<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>جستار</title>
      <link>http://ashouri.malakut.org/</link>
      <description>نوشته‌های داريوش آشوری درباره‌ی ادبيات، فرهنگ و زبان</description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2012</copyright>
      <lastBuildDate>Mon, 05 Sep 2011 21:41:42 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>گفتگو با مجله شهروند امروز</title>
<description><![CDATA[<div style="text-align: right;">
<p dir="rtl" style="margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: center; font: 13.0px Arial; color: #232323"><strong><br />
</strong></p>
<p dir="rtl" style="margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: center; font: 13.0px Arial; color: #232323"><strong><span class="Apple-tab-span" style="white-space:pre">		<img alt="Shahrvand" width="280" height="51" align="top" src="http://ashouri.malakut.org/shahr.jpg" />	</span>&nbsp; &nbsp; &nbsp;&nbsp;<span class="Apple-tab-span" style="white-space:pre">									</span></strong></p>
<p dir="rtl" style="margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: center; font: 13.0px Arial; color: #232323"><strong> </strong></p>
<p dir="rtl" style="margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: center; font: 13.0px Arial; color: #232323"><strong><strong>گفتگو با داریوش آشوری</strong></strong></p>
<strong>
<p dir="rtl" style="margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: center; font: 13.0px Arial; color: #232323"><strong>سروش دباغ</strong></p>
<p dir="rtl" style="margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: center; font: 13.0px Arial; color: #232323">این مصاحبه در مجله&zwnj;ی<font class="Apple-style-span" size="1"> <strong><em>شهروندِ امروز</em></strong></font>، شماره&zwnj;ی ۹، شهریور ١۳۹٠ منتشر شده است</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); "><strong>اگر بخواهیم به اجمال&nbsp; از تطور روشنفکری ایرانی صحبت کنیم به نظر می رسد که تامل در تحول فکری آقای داریوش شایگان بتواند نقطه شروع خوبی باشد. ایشان در کتاب &laquo;آسیا در برابر غرب&raquo; که گویا تحت تاثیر کربن و فردید بودند سخنانی را در خصوص غرب مطرح کردند که بعدها به مرور تطور پیدا کرد و به کتابهایی همچون &laquo;انقلاب مذهبی چیست&raquo; و&laquo; نگاه شکسته&raquo; و &laquo;اسکیزوفرنی فرهنگی&raquo; و درنهایت به &laquo;افسون زدگی جدید&raquo; رسید. از یک نگاه غرب ستیزانه که تبدیل به یک دگم در زمانی شد تا نگاهی متکثر و پلورال که در افسون زدگی جدید می بینیم به نوعی سرنوشت روشنفکری ایرانی بوده است. این تطور و تحول را شما چگونه تحلیل می کنید؟</strong></p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); "><strong><br />
</strong></p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); ">من با آقای شایگان از اوایل دهه چهل، که ایشان از اروپا به ایران آمد، آشنا شدم و میانمان روابط دوستانه و خانوادگی برقرار شد. با آشنایی نزدیکی که با ایشان و همچنین با فردید داشته ام&nbsp; می&zwnj;توانم بگویم که شایگان زیرِ نفوذِ فکری فردید نبود، بلکه هردو، در اصل، از یک سرچشمه&zwnj;ی فکری آب خورده اند که هانری کربن و گرایشِ او به تشیّع و تصوف در اندیشه&zwnj;ی اسلامی و ایرانی باشد. فردید در ایران در نیمه&zwnj;ی دهه&zwnj;ی ١۳۲٠ با کربن آشنا شد و از گرایشِ فکری او تأثیر پذیرفت، اگرچه هرگز اقرار نکرد. در حقیقت، می&zwnj;توان گفت که بیزاری کربن از دنیای مدرن و شیدایی او برای اندیشه&zwnj;ی دینی و عرفانیِ مسیحی و اسلامی قرونِ وسطا سرچشمه&zwnj;ی اصلیِ پیدایشِ ایده&zwnj;ی &laquo;غربزدگی&raquo; نزدِ فردید و ایده&zwnj;های شایگان در &laquo;آسیا در برابرِ غرب&raquo; است. شایگان در اروپا با اندیشه&zwnj;های ایران&zwnj;شناسانِ فرانسویِ ستایشگرِ فرهنگِ ایرانی آشنا شد. این نکته&zwnj;ای ست که او در درامدِ کتابِ<font class="Apple-style-span" size="1"> </font><strong><em><font class="Apple-style-span" size="1">روحِ </font><font class="Apple-style-span" size="2">ا</font><font class="Apple-style-span" size="1">یران</font></em></strong> (<span style="direction: ltr; unicode-bidi: embed">L&rsquo;&acirc;me de l&rsquo;Iran</span>) نوشته است. این مجموعه&zwnj;ی مقاله&zwnj;ای ست از آن ایران&zwnj;شناسان که حدود شصت سال پیش، تا آن جا که به خاطر دارم، به همتِ پرویز خانلری منتشر شده بود و بیست و اندی سال پیش به همتِ شایگان، و با درامدی از او، بار دیگر در پاریس از نو چاپ شد.</p>
</strong>
<p>&nbsp;</p>
</div>]]>
<![CDATA[<div style="text-align: right;">
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); ">شایگان پیش از آن که در دهه&zwnj;ی ١۳۴٠ به ایران برگردد با کربن و اندیشه&zwnj;های او آشنا بود و در پاریس تز دکتری خود را، در باره&zwnj;ی <strong><em><font class="Apple-style-span" size="1">مجمع&zwnj;البحرینِ</font></em></strong> داراشکوه و پیوندِ عرفانِ هندی و ایرانی، با کربن گذرانده بود. شایگان از همان زمان تحت تاثیر کربن بود و دل&zwnj;بستگی فراوان به مباحثِ عرفانی داشت. و از جمله، چنان که بارها گفته، در رفت و امد به ایران همراه با حسین نصر با علامه طباطبایی، استاد عرفانِ اسلامی، نشست و برخاست داشت. همچنین، کربن در مجمعِ &laquo;اُرانوس&raquo; با کارل گوستاو یونگ دوستی و همسخنی داشت و شایگان گمان می&zwnj;کنم از راهِ او به یونگ و مکتبِ روان&zwnj;شناسی&zwnj;اش دل&zwnj;بسته شد، که در پیِ تجلیاتِ رازناکِ روانِ آدمی، از جمله ارتباط با عالم غیب، بود. یکی از اولین کارهای منتشر شده&zwnj;ی شایگان به فارسی مجموعه مقالاتی درباره اسطوره شناسی به روایتِ مکتبِ یونگ است. تا آن جا که می&zwnj;دانم، آشنایی او با فردید و هم&zwnj;نشینی با او، &nbsp;از جمله در میهمانی&zwnj;های ماهانه&zwnj;ی منزلِ مرحوم جهانبگلو در سال&zwnj;های نیمه&zwnj;ی اول دهه&zwnj;ی پنجاه بود. از آن جا که ریشه&zwnj;ی فکری مشترکی داشتند و هردو شیفته&zwnj;یِ فکرِ عرفانی بودند، در این رفت-و-آمدها با همدلی میان&zwnj;شان گفت-و-گوهایی درمی&zwnj;گرفت. اما، رویدادِ انقلاب آن دو را به دو جهتِ یکسره جدا از هم و رویاروی هم کشاند. فردید که با انقلابِ اسلامی همسو شده بود و آن را در جهتِ رؤیاهایِ تاریخیِ خود می&zwnj;دید، با مزاجِ تندِ گزافه&zwnj;گرایی که داشت بدان سویی رفت که می&zwnj;دانید. اما طبعِ فکری و شیوه&zwnj;ی زندگی شایگان او را به آن راه &nbsp;مقابل کشاند و &nbsp;شیفتگی به اندیشه&zwnj;ی باطنیِ عرفانی در او جای خود را به گرایش&zwnj;های عقلیِ اندیشه&zwnj;ی مدرن داد، اگرچه هرگز از وسوسه&zwnj;های یادِ خوشِ روزگارِ زندگی در فضایِ اندیشه&zwnj;های کُربنی آزاد نشد و کتابی هم در باره&zwnj;ی کربن و در ستایشِ عالمِ فکری او نوشت.</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); "><br />
</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); ">کتاب <font class="Apple-style-span" size="1">&nbsp;<strong><em>آسیا در برابرِ غرب</em></strong></font> یک سال پیش از انقلاب منتشر شد. این کتاب با دسته&zwnj;بندی فرهنگ&zwnj;هایِ جهان به دو گروهِ آسیایی و غربی و نسبت دادنِ معنویتِ الاهی به نخستین و نیهیلیسم به این&zwnj;یک، در ذهنیّتِ روشنفکریِ ما در رده&zwnj;ی <strong><em><font class="Apple-style-span" size="1">غربزدگیِ</font></em></strong> آل احمد و کتاب&zwnj;های شریعتی، و همچنین &laquo;شفاهیّاتِ&raquo; فردید، قرار گرفت. با همه کوششی که او در کتاب&zwnj;های بعدی&zwnj;اش برای گذر از دیدگاهِ شرق&zwnj;ستایِ آن کتاب و نزدیکی به دیدگاهِ مدرن کرد، نامِ او در نبردهای فکری این دوران برای بسیاری در کنارِ نام علی شریعتی و آل احمد و فردید و رضا داوری ماند. یک علتِ آن هم این است که کتاب&zwnj;های بعدی همه به زبانِ فرانسه نوشته شدند و در فرانسه منتشر شدند و امکانِ ترجمه و نشر به فارسی نداشتند، مگر کتابِ آخرین&zwnj;اش. از نظرِ کنونیِ من، <font class="Apple-style-span" size="1">&nbsp;</font><strong><em><font class="Apple-style-span" size="1">آسیا در برابر</font> <font class="Apple-style-span" size="1">غرب</font>، </em></strong>همچون<strong><em> </em></strong>همه&zwnj;ی<strong><em> </em></strong>&nbsp;کتاب&zwnj;ها و گفتمان&zwnj;های همانندِ آن، فراورده&zwnj;ی دورانی از پرورش و گسترشِ فضایِ جهانِ سومی ست که در آن ضدیّت با غرب از دو جهت رشد می&zwnj;کند، یکی رشدِ ناسیونالیسمِ ضدِ استعماری و دیگر زیرِ نفوذِ مارکسیسم-لنینیسم و انقلابیگریِ چپ. به همین دلیل &laquo;بازگشت به خود&raquo; و اصالتِ بومی و شرقیِ خود در آن دوران یکی از گرایش&zwnj;های قویِ ایدئولوژیک در جهانِ سوم است که نمودِ ایرانی&zwnj;اش را خیلی خوب می&zwnj;شناسیم.</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); "><br />
</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); ">به همین دلیل، گرایش&zwnj;های &laquo;اصالت&zwnj;طلب&raquo;، از نوعِ گرایشِ فردید و شایگان، هم اگرچه می&zwnj;کوشیدند در فضای فرهنگی و بحثِ فرهنگی بمانند، سرانجام طنینِ قویِ سیاسی پیدا کردند. در حالی که آن &laquo;معنویتِ شرقی&raquo; که اینان در طلب&zwnj;اش بودند، در پیِ عالمی دیگر و آدمی دیگر، همیشه با سیاست و عالمِ قدرت سیاسی فاصله داشت و آن را خوار می&zwnj;شمرد. از حق نباید گدشت که، کتابِ<font class="Apple-style-span" size="1"> <strong><em>آسیا در برابر غرب</em></strong></font>، با تسلطی که شایگان بر زبان&zwnj;های فرانسه و انگلیسی دارد و آشنایی او با منابعِ فکری در غرب، از نظرِ بارِ فکریِ اندیشگی و پژوهشی نسبت به کتاب&zwnj;های همانند خود در زبانِ فارسی در روزگارِ انتشار آن بسیار مایه&zwnj;دارتر و جدی&zwnj;تر بود. زیرا آن کتاب&zwnj;ها، از نوعِ <strong><em><font class="Apple-style-span" size="1">غربزدگیِ</font></em></strong> آل احمد یا کتاب&zwnj;هایِ شریعتی چیزی جز پرخاشجویی&zwnj;های رُمانتیکِ روشنفکریِ جهانِ سومی نبودند&nbsp; که از دلِ کین&zwnj;توزی (<span style="direction: ltr; unicode-bidi: embed">ressentiment</span>) بیرون می&zwnj;آمدند. این کتاب را آن زمان من ویرایش کردم و از آن خیلی خوش&zwnj;ام می&zwnj;آمد، زیرا از راهِ آشنایی با فردید و همچنین شایگان زیرِ نفوذِ مایه&zwnj;های فکرِ کُربنیِ آن بودم. اما اندیشیدن به مسائل شرق و غرب و شکافتنِ مفهومِ جهانِ سوم از آن دیدگاه، مرا به یک نارساییِ پایه&zwnj;ای در همه&zwnj;ی اندیشه&zwnj;هایی رساند که با مفهومِ &laquo;فرهنگ&raquo; و دسته&zwnj;بندیِ فرهنگیِ قوم&zwnj;ها و ملت&zwnj;ها ذیلِ گونه&zwnj;های آن می&zwnj;خواهند به سراغِ فهمِ رویاروییِ &laquo;شرق&raquo; و &laquo;غرب&raquo; بروند.</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); "><br />
</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); ">زیرا &laquo;فرهنگ&raquo; (کولتور) یک مفهومِ بنیادیِ انسان&zwnj;شناسیِ (آنتروپولوژی) مدرن بر پایه&zwnj;یِ انسان&zwnj;باوری (اومانیسم) است. با این مفهوم می&zwnj;توان دین و عرفان را در قالبِ علومِ انسانی به اُبژه&zwnj;یِ علمی بدل کرد که آن&zwnj;ها را فراورده&zwnj;ی ذهنیّت (سوبژکتیویته) جمعی انسانی می&zwnj;داند، اما از این در راهی به عوالمِ معنویِ جهانِ خداباور و هستی&zwnj;محورِ گذشته نیست. از راهِ کربن و شور و شیداییِ او برایِ حکمت&zwnj;الاشراقِ سهروردی تنها می&zwnj;توان عرفان را به ماده&zwnj;ی درسیِ دانشگاهی و جُستارمایه&zwnj;ی پژوهشِ علمی بدل کرد، اما با آن نمی&zwnj;توان مرشد شد و &laquo;خانقاه&raquo; بنا کرد. برداشتنِ دیوار میانِ خانقاه و دانشگاه هم، چنان که او و شاگردان&zwnj;اش خواستند بکنند، حاصلی بیش از برداشتنِ دیوارِ میانِ حوزه&zwnj;ی علمیه و دانشگاه ندارد، که شاهد پیامدهای آن ایم. در روزگارِ مدرن این دانشگاه است که خانقاه و حوزه&zwnj;ی علمیّه را در خود جذب می&zwnj;کند نه به&zwnj;عکس. به همین دلیل، رنگ-و-لعابِ پرمایه&zwnj;ی فیلولوژیک به &laquo;معنویّتِ شرقی&raquo; زدن، چنان که دیدیم، آن را از سرنوشتِ سیاسی شدن&zwnj; و جبهه&zwnj;گیری به سودِ این رژیم و آن رژیم یا بر ضدِ این رژیم و آن رژیم نرهاند. آل احمد و شریعتی از بُن روشنفکرِ طغیانیِ جهانِ سومی بودند، یعنی گیر کرده در کشاکش میانِ رسوبِ تاریخیِ جهانِ &laquo;شرقیِ&raquo; رو به فروشد و جهانِ براینده&zwnj;ی تازنده&zwnj;ی مدرن. این دو نقشِ تاریخیِ خود را از این جهت بازی کردند. در واقع، بی آن که بدانند، با زیر-و-رو کردنِ سنّت به نامِ بازگشت به آن، راهِ مدرنیّتِ فکری را گشودند. اما شوقِ شایگان و فردید و رضا داوری به فلسفه نتوانست ایشان را از فروافتادن در چاله&zwnj;یِ سرنوشتِ سیاسیِ روشنفکریِ جهانِ سومی برهاند.</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); "><br />
</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); ">کتابِ بعدیِ شایگان به زبانِ فرانسه با عنوانِ<font class="Apple-style-span" size="1"> <strong><em>انقلابِ دینی چی&zwnj;ست</em></strong></font>، کمابیش در همان مایه&zwnj;های<font class="Apple-style-span" size="1"> <strong><em>آسیا در برابرِ غرب</em></strong></font> است و همچنان دچارِ غمِ غربتِ جهانِ معنویِ گم&zwnj;شده&zwnj;ی شرقی. اما در کتابِ بعدی به زبانِ فرانسه که عنوانِ <strong><em><font class="Apple-style-span" size="1">نگاهِ شکسته</font></em></strong> دارد، وی می&zwnj;کوشد به آسیب&zwnj;شناسیِ پدیده&zwnj;ی درهم&zwnj;آمیزیِ نگرش&zwnj;های &laquo;شرقی&raquo; و &laquo;غربی&raquo; بپردازد و نامِ &laquo;روان&zwnj;پارگیِ فرهنگی&raquo; (<span style="direction: ltr; unicode-bidi: embed">schizophr&eacute;nie culturelle </span>) بر آن می&zwnj;گذارد. و البته، این آسیب&zwnj;شناسی یکسره از راهِ مفهوم&zwnj;های تاریخی و از جمله روان&zwnj;پزشکیِ مدرن است.</p>
<p dir="rtl" style="margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: right; font: 13.0px Arial; color: #232323">&nbsp;</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); "><strong>البته شایگان در کتاب &laquo;انقلاب مذهبی چیست؟&raquo; مفهوم ایدئولوژیزه شدن سنت را برای توضیح نابسامانی و به تعبیر ایشان اسکیزوفرنی فرهنگی خودمان وضع می کند. نقدی که البته در سالهای بعد در فضای روشنفکری ایرانی هم عمومی شد. درواقع او درمقام آسیب شناسی معتقد است که ایدئولوژیزه شدن سنت، آب در هاون کوبیدن است و نمونه مورد مطالعه او در این آسیب شناسی نیز پروژه دکتر شریعتی است. به نظر می رسد که این برداشت با آنچه شما توضیح دادید تفاوت دارد؟</strong></p>
<p dir="rtl" style="margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: right; font: 13.0px Arial; color: #232323"><strong><br />
</strong></p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); ">شایگان مفهوم ایدئولوژی را البته به همان معنایی به کار می&zwnj;بَرَد که شریعتی به کار می&zwnj;بُرد. ایدئولوژی به معنایِ گفتمانِ بسیجگر سیاسی برای دگرگونیِ انقلابی بیشتر یک مفهومِ لنینی ست. هنر شریعتی این بود که برای تبدیلِ دین به ایدئولوژی به این معنا، به یاری زبان&zwnj;آوری (رتوریکِ) خاص خود، توانست به اسطوره های سنّتیِ شیعی رنگِ اسطوره&zwnj;هایِ انقلابیِ مدرن بزند. در فضایِ فکریِ لنینیستی، ایدئولوژی به این معنا علمِ تاریخ است و شناختِ چون-و-چراناپذیرِ ساز-و-کارِ رهایی&zwnj;بخشِ آن. اما یک مفهومِ دیرینه&zwnj;ترِ ایدئولوژی نیز هست که به مارکس و کتابِ<font class="Apple-style-span" size="1"> <strong><em>ایدئولوژیِ آلمانیِ</em></strong></font> او برمی&zwnj;گردد. مارکس با برقرار کردنِ رابطه&zwnj;یِ علّیتی میانِ نظر و کردارِ اجتماعی در انسان و بنیادِ طبقاتی و تاریخی بخشیدن به نظر، ایدئولوژی را در آن کتاب به معنایِ نظرِ فریبکارانه و &laquo;آگاهیِ دروغین&raquo; به کار می&zwnj;برد، در برابرِ علم. صورتِ پخته&zwnj;تر و پرورده&zwnj;ترِ این مفهوم از ایدئولوژی را در مفهوم گفتمان (دیسکور) نزدِ میشلِ فوکو می&zwnj;توان یافت که میانِ آنچه که به عنوانِ نظر و نظریه و باور و ایمان می&zwnj;شناسیم، از سویی، و ساختارِ سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فضای تاریخی، و زورآوری&zwnj;ها و خواسته&zwnj;هایِ ناگزیرِ آن&zwnj;ها، از سوی دیگر، رابطه برقرار می&zwnj;کند.</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); "><br />
</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); ">به نظر می&zwnj;رسد که کربن به گونه&zwnj;ای تجربه&zwnj;ی دینی-عرفانیِ نابِ باور داشت&nbsp; که بری از هر سود و غرضِ شخصی و تنها برایِ بندگیِ خدا و رستگاری روح باشد. به همین دلیل با رهیافتِ علومِ انسانیِ مدرن به دین هیچ میانه نداشت که آن را گونه&zwnj;ای ایدئولوژی به معنایِ مارکسی یا حاملِ گفتمان&zwnj;ها به معنایِ فوکویی می&zwnj;دانند. او زیرِ نفوذِ هایدگر و مفهومِ او از ذاتِ انسان در مقامِ &laquo;دازاین&raquo; یا در-جهان-بودن، علومِ انسانیِ مدرن را ناتوان می&zwnj;دانست از فهمِ ذاتِ تجربه&zwnj;ی اصیلِ دینی، که سلوکِ معنوی و اخلاقی در جهتِ اتصال و ارتباط با وجهِ پنهانِ هستی و خدا ست. این حرف، البته، می&zwnj;تواند در قلمروِ تجربه&zwnj;ی باطنیِ انسان&zwnj;های خاص معنادار باشد (و من خود چنین کسانی را در زندگی شناخته ام و برای مثال از عزت&zwnj;الله سحابی نام می&zwnj;توانم برد). اما فراموش کردنِ معنایِ جامعه&zwnj;شناختی دین به عنوانِ نهادِ ریشه&zwnj;دار و استوارِ اجتماعی و رابطه&zwnj;ی پیچیده&zwnj;ی آن با دیگر نهادهایِ تولید کننده&zwnj;ی قدرت و ثروت و، به زبانِ دینی، درهم تنیدگیِ شگفتِ &laquo;نفسِ امّاره&raquo; &nbsp;و ایمان در اکثریتِ مؤمنان، سببِ بدفهمیِ بُعدِ اجتماعی و تاریخیِ آن می&zwnj;شود. و این همان چیزی ست که در فهمِ کربن از دین و، به پیروی از او، در شایگان غایب است. در حقیقت، ایدئولوژیک شدنِ دین به معنایی که شایگان با بیزاری از آن یاد می&zwnj;کند و شریعتی را مسئولِ آن می&zwnj;داند، از استعدادِ ذاتیِ &laquo;ایدئولوژیکِ&raquo; دین همچون گفتمانِ تاریخی برمی&zwnj;آید که، در شرایطِ خاصی، چنان که دیدیم، می&zwnj;تواند از ایدئولوژی (یا گفتمانِ) حاملِ سنت و پاسدارِ آن به ایدئولوژی انقلابی با رنگ-و-رویِ لنینی هم تبدیل شود.</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); "><br />
</p>
<p dir="rtl" style="margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: right; font: 13.0px Arial; color: #232323"><strong>و سخن گفتن از &laquo;هویت چهل تکه&raquo; آیا به نوعی صدای ضرورت تکثر و پلورالیسم در روشنفکری ایرانی نبود؟</strong></p>
<p dir="rtl" style="margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: right; font: 13.0px Arial; color: #232323"><strong><br />
</strong></p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); ">به هر حال، با انقلاب، به&zwnj;ویژه با عنوانِ &laquo;اسلامی&raquo;، جامعه&zwnj;ی ایران تکان عظیمی خورده و نشانه&zwnj;های این تکان نه تنها در فضاهای روشنفکری که در همه&zwnj;ی فضاهای همگانی، در حرکتِ فرهنگیِ طبقه&zwnj;ی متوسط و، شاید شگفت&zwnj;تر از همه جا، در حوزه های علمیه پدیدار است. پلورالیسمی که از آن نام می&zwnj;برید و تحولِ گفتمان&zwnj;ها در این مدت بسیار مهم است. پس، جای شگفتی نیست که ذهنِ شخصِ هوشمندِ دانشوری مانندِ داریوشِ شایگان هم از این فضای تازه نقش پذیرفته و آن را در نوشته&zwnj;های خود بازتاب داده باشد. روشنفکران دینی ما هم امروز هوادارِ کثرت&zwnj;باوری اند.</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); "><br />
</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); "><strong>از سخنان شما چنین&nbsp; استنباط کردم که پایه های روشنفکری شایگان و پاسخ های او را چه زمانی که به دنبال فرهنگ شرقی بود و چه زمانی که از ایدئولوژیزه کردن سنت انتقاد می کرد و چه زمانی که به هویت چهل تکه رسید چندان محکم نمی دانید. حال آنکه در نگاه من حرکت شایگان در این سالها از آسیا در برابر غرب تا هویت چهل تکه به نوعی نمونه بارز گذار روشنفکری ایرانی است؛ به طوریکه به نظرم می توان&nbsp; امروزه با ایده های شایگان متاخر همدلی کرد و از آنها بهره برد.</strong></p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); "><strong>&nbsp;</strong></p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); ">یک نکته را در مورد شایگان باید گفت که تا کنون کسی نگفته و خودِ او هم بر زبان نیاورده است. و آن این است که او هم از دنیای روشنفکری ایرانی هست و هم نیست. به همین دلیل، دامنه&zwnj;ی بازتابِ نوشته&zwnj;های او از دایره&zwnj;ی گروهی از سرامدانِ روشنفکری فراتر نمی&zwnj;رود و، برخلافِ کسانی چون فردید و شریعتی، سازنده&zwnj;یِ فضایِ فکریِ خاصی هم نبوده است. نخستین مشکل در مورد او این است که شایگان با آن که از نظرِ شهروندی ایرانی ست، نه به فارسی که به زبانِ فرانسه می&zwnj;نویسد. زیرا او درس&zwnj;خوانده&zwnj;ی فرنگ است و از کودکی به مدرسه&zwnj;ی فرانسوی رفته و نوشتن به فارسی برایِ او دشوار است. ایده&zwnj;های کتابِ <strong><em><font class="Apple-style-span" size="1">آسیا در برابرِ غرب</font></em></strong> از شایگان است، اما اگر من چند ماه وقت بر سرِ ویرایش و پرداختن و روشن کردنِ زبانِ آن صرف نکرده بودم، گمان نمی&zwnj;کنم که چنین بازتابی می&zwnj;داشت. کتاب&zwnj;های دیگر-اش را هم دیگران از فرانسه ترجمه کرده اند. در حقیقت، خطابِ شایگان به خواننده&zwnj;ی فرانسوی ست و حرف&zwnj;های او به فارسی چندان فهم&zwnj;پذیر نیست، زیرا مرجع&zwnj;های آن&zwnj;ها، از جمله در باره&zwnj;ی اسلام و تصوف، کتاب&zwnj;های فرانسوی، و بیش از همه کتاب&zwnj;های کربن است. او در تجربه&zwnj;هایِ فکری و سیاسیِ ما نسلِ روشنفکرانِ مبارزِ جهانِ سومی شرکت نداشته و بحران&zwnj;ها و سرخوردگی&zwnj;ها و شکست&zwnj;هایِ این نسل را تجربه نکرده است. شایگان را بیشتر باید در رده&zwnj;ی خاصی از روشنفکریِ آکادمیکِ فرانسوی جای داد که &nbsp;دل&zwnj;بستگی&zwnj;اش به شرق&zwnj;شناسی بوده است و هانری کربن از نمایندگانِ برجسته&zwnj;ی آن است.</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); "><br />
</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); ">شایگان ایران را بسیار دوست دارد و از زندگی در فضای آن، البته در میانِ طبقه&zwnj;ی مرفهِ مدرن، لذت می&zwnj;برد. اما این عشق به ایران در او با ترکیبِ ویژه&zwnj;ای از فرهنگِ ایرانی و فرانسوی شکل گرفته است. آموزشِ زبانِ فرانسه از کودکی و گذراندنِ روزگارِ نوجوانی و جوانی در فضایِ دبیرستانی و دانشگاهیِ انگلستان و سوییس و فرانسه و برخوردِ او با شیفتگیِ برخی ایران&zwnj;شناسانِ فرانسوی مانندِ هانری ماسه و رنه گروسه و، بالاتر از همه، هانری کربن سببِ آشناییِ او با&nbsp; لایه&zwnj;هایِ ظریف و زیبای هنری و عرفانیِ فرهنگِ ایرانی و شیفتگی به آن شده است. اما او وجهِ زمخت و سختِ این فرهنگ، از جمله فقرِ مادّی را در آن تجربه نکرده است. با توجه به این نکته&zwnj;ها، شایگان را ناگزیز یک روشنفکر و نویسنده&zwnj;یِ بومیِ ایرانی نمی&zwnj;توان شمرد، بلکه آمیزه&zwnj;ی دورگه&zwnj;ی ایرانی-فرانسوی ست. غرب&zwnj;ستیزی شایگان در کتابِ نخستین&zwnj;اش نیز نه از سنخِ شورشگری و شوریدگیِ سیاسیِ ضدِ استعماری و انقلابیِ روشنفکرانِ بومی از نوعِ آل احمد و شریعتی، بلکه از نوعِ شرق-شیفتگیِ فرانسویانی همچون رنه گنون و هانری کُربن است که، با احساسِ غربتی نسبت به فضایِ گم&zwnj;شده&zwnj;یِ جامعه&zwnj;یِ دین&zwnj;بنیادِ اروپایِ مسیحی، بر ضدِ نیهیلیسمِ مدرن شوریده اند و با خیالِ بازیافتنِ آن جهانِ گم&zwnj;شده روانه&zwnj;یِ شرق شده اند--- البته بی آن که بتوانند بفهمند که در &laquo;شرق&raquo; چه طوفان&zwnj;ها و زلزله&zwnj;هایِ عظیمی از برخورد &laquo;معنویتِ شرق&raquo; با غرب و &laquo;نیهیلیسمِ&raquo; آن در راه است.</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); "><br />
</p>
<p dir="rtl" style="margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: right; font: 13.0px Arial; color: #232323"><strong>اگر از نمونه شایگان که بگذریم، تجربه های موفق و قابل اعتنای روشنفکری معاصر و پس از انقلاب از نگاه شما چه کسانی بوده اند؟</strong></p>
<p dir="rtl" style="margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: right; font: 13.0px Arial; color: #232323"><strong><br />
</strong></p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); ">در تحلیلِ تاریخِ دورانِ مدرن&zwnj;مان من بر آن ام که ما از نیمه&zwnj;هایِ سده&zwnj;ی نوزدهم، زیرِ فشارِ کولونیالیسمِ اروپایی، از زهدانِ جهانِ &laquo;شرقی&raquo;، یا، به عبارتِ دیگر، جهانِ سنّتی&zwnj;مان به بیرون پرتاب و واردِ زندگی در فضایِ جهانی شدیم که به حکمِ نیروهایِ زورآورِ آن ناگزیر می&zwnj;بایست مدرن و صنعتی شود یا به حاشیه و زائده&zwnj;یِ جهانِ مدرنِ صنعتی بدل شود. و این سرنوشتِ تمامیِ مردمان و سرزمین&zwnj;هایِ کره&zwnj;یِ زمین است، چنان که می&zwnj;بینید. اگر از محدوده&zwnj;ی این دیواری که به دور خودمان کشیده ایم و نام&zwnj;اش را ایران گذاشته ایم، بیرون بیاییم و از چشم&zwnj;اندازِ تاریخِ جهانی به خودمان بنگریم، به گمانِ من، فهمِ روشن&zwnj;تری از وضعِ کنونی&zwnj;مان و تاریخِ نه چندان دورِ پشتِ سرمان پیدا می&zwnj;کنیم. یکی از جنبه&zwnj;هایِ اساسیِ این نگرشِ فهمِ روشن&zwnj;تری از آن چیزی ست که در جهانِ ما روشنفکری نام گرفته است و من هم خود را در نسبت با آن می&zwnj;فهمم و می&zwnj;سنجم.</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); "><br />
</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); ">روشنفکری در جهان ما، در اصل، یک پدیده&zwnj;ی بومی نیست که همچون روشنفکری سده&zwnj;ی هفدهم و هجدهمِ اروپا از دلِ شورش بر قرونِ وسطای ما بیرون آمده باشد. روشنفکری پدیده&zwnj;ای ست که به دنبالِ جهانگیر شدن کولونیالیسم اروپایی و تمدنِ مدرن جهانگیر می&zwnj;شود و تمامی سامان&zwnj;های کهنِ سیاسی و اقتصادی و فرهنگی را در سراسرِ کره&zwnj;ی زمین از هم پاشیده است. آنچه در ایران گذشته هم بخشی ست از این داستانِ جهانی. پدیده&zwnj;ی روشنفکری در شکلِ میانه&zwnj;رو خود می&zwnj;تواند خود را با فضای فرهنگیِ بومی سازگار کند و آن را آرام-آرام دگرگون کند و فضای تازه&zwnj;ای از ترکیبِ آن دو پدید آورد که سنّت و مدرنیّت در آن بتوانند در فضایِ مشترکی در حالِ داد-و-ستد با یکدیگر زندگی کنند، آن&zwnj;چنان که چندان از هم بازشناختنی نباشند. روشنفکرانی مانندِ محمدعلیِ فروغی تا مهندس بازرگان، هم در زندگی سیاسی و هم فرهنگی، از این دست بودند. اما روشنفکری افراطیِ انقلابی از نوع لنینیست می&zwnj;خواهد ایده&zwnj;های خود را به&zwnj;زور بر همه&zwnj;چیز تحمیل کند و همه&zwnj;چیز را به زور اسلحه و بسیجِ انقلابی زیر-و-رو کند، که حاصلِ فاجعه&zwnj;بارِ آن را برایِ بسیاری از جامعه&zwnj;های بشری دیده ایم. اما در زیرِ فشار و نفوذِ ایدئولوژی&zwnj;های انقلابی سنّت نیز می&zwnj;تواند انقلابی شود. برای آن کاتالیزورهایِ ایدئولوژی&zwnj;ساز از نوعِ شریعتی می&zwnj;توانند نقشِ تاریخ&zwnj;ساز داشته باشند. البته سنت با انقلابی شدن بنیانِ خود را نیز زیر-و-زبر می&zwnj;کند و بحران ژرف در آن پدید می&zwnj;آورد.</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); "><br />
</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); ">اما میانکُنشِ (<span style="direction: ltr; unicode-bidi: embed">interaction</span>) این دو قطب در ایران پدیده&zwnj;ی دیگری را به وجود آورده که به نظرِ من اصیل و بسیار اثرگذار بوده &nbsp;است. و این همان جریانی ست که خود را &laquo;روشنفکری دینی&raquo; می&zwnj;نامد و در جست-و-جویِ تعادل و داد-و-ستدِ خلاق میانِ سنّت و مدرنیّت است. چهره&zwnj;های برجسته&zwnj;ی این جریان در عالم اندیشه همچون مصطفی ملکیان، عبدالکریم سروش، و محمد مجتهد شبستری در این جهت کوشا و اثرگذار بوده اند. همچنین بازوی سیاسیِ این جریان که بیشتر در کار روزنامه&zwnj;نویسی بوده است نیز، به رغم همه&zwnj;ی آسیب&zwnj;هایی که دیده، در رشد دادن به فرهنگِ سیاسی و اجتماعیِ دینی و سازگار کردنِ آن با فضایِ زندگانیِ مدرن نقشِ ماندگاری داشته است. در دورانِ پس از انقلاب روشنفکری سکولار اگرچه از صحنه&zwnj;ی سیاسی پس رانده شده، اما از نظرِ فرهنگی در بازسازیِ فضای ذهنیِ خود و بخشِ فرهیخته&zwnj;تر جامعه نقشِ مؤثر داشته است. به نظرِ من، در کل، روزگارِ نمود و نمایش تک&zwnj;چهره&zwnj;ها و تک&zwnj;خال&zwnj;ها گذشته و در پی آن&zwnj;ها نباید بود. آنچه اکنون مهم است حرکت&zwnj;ها و جریان&zwnj;ها ست.</p>
