معنايِ زادآور شاهدی ثبت نشده است. از اين گذشته، نمونه&zwnj;ای از ترکيب با &ndash;آر، يعني صورتِ کوتاه شده&zwnj;يِ ستاکِ آوردن، نداريم، بلکه همه&zwnj;يِ ترکيب&zwnj;ها با -&zwnj;آور است، مانندِ دل&zwnj;آور، جنگ&zwnj;آور، ترس&zwnj;آور، مرگ&zwnj;آور. بنا بر اين، اگر ترکيبی از اين گونه با زه&zwnj;- وجود مي&zwnj;داشت مي&zwnj;بايست به صورتِ زه&zwnj;آور باشد نه زه&zwnj;آر. تازه، اگر پايه را بر درستيِ اين انگاره بگذاريم، اين مسأله در ميان است که زه&zwnj;ـو&zwnj;ـ&zwnj;زاد، يا فرزند آوردن، کُنشِ جانورِ مادينه است نه نرينه. کنشِ جانورِ نرينه تنها بارور کردنِ جانورِ مادينه است. مثالِ "ماديانِ زهي" خود گواهی ست بر اين نکته. به گمانِ من، حدس&zwnj;ها و استدلال&zwnj;هايِ آقايِ ملايري و همچنين حدسِ آقايِ حصوري، از راهِ زبان&zwnj;شناسيِ تاريخي، راهبردهايِ درست&zwnj;تری به ريشه&zwnj;يِ واژه&zwnj;يِ زهار مي&zwnj;تواند باشد.</font></p>
<p align="justify">در منابعی که من ديده ام و در بخشِ دوّم اين جُستار به آن&zwnj;ها اشاره کرده ام، گفته اند که اخته کردن اسب را رام و رهوار مي&zwnj;کند. بدين&zwnj;سان، اسبانِ چموش را برايِ سواري دست&zwnj;آموز و فرمانبر مي&zwnj;کنند. امّا، اين که آقايِ کزازي گفته اند که آن&zwnj;ها را "نيرومند و تيزتک" مي&zwnj;کند، بايد از منابعِ اسب&zwnj;شناسي گواهی برايِ آن آورده شود. باري، اين پرسش که آيا با اسبانِ جنگي نيز همان کاری را مي&zwnj;کرده اند که با اسبِ سواري، هنوز نياز به پژوهشِ جدّي دارد. در اين مورد رويکرد به شاهنامه و فرهنگ&zwnj;ها بسنده نيست. به گمانِ من بايد متن&zwnj;هايِ حماسي و پهلوانيِ ديگر، از نوعِ گرشاسب&zwnj;نامه، بهمن&zwnj;نامه، داراب&zwnj;نامه، سمکِ عيّار و جز آن&zwnj;ها را نيز با اين ديد بررسي کرد. متن&zwnj;هايِ نثر&zwnj;ـنگاشته چه&zwnj;بسا بيش&zwnj;تر و بهتر از متن&zwnj;هايِ شعري در اين باب داده&zwnj; به دست دهند. نمونه&zwnj;ای که آقايِ کزازي از نظامي آورده اند با اين مضمون که "از پيِ برنشستِ خاصِ" شاه اسبانِ نر در آرزويِ خصي شدن اند، باز برمي&zwnj;گردد به اسبِ سواريِ ويژه&zwnj;يِ شاه که ناگزير مي&zwnj;بايد رام باشد. اين وصف به&zwnj;ضرورت به اسبِ جنگي برنمي&zwnj;گردد که، گمان مي&zwnj;کنم، مي&zwnj;بايد، بنا به همان بيتِ فردوسي که پيش از اين آوردم، چموش و پرخاشگر باشد. به نظر مي رسد که "اسبِ جنگي"، و همچنين در جايی "اسبِ نبرد"، که فردوسي از آن نام مي برد، مي&zwnj;بايد فرقی با اسبِ سواري داشته باشد.</font></p>
<p align="justify">آقايِ دوستخواه در پاسخِ مسأله&zwnj;ای که من در موردِ "شيرانِ اخته&zwnj;زهار" پيش کشيده ام (نکـ&zwnj; : بخشِ يکمِ اين جُستار) گفته اند که: " تعبير ِ &lsquo; شيران ِ كشيده&zwnj;زهار&rsquo; جنبه&zwnj;ي ِ تمثيلي و نمادين دارد و مقصود از آن اشاره به بيشترين اندازه&zwnj;ي ِ نيرومندي و توش و توان است و نه خايه&zwnj;كشيدگي&zwnj;ي ِ واقعي." امّا بر من هيچ روشن نيست که "اخته&zwnj;زهار" (يا "کشيده&zwnj;زهار") به معنايِ "بيشترين اندازه&zwnj;يِ نيرومندي و توش&zwnj;ـوـ توان" باشد. ايشان، همچنان که آقايِ کزازي، نخست "اخته&zwnj;زهار" را به معنايِ حقيقيِ "خايه&zwnj;کشيده" برايِ اسب گرفته اند و سپس يک معنايِ مجازي از آن برکشيده اند، يعني "نيرومند و پُرتوش&zwnj;ـ&zwnj;وـ&zwnj;توان"، تا نسبت دادنِ آن به شير هم توجيه&zwnj;پذير شود.&nbsp; امّا اگر نخواهيم آسان از کنارِ مسأله بگذريم، بايد بکوشيم تا همه&zwnj;يِ پرسش&zwnj;ها طرح و ابهام&zwnj;ها برطرف شود.</font></p>
<p align="justify">باري، بحثِ زهار و هار همچنان گشوده است و ورودِ صاحب&zwnj;نظران در زبان&zwnj;شناسيِ تاريخي، متن&zwnj;شناسيِ ادبياتِ حماسي و پهلواني، زبان&zwnj;ها و گويش&zwnj;هايِ بومي، و همچنين اسب&zwnj;شناسي را مي&zwnj;طلبد. نکته&zwnj;يِ آخرينی که به نظرـام مي رسد اين است که با توجّه به معنايِ گردن برايِ "هار" که در ترکيبِ "آهخته&zwnj;هار" با شاهدی از شاه&zwnj;نامه در فرهنگِ جهانگيري آمده است (گزيد از سواران برون از شمار / بر آن بادپايانِ آهخته&zwnj;هار)، با توجّه به اين که "آهخته" به معنايِ افراخته هم آمده است (نکـ&zwnj; : لغت&zwnj;نامه)&nbsp; اين ترکيب را مي&zwnj;توان به معنايِ "کشيده&zwnj;گردن" يا افراخته&zwnj;گردن" هم گرفت که برايِ اسبانِ جنگی و نيز شيرانِ نر در هنگامِ حمله درست است. البته، نخست بايد چند&zwnj;ـ&zwnj;وـ&zwnj;چونِ معنايِ "هار" در متنِ شاهنامه روشن شود.</font></p>
<p align="justify">آقايِ ملايري همچنين لطف کردند و با آقايِ کاوه&zwnj;يِ فرّخ نويسنده&zwnj;يِ کتابِ Sassanian Elite Cavalry، از راهِ مترجمِ فارسيِ کتاب، تماس گرفتند و در بابِ اين مسأله در دوره&zwnj;يِ ساساني از ايشان پرسش کردند. آقايِ فرخ در پاسخِ کوتاهی نوشته اند:<br />
> I have never heard of such a thing.<br />
> First, Iranians revered the horse and its prowess.<br />
> Second, Iranians did not believe in "breaking" the horse too much<br />
> (i.e. too much discipline) and believed that battlefield discipline<br />
> was to be cultivated through training that made man and horse<br />
> practically one (a Scythian concept which may be the basis of the<br />
> Greek Centaur myth)...<br />
در پاسخِ ايشان نکته&zwnj;يِ باريکی هست که در اين بحث مي&zwnj;تواند راهنما باشد، و آن اين که در آن دوران به اسب زور نمي&zwnj;آوردند تا رام شود، بلکه اسب و چالاکيِ آن را ارج مي&zwnj;نهادند و آن را برايِ ميدانِ جنگ چنان مي&zwnj;پروردند که در آن اسب و سوار يگانه باشند (مانندِ گمانی که سکاها از اين رابطه داشتند و چه&zwnj;بسا پايه&zwnj;يِ اسطوره&zwnj;يِ يونانيِ کنتاوروس-- به عربي، قنطورس-- باشد [که نامِ يک صورتِ فلکي ست که شمايلِ آن را به صورتِ اسب و سوارِ يکپارچه در نظر آورده اند.])</font></p>
<p align="justify">دوستِ ناديده&zwnj;اي از کردستان، آقايِ کاوان، هم، با رجوع به فرهنگِ کردي&zwnj;ـ&zwnj;فارسي، در ايميلی آورده اند که زار (zār) در کردي به معنايِ "مويِ زهار" و "ز&zwnj;ها"(zahā) به معنايِ زائيدن، زاينده (زائو)، و شرمگاهِ مادينه يا فَرج است.&nbsp; اين شاهد باز نشانه&zwnj;يِ آن است که ستاک&zwnj;هايِ زه&zwnj;ـ و زا(ي)&zwnj;ـ در زبان&zwnj;هايِ ايراني به مادينه بازمي&zwnj;گردد نه نرينه.<br />
<br />
(متن کامل مقاله به صورت پی&zwnj;دی&zwnj;اف را از <a target="_blank" href="http://ashouri.malakut.org/Peyjooee3.pdf">اين&zwnj;جا</a> پياده کنيد)</font></p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>پي‌جوييِ معنا و ريشه‌يِ چند لغت در شاهنامه - ۲</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://ashouri.malakut.org/2008/03/post_54.html" />
   <id>tag:ashouri.malakut.org,2008://78.16824</id>
   
   <published>2008-03-05T00:07:34Z</published>
   <updated>2008-11-12T02:22:37Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[با آن که دو سالی از نوشتنِ يادداشتی در باره&zwnj;يِ دو واژه&zwnj;يِ &laquo;هار&raquo; و &laquo;زهار&raquo; مي&zwnj;گذرد ، پي&zwnj;جوييِ معنايِ آن دو خاطرِ مرا رها نکرده است. در اين ميانه فرستادنِ آن يادداشت برايِ چند تن از دانشورانِ شاهنامه&zwnj;شناس و اهلِ...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="زبان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://ashouri.malakut.org/">
      <![CDATA[<p align="justify">با آن که دو سالی از نوشتنِ يادداشتی در باره&zwnj;يِ دو واژه&zwnj;يِ &laquo;هار&raquo; و &laquo;زهار&raquo; مي&zwnj;گذرد ، پي&zwnj;جوييِ معنايِ آن دو خاطرِ مرا رها نکرده است. در اين ميانه فرستادنِ آن يادداشت برايِ چند تن از دانشورانِ شاهنامه&zwnj;شناس و اهلِ زبان&zwnj;شناسيِ ناريخي و نشرِ آن بر رويِ سايتِ واژه و وبلاگِ جستار بازتاب&zwnj;هايی داشته که دنبال کردن&zwnj;شان مي&zwnj;تواند به روشن کردنِ يک نکته از نظرِ متن&zwnj;شناسيِ شاهنامه و همچنين دو واژه از نظرِ زبان&zwnj;شناسيِ تاريخيِ زبان&zwnj;هايِ ايراني ياري کند. نکته&zwnj;يِ مهم&zwnj;&zwnj;تر، از نظرِ&nbsp; من، اين است که دنبال کردنِ نکته&zwnj;هايی از اين دست تمرين و تجربه&zwnj;ای ست در جهتِ کاربردِ روشِ علمي آنچنان که کارل پوپر آن را &ldquo;حدس و ابطالگري&rdquo; (conjecture and refutation) مي&zwnj;نامد. </font></p>
<p align="justify">نکته&zwnj;يِ اساسي&zwnj;ای که در اين پي&zwnj;جويي به آن رسيده ام اين است که برايِ روشن &zwnj;شدنِ صورتِ درستِ اين دو واژه در متنِ شاهنامه ريشه&zwnj;شناسي کافي نيست، بلکه، افزون بر آن، چنان که در اين مقاله مي&zwnj;بينيد، از ديدگاه&zwnj;هايِ ديگر جز زبان&zwnj;شناسيِ تاريخي نيز مي&zwnj;بايد به آن پرداخت.<br />
<br />
(متن کامل مقاله را به صورت پی&zwnj;دی&zwnj;اف از <a target="_blank" href="http://ashouri.malakut.org/Peyjooee2.pdf">اين&zwnj;جا</a> پياده کنيد).</font></p>]]>
      <![CDATA[<p align="justify">I . پي&zwnj;جوييِ زبان&zwnj;شناختي:<br />
نخست مي&zwnj;پردازم به دستاوردهايی که اين پي&zwnj;جويي در زمينه&zwnj;يِ زبان&zwnj;شناسيِ تاريخي داشته است:&nbsp; من آن يادداشت را با يک ايميل برايِ استاد احسانِ يار شاطر فرستادم، که در ميانِ ايرانيان از پيشکسوتانِ زبان&zwnj;شناسيِ تاريخيِ زبان&zwnj;هايِ ايراني اند. و نظرِ ايشان را جويا شدم. ايشان در پاسخ آنچه را که من به حدس در موردِ ريشه&zwnj;شناسيِ آن دو واژه گفته بودم، به&zwnj;جا و طرح&zwnj;کردني يافتند، امّا نوشتند که جست&zwnj;ـ&zwnj;وـ&zwnj;جويِ ايشان برايِ پيشينه&zwnj;يِ ريشه&zwnj;يابيِ آن نزدِ زبان&zwnj;شناسان به جايی نرسيده و به نظر مي&zwnj;رسد که کسی به آن&zwnj;ها نپرداخته است. اينک بخشی از نامه&zwnj;يِ الکترونيکيِ ايشان:<br />
Thank you very much for sending me your article concerning the meaning and etymology of &ldquo;zah&acirc;r&rdquo; and &ldquo;h&acirc;r&rdquo;.&nbsp; I find your argument logical and convincing.&nbsp; As Iranian words, they need indeed an explanation.&nbsp; It is surprising that no one among the philologists has provided, as far as I know, an explanation or etymology.</font></p>
<p align="justify">Your connecting the two words with &ldquo;kesara-&rdquo; in Sanskrit and its ultimate derivation from PIE &ldquo;*kaisaro-&rdquo; or with &ldquo; *bhar-&rdquo; and &ldquo;*bhrsti-&rdquo; also appear cogent to me.&nbsp; However, one needs to find similar phonetic changes in other instances in order to make sure that this is not a single case.<br />
با نشرِ بخشِ يکمِ اين مقاله بر رويِ سايتِ واژه يادداشتی از آقايِ عليِ حصوري رسيد. ايشان در آن يادداشت &ldquo;زهار&rdquo; را از ريشه&zwnj;يِ uz- + hāra&nbsp;&nbsp; = موي دانسته اند. uz- يک پيشوندِ ايرانيِ باستان است. بنا به گزارشِ کوتاهی که آقايِِِ حصوري داده اند، اين پيشوند برابر است با out- در زبانِ انگليسي&nbsp; [و aus-&nbsp; در آلماني]&nbsp; و در فارسي به صورتِ &ldquo;آزـ&rdquo; در آزـمايش و به صورت هايِ ديگر در چند واژه&zwnj; مانده است. من از ايشان درخواستم که آن يادداشت را به صورتِ گسترده با نمونه&zwnj;ها و دلايلِ زبان&zwnj;شناختي دو باره بنويسند. و چنين قولی داده اند. باري، بر اساسِ اين ريشه&zwnj;شناسي، &ldquo;زهار&rdquo;، در اصل، مي&zwnj;تواند به معنايِ مويِ (يا دسته مويِ) برامده از جايی (زيرِ شکم، زيرِ بغلِ آدم يا بر گُرده&zwnj;يِ اسب و شير، به عبارتِ ديگر، يال&zwnj;شان) باشد و وجودِ &ldquo;هار&rdquo; را نيز تأييد کند.</font></p>
<p align="justify">من اين يادداشت را برايِ آقايِ حيدريِ ملايري فرستادم و نظر خواستم. ايشان در پيوستِ ايميلی که برايِ من فرستادند، در رأيِ پيشينِ خود در باره&zwnj;يِ امکانِ همريشگيِ &ldquo;زهار&rdquo; و &ldquo;هار&rdquo; با hair&nbsp; در انگليسي و Haar در آلماني، به دلايلِ زبان&zwnj;شناختي، ترديد کردند و در اين باب گمانه&zwnj;هايِ تازه&zwnj;ای را پيش کشيده اند. اينک نامه&zwnj;يِ ايشان:<br />
&nbsp;<br />
About the etymology of zah&acirc;r</font></p>
<p align="justify">The proposition that zah&acirc;r may be composed of prefix uz- &ldquo;out&rdquo; and *h&acirc;r &ldquo;hair&rdquo; does not seem plausible to me, since now I think that Pers. zah&acirc;r may not be related to E. hair, Ger. Haar. Moreover, this new suggestion does not establish the lacking link between Pers. and E./Ger. terms. </font></p>
<p align="justify">For more information about prefix os-, uz- click here , under the entry ex-. </font></p>
<p align="justify">I do not pretend that I have found the final response, I only present another track that seems promising. </font></p>
<p align="justify">Persian zah&acirc;r may be related to the following Skt. term: </font></p>
<p align="justify">śikhar&aacute;- </font></p>
<p align="justify">&ldquo;erection of the hair of the body; the armpit,&rdquo; original meaning &ldquo;pointed, spiked, crested; a point, peak (of a mountain), top or summit (of a tree), edge or point (of a sword), end.&rdquo; Also, in Hindu temples of Vishnu, &ldquo;the tower above the sanctum or shrine.&rdquo; </font></p>
<p align="justify">This word comes from ś&iacute;khā- &ldquo;top, point, summit; a sharp end, point, spike; a tuft or lock of hair on the crown of the head, a crest, topknot, plume; a peacock's crest or comb; a pointed flame,&rdquo; probably from śi- &ldquo;to sharpen&rdquo; + hara- &ldquo;bearing, wearing, taking, conveying, bringing&rdquo; from hr- &ldquo;to bear, take, bring, present.&rdquo; </font></p>
<p align="justify">In some Indo-Aryan dialects siharā &ldquo;(hair) to stand on end,&rdquo; siur &ldquo;cock's comb.&rdquo; </font></p>
<p align="justify">Note that the first element ś&iacute;khā- occurs in Pers. as six (سیخ) &ldquo;a sharp end, spike, roasting spit,&rdquo; either as a loanword [Dehxod&acirc;] or as an independent cognate, since languages of the same family have very similar terms. </font></p>
<p align="justify">As noted above, the second element hara- &ldquo;bearing, wearing, taking, conveying, bringing&rdquo; has no relation with &ldquo;hair,&rdquo; more especially since it turns out that hair/Haar do not have any known cognates in Skt. Therefore, a link between śikhar&aacute;- and Hair/Haar seems unlikely. </font></p>
<p align="justify">I conculsion, if the comparison between zah&acirc;r and Skt. ś&iacute;khā- is justified, zah&acirc;r (زهار) might originally mean سیخ شدن ِ مو، زلف، موی ِ زیر ِ بغل, and h&acirc;r (هار) may be a contraction of zah&acirc;r. </font></p>
<p align="justify">II . پي&zwnj;جوييِ متن&zwnj;شناختي:<br />
همچنين آن يادداشت را برايِ آقايِ جلالِ خالقيِ مطلق فرستادم و از ايشان در مقامِ برجسته&zwnj;ترين و پُرکارترين شاهنامه&zwnj;شناسِ ايراني، پرسيدم که:&nbsp; &ldquo;از ترکيب&zwnj;هايِ اخته&zwnj;زهار و آهخته&zwnj;هار کدام يک در کهن&zwnj;ترين نسخه&zwnj;هايِ شاهنامه آمده و شما کدام را اصيل&zwnj;تر مي&zwnj;دانيد؟ آيا مي&zwnj;شود حدس زد که چرا اين دو ترکيب در نسخه&zwnj;هايِ شاهنامه به يک معنا و به جايِ يکديگر آمده اند؟ و مسأله&zwnj;يِ اخته و آخته و هار و زهار...&rdquo; </font></p>
<p align="justify">ايشان با وجودِ بيماري لطف کردند و پاسخِ پرسش&zwnj;هايِ مرا يکايک دادند. با سپاس&zwnj;گزاري از ايشان و ارج&zwnj;گذاريِ بسيار به کوششِ سترگی که در چند دهه برايِ ويرايشِ تازه&zwnj;ای از شاهنامه کرده اند، عينِ نامه&zwnj;يِ ايشان را، با حذفِ جمله&zwnj;هايِ مهرآميزشان خطاب به من، اين جا مي&zwnj;آورم:<br />
در پاسخِ شما که چگونگي ترکيب&zwnj;هاي &ldquo;اخته&zwnj;زهار&rdquo; و &ldquo;آهخته&zwnj;هار&rdquo; را در کهنترين دستنويس&zwnj;هاي شاهنامه پرسيده بوديد معروض ميدارم:<br />
&nbsp;&nbsp;۱- به کردار گرگان به روز شکار&nbsp;&nbsp;بر آن بادپايان هِخته&zwnj;زهار<br />
دفتر چهارم ٩٨/۱۵٣۴<br />
در دستنويس&zwnj;هاي ل (لندن، مورخ۶۷۵ )، ق (قاهره ، مورخ۷۴۱ )، لن (لنينگراد، مورخ۷۳۳ )، ق۲ (قاهره، مورخ۷۹۶ )، ل۳ (لندن، مورخ۸۴۱ )، پ (پاريس، مورخ ٨۴۴) ضبط اخته&zwnj;زهار دارند. دستنويس ب (برلين، مورخ ۸۹۴) ضبط بخته&zwnj;زهار و دستنويس لن ۲(لنينگراد، مورخ ۸۴۹) ضبط تخته&zwnj;زهار. چاپ مول آهخته&zwnj;هار. متن ما [هخته&zwnj;زهار] برابر است با دستنويس&zwnj;هاي ف (فلورانس، مورخ۶۱۴ )، س (استانبول، مورخ۷۳۱ )، ل۲ (لندن، ۸۹۱)، س۲ (استانبول، مورخ۹۰۳)، لي (ليدن، مورخ ۸۴۰)، و (واتيکان، مورخ ۸۴۸)، آ (آکسفورد، مورخ۸۵۲ ). همچنين در لغت شهنامهء عبدالقادر بغدادي. و اما هِخته در متن ما از هختن کوتاه شدهء هيختن و آن کوتاه شدهء آهيختن به معني &ldquo;کشيدن&rdquo; است و هخته&zwnj;زهار يعني &ldquo;خايه&zwnj;کشيده&rdquo;.<br />
&nbsp;&nbsp;۲- سواران چو شيران هخته زهار&nbsp;&nbsp;که باشند پرخشم روز شکار<br />
دفتر چهارم ۲۱۱/۶۲۹<br />
در ف، ل: ـخته (= بخته)زهار، در ق، لن، ق۲: اخته&zwnj;زهار، در س۲: اهخته&zwnj;زهار، در س، ب: در کارزار، در پ: گشته&zwnj;نهار (همچنين در چاپ مول). متن ما برابر است با ضبط دستنويس&zwnj;هاي ل۲، لي، و، لن۲، آ (همچنين در لغت شهنامه).</font></p>
<p align="justify">در مورد بيت دوم نظر جنابعالي که اصطلاح در باره&zwnj;ء شير مناسب نيست صائب مينمايد و گويا ضبط گشته&zwnj;نهار به معنيِ &ldquo;گرسنه شده&rdquo; محتمل&zwnj;تر است. در بيت زير:</font></p>
<p align="justify">&nbsp;يکي رخش بودش به کردار گرگ&nbsp;&nbsp;کشيده زهار و بلند و سترگ<br />
دفتر سوم ۵۱/ ۳٨۷<br />
شما احتمال داده ايد که کشيده&zwnj;زهار به معني &ldquo;يال&zwnj;بلند&rdquo; باشد. به گواه&zwnj;هاي زير از متون ديگر توجه بفرماييد:<br />
در ويس و رامين آمده است که شاه&zwnj;موبد نشسته بر اسب بر گراز حمله ميکند و خشتي به سوي او مياندازد که به خطا ميرود:<br />
&nbsp;خطا شد خشت او وان خوک چون باد&nbsp;&nbsp;به دست و پاي خنگ شه درافتاد<br />
&nbsp;به&zwnj;تندي&nbsp;&nbsp;&nbsp; زير&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; خنگ&zwnj;اندر&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; بغريد&nbsp;&nbsp;بزد يشک&nbsp; و&nbsp; زهارش&nbsp; ر ا بدريد<br />
ويس و رامين، چاپ بنياد فرهنگ ايران<br />
تهران ۱٣٤٩، ص ۵۱٩، بيت ٣٤-۳۵<br />
در هماي&zwnj;نامه آمده است که شيري از بيشه بيرون مي&zwnj;آيد که:<br />
&nbsp;ستوران ز بانگش گريزان شدند&nbsp;همه سربسر زهره&zwnj;ريزان شدند<br />
&nbsp;تو پنداشتي زهره&zwnj;شان بُد&nbsp; گميز&nbsp;شدند از زهار-اندرون زهره&zwnj;ريز<br />
&nbsp;همه زهره&zwnj;ها&nbsp; ريختند&nbsp; از&nbsp; زهار&nbsp;ستوران تو گفتي در آن مرغزار<br />
هماي&zwnj;نامه، به کوشش محمد روشن، تهران ۱۳٨۳<br />
ص ۵۷، بيت ۱۳۹۹-۱۴۰۱<br />
چنانکه ملاحظه ميفرمائيد در بيت&zwnj;هاي بالا زهار به معني &ldquo;خايه&rdquo; و &ldquo;آلت تناسلي&rdquo; آمده است. من متأسفانه به علت بيماري از جستجوي شواهد ديگر معذورم، ولي شکي ندارم که شواهد زهار در معني &ldquo;خايه، آلت تناسلي&rdquo; و زهار کشيدن (و نيز خايه کشيدن) در معني &ldquo;خايه کشيدن&rdquo; بسيار است و جاي شکي باقي نمي&zwnj;گذارند که در شاهنامه نيز به همين معني بکار رفته است و نه به معني &ldquo;يال&zwnj;بلند&rdquo;. باقي ميماند که آيا هار با انگليسيhair ، آلماني Haar ارتباط دارد يا نه. اولاً در زبان فارسي واژهء هار نداريم و آن يک مورد از اينجا بوجود آمده که کاتبي هخته را به آهخته تغيير داده و در نتيجه چون وزن غلط شده زهار را تبديل به هار کرده است و سپس اين صورت وارد فرهنگها و چاپ مول شده است. از اينرو تا براي اين صورت گواه&zwnj;هاي موثق ديگري (دست کم يکي دو نمونه) بدست نيايد اعتباري ندارد. ثانيا واژه&zwnj;هايي که در زبان&zwnj;هاي هند و اروپايي در گروه زبان&zwnj;هاي Kentum با h آغاز ميشوند، در گروه زبان&zwnj;هاي Satem با س آغاز ميگردند. مانند آلماني Hundert و انگليسي hundred، فارسي سد (= صد)؛ آلماني Hund ، انگليسي hound ، فارسي سگ؛ آلماني Huf، انگليسي&nbsp; hoof ، فارسي سم/ سمب و مثال&zwnj;هاي ديگر. بنا بر اين Haar وhair نميتواند در فارسي به ريخت هار (؟) باشد. سوم اينکه&nbsp; و&nbsp; در اثر تحولی در معني اصلي، بعداً به معني &ldquo;مو، گيسو&rdquo; شده، در حاليکه محتمل نيست که همان تحول هم در زبان&zwnj;هاي ايراني روي داده باشد. با اينحال چون من از زبان&zwnj;ها و علم اشتقاق چيزي نميدانم مايل نيستم در اين باره نظر مطلق بدهم و تنها روی همين مطلب تکيه ميکنم که در فارسي زهار به معني &ldquo;خايه، آلت تناسلي&rdquo; حتماً بکار رفته است و هار ريخت کوتاه شده و مشکوکي از آن است که بدون گواه موثق اعتباري ندارد. به نظر من بهتر است که شما مقالهء خود را در جايي منتشر کنيد تا اهل فن نظر دهند...</font></p>
<p align="justify">بارِ ديگر نامه&zwnj;ای به ايشان نوشتم و پرسش&zwnj;هايِ تازه&zwnj;ای پيرامونِ اين مسأله طرح کردم، امّا پاسخی دريافت نکردم، که گمان مي&zwnj;کنم دليلِ آن بيماريِ ايشان بوده باشد. باري، من اکنون آن پرسش&zwnj;ها را همراه با دليل&zwnj;هاشان، با گسترش بيش&zwnj;تر، برايِ پي&zwnj;گيريِ روشِ &ldquo;حدس و ابطالگري&rdquo;، اين جا طرح مي&zwnj;کنم.<br />
&nbsp;<br />
يکم اين که، درست است که &ldquo;هخته&rdquo; صورتی کوتاه شده از آهخته و آهيخته است و معنايِ آن هم &ldquo;کشيدن&rdquo; است، امّا در مرجع&zwnj;هايِ موجود جايی نديدم که آخته/آهخته/آهيخته معادلِ اخته (= خايه&zwnj;کشيده) آمده باشد يا آختن/آهختن/آهيختن (همچنين صورتِ مضارعِ آن، آهنجيدن) جداگانه يا در ترکيبی معادل با تخم&zwnj;کشيدن به کار رفته باشد، اگرچه به معنايِ بيرون کشيدنِ شمشير و مانندِ آن هست. به نظر مي&zwnj;رسد که دادنِ معنايِ واژه&zwnj;يِ ترکيِ اَخته به واژه&zwnj;يِ فارسيِ آخته/هخته به دليلِ هماننديِ آواييِ صورتِ کوتاه شده&zwnj;يِ واژه&zwnj;يِ آهيخته با آن واژه&zwnj;يِ ترکي&zwnj;تبار باشد (در لغت&zwnj;نامه &ldquo;اَخته&rdquo; را به عنوانِ صورتی از &ldquo;آخته&rdquo; ذيلِ &ldquo;آخته&rdquo; آورده اند، امّا ذيلِ &ldquo;اَخته&rdquo; نه). </font></p>
<p align="justify">يکِ از رهنمودهايی که آقايِ خالقي در ويرايشِ شاهنامه به&zwnj;درستي در پيش گرفته اند، اصالت دادن به صورت&zwnj;هايِ کهن&zwnj;تر و ناشناخته&zwnj;تر يا ناشناخته در آن متن است. بزرگ&zwnj;ترين دليلِ پريشاني&zwnj;هايِ دستنويس&zwnj;هايِ متن&zwnj;هايِ کهن آن است که نسخه&zwnj;نويسان هر جا که واژه&zwnj;ای يا عبارتی را نمي&zwnj;فهميده اند، زيرا که در زبانِ زمانه&zwnj;يِ ايشان به کار نمي&zwnj;رفته است، آن را با دستکاري در متن به صورتِ آشنا درمي&zwnj;آورده اند. از نمونه&zwnj;هايِ روشنِ آن يکی همين اخته و آخته و هار و زهار است که اين جا با آن&zwnj;ها درگير ايم. پريشاني و ناهمخوانيِ دستنويس&zwnj;ها حکايت از نامفهوم شدنِ کهن&zwnj;ترين صورتِ اين ترکيب است که نسخه&zwnj;نويسان را واداشته تا آن را با دستکاري&zwnj;هايِ گوناگون به صورتِ آشنا و فهميدني درآورند. کهن&zwnj;ترين صورت اين جا چه&zwnj;بسا همان &ldquo;آهخته&zwnj;هار&rdquo; است که در نسخه&zwnj;يِ ويراسته&zwnj;يِ مول آمده است (آقايِ خالقي در آن نامه نگفته اند که در دست&zwnj;نويس&zwnj;هايِ در اختيارِ ايشان &ldquo;آهخته&zwnj;هار&rdquo; در جايی آمده است يا نه). اگر برداشتِ من در موردِ معنايِ &ldquo;هار&rdquo; درست باشد، يعني يالِ اسب يا شير، در هر دو مورد مشکل حل مي&zwnj;شود. آقايِ خالقي در نامه&zwnj;يِ خود اين نظر را پذيرفته اند که هخته&zwnj;زهار/ اخته&zwnj;زهار در موردِ شير، به معنايِ خايه&zwnj;کشيده، بکل بي&zwnj;معنا ست. امّا &ldquo;گشته&zwnj;نهار&rdquo; هم، که در ويرايشِ مول آمده و به عنوانِ جانشين از آن ياد کرده اند، به نظر نمي&zwnj;رسد که اساسِ استواری داشته باشد. بلکه چه&zwnj;بسا نسخه&zwnj;بردار چون معنايِ &ldquo;آهخته&zwnj;هار&rdquo; را (که در جايِ ديگر در همان متن در موردِ اسب آمده است) نمي&zwnj;دانسته، يا به مشکلِ کاربردِ &ldquo;اخته&zwnj;زهار&rdquo; در موردِ شير پي برده، &ldquo;گشته&zwnj;نهار&rdquo; را جعل کرده و جانشينِ آن کرده است. آيا &ldquo;گشته&zwnj;نهار&rdquo; هرگز در جايِ ديگری به کار رفته است؟</font></p>
<p align="justify">در مورد، &ldquo;هار&rdquo; هم بايد گفت که، با شواهدی از ويس و رامين و منبع&zwnj;هايِ ديگر، به معنايِ رشته&zwnj;يِ مرواريد، و به معناهايِ ديگر، از جمله مهره&zwnj;يِ گردنِ جانوران، در فرهنگ&zwnj;ها آمده و در فرهنگِ معين يک ريشه&zwnj;يِ سانسکريت هم برايِ آن داده اند. بنا بر اين، به نظر نمي&zwnj;رسد که لغتِ بي اصل و نسبی باشد. </font></p>
<p align="justify">&nbsp; III . پي&zwnj;جوييِ اسب&zwnj;شناختي:<br />
و امّا، يک نکته&zwnj;يِ مهم&zwnj; و باريک&zwnj; در اين بحث اين است که &ldquo;خايه&zwnj;کشيدگي&rdquo; به عنوانِ يک صفتِ ستوده برايِ &ldquo;بادپايان&rdquo;، به گفته&zwnj;يِ فردوسي، يا اسبانِ جنگي، چه معنايی مي&zwnj;تواند داشته باشد؟ اسبِ خصي يا خايه کشيده، بنا به منابعِ در اختيارِ من ، اسبی ست آرام که بيشتر به کارِ سواري يا بارکشي مي&zwnj;آمده است و در اروپا، در گذشته، برايِ سواريِ خانم&zwnj;ها به کار مي&zwnj;رفته است، زيرا سرکشي و لگدپراني و پرخاش نمي&zwnj;کند. همچنين تنه&zwnj;يِ سنگين&zwnj;تری برايِ بار کشيدن دارد. حال آن که اسبانِ جنگي، که از ميانِ نرها برايِ اين کار پرورش مي&zwnj;يافته اند، تيزتاز بوده اند و مانندِ سواران&zwnj;شان حمله&zwnj;ور و پرخاشجو. </font></p>