<p dir="rtl" style="margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: right; font: 13.0px Arial; color: #232323">&nbsp;</p>
<p dir="rtl" style="margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: right; font: 13.0px Arial; color: #232323"><strong>آیا می توان مدعی شد که در جامعه ما روشنفکران دینی در مقایسه با روشنفکری سکولار، قدرت تولید گفتارشان &nbsp;به معنای فوکویی و به آن لحاظ که مخاطب بیشتری دارند، افزون تر است و گفتاری که تولید می کنند چون در ارتباط قوی با سنت دینی است می تواند مخاطبان بیشتری را در جامعه کنونی ایران پوشش دهد؟</strong></p>
<p dir="rtl" style="margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: right; font: 13.0px Arial; color: #232323"><strong><br />
</strong></p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); ">من به روشنفکری دینی و معنادار بودن این مفهوم کاملا باور دارم و آن را برای جامعه ایرانی بسیار مهم می دانم. در تاثیرگذاری سیاسی و آینده سازی آن هم شکی ندارم. آنهایی که سنت را خوب می شناسند این توانایی را دارند که با تولید گفتمان های تاثیرگذار در لایه&zwnj;های پهناورتر اجتماعی نفوذ کنند و از دل آن&nbsp; نیروی سازنده&zwnj;ای را بسیج کنند که بتواند با برقرار کردن تعادل جامعه را از بحرانِ ترسناکی که گرفتارِ آن است، بیرون آورد.</p>
<p dir="rtl" style="margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: right; font: 13.0px Arial; color: #232323"><strong>&nbsp;</strong></p>
<p dir="rtl" style="margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: right; font: 13.0px Arial; color: #232323"><strong>آیا میان پروژه فکری خودتان و روشنفکری دینی&nbsp; نسبتی &nbsp;می بینید؟</strong></p>
<p dir="rtl" style="margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: right; font: 13.0px Arial; color: #232323"><strong><br />
</strong></p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); ">من هم البته با کار فرهنگی خود، از جمله کارِ بازسازیِ زبانیِ خود، می&zwnj;کوشم که به کلِ جریانِ فکری و فرهنگیِ جامعه&zwnj;ی روشنفکری، چه اهلِ دیانت و جز آن، مددی برسانم. می&zwnj;بینم که روشنفکری دینی نیز به کارهای من بی&zwnj;توجه نیست و با برخی از ایشان هم روابط دوستانه دارم.</p>
<p dir="rtl" style="margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: right; font: 13.0px Arial; color: #232323">&nbsp;</p>
<p dir="rtl" style="margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: right; font: 13.0px Arial; color: #232323"><strong>اگر بخواهم در ادامه به کار روشنفکری خود شما در سالیان اخیر بیشتر بپردازم باید بگویم که شما در کتاب &laquo;زبان باز، رابطه زبان و مدرنیت&raquo; درباره محدودیت های زبان فارسی در هضم مفاهیم مدرن نکاتی را طرح کرده اید و همچنان روی آن پروژه کار می کنید. چه ارتباطی میان کار روشنفکری در کشوری همچون ایران و این توجه به زبان فارسی می بینید و از چه زمانی این دو در ذهن شما با هم پیوند خوردند؟</strong></p>
<p dir="rtl" style="margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: right; font: 13.0px Arial; color: #232323"><strong><br />
</strong></p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); ">قضیه زبان از خیلی زمان های دور، از دوران جوانی، از وسوسه های ذهنی من بوده است. آنچه سبب شد به این داستان به صورت جدی بپردازم برخورد با یک مرد استثنایی و دانشور درجه یک، غلامحسین مصاحب بود که پروژه&zwnj;ی <strong><em><font class="Apple-style-span" size="1">دایرة المعارف فارسی</font></em></strong> را در موسسه فرانکلین اداره می کرد. و من این شانس را داشتم که در زمان دانشجویی در دانشکده حقوق، برای دستیاری او در این پروژه استخدام شوم. اندیشه های دکتر مصاحب برای دایرة المعارف نویسی و روشِ او برای واژه&zwnj;سازی علمی در من، که بسیار جوان بودم، تاثیرگذار بود. در همان سال&zwnj;ها استادِ دیگر من، خلیلِ ملکی، که رهبرِ سیاسیِ فرهیخته&zwnj;ی اهلِ مطالعه&zwnj;ای بود، به مسائل ایران از دیدِ مسائلِ اقتصادی و سیاسیِ کشورهایِ نوخاسته&zwnj;ی جهانِ سومی، که تازه در اروپا، به&zwnj;ویژه در فرانسه، مطرح شده بود، توجه پیدا کرد. ذهنِ من هم به سویِ این گونه نگرش به مسائل&zwnj;مان کشیده شد. درباره&zwnj;ی &nbsp;توسعه&zwnj;ی اقتصادی و اجتماعی مطالعه می کردم و در حوزه&zwnj;ی دانشجوییِ حزبی هم به تدریس این مسائل برای رفقای خودمان می پرداختم.</p>
<p dir="rtl" style="margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: right; font: 13.0px Arial; color: #232323">اما به دلیل تماسی که همیشه با شعر و ادبیات و دل&zwnj;بستگی&zwnj;ای که به فلسفه و جامعه&zwnj;شناسی داشتم، بعد فرهنگی مسأله ذهن مرا به خود مشغول کرد. دست زدن به ترجمه سبب شد که بُعدِ زبانیِ آن، یعنی توسعه&zwnj;نیافتگیِ زبانی، در ذهن من شکفت و پروردن و بارور کردنِ زبانِ فارسی در حوزه&zwnj;ی علومِ اجتماعی از اندیشه&zwnj;گری&zwnj;های اصلی&zwnj;ام شد.&nbsp;</p>
<p dir="rtl" style="margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: right; font: 13.0px Arial; color: #232323"><br />
</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); ">با کارهای آغازینی که در نیمه&zwnj;ی اول دهه&zwnj;ی پنجاه در این زمینه کردم، یعنی گردآوری و انتشارِ <strong><em><font class="Apple-style-span" size="1">واژگانِ علومِ اجتماعی</font></em></strong>، رفته-رفته این پرسش برای&zwnj;ام پیش آمد که زبان های غربی مکانیزم&zwnj;های توسعه&zwnj;ی واژگانیِ زبان&zwnj;های خود را چه&zwnj;گونه فراهم کرده اند و زبان&zwnj;هایی همچون زبان ما چرا، همچون دیگر جنبه&zwnj;های زندگیِ مدرن،&nbsp; باید به دنبال آن زبان&zwnj;ها بدوند. درواقع، مطالعه در باره&zwnj;ی تحول تاریخی&zwnj;ای که با پیدایش مدرنیت در جهان رخ داده، یعنی انقلاب علمی و انقلاب صنعتی در قرن نوزدهم، مرا به این سمت کشاند که بدانم زبان انگلیسی چگونه از عهده&zwnj;ی فراهم کردنِ مایه&zwnj;ی زبانی برای این&zwnj;همه دستاوردهای روزافزونِ علمی و صنعتی و دیگر جنبه&zwnj;های زندگانیِ مدرن برمی آید. از این راه دریافتم که میان جهشِ علمی &ndash; تکنولوژیک دنیای مدرن و شیوه&zwnj;ی برخوردِ انسان با زبان در آن فضا رابطه&zwnj;ی سرراست &nbsp;در کار است. در دنیای سنتی انسان در کار زبان اختیاری ندارد و فروگرفته در آن است، اما در دنیای مدرن انسان همچنانکه برای چیرگی بر طبیعت به آن دستیازی علمی و تکنولوژیک می&zwnj;کند، به مایه&zwnj;ی زبانی&zwnj;ای نیز برای آن نیاز دارد که در اختیار او باشد. ازاین&zwnj;رو، رهیافتِ علمی و تکنولوژیک به زبان برای توسعه&zwnj;ی واژگان نیز یکی دیگر از ابعادِ مدرنیّت است.</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); "><br />
</p>
<p dir="rtl" style="margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: right; font: 13.0px Arial; color: #232323"><strong>به تقابل میان انسان مدرن و سنتی اشاره کردید و اگر تسلط بر زبان از ویژگی های بشر جدید است احتمالا زبان آرایی و استفاده از آرایه های ادبی در زبان گذشتگان مدنظر شما نیست؟</strong></p>
<p dir="rtl" style="margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: right; font: 13.0px Arial; color: #232323"><strong><br />
</strong></p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); ">آنچه من در قضیه &laquo;زبان باز&raquo; دنبال می کنم، بیش از آنکه رو به سوی جنبه&zwnj;های فلسفی زبان داشته باشد، به مسائل کاربردی زبان توجه دارد. قراردادانگاریِ زبان پایه&zwnj;ی این گونه رفتار با زبان است. در این رهیافت تکیه&zwnj;گاهِ معنایی برای برآوردن نیازهایِ ترم&zwnj;شناختی چندان زبان طبیعی و بستر تاریخ و فرهنگ نیست، بلکه قراردادی است که اهل علم برای مفاهیمی که در حوزه کار خود به آن نیاز دارند می بندند. کوشش من این بوده که تاجایی که ترکیب سازی و مشتق&zwnj;سازی در این زبان اجازه می دهد، از توانایی ها و استعداد ادبی زبان فارسی نیز برای گسترشِ میدانِ واژگانِ علومِ انسانی در آن بهره&zwnj;گیری کنم. ادبیات کلاسیک فارسی، خودآگاه و ناخودگاه، به من الهام و الگوهای زبانی داده است. اما به تجربه دریافتم که تکیه به زبانِ طبیعی و میراثِ ادبیِ آن کافی نیست و نمی&zwnj;تواند به گستره&zwnj;ی عظیمِ نیازهایِ زبانیِ مدرن پاسخ دهد و به تجربه&zwnj;هایی در زمینه&zwnj;ی کاربردِ پیشوندها و پسوندها و ستاک&zwnj;های واژگانیِ از یاد رفته و کهن نیز دست زده ام. این گرایش با پیشاهنگیِ زبانیِ آقای شمس&zwnj;الدینِ ادیب سلطانی و محمد حیدری ملایری رو به پیشرفت است و به واژه&zwnj;سازی&zwnj;های فرهنگستانِ کنونیِ زبان نیز راه یافته است.</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); "><br />
</p>
<p dir="rtl" style="margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: right; font: 13.0px Arial; color: #232323"><strong>راهکارهای کلان به دست دادید یا معادل سازی کرده اید یا آمیزه ای از این دو را انجام داده اید؟</strong></p>
<p dir="rtl" style="margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: right; font: 13.0px Arial; color: #232323"><strong><br />
</strong></p>
<p dir="rtl" style="margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: right; font: 13.0px Arial; color: #232323">آمیزه ای از این دو. در <strong><em><font class="Apple-style-span" size="1">فرهنگ علوم انسانی</font></em></strong> که ویرایشِ دوم آن بیست و هفت هزار ترم این حوزه را در بردارد، صدها ترکیب و مشتق فارسی وجود دارد که خود ساخته ام. در درامدی پنجاه صفحه ای نیز روشِ کار خود را بازگفته ام.</p>
<p dir="rtl" style="margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: right; font: 13.0px Arial; color: #232323"><br />
</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); "><strong>اگر بخواهم مثالی هم از حوزه فلسفه بزنم، همانگونه که می دانید همچنان برای یکی از مهم ترین مفاهیم فلسفی یعنی &laquo;سوژه&raquo; و &laquo;ابژه&raquo; معادل فارسی خوبی وجود ندارد. برخی سوبژکتیو و اوبژکتیو را &laquo;عینی&raquo; و &laquo;ذهنی&raquo; ترجمه کرده اند که چنانکه می دانیم وفادار نیست و یا برخی دیگر &laquo;انفسی&raquo; و &laquo;آفاقی&raquo; پیشنهاد کرده اند که حتی رهزن تر به نظر می رسد. واژه &laquo;متافیزیک&raquo; هم چنین وضعیتی دارد و برای آن معادل &laquo;مابعدالطبیعه&raquo; گذاشته اند که چنان که باید افاقه معنا نمی کند. پژوهش شما آیا شامل این فقر واژگانی و به تعبیر دقیق تر فقر معنایی هم می شود؟ آیا می توان توضیح داد که چرا همچنان نتوانسته ایم برای برخی از این واژه ها معادل پیدا کنیم؟</strong></p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); "><strong><br />
</strong></p>
<p dir="rtl" style="margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: justify; font: 13.0px Arial; color: #232323">زبان فارسی سرمایه&zwnj;ی کلان ادبی کلاسیک دارد. در حوزه فلسفه&zwnj;ی حوزوی و عرفان نظری هم زبانِ اصطلاحاتی وجود دارد که در جاهایی برای ترجمه&zwnj;ی متن&zwnj;های مدرن هم می توانند به کار بیایند. اما در جاهایی غیرممکن است. زیرا بنیادِ مفهوم برای ذهنیتِ دیرینه&zwnj;ی ما ناآشنا ست و ترجمه به آن زبان و اصطلاحات، همچنان که اشاره کردید، مایه&zwnj;ی بدفهمی می&zwnj;شود. سوژه و اُبژه نمونه بسیار خوبی است. من وقتی جلد هفتم <strong><em><font class="Apple-style-span" size="1">تاریخِ فلسفه</font></em></strong>ی کاپلستون را ترجمه می کردم، متوجه شدم که معادل دقیقی برای این دو کلمه نداریم و سوژه و ابژه را در جوار ذهن و عین به کار بردم. این کار سبب شد که سوژه و اُبژه، به صورتِ دو واژه&zwnj;ی وام&zwnj;گرفته از زبانِ فرانسه، رفته-رفته در ترجمه&zwnj;ها جاافتاد. باری، این دو مفهوم متعلق به بستر تمدنی دیگری ست که به همه چیز از افقی دیگر جز افق تمدنِ گذشته&zwnj;ی ما نگاه کرده است. یعنی، افق انسان&zwnj;باورانه&zwnj;ای که در آن عقل بشری خودمحور و خودمختار است. سوژه و ابژه از دل تحولِ اساسیِ تاریخِ فرهنگی غرب درآمده و به نظر من هیچ اشکالی ندارد که ما این کلمات را که نمی توان معادلی برای آنها یافت همانگونه بپذیریم. درست همانطور که در عالم زندگی روزانه واژه هایی همچون تلفن و تلویزیون و رادیو را پذیرفته ایم در عالم نظری نیز باید برخی کلمات را بپذیریم.</p>
<p dir="rtl" style="margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: justify; font: 13.0px Arial; color: #232323"><br />
</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); "><strong>این سخنان شما با گفته های پیشین تان کمی تفاوت دارد. اگر زبان باز و گشوده باشد شاید داستان منحصر به سوژه و ابژه نماند. آیا باید همه جا سپر بیاندازیم و عینا همان واژگان را استفاده کنیم؟ همچنین از واژه سازی صحبت شد. اما آیا نباید مکانیسم معقول و قابل قبولی برای این مقصود در نظر داشته باشیم . مثلا ساختن واژه هایی از سنخ &quot;ترافرازنده&quot; توسط مترجمان را چگونه ارزیابی می کنید؟</strong></p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); "><strong><br />
</strong></p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); ">معنا به صورت مستقل و شفاف در کلمه نهفته نیست، بلکه، چنان که زبان&zwnj;شناسان و منطقدانان، همچون فرگه، گفته اند، در جمله و متن است که کلمه معنای خود را نمایان می&zwnj;کند. کاربرد دائمی کلمه و تکرار آن در متن&zwnj;ها و تبدیل شدن آن به یک مفهوم مشترک در یک حوزه&zwnj;ی کاربردی ست که به کلمه معنا می&zwnj;بخشد. امروزه، برای مثال، در حوزه&zwnj;ی فلسفه در زبان فارسی بسیاری واژه&zwnj;ها را به کار می بریم که معناشان زیرِ نفوذِ واژه&zwnj;های زبان&zwnj;های اروپایی دیگرگون شده و با معنای قدیم یکی نیست. در خصوص &quot;ترافرازنده&quot; هم که مثال آوردید، این واژه را آقای ادیب سلطانی ساخته است. اگر &nbsp;درباره&zwnj;ی آن توافق شود و بسامدِ کاربردی پیدا کند، شاید بتواند بارِ معنایی ترانساندانس را به خود بگیرد. اما هنوز کلمه&zwnj;ی شفافی نیست. مثلِ واژه&zwnj;ی &laquo;گفتمان&raquo; که من ساختم. اوایل بر سر آن &nbsp;بسیار جنجال شد، و به معنای نادرست هم به کار رفت و از آن فعل &laquo;گفتمان کردن&raquo; هم ساختند. اما اکنون بر اثرِ کاربرد &nbsp;در حوزه&zwnj;ی فلسفه، جامعه شناسی، و علوم سیاسی بار معناییِ درست خود را در برابرِ دیسکور در فرانسه یا دیسکورس در انگلیسی یافته است.</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); "><br />
</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); "><strong>در ادامه می خواهم نکاتی هم درباره ترجمه که یکی از دلمشغولی های شما در کار روشنفکری تان &nbsp;بوده است بپرسم. ترجمه آثار فیلسوف مشهور آلمانی، نیچه &nbsp;و همچنین کتاب &laquo;شهریار&raquo; ماکیاولی در کارنامه شما به چشم می خورد. قبل از انکه درباره رابطه نگاه فکری شما با آنها بشویم لطفا از چگونگی آشنایی تان با نیچه و ماکیاولی برایمان بگویید.</strong></p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); "><strong><br />
</strong></p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); ">با ماکیاوللی از راهِ علاقه&zwnj;ام به فلسفه&zwnj;ی سیاسی از نوجوانی آشنا شده بودم، البته با همان بارِ بدنامی که در ادبیات مارکسیستی با او همراه بود. ترجمه&zwnj;ی <strong><em><font class="Apple-style-span" size="1">شهریار</font></em></strong> از محمودِ محمود را هم در نوجوانی خوانده بودم. اما تجربه&zwnj;های انقلاب سبب شد که به درستی و تیزبینیِ او در بابِ چه&zwnj;گونگی شکل&zwnj;گیری و فروپاشیِ قدرتِ سیاسی و معنای رفتارِ انسانی در این قلمرو هشیارتر شوم. این گونه بود که تصمیم به ترجمه&zwnj;ی <strong><em><font class="Apple-style-span" size="1">شهریار</font></em></strong> گرفتم.</p>
<p dir="rtl" style="margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: right; font: 13.0px Arial; color: #232323">اما برخورد با نیچه شاید حاصل یک پیشامد بود. در سنِ هفده-هجده سالگی با دو رفیقِ شاعر همنشین بودم که یکی&zwnj;شان پان&zwnj;ایرانیست بود و از راهِ همان گرایش&zwnj;های حزبی آشنا بود با ترجمه&zwnj;ی <strong><em><font class="Apple-style-span" size="1">چنین گفت زرتشت</font></em></strong> نیچه، که نخستین بار حمید نیر نوری سالیانی پیش از آن کرده بود. و ما را هم با آن آشنا کرد و این کتاب به محفل ما راه یافت و چندی با آن &laquo;حال&raquo; می&zwnj;کردیم بی آن که چیزی چندان از آن به&zwnj;درستی درک کنیم. اماچند سال پس از آن که من ترجمه&zwnj;ی انگلیسی آن را پیدا کردم و خواندم، این کتاب سخت به من چسبید و مرا ول نکرد و می&zwnj;توانم بگویم که برای&zwnj;ام سرنوشت&zwnj;ساز شد و سالیانِ درازی را بر سرِ آن گذاشتم. به دنبالِ آن تاکنون سه کتابِ دیگر از او را هم ترجمه کرده ام.</p>
<p dir="rtl" style="margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: right; font: 13.0px Arial; color: #232323"><br />
</p>
<p dir="rtl" style="margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: right; font: 13.0px Arial; color: #232323"><strong>فصل مشترک نیچه و ماکیاولی که شاید چندان هم برای عامه خوشنام نباشند این است که به مقوله قدرت بسیار اندیشیده اند. چرا نیچه و ماکیاولی و چرا قدرت؟ چه ربطی با ایده های فکری شما دارند؟</strong></p>
<p dir="rtl" style="margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: right; font: 13.0px Arial; color: #232323"><strong><br />
</strong></p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); ">اندیشه&zwnj;گرانِ بزرگ آنانی هستند که به حوزه&zwnj;های ممنوع، به آن جاها که دیگران جرأت نزدیک شدن به آن را ندارند، نزدیک می&zwnj;شوند. ماکیاوللی و نیچه از دلیرترین اندیشه&zwnj;گرانِ تاریخِ بشر اند و همین یکی از دلایلِ جاذبه&zwnj;ی فراوان&zwnj;شان برای من است. من برای فهمِ جهانِ خود و مسائل آن از ایشان بسیار آموخته ام. با ماکیاوللی پرسش از ماهیت قدرت سیاسی و چه&zwnj;گونگی به دست آوردن و به کار بردنِ آن به مفهومِ محوری در علم سیاست بدل شد و، در واقع، علمِ سیاستِ مدرن پایه&zwnj;ریزی شد. نیچه این مفهوم را توسعه داد و حتا آن را متافیزیکی کرد. فوکو، به دنبالِ نیچه، آن را دنبال کرد و وجهِ محوریِ آن را در همه&zwnj;ی مناسبات انسانی شناخت و وصف کرد.&nbsp; رابطه قدرت و گفتمان در اندیشه&zwnj;ی او بحث بسیار دقیق و ظریفی ست که ریشه در اندیشه&zwnj;ی نیچه دارد و دنباله&zwnj;ی بحثِ خواستِ دانش و خواستِ قدرت در کتاب <strong><em><font class="Apple-style-span" size="1">فراسوی نیک و بدِ</font></em></strong> نیچه است.</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); "><br />
</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); ">من هم، چنان که اشاره کردم، از کند-و-کاوهایِ این اندیشه&zwnj;گرانِ بزرگ در کارِ فهمِ جهانِ خود و مسائل آن بسیار بهره برده ام . از جمله در تحلیلی&nbsp; از داستانِ &laquo;فارسی شکر است&raquo; از محمدعلی جمالزاده ، نشان داده ام که در صحنه&zwnj;ی زندان، آن کشاکشِ زبانی میانِ آن &laquo;آخوند&raquo; و آن جوان فُکُلیِ فرنگی&zwnj;مآب، می&zwnj;توان ردّ&zwnj;ِ پای جابه&zwnj;جایی روابط قدرت در جامعه&zwnj;ی ایرانی در آستانه&zwnj;یِ مشروطیت را دید. یعنی این که، یک ساختار قدرت با زبانِ خاص خود دارد می رود و ساختار قدرت تازه ای با زبان خاص خود می آید. مدرنیته زبانِ خود را به همراه می آورد و بر پایه&zwnj;ی این زبان ساختارِ قدرت خاصِ خود را پایه ریزی می کند. مقاله&zwnj;ی دنباله&zwnj;ی آن در باره&zwnj;ی &laquo;زبانِ تجدد&raquo; هم همین بحث را دنبال می&zwnj;کند. گمان می&zwnj;کنم همین اندازه برای نشان دادنِ چند-و-چونِ رابطه&zwnj;ی من با این اندیشه&zwnj;گرانِ بزرگ بس باشد.</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); "><br />
</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); "><strong>در جایی خوانده بودم که خلیل ملکی نیز به هنگام ترجمه <em>چنین گفت زرتشت</em> بر شما ایراد گرفته بود که چرا به سراغ نیچه رفته اید. شما با تمایلات سیاسی که داشته اید و دارید گمان می کنید که نیچه و فلسفه آلمانی چه گرهی از کار سیاست در ایران می تواند بگشاید. این نقد را البته جامعه شناسانی همچون دکتر میرسپاسی نیز نسبت به رواج فلسفه آلمانی و هایدگری در ایران مطرح کرده و گفته اند که تبلیغ فلسفه المانی می تواند به یاس اجتماعی در ایران دامن زند حال انکه ما محتاج امیدیم. نظر شما چیست؟</strong></p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); "><strong><br />
</strong></p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); ">نیچه برای من در آن دوران آغازین دریچه&zwnj;ای برای گریز از فضای تنگِ ذهنیتِ سیاسیِ حاکم بر فضای روشنفکری آن دوران بود. روی آوردنِ من به نیچه برایِ بسیاری مایه&zwnj;ی حیرت بود. زیرا همه چیزی بیش از پیشداوری&zwnj;هایی که از راهِ حزبِ توده و ادبیات چپ در باره&zwnj;ی او شنیده بودند، نمی&zwnj;دانستند که او را پیامبرِ فاشیسم انگ می&zwnj;زد.</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); "><br />
</p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); ">ولی من معنای این جور نسخه&zwnj;پیچی&zwnj;های آقای دکتر میرسپاسی و برحذر داشتن ما از فلسفه&zwnj;ی آلمانی و تجویز پراگماتیسم امریکاییِ ویلیام جیمز و جان دیویی را نمی&zwnj;فهمم. به نظر می&zwnj;رسد که کار جهان، از جمله اختیار و انتخاب فلسفه، آن قدر هم اختیاری نیست که ایشان گمان می&zwnj;کنند.</p>
<p dir="rtl" style="margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: right; font: 13.0px Arial; color: #232323"><strong>&nbsp;</strong></p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); "><strong>از این بحث عبور کنیم. آقای آشوری! به نظر می رسد شما در کتاب &laquo; عرفان و رندی در شعر حافظ &raquo;&nbsp; که از کارهای مهم و بحث انگیز در حوزه حافظ پژوهی است، از تفسیر ادبی ابیات حافظ فراتر رفته اید و با مدد گرفتن از &quot; هرمنوتیک اسطوره &quot; به تحلیل گفتمانی نظام اندیشگی حافظ همت گمارده اید. از کجا ذهن شما معطوف به این قضیه شد؟ مولفه محوری گفتمان حافظی چیست؟</strong></p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); "><strong><br />
</strong></p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); ">آنچه راهبر من به یافتنِ ریشه&zwnj;ی اندیشه&zwnj;ی حافظ در اسطوره&zwnj;ی آفرینش به روایتِ قرآن و تأویلِ صوفیانه&zwnj;ی آن شد، همان اندیشه&zwnj;ی تاریخیِ آلمانی ست که آقای میرسپاسی ما را از آن پرهیز می&zwnj;دهند. پرسشِ اساسی من این بود که حافظ از نظرِ تاریخی در چه زیرمتنی از اندیشه به سر می&zwnj;برده تا بتوان با پژوهش در آن باره گفت که، بنا به منطقِ پژوهشِ تاریخی، او چه چیزهایی را می&zwnj;توانسته بگوید و چه چیزهایی را نمی&zwnj;توانسته. یافتنِ رابطه&zwnj;ی میان&zwnj;متنیِ دیوانِ حافظ با بزرگترین اثرِ تأویلیِ صوفیانه&zwnj;ی قرآن در زبانِ فارسی، یعنی<font class="Apple-style-span" size="1"> <strong><em>کشف&zwnj;الاسرارِ</em></strong></font> میبدی و همچنین متنِ بسیار مهم صوفیانه&zwnj;ی دیگر، یعنی <strong><em><font class="Apple-style-span" size="1">مرصادالعبادِ</font></em></strong> نجم&zwnj;الدینِ رازی و انسان&zwnj;شناسی و خداشناسی و فرشته&zwnj;شناسی درج شده در آن&zwnj;ها رهنمونِ من به این تفسیرِ هرمنوتیکی برای یافتنِ معنا و منطقِ متن در دیوانِ حافظ شد. مؤلفه&zwnj;ی محوریِ گفتمانِ حافظ، که پرسیده اید، بر اساسِ همین نسبتِ سه سویه&zwnj;ی انسان-خدا-فرشته بنا به روایت قرآنی از رویدادِ ازلی و پی&zwnj;آمدهای آن، یعنی ارتکابِ گناهِ ازلی و هبوط است.</p>
<p dir="rtl" style="margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: right; font: 13.0px Arial; color: #232323"><strong>&nbsp;</strong></p>
<p dir="rtl" style="margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: right; font: 13.0px Arial; color: #232323"><strong>&nbsp;</strong></p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); "><strong>علاوه بر این، در سنت عرفانی ما، چه نسبتی است میان &nbsp;گفتمان مکتب شیراز، به گفته&zwnj;ی شما، که</strong><span style="direction: ltr; unicode-bidi: embed"><strong>&nbsp; </strong></span><strong>حافظ و سعدی&nbsp; مهمترین نمایندگان آن هستند و گفتمان مکتب خراسان که بزرگانی چون بوسعید ابی الخیر و با یزید بسطامی دارد؟ تفاوت و تشابه این دو گفتمان عرفانی در چیست؟</strong></p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); "><strong></strong><span style="direction: ltr; unicode-bidi: embed"><strong>&nbsp;</strong></span><strong>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;</strong></p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); ">آنچه من مکتبِ فارس یا مکتبِ شیراز، در برابرِ مکتبِ خراسان در تصوف، خوانده ام، از نظرِ بنیادین دنباله و ادامه&zwnj;ی همان مکتبِ خراسان و سنّتِ تأویلیِ شاعرانه&zwnj;یِ آن است که، به گمانِ من با ابوسعیدِ ابوالخیر آغاز و با مولوی به نقطه&zwnj;ی کمال می&zwnj;رسد. این مکتب، با همه شورِ شاعرانه&zwnj;اش، با فرهنگِ مریدپروریِ خانقاهی و زهدپرستی آن ارتباطِ پایدار دارد. اما آنچه در مکتبِ شیراز می&zwnj;بالد-- که سعدی و حافظ نمایندگانِ بزرگِ آن هستند-- پر-و-بال دادن به بُعدِ عرفانِ رندانه در این فرهنگ و آزاداندیشی و آزادمنشیِ شاعرانه&zwnj;ی قوی&zwnj;تر با طردِ شطح و طاماتِ صوفیانه در پرتو آن است. به همین دلیل، این دو هیچ&zwnj;یک خانقاه&zwnj;دار و مریدپرور نبوده اند و سرسلسله&zwnj;ی حلقه&zwnj;ی رندان در فرهنگِ ایرانی اند.</p>
<p dir="rtl" style="margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: right; font: 13.0px Arial; color: #232323"><strong>&nbsp;</strong></p>
<p dir="rtl" style="margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: right; font: 13.0px Arial; color: #232323"><strong>آقای آشوری! شما دوره های مختلف سیاسی در ایران را از دور و نزدیک تجربه کرده اید. آیا اکنون به نسبت شرایط، به فضای روشنفکری ایران خوشبین هستید و تراز ان را مثبت ارزیابی می کنید؟</strong></p>
<p dir="rtl" style="margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: right; font: 13.0px Arial; color: #232323"><strong><br />
</strong></p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; font: normal normal normal 13px/normal Arial; color: rgb(35, 35, 35); ">بله، به نظر من گفتمان سیاسیِ ضد امپریالیستی قبل از انقلاب جای خود را به گفتمان سنت و مدرنیته داده که بیشتر بار فلسفی و نظری دارد و از مباحث ستیزه گری دور شده است. این گفتمان مسائلِ ما را درست&zwnj;تر طرح می&zwnj;کند و سبب بازاندیشیِ تاریخ و تمدن و فرهنگ ایرانی از دیدگاهی مدرن&zwnj;ترشده است. این مباحث نشانه بلوغ و پختگی فکری بیشتر در جامعه ما است. جامعه&zwnj;ی ما برای انجام دیالوگ میان روشنفکران لائیک و مذهبی نیز بلوغ بیشتری یافته و فضاهای بسته&zwnj;ی گذشته شکسته شده است. از سوی دیگر، زبان فارسی هم تحول مهمی یافته که جنبشِ پرانرژیِ ترجمه نقش به&zwnj;سزایی در آن دارد. به رغم تمامی کارهای بی ارزشی که صورت گرفته، کارهای استوار و دقیقی هم به دست افراد شایسته و دانشور انجام شده است. &nbsp;می&zwnj;توانم بگویم که من در مجموع به آینده&zwnj;یِ فضای فرهنگی جامعه&zwnj;ی ایران خوشبین ام اگر بتواند بن&zwnj;بست&zwnj;هایِ سیاسی خود را به صورت عاقلانه و شایسته ای حل کند.</p>
</div>]]></description>