<p align="justify">نکته&zwnj;يِ کلّي در اين مورد آن است که اسب&zwnj;ها، بنا به طبيعت&zwnj;شان، پرخاشجو نيستند، مگر اسبانِ نر گهگاه، از جمله در جنگ بر سرِ ماده&zwnj;ها. اسب&zwnj;ها (به نقل از دانشنامه&zwnj;يِ ويکيپديا)&nbsp; بيش&zwnj;تر مايل به رميدن اند تا درافتادن. از خون نيز مي&zwnj;رمند. اسبانِ جنگی را برايِ تاب آوردنِ هياهويِ ميدانِ جنگ و نترسيدن از خون و رويارويي با خطر پرورشِ خاص مي&zwnj;داده اند و به چنين وضعی خوپذير مي&zwnj;کرده اند. از جمله به آن&zwnj;ها حمله&zwnj;وري با دندان و سُم را مي&zwnj;آموزانده اند. اگر معناهايِ &ldquo;خايه&zwnj;کشيدگي&rdquo; و &ldquo;بي&zwnj;خايگي&rdquo;را در فرهنگِ مردسالاري و جنگاوري به خاطر بياوريم، که منفي و خوارشمارنده است، و همچنين ستودگي&zwnj;هايِ نري و نرينگي و مردي و مردانگي را در آن فرهنگ (که فردوسي، از جمله، برايِ اژدها مي&zwnj;آورد)، به&zwnj;ويژه در يک متنِ حماسي مانندِ شاهنامه، چرا اختگي مي بايد به عنوانِ يک صفتِ برجسته، در جوارِ صفت&zwnj;هايِ ستوده&zwnj;يِ ديگر، برايِ اسبِ جنگي بيايد؟ آنگاه اين پرسش پيش مي&zwnj;آيد که آيا خايه&zwnj;يِ اسب&zwnj;هايِ جنگي را هم مي&zwnj;کشيده اند؟ و با چنين کاری آن&zwnj;ها همچنان مي&zwnj;توانسته اند کارايي&zwnj;ِ جنگاورانه داشته باشند؟ زيرا حيوانِ اخته، چنان که گفتيم، نرم&zwnj;رفتار و کم&zwnj;جنبش مي&zwnj;شود و تنه&zwnj;اش کلان&zwnj;تر. هم&zwnj;اکنون در ميدان&zwnj;هايِ اسب&zwnj;سواري از اسب&zwnj;هايِ اخته، به دليلِ آرا&zwnj;مي&zwnj;شان، برايِ آموزشِ تازه&zwnj;کاران به کار مي&zwnj;برند. فردوسي چندين جا از &ldquo;اسبِ جنگي&rdquo; سخن مي&zwnj;گويد که به نظر نمي&zwnj;رسد که مانندِ اسبِ سواري، بر اثرِ اخته&zwnj;گري، رام و آرام باشد. به اين بيت توجّه بايد کرد:<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp;چو اسبِ سيه ديد پرخاشجوي&nbsp;زِ زور و زِ مردي که بُد اندروي<br />
آيا اخته کردن &ldquo;اسبِ پرخاشجوي&rdquo; را از &ldquo;مردي&rdquo; و &ldquo;زور&rdquo; نمي&zwnj;اندازد يا آن را کاهش نمي&zwnj;دهد؟ با توجه به اين نکته، به گمان&zwnj;ام، جايِ آن باشد که در باره&zwnj;يِ معنايِ &ldquo;خايه&zwnj;کشيده&rdquo; برايِ هخته&zwnj;ز&zwnj;هار/آهخته&zwnj;هار/کشيده&zwnj;زهار، و مانندِ آن&zwnj;ها، درنگی دو باره کنيم. در يک دانشنامه&zwnj;يِ اسب&zwnj;شناسي بر رويِ اينترنت، به زبانِ فرانسه، ذيلِ Castration (اخته&zwnj;گري) آورده اند که يونانيان و روميانِ باستان هم اسب را اخته مي&zwnj;کرده اند، امّا شواليه&zwnj;ها در قرونِ وسطا هرگز اين کار را نمي&zwnj;کرده اند و اين کار را &ldquo;بربرانه&rdquo; مي&zwnj;دانسته اند.&nbsp; چه&zwnj;بسا در ميانِ نوشته&zwnj;هايِ کهن کتابی، يا بخشی از کتابی، در باره&zwnj;يِ پرورشِ اسب، به&zwnj;ويژه اسبانِ جنگي، باشد که بشود با جست&zwnj;ـ&zwnj;وـ&zwnj;جو در آن اين نکته را روشن کرد. و اگر محدود به شاهنامه باشيم، جايِ آن است که همه&zwnj;يِ نام&zwnj;هايِ به کار رفته در موردِ اسب (اسب، بارگي، خنگ، تکاور، ...) را بررسي کنيم تا ببينيم فردوسي اسبانِ جنگاور را با چه صفت&zwnj;هايی مي&zwnj;نامد و آيا مي&zwnj;توان نتيجه&zwnj;گيري کرد که آن اسبان خصي بوده اند يا نه.</font></p>
<p align="justify">در موردِ رخشِ &ldquo;کشيده&zwnj;زهار&rdquo; هم بايد گفت که، بنا به متنِ شاهنامه، گذشته از روحيّه&zwnj;يِ پرخاشگري و جنگاوريِ او در جنگ با اژدها و جز آن، دستِ کم يک مورد، اگر بيت&zwnj;هايِ مربوط به آن درافزوده (الحاقي) نباشد، نشان مي&zwnj;دهد که خايه&zwnj;کشيده نبوده است. زيرا هنگامی که سهراب، مانندِ رستم در جواني، به دنبالِ اسب برايِ خود مي&zwnj;گردد و هيچ اسبی تابِ فشارِ دستِ او را نمي&zwnj;آورد، به او کرّه&zwnj;ای پيشکش مي&zwnj;کنند از نژادِ رخش.</font></p>
<p align="justify">سعدي هم بيتی دارد که اين جا به کار &zwnj;تواند آمد:<br />
&nbsp;&nbsp;اسبِ لاغرـ&zwnj;ميان به کار آيد&nbsp;روزِ ميدان، نه گاوِ پرواري<br />
اسب و گاو و خروسِ اخته چاق و سنگين مي شوند. اسبِ فربه، بنا به گفته&zwnj;يِ سعدي، &ldquo;روزِ ميدان&rdquo; به کار نمي&zwnj;آيد.</font></p>
<p align="justify">در موردِ زهار همه&zwnj;يِ شاهدها از متن&zwnj;هايِ کهن (از جمله شاهدهايی که آقايِ خالقي در نامه&zwnj;شان آورده اند) حکايت از آن دارند که اين واژه به معنايِ &ldquo;زيرِ شکم&rdquo;، در کل، يعني آلتِ تناسلي و موهايِ پيرامونِ آن به کار مي رفته است، و چه&zwnj;بسا، از جمله در بيت&zwnj;هايی از مثنويِ مولوي، به معنايِ خودِ آلت. اين نکته البته اين برداشت را نفي نمي&zwnj;کند که اصلِ کلمه به معنايِ موهايِ پيرامونِ آلتِ تناسلي، و اندام&zwnj;هايِ ديگر، بوده-- و هنوز همچنان به اين معنا به کار مي&zwnj;رود-- و سپس آلتِ تناسلي را نيز در بر گرفته است. و امّا، اگر اين نکته ثابت شود که اسبانِ جنگي را اخته نمي&zwnj;کرده اند-- که در موردِ رخش گويا شاهدِ روشن داريم-- ترکيبِ &ldquo;کشيده&zwnj;زهار&rdquo; در اين بيت به چه معنا ست، اگر که به معنايِ &ldquo;خايه&zwnj;کشيده&rdquo; نيست؟<br />
&nbsp;يکی رخش بود&zwnj;ـ&zwnj;اش به کردارِ گرگ&nbsp;کشيده&zwnj;زهار و بلند و سترگ<br />
در اين مورد من حدسِ تازه&zwnj;ای مي&zwnj;زنم: کشيده، در اين ترکيب، نه به معنايِ بيرون&zwnj;کشيده، بُريده، بلکه به معنايِ صاف و بلند تواند بود، چنان که به معنايِ ستوده در موردِ قد&zwnj;ـ&zwnj;وـ&zwnj;&zwnj;بالا مي&zwnj;گوييم، &ldquo;قد&zwnj;ـ&zwnj;و&zwnj;ـ&zwnj;بالايِ کشيده&rdquo; يا &ldquo;بدنِ کشيده&rdquo;. کشيده در موردِ &ldquo;زهار&rdquo;، در اين متن، مي&zwnj;تواند به معنايِ دارايِ خايه&zwnj;هايِ درشت با پوستِ صاف باشد، که نشانِ جواني و نيرومنديِ اسبِ نر است. شايد هنگامِ خريد يا گزينشِ اسبِ نر برايِ سواري و جنگاوري خايه&zwnj;هايِ او را هم ارزيابي مي&zwnj;کرده اند (و لابد همچنان مي&zwnj;کنند؟). (اسب&zwnj;شناسان بايد در اين مورد نظر بدهند.)</font></p>
<p align="justify">اين رهيافتِ چندجنبه&zwnj;اي نشان مي&zwnj;دهد که کارِ ويرايشِ متن&zwnj;هايِ کهن نمي&zwnj;تواند تنها با مقابله&zwnj;يِ ديرينه&zwnj;ترين دستنوشته&zwnj;ها پايان&zwnj;يافته انگاشته شود، آن&zwnj;هم با پشتگرمي به آنچه لغت&zwnj;نامه&zwnj;نويسانِ ديرينه، بدونِ آشنايي با روشِ علمي و تحليلي، به&zwnj;حدس و گمانِ خود در موردِ معنايِ واژه&zwnj;ها نوشته اند؛&nbsp; اگرچه اصلِ کار همان مقابله&zwnj;يِ دستنويس&zwnj;ها ست. چنان که در اين مورد ديديم، با نگاهِ تأويلي به متن، بايد به زمينه&zwnj;يِ فرهنگيِ آن هم توجّه داشت. همچنين، اگر پيش بيايد، در چنين موردی، از &ldquo;اسب&zwnj;شناسي&rdquo; و ديگر دانش&zwnj;ها هم بايد ياري خواست. بنا بر اين، اصلِ دکارتيِ &ldquo;در همه&zwnj;چيز شک بايد کرد&rdquo; را از ياد نبايد برد تا بتوان به يقينِ استوارِ علمي رسيد.</font></p>

<p align="justify"><br />
بار ديگر از دانشورانِ زبان&zwnj;شناسيِ تاريخي، شاهنامه&zwnj;شناسان، لغت&zwnj;شناسان، و همچنين اسب&zwnj;شناسان دعوت مي&zwnj;کنم که با شرکت در اين بحث بابِ حلّ&zwnj;ِ نهاييِ معمّايِ &ldquo;هار&rdquo; و &ldquo;زهار&rdquo; را بگشايند. چنين مشارکت&zwnj;ها و داد&zwnj;ـ&zwnj;وـ&zwnj;ستدها و رايزني&zwnj;ها مي&zwnj;تواند زمينه&zwnj;يِ از ميان برداشتنِ يک کمبودِ بزرگ را در ميانِ ما فراهم کند، يعني نبودِ يک &ldquo;باهمستانِ علمي&rdquo; (scientific community) را.<br />
Creteil، فرانسه<br />
ژانويه&zwnj;يِ&nbsp; ۲۰۰۸</p>
<p align="justify"><em>نشرِ اين مقاله در مطبوعاتِ داخل و خارج از ايران بي&zwnj;اجازه&zwnj;يِ نويسنده روا نيست.</em></p>
</font>]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>پي‌جوييِ معنا و ريشه‌يِ چند لغت در شاهنامه</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://ashouri.malakut.org/2008/01/post_53.html" />
   <id>tag:ashouri.malakut.org,2008://78.16823</id>
   
   <published>2008-01-31T12:02:58Z</published>
   <updated>2008-11-12T02:22:37Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[بخشِ يکم در بحثی پيرامونِ يکی&zwnj;ـدو واژه&zwnj;يِ مربوط به حوزه&zwnj;يِ سکس&zwnj;شناسي (sexology) با دوـ&zwnj;سه دوستِ ناديده&zwnj;يِ اينترنتي، بحثِ واژه&zwnj;يِ &laquo;زهار&raquo; و معنايِ آن پيش آمد. در جست&zwnj;ـ&zwnj;وـ&zwnj;جويِ معنايِ آن در لغت&zwnj;نامه&zwnj;يِ دهخدا، فرهنگِ معين، و فرهنگ&zwnj;هايِ تازه&zwnj;تر،&nbsp; در رابطه با...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="زبان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://ashouri.malakut.org/">
      <![CDATA[<p align="justify">بخشِ يکم</font></p>
<p align="justify">در بحثی پيرامونِ يکی&zwnj;ـدو واژه&zwnj;يِ مربوط به حوزه&zwnj;يِ سکس&zwnj;شناسي (sexology) با دوـ&zwnj;سه دوستِ ناديده&zwnj;يِ اينترنتي، بحثِ واژه&zwnj;يِ &laquo;زهار&raquo; و معنايِ آن پيش آمد. در جست&zwnj;ـ&zwnj;وـ&zwnj;جويِ معنايِ آن در لغت&zwnj;نامه&zwnj;يِ دهخدا، فرهنگِ معين، و فرهنگ&zwnj;هايِ تازه&zwnj;تر،&nbsp; در رابطه با آن، توجّه&zwnj;ام به يک واژه&zwnj;يِ ديگر، يعني &laquo;هار&raquo; جلب شد که چنين بر مي&zwnj;آيد که مي&zwnj;بايد با آن ارتباطی داشته باشد&nbsp; يا با آن به يک معنا و از يک ريشه باشد. در اين پي&zwnj;جويي همچنين به دو ترکيبِ &laquo;اخته&zwnj;زهار&raquo; و &laquo;آهخته&zwnj;هار&raquo; برخوردم که در نسخه&zwnj;هايِ شاهنامه در وصفِ اسب، و همچنين شير، به جايِ يکديگر آمده است. در کنارِ اين دو ترکيبِ &laquo;کشيده&zwnj;زهار&raquo; را نيز در وصفِ اسب (رخش) داريم. کند&zwnj;ـو&zwnj;ـ&zwnj;کاو در معنايِ زهار و هار و دو ترکيبِ اخته&zwnj;زهار و آهخته&zwnj;هار بارِ ديگر به من نشان داد که آنچه در فرهنگ&zwnj;هايِ ما در باره&zwnj;يِ معنايِ اين گونه واژه&zwnj;هايِ کهن آمده چه&zwnj;بسا جز معنا&zwnj;ـ&zwnj;تراشي بر پايه&zwnj;يِ حدس&zwnj;هايِ ناسنجيده نيست و اين&zwnj;ها همه نياز به بازانديشي دارد.&nbsp; باري، اين حاصلِ کند&zwnj;ـ&zwnj;وـ&zwnj;کاوِ من در اين باب است که برايِ بازسنجي به صاحب&zwnj;نظران عرضه مي&zwnj;کنم.<br />
&nbsp;&nbsp;به کردارِ گرگان به روزِ شکار<br />
بران بادپايانِ اخته&zwnj;زهار (دُرجِ ۲) <br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; *&nbsp;<br />
&nbsp;&nbsp;سواران چو شيرانِ اخته&zwnj;زهار<br />
که باشند پُرخشم روزِ شکار (دُرجِ ۲)<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; *<br />
&nbsp;&nbsp;گزيد از سواران برون از هزار<br />
بر آن بادپايانِ آهخته&zwnj;هار (لغت&zwnj;نامه)<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; *<br />
&nbsp;&nbsp;به کردارِ شيران به روزِ شکار<br />
&nbsp;بر آن بادپايانِ آهخته&zwnj;هار (لغت&zwnj;نامه)<br />
به نظر مي&zwnj;رسد که &laquo;اخته&zwnj;زهار&raquo; و &laquo;آهخته&zwnj;هار&raquo; در اين بيت&zwnj;ها، در وصفِ &laquo;بادپايان&raquo;، به يک معنا باشند. فرهنگ&zwnj;نويسان در پيِ معنايِ اخته&zwnj;زهار&zwnj; به دنبالِ &laquo;اخته&raquo; از زبانِ ترکي رفته اند، به معنايِ آدم يا جانورِ نرينه&zwnj;ای که بيضه&zwnj;هايِ او را کشيده باشند. اين کار را در موردِ اسب و قوچ و خروس مي&zwnj;کرده اند تا، به گفته&zwnj;يِ مؤلّفِ لغت&zwnj;نامه&zwnj;يِ دهخدا، &laquo;فربهي گيرد.&raquo; در نتيجه، زهار را هم بي&zwnj;چون&zwnj;ـ&zwnj;و&zwnj;ـ&zwnj;چرا به معنايِ آلتِ تناسلي يا بيضه گرفته اند و &laquo;اخته&zwnj;زهار&raquo; را &laquo;خايه بيرون کشيده، زهار بيرون کشيده، خايه&zwnj;برآورده&raquo; معنا کرده اند. فرهنگ&zwnj;&zwnj;نويسانِ بعدي هم، بنا به سنّت و عادتِ فرهنگ&zwnj;نويسي در ميانِ ما، همان&zwnj;ها را رونويسي و تکرار کرده اند، بي&zwnj;آن که در معنايِ آن درنگِ دوباره&zwnj;ای کنند (نکـ : ع. نوشين، واژه&zwnj;نامک و فرهنگِ تاريخيِ زبانِ فارسي، که تنها يک جلد از آن پيش از انقلاب منتشر شده است). نوشين، بر اين پايه، گويا بر اساسِ اجتهادِ خود، تا آن جا رفته است که زهار را از ريشه&zwnj;يِ زه (=فرزند) + ـ&zwnj;&zwnj;ار (ريشه&zwnj;يِ فعلِ آوردن) بداند و زهار را &laquo;فرزندـ&zwnj;آر، فرزندآور، آلتِ تناسل&raquo; معنا کند، که جايِ شک فراوان دارد. شاهدِ آن را هم صفتی آورده که فردوسي در وصفِ رخش گفته است، يعني&laquo;کشيده&zwnj;ـ&zwnj;زهار&raquo; (نگاه کنيد به دنباله&zwnj;يِ مقاله)، که گمانِ بر خطا بودنِ او را بيشتر مي&zwnj;کند. &laquo;آهخته&zwnj;هار&raquo; را هم در فرهنگِ تاريخي، با رونويسي از حاشيه&zwnj;يِ لغت&zwnj;نامه&mdash;که آن هم خود رونويسي از فرهنگِ فرنودسار است&mdash; &laquo;عنان&zwnj;گشاده&raquo; معنا کرده اند که بي&zwnj;گمان از جعليّات و معناتراشي&zwnj;هايِ رايجِ فرهنگ&zwnj;نويسانِ فارسي&zwnj;زبان است.&nbsp; </p>
<p align="justify">در موردِ &laquo;اخته&raquo; به معنايِ آشتايِ آن از ريشه&zwnj;يِ ترکي، مي&zwnj;توان پرسيد که آيا اين کلمه در زمانِ فردوسي به زبانِ فارسي راه يافته بوده يا نه و در هيچ نوشته&zwnj;ای از آن دوران ديده شده است يا نه. که به نظر بعيد مي&zwnj;نمايد. زيرا ورودِ واژه&zwnj;هايِ ترکي به فارسي مي&zwnj;بايد بعد از هجوم&zwnj;هايِ اقوامِ ترک به ايران رخ داده باشد که آغازِ آن با روزگارِ پيريِ فردوسي همزمان است. پس، به جا ست که &laquo;اخته&raquo; را در اين ترکيب صورتی کوتاه شده&zwnj;تر از واژه&zwnj;يِ فارسيِ آخته/آهخته/ آهيخته، به معنايِ برکشيده، برخاسته بگيريم (که در فرهنگ&zwnj;ها به اين معنا نيامده است). و امّا، زهار=هار در ترکيب&zwnj;هايِ &laquo;اخته&zwnj;زهار&raquo; و &laquo;آهخته&zwnj;هار&raquo; چي&zwnj;ست؟ آيا &laquo;هار&raquo; صورتِ کوتاه شده&zwnj;ای از &laquo;زهار&raquo; است؟ فرهنگ&zwnj;ها &laquo;زهار&raquo; را شرمگاه و جايِ آلتِ تناسليِ زن و مرد و موهايِ پيرامونِ آن معنا کرده اند (نکـ : لغت&zwnj;نامه). آنچه معنايِ داده شده برايِ "اخته&zwnj;زهار" را نزدِ من بکل سست مي&zwnj;کند، کاربُردِ اين صفت در شاهنامه برايِ شير است ("سواران چو شيرانِ اخته&zwnj;زهار"). اگر &laquo;اخته&zwnj;زهار&raquo; به معنايِ &laquo;خايه&zwnj;کشيده&raquo; برايِ اسب وجهی داشته باشد، برايِ شير چه؟ آيا کسی جرأت داشته که خايه&zwnj;يِ شير را بکشد؟ و تازه، اگر بتواند، برايِ چه؟ برايِ اين که &laquo;فربهي گيرد&raquo;؟ يعني يک رژيمِ چاقي برايِ شيران؟! </p>