         <link>http://ashouri.malakut.org/2011/09/post_64.html</link>
         <guid>http://ashouri.malakut.org/2011/09/post_64.html</guid>
        
        

         <pubDate>Mon, 05 Sep 2011 21:41:42 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>اندر فوایدِ «لغت‌بازی»</title>
<description><![CDATA[<blockquote class="webkit-indent-blockquote" style="margin: 0 0 0 40px; border: none; padding: 0px;">
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><strong><font class="Apple-style-span" size="3"><br />
</font></strong></p>
</blockquote>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="2">این مقاله در شماره&zwnj;ی مرداد ماهِ مجله&zwnj;ی مهرنامه در تهران منتشر شده است.</font><em style="font-size: medium; ">&nbsp;</em></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3"><br />
آقای سید جواد طباطبایی با پُرکاری و بیرون دادنِ چندین کتاب لقبِ &laquo;فیلسوفِ سیاسی&raquo; را در عالمِ قلم و اندیشه در زبانِ فارسی از آنِ خود کرده و در مطبوعات نامي یافته است. نام&zwnj;آوری، البته، حقِ هر کسي ست که در عالمِ علم و ادب و هنر و سیاست و جز آن&zwnj;ها کاري نمایان می&zwnj;کند. اما جایِ افسوس است که بخشِ عمده&zwnj;ی نام&zwnj;آوریِ ایشان نه به خاطرِ اندیشه&zwnj;گریِ والا و هنرِ نویسندگی، بلکه به سببِ جنجال&zwnj;برانگیزی با تاخت-و-تازي ست که در قلمروِ اندیشه&zwnj;یِ سیاسی و فلسفه به اهلِ قلم در زبانِ فارسی می&zwnj;کند و زنده و مرده را بی&zwnj;نصیب نمی&zwnj;گذارد. چنان که از این تاخت-و-تازها برمی&zwnj;آید، به نظرِ ایشان همه بی&zwnj;سواد و نفهم اند و گویی ناگهان آسمان شکافته شده و یک اندیشه&zwnj;گرِ بی&zwnj;بدیل به میدانِ ظلماتِ عالمِ جهل و بی&zwnj;سوادیِ ما پرتاب شده تا با نورافشانیِ علمی و فلسفیِ خود&mdash; و البته، مالیدنِ پوزه&zwnj;یِ همه&zwnj; به خاک&mdash; جهانِ ما را از تاریکیِ جهل برهاند!</font></p>]]>
<![CDATA[<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3">او، از جمله، تاکنون چند بار با نیش و کنایه&zwnj;هایي که &laquo;اقتضایِ طبیعتِ&raquo; چنین طبعي ست، به من نیز، سرراست و ناسرراست، اشاره&zwnj;هایي داشته است. اما من با این که سه-چهار کتاب از او را هم خوانده و از خامی و بی&zwnj;مایگیِ فکری و آشفتگیِ زبانِ آن&zwnj;ها، از سویي، و خود-بزرگ&zwnj;-بینیِ بی&zwnj;اندازه&zwnj;اش، از سویِ دیگر، در حیرت بوده ام، و چیزهایي هم در حاشیه&zwnj;یِ کتاب&zwnj;ها یادداشت کرده بودم، هرگز سرِ درگیریِ قلمی با وی را نداشتم. زیرا به نظر-ام کاري بیهوده&zwnj; و جنجال&zwnj;برانگیز می&zwnj;آمد، اگرچه هرگز برایِ من کارِ دشواري نبوده است. ایشان، از جمله، در سلسله درس&zwnj;گفتارهایي با عنوانِ &laquo;ماکیاولی&zwnj;خوانی&raquo; به ترجمه&zwnj;ی من از <span style="font: normal normal normal 10px/normal 'Times New Roman'; "><strong><em>شهریارِ</em></strong></span> ماکیاوللی بند کرده و به نامِ نقدگری خرده&zwnj;هایي بر آن گرفته اند که قصدِ آن چیزي جز بی&zwnj;اعتبار کردنِ من و کارِ من در چشمِ جوانان نیست. باری، چنان که نشان خواهم داد، نامِ درستِ کارِ ایشان همین &laquo;بند کردن&raquo; است به نیّتِ آسیبِ اخلاقی زدن، نه نقد کردنِ یک اثر به روشِ درستِ علمی با رعایتِ اصولِ اخلاقیِ چنین کاري.&nbsp;</font></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3">این سلسله &laquo;درس&zwnj;گفتار&raquo;ها (این واژه هم از فراورده&zwnj;هایِ کارگاهِ، به قولِ ایشان، &laquo;لغت&zwnj;بازیِ&raquo; من است) چند سالي ست که بر رویِ اینترنت هست. من هم بارها در وبگردی&zwnj;ها به آن&zwnj; برخورده ام. اما با پوزخندي از کنار-اش گذشته ام، زیرا &laquo;اقتضایِ طبیعت&raquo; را در آن&zwnj; می&zwnj;دیدم. ولی انتشارِ متنِ خلاصه شده&zwnj;اي از آن&zwnj;ها در مجله&zwnj;یِ <span style="font: 10.0px 'Times New Roman'"><strong><em>مهرنامه</em></strong></span> (تهران، شماره&zwnj;ی ١۲، خردادِ ١۳۹٠) برای&zwnj;ام برخوردِ تازه&zwnj;اي با آن بود که مرا به دادنِ این پاسخ برانگیخت. زیرا در آن، گذشته از آن بی&zwnj;مایگی&zwnj;ها و حرف&zwnj;هایِ خنده&zwnj;دار، رگه&zwnj;اي ستبر از تقلّب و بی&zwnj;اخلاقی نیز می&zwnj;بینم که دیگران چه&zwnj;بسا درنیابند. از سویِ دیگر، نیّت&zwnj;ام این است که، جواناني که بنا ست در محضرِ ایشان درسِ اندیشیدن بیاموزند، از جمله جوانانِ <span style="font: 10.0px 'Times New Roman'"><strong><em>مهرنامه</em></strong></span>&zwnj;نویسِ ما-- که عَلَمِ چنین مقاله&zwnj;اي را بر سرصفحه&zwnj;یِ مجله&zwnj;شان می&zwnj;کوبند-- هشیارتر شوند که چه می&zwnj;کنند.</font></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3">طباطبایی، بی آن که در آغاز نامي از مترجمِ <span style="font: 10.0px 'Times New Roman'"><strong><em>شهریار</em></strong></span> بیاورد، تمامیِ این &laquo;درس&zwnj;گفتار&raquo;ها را بر اساسِ ویراستِ یکمِ ترجمه&zwnj;یِ من از آن کتاب دنبال کرده است. شک نیست که، نویسندگانِ اهلِ نظر حق دارند ترجمه&zwnj;یِ مرا، مانندِ هر کتابِ دیگر، نقد کنند. اما به&zwnj;راستی جایِ شگفتی ست که، کسي که سرِ آموزشِ چه&zwnj;گونگیِ خوانشِ درستِ آن کتاب را با تفسیرهایِ خود دارد، چرا باید، به جایِ ترجمه&zwnj;ی متن به قلم و زبانِ خود، پایه&zwnj;یِ فرمایشاتِ تفسیریِ خود را بر متني بگذارد که به گفته&zwnj;یِ او هیچ اعتباري ندارد و ناگزیر پیوسته باید به پر-و-پاچه&zwnj;یِ آن بپیچد و آن را &laquo;نقد&raquo; کند! در همان آغاز او از &laquo;این ترجمه&zwnj;هایِ فارسی&raquo; یاد کرده است که همه نادرست و بی&zwnj;بنیاد اند و ترجمه&zwnj;یِ این کتاب هم از شمارِ آن&zwnj;ها ست. به نظرِ او، متنِ &laquo;بسیار دقیقِ&raquo; ماکیاوللی، البته، هماني نیست که &laquo;با ادبیاتِ ما و ادبیاتچی بودنِ مترجمانِ ما که عمدتاٌ لغت&zwnj;باز هستند و نه مترجمانِ واقعیِ اندیشه&raquo; درست از آب درآید.&nbsp;</font></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3">او اگرچه مترجم را به مترجمان جمع بسته&nbsp; و همه را به یک چوب رانده ، با گفتنِ این که &laquo;عمدتاٌ لغت&zwnj;باز هستند&raquo; روشن است که به چه کسي اشاره می&zwnj;کند. زیرا در میانِ مترجمانِ ما کسي بیش از من به &laquo;لغت&zwnj;بازی&raquo; نامدار نیست. دوباره می&zwnj;پرسم که، چرا تفسیرِ فیلسوفِ گرانقدري مانندِ ایشان می&zwnj;باید بر پایه&zwnj;یِ متني باشد به قلمِ یک &laquo;ادبیاتچیِ لغت&zwnj;باز&raquo; که مترجم &laquo;واقعیِ&raquo; اندیشه نیست؟ به دلایلي که خواهم &zwnj;آورد، علّتِ آن چیزي جز رانه&zwnj;یِ &laquo;اقتضایِ طبیعت&raquo; در ایشان نیست. وگرنه می&zwnj;توانست با کمی دستکاری در عبارت&zwnj;ها و کلمه&zwnj;ها&mdash; چنان که در میانِ ما بسیار می&zwnj;کنند&mdash; ترجمه را به نامِ خود کند تا ناگزیر از این&zwnj;همه خرده&zwnj;گیری بر آن نباشد. اما در ترجمه&zwnj;یِ من هم تنها به چند برابرنهاده در واژگانِ آن &laquo;بند&raquo; کرده است و بس. و گویا به اصلِ ترجمه&zwnj;یِ متن ایرادي ندارد یا چندان ندارد. حال ببینیم که ایرادها از چه مقوله&zwnj; اند:</font></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3">ایرادها، چنان که گفتم، بر اساسِ نشرِ یکمِ ترجمه&zwnj;یِ <span style="font: 10.0px 'Times New Roman'"><strong><em>شهریار</em></strong></span> است که در ١۳۶۶ منتشر شده&nbsp; است. اما این کتاب، دوازده سال بعد بار دیگر ویرایشِ اساسی شده و اکنون سه سال است که ویراستِ سومِ آن در بازار است. بنا براین، پایه&zwnj;یِ نقدِ ایشان می&zwnj;بایست بر ویراستِ دوم و سومِ این کتاب بوده باشد که متنِ نهاییِ آن به قلمِ من است، نه ویراستِ یکم . از جمله ایرادهایِ آقای پروفسور طباطبایی به این ترجمه&zwnj; آن است که چرا&nbsp; واژه&zwnj;یِ virt&ugrave; را، که مفهومي ست کلیدی در فهمِ <span style="font: 10.0px 'Times New Roman'"><strong><em>شهریار</em></strong></span>، &laquo;هنر&raquo; ترجمه نکرده ام. و شاهد هم از فردوسی آورده است که &laquo;هنر نزدِ ایرانیان است و بس&raquo;. این ایراد البته درست است. اما می&zwnj;شود پرسید که، آقای طباطبایی این را از کجا فهمیده است و چه گونه به آن برابرنهاده&zwnj;یِ فارسی رسیده است؟ من در پیش&zwnj;گفتارِ خود بر ویراستِ دومِ ترجمه&zwnj;یِ <span style="font: 10.0px 'Times New Roman'"><strong><em>شهریار</em></strong></span> گفته ام که، در ویراستِ یکمِ ترجمه، بر اساسِ سه ترجمه&zwnj;یِ انگلیسی، به جایگاهِ محوریِ این مفهوم در این متن آگاه نبوده ام. زیرا مترجمانِ انگلیسی آن را چندان جدّی نگرفته و با نبودِ برابرنهاده&zwnj;یِ رسایي در آن زبان برایِ این مفهوم در برابرِ معنایِ آن در ایتالیایِ دورانِ رُنسانس، به تناسبِ معنا درجمله، هر جا که به آن برخورده اند، واژه&zwnj;یِ انگلیسی&zwnj;اي را گذاشته اند که به نظرشان درخور بوده. من هم در فارسی به پیروی از ایشان همان کار را کرده ام. یعنی، چندین واژه&zwnj;یِ فارسی در برابرِ این مفهوم گداشته ام.</font></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3">اما چندي پس از انتشارِ ترجمه&zwnj;&zwnj;، با خواندنِ کتابِ <span style="font: 10.0px 'Times New Roman'"><strong><em>ماکیاولی</em></strong></span> به قلمِ کوئینتن اسکینر به اساسی بودنِ این مفهوم در متنِ <span style="font: 10.0px 'Times New Roman'"><strong><em>شهریار</em></strong></span> آگاه شدم. مترجمِ صاحب&zwnj;نظرِ کتاب، آقای عزت&zwnj;اللهِ فولادوند، یک جا &laquo;هنر&raquo; را نیز در برابرِ این واژه در ترجمه نشانده بود که گزینشِ درستِ باریک&zwnj;بینانه&zwnj;اي ست و مشکلِ این مفهوم را در ترجمه&zwnj;یِ فارسی به&zwnj;زیبایی حل می&zwnj;کند. پس از آن بود که برایِ بازبینیِ ترجمه&zwnj;ام، از سویي، به پی&zwnj;جوییِ مفهومِ &laquo;ویرتو&raquo;&nbsp; در ترجمه&zwnj;ها و شرح&zwnj;هایِ دیگر دست زدم، و از جمله متنِ اصلیِ ایتالیاییِ کتاب را نیز-- به یاریِ خویشاوندیِ زبانِ ایتالیایی با زبانِ فرانسه-- &laquo;کورمال&raquo; جست-و-جو کردم. از سویِ دیگر، به پژوهشي گسترده در باره&zwnj;یِ مفهومِ &laquo;هنر&raquo; در <span style="font: 10.0px 'Times New Roman'"><strong><em>شاه&zwnj;نامه</em></strong></span> و متن&zwnj;هایِ دیگرِ شعر و نثر در فارسیِ کلاسیک پرداختم. حاصلِ این جست-و-جو در پیشگفتارِ یازده صفحه&zwnj;ایِ ویراستِ دوم و سومِ کتاب، با شاهدهایِ فراوان از آن متن&zwnj;ها، آمده است.&nbsp;</font></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3">بنا بر این، آقای طباطبایی چه گونه می&zwnj;تواند این ایراد را همچنان به متني بگیرد که این&zwnj;چنین با دقت و پژوهشگریِ گسترده بازبینی شده است؟ او چه&zwnj;بسا بگوید که ویراستِ دوم و سومِ کتاب را ندیده است. امّا این &laquo;دُمِ خروس&raquo; را چه می&zwnj;کند که از پَرِ شالِ ایشان بیرون است؟ زیرا در نقل از فصلِ ششم <span style="font: 10.0px 'Times New Roman'"><strong><em>شهریار</em></strong></span> (<span style="font: 10.0px 'Times New Roman'"><strong><em>مهرنامه</em></strong></span>، همان، ص ١۴۶، پاراگرافِ ۲ ) آورده است: &laquo;مرداني که اینچنین [در اصلِ ترجمه: این&zwnj;چنین که] با هنرِ خویش به شهریاری رسند، آن را دشوار به دست می&zwnj;آورند اما آسان نگه می&zwnj;دارند.&raquo; این جمله و دنباله&zwnj;یِ آن از ویراستِ دوم یا سومِ ترجمه (ص ٨١) نقل شده است. زیرا در ویراستِ یکم نشاني از واژه&zwnj;یِ &laquo;هنر&raquo; نیست و جمله در آن چنین بوده است: &laquo;مرداني اینچنین که پادشاهی را به زورِ بازویِ خود به دست می&zwnj;آورند...&raquo; بااین&zwnj;همه، در عبارت&zwnj;پردازیِ دراز و گنگي (ص ١۴۵، پاراگرافِ ۳) باز به پاراگرافِ یکمِ همین فصل در ترجمه&zwnj;ی فارسی بند کرده و نبودِ &laquo;هنرهای مردانه&raquo; (ویرتو) را در آن خطا شمرده است، در حالي که در همین پاراگراف، در ویرایشِ دوم، برابرنهاده&zwnj;یِ &laquo;هنر&raquo; برایِ &laquo;ویرتو&raquo; سه بار آمده است، دو بار برای انسان و یک بار برای کمان.</font></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3">ایرادهایِ دیگرِ ایشان نیز از همین دست است. از جمله این که چرا من به جایِ &laquo;شهریاری&raquo; در ترجمه &laquo;پادشاهی&raquo; گذاشته ام. روشن است که این دو واژه در فارسی مترادف اند و می&zwnj;توانند به جای یکدیگر به کار روند. اما من هم در ویراستِ دوم، در تناسب با واژه&zwnj;یِ &laquo;شهریار&raquo; برایِ نامِ کتاب، شهریاری را جانشینِ پادشاهی کرده ام. حال که مقاله&zwnj;یِ او خود گواهی می&zwnj;کند که ویراستِ دومِ کتاب را دیده است و از آن نقلِ قول هم کرده است، این گونه در بوق دمیدن و دانش&zwnj;فروشیِ تقلبی جز بَدخیمی چه نامي می&zwnj;تواند داشته باشد؟&nbsp;</font></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3">اما تعریفِ این استادِ علومِ سیاسی از واژه&zwnj;یِ پادشاه (ص ١۴۴، پاراگرافِ ۲) هم جایِ درنگ دارد: &laquo;... نظام پادشاهی (شاهنشاهی) نظامی ست که شاهان متعددی وجود دارند و در رأس&zwnj;اش امپراتوری وجود دارد.&raquo; خرابیِ این جمله و سستیِ دستوری&zwnj;اش به کنار، که نمونه&zwnj;اي ست کوچک از خرابی و سستیِ نوشتارهایِ ایشان در کل، که از آن تنها در همین مقاله نمونه&zwnj;هایِ فراوان می&zwnj;توان آورد. اما مترادف گرفتنِ &laquo;پادشاهی&raquo; و &laquo;شاهنشاهی&raquo; نشانه&zwnj;یِ دیگری ست از غفلتِ ایشان از &laquo;لغت&zwnj;بازی&raquo;. زیرا &laquo;لغت&zwnj;بازی&raquo;، که نامِ درستِ آن زباندانی ست، سبب می&zwnj;شود که آدمی معنایِ درست و دقیقِ واژه&zwnj;ها و سایه&zwnj;-روشن&zwnj;هایِ معنایي آن&zwnj;ها را بهتر بشناسد و، در نتیجه، درست&zwnj;تر هم بنویسد. پادشاهی واژه&zwnj;اي ست فارسی مترادف با سلطنت&nbsp; در عربی. و معنایِ آن قرار داشتنِ یک تن در رأسِ هرمِ فرمانفرمایی در یک دولت است که قدرت -- یا جایگاهِ تشریفاتیِ آن-- را به ارث برده و از او به خویشاوندان&zwnj;اش به ارث می&zwnj;رسد.&nbsp;</font></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3">هنگامي که از پادشاهیِ هلند، بلژیک، سوئد، و اسپانیا سخن می&zwnj;گوییم، هرگز به معنایِ شاهنشاهی (برابر با امپراتوری) نیست، بلکه جای داشتن در رأسِ هرمِ فرمانفرمایی در یک واحدِ مدرنِ دولت-ملت است. شاهنشاه واژه&zwnj;اي ست بازمانده از روزگارِ امپراتوریِ هخامنشی و ساسانی. در آن روزگار از آن جا که در گستره&zwnj;یِ بسیار پهناورِ جغرافیایی و قومیِ زیرِ فرمانفرمایی&zwnj;ِ پادشاهانِ آن سلسله&zwnj;ها فرمانروایانِ دست&zwnj;نشانده&zwnj;یِ ایشان بسیار بودند، ایشان را &laquo;شاهِ شاهان&raquo; می&zwnj;نامیدند. پس از اسلام این لقب به دهانِ برخي پادشاهان&mdash; نخست، گویا، در دهانِ مرداویجِ آلِ بویه-- مزه کرد و آن را زنده کردند. اما بسیاري از اینان که دوست داشته اند &laquo;شاهنشاه&raquo; نامیده شوند، یا مدحیه&zwnj;سرایان&zwnj;شان ایشان را چنین لقب داده اند، هرگز &laquo;شاهِ شاهان&raquo; نبوده اند، زیرا قلمروي بسیار پهناور نداشته اند. چنان که حافظ از پادشاهانِ آلِ مظفر، شاه شجاع و شاه منصور، که قلمروي به&zwnj;نسبت کوچک در گوشه&zwnj;اي از امپراتوریِ دیرینه&zwnj;یِ ایران داشته اند، با عنوانِ &laquo;پادشاه&raquo; یاد می&zwnj;کند (&laquo;بیا که رایتِ منصورِ پادشاه رسید...&raquo;). اما در قصیده&zwnj;اي هم همین شاه منصور را &laquo;شهنشاهِ بلند-اختر&raquo; می&zwnj;خواند که مدیحه&zwnj;سرایی و تعارف است و بس.&nbsp;</font></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3">یکي از زیان&zwnj;هایِ بی&zwnj;بهرگی از &laquo;لغت&zwnj;بازی&raquo; این است که آدمی سبک&zwnj;ها و حکمتِ کاربردِ سبکیِ واژه&zwnj;ها را نمی&zwnj;شناسد. چنان که آقایِ طباطبایی بر من خرده گرفته است که چرا واژه&zwnj;هایي مانندِ &laquo;تیغ&raquo; و &laquo;بازو&raquo; را به جایِ جنگ&zwnj;افزار یا نیروی جنگاور و سپاه به کار برده ام. ولی کساني که با ادبیاتِ کلاسیکِ فارسی انس دارند به&zwnj;خوبی می&zwnj;دانند که تیغ و بازو در ادبیاتِ ما، در مقامِ کنایه از سپاه و نیرویِ جنگاور و قدرتِ جنگاوری، چه فراوان به کار رفته است. من از آن جا که می&zwnj;خواستم این متني را که پنج قرن از تاریخِ نگارشِ آن می&zwnj;گذرد و یکی از آثارِ زیبایِ کهنِ زبانِ ایتالیایی به شمار می&zwnj;آید، به زباني ترجمه کنم که شیوایی و مزه&zwnj;یِ زبانِ کلاسیکِ فارسی را داشته باشد، این گونه واژه&zwnj;ها را در آن متن نشاندم که با سبکِ آن تناسب دارد. اکنون برایِ آگاهیِ ایشان چند نمونه از کاربردِ آن&zwnj;ها را در ادبیاتِ کهنِ فارسی می&zwnj;آورم:</font></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3"><span class="Apple-tab-span" style="white-space:pre">	</span>تیغ:</font></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3"><span class="Apple-tab-span" style="white-space:pre">		</span>شاهِ بی&zwnj;تیغ باغِ بی&zwnj;میغ است<span class="Apple-tab-span" style="white-space:pre">		</span>پاسبان دین-و-مُلک را تیغ است (سنایی)</font></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3"><span class="Apple-tab-span" style="white-space:pre">		</span>تیغ مر مُلک را نکو-یاري ست<span class="Apple-tab-span" style="white-space:pre">	</span>ملکِ بی&zwnj;تیغ همچو بیماري ست (سنایی)</font></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3"><span class="Apple-tab-span" style="white-space:pre">		</span>به قوّتِ این تیغ مملکت&zwnj;هایِ دیگر... بگرفت. (بیهقی)</font></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3"><span class="Apple-tab-span" style="white-space:pre">		</span>مردي نام&zwnj;گرفته است که تیغ و آلت و مردم دارد. (بیهقی)</font></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3"><span class="Apple-tab-span" style="white-space:pre">	</span>بازو:</font></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3"><span class="Apple-tab-span" style="white-space:pre">		</span>&nbsp; &nbsp; &nbsp;نگر تا ننازی به بازو و گنج<span class="Apple-tab-span" style="white-space:pre">		</span>که بر تو سرآید سرای سپنج (فردوسی)</font></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3"><span class="Apple-tab-span" style="white-space:pre">		</span>&nbsp; &nbsp;چنین پادشاهان که دین&zwnj;پرور اند<span class="Apple-tab-span" style="white-space:pre">	</span>&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;&nbsp;به بازویِ دین گویِ دولت برند (سعدی)</font></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3"><span class="Apple-tab-span" style="white-space:pre">		</span>&nbsp; &nbsp;ما مُلکِ عافیت نه به لشکر گرفته ایم<span class="Apple-tab-span" style="white-space:pre">		</span>ما تختِ سلطنت نه به بازو نهاده ایم (حافظ)</font></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3">وی در دنبالِ همین پی&zwnj;گیری نوشته است: &laquo; &quot;شهریار آن&zwnj;ها را به تیغِ خود گرفته است&quot; ... نادرست ترجمه شده است. در متن [کدام متن؟] آمده Army.&raquo; البته ماکیاوللی از آن جا که به انگلیسی نمی&zwnj;نویسد و به ایتالیایی می&zwnj;نویسد، در متنِ ایتالیایی armi &nbsp; نوشته است که هم&zwnj;ریشه با واژه&zwnj;یِ انگلیسی ست. طباطبایی ادامه می&zwnj;دهد که : &laquo;army...در اینجا منظورش سپاه، قشون و تیغ نیست بلکه در اینجا به معنایِ جنگ&zwnj;افزارها به کار می&zwnj;رود.&raquo;</font></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3">army در انگلیسی به معنای ارتش است، اما armi در ایتالیایی به معنایِ جنگ&zwnj;افزار است. &zwnj;جنگ&zwnj;افزار و سپاه دو مفهومِ به هم پیوسته اند که، بر حسبِ متن، جانشینِ یکدیگر نیز می&zwnj;توانند بشوند. از این&zwnj;رو، بنا به شاهدهایی که آوردیم، &laquo;تیغ&raquo; در فارسیِ کهن جانشینِ درستي ست برای آن و هر دو مفهوم را با هم در برمی&zwnj;گیرد. کوششِ بیهوده&zwnj;یِ طباطبایی برای آن که خود را بسیار موشکاف و باریک&zwnj;بین نشان دهد، کار را به این ایرادگیری&zwnj;هایِ بی&zwnj;جا می&zwnj;کشاند.</font></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3">در این جمله که، &laquo;پادشاهی&zwnj;ها یا پدر در پدر به ارث رسیده اند یا نوبنیادند&raquo;، در ویراستِ دوم پادشاهی به شهریاری بدل شده است. او هم همین گونه نقل کرده است (ص ۱۴۴، پاراگراف ۳)، که باز نشانه&zwnj;یِ آن است که ویراستِ دوم ترجمه را دیده است. اما نمی&zwnj;دانم چرا &laquo; پدر در پدر&raquo; در آن گفت&zwnj;آورد شده است &laquo;از پدر به پدر&raquo;. شاید خواسته است عبارتِ مرا اصلاح کند. در این صورت باید می&zwnj;نوشت، &laquo;از پدر به پسر&raquo;. زیرا &laquo;پدر در پدر&raquo; اصطلاحِ فارسیِ جا افتاده&zwnj;ای ست به معنایِ نسل به نسل در راستایِ خویشاوندیِ نرینه. &laquo;از پدر به پدر&raquo; این جا بی&zwnj;معنا ست.</font></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3"><br />
</font></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3"><span style="text-decoration: underline"><strong>یک تقلّبِ دیگر</strong></span><strong>:</strong></font></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3">می&zwnj;خواهم از ناخُنَک زدن&zwnj;هایِ ناشیانه&zwnj;یِ ایشان به ایده&zwnj;هایِ دیگران، که نمونه&zwnj;هایِ فراوان دارد، به یک مورد بپردازم و بگذرم. من مقاله&zwnj;اي نوشته ام با عنوانِ &laquo;از شمایل به تصویر&raquo; که تحلیلي ست از گذارِ دورانِ رنسانس در نقاشی از شمایل&zwnj;سازیِ دوبعدیِ قرونِ وسطایی&nbsp; به نقاشیِ نشان دهنده&zwnj;ی بُعدِ سوم (ژرفانمایی) با شگردهایِ هندسیِ نمایشِ چشم&zwnj;اندازِ دوری و نزدیکیِ چیزها نسبت به نقطه&zwnj;یِ دیدِ نقاش، و کاربردِ سایه-روشنِ رنگ&zwnj;ها برایِ نمایشِ واقعیِ مکان و زمان در تابلو. در آن مقاله کوشیده ام، کوتاه و فشرده، اهمیّتِ این گذارِ&nbsp; را برایِ زمینه&zwnj;سازیِ انقلابِ علمی در غربِ اروپا با رویکرد به مشاهده&zwnj;گری (observation) در عالمِ تجربی شرح دهم. آن جا، از جمله، به ماکیاوللی و شیوه&zwnj;یِ نگرشِ او به رویدادهایِ سیاسی از چشم&zwnj;اندازِ تاریخی نیز پرداخته ام و گفته ام که این مشاهده&zwnj;گری تاریخی در فرهنگِ رُنسانس از گذارِ نقاشان از عالمِ شمایل&zwnj;نگاری، یا نمایشِ ایده&zwnj;یِ اشیاء در عالمِ مثالی، به تصویرگریِ آن&zwnj;ها در عالمِ تجربی سرچشمه می&zwnj;گیرد. و به این ترتیب علومِ تاریخیِ مدرن پایه&zwnj;گذاری می&zwnj;شود.&nbsp; برایِ روشن&zwnj;تر شدنِ این نکته تکه&zwnj;اي از مقاله&zwnj;ی خود را نقل می&zwnj;کنم:</font></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'; color: #4d3a33"><font class="Apple-style-span" size="3">&nbsp; &nbsp; قدرتِ شگفت&zwnj;انگیزِ تکنیک&zwnj;های تازه در نقاشیِ رنسانس همان است که رفته&zwnj;ـ&zwnj;رفته خود را در همه&zwnj;ی &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; زمینه&zwnj;های دیگر هم نمودار می&zwnj;کند و از دلِ آن علم و تکنولوژی مدرن و انقلاب صنعتی می&zwnj;زاید. ... گذشته &nbsp; &nbsp; از دست&zwnj;آوردهایِ رنسانس در علومِ طبیعی، علومِ انسانیِ مدرن هم در همان دوران پایه&zwnj;ریزی شد. هنگامی &nbsp; &nbsp; که ماکیاوللی چشمانِ تیزبینِ خود را به صحنه&zwnj;ی کردار سیاسی دوخت و برای فهمِ معنایِ واقعیِ آن به &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; مطالعه&zwnj;ی تاریخ روی آورد، در حقیقت، با آزاد کردنِ فهمِ زندگی و رفتارِ سیاسی از زندانِ شمایل&zwnj;سازیِ &nbsp; &nbsp; &nbsp; قرون&zwnj;وسطایی و داوری&zwnj;هایِ اخلاقی&zwnj;اش، علمِ سیاستِ مدرن را پایه&zwnj;گذاری کرد. این علم به جایِ رویکرد به &nbsp; &nbsp; شمایلِ اخلاقیِ رفتارِ سیاسی و نمونه&zwnj;&zwnj;یِ آرمانی&zwnj;ِ آن-- که در اندرزنامه&zwnj;ها و &laquo;نصیحة&zwnj;الملوک&raquo;&zwnj;ها می&zwnj;بینیم-- &nbsp; &nbsp; به واقعیّتِ آن روی می&zwnj;کند، بر اساسِ یافته&zwnj;هایِ تجربی یا داده&zwnj;هایِ تاریخی، و به دنبالِ معنایِ چیزهایي &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; می&zwnj;گردد که به راستی در صحنه&zwnj;یِ جامعه و تاریخ رخ داده است.</font></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3">اما همین نکته را از زبانِ ایشان در همین مقاله ببینید (ص ۱۴۲، پاراگرافِ ۳) که در آن یادي هم از مأخذي نشده است:&nbsp;</font></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3">&nbsp; &nbsp; ... حال چرا ماکیاولی می&zwnj;تواند چنین صحبت کند؟ یکی از دلایلش این است که در آغازِ تحول مهمی است &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;که هم در حوزه علم و هم در حوزه هنر صورت می گیرد که مسأله Perspective بود که برای اولین &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;بار ظاهر می&zwnj;شود. نقاشی&zwnj;های یک بعدی<strong> </strong>[!] قرون وسطایی تحول پیدا می کند و جدید می شوند [؟!] و &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;در اینجا است که ماکیاولی که در واقع ذهنش انباشته از تحولات جدید است [!] متوجه این است که در &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;حوزه سیاست هم بدین گونه است [!]...</font></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3">من به شَلَم-شورباییِ زبانیِ این فرمایشاتِ &laquo;مسروقه&raquo; کاري ندارم. اما به این پروفسورِ فیلسوف، که می&zwnj;خواهد به&nbsp; جوانان درسِ اندیشیدن و چه&zwnj;گونه خواندنِ متن بدهد، یادآور شوم که، آنچه از آن مقاله&zwnj; گرفته و به نامِ &laquo;نقاشی&zwnj;های یک بعدی [!] قرون وسطایی&raquo; از آن یاد کرده، همانا شمایل&zwnj;سازیِ دوبُعدی ست که جایِ خود را به نقاشیِ سه&zwnj;بُعدنَما می&zwnj;دهد. یعنی همان که، به گفته&zwnj;یِ ایشان، &laquo;تحول پیدا می&zwnj;کند و جدید می شوند&raquo;!&nbsp;</font></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3">باری، من اگر بخواهم یکایکِ حرف&zwnj;ها و جمله&zwnj;هایِ پوچ و پرتِ این مقاله را (البته به عنوانِ نمونه&zwnj;اي دمِ دستی از بخشِ عمده&zwnj;اي از آثارِ ایشان) بیرون بکشم و بشکافم، دستِ کم می&zwnj;باید ده-پانزده صفحه را سیاه کنم که به زحمت و صرفِ وقت&zwnj;اش نمی&zwnj;ارزد. تنها به چند تایي از &laquo;تفسیر&raquo;هایِ وی می&zwnj;پردازم و از بازمانده&zwnj;یِ آن&zwnj;ها درمی&zwnj;گذرم.</font></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3">سنّتِ پریشانگویی و پریشان&zwnj;نویسی در کلافِ جمله&zwnj;های بی&zwnj;پایان و واژگانِ آشفته و بی&zwnj;معنا در نثرِ فارسی ریشه&zwnj;ی دیرینه&zwnj;ی چندین قرنه دارد که به ما به ارث رسیده است. در این باره، بیش از سی و چند سال پیش، با عنوانِ &laquo;فارسیِ دری و فارسیِ دَری&zwnj;وَری&raquo; مقاله&zwnj;اي نوشته ام و بررسی&zwnj;اي از سیرِ تاریخیِ تباهی&zwnj;زدگیِ این زبان کرده ام&nbsp; که در مجموعه&zwnj;-مقاله&zwnj;یِ <span style="font: 10.0px 'Times New Roman'"><strong><em>بازاندیشیِ زبانِ فارسی</em></strong></span> آمده است. این آشوب&zwnj;زدگی در برخورد با زبانِ فرانسه، همچون زبانِ جهانِ مدرن و تمامیِ دست&zwnj;آوردهایِ آن، پا به دورانِ تازه&zwnj;اي از پریشان&zwnj;نویسی و آشفتگیِ معنایی و مفهومی می&zwnj;دهد که تا به امروز کمابیش ادامه دارد. زیرا زبانِ فارسی می&zwnj;بایست خود را، از راهِ ترجمه از زبانِ فرانسه، با نیازهایِ تازه&zwnj;یِ زبانی و مفهومی&zwnj;اي درگیر و سازگار کند که با آن&zwnj;ها بیگانه بوده است. اگرچه در چندین دهه&zwnj;ی اخیر وضعِ این زبان رفته-رفته بهتر شده و با کوششِ نویسندگان و مترجمانِ جدّی و باهنر برایِ بیانِ اندیشه&zwnj;ها و دستاوردهایِ علمی و فرهنگیِ مدرن پیراسته&zwnj;تر و آراسته&zwnj;تر شده، اما هنوز یاوه&zwnj;نویسی و ترجمه&zwnj;هایِ بی&zwnj;معنا در این زبان کم نیست.&nbsp;</font></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3">باید بگویم که نوشته&zwnj;هایِ آقای طباطبایی، با همه&zwnj; توپّ-و-تَشَرِ&nbsp; &laquo;علمی&raquo; و &laquo;فلسفی&raquo;شان، از نظرِ من، به هیچ&zwnj;وجه از آن گرفتاری&zwnj;ها بری نیست. شیوه&zwnj;یِ برخورد و توپّ-و-تشرهایِ او با احمدِ فردید و شیوه&zwnj;یِ گفتارِ او بی&zwnj;شباهت نیست. اما این را با افسوس می&zwnj;گویم. زیرا، طباطبایی مردي ست کوشا و برایِ نوشتنِ این&zwnj;همه اثر، که برخي کلان نیز هستند، وقت و همّتِ بسیار صرف می&zwnj;کند. اما، دریغا، که من با همه کوششي که برایِ داشتنِ نگاهِ مثبت نسبت به آن&zwnj;ها داشته ام، و با همه&zwnj;یِ سر-و-صدایِ مطبوعاتی که گهگاه به پا می&zwnj;کنند، هیچ چیزِ ماندگار در آن&zwnj;ها نمی&zwnj;بینم. زیرا پدید آوردنِ کارهایِ ماندگار شوري و شخصیتي با ویژگی&zwnj;هایي دیگر می&zwnj;طلبد که بزرگ&zwnj;منشی و راستگویی و انصاف و حق&zwnj;شناسی از آن جمله است، نه میل به نمایشگری و بس، به بهایِ خوار شمردنِ دیگران به هر دست&zwnj;آویز. باری، بپردازیم به چند تکه از نکته&zwnj;های تفسیریِ وی در بابِ <span style="font: 10.0px 'Times New Roman'"><strong><em>شهریار</em></strong></span> که به نظرِ من مشتي ست از خروارِ نوشته&zwnj;های او. &nbsp;</font></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3">طباطبایی برای این که نشان دهد که &laquo;ماکیاولی نه خواندن&zwnj;اش به آسانی است نه آنقدر آدم دم دستی است که هر کسی با این ترجمه&zwnj;های فارسی و قبل از آن با نوشته&zwnj;های بسیار ابتدائی ... مثل خداوندان اندیشه سیاسی... بتوان شناخت&raquo; درس&zwnj;گفتارها را با تاخت-و-تاز به دیگران آغاز کرده و سپس از دریای بیکرانِ فضل و دانشِ خود شمّه&zwnj;اي در این باب بیرون ریخته که اگر کسي در خواندن باریک&zwnj;بین باشد و کمي هم &laquo;لغت&zwnj;باز&raquo; و اهلِ جست-و-جو، از بی&zwnj;شیرازگی و پریشانگوییِ آن&zwnj;ها دچارِ حیرت خواهد شد.</font></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3"><br />
</font></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><span style="text-decoration: underline"><strong><font class="Apple-style-span" size="3">وسوسه&zwnj;یِ لغت&zwnj;بازی</font></strong></span></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3">طباطبایی با آن که &laquo;لغت&zwnj;بازان&raquo; را به چیزي نمی&zwnj;گیرد، خود از وسوسه&zwnj;یِ لغت&zwnj;بازی در امان نیست. اما از آن جا که اهلِ بخیه نیست، دچار خطاهایِ ناشیانه&zwnj;اي می&zwnj;شود که&nbsp; نمونه&zwnj;یِ آن این است (ص ١۴۲، پاراگرافِ ۲):</font></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3">کلمه لاتینی Governare [کذا فی&zwnj;الاصل!] که در انگلیسی همان&nbsp; Government به معنای حکومت است از این کلمه گرفته شده است که به صورت مصور است [؟!] یعنی فرمان راندن یا به عربی حکومت کردن [!]</font></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3">در همین یک جمله چند خطا هست: نخست این که، اصل لاتینیِ این واژه gubernare است. government در زبانِ انگلیسی هم همان واژه&zwnj;یِ لاتینی نیست. معادلِ gubernare در انگلیسی to govern از همان ریشه است. government&nbsp; هم سرراست از آن واژه&zwnj;یِ لاتینی گرفته نشده، بلکه واژه&zwnj;یِ لاتینی به صورتِ gouverner واردِ زبانِ فرانسه&zwnj;یِ باستان شده و سپس مشتقِ gouvernement را در آن از gubernamen در لاتینیِ قرونِ وسطایی گرفته اند. زبانِ انگلیسی این کلمه را به صورتِ&nbsp; government (که، به گفته&zwnj;ی ایشان، &laquo;مصور است&raquo;؟!)، و نیز فعلِ آن را، از زبانِ فرانسه وام گرفته است. نکته&zwnj;یِ دیگر این که، می&zwnj;دانیم که واژه&zwnj;ی &laquo;حکومت&raquo; از عربی به فارسی راه یافته، اما &laquo;حکومت کردن&raquo; فعلِ ترکیبیِ فارسی ست نه عربی!</font></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3">gubernare در لاتینی، در اصل، به معنایِ گرداندنِ سکّانِ کشتی یا کشتیبانی بوده است و سپس معنایِ مَجازی اداره کردن و گرداندنِ کارها و از جمله گرداندنِ دستگاهِ حکومت را پیدا کرده است. بُن&zwnj;واژه (ریشه&zwnj;یِ اصلی) آن هم واژه&zwnj;ی یونانیِ kubernan بوده است، به همین معنا. این معنایِ مجازی، در فرانسه و انگلیسی در فعلِ gouverner/to govern و مشتقِّ اسمیِ آن &nbsp; gouvernement/government&nbsp; به صورتِ معنایِ اصلی&nbsp; جا افتاده است. وی در دنباله افزوده است که، این کلمه، یعنی gubernare (نه Governare !) &laquo;در درجه اول در دوره مسیحی و به ویژه قبل از این دوره در مورد تدبیر نفس انسان [؟] به کار می&zwnj;رفت یعنی این کلمه در درجه اول تدبیر نفس بوده است نه تدبیر امور شهر و مدینه...&raquo; نخستین نکته این است که، این کلمه اگر &laquo;به ویژه&raquo; در دوره&zwnj;ی قبل از مسیحیت به کار می&zwnj;رفته، پس کاربرد آن در دوره&zwnj;ی مسیحی می&zwnj;باید در درجه&zwnj;ی دوم باشد نه در &laquo;درجه اول&raquo;! البته این&zwnj;&nbsp; گونه خطاهای ابتدایی در منطقِ نوشتار را که در نوشته&zwnj;های ایشان بی&zwnj;شمار است، لابد باید ، به قولِ قدما، به حسابِ &laquo;طلاقتِ لسان و رشاقتِ بیانِ&raquo;شان گذاشت! بگذریم. ولی این که &laquo;تدبیر نفس&raquo; را-- که هیچ معنایِ آن روشن نیست-- به ریشِ این واژه&zwnj;ی لاتینی بسته اند و هیچ منبعي هم برای آن نداده اند، سخت مایه&zwnj;ی بدگمانی ست. و سپس بستنِ این &laquo;تدبیرِ نفس&raquo; به ریشِ فارابی و مدینه&zwnj;ی فاضله&zwnj;ی او و کشفِ علتِ &laquo;توقف فلسفه سیاسی در جهان اسلام&raquo; بر این پایه، با آن جمله&zwnj;های تو-در-توی&nbsp; گنگ، بحثي ست که به اهل نظر در فلسفه&zwnj;یِ اسلامی بازمی&zwnj;گذارم.&nbsp;</font></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3">اما با وسواس&zwnj;هایِ لغت&zwnj;بازانه&zwnj;ی خود از این دو جمله نمی&zwnj;توانم گذشت که، &laquo;کلمه تدبیر در درجه اول [؟] واژه&zwnj;های [!] ثلاثی مجرد &quot;دبر&quot; است به معنای پشت و عاقبت. تدبیر یعنی به عاقبت امور اندیشیدن یعنی به معاد اندیشیدن&raquo;! تدبیر در عربی، و از آن جا در فارسی، به معنای چاره&zwnj;اندیشی و سامان دادن کارها ست. از جمله در ترجمه&zwnj;ی oikonomia نزدِ ارسطو، در عربی، به صورتِ &laquo;تدبیرالمنزل&raquo; به کار رفته است، اما نه هرگز به معنای &laquo;عاقبت&zwnj;اندیشی&raquo; برابر با &laquo;معاداندیشی&raquo;! تمامِ پریشان&zwnj;گویی&zwnj;هایي که ایشان در دنبالِ این داستان می&zwnj;کنند بر اساس همین معنایِ من-در-آوردی برای تدبیر است.</font></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3"><br />
</font></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><span style="text-decoration: underline"><strong><font class="Apple-style-span" size="3">داستانِ دیالکتیک</font></strong></span></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3">آقای طباطبایی بنا به دل&zwnj;بستگی&zwnj;هایي که به فلسفه&zwnj;ی هگل دارد، دوست دارد به&zwnj;جا و نابه&zwnj;جا مفهومِ دیالکتیک را به میان آورد و از سخنِ ساده معنای &laquo;بسیار پیچیده&raquo; بیرون بکشد و با زبانِ شکسته-بسته&zwnj;&zwnj;یِ خود در آن باب دادِ سخن دهد. از جمله، در بحثي که ماکیاوللی در باره&zwnj;یِ رابطه&zwnj;ی &laquo;ویرتو&raquo; (هنر) و &laquo;فورتونا&raquo; (بخت) می کند، &laquo;دیالکتیک بسیار پیچیده&raquo;اي می&zwnj;بیند و می&zwnj;نویسد:</font></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3">&nbsp; &nbsp;... ماکیاولی با دیالکتیک بسیار پیچیده&zwnj;ای نشان خواهد داد [!] این مرد و زن الهه بخت و هنر مردانگی &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; شهریار جوان دولتی نو بنیان می&zwnj;گذارد [؟!]. به عبارت دیگر بنیانگذاری شهریار نوخاسته مبتنی ست بر &nbsp; &nbsp; منطقی که از دیالکتیک میان مناسبات پیچیده Fortuna&nbsp; و virtu به دست خواهد آمد [!] و اینجاست که &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; دولت نوبنیاد تأسیس خواهد شد [!].</font></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3">باز به بی&zwnj;شیرازگی و آشفتگیِ این جمله&zwnj;بندی&zwnj;ها کاري ندارم و تنها یک نکته را به این حضرتِ &laquo;دیالکتیسین&raquo; می&zwnj;خواهم یادآور شوم. و آن این که، هر جا نسبت و رابطه&zwnj;اي میانِ دو چیز برقرار می&zwnj;شود، نسبتِ دیالکتیکی به معنایِ هگلی نیست. زیرا نسبتِ دیالکتیکی در منطق هگل میانِ اضداد برقرار می&zwnj;شود، از نوعِ تضادِ هستی و نیستی و روح و طبیعت. و هر مرحله از آن سیري ست به سویِ کمالِ روحِ مطلق. اما رابط&zwnj;ه&zwnj;ی &laquo;بخت&raquo; (فورتونا) و &laquo;هنر&raquo; (ویرتو) از نوعِ تضاد و سنتزِ دیالکتیکی نیست. زیرا متضادِ &laquo;هنر&raquo;-داشتن بی&zwnj;هنری ست و متضادِ &laquo;بخت&raquo;-داشتن هم شوربختی. ماکیاولی هم می&zwnj;گوید که این دو، در کارِ دستیابی به شهریاری کامل کننده&zwnj; و ضروریِ هم اند و با یکی بی&zwnj;دیگری کار از پیش نخواهد رفت، اگرچه جدا از هم نیز وجود دارند و وجودِ یکی نفیِ آن دیگری نیست. این جا هیچ &laquo;دیالکتیکِ پیچیده&zwnj;ای&raquo; در کار نیست که برای کشفِ آن به یک &laquo;هگل&zwnj;شناس&raquo; و دیالکتیسین نیاز باشد. هر آدمِ عاقلي می&zwnj;داند که برای کامیابی در هر کاري و رسیدن به هدفي استعدادِ ذاتیِ آدمیان (هنر) کافی نیست، بلکه&nbsp; شرایطِ درخور برای آن، یا همان &laquo;بخت&raquo;، می&zwnj;باید فراهم باشد. فردوسی هم پنج قرن پیش از ماکیاوللی از این نکته سخن گفته، بی&zwnj;آنکه دیالکتیسین و &laquo;هگل&zwnj;شناس&raquo; بوده باشد:</font></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3"><span class="Apple-tab-span" style="white-space:pre">	</span>&nbsp; &nbsp; &nbsp;&nbsp;چنین&nbsp; داد&nbsp; پاسخ&nbsp; که&nbsp; بخت&nbsp; و &nbsp; هنر<span class="Apple-tab-span" style="white-space:pre">		</span>چنان اند چون جفت با یکدگر</font></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3"><span class="Apple-tab-span" style="white-space:pre">	</span>&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;چنانچون تن و جان که یار اند و جفت<span class="Apple-tab-span" style="white-space:pre">		</span>تنومند پیدا و جان در نهفت</font></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3"><span class="Apple-tab-span" style="white-space:pre">	</span>&nbsp; &nbsp; &nbsp;&nbsp;به کوشش&nbsp; بزرگی &nbsp; نیاید&nbsp; به جای<span class="Apple-tab-span" style="white-space:pre">		</span>مگر بختِ نیک&zwnj;اش بُوَد رهنمای</font></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3">با همه گذشتي که از وارسیِ پریشان&zwnj;گویی&zwnj;هایِ ایشان می&zwnj;کنم، این نکته را ناگفته نمی&zwnj;خواهم گذاشت که، این حرفِ بی&zwnj;معنایی ست که فرموده اند، &laquo;ماکیاولی آغازِ زبانِ ایتالیایی است.&raquo; (ص ١۴۳، پاراگرافِ ۴) نخست این که هیچ فردي نمی&zwnj;تواند &laquo;آغازِ&raquo; هیچ زباني باشد. زیرا زبان یک پدیده&zwnj;یِ جمعی ست و در یک فضایِ گفت-و-گویی شکل می&zwnj;گیرد و دگرگون می&zwnj;شود. لابد می&zwnj;خواهند بگویند که نوشته&zwnj;هایِ ماکیاولی سرآغازِ زبانِ نوشتاری و ادبیِ ایتالیایی ست. این هم نادرست است. زیرا سرآغازِ زبانِ نوشتاریِ ادبیاتِ مدرنِ ایتالیایی را همه دانته می&zwnj;دانند که یک قرن پیش از ماکیاوللی می&zwnj;زیسته است.</font></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3">Cr&eacute;teil, France</font></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3">ژوئیه&zwnj;یِ 2011</font></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3"><br />
</font></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"> </p>
<p style="margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: justify; font: 10.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3">i<span class="Apple-tab-span" style="white-space:pre">	</span>این مقاله نخستین بار، چند سال پیش، در مجله&zwnj;ی <span style="font: 9.0px 'Times New Roman'"><strong><em>نگاهِ نو </em></strong></span>در تهران منتشر شد. اکنون در مجموعه&zwnj;ی&nbsp;ِ</font><span class="Apple-style-span" style="font-size: medium; ">&nbsp;مقاله&zwnj;یِ من به <span style="font: 9.0px 'Times New Roman'">نامِ<strong><em>&nbsp; پَرسه&zwnj;ها و پرسش&zwnj;ها</em></strong></span> و نیز در وبلاگِ من،<span style="font: 9.0px 'Times New Roman'"><strong><em> جُستار</em></strong></span>، در بخشِ &laquo;جُستارک&raquo; با عنوانِ &laquo;بازگشت به کلاس: از شمایل به تصویر&raquo;، دست&zwnj;یافتنی ست.&nbsp; <sup></sup>&nbsp;</span></p>
<p style="margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: justify; font: 10.0px 'Times New Roman'; min-height: 11.0px"><font class="Apple-style-span" size="3"><br />
</font></p>
<p style="margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: justify; font: 10.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3"><span style="font: 14.0px 'Times New Roman'"><sup>ii</sup></span><span class="Apple-tab-span" style="white-space:pre">	</span>نگاه کنید به: <sup></sup>&nbsp;</font></p>
<p style="margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: justify; font: 10.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3"><span class="Apple-tab-span" style="white-space:pre">	</span>Oxford English Dictionary, Second Edition, Oxford University Press 2002.</font></p>
<p style="margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: justify; font: 10.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3"><span class="Apple-tab-span" style="white-space:pre">	</span>LE ROBERT, Dictionnaire historique de la langue Fran&ccedil;aise, Paris 2000.</font></p>
<p style="margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: justify; font: 10.0px 'Times New Roman'; min-height: 11.0px"><font class="Apple-style-span" size="3"><br />
</font></p>
<p style="margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: justify; font: 10.0px 'Times New Roman'"><font class="Apple-style-span" size="3"><span style="font: 14.0px 'Times New Roman'"><sup>iii</sup></span><span class="Apple-tab-span" style="white-space:pre">	</span> در همه&zwnj;ی گفت&zwnj;آوردها &laquo;رسم&zwnj;الخط&raquo; ایشان چنان که در <span style="font: 9.0px 'Times New Roman'"><strong><em>مهرنامه</em></strong></span> آمده، به&zwnj;دقت رعایت شده است.<sup></sup>&nbsp;</font></p>
<p><font class="Apple-style-span" size="3">&nbsp;</font></p>
<p dir="rtl" style="margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: right; font: 12.0px 'Times New Roman'"><br />
</p>]]></description>

         <link>http://ashouri.malakut.org/2011/08/post_76.html</link>
         <guid>http://ashouri.malakut.org/2011/08/post_76.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">جستارک</category>
        
        

         <pubDate>Tue, 16 Aug 2011 15:18:23 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>سکولاریسمِ خزنده</title>
<description><![CDATA[<div style="text-align: right;">
<meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=UTF-8" />
<meta http-equiv="Content-Style-Type" content="text/css" />
<title></title>
<meta name="Generator" content="Cocoa HTML Writer" />
<meta name="CocoaVersion" content="1138" /> <style type="text/css">
p.p1 {margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: center; font: 14.0px Calibri}
p.p2 {margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: justify; font: 14.0px Calibri}
p.p3 {margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; text-align: right; font: 14.0px 'Times New Roman'}
p.p4 {margin: 1.4px 0.0px 1.4px 0.0px; text-align: justify; font: 14.0px 'Times New Roman'; min-height: 16.0px}
span.s1 {font: 14.0px 'Times New Roman'}
</style>
<p class="p1" style="text-align: center;"><strong>سکولاریسمِ خزنده</strong></p>
<p class="p1" style="text-align: center;"><strong><br />
</strong></p>
<p class="p2" style="text-align: right;">این مقاله&zwnj;، که نسخه&zwnj;یِ عکسیِ آن را می&zwnj;بینید، در نشریه&zwnj;یِ زیر منتشر شده است</p>
<p class="p2" style="text-align: right;"><span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Times New Roman'; ">Comparative Studies of South Asia, Africa an the Middle East, Duke University Press,Volume 31, Number 1, 2011.</span></p>
<p class="p2" style="text-align: right;">و از جمله مقاله&zwnj;هایِ عرضه شده در کنفرانسی ست با عنوانِ &laquo;پس&zwnj;نشستِ سکولاریسم&raquo;<span class="s1">&nbsp;</span>، که در ماهِ می <span class="s1">2009 </span>در دانشگاهِ یورک، در شهرِ تورنتویِ کانادا، به همّتِ سعیدِ رهنما&nbsp; و هایده&zwnj;یِ مغیثی، از استادانِ آن دانشگاه، برگزار شد<span class="s1">. </span>من نیز از دعوت شدگان بودم<span class="s1">.</span></p>
<p class="p4" style="text-align: right;"><br />
</p>
</div>]]>
<![CDATA[<meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=UTF-8" />
<meta http-equiv="Content-Style-Type" content="text/css" />
<title></title>
<meta name="Generator" content="Cocoa HTML Writer" />
<meta name="CocoaVersion" content="1138" /> <style type="text/css">
p.p1 {margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; line-height: 18.0px; font: 14.0px Arial; color: #595042}
p.p2 {margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; line-height: 16.0px; font: 11.0px Verdana}
p.p3 {margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; font: 14.0px Verdana}
p.p4 {margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; font: 11.0px Verdana; color: #135596}
p.p5 {margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; line-height: 13.0px; font: 11.0px Verdana}
p.p6 {margin: 0.0px 0.0px 0.0px 16.0px; text-indent: 11.0px; line-height: 16.0px; font: 11.0px Verdana}
p.p7 {margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; line-height: 15.0px; font: 13.0px Verdana}
p.p8 {margin: 0.0px 0.0px 0.0px 16.0px; line-height: 16.0px; font: 11.0px Verdana}
p.p9 {margin: 0.0px 0.0px 0.0px 0.0px; font: 11.0px Verdana}
span.s1 {text-decoration: underline}
span.s2 {font: 9.0px Verdana; text-decoration: underline ; color: #135596}
span.s3 {color: #000000}
span.s4 {text-decoration: underline ; color: #135596}
</style>
<p class="p1" style="text-align: left;"><strong><br />
</strong></p>
<p class="p1" style="text-align: left;"><strong><br />
</strong></p>
<p class="p3" style="text-align: center;"><strong>Creeping Secularism</strong></p>
<p class="p3" style="text-align: center;"><strong><br />
</strong></p>
<p class="p4" style="text-align: center;"><font class="Apple-style-span" color="#333300">Daryoush Ashouri</font></p>
<p class="p4" style="text-align: left;"><br />
</p>
<p class="p5" style="text-align: left;"><strong><br />
</strong></p>
<p class="p5" style="text-align: justify;">The Islamic revolution in Iran at the closing decades of the twentieth century was a shocking, unexpected phenomenon in the context of modern history. Its religious emblem, the presence of the Shiite clerics as it's mobilizing motor for mass demonstrations and, eventually, the bizarre composition of Islam and revolution&mdash;an amalgam of two conceptually alien elements, with unprecedented ideological claims&mdash;created a new peculiar model of state and statecraft. The substitution of a fundamentalist regime for a semisecular monarchy replaced the crown with the turban as the paramount symbol of the Iranian national sovereignty, under the fundamentalist formulation of the &quot;governance of the canonist&quot; (<em>velayat-e faqih</em>). This new state manifesting itself through specific signs, symbols, slogans, discourses, and behaviors, as well as by appropriation of modern means of ideological propaganda, the use of revolutionary violence, and organized terror, embodied in the very structure of a state, addressed itself to the world as a new militant ideological and political power aiming, once again, to change the world. How could this extremely unexpected event happen?&nbsp;</p>
<p class="p5" style="text-align: left;"><br />
</p>
<p class="p5" style="text-align: justify;">Explanations are various and they focus either on the dictatorial manners and erroneous actions of the shah, alongside the role played by the Western powers, specifically the United States, or on the presence and the political role of Shiism and its clergy in Iranian history. However, a few fundamental questions remain unanswered. How could a radically traditionalist religious establishment, which was normally marked by modern revolutionaries as reactionary, merge with the most radical revolutionary groups and views? What are the universal results of such a &quot;chemical&quot; composition for both the otherworldly religionism and secular revolutionism? How do they essentially differ in action and discourse from what they had been previously? What were the innermost historical forces that made possible this seemingly impossible phenomenon?</p>
<p class="p5" style="text-align: left;"><br />
</p>
<p class="p5" style="text-align: justify;">The question, &quot;retreat of the secular?&quot; as the main title of this conference, reflects a latent anxiety about what has been going on in our contemporary world in recent decades, that is, the assault of religious fundamentalism on worldly values. This unforeseen event, seemingly, has invaded and invalidated prospects of an entirely secularized world as imagined by modern intelligentsia everywhere. The Islamic revolution in Iran as forerunner of the revolutionary Islamism around the world, was one of the most unexpected events from a secular historical point of view. Because, in contrast to all other political revolutions in modern history&mdash;spearheaded around the world by intelligentsia&mdash;this one, the last historic revolution with universal echoes and claims, carried religious slogans and was led by clerics of a certain religious denomination from the Islamic world.</p>
<p class="p5" style="text-align: left;"><br />
</p>
<p class="p5" style="text-align: left;"><br />
</p>
<p class="p7" style="text-align: left;"><strong>The &quot;Islamic Revolution&quot; as Contradiction in Terms</strong></p>
<p class="p8" style="text-align: justify;">The blending of the concepts of Islam and revolution, astonishingly, produced an amalgam of two apparently incompatible terms. The revolution that overthrew a semisecular royal regime only officially got the attribution &quot;Islamic&quot; after its victory and under this descriptor created a peculiar model of a theocratic state. By copying the slogans of internationalist secular revolutionary movements, this new formulation of state power, under the unyielding leadership of a tough religious personality, addressed itself to the world as a new ideological challenge and state power, resolved not only to reshape Iranian society by its own supposed &quot;Islamic&quot; model of governance and Islamic social norms and values, but also to export its revolutionary model to other Islamic countries, and even to the whole world. However, there were many shared elements between this new revolutionary phenomenon and other similar movements with secular emblems in the modern world. Their most common characteristics were populist behaviors and slogans, and, in practice, the employment of confiscated state power and modern means of propaganda, alongside the violence and organized terror.</p>
<p class="p8" style="text-align: left;"><br />
</p>
<p class="p8" style="text-align: justify;">How could this entirely unexpected event happen? From the immediate perspective of political analysis, it can be explained by pointing out the dictatorial methods and political mistakes of the overthrown shah and the role played by the Western powers, specifically the United States, in this relationship. More in-depth research from a larger historical perspective includes, as another decisive factor, the political role of Shiism and its clergy in Iranian history. Undoubtedly, these factors had definite roles in preparing the ground for an event named Islamic revolution.</p>
<p class="p8" style="text-align: left;"><br />
</p>
<p class="p8" style="text-align: justify;">However, it seems to me that a fundamental problem remains unexplained in a mere sociopolitical approach to the matter: that is, how a radically traditionalist religious establishment, normally marked by its critics as extremely conservative, could absorb the most radical secular revolutionary views and practices of modern times. How could Islam become &nbsp;revolutionary and the revolution &quot;Islamic&quot;? Is there a historical possibility for union between secularism and religionism? In other words, is the Islamic revolution, politically, socially, and culturally, a forceful return to a medieval way of life and thought or, on the contrary&mdash;under the pressure of the dominant economic, political, and social forces in both domestic and global scales&mdash;a painful, costly creeping toward the realization of a modern, secular form of state and society in Iran?</p>
<p class="p8" style="text-align: left;"><br />
</p>
<p class="p8" style="text-align: left;"><br />
</p>
<p class="p7" style="text-align: left;"><strong>Alchemy of Ideas</strong></p>
<p class="p8" style="text-align: justify;">From a purely logical point of view, ideas as abstract representations of the things, or reflections of their essences in the human mind, apparently stand eternally constant and self-identical. However, in real historical life, ideas, as constitutive elements of ideologies and discourses, tend to change and merge with each other, even with what normally are considered their opposites or, in Hegelian terms, their antitheses. Historically, there are innumerable examples of the mixture of ideas and ideologies of the same nature, such as religious or philosophical precepts, even when they are of different geographical and historical origins. The influence of Iranian pre-Islamic elements of faith on Judaism, of Judeo-Christian elements on Islam, or of Buddhism on Taoism, are classic examples worthy of note. Yet, as mentioned, at times the process of influence and mixture happens between elements of apparently incompatible or opposite natures. The influence of Greek philosophical outlook and its radical rationalistic way of thought on the submissive, god-fearing spirit of Judaism, and then on Christianity and Islam, is one of the most distinguished examples. This mixture greatly changed the primitive cultural atmosphere of these religions by contributing to the development of the theological, philosophical, and even mystical systems of each of them. Such processes generally happen unconsciously under the pressure of circumstantial historical forces.</p>
<p class="p8" style="text-align: left;"><br />
</p>
<p class="p8" style="text-align: justify;">Ironically, such convergences, under certain conditions, happen while opposing sides are ideologically and practically engaged in violent struggle for power. Ideological rhetoric, as a strong social catalyst, plays a great role in the process of merging apparently incompatible or opposing ideas. Rhetorical argumentation, according to the situation, uses different means of agitation, including quoting forgotten, marginalized, or depreciated verses of a sacred text or essential reference sources of a faith, or taking citations out of context, touting selected aphorisms from highly authoritative figures. Also dragging, arbitrarily, selected materials from marginal to central positions and reinterpreting them in the context of the new social and political atmosphere, and, finally, endorsing them as the main articles of a faith or its very essence are factors. All these ways of engaging people are devices used to transform old persuasions into something compatible with the spirit and demands of the time, or as efficient weapons in the arena of the struggle for power. The social position and image of the rhetorician and his or her strategic skills for winning power in political warfare&mdash;having by nature the combined characteristics of both fox and lion, as Machiavelli puts it&mdash;are other distinctive attributes of a great social catalyst for ideological transmutation.</p>
<p class="p8" style="text-align: left;"><br />
</p>
<p class="p8" style="text-align: justify;">Religionism normally is defined by viewing its metaphysical and eschatological tenets as the most central elements in its constitution, while theoretical secularism, in contrast, is defined by its antimetaphysical convictions and denial or disregard for all eschatological claims. Both of them, in their mild forms, show toleration toward each other and can coexist in common scenes of social life. But in its radical forms, religion, in certain social conditions, manifests its strong, aggressive sociopolitical dimensions, while radical secularism&mdash;as historical experiences have demonstrated&mdash;is capable of being transformed into a semireligious, historical eschatology. The case of Marxism-Leninism, the most radical form of philosophical secularism, and its fateful implementation with an eschatological historical approach in Soviet Russia, could be mentioned as the most manifest example. As Nicolas Berdyaev and other observers of Russian history have related abundantly, Bolshevism was an adaptation of Marxism to the Russian spirit, reared, historically, in the atmosphere of the native religion of orthodoxy.</p>
<p class="p8" style="text-align: left;"><br />
</p>
<p class="p8" style="text-align: justify;">The definition of human beings as &quot;political animals,&quot; inherited from Aristotle, expounded&nbsp;itself in modern times as a basic concept of philosophical humanism. Therefore, final liberation of humanity from chains of servility by political action, highest of all by revolutionary uprising, has become a central ideological element since the eighteenth century. This very concept, which interprets the whole historical life of humanity as thoroughly <em>political</em>, has become a fundamental secular notion in modern times. In Western Europe, the eclipse of the medieval theocentric community and its eschatological prospects for human life witnessed its replacement by a secular, humanistic society with a vision of historical teleology. However, eschatological views never deserted the scene, but revived themselves in the form of historical teleology. Pure secularism, like pure religiosity, is something that doesn't belong to this mundane world. Mixtures of the two always exist in varying degrees according to cultural and historical contexts. In their extremist forms, in many aspects, they correspond to each other more resolutely.</p>
<p class="p8" style="text-align: left;"><br />
</p>
<p class="p8" style="text-align: justify;">Keeping this point in mind, I would say that the unconscious mixture of the most radical secularist ideas in the Russian mind with the eschatological tenets of Orthodox Christianity, which led to a revolution with unexpected results, probably can shed a light on its contrasting example and make it historically more understandable. That contrasting example, which emerged in a certain favorable condition in Iranian history, is the unconscious convergence of Islamic creeds and eschatological mythical beliefs of Shiism, on one hand, and modern secular utopian convictions, on the other.</p>
<p class="p8" style="text-align: left;"><br />
</p>
<p class="p8" style="text-align: justify;">The monotheist religions, especially Islam, because of their belief in the sovereignty of the Almighty God as supreme universal power, contain a strong element of political theology in their makeup that by its impetus strives for total social and political dominance in certain historical circumstances. However, in their ancient and medieval historical contexts, with their basic otherworldly and eschatological attitudes, they never merged totally into ephemeral politics. In the case of Islam, until encountering the modern world and its secularism, the historically autonomous Islamic world showed considerable capability in developing a multidimensional culture with a vast spectrum of visions. Obviously, a certain essential element for such competence is the great innate hermeneutical potency at the core of every text, discourse, and tradition, especially religious ones, in the extended span of their historical life. Islamic culture, among other things, developed a great tradition of esoteric and mystical discourse preaching hermetic forms of nonpolitical life and, at least in its Persianate version, side by side of it, developed an individualistic and hedonistic manner of life and thought based on mystical views, labeled as <em>mazhab-e rendi</em> (the way of the libertine), for which Persian mystic poets, mainly Hafiz and Saadi, were its greatly influential propagators.</p>
<p class="p8" style="text-align: left;"><br />
</p>
<p class="p8" style="text-align: justify;">The total politicization of Islam, which could be interpreted as its semi secularization, is an event of recent times born out of the womb of the political theology contained in certain religious hermeneutics. By narrowing the horizon of religious vision to political life and political struggle through populist movements led by fanatics, in recent times a stubborn militant Islam was born that has challenged modern civilization's form of social life in the name of their own original &quot;Islamic&quot; version. This militant Islamism condemns the modern way of life as a paganish threat to the so-called true Islamic way of life, while, paradoxically, employs every available means of terror and mass destruction created by modern civilization to make their own Islam dominant. It imposes its political presence by aggrandizing certain traditional norms of behavior and social values as original and eternal Islamic norms and values through demonstrating in public life certain &quot;Islamic&quot; signs and symbols, such as growing beards on men or putting on the chador by women.</p>
<p class="p8" style="text-align: left;"><br />
</p>
<p class="p8" style="text-align: justify;">However, fundamentalist Islam is basically a reactive phenomenon reared in the atmosphere of the dominance of modern secularism and universal prevalence of modernized forms of social life originating from Western Europe. Overall, the fundamentalist Islam is a revolutionary phenomenon of modern times that uses &quot;tradition&quot; selectively and instrumentally for conquering political power. A classic example of the development of the totally political hermeneutics of Islam is frankly expressed in Ayatollah Ruholla Khomeini's writings. In this discussion &nbsp;I want briefly to review Khomeini's discourse directed to the thorough politicization of Islam by total integration of Islamic creed into the corpus of the state. This is a manifest example of such a transformative action made possible, among other means, by rhetorical devices.</p>
<p class="p8" style="text-align: left;"><br />
</p>
<p class="p8" style="text-align: left;"><br />
</p>
<p class="p7" style="text-align: left;"><strong>Khomeini's Political Reading of Islam</strong></p>
<p class="p8" style="text-align: justify;"><em>Kashf-e asrar</em> (<em>Discovery of Mysteries</em>) is a book written by Khomeini in the early 1940s. Originally, it was designed to respond to the anti-Shiite claims of an unnamed critic, apparently a follower of Ahmad Kasravi. However, far beyond that purpose, reading it in the light of the realization of its political dream by Islamic revolution reveals its fundamental significance from a retrospective historical point of view. From this perspective, the book could be considered a manifesto of political Islam, presumably, a <em>Mein Kampf</em> of its own genre. Pursuing this idea, the writer claims the existence of a complete design for a theocratic state in the Koran and Sharia and describes basic Islamic doctrines for organization and functions of such a state by extracting and interpreting related materials from the Koran and other authoritative sources. He was thinking and writing about this idea at a time when nobody, including the writer, could imagine the feasibility of such a dream. Here, with a fiery tongue, he not only refutes claims made by the critic, or critics, against Shiism and fallacies of its discourses, but also expounds his thorough political reading of Islam and the Koran with the utmost self-confidence of a religious authority.</p>
<p class="p8" style="text-align: left;"><br />
</p>
<p class="p8" style="text-align: justify;">Khomeini claims that Islam is the absolutely right religion, destined by divine will to establish its own government on the Earth for enforcing God's decrees as revealed in the laws of Sharia. By his rhetorical method of argumentation based on Shiite theology, which tries to be entirely logical on that base, he attempts to demonstrate that &quot;Islamic laws,&quot; as God's eternal decrees, are comprehensive, flawless rules designed for the prosperity of humanity of all times. As such, he states, this government should be ruled, as a theocracy, by knowledgeable authorities, that is, high-ranking mullahs well versed in Islamic law. To this end, he makes abundant references to verses of the Koran, but the great emphasis is on the verses ordering jihad and the killing of heretics and infidels. For him, violence against infidels and heretics, as prescribed by the Koran, is one of the essential instruments for establishing an Islamic state on the basis of Islamic law.</p>
<p class="p8" style="text-align: left;"><br />
</p>
<p class="p8" style="text-align: justify;">He believes that Sharia, as a comprehensive body of laws issued, not by feeble human minds, but through divine omniscience, must replace the flawed secular legislation adopted from Europe. In the design of his ideal state, he also projects the total incorporation of religious institutions into the corps of the state. Although the idea of Islamic government and the existence of &quot;Islamic laws&quot; as a comprehensive system was not unprecedented among Shiite mullahs, never had it been expounded with such persistence and prospect of feasibility in the context of the modern world. But such a project, willy-nilly, overlooks the most fundamental element in the eschatological articles of faith in Twelve-Imamite Shiism, that is, expectation for the advent of the absent immaculate twelfth imam, which is believed to make eternal justice prevail on the Earth by thorough extermination of sinners and evildoers.</p>
<p class="p8" style="text-align: left;"><br />
</p>
<p class="p8" style="text-align: justify;">In this way, by disregarding the prevalent Shiite beliefs in predestination, Khomeini projects a view of radical, voluntary activism for realization of such a state by the communal will of courageous and sacrificing men of faith. He goes on to depict his concept of Islamic government by saying that, unlike contemporary pagan governments, it would be not a dictatorial government but a government ruled by the pious people and true believers under the supervision of the highest religious authority, responsible for implementation of the divine laws. Following his project, he goes so far into detail as to adopt an essential structural element of the modern state, that is, the triadic separation of powers.</p>
<p class="p8" style="text-align: left;"><br />
</p>
<p class="p8" style="text-align: justify;">In spite of the profound moralistic pessimism of the Koran and traditional Islam for this worldly life, Khomeini addresses the Koran, in <em>Kashf-e asrar</em>, to say that &quot;it is regrettable that your laws never have been implemented. Otherwise this dark house [of worldly life] and haven of wild ferocious animals, which call themselves civilized people of the world, would become a &nbsp;place enviable to paradise, and the bride of happiness would be embraced by all people even in this world.&quot;<a href="http://muse.jhu.edu.ezproxy.soas.ac.uk/journals/comparative_studies_of_south_asia_africa_and_the_middle_east/v031/31.1.ashouri.html%23f1"><span class="s2">1</span></a> In another place he uses the traditional term for utopian state in Islamic philosophy, <em>madina-ye fazela</em>, to explain such a state of affairs achieved by the execution of &quot;Islamic laws.&quot;</p>
<p class="p8" style="text-align: left;"><br />
</p>
<p class="p8" style="text-align: justify;">As a young mullah, Khomeini developed severe sympathy for the Islamic mysticism (<em>'erfan</em>) through a fascination with Sufi literature, especially the speculative mysticism of Ibn Arabi and Mulla Sadra. The views and writings of these great figures of Islamic theosophy were the subjects of lectures in the seminary he attended at Qom. His mystical views are expressed in his other works through esoteric interpretations of the daily prayer and other religious matters. But in emerging directly in the arena of political struggle with the shah in the early 1960s, he never approached mystical topics publicly, but rather clung to his status as ayatollah in the religious establishment, trying to consolidate his position in the highest rank of ayatollahs as an &quot;authority for imitation&quot; (<em>marja'-e taqlid</em>) and attempting to achieve the highest position among them. In this stage, especially after a religious riot instigated by him in 1963, which led to his banishment, his rhetorical strategy was unhesitatingly directed toward propagating the idea of religious government by knowledgeable mullahs. His ideal political life for the nation, as described in <em>Kashf-e asrar</em>, was a Spartan type with austere norms for social life directed to the mobilization of military forces to make jihad for expanding the territory of Islam or defending Islamic land against encroachments by the pagans.</p>
<p class="p8" style="text-align: left;"><br />
</p>
<p class="p8" style="text-align: justify;">As mentioned before, when Khomeini was writing <em>Kashf-e asrar</em> in the atmosphere of the social and political turmoil caused by the downfall of Reza Shah Pahlavi, during the occupation of Iran by the Allies in the Second World War, the prospect of an Islamic revolution leading to the establishment of Islamic government was absolutely not in sight. However, the occupation, by releasing mullahs and intellectuals from the constraints of the dictatorship, gave them an opportunity for free speech. This situation brought Khomeini, still an obscure young mullah, to the arena of the ideological struggle with his version of the cause of Islam. Although there was apparently no organized bond at the time, there are signs of a probable secret relationship between him and the extremist group the Fedayeen of Islam. This group played a determining role in the political developments of that decade by political assassination.</p>
<p class="p8" style="text-align: left;"><br />
</p>
<p class="p8" style="text-align: justify;">A considerable feature of Khomeini's discourse in his book is its linguistic style, which keeps a deliberate distance from the traditional vernacular of mullahs and madrassa. The traditional spoken and written language of the clergy was laden with strange Arabic wording and labyrinthine syntax, almost totally incomprehensible to laypeople, even educated ones coming out of the modern education system. Yet the heavy, obscure, traditional linguistic style of the madrassa lacked the qualities of expression needed for modern political rhetoric and polemic. Therefore he consciously adopted a more simplified style of writing, by using fewer Arabic-origin words and replacing some with Persian-origin words, which was current in the writings of ideological rivals among the intelligentsia. He also shows a talent for inventing a sensational, stimulating prose style. This point also could be taken as a meaningful sign for his crafty political talent and determination.</p>
<p class="p8" style="text-align: left;"><br />
</p>
<p class="p8" style="text-align: justify;">The courage and determination of Khomeini for his cause showed itself in his rise against the shah in 1963. Thereafter, he was the indisputable guiding figure at the top of a clandestine religious movement that in the stormy atmosphere of the Third World in the 1960s and 1970s accumulated its forces for an indefinite future action. In this historical period the appearance of an energetic rhetorician, Ali Shariati, was a great contribution to the process of using self-made hermeneutical devices for remolding Shiism and its holy figures and myths into a thoroughly new political and revolutionary configuration by combining traditional religious beliefs with modern liberal and leftist social and political ideals and values. Shariati represented a new phenomenon in the social and political atmosphere of Iran, which was &nbsp;later referred to as &quot;religious intellectuals.&quot; His attempts to interpret &quot;ideology&quot; as a dynamic revolutionary historical force for promoting spiritual life of humanity, depicting prophets as supreme ideologues, had a fundamental role in refashioning Shiite Islam as a revolutionary ideology after the model of extreme leftist ideologies. His skill in rhetorical speech and writing was a strong motivator for mobilizing younger educated generations of religious origin to rise up, under the leadership of Khomeini, against the discredited secular regime to realize the fantasy of an Islamic utopia.</p>
<p class="p8" style="text-align: left;"><br />
</p>
<p class="p8" style="text-align: justify;">A great factor in the maturing of this amalgam of Shiite beliefs, combined with eschatological expectations and modern revolutionary dreams, was the rise of revolutionary enthusiasm in the Third-Worldly political atmosphere of the 1960s and 1970s, which, like other parts of the world, had great appeal to the growing young population of Iran. The &quot;Islamic&quot; version of the Third-Worldly revolutionary ideas, as outlined by Shariati, in combination with Khomeini's utopian vision of Islamic government, finally was successful in conquering total political power in the revolution of 1978.</p>
<p class="p8" style="text-align: left;"><br />
</p>
<p class="p8" style="text-align: left;"><br />
</p>
<p class="p7" style="text-align: left;"><strong>Transmutation of the Utopian Dream into Political Realism</strong></p>
<p class="p8" style="text-align: justify;">Khomeini was a knowledgeable man of scholastic Islamic sciences, but completely a layman in matters related to the highly complicated structure of the modern state and its political, economic, social, and cultural functions. However, in his dreams for reviving the political might of Islam, as mentioned before, he imagined Sharia as a comprehensive body of laws responding more than sufficiently not only to the material and spiritual needs of an Islamic community but also to the administration of a modern state. In practice, through the victory of the revolution, the establishment of the so-called Islamic state started with the annulment of a part of previous legislation adhering to modern European style, such as family laws and criminal laws, and their replacement with the so-called &quot;laws&quot;(<em>qavanin</em>) of Sharia, instead of <em>ahkam</em>, orders, as used traditionally for more than a thousand years.</p>
<p class="p8" style="text-align: left;"><br />
</p>
<p class="p8" style="text-align: justify;">By ratification of a constitutional law with a supposed &quot;Islamic&quot; framing, Islamization of the state and society started. But the experience in the context of a completely modernized structure of state and partly modernized society, very soon revealed the incompatibility and insufficiency of the canonical civil codes, the primitiveness and brutality of its penal codes, and, most important, the almost total absence of a system of public law responding to the needs of the administration of a modern society and state. However, the idea of the legalization of the &quot;Islamic Republic&quot; by a popular referendum, and later endeavors to mold it into constitutional law based on the separation of powers and universal suffrage, defined its organization as an adoption of the modern structure of a republic. Notwithstanding that characterization, the concept of <em>velayat-e faqih</em> (governance of the highest canonist) in a subsequent stage was introduced into the constitutional law, which later was reinforced by the principle of the absolute authority of the &quot;supreme leader&quot; for surveillance and exertion of the nearly total political power. This development planted the seed of severe tension at the heart of a willfully invented political entity&mdash;a tension, as is well known, between its outwardly republican framework and its inwardly autocratic system ruled by a mullah as a theocracy.</p>
<p class="p8" style="text-align: left;"><br />
</p>
<p class="p8" style="text-align: justify;">Khomeini's dream of creating a utopia on the basis of the supposed existing divine system of laws, like all utopian dreams, proved to be illusory and impractical. But the great will to power behind this imagination was lucky enough to find its favorable historical circumstances to establish a theocratic state with a caste like system for distribution of the political power and economic privileges. The system, obviously, left the lion's share in the hands of the clergy, their immediate relatives, and their military and security entourages. However, in the early years of his governance, Khomeini became aware of the impassable gaps between his utopian Islamic state, based on &quot;divine laws,&quot; and the realities of administrating a modern apparatus of government with its complicated organization of internal functions and international relations. And so, with his Machiavellian instinctual dexterity for capturing and preserving power, he formulated a hardly imaginable principle to solve the problem. This principle, as <em>the highest principle</em> &nbsp;for governance of the Islamic Republic, regards preservation of the &quot;Islamic government&quot; as an absolute necessity prior to the implementation of the laws of Sharia. The downright priority of staying in power frankly authorizes government to overlook, or suspend, even the primary commandments of the religion, whenever necessary, for that purpose.</p>
<p class="p8" style="text-align: left;"><br />
</p>
<p class="p8" style="text-align: justify;">This strategic formulation, in reality, negates the raison d'&ecirc;tre of the Islamic government, which originally never had been supposed as a goal in itself, but essentially an instrument for the exertion of the laws of Sharia. In this formulation the Islamic Republic, as an apparatus of power, although nominally representing the sovereignty of Islam and its Sharia, is spontaneously justified by its very existence as a sovereign power, without being axiomatically an instrument at the service of Sharia. In other words, Sharia, by its partial, arbitrary, and almost theatrical implementation, is reduced to a mere instrument, among other means, for exertion of power, whenever deemed formally usable.</p>
<p class="p8" style="text-align: left;"><br />
</p>
<p class="p8" style="text-align: justify;">For putting this dictum into practice, the Council of Recognition of Expediency, the highest legislative body of the Islamic Republic, was invented. The council is the supreme authority governing the Council of the Guardians of the constitutional law. The second body is an authority that can nullify ratifications of the Islamic Parliament whenever discerning them to be incompatible with Sharia or constitutional law, while the first one is authorized to reestablish them, in spite of their incompatibility with Sharia, in the name of the &quot;expedience of the system of power&quot; (<em>maslehat-e nezam</em>).</p>
<p class="p8" style="text-align: left;"><br />
</p>
<p class="p8" style="text-align: justify;">Postrevolutionary realpolitik, at the service of the new ruling elite, commands the priority of political expediency and the preservation of power by all imaginable means and reduces all prerevolutionary idealistic and utopian aspirations and dreams to a mere means of propaganda. This old story, experienced in almost all modern political revolutions, was naturally repeated in the Islamic revolution of Iran. The Islamic Republic, by its ideological claims in the name of religion, from its early days severely restricted the circle of political and administrative nomination. Then, passing through its revolutionary stage of the reign of terror, it created a more strictly closed system of power dominated by certain high-ranking mullahs and administered by enclosed circles of civil, military, and security authorities. This monopolistic system of power, emerging out of a revolution with &quot;Islamic&quot; emblem, as we saw, has only an instrumental relationship with Sharia almost as a facade for ruling.</p>
<p class="p8" style="text-align: left;"><br />
</p>
<p class="p8" style="text-align: justify;">However, among educated Iranians, who try to evaluate the &quot;positive&quot; aspects of the Islamic revolution, there is a widespread saying that, in spite of all the showy religiosity dictated by the regime, the side effects of its actions and style of administration have involuntarily made a great contribution to the secularization of the Iranian mentality and social behavior, leading to strong demand for a secular state. The demythologization of Shiism for a considerable number of its followers, and the gradual downgrading and laicization of its clergy in the eyes of the majority of the Iranian people, attests to the process of creeping secularization in this country.&nbsp;</p>
<p class="p4" style="text-align: left;"><strong><u><br />
</u></strong></p>
<p class="p7" style="text-align: left;"><strong><br />
</strong></p>
<p class="p8" style="text-align: left;"><span class="s4">1.&nbsp;</span>Ruholla Khomeini, <em>Kashf-e asrar</em> (Qom: Azadi, n.d.), 220.</p>]]></description>

         <link>http://ashouri.malakut.org/2011/07/post_75.html</link>
         <guid>http://ashouri.malakut.org/2011/07/post_75.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">جامعه و سياست</category>
        
        