<p align="justify">بايد پرسيد که زهار يا هارِ اسب يا شير چي&zwnj;ست؟ حدسِ من اين است که به معنايِ يالِ اسب و شيرِ نر (موهايِ بلندِ رُسته بر گردن&zwnj;شان) است که نشانه&zwnj;يِ شکوهِ نرينگيِ آن&zwnj;هاست. بنا بر اين، شيرانِ &laquo;اخته&zwnj;زهار&raquo; يا &laquo;آهخته&zwnj;هار&raquo;، &laquo;که باشند پُرخشم روزِ شکار&raquo;، مي&zwnj;تواند به معناي شيرانِ برخاسته يال باشد. زيرا يالِ شيرانِ نر هنگامِ غرّش و حمله تيز و برخاسته مي&zwnj;شود. اين را در موردِ يالِ خروس-- و چه&zwnj;بسا ديگر&nbsp; جانورانِ يالدار-- هم مي&zwnj;شود ديد. آنچه اين برداشت را بيشتر در نظرِ من نيرو مي&zwnj;دهد دو معنايِ &laquo;آهيختن&raquo; در لغت&zwnj;نامه&zwnj;يِ دهخدا ست: &laquo;راست کردن، ستيخ کردن، باز کردن، چنان که درّنده&zwnj;ای پنجه را؛ بُراق کردن، انتفاش، ستيخ کردن، چنان که پَر و موي را&raquo;. اسب&zwnj;هايِ جنگي نيز که نر اند و يالِ بلند دارند، هنگامِ تيزتازي يال&zwnj;شان در باد به هوا بلند مي&zwnj;شود (اخته/آخته/آهخته [؟] مي&zwnj;شود). يکی از اسبابِ شکوه و زيباييِ اسبانِ نر يالِ بلند يا &laquo;کشيده&raquo;يِ آن&zwnj;ها ست که فردوسي در وصفِ رخش به کار مي&zwnj;برد:<br />
&nbsp;&nbsp;يکی رخش بودـ&zwnj;اش به کردارِ گرگ&nbsp;&nbsp;کشيده&zwnj;زهار و بلند و سترگ<br />
بر اين اساس، معنايی که در فرهنگِ فرنودسار به &laquo;کشيده&zwnj;زهار&raquo; داده اند، يعني &laquo;اسبِ درازـ&zwnj;گردن&raquo; مي&zwnj;بايد همچنان از مقوله&zwnj;يِ معناتراشي&zwnj;هايِ فرهنگ&zwnj;نويسانِ فارسي باشد (به ياد داشته باشيم که فرهنگ&zwnj;هايِ فارسي سده&zwnj;ها بعد از فردوسي دور از خراسان، و نخست در هندوستان، نوشته شده اند). اگر زهار در اصل به معنايِ يالِ جانور بوده باشد، در موردِ زهار به معنايِ کُپّه&zwnj;ـ&zwnj;مويِ پيرامونِ آلتِ تناسلي، که به يالِ جانوران، يعني موها يا پرهايِ پيرامونِ گردن&zwnj;شان، همانند است، نيز چه&zwnj;بسا بتوان گفت که از راهِ قياس با آن اين معنا را به خود گرفته و رفته&zwnj;ـ&zwnj;رفته خودِ آلتِ تناسلي را نيز در بر گرفته و، سرانجام، ترکيبِ &laquo;مويِ زهار&raquo; را نيز پديد آورده است، که پيشينه&zwnj;اش را از ديوانِ مسعودِ سعدِ سلمان داريم .</p>
<p align="justify">باري، اگر اين حدس&zwnj;ها و استدلال&zwnj;ها درست باشد و مشکلِ معنايِ زهار يا هار را در شاهنامه حل کند (اگر تاکنون ديگران حل نکرده باشند)، يک مشکلِ اساسيِ ديگر باقي ست. و آن ريشه&zwnj;يِ واژه&zwnj;هايِ زهار و هار و رابطه&zwnj;يِ آن دو با يکديگر است. چنان که ديديم، در نسخه&zwnj;هايِ شاهنامه اين دو واژه به جايِ يکديگر و به يک معنا به کار رفته اند. معناهايی که در فرهنگ&zwnj;ها برايِ &laquo;هار&raquo; داده اند، يعني &laquo;رشته، سلک، گردن&zwnj;بند&raquo; و جز آن&zwnj;ها کمکی به حلّ&zwnj;ِ مسأله نمي&zwnj;کند. </p>
<p align="justify">داستان را با آقايِ دکتر حيدريِ ملايري در ميان گذاشتم-- که اهلِ فيلولوژي هستند-- و ريشه&zwnj;يِ فارسيِ ميانه و باستانِ اين دو واژه و همچنين ردّ&zwnj;ِ آن&zwnj;ها را در ديگر زبان&zwnj;هايِ زنده&zwnj;يِ ايراني و گويش&zwnj;هايِ محلّي از ايشان جويا شدم. ايشان در نامه&zwnj;يِ الکترونيکيِ خود به من گفتند که ردّی از آن&zwnj;ها در زبان&zwnj;هايِ پهلوي و اوستايي پيدا نکرده اند. امّا توجّهِ ايشان به هماننديِ نزديکِ &laquo;زهار&raquo; و به&zwnj;ويژه &laquo;هار&raquo; با hair در انگليسي و Haar در آلماني، و هر دو از يک ريشه و به معنايِ &laquo;مو&raquo;، چنين نمود که&nbsp; کليدِ حلّ&zwnj;ِ&nbsp; معمّا را به دست داده است. به نظرِ ايشان (که من آن را از نامه&zwnj;شان به زبانِ فرانسه ترجمه مي&zwnj;کنم)، &laquo;زهار مي&zwnj;بايد با kesara- (گيسو، يال) در سانسکريت خويشاوند باشد. اين واژه&zwnj;يِ سانسکريت از&nbsp; *kaisaro- (گيسو) در&nbsp; سَرزبانِ هند&zwnj;ـ&zwnj;و&zwnj;ـ&zwnj;اروپايي (PIE) سرچشمه گرفته و سرچشمه&zwnj;يِ واژه&zwnj;يِ لاتينيِ caesaries (گيسويِ درازِ انبوه) است و *khaeran در سرزبانِ ژرمني (proto-germanique)، که Haar در آلماني و hair در انگليسي از آن برامده است.&raquo;</p>
<p align="justify">ولي در جست&zwnj;ـ&zwnj;وـ&zwnj;جويی که من در منابعِ در دسترس&zwnj;ام کردم دو واژه&zwnj;يِ hair و Haar، در انگليسي و آلماني، را از اصلِ ژرمني امّا از ريشه&zwnj;يِ نامعلوم دانسته اند (نکـ&zwnj; : The Concise Oxford Dictionary of Word Origins, 1992&nbsp; ؛ و نيز&nbsp; <br />
Oxford English Dictionary, second edition). اين برداشت مي&zwnj;تواند برداشتِ نحله&zwnj;يِ ديگری از علمـَورانِ زبان&zwnj;شناسيِ تاريخي باشد و، به هر حال، امکانِ آن را نمي&zwnj;دهد که با يقين به نتيجه&zwnj;گيري&zwnj;هايِ پيشين بنگريم. امّا به نظر مي&zwnj;رسد که از اين کند&zwnj;ـ&zwnj;و&zwnj;ـکاو ريشه&zwnj;يِ هند&zwnj;ـ&zwnj;وـ&zwnj;اروپاييِ &laquo;گيسو&raquo; در فارسي به دست مي&zwnj;آيد.</p>
<p align="justify">يک راهِ ديگرِ ريشه&zwnj;يابيِ زهار و هار رويکرد به ريشه&zwnj;يِ هند&zwnj;ـو&zwnj;ـ&zwnj;اروپاييِ bhrsti-* از پايه&zwnj;يِ bhar-* به معنايِ کُپّه&zwnj;ـ&zwnj;&zwnj;مو&zwnj;يِ کوتاه بر پشتِ سگ و جانورانِ ديگر باشد. واژه&zwnj;يِ bristle در انگليسي، Borste در آلماني، به همين معنا، را از اين ريشه مي&zwnj;دانند، و نيز brosse وbrush&nbsp; ، به ترتيب، در فرانسه و انگليسي را. </p>
<p align="right"><br />
(نکـ : Webster&rsquo;s New World College Dictionary, Fourth Edition)</p>
<p align="justify">باري، از آن جا که امکانات و وقتِ چندانی برايِ جست&zwnj;ـ&zwnj;و&zwnj;ـ&zwnj;جو ندارم، و حوزه&zwnj;يِ آشنايي و کارِ من در زبان&zwnj;شناسي نيز زبان&zwnj;شناسيِ تاريخي و تطبيقي نيست، دريافتِ خود را از اين مقولات به عنوانِ حدس يا فرض طرح مي&zwnj;کنم و از همه&zwnj;يِ فارسي&zwnj;زبانان و سخنگويانِ زبان&zwnj;هايِ بوم&zwnj;ـ&zwnj;گويشي از شاخه&zwnj;يِ زبان&zwnj;هايِ ايراني (کردي، بلوچي، مازندراني، پشتو، ...) در ايران و افغانستان و تاجيکستان دعوت مي&zwnj;کنم که اگر ردّی در زبان&zwnj;ها و گويش&zwnj;هايِ منطقه&zwnj;اي و محلّي&zwnj;شان از صورت&zwnj;هايِ همانندی از دو واژه&zwnj;يِ زهار و هار به معنايِ &laquo;يال&raquo; مي&zwnj;شناسند، خبر دهند. (اين واژه&zwnj;ها ممکن است به صورتی در زبانِ ترکيِ آذري و مانندِ آن هم مانده باشد.) و اين همچنين دعوتی ست از شاهنامه&zwnj;شناسان برايِ کند&zwnj;ـ&zwnj;و&zwnj;ـ&zwnj;کاو در معنايِ اين واژه&zwnj;ها و اين که در نسخه&zwnj;&zwnj;هايِ کهن&zwnj;ترِ شاهنامه کدام صورت&zwnj;ها آمده است؛ و نيز از زبان&zwnj;شناسانِ تاريخيِ حوزه&zwnj;&zwnj;يِ زبان&zwnj;هايِ ايراني و هند&zwnj;ـ&zwnj;و&zwnj;ـ&zwnj;اروپايي برايِ شرکت در اين جست&zwnj;ـ&zwnj;و&zwnj;ـ&zwnj;جو و ريشه&zwnj;يابيِ اين دو واژه.<br />
فرانسه، Cr&eacute;teil<br />
ژوئنِ ۲۰۰۶</p>
<p align="justify">اين مقاله نخستين&zwnj;بار در سايتِ <a target="_blank" href="http://www.vajehmagazine.com/">واژه</a> نشر شده است</p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>بازگشت</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://ashouri.malakut.org/2008/01/post_52.html" />
   <id>tag:ashouri.malakut.org,2008://78.16822</id>
   
   <published>2008-01-27T19:30:36Z</published>
   <updated>2008-11-12T02:22:37Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[ از سفر برگشته ام. در این فاصله دوستان نادیده&zwnj;ی فراوانی، به گمان&zwnj;ام بیشتر از نسل جوان، به این قلم و این وبلاگ با مهر پیام&zwnj;هایی فرستاده بودند که در ذیلِ آخرین عنوانِ آن ثبت است. از همه&zwnj;ی شما سپاس&zwnj;گزار...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="زبان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://ashouri.malakut.org/">
      <![CDATA[
<p align="justify">از سفر برگشته ام. در این فاصله دوستان نادیده&zwnj;ی فراوانی، به گمان&zwnj;ام بیشتر از نسل جوان، به این قلم و این وبلاگ با مهر پیام&zwnj;هایی فرستاده بودند که در ذیلِ آخرین عنوانِ آن ثبت است. از همه&zwnj;ی شما سپاس&zwnj;گزار ام و امیدوار ام که هر-&zwnj;از-&zwnj;چندی بتوانم چیزِ تازه&zwnj;ای پیشکش کنم، اگرچه اندیشه&zwnj;ی یک&zwnj;-دو پروژه&zwnj;ی سنگین و وقتگیر خاطر مرا به خود درگیر کرده است.</p>
<p align="justify">امّا با افسوس باید بگویم که این کار را باید با اکراه با چیزی ناخوشایند آغاز کنم. در میانه&zwnj;یِ پیام&zwnj;ها، یکی از خوانندگانِ این وبلاگ پرسشی در باره&zwnj;ی کسی به نام حجت اسدیان کرده بود که من نمی&zwnj;شناسم و تنها نشانی از او یک زندگی&zwnj;نامه&zwnj;ی پُرباد-&zwnj;و-&zwnj;بروت به فارسی بر روی گوگل است که بی&zwnj;گمان به قلمِ خودِ اوست. یک &laquo;آدم&zwnj;شناسِ&raquo; کهنه&zwnj;کار در &laquo;خاورمیانه&raquo; با خواندنِ آن می&zwnj;تواند به&zwnj;روشنی بگوید که از نظرِ روانی با چه کسی رو به رو ست. باری، من در پاسخِ کوتاهی اشاره&zwnj;ای به برداشت خود در باره&zwnj;ی او کردم. همین پاسخ اعتراضِ خواننده&zwnj;ی دیگری را برانگیخت که در زیر می&zwnj;بینید:</p>
<p align="justify">سلام<br />
متاسفم که درباره زبان شناسی چون اسدیان اینگونه سخن می گویید.. <br />
ایشان در آن سخنرانی با اشاره به&nbsp;۲ دیکشنری که در سال های&nbsp;۱۹۱۰ تا&nbsp;۱۹۱۲ در همریشگی سامی و هندو اروپایی چاپ شد بر غیر علمی بودن نظرات شما بر زبانشناسی فردبد تاکید نمود ...<br />
وی با اشاره به&nbsp;۵۳ دیکشنری اتیمولوژی سامی و هندواروپایی از شما خواست منبعی نام ببرید تا بدانیم سامی و هندواروپایی&nbsp; همریشه نمی باشد ...<br />
به کاربردن واژه ای چون روانی زیبنده شما نیست <a target="_blank" href="http://bashgah.net/pages-11523.html">متن کامل سخنرانی</a> نیز اینجاست ...<br />
امیدوارم کمی منصف باشید ..</p>
<p align="justify">من به ایشان در ذیلِ پرسش&zwnj;شان، پاسخی داده ام که با دیگر در زیر می&zwnj;آورم. به گمان&zwnj;ام، به خاطرِ دل&zwnj;سوزی&zwnj;ام به حالِ نسلِ جوان&zwnj;مان و هشدار دادن به ایشان، می&zwnj;بایست چنین پاسخی می&zwnj;دادم. اگرچه فشرده است و آنی نیست که می&zwnj;بایست داده می&zwnj;شد. زیرا این شخص هم، چنان که از شرحِ احوالِ خودنوشته&zwnj;اش بر&zwnj;می&zwnj;آید و نیز از یک مقاله&zwnj;ی دوصفحه و نیمی با گزاف&zwnj;ترین ادعاهای &laquo;علمی&raquo; در یک فردیدنامه که در تهران منتشر شده است، به نظرِ من، یکی دیگر از نمودهای مکتبِ مگالومانیا، پارانویا، و شارلاتانیسمی ست که من چند سال پیش در مقاله&zwnj;ای در نقدِ احمدِ فردید از آن پرده برگرفته ام. اگرچه هیچ دل&zwnj;ام نمی&zwnj;خواهد دوباره دست&zwnj;ام را به این گند-&zwnj;و-کثافتِ &laquo;خاورمیانه&raquo;ای (با الهام از تکیه کلامِ آن مرحوم) بزنم، ولی گویا چاره&zwnj;ای نیست و آن را برای آگاهی دیگران، با اندکی اصلاح، این جا هم می&zwnj;گذارم.</p>
<p align="justify">دوست ارجمند<br />
ببخشید اگر این پاسخ دیر شد. در سفر بودم و درگیرِ کارهای دیگر. من به دنبالِ آن لینکِ شما گشتم، اما چنان چیزی نیافتم. ولی به دنبالِ &laquo;زبان&zwnj;شناسی چون اسدیان&raquo;، که اشاره کرده بودید،&nbsp; گشتم و بر روی گوگل جز یک &laquo;زندگی&zwnj;نامه&raquo;ی شگفت&zwnj;انگیزِ خودنوشت چیزی نیافتم. بنا به این "زندگی&zwnj;نامه"، ما با دانشمندی در عالی&zwnj;ترین ساحتِ علمی جهانی رو به رو هستیم؛ کسی که &laquo;نام ایران&raquo; را در جوارِ &laquo;نامِ روسیه و امریکا و فنلاند&raquo; در زبان&zwnj;شناسی تاریخی بلندآوازه کرده است و زبانی نمانده است که با روشِ &laquo;کوینواتیمولوژیِ&raquo; (؟!) خودساخته&zwnj;ی ایشان به زبان دیگری چسبانده نشده باشد. چنان که گویی مسأله&zwnj;ی زبانِ &laquo;امّتِ واحده&raquo; یک بار برای همیشه به همت ایشان حل شده است. در فلسفه نیز، به گفته&zwnj;ی خودِ وی، گویا چنان فرمایشاتی به زبانِ آلمانی فرموده اند که&nbsp; کسی مانندِ ژاک دریدا از عظمتِ اندیشه&zwnj;ی فلسفی او انگشتِ حیرت به دندان گرفته و آمنّا و صدّقنا گفته است! اما دریغ و درد که گویا توطئه&zwnj;ی امپریالیسم غرب این&zwnj;چنین شخصیت بزرگ علمی را، که به فرموده&zwnj;ی خودشان، چندین فرهنگِ چندین زبانه در اقطار جهان تألیف فرموده اند، در محاق گمنامی نگاه داشته است! زیرا از ایشان به&zwnj;جز همین &laquo;زندگی&zwnj;نامه&raquo;&zwnj;ی خودنوشت به فارسی هیچ نشانی به هیچ زبانِ دیگر یافت نمی&zwnj;شود. در حالی که موتورِ جست&zwnj;-&zwnj;و&zwnj;-جوگر ِ گوگل نام&zwnj;-و-&zwnj;نشانِ گم&zwnj;نام&zwnj;ترین&zwnj;ها را هم از هر سوراخ&zwnj;- سُنبه&zwnj;ای به ده&zwnj;ها زبان بیرون می&zwnj;کشد و بر روی اینترنت می&zwnj;گذارد. بنا براین، در باره&zwnj;ی وضعیّت روانیِ چنین شخصی دیگر چیزی نمی&zwnj;گویم که برای شما ناخوشایند باشد و داوری را به خود شما وامی&zwnj;گذارم.</p>