         <pubDate>Thu, 28 Jul 2011 11:39:10 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>پی‌جوییِ معنا و ریشه‌یِ چند لغت در شاه‌نامه - ۷</title>
<description><![CDATA[<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">بحثي که در باره&zwnj;یِ دو ترکیبِ &laquo;اخته&zwnj;زهار&raquo; و &laquo;هخته&zwnj;زهار&raquo; در شاه&zwnj;نامه در وبلاگِ جستار در شش بخش پی&zwnj;گیری شد، در اصل دنباله&zwnj;یِ یک پیشامد بود. پیشامد چنین بود که میانِ چند تن از ایرانیانِ اهلِ وبلاگ&zwnj;نویسی در باره&zwnj;یِ برابرنهادِ فارسیِ واژه&zwnj;یِ asexual گفت-و-گویي درگرفته بود و، چنان که در بخشِ یکمِ این پژوهش یاد کرده ام، به سراغِ من هم آمده بودند و نظر خواسته بودند. با آن که در فرهنگِ علومِ انسانی برایِ آن برابرنهاده&zwnj;اي گذاشته ام، باز بحث&zwnj;هایِ ایشان میانِ خود کنجکاویِ مرا برانگیخت که آن را پیگیری کنم. اشاره&zwnj;اي که در آن بحث&zwnj;ها در وبلاگِ پرگار به واژه&zwnj;یِ &laquo;زهار&raquo; و کاربردِ آن در شاه&zwnj;نامه شده بود سبب شد که نظري به معناها و شاهدهایِ این واژه در &nbsp;لغت&zwnj;نامه&zwnj;یِ دهخدا بیندازم. &nbsp;نکته&zwnj;اي که آن جا برایِ ذهن من پرسش&zwnj;انگیز شد برخورد با دو واژه&zwnj;یِ اخته&zwnj;زهار و هخته&zwnj;زهار بود که هر دو به صورتِ شاهدي برای ضبطي دوگانه از یک بیت در نسخه&zwnj;هایِ گوناگونِ شاه&zwnj;نامه در لغت&zwnj;نامه نقل شده بود. و هر دو همچون صفتي ستایش&zwnj;آمیز هم برایِ اسب هم برای شیر. معنای اخته شده یا خایه&zwnj;کشیده که برایِ این دو واژه داده بودند در ذهنِ من شکّي برانگیخت. زیرا اخته کردنِ اسب کاري ست که با آن آشنا هستیم و حکمت&zwnj;اش را هم می&zwnj;دانیم. اما اخته کردنِ شیر چه معنا دارد؟ &laquo;شیرانِ اخته&zwnj;زهار&raquo; یا &laquo;هخته&zwnj;زهار&raquo; چه معنایي می&zwnj;تواند داشته باشد؟ از این جا رفته&zwnj;-رفته سلسله&zwnj;اي از شک&zwnj;ها و پرسش&zwnj;ها پیش آمد. از جمله این که، صورتِ اصلیِ این دو ترکیب در کهن&zwnj;ترین نسخه&zwnj;هایِ شاه&zwnj;نامه چه بوده است؟ رابطه&zwnj;یِ &laquo;هخته&raquo; و &laquo;اخته&raquo; چی&zwnj;ست؟ آیا اخته هم صورتي از هخته است به همان معنایِ آشنا؟ و اگر معنایِ آشنایِ آن را، در آن دو ترکیب، در موردِ اسب بپذیریم، در موردِ شیر چه می&zwnj;توان گفت؟ آیا زهار هم در روزگارِ فردوسی به همین معنایِ آشنایِ امروزین بوده است؟ آیا از راهِ ریشه&zwnj;شناسیِ این واژه در زبان&zwnj;هایِ ایرانی و، فراتر از آن، در زبان&zwnj;هایِ هند-و-اروپایی به نتیجه&zwnj;یِ روشني در باره&zwnj;یِ معنایِ آن می&zwnj;توان رسید؟ و نکته&zwnj;یِ اساسی&zwnj;تري که مسأله را دشوار&zwnj;تر می&zwnj;کرد این بود که در شاه&zwnj;نامه همواره سخن از اسبِ جنگی ست یا، به عبارتِ خودِ او، &laquo;اسبِ نبرد&raquo;. آیا اسبِ پرورده برایِ جنگ را هم اخته می&zwnj;کرده اند؟ و اگر، بنا به قرینه&zwnj;هایي که در شاه&zwnj;نامه آمده است، ثابت شود که نمی&zwnj;کرده اند، صورتِ درستِ کهنِ این دو ترکیب کدام است و معنایِ درستِ آن کدام؟&nbsp;<br />
<br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">با دنبال کردنِ این پرسش&zwnj;ها سرانجام به این نتیجه رسیدم که با روشِ &laquo;حدس و ابطالگری&raquo; (conjecture and refutation) راهِ این جویندگی را دنبال کنم. اما این کاري نبود که از یک تن برآید. باری، این پرسش&zwnj;ها را در بخشِ یکمِ این سلسله مقاله&zwnj;ها منتشر کردم و به دنبالِ آن از دانشورانِ شاه&zwnj;نامه&zwnj;شناس، اهلِ زبان&zwnj;شناسیِ تاریخی و گویش&zwnj;شناسیِ زبان&zwnj;هایِ ایرانی دعوت کردم که در این پژوهشِ علمی شرکت کنند. نکته&zwnj;یِ دیگر که سپس به نظر-ام رسید این بود که این مسأله&zwnj;اي نیست که تنها ادبیات&zwnj;شناسان و زباندانان و زبان&zwnj;شناسان بتوانند پاسخِ نهایی به آن دهند، بلکه، ورایِ این گونه پژوهش&zwnj;ها، مسأله یک جنبه&zwnj;یِ ویژه&zwnj;یِ کارشناسانه نیز دارد که در آن باب نظرخواهی از اسب&zwnj;شناسان نیز ضروری ست. از این&zwnj;رو این نکته را با عنوانِ &laquo;پی&zwnj;جوییِ اسب&zwnj;شناختی&raquo; در بخشِ دوم طرح کردم و گفتم که نظرِ کارشناسانه در بابِ رفتارشناسیِ اسبِ اخته کرده و اخته نکرده و اسب&zwnj;شناسیِ حرفه&zwnj;ای در شاه&zwnj;نامه&zwnj; می&zwnj;تواند این بحث را به نتیجه&zwnj;یِ روشن برساند. انتشارِ چهار بخش از این سلسله مقاله&zwnj;هایِ ششگانه در مجله&zwnj;یِ <em>نقد و بررسیِ کتاب </em>(۱)&nbsp; در تهران یک دانشورِ اسب&zwnj;شناس و آشنا به اسب&zwnj;شناسیِ شاه&zwnj;نامه&zwnj;ای را برانگیخت که با درامدن در این بحث و نشرِ مقاله&zwnj;ای در همان مجله (شماره&zwnj;یِ ۳٠، پاییز ١۳٨۹)، با کامل کردنِ پرس-و-جوهایِ متن&zwnj;شناختی و واژه&zwnj;شناختی، این پژوهشِ جمعی را به نتیجه&zwnj;یِ روشنِ نهایی برساند. این مقاله، به قلمِ آقایِ بهرامِ بیانی، بحثِ فراگیر و دقیقي ست در باره&zwnj;یِ وصف&zwnj;هایِ فردوسی از ویژگی&zwnj;هایِ اندام&zwnj;ها و رفتارِ اسب&zwnj;هایِ جنگی که روشنگرِ پرسشِ اصلی در این سلسله پژوهش است. با سپاسگزاری از یاوریِ ایشان، به همه&zwnj;یِ پژوهندگانِ شاه&zwnj;نامه سفارش می&zwnj;کنم که این مقاله&zwnj; را بخوانند که برایِ فهمِ بهتر آن کتاب و همچنین ویراستاریِ آن، آن جا که سخن از اسب می&zwnj;رود ارزش و اهمیّتِ ویژه دارد.&nbsp;<br />
<br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">برایِ کامل کردنِ این سلسله مقاله&zwnj;ها فشرده&zwnj;&zwnj;یِ ویراسته&zwnj;اي از آن بخش از مقاله&zwnj;یِ ایشان را که به پژوهشِ ما در باره&zwnj;یِ اخته&zwnj;زهار/هخته&zwnj;زهار مربوط می&zwnj;شود، به دنبال می&zwnj;آورم:&nbsp;<br />
<br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">&nbsp;اسب شناسی در شاهنامه دارای روش و انسجامِ منطقِ تجربی است. اگر با اسب آشنا باشیم-- آنچنان که نظامیان و جنگاورانِ سوار در گذشته بودند-- کلمه&zwnj;ها یا ترکیب&zwnj;هایي مانند &laquo;سیه&zwnj;خایه&raquo;، &laquo;هخته&zwnj;زهار&raquo;، &laquo;گشاده&zwnj;زنخ&raquo;، &laquo;زنخ&zwnj;گِرد&raquo;، و &laquo;دست&zwnj;کَش&raquo; که فردوسی درباره&zwnj;یِ اسب آورده معنای روشن پیدا می&not;کند.<br />
<br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">خایه&zwnj;یِ اسب در اسب شناسی حائز کمال اهمیت است. سیه خایه به اسبي گفته می&not;شود که خایه&not;های&zwnj;اش طبیعی، کوچک، یک&zwnj;اندازه و جمع باشد و پوستِ آن سیاه و صاف، بدون چروک و لک-و-پیس، کشیده به سمت بالا. اگر خایه&zwnj;یِ اسب جمع نباشد، یعنی آویزان باشد، در حرکت، بخصوص در سرعت و در پیچ-و-خم، پاهای&zwnj;اش به خایه&not;های&zwnj;اش می&zwnj;ساید و درد ناشی از آن آهنگ حرکت اسب را به هم می زند. چنین وضعي به&zwnj;ویژه در میدانِ جنگ ضعفي جدّی و حیاتی ست. در تاخت-و-تاز خایه&not;ها باید به سمتِ بدن کشیده و جمع &not;شوند. اسب&zwnj;هایِ جنگی چنین اند، شیر یا پلنگِ حمله&zwnj;ور هم همچنین. خایه&zwnj;یِ گربه&not;سانان اصولاً جمع است و هنگام حمله و شکار جمع&not;تر و به سمت بدن کشیده&not;تر می&not;شود. چنان که فردوسی می گوید:<br />
<br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">سواران چو شیرانِ هخته&zwnj;زهار<br />
که باشند پُرخشم روز شکار</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">اسب اخته یا اسبي که خایه&not;های&zwnj;اش را کشیده باشند آرام و فرمانبر و بی&not;صدا می&zwnj;شود. شیهه نمی&zwnj;کشد، به اسبانِ دیگر پرخاش نمی&zwnj;کند، و حمله&not;ور نیست. هیچ جنگاوری با اسبِ اخته به میدان نبرد نمی&not;رفت، زیرا در جنگ&not;هایِ پهلوانی و ستیز-و-آویز اسب می&zwnj;باید با تمام توان&zwnj;، با دلاوری یاورِ سوار باشد. اما در میدان&zwnj;هایي که چنین چیزي در میان نیست، اسبِ اخته درخورتر است. مثل مسابقه&zwnj;یِ پرش با اسب، یا استفاده از اسب برای سواره نظام در جنگ&not;هایي که اسلحه&zwnj;یِ دورزن در آنها به کار می&zwnj;رود.<br />
<br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">نشانه&zwnj;های فراوان در شا&zwnj;ه&zwnj;نامه حکایت از آن دارد که اسبِ میدانِ جنگ هرگز اخته نبوده است. به شاه&zwnj;نامه نگاه می&not;کنیم: بیژن بر آن است که به جنگ &laquo;بلاشانِ ترک&raquo; برود. بلاشان در شکارگاه آهویی شکار کرده و مشغول خوردن کباب است و اسب&zwnj;اش مشغول چرا. اسبِ بلاشان که از دور اسبِ بیژن را می&not;بیند، به خروش می&not;آید و شیهه می&not;کشد و می&not;رمد. بلاشان درمی&zwnj;یابد که سواری به او نزدیک می&not;شود. بر می&not;خیزد و آماده&zwnj;یِ کارزار می&not;شود. اسب اخته هرگز اینچنین رفتار نمی&not;کند.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">بـلاشـان یکـی آهـو افـکـنده بـود<br />
کبـاب&zwnj;اش بر آتـش پراگـنده بود</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">همی&zwnj;خورد و اسب&zwnj;اش چران و چمان&nbsp;<br />
بلاشان نشسته، به بازو کمان</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">چون اسب&zwnj;اش ز دور اسب بیژن بدید<br />
خـروشی برآورد و اندر رمـید</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">یا در داستان &laquo;فرود سیاوخش&raquo; وقتی فردوسی میدانِ جنگ را توصیف می&not;کند یکی از ویژگی&zwnj;هایِ آن به گوش رسیدنِ آوای اسبان است. در میدان جنگ اسب&zwnj;ها فضا را به&zwnj;خوبی حس می&not;کنند و واکنش نشان می-دهند و در جنب و جوش اند.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
از آوایِ اسبان و گـَردِ سپاه<br />
شده قیرگون رویِ خورشید و ماه<br />
<br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">اسب جنگی را اخته نمی&not;کرده&not;اند. پس &laquo;هخته&zwnj;زهار&raquo; به معنی خایه کشیده نیست بلکه اسبي ست که خایه&zwnj;های&zwnj;اش به سمت بدن برکشیده باشد.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><strong>درس&zwnj;هایي آموختنی از این پژوهش</strong></div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">این پژوهشِ کوچکِ پیشامدی در باره&zwnj;یِ دو واژه در متنِ شاه&zwnj;نامه، شش سال به درازا کشید، و چند دانشورِ صاحب&zwnj;نظر در آن شرکت کردند و آن را غنا بخشیدند و به سرانجام رساندند. پی&zwnj;گیریِ این بحث به عنوانِ یک پژوهشِ علمی در زمینه&zwnj;یِ متن&zwnj;شناسی و واژه&zwnj;شناسی برایِ من نکته&zwnj;هایِ آموزنده&zwnj;یِ پرارزشي در بر داشت که از آن&zwnj;ها یاد می&zwnj;کنم، شاید که برایِ دیگران، به&zwnj;ویژه دانشجویان، هم آموزنده باشد. نخستین نکته برخوردِ شک&zwnj;آورانه&zwnj; و سنجشگرانه با متن است و آسان نگذشتن از کنارِ مسأله. در این روند، که هدفِ آن یاوری به ویرایشِ یک متنِ کهن است، همچنان با مسأله&zwnj;یِ رفتارِ دیرینه&zwnj;یِ نسخه&zwnj;نویسانِ رو به رو ایم. چنان که می&zwnj;دانیم، ایشان هر جا به واژه&zwnj;اي یا عبارتي در نسخه&zwnj;یِ اصل برمی&zwnj;خوردند که به دلیلِ کهنیِ متن برایِ ایشان فهم&zwnj;پذیر نبود، آن را به&zwnj;سادگی به واژه یا عبارتي آشنا تبدیل می&zwnj;کردند. چنان که در این مورد دیدیم، &laquo;هخته&zwnj;زهار&raquo; را در رونویس&zwnj;هایِ جدیدتر به &laquo;اخته&zwnj;زهار&raquo; تبدیل کرده اند و معنایِ &laquo;خایه&zwnj;کشیده&raquo; به آن داده اند، بی آن که از نظرِ سازگاریِ این معنا با متنِ شاه&zwnj;نامه هرگز پرسشي برایِ ایشان پیش آید. گذشته از مسأله&zwnj;یِ اسبانِ جنگی در شاه&zwnj;نامه، هنگامي که هخته&zwnj;زهار همچون صفتي برایِ شیر نیز به کار می&zwnj;رود، آن را نیز اخته&zwnj;زهار می&zwnj;کنند و به همان معنا می&zwnj;گیرند بی &zwnj;آن که &nbsp;از خود بپرسند که شیرِ اخته شده یعنی چه؟ و یکي از ایشان که گویا به این مشکلِ &zwnj;معناییِ آگاه می&zwnj;شود، در نسخه&zwnj;اي که در اختیارِ یکي از ویراستارانِ شاه&zwnj;نامه، ژول مول، بوده است، آن را به &laquo;گشته&zwnj;نهار&raquo; تبدیل می&zwnj;کند، که واژه&zwnj;اي ست جعلی و گویا به معنایِ گرسنه به کار برده است. امّا شگفت آن است که این دستکاری و معناتراشیِ ناشیانه در ذهنِ دانشورانِ شاه&zwnj;نامه&zwnj;شناسِ امروزین نیز، که با روش&zwnj;هایِ مدرنِ متن&zwnj;شناسی و ویرایشِ متن به این اثر پرداخته اند، پرسشي برنمی&zwnj;انگیزد و همگی، چنان که دیدیم، بر همان معنا پافشاری می&zwnj;کنند.<br />
<br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">البته، با کوشش&zwnj;هایي که ویراستارانِ فرنگی و ایرانی با هم&zwnj;سنجیِ نسخه&zwnj;هایِ کهن در این صد ساله کرده اند، در جهتِ پیرایشِ این متنِ هزارساله از دستکاری&zwnj;هایِ نسخه&zwnj;نویسان و نزدیک شدن به نسخه&zwnj;یِ اصل گام&zwnj;هایِ بلندي برداشته شده است. اگرچه فاصله&zwnj;یِ سه-چهار قرنه&zwnj;اي که کهن&zwnj;ترین دست&zwnj;نویس&zwnj;هایِ شاه&zwnj;نامه نسبت به نسخه&zwnj;یِ اصل به قلمِ فردوسی دارند، هرگز اجازه نمی&zwnj;دهد که امیدِ آن را داشته باشیم که از راهِ وارسیِ نقدگرانه&zwnj;یِ نسخه&zwnj;ها سرانجام به آن نسخه&zwnj;یِ اصل برسیم. اما کوششِ علمیِ امروزین بر آن است که تا جای ممکن به آن نزدیک شود. از جمله، در همین مورد، برایِ نمونه، می&zwnj;توان گفت که با کوششِ استاد خالقی توانسته ایم به این برسیم که &laquo;اخته&zwnj;زهار&raquo; در نسخه&zwnj;هایِ قدیم صورتِ دستکاری شده&zwnj;یِ &laquo;هخته&zwnj;زهار&raquo; در نسخه&zwnj;هایِ کهن&zwnj;تر است. اما مشکلِ معنایي بر جا ست و معنایِ اخته شده و خایه&zwnj;کشیده که از &laquo;اخته&zwnj;زهار&raquo; می&zwnj;فهمیدند، همچنان بر دوشِ &laquo;هخته&zwnj;زهار&raquo; سنگینی می&zwnj;کند. اگر کهن&zwnj;ترین دستنویس&zwnj;ها به ما می&zwnj;گویند که فردوسی اسب و شیر هر دو را &nbsp;&laquo;هخته&zwnj;زهار&raquo; وصف کرده، پس نادرست است که هخته&zwnj;یِ فارسی و اخته&zwnj;یِ ترکی را به یک معنا بگیریم.&nbsp;<br />
<br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">نکته&zwnj;اي که از این پی&zwnj;جویی برمی&zwnj;آید آن است که همسنجیِ نقدگرانه&zwnj;یِ دست&zwnj;نویس&zwnj;ها برایِ رسیدن به اصیل&zwnj;ترین نسخه&zwnj;یِ ممکن بسنده نیست. بلکه اصلِ راهنمایِ دیگر برایِ ویرایشِ متن،چنان که پیش از این گفته ام، توجّه به منطقِ متن است. و این نکته&zwnj;اي ست که در موردِ ویرایشِ هر متنِ کهنِ دیگر نیز می&zwnj;باید در کار باشد. در این نمونه، منطقِ متن به ما می&zwnj;گوید که در یک متنِ حماسی که سراسر ستایشِ نرینگی ست، اخته شدگی چه گونه می&zwnj;تواند صفتي ستوده برایِ اسب باشد؟ و آنگاه، چه گونه این صفت می&zwnj;تواند برایِ شیر هم به کار رود؟ نکند &laquo;زهار&raquo; در اصل معنایي جز زیرِ شکم یا خایه داشته باشد؟ برایِ پاسخگویی به این پرسش، بر اساسِ بیت&zwnj;هایِ شاه&zwnj;نامه حدس&zwnj;هایِ گوناگون دنبال شد و از جمله آقایِ حیدریِ ملایری با پیگیری ریشه&zwnj;شناسیِ این واژه را در زبان&zwnj;هایِ ایرانی و هند-و-اروپایی دنبال کردند. با ورودِ آقایِ ابوالفضلِ خطیبی این &nbsp;پی&zwnj;جوییِ به بحثِ جانداري بدل شد که چه&zwnj;بسا تاکنون به این صورت در میانِ دانشورانِ ایرانیِ پیشینه نداشته باشد. اگرچه پی&zwnj;جوییِ ریشه&zwnj;شناختی به نتیجه&zwnj;یِ روشنِ باورپذیر نرسید، اما از نظرِ تاریخی در روشن کردنِ معنایِ زهار گامِ بلندي برداشته شد.<br />
<br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">سرانجام دعوتي که از اسب&zwnj;شناسان برایِ ورود به این بحث کرده بودیم با ورودِ آقای بیانی به نتیجه رسید و می&zwnj;توانیم گفت که این رای&zwnj;زنیِ جمعی نمونه&zwnj;یِ خوبِ کامیابي از پژوهشِ علمی از کار درآمد که می&zwnj;تواند مُدلي برایِ این گونه کارها باشد.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">(۱) &nbsp;بخشِ دوّم و سوّمِ آن در شماره&zwnj;&zwnj;هایِ ۲۳ و ۲۴ (تابستان و پاییزِ ١۳٨۷)، بخشِ چهارم در شماره&zwnj;یِ ۲۵ (بهار ١۳٨٨)، بخشِ ششمِ (به جایِ بخشِ پنجم) در شماره&zwnj;یِ ۲۹ (بهار ۱۳٨۹) آمده است. به این ترتیب، بخشِ یکم و پنجمِ آن در این نشریه نیانده است. تمامیِ شش بخش را در همين&nbsp;وبلاگ می&zwnj;توانید بیابید.<br />
<br />
مرتبط:&nbsp;<br />
<a href="http://ashouri.malakut.org/2008/01/post_53.html">پی&zwnj;جوییِ معنا و ریشه&zwnj;یِ چند لغت در شاه&zwnj;نامه - ۱</a><br />
<a href="http://ashouri.malakut.org/2008/03/post_54.html">پی&zwnj;جوییِ معنا و ریشه&zwnj;یِ چند لغت در شاه&zwnj;نامه - ۲</a><br />
<a href="http://ashouri.malakut.org/2008/03/post_55.html">پی&zwnj;جوییِ معنا و ریشه&zwnj;یِ چند لغت در شاه&zwnj;نامه - ۳</a><br />
<a href="http://ashouri.malakut.org/2008/04/post_56.html">پی&zwnj;جوییِ معنا و ریشه&zwnj;یِ چند لغت در شاه&zwnj;نامه - ۴</a></div>]]>
</description>

         <link>http://ashouri.malakut.org/2011/06/post_73.html</link>
         <guid>http://ashouri.malakut.org/2011/06/post_73.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">زبان</category>
        
        