<p align="justify">این را نخست بگویم که من هیچ داعیه&zwnj;ای در زمینه&zwnj;ی زبان&zwnj;شناسیِ تاریخی ندارم، امّا سال&zwnj;ها چندان در آن کنجکاوی کرده ام و این قدر با آن آشنا هستم که دوغ را از دوشاب و شارلاتانیسم را از علم بازشناسم. آنچه در حوزه&zwnj;ی علمی در این زمینه دنبال می&zwnj;شود&mdash;خلاصه عرض می&zwnj;کنم، زیرا وقت و حوصله&zwnj;ی پرچانگی ندارم&mdash;دنباله&zwnj;ی نظریّه&zwnj;ی منشاءِ واحدِ حیوانیِ نوعِ انسان در علم دیرین&zwnj;شناسیِ انسانی (پالئوآنتروپولوژی) ست و هیچ ربطی به اسطوره&zwnj;ی &laquo;امّتِ واحده&raquo; ندارد. بنا بر این بُن&zwnj;انگاره، جداییِ شاخه&zwnj;های زبانیِ گوناگون از یک زبانِ فرضیِ واحد در مراحل نخستینِ پراکنده شدنِ نوعِ انسان صورت گرفته، یعنی روزگار شکارگری و گردآوری خوراک. به عبارتِ دیگر، در مراحل بسیار ابتدایی پیدایشِ فرهنگ، زمانی که بشرِ آواره&zwnj;ی ابتدایی از افریقا به در آمد و در قارّه&zwnj;هایِ دیگر پراکنده شد. </p>
<p align="justify">سرزبان (proto-language) هند-&zwnj;و-&zwnj;اروپایی و دگرگشت&zwnj;های تاریخیِ&zwnj; آن را به یاری نوشتارهای چندهزار ساله&zwnj; که از آن&zwnj;ها بازمانده است، توانسته اند بازسازی کنند. در موردِ زبان&zwnj;های سامی هم به دلیلِ وجودِ اسنادِ تاریخیِ بسیار چنین چیزی امکان دارد و در روسیه و جاهای دیگر در جریان است. به این دلیل، امکانِ ریشه شناسی مشترک میانِ این دو شاخه هست. اما، بسیاری از زبان&zwnj;های بشری هرگز نوشته نشده اند و یا به&zwnj;تازگی نوشتاری شده اند. بنا براین، ردگیری تاریخی مراحل دگرگونی&zwnj;شان شدنی نیست. در غیابِ &laquo;فسیل&raquo;های زبانی بازسازیِ &laquo;پروتو&raquo;های زبانی ممکن نیست. در نتیجه، وجود زبانِ واحدِ نخستین و چه&zwnj;گونگیِ ساختارِ واژگانی، آوایی، و دستوریِ آن به نظر نمی&zwnj;رسد که هرگز به صورتِ علمی دست&zwnj;یافتنی باشد، ولی به صورتِ فرضیّه برجا می&zwnj;ماند.</p>
<p align="justify">اتیمولوژی&zwnj;بافی&zwnj;های هذیان&zwnj;آلودِ فردیدی بر اساسِ اسطوره&zwnj;ی &laquo;امّتِ واحده&raquo; (که نهایت&zwnj;اش انتظارِ ظهورِ امامِ زمان است) هیچ ربطی ندارد با آنچه که به صورتِ علمی و آزمایشگاهی در باره ی رابطه&zwnj;ی زبان&zwnj;ها با هم در قلمروِ زبان&zwnj;شناسیِ تاریخی می&zwnj;شود. این گونه لاف در غربت زدن برای مصارف &laquo;خاورمیانه&raquo;ای ست و بس و زهر چشم گرفتن از مردمی که با علم و منطق علمی چندان آشنایی ندارند و با تردستی فریب شان می&zwnj;توان داد. </p>
<p align="justify">همچنان که&nbsp; شما دوست نادیده&zwnj;&zwnj;ام مرا اندرز داده اید که با انصاف باشم، من هم می&zwnj;خواهم شما را اندرز دهم که از شاخ&zwnj;-و-&zwnj;شانه کشیدنِ دانشمندنمایانه نترسید و در برابرِ شعبده&zwnj;بازی&zwnj;&zwnj;ها از عقل&zwnj;تان یاری بطلبید. این اندرزِ حضرتِ کانت را هم فراموش نکنید: Sapere aude! <br />
برقرار باشید<br />
د. آ.</p>
</font>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>مرخصی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://ashouri.malakut.org/2007/08/post_51.html" />
   <id>tag:ashouri.malakut.org,2007://78.16821</id>
   
   <published>2007-08-27T14:05:14Z</published>
   <updated>2008-11-12T02:22:37Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[با یک دعوت دانشگاهی حدود پنج ماه در امریکا خواهم بود. در این مدت گمان نمی&zwnj;کنم بتوانم چیزی به وبلاگِ خود بیفزایم. با سپاس از کساني که هر چند گاه سري به آن می&zwnj;زنند یا خوانندگانِ پا بر جایِ آن...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="جستارک" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://ashouri.malakut.org/">
      <![CDATA[<p align="justify">با یک دعوت دانشگاهی حدود پنج ماه در امریکا خواهم بود. در این مدت گمان نمی&zwnj;کنم بتوانم چیزی به وبلاگِ خود بیفزایم. </font>با سپاس از کساني که هر چند گاه سري به آن می&zwnj;زنند یا خوانندگانِ پا بر جایِ آن اند. همچنین از دوست مهربان&zwnj;ام <a target="_blank" href="http://blog.malakut.org">داریوشِ غیرِآشوری (محمدپور)</a> سپاس&zwnj;گزار ام که در این چندساله یاور من در تنظیمِ وبلاگ و درجِ مقاله&zwnj;ها بوده است و مایه&zwnj;ی دلگرمیِ من.</font></p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>نيچه و ايران</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://ashouri.malakut.org/2007/08/post_50.html" />
   <id>tag:ashouri.malakut.org,2007://78.16820</id>
   
   <published>2007-08-27T14:00:34Z</published>
   <updated>2008-11-12T02:22:37Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[ اين مقاله پيش از اين يک&zwnj;بار در اين وبلاگ نشر شده و اين ويرايشِ دوّمِ آن است با افزوده&zwnj;هايی. متنِ اصليِ انگليسيِ آن را در همين وبلاگ يا در سايتِ Encyclopedia Iranica مي&zwnj;توانيد ببينيد. &nbsp; فريدريش ويلهلم نيچه (۱۸۴۴-۱۹00)...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="فلسفه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://ashouri.malakut.org/">
      <![CDATA[<blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"><blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px">
<p align="justify">اين مقاله پيش از اين يک&zwnj;بار در اين وبلاگ نشر شده و اين ويرايشِ دوّمِ آن است با افزوده&zwnj;هايی. متنِ اصليِ انگليسيِ آن را در همين وبلاگ يا در سايتِ Encyclopedia Iranica مي&zwnj;توانيد ببينيد.</font></p>
</blockquote></blockquote></blockquote></blockquote></blockquote></blockquote>
<p align="justify"></font>&nbsp;<br />
فريدريش ويلهلم نيچه (۱۸۴۴-۱۹<span lang="FR" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: 'Times New Roman','serif'; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'; mso-bidi-font-family: Lotus; mso-ansi-language: FR; mso-fareast-language: FR; mso-bidi-language: FA">00</span>) را فيلسوفِ فرهنگ ناميده اند، زيرا درگيريِ اصليِ انديشه&zwnj;يِ او با پيدايش و پرورش&zwnj;&zwnj;&zwnj;&zwnj;&zwnj;&zwnj;&zwnj;&zwnj;&zwnj;&zwnj;&zwnj;&zwnj;&zwnj;&zwnj;&zwnj;&zwnj;&zwnj;&zwnj;&zwnj;&zwnj;&zwnj;&zwnj;&zwnj; و دگرگوني&zwnj;هايِ تاريخيِ فرهنگ&zwnj;هايِ بشري ست، به&zwnj;ويژه نظام&zwnj;هايِ اخلاقي&zwnj;شان. تحليل&zwnj;هايِ باريك&zwnj;بينانه&zwnj;يِ درخشانِ او از فرهنگ&zwnj;هايِ باستاني، قرونِ وسطايي، و مدرنِ اروپا، و ديدگاه&zwnj;هايِ سنجشگرانه&zwnj;يِ او نسبت به آن&zwnj;ها گواهِ دانشوريِ عاليِ وي و چالاكيِ انديشه&zwnj;&zwnj;اش به عنوانِ فيلسوفِ تاريخ و فرهنگ است. اگرچه چشمِ&nbsp; نيچه دوخته به تاريخ و فرهنگِ اروپا ست و دانشوريِ او در اساس در اين زمينه است، امّا از فرهنگ&zwnj;هايِ باستانيِ آسيايي، به&zwnj;ويژه چين و هند و ايران، نيز بي&zwnj;خبر نيست و به آن&zwnj;ها فراوان اشاره دارد، به&zwnj;ويژه در مقامِ همسنجيِ فرهنگ&zwnj;ها. بارها &ldquo;خِرَدِ&rdquo; آسيايي را در برابرِ گزافه&zwnj;انديشيِ خودستايانه&zwnj;يِ عقل&zwnj;باوريِ مدرن ستوده است. <br />
(متن کامل اين مقاله را به صورت پی&zwnj;دی&zwnj;اف از <a href="http://ashouri.malakut.org/Nietzsche-Persian-ashouri.pdf">اين&zwnj;جا</a> پياده کنيد).</font></p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>تبارشناسیِ روشنفکریِ ما</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://ashouri.malakut.org/2007/08/post_49.html" />
   <id>tag:ashouri.malakut.org,2007://78.16819</id>
   
   <published>2007-08-19T12:41:01Z</published>
   <updated>2008-11-12T02:21:49Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[در دورانِ سی&zwnj;ساله&zwnj;یِ پس از انقلابِ اسلامی، به دنبالِ شوکی که بر اثرِ آن به ذهن و روانِ مردمِ ايران و بخشِ بزرگي از جهان وارد شد، پرسش&zwnj;هايِ بسياری در باره&zwnj;يِ زمينه&zwnj;ها و شرايطِ امکانِ اين انقلاب در ذهن&zwnj;ها نقش...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://ashouri.malakut.org/">
      <![CDATA[<p align="justify">در دورانِ سی&zwnj;ساله&zwnj;یِ پس از انقلابِ اسلامی، به دنبالِ شوکی که بر اثرِ آن به ذهن و روانِ مردمِ ايران و بخشِ بزرگي از جهان وارد شد، پرسش&zwnj;هايِ بسياری در باره&zwnj;يِ زمينه&zwnj;ها و شرايطِ امکانِ اين انقلاب در ذهن&zwnj;ها نقش بست. اين پرسش&zwnj;ها ناگزير کندـوـ&zwnj;کاو در بابِ زمينه&zwnj;هايِ فرهنگي و سياسيِ آن را در تاريخِ ايران پيش کشيد. گذشته از کندـ&zwnj;وـ&zwnj;کاو در زمينه&zwnj;هايِ دوردستِ تاريخي، کند&zwnj;ـ&zwnj;وـ&zwnj;کاو در تاريخِ دورانِ صدساله&zwnj;يِ زمينه&zwnj;سازِ انقلابِ مشروطيّت تا انقلابِ اسلامي بيش از همه ذهن&zwnj;ها را به خود خوانده است. پرسشی که تماميِ اين جويندگي&zwnj;ها و پويندگي&zwnj;ها را هدايت می&zwnj;کند، بيش&zwnj;تر بر اين بنياد است که &ldquo;چه شد که چنين شد؟&rdquo; يعنی، مردمی که صد سال پيش&zwnj;تر برايِ آزادی و قانون&zwnj;روايي و دموکراسي قيام کردند، چه شد که از فرمان&zwnj;رواييِ دين و &ldquo;حکومتِ اسلامی&rdquo; سر درآوردند؟ در اين باب شمارِ بسياری کتاب به دستِ پژوهشگرانِ ايراني و خارجي در اين سال&zwnj;ها نوشته شده است. از جمله، فراوان پايان&zwnj;نامه&zwnj;هايِ دکتري به قلمِ دانشجويانِ ايراني در اروپا و امريکا در رشته&zwnj;هايِ تاريخ و علومِ سياسي و جامعه&zwnj;شناسي که به صورت کتاب نيز منتشر شده است.<br />
پرسشِ &ldquo;چه شد که چنين شد؟&rdquo; بر اين پيش&zwnj;انگاره تکيه دارد که، ما انتظارِ ديگری داشتيم و بر پايه&zwnj;يِ باور به اصلِ پيشرفت در تاريخ&mdash; که بنيادِ ايمانِ روشنفکرانه به تاريخ است--&zwnj; جامعه&zwnj;يِ ايراني مي&zwnj;بايست &ldquo;به طورِ طبيعي&rdquo; در جهتِ حرکتِ تاريخ پيش مي&zwnj;رفت و به آزادي و دموکراسي و قانون&zwnj;روايي دست مي&zwnj;يافت. حال بايد ديد که &ldquo;موانعِ تاريخيِ&rdquo; اين پسرفت چه بوده است. اين جست&zwnj;ـ&zwnj;وـ&zwnj;جوها همچنان بر پايه&zwnj;يِ ايمانِ ديرينه&zwnj;يِ روشنفکرانه به تاريخ و پيشرفتِ آن پژوهش و نظرآوري مي&zwnj;کنند و دلايلِ اين &ldquo;شکستِ تاريخي&rdquo; را مي&zwnj;جويند و، سرانجام، علّت را در واپس&zwnj;ماندگيِ فرهنگی (از جمله، &ldquo;دين&zwnj;خويي&rdquo;)، نقشِ سياست&zwnj;هايِ استعماري، ديکتاتوريِ سلسله&zwnj;يِ پهلوي، و مانندِ آن&zwnj;ها، مي&zwnj;بينند. </p>]]>
      <![CDATA[<p align="justify">امّا &zwnj;کتابی نيز منتشر شده است که با پيش&zwnj;انگاره&zwnj;هايِ ايمان به پيشرفتِ تاريخ و ضرورتِ آن به سراغِ تاريخ نرفته، بلکه، از ديدگاهِ ديگری، تاريخِ تکوينِ ذهنيّّتِ پيشرفت&zwnj;باورِ روشنفکرانه و پيش&zwnj;انگاره&zwnj;هایِ آن را در تاريخِ روزگارِ نو در ايران بررسي کرده است. کتابِ تجددِ بومی و بازانديشيِ تاريخ (نشرِ تاريخِ ايران، تهران، ١٣٨٢) به قلمِ محمدِ توکليِ طرقي چنين کتابی ست. توکلي، که استادِ تاريخ در دانشگاه&zwnj;هايِ امريکا و کانادا ست، با روشِ تحليلِ گفتمان به سراغِ پديده&zwnj;يِ تکوينِ وجدانِ سياسي&zwnj;ـ&zwnj;اجتماعيِ مدرن، يا وجدانِ روشنفکرانه&zwnj;يِ مدرن، در قلمروِ فرهنگِ ايراني و زبانِ فارسي در سده&zwnj;هايِ هجدهم و نوزدهم ميلادي (دوازدهم و سيزدهمِ هجري) رفته و نشان داده است که در اين ذهنيّت و در زبانِ آن واژه&zwnj;ها و مفهوم&zwnj;هايِ ديرينه برايِ بيانِ مفهوم&zwnj;هايِ تازه چه گونه دگرديسيِ معنايي يافته اند و واژه&zwnj;ها و مفهوم&zwnj;هايِ تازه چه گونه و از کجا سر بر آورده اند و اين ذهنيّت را شکل داده اند. توکلي، در واقع، جريانِ يک گسستِ تاريخي را دنبال مي&zwnj;کند که زمينه&zwnj;سازِ بحرانی ژرف در جهانِ فرهنگيِ ايراني بوده است و اين بحران همان جا به جاييِ تاريخي ست که جهانِ مدرنِ فرهنگِ ايراني و خودآگاهيِ آن را با هويّتِ تازه&zwnj;يِ خود شکل داده است .&nbsp; اين گسستِ تاريخي از بسترِ جهانِ ديرينه&zwnj;يِ فروبسنه&zwnj;يِ بومي با گشوده شدن به رويِ تاريخِ جهاني رخ مي&zwnj;دهد. معناها و مفهوم&zwnj;هايِ تازه&zwnj;ای که اين گسست با خود مي&zwnj;آورد، از سويِ ديگرِ جهان، از اروپا، به جهان&zwnj;هايِ اين سويي، به جهان&zwnj;هايِ &ldquo;شرقي&rdquo;، سرريز مي&zwnj;کند. <br />
پيشاهنگِ پرورش و گسترشِ اين روشِ نو در فهمِ تاريخ ميشل فوکو، فيلسوف و تاريخ&zwnj;پژوهِ فرانسوي ست. پيشاهنگانِ ادبيّاتِ تحليليِ فمينيستي نيز از اين روش و مفهوم&zwnj;هايِ آن برايِ انگاره&zwnj;هايِ خود بسيار بهره گرفته اند. توکلي، بي آن که چندان شرحی از روش و شيوه&zwnj;يِ نگرشِ تاريخيِ خود و بنيادهايِ نظريِ آن داده باشد، نشان مي&zwnj;دهد که با اين شيوه&zwnj;يِ هرمنوتيکِ تاريخ به&zwnj;خوبي آشنا ست و آن را ماهرانه به کار بسته است. توکلي، به گواهيِ پژوهش&zwnj;هايی که در زمينه&zwnj;يِ مسائلِ هويّتِ جنسي و &ldquo;مسأله&zwnj;يِ زن&rdquo; در تاريخِ ايران، و از جمله در همين کتاب، کرده است، نشان مي&zwnj;دهد که ادبيّاتِ فمينيستي و زمينه&zwnj;يِ تازه&zwnj;گشوده&zwnj;يِ &ldquo;مطالعاتِ جنسيّتي&rdquo; (gender studies) را نيز به&zwnj;خوبی پيگيري کرده و از آن&zwnj;ها در کارِ خويش بهره گرفته است. <br />