         <pubDate>Tue, 28 Jun 2011 16:47:05 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>کوته‌بینی و بلنداندیشی در عالمِ هندسی و عالمِ جان</title>
<description><![CDATA[<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><em><img alt="" src="http://ashouri.malakut.org/flatland.jpg" /><br />
<br />
سیري در پختستان&nbsp;</em></div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><strong>پَختِستان</strong></div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">ادوین ابوت Edwin Abbott ، ترجمه&zwnj;ی منوچهر انور</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">نشرِ کارنامه، تهران ۱۳٨٨</div>
<div style="direction: rtl;">
<div style="text-align: justify;"><br />
</div>
<div style="text-align: justify;">آن جزیره&zwnj;یِ دراز و باریک در نزدیکیِ کرانه&zwnj;هایِ غربیِ قاره&zwnj;ی اروپا، که بریتانیای کبیر نام دارد، در پنج قرنِ اخیر از تاریخِ جهان در زندگانیِ نوعِ بشر نقشِ دگرگون کننده&zwnj;یِ شگفتي داشته، آن&zwnj;چنان که هیچ ملّتِ دیگري نداشته است. زیرا زادگاه و پرورشگاهِ انقلابِ علمی و صنعتی و بنیادی&zwnj;ترین ایده&zwnj;هایي بوده است که جهانِ مدرن را با همه&zwnj;یِ خواسته&zwnj;ها و ادعا&zwnj;ها و آرمان&zwnj;&zwnj;ها و آرزوهای&zwnj;اش پایه&zwnj;گذاری کرده اند. بنیادی&zwnj;ترین وجهِ این انقلاب در عالمِ نظر، در عالمِ هستی&zwnj;شناسی و جهان&zwnj;بینی، انسان&zwnj;باوری (humanism) و عقل&zwnj;باوری (rationalism) در قالبِ تجربه&zwnj;باوری (empiricism) ست.&nbsp;</div>
</div>
<div style="direction: rtl;">
<div style="text-align: justify;"><br />
</div>
<div style="text-align: justify;">با چرخشِ چشم&zwnj;اندازِ هستی از افقِ یزدان&zwnj;شناسی (theology) به افقِ انسان&zwnj;باوری، جهاني که تا آن زمان در چنگالِ قهر یا در پناهِ رحمتِ الاهی انگاشته می&zwnj;شد، از این نسبت و رابطه آزاد شد. آنگاه، از درونِ چنین جهاني انساني سر بر آورد که خود را، در جایگاهِ فرد، رها از همه&zwnj;یِ بندهایي دانست که اقتدارِ الاهی یا &laquo;نمایندگانِ&raquo; آن بر رویِ زمین بر خِرد و اراده&zwnj;یِ او می&zwnj;گذاشتند. انسانِ مدرنِ برآمده از دلِ این آگاهیِ نو خویشتن را صاحبِ اراده&zwnj;اي آزاد دانست که از خِردي خودبنیاد و توانایِ شناساییِ همه&zwnj;چیز &zwnj;جهت و نیرو می&zwnj;گرفت. خود را &laquo;سوژه&zwnj;&laquo;اي خردورز انگاشت که می&zwnj;تواند همه&zwnj;چیز راهمچون &laquo;اُبژه&zwnj;&laquo;یِ شناسایی زیرِ نظر بگیرد و با آزمایش، بر بنیادِ سنجه&zwnj;هایِ منطقی و روشمندی، از چند-و-چونِ آن پرسش کند و در قالبِ علم بریزد؛ علمي که انسانِ پیشین، در اسارتِ &laquo;جهل&raquo;، از آن بهره&zwnj;مند نبود. یافت&zwnj;پذیری (positivity) و آزمون&zwnj;پذیری بنیادِ هستی&zwnj;شناسیِ این جهانِ نویِ انسان&zwnj;باور بود. و از جمله اُبژه&zwnj;هایِ شناساییِ وی، همچون چیزي یافت&zwnj;پذیر در میانِ چیزهایِ جهان، خودِ وی بود، هم در جایگاهِ فرد و هم در جایگاهِ جمع. یکي از اُبژه&zwnj;هایِ شناسایی نیز خودِ همین قوّ&zwnj;ه&zwnj;ی شناسایی بود، یعنی عقل، و چند-و-چون و دامنه و شرایطِ امکانِ دستیابیِ آن به &laquo;واقعیّت&raquo;، که فلسفه به آن می&zwnj;پرداخت. بشر نورافکنِ شناسایی را در میانِ چیزهای یافت&zwnj;پذیر به سویِ خود نیز گرداند تا بداند که این شناسنده چی&zwnj;ست یا کی&zwnj;ست و داعیه&zwnj;ها&zwnj;یِ شناساییِ او تا کجا ارزمند است.</div>
</div>
<div style="direction: rtl;">
<div style="text-align: justify;"><br />
</div>
<div style="text-align: justify;">این &laquo;انسانِ طرازِ نوین&raquo;، به&zwnj;اصطلاحِ کمونیست&zwnj;هایِ قدیم، با تکیه بر خردِ شناسا و اراده&zwnj;یِ آزادِ خود، با دست&zwnj;یازی به همه&zwnj;سو با علم و فن&zwnj;شناسیِ خود، غوغایِ شگفتي در جهان افکند که هرچه پیش&zwnj;تر آمد دامنه&zwnj;دارتر و شتابناک&zwnj;تر شد، تا به جایی که شاهدِ پنجه انداختنِ آن بر سراسرِ کره&zwnj;یِ زمین در روزگارِ خود هستیم. این انسان، همچنین، در مقامِ انسانِ متمدّنِ دانایِ شناسا، حسابِ خود را از همه جهت از حسابِ انسان&zwnj;هایِ جهان&zwnj;هایِ جز-خود و پیش از خود، از انسانِ &laquo;ابتدایی&raquo;، انسانِ &laquo;قرونِ وسطایی&raquo;، انسانِ &laquo;بَربَر&raquo;، انسانِ &laquo;وحشی&raquo; جدا کرد. در نتیجه، با در هم ریختنِ نظامِ &laquo;قرونِ وسطایی&raquo; در عالمِ خود، با خالی کردنِ زیرِ پایِ جهان&zwnj;بینی و ارزش&zwnj;هایِ عالمِ قرونِ وسطایی، پیش از همه جهانِ بریتانیاییِ خود را، که پیشتازِ این جنبش بود، در تب-و-تابي سخت انداخت. رنسانسِ ایتالیا با بازگشت به فرهنگ و هنرِ یونان و روم فرهنگِ اروپایِ مسیحی را بحران&zwnj;زده کرد و افقِ نگرشِ علمیِ مدرن را به رویِ انسان گشود. دریانوردان و پویندگانِ جهانجویِ اروپایی با دلاوریِ بی&zwnj;نهایت سینه&zwnj;یِ اقیانوس&zwnj;ها را در پیِ کشفِ &laquo;سرزمین&zwnj;هایِ ناشناخته&raquo; شکافتند. قاره&zwnj;یِ امریکا را یافتند و سراسرِ آب&zwnj;ها و خشکی&zwnj;هایِ زمین را درنوردیدند و جزء به جزء&zwnj;شان را در نقشه&zwnj;هایِ خود با دقتِ ریاضی ثبت کردند. از دلِ کوششِ بی&zwnj;امانِ بورژوازیِ فرادستی یافته بر مِهان&zwnj;سالاریِ )آریستوکراسی( قرونِ وسطایی جهانِ سرمایه&zwnj;داریِ صنعتی با شور و زورِ بی&zwnj;نهایت زاده شد.&nbsp;</div>
</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
سده&zwnj;هایِ شانزدهم و هفدهم در اروپایِ غربی روزگارِ انفجارِ دنیایِ کهن و زاده شدنِ دنیایِ نو از دلِ آن است. در این روند است که امپراتوری&zwnj;هایِ استعمارگرِ اروپایِ غربی پدید می&zwnj;آیند و بر سرِ دست&zwnj;اندازیِ هرچه بیش&zwnj;تر بر کره&zwnj;یِ زمین به رقابت و ستیز برمی&zwnj;خیزند. پادشاهیِ بریتانیا، در مقامِ بزرگترین امپراتوریِ جهان، در این دوران سربر&zwnj;آورد و بخشِ بزرگی از کره&zwnj;یِ زمین را در چنگِ قدرتِ خود گرفت. ستادِ این امپراتوری، یعنی همان جزیره، کانونِ بزرگترین انقلابِ تاریخِ بشر، یعنی انقلابِ علمی و صنعتی، شد. این انقلاب، با گره زدنِ علمِ نظری به صنعت، تمامیِ شکلِ زندگانیِ انسان را بر رویِ کره&zwnj;یِ زمین زیر-و-زبر کرد و از مُدرنیّتِ نظری، بر بنیادِ علم و فلسفه، به مُدرنگریِ (مدرنیزاسیون) زندگانیِ اقتصادی و سیاسی و اجتماعی روی &zwnj;آورد.</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
</div>]]>
<![CDATA[<div style="text-align: justify; direction: rtl; ">و امّا، جهانِ مدرن زاینده&zwnj;یِ انقلابي در هنر نیز بود. و از جمله، گونه&zwnj;یِ ادبیِ تازه&zwnj;اي از داستان&zwnj;سرایی را پدید آورد که دیگر سر-و-کارِ آن با عالمِ خیالِ در پرواز در جهان&zwnj;هایِ افسانه&zwnj;ای نبود. یعنی، جهاني که در آن&zwnj; انسان در میانِ باشندگاني از گونه&zwnj;یِ جن&zwnj;ها و پریان و اهریمنان و خدایان، و در رابطه با آنان، می&zwnj;زیست. در چنان جهان&zwnj;هایِ پروازگر با بالِ خیال وجودِ چنان باشندگان و رویدادهایِ شگفت امکان&zwnj;پذیر بود. اما با سنجه&zwnj;هایِ ذهنیّتِ مدرن، که بر عقل تکیه داشت، غیرِ طبیعی و غیرِ عقلانی اند و، در نتیجه، وجودشان ناممکن. بدین&zwnj;سان، با رویکرد به جهانِ &laquo;طبیعی&raquo; و &laquo;عقلانی&raquo;، که با یکدیگر خویشاوند و در ارتباط انگاشته می&zwnj;شوند، هرآنچه ناطبیعی و ناعقلانی انگاشته شد و وجود-اش حاصلِ خیال و ناممکن &nbsp;به&zwnj; شمار آمد، از صحنه&zwnj;یِ ادبیات بیرون رفت. در جوارِ یافت&zwnj;باوری (پوزیتیویسمِ) علمی و در زیرِ چیرگیِ آن، رئالیسمِ ادبی پدید آمد که سر-و-کارِ آن با &laquo;واقعیّت&raquo; بود. آن گونه چیزهایِ &laquo;خیالی&raquo; به صحنه&zwnj;ی ادبیات بازنگشتند مگر در قالبِ نمادهایي زاده&zwnj;یِ خیالِ نویسنده برایِ بیانِ واقعیّاتِ <strong>نهفته</strong> و <strong>نهاده</strong> در آن&zwnj;ها. در یکي از نخستین آثارِ ادبیاتِ مدرن، که آن را سرسلسله&zwnj;یِ رُمانِ مدرن از جنبه&zwnj;یِ تأویلِ (هرمنوتیکِ) تاریخ نیز شمرده اند، یعنی <strong>دُن کیشوت</strong>، از این دیدگاه، قهرمانِ داستان نمادِ تمام&zwnj;عیارِ پایان&zwnj;یافتگیِ قرونِ وسطا و &laquo;عالمِ خیالِ&raquo; آن است. &nbsp;در نتیجه، نبردِ دُن کیشوت، این آخرین شهسوارِ &laquo;خودساخته&raquo;، با غول&zwnj;ها و اهریمنانِ خیالی کاریکاتوري ست از نبردِ پهلوانان با باشندگانِ افسانه&zwnj;ای در حماسه&zwnj;پردازی&zwnj;هایِ روزگارانِ پیشین.</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
شاه&zwnj;چهره&zwnj;یِ ادبیاتِ مدرن رُمان&zwnj;نویسی ست. رمان&zwnj;نویسیِ مدرن در اساس در صحنه&zwnj;یِ رابطه&zwnj;یِ انسان با انسان می&zwnj;گذرد. واقع&zwnj;نگری و واقع&zwnj;نگاریِ رُمان&zwnj;نویسیِ مدرن در فضایی زاده و پرورده شده است که علمِ مدرن و مشاهده&zwnj;گری و نظریّه&zwnj;پردازیِ آن زمینه&zwnj;یِ نگرشِ تازه به جهان و انسان را فراهم کرده است. به همین دلیل، رمان&zwnj;نویس نیز اهلِ مشاهده است. رمان&zwnj;نویسی، به&zwnj;ویژه در اوجِ پرورشِ رئالیستیِ خود، در آثارِ نویسندگاني چون فلوبر و بالزاک و استاندال و داستایفسکی، پیشاهنگِ علومِ انسانیِ مدرن است. و این نکته&zwnj;اي ست که برخي از پایه&zwnj;گذارانِ این علوم، همچون مارکس و فروید، بر زبان آورده اند.</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
رمان&zwnj;نویسی که در افقِ &laquo;غروبِ خدایان&raquo; و برآمدنِ انسانِ مدرن با همه&zwnj;یِ آرمان&zwnj;ها و خواسته&zwnj;هایِ انسان&zwnj;باورانه&zwnj;اش (humanistic)، در دامانِ &laquo;عینیّت&zwnj;باوریِ&raquo; (objectivism) علمی زاده و پرورده شد، با آموختنِ شیوه&zwnj;یِ نگرشِ باریک&zwnj;بینانه&zwnj;یِ عینیّت&zwnj;جوی از علم، به جایي رسید که سرانجام، با نامِ رئالیسم، می&zwnj;خواست آیینه&zwnj;یِ تمام&zwnj;نمایِ روابطِ انسانی و چند-و-چونِ زندگانیِ او در پهنه&zwnj;یِ چشمداشت&zwnj;ها و آرمان&zwnj;هایِ مدرن از انسان و انسانیّت باشد. در جوارِ پویشِ پیروزمندانه&zwnj;یِ علم و فلسفه در آفاقِ عقل و دستاوردهایِ شگرفِ انسانِ مدرن در پرتوِ آن، رُمان&zwnj;نویسی بازنمودنِ وجهِ دیگري از این انسان را بر عهده گرفت؛ وجهي که خود را در پسِ نقاب&zwnj;هایِ عقل و علم و انسانیّت پنهان می&zwnj;کرد. و آن رفتارها و روابطِ این انسان و خوی-و-خیمِ و &laquo;اخلاقیّاتِ&raquo; او بود. ادبیاتِ انگلیسی، در جایگاهِ پیشاهنگِ ادبیاتِ مدرن، برخي از کلاسیک&zwnj;ترینِ این گونه آثار را در بر دارد.&nbsp;</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
<strong> رابینسن کروسو</strong> (Robinson Crusoe)، به قلمِ دانیل دُفو، را، که در ۱۷۱۹ منتشر شده، نخستین رُمانِ رئالیستیِ مدرن شمرده اند. این داستان روایتي ست سراسر در ستایشِ فردیّتِ انسانِ مدرن و خودبنیادی و توانایی&zwnj;هایِ شگرف او در برخورد با طبیعتِ وحشی و انسانِ &laquo;وحشی&raquo;. اما، داستانِ <strong><em>سفرهایِ گالیور</em></strong>، به قلمِ جاناتان سویفت (Jonathan Swift)، که هفت سال پس از آن، در ۱۷۲۶ منتشر شده، در روزگارِ اوج&zwnj;گیریِ ماجراجویی&zwnj;هایِ دریایی و شورِ کشفِ علمی و نوآوریِ تکنیکی، در قالبِ داستاني خیالی و خندستانی (satirical)، به صورتِ یک نقیضه (parody) بر رویِ قصه&zwnj;هایِ شاخداري که دریانوردان از دیدارِ عجایبِ عالم در سفرهایِ خود حکایت می&zwnj;کردند، به کالبدشکافیِ شخصیتِ این &laquo;انسانِ طرازِ نوین&raquo; و دروغ&zwnj;گویی&zwnj;ها و پستی&zwnj;ها و رذالت&zwnj;هایِ او می&zwnj;پردازد. البته، این عیارسنجیِ انسان و رسوا کردنِ نیرنگ&zwnj;بازی&zwnj;ها و خیانت&zwnj;پیشگی&zwnj;ها با ظاهرِ آراسته و باطنِ بدخواه در ادبیاتِ انگلیسی، به&zwnj;ویژه در نمایش&zwnj;نامه&zwnj;نویسیِ دورانِ الیزابت، در نیمه&zwnj;یِ دومِ سده&zwnj;یِ شانزدهم، با چهره&zwnj;هایي مانندِ بن&zwnj;جانسن و شکسپیر، پیشینه دارد.</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
واما، در نیمه&zwnj;یِ دومِ سده&zwnj;یِ نوزدهم، در اوجِ عظمت و قدرتِ امپراتوریِ بریتانیا و دست&zwnj;آوردهایِ شگفتِ آن در انقلابِ علمی و صنعتی، داستانِ دیگري نیز نوشته شده است که روایتِ آن بیش&zwnj;تر یک تمثیلِ عبرت&zwnj;آموز است تا داستان. این کتاب Flatland نام دارد، به قلمِ &nbsp;نویسنده&zwnj;ای ست به نامِ ادوین ابوت (Edwin Abbott) و در ۱٨٨۴ منتشر شده است. کتابِ ابوت نیز نقدی ست تند و گزنده از ساختارِ اجتماعی و سیاسیِ جامعه&zwnj;یِ بریتانیاییِ روزگارِ خود و ارزش&zwnj;ها و روابطِ انسانی در آن. مترجمِ کتاب به فارسی، منوچهرِ انور، نامِ آن را به &nbsp;پَختستان برگردانده است (از &laquo;پَخت&raquo; به معنایِ پهن و بی&zwnj;برجستگی). وی در پیشگفتاري بر نشرِ یکمِ کتاب (۱۳۷٠) از ارتباطِ این اثر با کارِ جاناتان سویفت سخن می&zwnj;گوید:</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
بینِ پختستان و سفرهایِ گالیور یکصد و شصت سالی فاصله هست و در عینِ دوگونگی چند شباهتِ نزدیک. طنزِ تندِ ادوین ابوت را از هیچ بابت نمی&zwnj;توان تقلیدي از زهرخندِ سویفت به شمار آورد، امّا تردیدی نیست که صاحبِ پختستان سفرهایِ گالیور را به&zwnj;دقت خوانده، از آن عمیقاً اثر گرفته، و چه&zwnj;بسا از همین رهگذر به فکرِ ابداعِ تمثیلِ نغز و تازه&zwnj;یِ پختستان افتاده است.</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
جاناتان سویفت و ادوین ابوت، هر دو، به گفته&zwnj;یِ مترجم، &laquo;به شلاقِ هجو پیکرِ اجتماعِ زمانِ خود را چنان سیاه می&zwnj;کنند که جایِ سالمی در آن نمی&zwnj;ماند. هر دو ارزش&zwnj;هایِ نظامِ حاکم را دروغین و فسادانگیز می&zwnj;یابند و بی&zwnj;پروا بر آن می&zwnj;تازند.&raquo; این دو اثر &laquo;اجتماعِ زمانِ خود را در قالبِ تمثیل&zwnj;هایِ تلخ از دنیاهایِ خیالی تعریف می&zwnj;کنند؛ اما تعریف&zwnj;ها از محدوده&zwnj;یِ یک اجتماع درمی&zwnj;گذرد و نوعِ بشر را مجموعاً در بر می&zwnj;گیرد.&raquo;&nbsp;</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
<div style="text-align: center;"><strong>برخورد با جهانِ مدرن، از سویفت به ابوت</strong></div>
</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><strong><br />
</strong></div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; ">هم&zwnj;سنجیِ این دو اثر، یعنی <strong><em>سفرهایِ گالیور</em></strong> و <strong><em>پختستان</em></strong>، و بازشناسیِ همگونی&zwnj;ها و ناهمگونی&zwnj;هاشان می&zwnj;تواند درامدي باشد برایِ فهمِ بهترِ پختستان که، نسبت به آن&zwnj;یک، اثرِ بسیار پیچیده&zwnj;تر و دشوارفهم&zwnj;تري ست. این دو اثر، به&zwnj;رغمِ اشتراکِ معنایی در نقدگریِ اجتماعی، ساختارِ روایتیِ یکسان ندارند و نیز در جهت&zwnj;گیریِ معنایی همسو نیستند. پرداختن به این دو وجه به فهمِ بهترِ معنایِ هردو اثر یاری می&zwnj;کند. سررشته&zwnj;یِ قیاس میانِ این دو روایت را مترجمِ باریک&zwnj;بینِ کتاب به فارسی به دستِ صاحبِ این قلم داده است.&nbsp;</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
شخص&zwnj;واره&zwnj;ها (پرسوناژها)یِ داستانِ سویفت آدمی&zwnj;گونه&zwnj;هایي هستند یا بسیار کوتاه یا بسیار بلند یا بسیار احمق، اما، به هر حال، از رویِ مدلِ انسان ساخته شده اند. وی در روایتِ سفرهایِ گالیور، به زبانِ اشارت، ویژگی&zwnj;هایِ این جانورِ دوپا را به زبانِ تمثیل بیان می&zwnj;کند؛ ویژگی&zwnj;هایی که سخت از آن&zwnj;ها بیزار است و به بهبودِشان نیز امیدي ندارد. سویفت در نامه&zwnj;اي به الکساندر پوپ نوشته است که، &laquo;من به&zwnj;ویژه بیزار ام و گریزان از آن جانوري که نام&zwnj;اش انسان است.&raquo; سویفت کشیش بود. در ارزیابیِ بیزاریِ سویفت از نوعِ انسان اگر از کند-و-کاوِ روانکاوانه&zwnj; در باره&zwnj;یِ او بگذریم، که ناگزیر یتیمی و در-به-&zwnj;دری&zwnj;ها و تلخکامی&zwnj;هایِ کودکی&zwnj;اش را به یاد می&zwnj;آورد، از جنبه&zwnj;یِ نظری ریشه&zwnj;یِ بیزاریِ او را می&zwnj;توان به بدبینیِ ژرفِ مسیحیّت نسبت به طبعِ انسانی و گرایشِ ذاتیِ آن به سرکشی از حکم&zwnj;هایِ اخلاق و ایمان نسبت داد، که &laquo;گناهِ نخستین&raquo; (original sin)، از زبانِ آگوستینِ قدّیس، گواهِ ازلیِ آن است. موج&zwnj;هایِ گرانِ سرکشی&zwnj;هایِ این طبیعتِ فزون&zwnj;خواه در پیِ قدرت و ثروت، و رسته از بندِ طاعتِ مسیحی به نامِ عقل و علم، از دو قرن پیش از روزگارِ زندگانیِ سویفت در آن جزیره&zwnj;یِ دراز و باریک سخت بالا گرفته بود. و از آن جا رفته بود که نخست اروپایِ غربی و سپس، تا روزگارِ ما، سراسرِ کُره&zwnj;یِ زمین را فروگیرد.&nbsp;</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
سویفت هنوز ایمانِ مسیحی را همچون آخرین زنجیر برایِ مهار کردنِ این سرکشی&zwnj;هایِ طبع در بشر ضروری می&zwnj;دید و در ۱۷٠٨ در رساله&zwnj;ای با عنوانِ چرا مسیحیّت را نباید برانداخت، به دفاع از آن برخاست. یعنی، در روزگاري که دین و ایمان به عنوانِ خرافه و جهل سخت زیرِ ضربه&zwnj;هایِ کوبنده&zwnj;یِ عقل&zwnj;باوری و علم&zwnj;باوری و آزاداندیشیِ مدرن بود. البته سویفت این کار را با چاشنیِ زبانِ طنز و تَسخَر کرد، که در آن استاد بود. اما دین و مجلسِ وعظ و دعوت به زهد دیگر نمی&zwnj;توانست برایِ مهار کردنِ سرکشی&zwnj;هایِ طبع در انسان کاري کند. بلکه با افتادنِ کلیسا به دستِ دولت، به خواستِ هنریِ هشتم، و ریاستِ پادشاه در بریتانیا بر آن، خود یکسره به ابزاري سیاسی بدل شده بود. ناکارامدیِ ردایِ کشیشی بر تنِ سویفت و نومیدی&zwnj;اش از کارکردِ آن، شرزگیِ استعدادِ ادبیِ را در او برایِ کوبیدنِ زمانه با زبانِ برّنده&zwnj;یِ طنز و تَسخَر بیدار کرد. روزگارِ انتشارِ <strong>سفرهایِ گالیور</strong> (۱۷۲۶) از نظرِ وضعِ رفتار و روابطِ انسانی هنوز دنباله&zwnj;یِ سده&zwnj;یِ پیشین بود که فلسفه&zwnj;یِ آن را از زبانِ تامس هابز (Thomas Hobbes) باید شنید. در آن دوران، با فروپاشیِ جهانِ قرونِ وسطایی، انسان &laquo;عهدِ جدید&raquo;ي را که با ابلاغِ مسیحیّت &nbsp;با خدا و روح&zwnj;القدس بسته بود، شکسته، و به زبانِ هابز در <strong><em>لویاتان</em></strong>، به &laquo;وضعِ طبیعی&raquo; (state of nature) بازگشته بود که در آن &laquo;انسان گرگِ انسان است&raquo; (homo homini lupus). و سویفت شاهدِ رفتارِ چنین انساني بود، همچنان که ما امروز در بخشِ دیگري از جهان هستیم.&nbsp;</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
و امّا، ابوت در زمانه&zwnj;یِ دیگري می&zwnj;زیست. ابوت اگرچه در ناخرسندیِ ژرف از وضعِ کنونیِ انسان با سویفت همزبان بود، &nbsp;تفسیرِ وی از آن جهتِ دیگري دارد. او از انسان نومید نیست، بلکه در پیِ شناساییِ علّتِ اصلیِ کم-و-کاستی&zwnj;هایِ اخلاقی و رفتاریِ او با سنجه&zwnj;یِ انگاره&zwnj;یِ مدرن از انسانیّت است. ابوت مشکلِ انسان را در کوته&zwnj;بینیِ او می&zwnj;بیند، در پست بودنِ افقِ نگاه&zwnj;اش، نه در پستی و گناه&zwnj;آلودگیِ چاره&zwnj;ناپذیرِ ذات یا طبیعت&zwnj;اش. او هم اگرچه به سلکِ کشیشان درآمده و یزدان&zwnj;شناسي (theologian) حرفه&zwnj;ای بود و صاحبِ آثار در بابِ الاهیّات، اما نگاه&zwnj;اش به انسان نه همچون سویفت به طبیعتِ سرکشِ مهارناپذیرِ وی، بلکه به دانایی و آگاهیِ ناچیز-اش از واقعیّتِ هستی ست، و به این که غرور و خودبینی&zwnj;اش نمی&zwnj;گذارد از آن تنگنا به در آید و افق&zwnj;هایِ بالاتر و گشاده&zwnj;تر را ببیند. ابوت در سَرنگاشتِ (epigraph) <strong><em>پختستان</em></strong> آرزو می&zwnj;کند که آدمیان با فرود آمدن از آسمانِ دروغینِ غرورِ دانایی، با هشیاری به تنگی و کوچکیِ این دانایی، و پروریدنِ &laquo;طرفه&zwnj;نعمتِ کمیابِ فروتنی&raquo; به آن پایه از آگاهی برسند که بتوانند از کوته&zwnj;بینیِ &laquo;پَختستانی&raquo; به افقِ بلند اندیشیِ &laquo;حَجمستانی&raquo; راه یابند. و آن&zwnj; جا نیز نپایند و راهِ فهمِ جهان در افق&zwnj;ِ بُعدهایِ بیش&zwnj;تر و بالاتر را در پیش گیرند تا از سیاه&zwnj;چالِ جهل، که زاینده&zwnj;یِ دُژخویی ست، برهند و به عالمِ روشنی دست یابند.&nbsp;</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
ابوت در دانشگاهِ کیمبریج دانشجویِ درخشاني در ریاضیّات و الاهیّات بود. پس از آن نیز در جوانی به مدیریتِ یکي از باارج&zwnj;ترین دبیرستان&zwnj;هایِ لندن رسید و سال&zwnj;ها، تا زمانِ بازنشستگی، در آن کار بود. ازین&zwnj;رو، در کارِ شگردهایِ آموزش و پرورش نیز استادي صاحب&zwnj;نظر بود و در این زمینه نیز از خود آثاري به جا گذاشته است. میانِ روزگارِ زندگانیِ جاناتان سویفت (زاد ۱۶۶۷- مرگ ۱۷۴۵) با روزگارِ زندگانیِ ادوین ابوت (زاد ۱٨۳٨- مرگ ۱۹۲۶) و تاریخِ انتشارِ آن دو کتاب به قلمِ ایشان، بیش از صد و پنجاه سال فاصله است. در روزگارِ سویفت هنوز تاخت-و-تازِ بی&zwnj;امانِ عقلانیّتِ مدرن به ساحتِ روح و روحانیّتِ قرونِ وسطا و لگدمال کردنِ یزدان&zwnj;شناسیِ آن در زیرِ سُمِ اسبانِ علمِ طبیعت&zwnj;شناس در جریان بود. اما روزگارِ ابوت، نیمه&zwnj;یِ دومِ سده&zwnj;ی نوزدهم، روزگارِ سر آمدنِ این جنگ و جشنِ پیروزیِ علمِ مدرن بود؛ علمی که با دست&zwnj;آوردهایِ شگفتِ خود در همه&zwnj;ی زمینه&zwnj;ها، دست در دستِ انقلابِ صنعتی، نویدِ فرارسیدنِ جهانِ دیگري را می&zwnj;داد. یعنی، آرمان&zwnj;شهري که در آن نورِ شناختِ علمی سرانجام انسان را از جهانِ نادانی و جانورخوییِ بَربَرانه به جهانِ روشنی و دانایی و همدلی، و نیز برخورداری از ثروتمندی و آسایش، در خواهد آورد. &nbsp;در روزگارِ ابوت بریتانیا از آشوبِ سیاسی و اجتماعیِ روزگارِ سویفت فاصله گرفته بود و در پرتوِ نهادهایِ اجتماعی و سیاسیِ استوارِ مدرن&zwnj;اش به قدرتمندترین امپراتوریِ تاریخِ بشر تبدیل شده و چترِ قدرتِ خود را بر بخشِ بزرگي از کُره&zwnj;یِ زمین گسترده بود. و می&zwnj;رفت که در سایه&zwnj;یِ پیشرفتِ بی&zwnj;امانِ انقلاب علمی و صنعتی همچنان نویدِ آینده&zwnj;اي درخشان&zwnj;تر را دهد.&nbsp;</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
امّا ابوت در پسِ تمامیِ آن درخشش&zwnj;ها هنوز سازمانِ جامعه&zwnj;ای را می&zwnj;دید با افقِ بسته&zwnj;یِ نگاه&zwnj; در یک جهانِ &laquo;دو بُعدی&raquo;، بی&zwnj;خبر از امکانِ جهان&zwnj;هایِ برتر و بالاتر، و، بدتر از آن، اسیرِ کوته&zwnj;نظریِ خویش و ستمگری&zwnj;ها و ناروایی&zwnj;هایِ برامده از آن. &nbsp;انسان&zwnj;شناسیِ او، در قیاس با انسان&zwnj;شناسیِ سویفت، بیش&zwnj;تر یونانی ست تا مسیحی. در انسان&zwnj;شناسیِ سقراطی-افلاطونی، انسان از جهتِ نادانی ست که بدکار است. راهِ مسیحی برای مهار کردنِ سرکشی&zwnj;هایِ طبیعت در انسان &laquo;جهاد با نفس&raquo; است با پیشه کردنِ زهد و ریاضت و روی&zwnj;گرداندن از وسوسه&zwnj;هایِ &laquo;شیطانیِ&raquo; طبیعت، و در بالاترین مرتبه، رُهبانیّت و دیرنشینی. حال آن که، راهِ یونانی، که آموزگارانِ بزرگِ آن افلاطون و ارسطو اند، در پیش گرفتنِ تربیت و پالایشِ نفس (پایدیا) است با افزودن بر علم و دانایی، و در عالمِ اخلاقی شناختن و در پیش گرفتنِ راهِ (زرّینِ) میانه. ابوت با این که کشیش و اهلِ ایمان بود، حرفه&zwnj;یِ آموزشگری داشت. در نتیجه، راهِ پیرایشِ بشر از ددمنشی و آرایشِ وی به نیک&zwnj;خویی&zwnj; برایِ او از مدرسه می&zwnj;گذشت.</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
<div style="text-align: center;"><strong>تمثیلِ عبرت&zwnj;آموز</strong></div>
</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><strong><br />
</strong></div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; ">اَبوت برای آن که نشان دهد که ما از نظرِ افقِ دانش و بینش در چه قفسِ تنگي گرفتار ایم، در عالمِ خیال جهاني از باشندگاني دو بُعدی می&zwnj;آفریند، دارایِ شکل&zwnj;های هندسیِ مثلث و مربّع و پنج&zwnj;بر و شش&zwnj;بر و بالا و بالاتر تا دایره، که ناگزیر در سطح <strong><em>می&zwnj;زیند</em></strong>. یعنی، در یک عالمِ &laquo;سطحی&raquo; در حرکت و با یکدیگر در ارتباط اند. و اما، ضرورتِ حرکت و ارتباط میانِ باشندگانِ این جهانِ سطحی سبب شده است که ابوت به این موجوداتِ عالمِ سطح به اندازه&zwnj;یِ ناچیزي ارتفاع و بُعد سوم ببخشد تا قصه&zwnj;یِ او روایت کردنی باشد. نویسنده از زبانِ راویِ داستان، که یک مربّع است، شرح می&zwnj;دهد که ساکنانِ عالمِ &laquo;پَختستان&raquo;، که از افقِ بلندِ بیناییِ ما در عالمِ &laquo;حَجمستان&raquo; بی&zwnj;بهره اند، چه گونه و با چه زحمتي می&zwnj;توانند یکدیگر را بازشناسند و با هم ارتباط گیرند و جهان&zwnj;ِ بی&zwnj;بهره از &nbsp;خورشید&zwnj;شان چه تار و مه&zwnj;آلود است.</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
و امّا، در چنین جهاني باشندگاني زندگی می&zwnj;کنند با فهم و درکي همانندِ فهم و درکِ انسانی، اما برایِ محیطِ دوبُعدیِ خویش. و سازمان&zwnj;ها و نهادهایِ اجتماعی&zwnj;اي دارند بر الگویِ جامعه&zwnj;یِ بریتانیاییِ دورانِ ملکه ویکتوریا، با همان گونه ساختارِ طبقاتیِ سفت و سخت و بسته&zwnj;. در این جا نیز بر طبقاتِ فرودست همان گونه ستم می&zwnj;رود که در آن جا، در جهانِ بریتانیاییِ در اوجِ شکوفایی. &nbsp;ابوت، از جمله، به ستمي که بر زنان می&zwnj;رود چشم دارد، که از همه جهت در آن نظام از مردان پس اند و در چشم&zwnj;شان ارجي ندارند و آدمی&zwnj;زادگاني از درجه&zwnj;یِ پست به شمار می&zwnj;آیند. به روایتِ تَسخَرآمیزِ ابوت، از زبانِ راوی، زنان در آن جهانِ دوبعدی، به خلافِ مردان، حتّا &laquo;سطحی&raquo; هم نیستند ، یعنی دوبُعدی. بلکه یک بُعدی اند: یک خطّ و بس.&nbsp;</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
در جهانِ پختستانی کوتاهیِ افق، یا بهتر است بگوییم ناچیزیِ آن، نمی&zwnj;گذارد که پختستانیان بتوانند گماني از امکانِ جهاني بازتر و بالاتر، جهاني سه بعدی، داشته باشند. و اگر هم با ایشان از این امکان بگویند باور نمی&zwnj;کنند. همچنان که آن مربّع، که از فرهیختگان است و ریاضیدان، در عالمِ رؤیا با &laquo;پادشاهِ&raquo; عالمِ &laquo;خطّستان&raquo; (lineland) دیداري می&zwnj;کند و هرچه می&zwnj;کوشد به او، که در جهانِ یک&zwnj;بُعدی به سر می&zwnj;برد، امکانِ جهانِ دوبعدی را بفهماند، کامیاب نمی&zwnj;شود. و او با خشم وی را از پیشِ خود طرد می&zwnj;کند. تا روزي می&zwnj;رسد که یک کُره، باشنده&zwnj;اي از جهانِ سه بعدی، از &laquo;حجمستان&raquo; (spaceland)، به جهانِ دوبعدیِ ایشان وارد می&zwnj;شود. کُره برایِ آن مربّعِ راویِ داستان پیامي دارد و با او، به زبانِ او، ارتباط می&zwnj;یابد و می&zwnj;کوشد که او را از عالمِ بی&zwnj;خبری به در آورد و معنایِ سه&zwnj;بعدی بودن &nbsp;یا وجودِ عالمي بالاتر را به او بفهماند. باشنده&zwnj;یِ جهانِ مسطِّحِ دوبعدی ناگزیر با &laquo;چشمِ&raquo; خود آن موجودِ سه&zwnj;بعدیِ دارایِ حجم را چیزي جز یک خطِ خمیده یا نیمي از یک دایره نمی&zwnj;بیند که با بالا و پایین رفتن&zwnj;اش در زمینِ خمیرمانندِ پختستان، هر دم دایره&zwnj;اي بزرگ&zwnj;تر یا کوچک&zwnj;تر می&zwnj;شود. آن موجودِ دوبعدی هرگز نمی&zwnj;تواند &laquo;ارتفاع&raquo; یا بعدِ سوم را در او ببیند. اما کُره با کوششِ فراوان و با شرح و تفسیرِ کوچک و بزرگ شدنِ دایره&zwnj;ها در خود از چشمِ آن موجودِ دو بعدی، با استدلال ریاضی، می&zwnj;کوشد معنایِ بُعدِ سوم را به او <strong><em>بفهماند</em></strong>. اما او &nbsp;تن در نمی&zwnj;دهد، زیرا چنان چیزي را <strong><em>نمی&zwnj;بیند</em></strong>. تا آن که کره او را وادار می&zwnj;کند که از سطحِ خود برآید و عالمِ سه&zwnj;بعدی را، با از سر گذراندنِ یک تکان و بحرانِ سخت، تجربه کند و <strong><em>به چشمِ خود</em></strong> شگفتی&zwnj;هایِ آن را ببیند.&nbsp;</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
این بخش از داستان بسیار هنرمندانه و هیجان&zwnj;انگیز پیش می&zwnj;رود و خواننده می&zwnj;تواند با آن مکاشفه&zwnj;اي حیرت&zwnj;انگیز را تجربه کند. اما این جا، در گفت-و-گو میانِ نماینده&zwnj;یِ عالمِ دوبعدی و &laquo;رسولِ&raquo; عالمِ سه&zwnj;بعدی، گرهگاهِ تازه&zwnj;اي پیش می&zwnj;آید که اوجِ عالی&zwnj;تر و دراماتیک&zwnj;تر و هیجان&zwnj;انگیزترِ داستان است. همین نکته است که این کتاب را سده&zwnj;اي پس از انتشارِ آن بیش از پیش گیرا و خواندنی کرده است. و آن مسأله&zwnj;یِ بعدهایِ افزون از سه در عالمِ فیزیکی ست، که علمِ فیزیکِ نو از قرنِ بیستم با آن درگیر است. پرسشي که نویسنده این جا در دهانِ راویِ داستانِ خود می&zwnj;گذارد این است که، اگر بُعدِ سومي در کار است که تا کنون از آن بی&zwnj;خبر بوده ایم و همان امتدادِ سطح است به موازاتِ خود رو به بالا، که از یک مربّع مکعّب می&zwnj;سازد، چرا نتوان از امکانِ حرکتِ مکعب به موازاتِ خود در بعدي دیگر سخن گفت؟ آن موجودِ دوبعدی، همان مربّع، که ریاضیدان است، هم پیش از آن به نواده&zwnj;یِ خود هندسه آموخته بود و از معنایِ هندسیِ نقطه و خط و سطح برایِ او گفته بود. گفته بود که، خط امتدادِ نقطه است و سطح امتدادِ خط به موازاتِ خود. &nbsp;امّا چون کودکِ هوشمند از امکانِ امتدادِ سطح به موازاتِ خود &laquo;در جهتي دیگر&raquo; سخن به میان آورده بود، آموزگار-اش با تُرُشرویی چنین چیزي را ناممکن دانسته و رد کرده بود. اما کُره، سرانجام، با <strong><em>برکشیدنِ</em></strong> مربّع به ساحتِ وجودیِ بالاتر توانست ساحتِ بالاتر را، که با استدلالِ ریاضی نتوانسته بود به او بفهماند، به او <strong><em>نشان دهد</em></strong>. و حال، نوبتِ کُره بود که در برابرِ سخنِ او از امکانِ بُعدِ چهارم روی ترش کند و نخواهد که چنین امکاني را بپذیرد. سرانجام، هنگامي که مربّع نیز رسالتِ بیدار کردنِ همگنانِ &laquo;سطحیِ&raquo; خود را بر دوش می&zwnj;گیرد و با آنان از بُعدِ سوم سخن می&zwnj;گوید، نه تنها هیچ کس آن را باور نمی&zwnj;کند که به نامِ آشوب&zwnj;انگیر و بر هم زننده&zwnj;یِ نظم، گالیله&zwnj;وار، کار-اش به بند و زندان هم می&zwnj;کشد.&nbsp;</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
کتابِ ابوت زماني نوشته و منتشر شد که اینشتاین هنوز کودک بود و حرفي در باره&zwnj;یِ زمان همچون بُعدِ چهارمِ مکان به میان نیامده بود. در نتیجه، داستان&zwnj;سراییِ ابوت ناگزیر چیزي چندان بیش از یک تَسخَرنامه (satire)اي برایِ نقدگریِ نظامِ بسته و ناروایِ اجتماعی و سیاسی، و آیینه&zwnj;داری در برابرِ زشتی&zwnj;هایِ انسانی، به شمار نمی&zwnj;آمد. اما در سده&zwnj;یِ بیستم با در میان آمدنِ فیزیکِ نسبیّت که زمان را بُعدِ چهارم مکان دانست، و سپس فیزیکِ کوانتُم، که در آن سخن از بالاتر از بیست و پنج بُعد هم در امکانِ فهمِ ریاضیّاتیِ فیزیک در ساحتِ کوانتومی رفته است، کتابِ او در شمارِ افسانه&zwnj;هایِ علمی (science fiction) درآمده و نظرِ فیزیکدانان و ریاضی&zwnj;دانان و اهلِ رایانه&zwnj;شناسی&nbsp;(computer&nbsp;science) را بسیار جلب کرده است [۱]. &nbsp;تا کنون چند فیلم نیز بر پایه&zwnj;یِ آن ساخته اند. آیزاک آسیموف، نویسنده&zwnj;یِ برجسته&zwnj;یِ داستان&zwnj;هایِ افسانه-علمی، <strong><em>پختستان</em></strong> را بهترین درامد بر &laquo;چه&zwnj;گونگیِ دریافتِ بُعدها&raquo; دانسته است [۲]. &nbsp;</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
این تمثیل، به دلیلِ همین طرحِ هنرمندانه&zwnj;یِ مسأله&zwnj;یِ بُعدهایِ فراتر، در این صد ساله نشرهایِ فراوان، با پیشگفتارهایي از اهلِ علم در ریاضیّات و طبیعیّات، داشته است. داستانِ سویفت، به دلیلِ شیرینیِ ماجراهای&zwnj;اش، هنوز به عنوانِ داستاني گیرا برایِ کودکان&mdash; و شاید تنها به همین عنوان-- هنوز زنده است و &nbsp;در قالبِ انواعِ چاپ&zwnj;ها و فیلم&zwnj;ها به بازار می&zwnj;آید. حال آن که، کتابِ ابوت را اهلِ علم در پایه&zwnj;یِ بسیار بالایِ نظری پسندیده اند و زنده نگاه داشته اند.&nbsp;</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
امّا به نظر می&zwnj;رسد که ابوت از این تمثیل در جهتِ باز شدنِ افقِ نگاه و فهم تنها نه به گشایشِ افقِ فهمِ علمی بلکه به گشایشِ افقِ اخلاقی و روحانی در بشر نیز نظر داشته است. و این آن نکته&zwnj;اي ست که در جهانِ شیفته&zwnj;یِ علمِ نظری چه بسا به آن کمتر توجّه کرده باشند. می&zwnj;شود گمان کرد که، از دیدگاهِ او، اگر که بشر بتواند قالبِ بسته&zwnj;یِ حس&zwnj;هایِ طبیعیِ خود را بشکند، که در عالمِ تجربی جز سه بعد را به او نشان نمی&zwnj;دهند، و همچنان از نردبامِ بُعدها، به یاریِ علمِ هندسه، بالا رود، چه&zwnj;بسا به یک جهانِ n بُعدی برسد، و از آن جا نیز، سرانجام، با درنوردیدنِ همه&zwnj;یِ بُعدهایِ ممکن، ناسازه&zwnj;وار، به جهانِ بی&zwnj;بُعدِ &laquo;آنچه اندر وهم ناید&raquo;، به زبانِ مولوی.&nbsp;</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
برایِ این که بدانیم آیا این بَرشُدن از نردبامِ بُعدها و برآمدن بر بامِ امکانِ جهان&zwnj;هایِ بی&zwnj;شمار تا &laquo;آنچه اندر وهم ناید&raquo;، برایِ ابوت آیا معنایِ هستی&zwnj;شناسیِ الاهیّاتی و عرفانی دارد یا نه، در این روایت پاسخِ چندان روشني دریافت نمی&zwnj;کنیم. ناگزیر باید نوشته&zwnj;هایِ فراوانِ دیگرِ او را خواند. که من نخوانده ام. به تنها چیزي که در این باب توانسته ام دست یابم، مقاله&zwnj;یِ پژوهشگرانه&zwnj;یِ آموزنده&zwnj;اي ست در باره&zwnj;یِ پیشینه&zwnj;یِ اندیشه&zwnj;یِ علمی و افسانه-علمی در اروپا در باره&zwnj;یِ باشندگانِ جهان&zwnj;هایِ دوبعدی و چهاربعدی که زمینه&zwnj;سازِ پرداختِ عالمي دوبعدی در ذهنِ ابوت بوده است. نویسنده&zwnj;یِ مقاله، تامس اف. بانچاف (همان که مقدمه&zwnj;یِ او را بر پختستان در ترجمه&zwnj;یِ فارسیِ آن می&zwnj;خوانیم)، به نقل از کتابِ <strong><em>مغز و پوسته</em></strong> (The Kernel and the Husk) به قلمِ ابوت (۱٨٨۷) جمله&zwnj;اي از او آورده است که در آن، با اشاره به پختستان، حرفي می&zwnj;زند&nbsp;که می&zwnj;تواند پاسخي به آن پرسش باشد [۳]: &nbsp;&laquo;اگر هم که می&zwnj;توانستیم دریافتي از فضایِ چهار بُعدی داشته باشیم&mdash; که نمی&zwnj;توانیم، اگرچه می&zwnj;توانیم برخي از پدیده&zwnj;هایِ آن را شرح دهیم، به شرطِ آن که وجود می&zwnj;داشت&mdash;ذره&zwnj;اي از نظرِ اخلاقی یا روحی بهتر نمی&zwnj;شدیم. به نظرِ من، نزدیک شدن به دریافتِ روح (spirit) بیش&zwnj;تر یک روندِ اخلاقی (moral) ست تا عقلانی (intellectual): و هیچ دانشي از فضایِ چهاربُعدی ما را بدان راهبر نتواند بود.&raquo;&nbsp;</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
ابوت با این تمثیل می&zwnj;خواهد محدودیتِ علم و عقلِ بشری را در جهانِ فروبسته&zwnj;یِ تنگ-و-تارِ بی&zwnj;روزن&zwnj;اش نشان دهد، اگرچه &nbsp;غرورِ بی&zwnj;پایانِ انسانی خود را در جهانِ روشناییِ کامل بداند. زیرا، بنا به آن گفته، عقلانیّت (intellectuality) همان <strong><em>روح</em></strong> و تجربه&zwnj;یِ &laquo;عالمِ روحانی&raquo; (spirituality) نیست. بلکه با جذبِ اخلاقیّت در خود است که عقلانیّت، با حدپذیریِ فروتنانه، به آستانه&zwnj;یِ دریافتِ <strong><em>روح</em></strong> تواند رسید یا همان <strong><em>روح </em></strong>خواهد شد. ابوت بر آن است که آنچه ما گهگاه به عنوانِ کرامات و معجزات و &laquo;خوارقِ عادات&raquo; می&zwnj;بینیم یا در کتابِ مقدس از آن یاد شده، در حقیقت، تجلیاتِ زودگذري ست از جهانی بالاتر که دستِ ادراکِ عقلانیِ ما به آن نمی&zwnj;رسد. یعنی، چیزی همانند عالمِ سه&zwnj; بعدی نسبت به عالمِ دوبعدی، که در این تمثیل می&zwnj;کوشد نشان دهد. آنچه را که موجودِ عالمِ سه&zwnj;بعدی &nbsp;به&zwnj; چشم، به صورتِ حجم، <strong><em>می&zwnj;بیند</em></strong>، &nbsp;موجودِ عالمِ دوبعدی، در بالاترین حالت تنها از راهِ تجریدِ عددی و هندسی در عالمِ عقل می&zwnj;تواند <strong><em>بفهمد</em></strong>. &nbsp;چنان که ما نیز نمی&zwnj;توانیم جهان&zwnj;هایِ چهاربعدی و بالاتر را به حس دریابیم و ببینیم و تنها در عالمِ تجریدِ ریاضی برای ما فهمیدنی ست. موجودي فروبسته در تنگنایِ حس&zwnj;هایِ خود هرگز به یاریِ عقلِ خود از این تنگنا رهایی نخواهد یافت مگر آن که دري از جایِ دیگري بر او گشوده شود و نوري از روزني بر او بتابد و دستِ هدایتي دستِ او را بگیرد و به جهانِ بالاتر در ساحتِ بالاتر کشانَد. ابوت با اشاره&zwnj;هایي در این متن نشان می&zwnj;دهد که اهلِ ایماني هزاره&zwnj;باور نیز هست.</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
هزاره&zwnj;باوری (millennialism)، یعنی باور به ظهورِ دو باره&zwnj;یِ مسیح در پایانِ هزاره و آغازِ &laquo;سلطنتِ هزار ساله&zwnj;&laquo;یِ او، از جمله باورهایِ چندین فرقه&zwnj;یِ مسیحی ست. ابوت نیز در این داستان نشان می&zwnj;دهد که هزاره&zwnj;باور است و اهلِ انتظارِ ظهور. زیرا آن مکاشفه&zwnj;یِ حقیقتِ بالاتر، که با ظهورِ کُره&zwnj;یِ سه&zwnj;بعدی در عالمِ دوبعدی رخ می&zwnj;دهد، به زبانِ صوفیانه، &laquo;واقعه&raquo;اي ست که در &laquo;آخرین روزِ هزار و نهصد و نود و نهمین سالِ دورانِ ما&raquo; (ص ۱۲۶ ترجمه&zwnj;یِ فارسی) رخ می&zwnj;دهد. &nbsp;در جایِ دیگري نیز (ص ۱۴۱) کُره خود را آورنده&zwnj;یِ پیامي از جهانِ سه&zwnj;بعدی می&zwnj;شناساند که &laquo;هر هزاره یک&zwnj;بار مجاز به ابلاغِ آن&raquo; است. به زبانِ عرفانی، می&zwnj;توانیم گفت که جهانِ سه&zwnj;بعدی، در حقیقت، &laquo;عالمِ غیب&raquo;اي ست برایِ &laquo;عالمِ شهادتِ&raquo; دوبعدی. همچنان که، بنا به این تمثیل، عالمِ دوبعدی نیز، به &zwnj;جایِ خود، عالمِ غیبي ست برایِ عالمِ شهادتِ یک&zwnj;بعدی (این نکته را در گفت-و-گویِ میانِ مربّع و &laquo;پادشاهِ خطستان&raquo; می&zwnj;توانیم ببینیم) و نیز همچنین است &laquo;خطستان&raquo; نسبت به &laquo;نقطستان&raquo;. در پدیدار شدنِ کره&zwnj;، که از عالمِ &nbsp;سه بعدیِ برتر آمده، بر مربعِ عالمِ دوبعدیِ فروتر، آنچه سرانجام می&zwnj;تواند وجودِ عالمِ برتر را به او نشان دهد نه استدلالِ ریاضی ست که باورمندیِ عقلی می&zwnj;آورد، بلکه <strong><em>برکشیدنِ</em></strong> او به عالمِ برتر و <strong><em>گشودنِ چشمِ</em></strong> او ست.</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
باری، این کتابِ کوچک شاهکاري ست خواندنی و بسیار اندیشه&zwnj;برانگیز برایِ اهلِ اندیشه از هر طایفه&zwnj;، خواه اهلِ علم، خواه اهلِ فلسفه، خواه اهلِ ایمان و عرفان. با خواندنِ آن دیگر نمی&zwnj;توان از کنارِ بسیاري پرسش&zwnj;ها به&zwnj;آسانی گذشت. این را هم بگویم که آن را سَرسَری نمی&zwnj;شود خواند. دستِ کم دو بار خواندنِ آن ضروری ست تا رمزِ فهمِ آن به دست آید. ولی از آن کتاب&zwnj;هایي ست که اگر کسي با آن اُنس گیرد، می&zwnj;توان هر از گاه سري به آن زد و از آن لذت برد.</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; ">سخني هم در باره&zwnj;یِ ترجمه&zwnj;یِ کتاب باید گفت: این از آن کتاب&zwnj;هایِ نیکبختي ست که مترجمي توانا، که تمامیِ اسبابِ کارِ خود را جمع دارد، با دل&zwnj;بستگیِ ژرف به متن، به آن پرداخته و کوشیده است حقِ آن را چنان که باید ادا کند. و به&zwnj;درستی از پسِ این وظیفه&zwnj;یِ دشوار برآمده است. &nbsp;منوچهرِ انور هم انگلیسی&zwnj;داني ست &laquo;قهّار&raquo;، هم فارسی&zwnj;نویسي سبک&zwnj;شناس وهنرمند. به سببِ استادی&zwnj;اش در شناختِ زبانِ هنرهایِ دراماتیک و ظرافت&zwnj;هایِ اجراییِ آن، و هم شناختِ ژرفِ او از شعر و ادبیّاتِ فارسی، اگرچه چندان پُرکار نبوده، اما هر بار که دست به کار شده با هنرمندی و مهارتِ تمام از عهده برآمده است. این ترجمه خود گواهي ست بر این مدعا. ترجمه&zwnj;یِ این کتاب به&zwnj;هیچ&zwnj;وجه آسان نیست. بازنماییِ ظرافت&zwnj;هایِ سبکیِ ابوت و زبانِ بازیگوش و سرشار از طعن و طنزِ او کاري نیست که هر صاحب&zwnj;قلمي بتواند از پسِ آن برآید. &nbsp;تنها ظرافتِ ترجمه&zwnj;یِ عنوانِ کتاب،Flatland ، به پختستان، در جوارِ دیگر واژه&zwnj;سازی&zwnj;هایِ او برایِ این متن، همچون نقطستان (pointland )، خطستان، حجمستان، و گویستان (sphereland )، نشانه&zwnj;یِ زبان&zwnj;آوریِ هنرمندانه&zwnj;یِ او ست.</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
ویژگی&zwnj;هایِ سبکیِ ترجمه نیز بسیار جایِ درنگ دارد. انور با درآمیختنِ چند ویژگیِ سبکیِ قدیم و جدیدِ فارسی توانسته است زباني نرم و چالاک و شیرین برایِ این متن بیافریند که به&zwnj;خوبی هم باریک&zwnj;بینیِ علمی و نظری متن و هم زبانِ نکته&zwnj;سنجِ طعن و تسخر آن را در خود باز&zwnj;تاباند. انور برایِ نشان دادنِ فاصله&zwnj;یِ زمانیِ زبان و نثرِ ابوت با زمانِ ما سبکِ نثر را به سبکِ فارسی&zwnj;نویسیِ صد سال پیش نزدیک کرده است و از آوردنِ واژه&zwnj;هایِ کهنه&zwnj;یِ از رواج افتاده&zwnj;ی آن دوران، همچون لاینقطع، مع&zwnj;الأسف، بغتتاٌ، و دفعتاٌ پرهیز نکرده است. اما من گمان نمی&zwnj;کنم که فاصله&zwnj;یِ سبکیِ انگلیسی&zwnj;نویسیِ ابوت با انگلیسیِ امروزین به آن اندازه باشد که فارسی در این صد ساله گذرانده است. زیرا تا روزگارِ او زبانِ انگلیسی، تا آن جا که من می&zwnj;دانم، دگردیسی&zwnj;های سبکیِ مدرنِ خود را طی کرده و به صورتی که امروز می&zwnj;بینیم جا افتاده بود. نثرِ انور هم برایِ برگرداندنِ ظرافت&zwnj;هایِ سبکیِ اثرِ اصلی نرمی و چابکیِ نثرِ امروزینِ فارسی را دارد نه خشکیِ زبانِ عصا- قورت- داده&zwnj;یِ علمایی و ادبایی. چنان که، از جمله کارهایِ خوبِ سبکیِ او در همین کتاب دوری از عادتِ دیرینه&zwnj;یِ نشاندنِ فعل&zwnj;ها همیشه در پایانِ جمله است؛ کاری که جمله&zwnj;ها را سنگین و نفسگیر می&zwnj;کند و گاه دو-سه جمله را در دست و پایِ هم گیر می&zwnj;دهد. به جایِ آن، جلو آوردنِ فعل&zwnj;ها در جمله&zwnj; و نشاندنِ آن&zwnj;ها در نخستین جایِ ممکن، به&zwnj;عکس، نثر را نرم و رهوار و روشن می&zwnj;کند، که نمونه&zwnj;یِ درستِ آن را در این کتاب می&zwnj;تو&zwnj;ان دید. باری، این اثر، از جمله، می&zwnj;تواند برایِ دانشجویانِ رشته&zwnj;یِ ترجمه نیز نمونه&zwnj;اي استادانه از تجربه&zwnj;یِ سبک در کارِ ترجمه باشد. از بابتِ این هدیه&zwnj;یِ ارزنده به زبانِ فارسی باید ازمنوچهر انور سپاسگزار باشیم.</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
در پایان از کارِ هنرورانه&zwnj;یِ شخصِ دیگري از دست-اندر-کارانِ تولیدِ این کتاب نیز یاد باید کرد و آن آقای محمد زهرایی مدیرِ نشر کارنامه است. اگرچه نامي از او در شناسنامه&zwnj;ی کتاب نیامده، اما می&zwnj;دانیم که آرایشِ هنرمندانه&zwnj;یِ این کتاب از اوست. این کتاب نیز دقتِ و ظرافتِ پُروسواسِ صفحه&zwnj;بندی و چهره&zwnj;آراییِ کتاب&zwnj;هایِ دیگرِ دست&zwnj;پرورده&zwnj;ی نشرِ او را دارد. زهرایی از جمله کوشیده است که در طرحِ ابتکاریِ رویِ جلد و پشتِ جلدِ کتاب ایده&zwnj;یِ &laquo;پَختیِ&raquo; پَختستان را به صورتِ نمادین بازتاب دهد. &nbsp;</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
</div>
<div style="text-align: left;direction: rtl; ">آبان&zwnj;ماهِ ۱۳٨۹</div>
<div style="text-align: left;direction: rtl; ">Cr&eacute;teil, France<br />
<br />
<div style="text-align: right;">[۱]&nbsp;ببینید مقدمه&zwnj;یِ پروفسور تامس اف. پانچاف را بر ترجمه&zwnj;یِ فارسیِ کتاب.<br />
[۲]&nbsp;&nbsp;&nbsp;See, &laquo;Flatland&raquo; in Wikipedia.</div>
<div style="text-align: right;">[۳]&nbsp;&nbsp;&nbsp; See, http://www.geom.uiuc.edu/~banchoff/ISR/ISR.html</div>
</div>]]></description>