تجددِ بومي کتابِ پرحجمی نيست (٢٣0 صفحه)، امّا کتابی ست بسيار مايه&zwnj;دار؛ هم از نظرِ گردآوريِ داده&zwnj;ها و هم تحليلِ آن&zwnj;ها. از اين نظر کمتر کتابی در فارسي همتايِ آن است. جا داشت که اين کتاب با گسترشِ بيشتر به حدودِ پانصد صفحه مي&zwnj;رسيد، زيرا جاهايی هست که نويسنده کوتاه و فشرده و اشاره&zwnj;وار از مطلب مي&zwnj;گذرد و خواننده احساس مي&zwnj;کند که نياز به گفت&zwnj;آوردهايی از نوشته&zwnj;هايِ آن زمان دارد. درون&zwnj;مايه&zwnj;يِ کتاب همان است که در عنوانِ اين مقاله آورده ام، يعني، تبارشناسيِِ روشنفکريِ ما، يا تکوينِ وجدانِ تاريخيِ مدرن در ميانِ &ldquo;ما&rdquo;، که &ldquo;روشنفکران&rdquo; حاملان و پراکنندگانِ آن اند. در واقع، روشنفکري (يا به نامِ ديرينه&zwnj;تر-&zwnj;اش، منوّرالفکری)-- که پديده&zwnj;ی روزگارِ &ldquo;روشنگري&rdquo; و جهانگيريِ آن است-- در اساس همين ايمان به تاريخ و فرجام&zwnj;شناسيِ (teleology) آن است و کوشش در راهِ شتاب بخشيدن به فرارسيدنِ فرجامِ ناگزيرِ نجات&zwnj;بخشِ آن . اين فرجام همانا پديد آمدنِ جهانِ آرمانشهري ست، يا جهانِ &ldquo;انسانيِ&rdquo; آزادی و شادکامي و داد و داناييِ آينده، از راهِ ويران کردنِ جهانِ بندگي و خواري و بيداد و استبداد و جهل و خرافه، که، از اين ديدگاه، تاکنون بر تاريخ فرمان&zwnj;روا بوده است. <br />
جهانِ &ldquo;شرقيِ&rdquo; ما، تا زمانی که با غرب و تمدنِ مدرنِ آن، که سرچشمه&zwnj;يِ اين ايده&zwnj;ها ست، رو به رو نشده بود، از تاريخ و فرجامِ آن با روايتی اسطوره&zwnj;اي، بر بنيادِ آخرت&zwnj;باوريِ مينُوي، آشنا بود. امّا فرجام&zwnj;شناسيِ تاريخيِ گيتيانه (سکولار)، زاده&zwnj;يِ تاريخي&zwnj;انديشيِ روشنفکريِ مدرن است که پرچمِ &ldquo;روشنگري&rdquo; را به دست دارد و خود را پيشاهنگِ تاريخ مي&zwnj;داند (يا مي&zwnj;دانست). &ldquo;روشنفکري&rdquo; نيز خود با اين معنا از تاريخ و در اين تاريخ نطفه &zwnj;مي&zwnj;بندد و رشد مي&zwnj;کند و &ldquo;رسالتِ تاريخيِ&rdquo; خود را، در مقامِ روشنگر و نجات&zwnj;بخش، بر دوش مي&zwnj;گيرد. در راهِ اين &ldquo;رسالتِ تاريخي&rdquo; ست که روشنفکري به ميدانِ کوششِ بي&zwnj;کران برايِ ويران کردنِ جهانِ کهن و بر پا کردنِ جهانِ نو پا میيگذارد. حاصلِ گسست از فهمِ اسطوره&zwnj;ايِ تاريخ، که بر گردشِ دايره&zwnj;وارِ زمانِ آفرينشي تکيه دارد (&ldquo;انّا لله و انّا اليه راجعون&rdquo;) به فهمِ مدرن از تاريخ بر پايه&zwnj;ی زمانِ خطّيّ&zwnj;ِ پيش&zwnj;رونده، در فضايِ ذهنيّتی که با شرايطِ تکوينيِ ايده&zwnj;ها و جهان&zwnj;بينيِ مدرن هيچ پيوندی نداشته است، به چيزی مي&zwnj;انجامد که توکلي در عنوانِ کتاب&zwnj;اش نامِ &ldquo;تجددِ بومي&rdquo; بر آن می&zwnj;گذارد.<br />
توکلي، با روشی همانندِ روشِ ميشل فوکو در زيرـوـرو کردنِ کتاب&zwnj;ها و آرشيوها، در پيِ سنديابي برايِ ايده&zwnj;هايِ خود، پويندگيِ تاريخيِ خود را با جست&zwnj;ـ&zwnj;وـ&zwnj;جويی پُرشکيب در کتاب&zwnj;ها و نشريّه&zwnj;هايِ گوناگونِ يک دورانِ صد و پنجاه ساله&zwnj;يِ تاريخي دنبال کرده تا دگرديسيِ ذهنيّتِ ايراني را از &ldquo;سنّت&rdquo; به &ldquo;مدرنيّت&rdquo; (يا، به زبانِ خودماني، &ldquo;تجدّد&rdquo;) نشان دهد. وي روندی را پيگير مي&zwnj;کند که در آن &ldquo;ايرانيّت&rdquo; به معنايِ يکسره تازه&zwnj;ای، در قالبِ &ldquo;ايران&rdquo;ای با معنايِ تاريخي و جغرافيايي و سياسي و فرهنگيِ تازه&zwnj;، با معنايی الگوبرداري شده از قالبِ &zwnj;دولت&zwnj;ـ&zwnj;ملت&zwnj;هايِ مدرنِ &ldquo;فرنگ&rdquo;، رفته&zwnj;-&zwnj;رفته شکل مي&zwnj;گيرد. کتابِ تجددِ بومي از نظرِ باز کردنِ آرشيوِ تاريخي و بازخوانيِ جزء به جزء و دقيقِ آن، تا آن جا که من ديده ام، بيش از هر کتابِ ديگری در اين زمينه به مطالعه&zwnj;يِ بسيار گسترده&zwnj;ای از داده&zwnj;هايِ جزئي پرداخته بي آن که در جزئيّات غرق شده باشد. بلکه داده&zwnj;هايِ خُرد، در پرتوِ يک بينشِ تاريخيِ تازه، معنايِ کلّيِ خود را در آن مي&zwnj;يابند. يکی از سودمندي&zwnj;هايِ پُرارزشِ کتاب جست&zwnj;ـ&zwnj;وـ&zwnj;جويی ست که توکلي در سفرنامه&zwnj;ها و کتاب&zwnj;ها و نشريّه&zwnj;هايِ فارسي زبان در هندوستان کرده و به اين خاطر به آن جا سفر کرده و سندهايِ تاريخيِ دست&zwnj;نخورده&zwnj;ای يافته است. به نظر مي&zwnj;رسد که تا پيش از اين کتاب تکيه&zwnj;يِ تاريخ&zwnj;پژوهي در موردِ اين دوران بيش&zwnj;تر بر نفوذِ ايده&zwnj;های مدرن از راه آناتولي و قفقاز به ايران بود. ولي توکلي نشان مي&zwnj;دهد که با تسلطِ ادبي و اداريِ زبانِ فارسي بر هندِ گورکاني تا نيمه&zwnj;هايِ سده&zwnj;يِ نوزدهم، و رفت&zwnj;ـ&zwnj;وـ&zwnj;آمدِ بازرگانان و اهلِ فرهنگِ ايراني به هند، آن سرزمين، که از اواخرِ سده&zwnj;يِ هجدهم رسمانه بخشی از امپراتوريِ بريتانيا شده بود، يکی از کانال&zwnj;هايِ اساسيِ برخوردِ ايرانيان با &ldquo;فرنگ&rdquo; و &ldquo;فرنگان&rdquo; بوده است. نخستين سفرنامه&zwnj;ها به فرنگ نيز به دست فارسي&zwnj;نويسانِ هندنشين نوشته شده است. <br />
نخستين فصلِ کتاب با عنوانِ &ldquo;بازسازيِ هويّتِ ايراني در گزارشِ تاريخ&rdquo; به اين نکته&zwnj;يِ اساسي مي&zwnj;پردازد که در سده&zwnj;هايِ دوازده و سيزده هـ. ق./ هجده و نوزده م. &ldquo;رويارويي و دادـ&zwnj;وـ&zwnj;ستدِ فرهنگی با هند و فرنگ... زمينه&zwnj;يِ بازپردازيِ [مفهوم&zwnj;هايِ] &ldquo;ايران&rdquo; و &ldquo;ملت&rdquo; در گزارش تاريخ و گفتمانِ سياسيِ ايران را فرام آورد.&rdquo; در اين دگرديسي، نگاه و زبانِ تازه&zwnj;ای برايِ بازخوانيِ تاريخ پديد مي&zwnj;آيد که بر اثرِ آن &ldquo;تاريخ&zwnj;نگاريِ ايران&zwnj;مدار&rdquo; جايِ تاريخ&zwnj;نويسيِ سنّتيِ جهانِ اسلامي را مي&zwnj;گيرد. در اين بازخواني &ldquo;گذشته&zwnj;هايِ خاموش و فراموشِ&rdquo; تاريخ پيش از اسلام با شکوه و معنايِ تازه&zwnj;ای از زيرِ خاکستر تاريخ سر بر مي&zwnj;آورند. در اين گذشته&zwnj;يِ بازساخته، کيومرث، در مقامِ نخستين انسان و پادشاه، جايِ &ldquo;حضرتِ آدمِ ابوالبشر&rdquo; را مي&zwnj;گيرد. &ldquo;مزدک نظريّه&zwnj;پردازِ آزادي و برابري&rdquo; مي&zwnj;شود و کاوه&zwnj;يِ آهنگر پرچمدارِ جنبشِ ملّيِ، و انوشيروان &ldquo;پادشاهي عدل&zwnj;پرور&rdquo; و &ldquo;مشروطه&zwnj;مسلک&rdquo; (ص ٩). به اين ترتيب، در زيرِ نفوذِ مفهومِ مدرنِ سياسيِ ملّت که از اروپا آمده بود، تاريخِ ملي&zwnj;ای ساخته و پرداخته مي&zwnj;شود که آيينه&zwnj;يِ وجدانِ سياسيِ گيتيانه&zwnj;يِ &ldquo;منورالفکريِ&rdquo; مدرن و فهمِ آن از هويّتِ &ldquo;ايرانيِ&rdquo; خود است. يکی از جُستارمايه&zwnj;هايِ اين کتاب نشان دادنِ نقشِ فرقه&zwnj;يِ &ldquo;نوـزرتشتيِ&rdquo; آذرکيوان در ساخت&zwnj;ـ&zwnj;&zwnj;&zwnj;وـ&zwnj;&zwnj;پرداختِ يک تاريخِ افسانه&zwnj;ايِ پيش از اسلام برايِ ايران و يک کتابِ مقدس به فارسيِ جعلي بود که چاپِ آن در قرنِ نوزدهم سهمِ بسزايی در پروردنِ نگاهِ تازه به ايرانِ باستان و پديد آوردنِ جنبشِ سَره&zwnj;نويسيِ فارسي داشت.<br />
در جريانِ شکل&zwnj;گيريِ وجدانِ مدرنِ تاريخي، که بسترِ پرورشِ ناسيوناليسمِ مدرنِ ايراني ست، توکلي نشان مي&zwnj;دهد که تاريخ&zwnj;نويسيِ سنّتي&zwnj;ای که از هبوطِ آدم آغاز مي&zwnj;کرد و کارِ آن شرحِ رويدادهايِ جزئيِ و آمدن و رفتنِ سلسله&zwnj;ها و پادشاهان بود، و در پسِ پشتِ رويدادها همواره تقديرِ ازلي و اراده&zwnj;يِ خداوندي را در مقامِ سررشته&zwnj;&zwnj;دارِ کارها مي&zwnj;ديد، چه گونه به تاريخی ايران&zwnj;مدار تبديل مي&zwnj;شود. بدين&zwnj;سان است که تاريخِ &ldquo;ملّتِ ايران&rdquo; پديد مي&zwnj;آيد با زمان و مکانِ تاريخي و جغرافياييِ تعريف شده&zwnj;يِ تازه&zwnj;ای بيرون از زمان و مکانِ اساطيري، در زمان و مکانِ گيتيانه. رويدادهايِ سياسي و جنگي که در تاريخ&zwnj;نگاريِ سنّتي روايت مي&zwnj;شد، در دلِ اين تاريخ قرار مي&zwnj;گيرند و همچون رويدادی از تاريخِ ملّي از نو در متنِ آن جايگاه و معنايِ تازه&zwnj; مي&zwnj;يابند.<br />
تجدد بومی سيرِ تکوينيِ وجدانِ تاريخيِ ملّيِ مدرن را تا صدرِ مشروطه در بر دارد و از جمله بحث&zwnj;هايِ باريک&zwnj;انديشانه&zwnj;يِ&nbsp; آن تبديلِ سرزمينِ &ldquo;ايران&rdquo;-- با حدودِ جغرافياييِِ تعيين شده از راهِ مرزبنديِ&zwnj; کشور با کشورهايِِ همسايه-- به &ldquo;مادرِ وطن&rdquo; و &ldquo;مامِ ميهن&rdquo; است و تبديلِ پادشاه به &ldquo;پدرِ ملّت&rdquo;. به اين ترتيب، سه مفهومِ پايدارِ کشور، دولت، و ملّت شکل مي&zwnj;گيرد که مي&zwnj;بايست در دلِ تاريخِ يگانه&zwnj;يِ ملّي، در رابطه&zwnj;ا&zwnj;ی اندام&zwnj;وار، يکديگر را در بر گيرند. امّا بخشِ دل&zwnj;خراشِ داستان آن جاست که وجدانِ &ldquo;منوّرالفکري&rdquo;ای که بدين سان به جهانِ تازه&zwnj;يِ خودساخته&zwnj;اش، با الگویِ &ldquo;فرنگ&rdquo; و &ldquo;اروپ&rdquo;، چشم بازمي&zwnj;کند، خود را در برابرِ جهانِ ويرانه&zwnj;يِ پوسيده&zwnj;ای مي&zwnj;يابد اسيرِ ستم و جور و فساد شاه و دستگاه&zwnj;اش با مردمی خرافه&zwnj;زده و ذليل و درمانده؛ جهانی که با الگويِ فرنگيِ جهانِ آرماني فاصله&zwnj;ای هولناک دارد. در نتيجه، تقديرِ تاريخيِ منوّرالفکرانه&zwnj;اش او را به انديشيدن به تاريخ مي&zwnj;کشاند تا سرچشمه&zwnj;يِ همه&zwnj;يِ اين بدبختي و درماندگي را در آن بجويد. زيرا از اين پس علّتِ همه&zwnj;يِ رويدادها را در تاريخ بايد جست و تاريخ است که به جايِ خدا سرنوشت&zwnj;آفرين مي&zwnj;شود. <br />
طبيبانِ روزنامه&zwnj;نويس، در غيابِ جامعه&zwnj;شناسان و فيلسوفانِ مدرن، برايِ تشخيصِ &ldquo;بيماری&rdquo; به ميدان مي&zwnj;آيند. توکلي با دنبال کردنِ استعاره&zwnj;هايِ طبّيِ آنان شيوه&zwnj;يِ فهمِ بيماريِ &ldquo;مادرِ وطن&rdquo; را در منوّرالفکرانِ صدرِ مشروطيّت خوب دنبال کرده است. از جمله&zwnj;يِ اين تشخيص&zwnj;ها، که در دوران&zwnj;هايِ سپسين نقشِ بسيار مهمی در شکل&zwnj;دهي به انگاره&zwnj;هايِ ناسيوناليسمِ ايراني بازي مي&zwnj;کند، تأکيد بر حمله&zwnj;هايِ خارجي ست، از اسکندر گرفته تا عرب و مغول. از اين ديدگاه، اين حمله&zwnj;هاست که ملّتی بزرگ و شکوهمند را به ملّتی زبون و بيچاره بدل کرده است. در اين ميانه، البتّه، حمله&zwnj;يِ عرب نقشِ محوري دارد. زيرا با تبديلِ دينِ خودي، &ldquo;دينِ بهي&rdquo;، به دينِ بيگانه فرهنگِ اصيل و باشکوهِ ايرانيِ باستان را پايمال مي&zwnj;کند و فرهنگی زبون و &ldquo;عرب&zwnj;زده&rdquo; را جانشينِ آن میيکند. اين بخش از کتاب نيز، با شاهدهايی که از نويسندگانِ آن دوران مي&zwnj;آورد، از جمله بخش&zwnj;هايِ بسيار خوب و سودمندِ آن است. از راهِ آن مي&zwnj;توانيم شکل&zwnj;گيريِ گره&zwnj;هايِ روانيِ روشنفکريِ جهانِ سوّمي&zwnj;مان و معنايِ دست و پا زدن&zwnj;هايِ ناکامِ آن را در دوران&zwnj;هايِ سپسين تا به امروز ردگيري کنيم و پينه&zwnj;بستنِ عقده&zwnj;هايِ کين&zwnj;توزي را در روان&zwnj;مان ببينيم.</p>
<p align="justify">يکی از بخش&zwnj;هايِ نوآورانه&zwnj;يِ اين پژوهش پرداختن به انگاره&zwnj;يِ زن در اين روندِ دگرديسيِِ وجدانِ تاريخي ست. وجهِ اساسيِ اين قياس سنجيدنِ وضعِ زنِ ايراني و زنِ فرنگي در سفرنامه&zwnj;ها ست. در اين برخوردها به دو ديدگاهِ يکسره ضدّ&zwnj;ِ هم برمي&zwnj;خوريم. يکی ديدگاهِ تجدّدطلب که ستايشگرِ روبازی و آزادگي و فرهيختگيِ زنِ فرنگي ست.&nbsp; اين ديدگاه، بر اساسِ اين مشاهده، تربيتِ زنان و آزاد شدن&zwnj;شان را از بردگي&zwnj;ای که فرهنگِ سنّتي بر آن&zwnj;ها زورآور می&zwnj;کند، يکی از لوازمِ ضروريِ تجدّد در ايران مي&zwnj;شمارد. نگاهِ ديگر نگاهِ&nbsp; مردمَدارِ شرقي ست که در رفتار و کردارِ آزادانه&zwnj;يِ زنِ فرنگي چيزی جز فساد و فاحشگی و تباهيِ اخلاق نمي&zwnj;بيند. اهميّتِ آزاديِ زنان از حبسِ خانگي و از تويِ &ldquo;جوال&rdquo;، به قولِ دهخدا، از کشاکش&zwnj;هايِ مهمِ دورانِ مشروطه است. توکلي، با ديدِ فوکويي&zwnj;ـ&zwnj;&zwnj;فمينيستي&zwnj;اش اين بخشِ ماجرا را بزرگ&zwnj;نمايي و روشن کرده که باز، تا آن جا که من مي&zwnj;دانم، تاريخ&zwnj;گزارانِ ديگر تاکنون با اين دقّت و ديد به آن نپرداخته اند.</p>
<p align="justify">آنچه جايِ آن در اين پژوهش خالي ست، نشان دادنِ آن روابطِ قدرتی ست که چنين دگرديسي&zwnj;ای را در نگاهِ &ldquo;ما&rdquo; به خود و در تماميِ ساختارهايِ سياسي و فرهنگي و اقتصادي و اجتماعيِ يک جامعه&zwnj;يِ &ldquo;شرقي&rdquo; ناگزير مي&zwnj;کند. زيرا از آن پس نگاهِ ما به جهانِ تازه&zwnj;ای افتاده است؛ به &ldquo;فرنگ&rdquo; و مدرنيّت و قدرتِ تازه&zwnj;يِ بي&zwnj;همتايِ آن بر اثرِ انقلابِ صنعتي. اين نگاهِ بازتابشي (reflexive) از آن سو که به &ldquo;ما&rdquo; برمي&zwnj;گردد، &ldquo;ما&rdquo; را در زيرِ بازتابِ ارزيابي کننده&zwnj;يِ خود قرار مي&zwnj;دهد. اين نگاهِ بازتابشي همان است که با نورِ بازتافته&zwnj;يِ خود &ldquo;منوّرالفکري&rdquo; مي&zwnj;آورد و تاريخي&zwnj;انديشي و وظيفه&zwnj;مندي&zwnj;هايِ تاريخيِ آن را. و &ldquo;تجدّد&rdquo; را در دستورِ کارِ خود مي&zwnj;گذارد. در زيرِ فشارِ نيروهايِ ازـ&zwnj;نوـ&zwnj;شکل&zwnj;ـ&zwnj; دهنده&zwnj;يِ مدرنيّت است که فروپاشيِ&nbsp; همه&zwnj;يِ ساختارها و نهادهايِ جهان&zwnj;هايِِ &ldquo;شرقي&rdquo; آغاز مي&zwnj;شود و زبان&zwnj;هاشان دگرديسيِ تازه&zwnj;ای را آغاز مي&zwnj;کنند. زيرا مي&zwnj;بايد اندک-&zwnj;اندک بارِ مفهوم&zwnj;ها و معناهايِ تازه&zwnj;ای را بکشند که پيش از آن غايب بوده اند. اين معناها و مفهوم&zwnj;ها سپس سيلاب&zwnj;وار از آن سو سرريز مي&zwnj;کنند. در زيرِ فشارِ آن&zwnj;هاست که کهکشانِ تازه&zwnj;ای از مفهوم&zwnj;ها و معناها از راهِ زبان افقِ جهانِ تازه&zwnj;ای را مي&zwnj;گشايد. با پديدار شدنِ اين افقِ تازه رويگرداني از افقِ ديرينه&zwnj;يِ جهانِ &ldquo;سنّتي&rdquo; آغاز مي&zwnj;شود و همه چيز از نو در اين افقِ تازه معنا و تفسيرِ تازه مي&zwnj;يابد. </p>
<p align="justify">فايده&zwnj;يِ بزرگِ اين کتاب برايِ من جست&zwnj;ـوـجو در تبارشناسيِ روشنفکريِ ما ست، که برايِ خودآگاهيِ ما روشنفکرانِ ايراني از هويّتِ خودساخته&zwnj;يِ خود بسيار سودمند است. من از اين کتاب بهره&zwnj;مند شده ام و به سهمِ خود سپاس&zwnj;گزارِ نويسنده&zwnj;يِ آن ام. اين کتاب، به&zwnj;درستي، درامدی ست به مطالعه&zwnj;يِ تاريخِ روشنفکريِ ما در دوران&zwnj;هايِ سپسين، که شاملِ سه دورانِ گسستِ تاريخي ست که در آن نگره&zwnj;ها و مفهوم&zwnj;هايِ ديگری بر فضايِ ذهنيّتِ روشنفکرانه چيره مي&zwnj;شود. يکم، دورانِ رضاشاهي تا شهريورِ هزار و سيصد و بيست؛ دو ديگر، از شهريورِ بيست تا کودتايِ بيست و هشتِ مرداد؛ و سه&zwnj;ديگر، از کودتا تا انقلابِ اسلامي. هر يک از اين دوره&zwnj;ها ويژگي&zwnj;هايی دارد که جا دارد با همين سبک و روشِ خوانشِ توکلي دنبال شود. کتاب&zwnj;هايی از اين دست که در آن نويسنده کمابيش به پيش&zwnj;انگاره&zwnj;هايِ خود خودآگاه باشد و روشِ سنجيده&zwnj;ای را برگزيده باشد، در ميانِ &ldquo;ما&rdquo; کمياب است. قلمِ فارسيِ نويسنده هم روشن و روان و بي&zwnj;گره است و از ذوق&zwnj;آزمايي در واژه&zwnj;سازي و واژه&zwnj;گزيني خالي نيست.</p>
<p align="justify">چاپِ اين مقاله در مطبوعاتِ داخل و خارج از کشور (ايران) بی اجازه&zwnj;ی نويسنده روا نيست.<br />
<br />
(<a target="_blank" href="http://ashouri.malakut.org/genealogy-intellectuals.pdf">متن کامل اين مقاله به صورت پی&zwnj;دی&zwnj;اف</a>)</p>]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>فارسی، دری، تاجيکی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://ashouri.malakut.org/2007/07/post_48.html" />
   <id>tag:ashouri.malakut.org,2007://78.16818</id>
   
   <published>2007-07-11T15:00:17Z</published>
   <updated>2008-11-12T01:31:57Z</updated>
   
   <summary>فارسي، دري، تاجيکي، در قرنِ بيستم، سه نام بود برايِ ناميدنِ يک زبان با يک ميراثِ تاريخيِ هزار ساله‌يِ ادبي.  اين نام‌گذاريِ سه‌گانه مي‌رفت که، در زيرِ فشارِ عامل‌هايِ سياسي و فرهنگيِ تازه، از يک زبان سه زبان بسازد.  پديد...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="زبان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://ashouri.malakut.org/">
      <![CDATA[<p align="justify">فارسي، دري، تاجيکي، در قرنِ بيستم، سه نام بود برايِ ناميدنِ يک زبان با يک ميراثِ تاريخيِ هزار ساله‌يِ ادبي.  اين نام‌گذاريِ سه‌گانه مي‌رفت که، در زيرِ فشارِ عامل‌هايِ سياسي و فرهنگيِ تازه، از يک زبان سه زبان بسازد.  پديد آمدنِ سه نام برايِ يک زبان به علّتِ پديد آمدنِ بخش‌بندي‌هايِ سياسي در منطقه‌ای بود که مردمانِ سخنگو به اين زبان را در بر مي‌گرفت. اين بخش‌بندي‌ها پي‌آمدِ دست‌اندازي‌هايِ نظامي و سياسيِ دو قدرتِ بزرگِ امپرياليستيِ اروپايي، يعني روسيّه و بريتانيا، در سده‌هايِ نوزدهم و بيستم به اين منطقه بود. اين دست‌اندازي‌ها با تجزيه‌يِ  يک امپراتوريِ قرونِ وسطايي، يعني امپراتوريِ ايران، سه واحدِ سياسيِ تازه، يا دولت، را پديد آورد. امپراتوريِ ايران در تاريخِ درازِ خود، مانندِ همه‌يِ امپراتوري‌ها، مجموعه‌يِ بزرگی از قوم‌ها و زبان‌ها را در زيرِ چترِ فرمان‌رواييِ خود گرد مي‌آورد، امّا دامنه‌يِ فرمان‌روايي‌اش، به نسبتِ ميزانِ قدرت و ضعفِ نظامي و سياسيِ آن ، در دوران‌هايِ گوناگون، بزرگ و کوچک مي‌شد. اين امپراتوري، در دوران‌هايِ پسين، برايِ چندين صد سال، در دلِ خود يک امپراتوريِ فرهنگي و زباني نيز پرورد که با قدرتِ ادبيِ يک زبان، يعني زبانِ فارسي، به‌ويژه شعرِ آن، پهنه‌يِ بسيار گسترده‌تری از امپراتوريِ سياسيِ ايران و ميدانِ فرمان‌رواييِ آن را زيرِ نفوذ داشت. دامنه‌يِ نفوذِ اين امپراتوريِ زباني و ادبي– که در اساس به دستِ سردارانِ شعرِ فارسي، فردوسي و نظامي و سعدي و مولوي و حافظ و نام‌هايِ کوچک‌ترِ بسيارِ ديگر، گشوده شده بود– از ترکستانِ چين تا سراسرِ آسيايِ ميانه و افغانستان و ايرانِ کنوني تا بخشِ بزرگی از زيرـ‌قارّه‌يِ (subcontinent) هندوستان، و از سويِ ديگر، بخشِ بزرگی از امپراتوريِ عثماني را در بر مي‌گرفت.</p><p align="justify">آنچه برشمرديم «حوزه‌يِ نفوذِ» زبانِ فارسي و ادبيّاتِ آن بود.  در اين حوزه‌يِ بسيار پهناور بخشی از  مردمان به زبانِ فارسي سخن مي‌گفتند. امّا با لهجه‌ها و گويش‌هايِ بسيار گوناگون، از ديار به ديار، از شهر به شهر ، حتّا از ده به ده. تا به جايی که برخی از اين گويش‌ها به حدّ‌ِ زبانِ جداگانه‌ای از بدنه‌يِ زبانِ «اصلي» جدا شده بودند. «زبانِ اصلي»، از ديدگاهِ فارسي‌زبانان و فارسي‌دانانِ اين پهنه‌يِ بسيار پهناور، همان زبانِ نوشتاري يا ادبي، به شعر و نثر، بود. در بخش‌هايِ ديگری از اين امپراتوريِ زباني‌ــ‌فرهنگي و حوزه‌يِ نفوذِ آن، مردمان به زبان‌هايِ ديگری از شاخه‌هايِ گوناگونِ زبان‌هايِ ايراني سخن مي‌گفتند، از گيلکي و مازندراني و بلوچي و کردي و سمناني تا سغدي و پشتو و زبان‌هايِ ديگر و گويش‌هاشان.  مردمانی نيز به زبان‌هايی از خانواده‌يِ زبان‌هايِ ترکي و آلتايي، و در هند به اردو و زبان‌هايِ هندي سخن مي‌گفتند. آنچه گستره‌يِ جغرافيايي و زباني و فرهنگي‌ای به اين وسعت و گوناگوني را به هم مي‌پيوست، هم کاربردِ ديوانيِ زبانِ فارسي بود و نقشِ آن در مقامِ زبانِ ميانجيِ (lingua franca) ارتباط و دادــ‌وـ‌ـ‌ستد ميانِ مردمانِ گوناگون؛ و بالاتر از همه، برايِ مردمِ فرهيخته، جاذبه‌يِ «زبانِ شيرينِ فارسي» به عنوانِ زبانِ شعر و شاعري و ادبياتِ عرفاني بود. به همين دليل، چه‌بسيار دفتر و ديوانِ شعر و کتاب به فارسي داريم که مردمانِ فارسي‌دانِ ناـ‌فارسي‌زبان سروده و نوشته اند، و بخشِ بزرگی از آن‌ها صوفيانه است. </p>]]>
      <![CDATA[<p align="justify">آنچه زبانِ فارسي به معنايِ ويژه‌يِ کلمه مي‌گوييم، در حقيقت، يک زبانِ نوشتاري‌ست که تماميِ مردمانِ باسواد، و حتّا شمارِ بسياری از مردمِ کم‌سواد و بي‌سواد، در اين قلمروِ زباني و حوزه‌يِ نفوذِ آن، با تماميِ ناهمگونيِ گويش‌ها و زبان‌هاشان، مي‌دانستند يا مي‌فهميدند و به آن عشق مي‌ورزيدند. و اگر اهلِ دانش و ذوق بودند، دوست داشتند به آن بنويسند و بسرايند. هماوردي با شاعرانِ اين زبان، يا پي‌روي و تقليد از ايشان، جاذبه‌يِ فراوان داشت.  مي‌توان گفت، کودکانی که در سراسرِ اين امپراتوريِ زباني‌ـ‌ـ‌‌فرهنگي بختِ آن را داشتند که به مکتب‌خانه بروند تا نگارش و سواد بياموزند، مي‌رفتند تا فارسي و سپس عربيِ نوشتاري را بياموزند. و سواد‌آموزي را قرن‌ها، از قفقاز تا هندوستان و از ترکستان تا کردستان، چه‌بسا با «منّت خداي را عزّ و جلّ...» در سرآغازِ گلستانِ سعدي شروع مي‌کردند.</p><p align="justify">پيدايشِ ميراثِ مشترکِ زباني و فرهنگي <br />اين زبانِ نوشتاري، به شعر و به نثر، در دورانِ آغازينِ شکل‌گيري و جاي‌گيريِ آن در مقامِ زبانِ رسميِ نوشتار و شعر، هزاره‌ای پيش از اين، ريشه در گويشِ فارسيِ خراساني داشت. و همان است که در نثرِ بلعمي و شعرِ رودکي مي‌بينيم. اين زبانِ نوشتاري و سرودي، در مقامِ زبانی فاخر، زبانِ مردمِ فرهيخته و اهلِ هنر، جايگاهِ خود را در ميانِ فارسي‌زبانان تاکنون نگاه داشته است. گويشِ مردمِ خراسان در هرات و مشهد و طوس با گويشِ فارسيِ شاهنامه‌يِ فردوسي يکي نيست. و مي‌دانيم که در روزگارِ سعدي و حافظ در فارس و شيراز نيز گويشی بومي رواج داشته که نشانه‌هايی از آن در گوشه‌ــ‌و‌ــ‌‌‌کنارِ شعرِ ايشان بازمانده و نسبت به زبانِ شعرِ ايشان– که دنباله‌يِ زبانِ ادبيِ خراساني‌ست—رنگ‌ــ‌‌و‌ــ‌رويِ واژگاني و چه‌بسا دستوريِ ديگری دارد. همچنان که زبانِ نوشتاريِ قابوسِ وشمگيرِ طبري، نويسنده‌يِ قابوس‌نامه، با زبانِ گفتاريِ وي، يعني زبانِ طبري، دو زبانِ جداگانه از خانواده‌يِ زبان‌هايِ ايراني بوده است. شکاف و ناهمگوني ميانِ زبانِ گفتار و نوشتار در سراسرِ قلمروِ فرمان‌روايي و نفوذِ زبانِ فارسي، از روزگارِ ديرينه تا امروز، کمابيش هميشه بوده است.</p><p align="justify">زبانِ ادبيِ فارسي، در شعر و در نثر، مايه‌يِ واژگاني و قالب‌هايِ بيانيِ خاصي را در مقامِ زبانِ فاخرِ ادبي نگاه مي‌داشت و در قلمروِ فرمان‌روايي و نفوذِ خود نسل به نسل فرامي‌داد. در دوران‌هايِ آغازينِ تکوينِ اين زبانِ ادبي، به‌ويژه در نخستين ترجمه‌ها و تفسيرهايِ قرآن، تأثيرِ گويش‌هايِ محليِ خراسان و سيستان، و چه‌بسا جاهايِ ديگر، را مي‌بينيم. امّا تثبيتِ زبانِ فاخرِ ادبي، که ميدانِ هنرنمايي و همچنين دانش‌فروشي بود، به‌ويژه در شعرِ سبکِ خراساني، و زبانِ نثری که هرچه پيش‌تر مي‌آمد با واژگانِ عربي و حتّا دستورِ آن زبان بيشتر آميخته مي‌شد، يک زبانِ ادبي را در آن قلمروِ پهناور جا انداخت که با گذشتِ زمان، در همان خراسان نيز، حسابِ آن از زبانِ گفتار جدا مي‌شد. </p><p align="justify">زبانِ تثبيت شده‌يِ ادبي سدّی در برابرِ نفوذِ زبانِ گفتار در نوشتار مي‌گذاشت. زيرا زبانِ فاخرِ ادبي زبانِ آفرينشيِ «اهلِ دانش و فضل» بود و زبان‌هايِ گفتاري زبانِ «عوام» شمرده مي‌شد. به همين دليل، چندين صد سال پس از منوچهري و خاقاني، قاآني و سروشِ اصفهاني در جايی بسيار دور از غزنه، از سويی، و از شروان، از سويِ ديگر، مي‌توانستند به زبان و سبکِ ايشان قصيده بسرايند و با ايشان هماوردي کنند، يا، کمابيش با همان فاصله‌يِ تاريخي و جغرافيايي، به زبان و سبک سعدي غزل‌سرايي کنند، و اين کار بسيار بديهي و طبيعي به نظر مي‌آمد. همچنان که در افغانستان و تاجيکستان هم نثر نوشتن به زبانِ فاخرِ منشيانه و شعر سرودن به سبکِ رودکي و ابوشکور يا عبدالقادرِ بيدلِ هندي همان گونه بديهي و طبيعي به نظر مي‌آمد. بدين صورت، يک زبانِ فاخرِ نوشتاري وحدتِ زبانی به نامِ فارسي را در تماميِ قلمروِ فرمان‌روايي و نفوذِ آن نگاه مي‌داشت. حال آن که، زبانِ گفتار و لايه‌هايِ گوناگونِ آن، با آن که در بسياری جاها زيرِ نفوذِ زبانِ ادبي بود، در هر ديار، و حتّا هر شهر و هر ده، به راهِ خود مي‌رفت. چنان که زبانِ گفتاريِ امروزيِ تهران امتدادِ گويشِ ديرينه‌يِ فارسيِ ده‌ای به نامِ تهران در دامنه‌هايِ البرز است که آقا محمد خانِ قاجار به عنوانِ پايتخت برگزيد. چنان که مي‌دانيم، در اين گويش نان را مي‌گويند «نون» و تهران را «تهرون»، و نسبت به زبانِ رسميِ نوشتاري بسياری ناهمگوني‌هايِ آوايي و واژگاني در آن هست که اين دو را بسيار از هم جدا مي‌کند.</p><p align="justify">دورانِ واگرايي<br />زبانی که تا يک قرن پيش همه جا فارسي يا دري ناميده مي‌شد و در گستره‌يِ جغرافياييِ بسيار پهناوری، که ياد کرديم، زبانِ ادبيِ يکپارچه‌ای انگاشته مي‌شد، با در هم شکسته شدنِ ساختارهايِ قدرتِ سياسيِ در قلمروِ ديرينه‌يِ امپراتوريِ ايراني، به زبانی برايِ سه کشور تجزيه شد. آشنايي با دانش‌ها و مفهوم‌هايِ نوينِ علمي و سياسي و اجتماعي از راهِ منابعِ ناهمگون، و پروژه‌يِ ملّت‌سازي و بر پا کردنِ  ساختارِ دولت‌ـ‌ملّتِ مدرن در ايران و افغانستان، از سويی، و در تاجيکستان با مدلِ روسيِ جمهوري‌سازي از «خلق»‌هايِ اتحادِ جماهيرِ شوروي، سببِ فاصله‌گرفتنِ زبانِ نوشتاريِ فارسي از يکديگر در اين سه قلمرو شد. </p><p align="justify">يک عاملِ بسيار مهمِ ديگر در اين ميانه گشوده شدنِ فضايِ زبانِ فاخرِ و شيوه‌يِ مصنوعِ نوشتاري آن به رويِ زبانِ گفتار و واژگان و اصطلاحاتِ آن بود، که ناگزير در هر يک از اين سه شاخه، از راهِ ادبياتِ مدرن و روزنامه‌نگاري، زبانِ نوشتاري را به رويِ گويش‌ِ بوميِ جداگانه‌ای مي‌گشود. کاهش يافتنِ فاصله‌يِ بسيار زيادِ زبانِ گفتار از زبانِ فاخرِ نوشتاري و ضرورتِ نوشتن به «زبانِ مردم»، سبب شد که در هر يک از اين واحدهايِ نوبنيادِ ملّي، واژگان و اصطلاحاتِ بومي از سرچشمه‌هايِ ناهمگونِ دياري به زبانِ نوشتار سرازير شود.  در نتيجه، روندِ واگرايي، يا دور شدن از يکديگر، ميانِ  زبانِ نوشتاريِ فارسي در اين سه حوزه‌ از زندگيِ اين زبان شدّت گرفت. گسيخته شدنِ رابطه و دادــ‌وـ‌ـ‌ستدِ فرهنگي و زباني ميانِ اين سه حوزه و سياست‌ها و ايدئولوژ‌ي‌هايِ ناهمگونی که پروژه‌يِ ملّت‌سازيِ مدرن را در آن‌ها پيش مي‌برد، به اين واگرايي شتاب مي‌بخشيد. اين سياست‌ها و ايدئولوژ‌ي‌ها، بر سه نامِ فارسي، دري، و تاجيکي برايِ ناميدنِ سه شاخه‌يِ گويشيِ اين زبان پافشاري مي‌کردند که با ويژگي‌هايِ بوميِ جداگانه‌يِ خود هرچه بيش به زبانِ نوشتاري بدل ‌مي‌شدند. در ايران، با جنبش‌هايِ فرهنگي و سياسيِ مدرن، زبانِ فاخرِ ادبيِ سنّتي، در شعر و در نثر،  نخست از راهِ روزنامه‌نگاري و شبنامه‌نگاري به رويِ «زبانِ مردم» گشوده شد، و سپس زبانِ ادبيّاتِ مدرن، از راهِ داستان‌نويسي و نمايش‌نامه ‌نويسي، راهِ زبانِ گفتار– البتّه بر پايه‌يِ گويشِ پايتخت – را هر چه بيشتر به نوشتار گشود. همچنان که پديد آمدنِ شعرِ نو فهم و پسندِ شعر را به صورتِ انقلابي ديگرگون کرد. </p><p align="justify">زبانِ فارسي، در بخشِ ايران، با تکيه بر ميراثِ ادبيِ پُربر‌ـ‌ـ‌و‌ــ‌‌بارِ خود، در مقامِ زبانِ رسميِ دولت و آموزشِ ملّي، همچنين در پرتوِ ناسيوناليسمِ ايراني در مقامِ ايدئولوژيِ رسميِ دولت، به‌طبع، نسبت به دو شاخه‌يِ ديگرِ آن در افغانستان و تاجيکستان، ميدانِ فراخ‌تری برايِ بازسازي و نوسازيِ خود پيدا کرد. در افغانستان فارسي در تنگنايِ فشارِ زبانِ پشتون در مقامِ زبانِ رسمي بود. گرايشِ سياسيِ دولت در افغانستان به فاصله‌گيريِ هرچه بيش‌تر از ايران و زبانِ رسميِ آن، سبب ‌‌شد که به «زبانِ دري»، به عنوانِ زبانِ افغاني، ميدان دهند،  و در آن هويّتِ زبانيِ جداگانه‌ای، جدا از فارسيِ ايراني، برايِ خود بجويند. در تاجيکستان هم رژيمِ سوويتي مي‌کوشيد زبانِ گفتاريِ بوميِ تاجيکي را در مقامِ زبانِ نوشتاري به جايِ زبانِ مشترکِ ادبيِ ايران و افغانستان و تاجيکستان بنشاند. در آن جا، با پشتيبانيِ «علميِ» زبان‌شناسانِ روس، «زبانِ تاجيکي» را زبانی جز فارسيِ ايران و دريِ افغانستان شناساندند، و آگاهانه، از جمله با تغييرِ زبان‌نگاره از فارسي به سيريليک، سيرِ فاصله‌گيريِ آن را از آن دو شاخه‌يِ ديگر شتابان‌تر کردند. در فرايندِ مدرنگريِ سياسي و اقتصادي و فرهنگي، در رابطه با زبان‌هايِ جهانگيرِ مدرن، نيز هر يک از اين سه شاخه از سرچشمه‌يِ زبانيِ اروپاييِ ديگری وام و الگو مي‌گرفتند. فارسيِ ايراني تا جنگِ جهانيِ دوّم بيش‌تر در ارتباط با زبانِ فرانسه بود و در راستايِ مدرنگريِ خود از آن وام و الگو مي‌گرفت. دري از راهِ ارتباط با هندوستان، و نيز نفوذِ بريتانيا در افغانستان، بيش‌تر با زبانِ انگليسي در ارتباط بود. و تاجيکان، نخست به عنوانِ بخشی از امپراتوريِ روسيّه، و سپس به عنوانِ جمهوري‌ای از جمهوري‌هايِ اتحادِ جماهيرِ شوروي، ناگزير در ارتباط با زبانِ روسي و سختِ زيرِ فشار و نفوذِ آن بودند. قدرتِ سياسي و ايدئولوژيکِ رژيمِ سوويتي و فرادستيِ اقتصادي و تکنولوژيکِ روسيّه ناگزير راه را برايِ نفوذِ هر چه بيش‌ترِ زبانِ روسي در زبان‌هايِ ديگرِ قلمروِ آن امپراتوري، از جمله تاجيکي، فراهم مي‌کرد. <br /> <br />همگراييِ دوباره<br />اين فرايند اگر همچنان ادامه مي‌داشت، با سيرِ تکوينيِ اين سه شاخه در سه فضايِ سياسي و فرهنگيِ جدا از يکديگر و چه‌بسا ضدّ‌ِ يکديگر، و بي‌خبر از يکديگر، رفته‌ـ‌ـ‌رفته، به‌راستي، سه زبان از دلِ آن زبانِ يگانه‌يِ نخستين پديد مي‌آورد. يعني سخنگويان به اين سه گويش، در جداييِ گفتار و نوشتارشان از يکديگر تا به جايی مي‌رفتند که يکسره با يکديگر بيگانه مي شدند و يکديگر را نمي‌فهميدند. امّا سيرِ رويدادهايِ تاريخي در دو‌ــ‌‌‌سه دهه‌يِ اخير در سه کشور وضعِ تازه‌ای را پديد آورده که بر اثرِ آن، از پايانِ قرنِ بيستم، سيرِ واگرايي به گونه‌ای سيرِ همگرايي بدل شده است.  به مانندِ دورانِ واگراييِ پيش از آن، در اين روند نيز عامل‌هايِ سياسي نقشِ اصلي را دارند. فروپاشيِ اتحادِ جماهيرِ شوروي سببِ پيدايشِ جمهوري‌هايِ مستقلّ شد، از جمله جمهوريِ تاجيکستان. با اين رويداد، تاجيکان، برايِ بازيافتِ هويّتِ تاريخي و فرهنگيِ خود، با شورــ‌وـ‌ـ‌شوق به روسي‌زدايي از خود و رويکرد به ميراثِ تاريخيِ زبان خود پرداختند. پيشينه‌يِ اين شورِ «بازگشت به خود» و بازيافتِ هويّتِ خود را در ايشان، حتّا در دورانِ شوروياييِ تاريخ‌شان، در جريانِ تأليفِ فرهنگِ فارسيِ تاجيکي در دهه‌هايِ ۵0 و ۶0 _ِ ميلادي مي‌توان ديد.  اين جست‌ـ‌وـ‌جويِ «اصلِ خويش» در ميانِ روشنفکرانِ تاجيک– همچون دورانِ رضاشاه در ايران– به کند‌‌ـ‌ـ‌‌وـ‌ـ‌کاو در اصلِ پيش از اسلاميِ خويش، اصلِ «آرياييِ» خويش، نيز کشيد. چنان که در ميانِ روشنفکرانِ فارسي‌زبانِ افغان نيز چنين گرايشی ديده مي‌شود. اين کشش، به‌طبع، سبب شد که تاجيکان، در جست‌ــ‌‌وــ‌‌جويِ رشته‌يِ پيوندِ خويش با «نياکان»، به کانونِ بارورتر و پوياترِ اين زبان و فرهنگ، يعني ايران، روي کنند. اگرچه تکيه‌يِ رژيمِ کنونيِ ايران بر هويّتِ «اسلامي» و انکارِ تمدن و فرهنگِ پيش از اسلام، پس از چندی از تب‌ــ‌‌‌و‌ــ‌‌تابِ اين رويکرد کاست. امّا، به هر حال، درهايِ زبانِ تاجيکي را به رويِ دست‌آوردهايِ زبانِ فارسي در نيم‌قرنِ اخير در ايران گشود. شاعرانِ تاجيک به شعرِ نويِ ايران روي‌آوردند و نويسندگانِ آن، به جايِ الگوبرداري از زبانِ روسي و به کار بردنِ واژگانِ آن، به دست‌آوردهايِ سبکي و واژگانيِ زبانِ فارسيِ ايراني، در راستايِ مُدرنگريِ زبان، توجّه کردند. البته، وجودِ زبان‌نگاره‌يِ سيريليک در تاجيکستان مي‌بايد مانعِ بزرگی در ارتباط بوده باشد. امّا دريِ افغاني با چنين مسأله‌ای رو به رو نيست.</p><p align="justify">در افغانستان نيز با برافتادنِ نظامِ پادشاهيِ پشتون‌زبان و رويِ کار آمدنِ فارسي‌زبانانِ کمونيست، «زبانِ دري» از بندهايِ محدوديّتِ سياسي و فرهنگيِ رژيمِ پيشين آزاد شد و به جذبِ دست‌آوردهايِ مدرنِ سبکي و واژگانيِ زبانِ فارسي در ايران پرداخت. مهاجرتِ کمونيست‌هايِ ايراني به افغانستان و حضورِ ايشان در دستگاهِ رسانه‌اي و تبليغاتيِ کمونيستي در افغانستان، و سپس مهاجرتِ ميليون‌ها افغاني به ايران در جريانِ جنگِ داخلي، و کارکردِ رسانه‌هايِ جديد، از جمله اينترنت، ارتباط ميانِ دو شاخه‌يِ افغاني و ايرانيِ زبانِ فارسي را بسيار نيرومند کرده است. نيازِ روشنفکرانِ افغاني به يک زبانِ مدرن برايِ نيازهايِ سياسي و اقتصادي و علمي و فرهنگيِ خود، سببِ توجّهِ هرچه بيش‌تر ايشان به شاخه‌يِ ايرانيِ اين زبان و جذبِ دست‌آوردهايِ علمي و فرهنگيِ مدرنِ آن شده است. دورانِ وحشتِ حکومتِ طالبانِ پشتون‌زبان نيز جز گوشه‌يِ گذرايي از اين سير نبود و نمي‌توانست آن را از حرکت بازدارد.</p><p align="justify">وزنِ ميراثِ مشترکِ زباني ونقشِ آن<br />يکی از عامل‌هايِ بسيار اثرگذار در جريانِ همگرايي اين است که سخنگويان به «فارسي»، «دري»، «تاجيکي»، و به‌ويژه فرهيختگان و اهلِ ادب در ميان‌شان، هر سه به ميراثِ ادبيِ زبانِ خود، به‌ويژه شعرِ آن، دل‌بستگيِ خاص دارند و اين ميراثِ مشترک را از آنِ خود مي‌دانند. ايرانيان و افغانان و تاجيکان به يکسان به شعرِ رودکي و فردوسي و نظامي و خاقاني و مولوي و سعدي و حافظ، تا برسد به شاعرانِ فارسي‌زبانِ هند، عشق مي‌ورزند و از آن‌ها لذّت مي‌برند. اين عاملِ پيوندِ مهم و سرمايه‌يِ تاريخيِ بزرگی ست. اکنون، با از ميان برداشته شدنِ سدهايِ ارتباط ميانِ سه شاخه‌يِ مدرنِ اين زبانِ مشترکِ تاريخي، با تکيه بر ميراث و تاريخِ مشترک، مي‌توان از فاصله‌هايِ فرهنگي و زباني‌ای که قرنِ پيشين پديد آورده، کاست و به سويِ ايجادِ گونه‌ای «بازارِ مشترکِ» زبانيِ مدرن ميانِ سه شاخه حرکت کرد. به هر حال، درهايِ اين سه شاخه به رويِ يکديگر گشوده شده و ديگر فروبستني نيست.  </p><p align="justify">شاخه‌يِ ايرانيِ اين زبان، چنان که اشاره کرديم، به دليلِ وجودِ شرايطِ سياسيِ سازگار با رشدِ آن و پشتيبانيِ نيرومندِ دولت در دورانِ پهلوي از آن، به عنوانِ تنها زبانِ رسميِ کشور، و حتّا جانشينِ زبان‌هايِ ديگر در کشور، و همچنين وجودِ امکاناتِ اقتصادي و ثروتِ ملّيِ کلان‌تر، نسبت به دو شاخه‌يِ ديگر در راستايِ مُدرنگريِ خود گام‌هايِ بلندتری برداشته است. نويسندگان و مترجمان در شاخه‌يِ ايرانيِ اين زبان، به دليلِ همان شرايطِ به‌نسبت سازگارترِ سياسي و اقتصادي، از  فرصت‌هايِ بهتر و بيشتری برايِ آفريدن و نوآوري برخوردار بوده اند. به همين دليل، اين شاخه مي‌تواند دو شاخه‌يِ ديگر را نيز خوراک دهد و سيرِ همگراييِ کنوني را شتاب بخشد. امّا اين سير نمي‌تواند يکسويه باشد و نبايد يکسويه بماند. بلکه سه شاخه در داد‌ــ‌‌وـ‌ـ‌ستدِ ادبي و فرهنگي با يکديگر، با مايه‌‌هايِ بوميِ زباني و فرهنگيِ‌ گوناگون‌شان، مي‌توانند يک فضايِ مشترکِ زباني و فرهنگي را بارور کنند. </p><p align="justify">اين امری طبيعي ست که زبان‌ها در زندگانيِ گفتاريِ خود در پهنه‌هايِ جغرافياييِ جدا از هم به گويش‌ها و حتّا زبان‌هايِ جدا از هم تبديل مي‌شوند. امّا در حوزه‌هايِ بزرگِ فرهنگي زبانِ مشترکِ نوشتاري رشته‌يِ پيوندشان را با فضايِ «زبانِ اصلي» نگاه مي‌دارد. زبانی مانندِ عربيِ گفتاري که از سراسرِ شمالِ افريقا تا عربستان به آن سخن مي‌گويند، ناگزير به گويش‌هايِ بسيار تا حدِ زبان‌هايِ جدا از هم بخش شده است. امّا عربيِ نوشتاري، که ريشه‌هايِ استوار و پايدار در ميراثِ تاريخيِ زبان و فرهنگِ عرب دارد، رشته‌يِ ارتباطِ تاريخي اين کشورها و مردمان را زنده نگه مي‌دارد و بازارِ مشترکِ  پهناوری برايِ مطبوعات و ادبيّات فراهم کرده است. اين نکته در موردِ همه‌يِ زبان‌هايِ نوشتاري در پهنه‌هايِ بزرگِ جغرافيايي صادق است. زبانِ آلمانيِ سوييسي، با لهجه‌هايِ گوناگون‌اش، از نظرِ آوايي و واژگاني و دستوري با  گويشِ آلمانيِ شمالي، يا زبانِ رسميِ نوشتاريِ آلماني، تفاوت‌هايِ اساسي، در حدِ زبانی جداگانه، يافته است. امّا زبانِ مشترکِ نوشتاري بازارِ همگانيِ زبانِ آلماني را به رويِ آثارِ نويسندگانِ سوييسي نيز باز مي‌گذارد. در آلمان و اتريش هم گويش‌ها‌يِ بوميِ بسيار وجود دارد که با زبانِ رسميِ نوشتاري، تا حدّ‌ِ زبان‌هايِ جداگانه فرق‌هايِ نمايان دارند. همين گونه است در موردِ انگليسي و فرانسه و روسي، و بسياری زبان‌هايِ ديگرِ دارايِ فرهنگِ نوشتاريِ ريشه‌دار و بزرگ.</p><p align="justify">رويکردِ بيشتر به زبانِ نوشتاريِ مشترک <br />زبانِ نوشتاري زبانی ست که نسبت به زبانِ گفتاري بسيار کندتر و ديرتر دگرگوني ‌مي‌پذيرد، به‌ويژه که رويکرد آن به يک سنّتِ ادبيِ ديرپايِ نيرومند باشد. شعرِ فارسي با قالب‌هايِ عروضي و مضمون‌ها و مايه‌هايِ خيال و تصويرگريِ شاعرانه و مايه‌يِ واژگانی که در درازنايِ يک هزاره، تا چند دهه پيش، کمابيش ثابت مانده بود، به رغمِ دگرگشت‌هايِ گويشي در زبان‌هايِ گفتاري و دياري از خانواده‌يِ زبان‌هايِ ايراني، و حتّا جايگزيني‌هايِ زباني (مانندِ نشستنِ زبانِ ترکي به جايِ زبانی از شاخه‌يِ فارسيِ ميانه در آذربايجان)، به‌رغمِ تحولاتِ سياسي و فرهنگيِ اساسي در دوران‌هايِ اخير، در سراسرِ قلمروِ گفتاريِ زبانِ فارسي و ميدانِ نفوذِ نوشتاريِ آن، رشته‌يِ پيوندِ تاريخي‌ای را با گذشته‌ای دور تا حدودِ يک‌هزاره زنده نگاه داشته است. فارسي‌زبانان در ايران و افغانستان و تاجيکستان وقلمروهايِ زباني و فرهنگيِ وابسته‌شان هنوز به خود مي‌بالند که مي‌توانند زبانِ رودکي و فردوسي و منوچهري و سعدي را به‌خوبي بفهمند، و حتّا زبانِ گفتاري و نوشتاريِ امروزيِ يکديگر را، به رغم همه‌يِ دگرگوني‌ها و فاصله‌ها. اين به معنايِ آن است که زبانی در يک پهنه‌يِ جغرافياييِ بزرگ با جمعيّتی حدودِ صد مليون نفر مي‌تواند با همگراييِ بيشتر، و کاستن از آثارِ واگراييِ سده‌يِ پيش، بازاری بزرگ برايِ فراورده‌هايِ فرهنگي و ادبيِ يکديگر فراهم آورد. رسانه‌هايِ مرزنشناس مانندِ راديو و تلويزيون و اينترنت، البتّه، خود به خود نقشِ خود را در همگرايي بازي مي‌کنند.  امّا زمينه‌ای که اهميّتِ بيشتری دارد و کارِ کمتری در آن شده،  کتاب و مطبوعات است.</p><p align="justify">دريغا که هر سه کشورِ اصليِ فارسي‌زبان در بي‌سامانيِ سياسي تا سرحدّ‌ِ آشوب غرقه اند. در اين ميان دولتِ ايران، که سرـ‌ـ‌‌وـ‌ـ‌سامانِ بيش‌تر و اقتصادِ بسيار نيرومندتر و ثروتمندتری دارد، با آن که بر ماشينِ دولت‌ـملّتِ مدرن سوار است و از امکاناتِ اقتصادي و سياسيِ آن بهره مي‌برد، تکيه‌اش از نظرِ ايدئولوژيک، به‌خلافِ رژيمِ پيشين، بر اسلاميّتِ خود است تا ايرانيتِ خود. به همين دليل، نگاه‌اش بيش‌تر به سويِ هم‌کيشانِ خويش در کشورهايِ غربِ ايران است، به‌ويژه به شاخه‌ای خاص مردمِ مسلمان، يعني شيعيان، تا به قلمروهايِ جغرافيايي و فرهنگي و زبانيِ هم‌ريشه و هم‌پيوند با ايران در شرق و شمالِ کشور. </p><p align="justify">امّا، در نبود يا کمبودِ همّت از سويِ دولت‌ها، ابتکار و پيشگاميِ ناشرانِ خصوصي در ايران چه‌بسا بتواند همگراييِ کنوني را نيرومندتر کند. کاری که دستگاهِ پژوهش و نشرِ فرهنگِ معاصر با واگردانِ فرهنگِ فارسيِ تاجيکي از زبان‌نگاره‌يِ سيريليک به زبان‌نگاره‌يِ فارسي کرده است، از نظرِ من، گامی ست در اين جهت و ستودني. حال اين پرسش به ذهن‌ام مي‌رسد که در اين روزگارِ کُره‌گيريِ (globalization) اقتصادي، آيا سرمايه‌هايِ ايرانيِ چاپ و نشر نمي‌توانند پا از مرزهايِ کنوني بيرون بگذارند و در بازارِ نيرويِ کار، و همه‌چيزــ‌، ارزان‌ترِ افغانستان و تاجيکستان پا بگذارند؟ يعني، کتاب‌هايِ فارسيِ ايراني را، برايِ بازارِ سه کشور، ارزان‌تر توليد کنند و با نشرِ کتاب‌هايِ نويسندگانِ افغاني و تاجيک و رونق بخشيدن به صنعتِ نشر در آن دو کشور به همگرايي ياري رسانند؟ مؤسسه‌يِ انتشاراتِ فرانکلين در ايران با داير کردنِ شعبه‌ای در افغانستان چنين سياستی را آغاز کرده بود. اگرچه با زيرــ‌وــ‌زبر شدن‌ها در هر دو کشور، آن پروژه‌ها ناگزير ناکام ماند، امّا ضرورت‌شان بر جاست، اگر که بنا ست اين کشورها و مردمان سامانی درست و درخورِ زندگانيِ جهانِ مدرن داشته باشند.</p><p align="justify">آنچه در اين مقاله آمد ايده‌هايی ست کلّي جوشيده در ذهنِ من، که هدف از انتشارِ آن برانگيختنِ ذهن‌هايِ ديگر در اين پهنه‌يِ فرهنگي ست و گشودنِ بابِ بحثِ سازنده با شرکتِ ديگر نويسندگان و زبان‌دانان و زبان‌شناسانِ افغان و تاجيک و ايراني.  </p><p align="justify"><em>نشرِ اين مقاله در مطبوعات، در داخلِ ايران و خارجِ آن، بي‌اجازه‌يِ نويسنده روا نيست.<br /><br /></em><a href="http://ashouri.malakut.org/archives/upload/2007/07/Farsi-Dari-Tajiki-ashouri.pdf" target="_blank">(متن کامل اين مقاله به صورت پی‌دی‌اف)</a></p>]]>
   </content>
</entry>

</feed>