         <link>http://ashouri.malakut.org/2011/04/post_72.html</link>
         <guid>http://ashouri.malakut.org/2011/04/post_72.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ادبيات</category>
        
        

         <pubDate>Wed, 20 Apr 2011 22:23:52 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>علومِ انسانی در ایران و مسئله‌یِ زبانِ آن</title>
<description><![CDATA[<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><em>گفت-و-گو با داریوش آشوری</em></div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">این سلسله گفت-و-گوها به پیشنهادِ محمدرضا نیکفر، در جایگاهِ سرپرستِ بخشِ &laquo;اندیشه&raquo; در سایتِ رادیو زمانه، در ماه&zwnj;هایِ پایانیِ سال ۲٠۱٠ انجام شده و نخستین بار در آن جا منتشر شده است.<br />
(فايل پی&zwnj;دی&zwnj;اف مصاحبه را از <a target="_blank" href="http://ashouri.malakut.org/Human%20Sciences%20-%20Ashouri2PDF.pdf">اين&zwnj;جا</a> دانلود کنيد)</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><strong>اندیشه&zwnj;ی زمانه: آقای آشوری، این اصطلاح &quot;علوم انسانی&quot; از کی و چگونه در زبان فارسی رایج شده است؟</strong></div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">آشوری: همچنان که می&zwnj;دانید، &raquo;علومِ انسانی&raquo; ترجمه&zwnj;ای ست از عنوانِ sciences humaines در زبانِ فرانسه. هسته&zwnj;ی این علوم در آن کشور روان&zwnj;شناسی، جامعه&zwnj;شناسی، و مردم&zwnj;شناسی )آنتروپولوژی( بوده است و گاه علومِ زبانی و تاریخ هم به آن افزوده می&zwnj;شود. در جوارِ آن، در آن جا علومِ اجتماعی (sciences sociales) را داریم که ، به معنایِ سرراست، علومِ مربوط به جامعه اند، یعنی علومِ اقتصادی، علومِ سیاسی، جغرافیا، و همچنین باز جامعه&zwnj;شناسی. &nbsp;<br />
<br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">در ایران، از آغاز برپاییِ دانشگاهِ تهران و در جریانِ توسعه&zwnj;یِ آن، به پیروی از مدلِ فرانسوی، رشته&zwnj;یِ زبان&zwnj;هایِ خارجی، باستان&zwnj;شناسی، تاریخ، جغرافیا، روان&zwnj;شناسی و علوم تربیتی، زبان&zwnj;شناسی، و جامعه&zwnj;شناسی به دانشکده&zwnj;ی ادبیات و علوم انسانی &nbsp;پیوسته بود و علومِ سیاسی و اقتصادی به دانشکده&zwnj;ی حقوق و علومِ سیاسی و اقتصادی . تا این که، با برپایی دانشکده&zwnj;ی اقتصاد )در سال ١٣۴۲ (و دانشکده&zwnj;ی علوم اجتماعی )در سالِ ۱۳۵۱(، این رشته&zwnj;ها مستقل شدند. در این دوران رفته-رفته مدلِ کالج&zwnj;ها و دپارتمان&zwnj;های دانشگاه&zwnj;هایِ امریکایی بر مدلِ فرانسوی چیره شد.&nbsp;</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
غلامحسین صدیقی، نخستین استادِ جامعه&zwnj;شناسی &ndash; به گمان&zwnj;ام از سال ۱۳۱۷&mdash;با شیوه&zwnj;ی خاص خود، از علوم انسانی سخن می&zwnj;گفت که، به گفته&zwnj;یِ او، &laquo;شانزده و بلکه هفده علم است.&raquo; او، به این ترتیب، علومِ اجتماعی را یکسره در علومِ انسانی می&zwnj;گنجاند. اما با برپایی مؤسسه&zwnj;ی مطالعات و تحقیقات اجتماعی در ۱۳۳۷، اگر چه از نظر اداری وابسته به دانشکده&zwnj;ی ادبیات بود، با داشتنِ بخش&zwnj;هایِ پژوهشی و کارِ میدانی برایِ جامعه&zwnj;شناسی، مردم&zwnj;شناسی، و جمعیت&zwnj;شناسی، این رشته&zwnj;ها به عنوانِ رشته&zwnj;هایِ علومِ اجتماعی، جایگاهی مستقل از علوم انسانیِ وابسته به دانشکده&zwnj;ی ادبیات یافتند. مجله&zwnj;ای هم که آن مؤسسه از نیمه&zwnj;ی دوم دهه&zwnj;ی چهل منتشر می&zwnj;کرد-- و من نخستین سردبیرِ آن بودم-- نامه&zwnj;ی علومِ اجتماعی نام داشت. &nbsp; از دهه&zwnj;یِ چهل، با آمدنِ دانش&zwnj;آموختگانِ علومِ اجتماعی از امریکا-- که مفهومِ &laquo;علومِ انسانی&raquo; هنوز در آن جا ناآشنا بود-- این مفهوم که در ایران نیز چندان رواجی نداشت و معنایِ روشنی از آن در ذهن&zwnj;ها نبود، رفته-رفته هر چه بیش&zwnj;تر جای خود را به مفهومِ علومِ اجتماعی داد.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
و اما رواجِ مفهومِ علومِ انسانی در ایراناجتماعی علومِ شاملِ ، ، در دهه&zwnj;هایِ اخیر می&zwnj;باید &nbsp;به این دلیل باشد که، از سویی، &laquo;علومِ انسانی&raquo; از نیمه&zwnj;یِ دومِ سده&zwnj;یِ بیستم مفهومِ فراگیرتری شده و علومِ اجتماعی را نیز در بر گرفته یا با آن مترادف شده است )تأثیرِ مفهومِ Geisteswissenschaften آلمانی را هم در این میان فراموش نباید کرد.(. در چهل-پنجاه ساله&zwnj;یِ اخیر با ترجمه&zwnj;یِ مفهومِ sciences humaines از زبانِ فرانسه به human sciences در زبانِ انگلیسی، از راهِ نفوذِ فراوانِ اندیشه&zwnj;هایِ پُست&zwnj;مدرن، به&zwnj;ویژه میشل فوکو، در امریکا اکنون این مفهوم رواج یافته و چه&zwnj;بسا در بسیاری جاها جایِ مفهومِ قدیمیِ humanities را در آن زبان گرفته باشد. برخی دانشگاه&zwnj;های بریتانیا نیز در دهه&zwnj;های اخیر دپارتمان&zwnj;های علومِ انسانی دایر کرده اند. یکی از دلایلِ رواجِ مفهومِ علومِ انسانی شکسته شدنِ مرزبندی&zwnj;هایِ گذشته میانِ رشته&zwnj;های علومِ اجتماعی و انسانی، به معنای دیرینه، و گرایش به مطالعه&zwnj;ی میان&zwnj;رشته&zwnj;ای (interdisciplinary) در قلمروِ شناختِ رفتار و روابطِ انسانی و ساختارهای اجتماعی ست که یک سرِ آن به علومِ زیست&zwnj;شناختی می&zwnj;رسد و سرِ دیگر-اش، برای مثال، به علومِ زبان&zwnj;شناختی.&nbsp;</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
در نتیجه، به دنبالِ &nbsp;مفهوم امروزیِ علومِ انسانی در اروپا و امریکا، علومِ انسانی در ایران نیز محدودیتِ معناییِ قدیم آن را ندارد و به مفهومِ فراگیرِ آن در اندیشه&zwnj;یِ پُست&zwnj;مدرن به کار می&zwnj;رود.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><strong>در اروپا، &quot;علوم انسانی&quot; محصول رویکرد فلسفه به انسان و، به سخنِ دیگر، تقویتِ گرایشِ گیتیانه (سکولار) در آن بوده است. ادبیات نیز با گرایشِ انسانیِ خود، به شکل&zwnj;گیریِ &quot;علومِ انسانی&quot; یاری رسانده است. در ایران ولی، با توضیحی که شما دادید، علوم انسانی با ترجمه پا گرفته است و آنچه اینک به نام علوم انسانی یا علوم اجتماعی می&zwnj;شناسیم، نه ربطی به فلسفه&zwnj;ای دارد که در این مرز&ndash;و- بومِ فرهنگی رایج بوده و نه به ادبیات آن. آیا بر این مبنا می&zwnj;توان گفت که این علوم یکسر با این جامعه و فرهنگِ آن بیگانه&zwnj;اند؟</strong></div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
آشوری: این که شما گفته اید یکسره درست است. در کل، همچنان که می&zwnj;دانید، بسترِ اندیشه&zwnj;یِ مدرن انسان&zwnj;باوری )اومانیسم( است. تکیه بر انسان&zwnj;باوریِ گیتیانه )سکولار) &nbsp;زمینه&zwnj;سازِ آزاد شدنِ قوّه&zwnj;ی فهم در انسان از بند و زنجیری شد که چیرگیِ الاهیاتِ قرونِ وسطایی و یزدان&zwnj;سالاریِ )تئوکراسیِ( آن بر آن می&zwnj;گذاشت. پیش&zwnj;زمینه&zwnj;ی پیدایش و رشدِ علومِ انسانی در قرنِ نوزدهم جهادِ پرشوری بود که روشنگریِ قرنِ هجدهم، &quot;قرنِ روشنایی&quot;، به نامِ عقل، برایِ زدودنِ جهل و خرافه&zwnj;اندیشیِ &quot;عصرِ تاریکی&quot;، با پیش بردنِ علم، به راه انداخت و بنیادهای فلسفی و نظری آن را استوار کرد.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
بدیهی ست که تمامیِ جامعه&zwnj;هایی که در بسترِ چنین جهشِ شگرفِ تاریخی قرار نداشته اند و بخشِ بزرگی از آن&zwnj;ها به زور-و-ضربِ استعمارگریِ اروپایی با مدرنیّت و تمامیِ جنبه&zwnj;هایِ مادّی و اندیشگیِ آن رویارو شده اند، باید از راهِ &quot;ترجمه&quot; &nbsp;با دستاوردهایِ آن آشنا شوند. ترجمه را این جا باید با تمامیِ بُعدهایِ تو-در-تویِ فرهنگی و زبانیِ آن در نظر داشت، همچنین با تمامیِ بدفهمی&zwnj;هایی که برمی&zwnj;انگیزد و آشوب&zwnj;هایِ ذهنی و اجتماعی&zwnj;ای که پدید می&zwnj;آورد. یعنی، با ملقمه&zwnj;سازی&zwnj;هایِ ناشیانه&zwnj; از درآمیختنِ مفهوم&zwnj;هایِ وام&zwnj;گرفته از آن سو با مفهوم&zwnj;ها و فضایِ کلیِ فهم در عالمِ دیرینه&zwnj;یِ فرهنگی و زبانیِ بومیِ خود. در جهانِ ایرانیِ ما-- به عنوانِ پاره&zwnj;ای از جهانِ زیر-و-زبر شده با ورودِ جبریِ مدرنیّت-- انقلابِ مشروطیت، جنبشِ ملی کردنِ نفت، انقلابِ اسلامی، دولت، مجلس، وزارتخانه&zwnj;ها، تمامیِ نهادهایِ مدرنِ اداری، فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی، و سیاسی، تمامیِ ساخت-وسازهایِ مدرنِ شهری و صنعتی، و همچنین تمامیِ عالمِ مفهومیِ وابسته به آن&zwnj;ها و جایگیر در زیرساختِ آن&zwnj;ها، و از جمله همین زبانی که من اکنون دارم با آن در باره&zwnj;ی این چیزها سخن می&zwnj;گویم-- همه و همه، به یک معنایِ بسیار گسترده، فراورده&zwnj;ی &quot;ترجمه&quot; و تاریخِ گسترش و بالندگیِ آن اند. تمامیِ &quot;روشنفکریِ&quot; ما، با آنچه از روشنگریِ اروپا آموخته و آنچه از مایه&zwnj;یِ بومی، خودآگاه و ناخودآگاه، با آن درآمیخته، فراورده&zwnj;یِ &quot;ترجمه&quot; است. در نتیجه، دانشگاه هم در جهانِ ما یک &quot;ترجمه&quot;&zwnj;یِ بومی ست از اصلِ فرنگیِ آن. به همین دلیل، مترجمان در جهانِ ما این&zwnj;همه اهمیّت دارند و نام&zwnj;شان رویِ جلدِ کتاب&zwnj;ها به&zwnj;درشتیِ نامِ نویسنده&zwnj;یِ اصلی چاپ می&zwnj;شود!&nbsp;</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">تمامیِ رابطه&zwnj;یِ &quot;ما&quot; با جهانِ مدرن و تمامیِ دستاوردهایِ آن یک رابطه&zwnj;یِ جذبِ اُسمُزی از راهِ &quot;ترجمه&quot; است. به همین دلیل، علومِ انسانی و فلسفه&zwnj;ای که از راهِ ترجمه وارد می&zwnj;شود همه&zwnj;جا، در همه&zwnj;یِ کشورها، رنگ-و-رویِ بومیِ مفهومی و کاربردیِ خود را می&zwnj;پذیرد. این نکته را حتا در موردِ علومِ طبیعی نیز می&zwnj;توان گفت، اما نه در ساحتِ مفهومی، که وابسته به اصل می&zwnj;ماند و کمتر دگردیسیِ بومی می&zwnj;پذیرد، بلکه در ساحتِ کاربُردی.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
این نکته، که شما به آن اشاره کرده اید، درست است که علومِ انسانی و مفهوم&zwnj;هایِ آن ربطی به فلسفه&zwnj;یِ کهن بومی&mdash;یا بهتر است بگوییم، حکمتِ الاهی-- و جهان&zwnj;بینیِ دینیِ وابسته به آن ندارند، اما با جذبِ اُسمُزیِ فلسفه و جهان&zwnj;بینیِ اومانیستیِ مدرن رفته-رفته راه بر نفوذِ آن به درونِ فهمِ بومی گشوده می&zwnj;شود، تا به جایی که آن فلسفه و الاهیّات، چه&zwnj;بسا از چشمِ حاملانِ سنّتِ آن&zwnj;ها نیز، بر همین زمینه&zwnj;یِ فهمِ انسان&zwnj;باورانه در قالبِ اجتماعی و تاریخی فهمیده می&zwnj;شود )چنانکه اسلامیانِ انقلابی ما هم، در پرتوِ مفهومِ مدرنِ انقلاب و همه&zwnj;یِ پی&zwnj;آمدهایِ رفتاریِ آن، ناخودآگاه، &quot;اسلام&quot; را کمابیش با همین مفهوم&zwnj;هایِ گیتیانه می&zwnj;فهمند و تفسیر می&zwnj;کنند(. در زمینه&zwnj;یِ ورود و جذبِ جهان&zwnj;بینیِ انسان&zwnj;باورانه ایدئولوژی&zwnj;هایِ سیاسیِ مدرن، از لیبرالیسم و سوسیالیسم گرفته تا کمونیسم و فاشیسم، هم نقشِ اساسی دارند. ایدئولوژی&zwnj;ها البته یک فهمِ تقلیدیِ سطحی، اما کمابیش همه&zwnj;گیر، از مفهوم&zwnj;هایِ علومِ انسانی و تاریخی و جهان&zwnj;بینیِ آن&zwnj;ها را واردِ فضایِ ذهنیّتِ بومی می&zwnj;کنند، به&zwnj;ویژه فضایِ ذهنیّتِ &quot;روشنفکرانه&quot;یِ بومی که خود فراورده&zwnj;یِ این گونه فهم از انسان و تاریخِ انسانیّت است.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
اما، در موردِ ایران می&zwnj;توان گفت، با زمین&zwnj;لرزه&zwnj;ای که با انقلابِ اسلامی در پیکره&zwnj;یِ فرهنگِ کهنِ این سرزمین رخ داده و شکاف&zwnj;ها و تنش&zwnj;هایِ ژرفی که در آن پدید آمده، نه تنها برایِ ذهن&zwnj;هایِ جویا و پُرسا، که برایِ تمامیِ جامعه&zwnj;یِ ایرانی، از هر سطح و رده، پرسش&zwnj;هایِ حیاتی&zwnj;ای پدید آمده است. برایِ پاسخگویی به این پرسش&zwnj;ها ست که در این سی&zwnj;ساله در میانِ روشنفکران، خودآگاه و ناخودآگاه، جنبشِ بزرگی برایِ ترجمه&zwnj;یِ متن&zwnj;هایِ فلسفه و علومِ انسانیِ مدرن به زبانِ فارسی درگرفته است. می&zwnj;توان گفت که، در پرتوِ آن پرسش&zwnj;ها و این جنبش برای پاسخگویی به آن&zwnj;ها، &nbsp;نه تنها سرامدانِ فرهنگیِ جامعه&zwnj;یِ ایرانی که لایه&zwnj;هایِ گسترده&zwnj;ای از طبقه&zwnj;یِ میانه&zwnj;یِ شهرنشین نیز، نسبت به جامعه&zwnj;هایِ همانند و هم&zwnj;سطح، چه&zwnj;بسا از مرحله&zwnj;یِ تقلید و تکرارِ طوطی&zwnj;وار گذشته و به درکِ منطقِ شیوه&zwnj;یِ اندیشه&zwnj;یِ مدرن و عالمِ رفتاریِ آزاداندیشانه&zwnj;یِ آن نزدیک&zwnj;تر شده اند. ساز-و-کارِ جذبِ اُسمُزی از راهِ ترجمه کارامدیِ خود را این جا نشان داده است.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><strong>از میان کسانی که کوشیدند فلسفه و علوم انسانی را به فارسی برگردانند، در ابتدا تنها عده&zwnj;ی انگشت&zwnj;شماری با ادبیات و فلسفه&zwnj;ی قدیم آشنایی خوبی داشتند. سرآمد همه محمدعلی فروغی بود که خواندن &quot;سیر حکمت در اروپا&quot;ی او هنوز هم بر هر کسی که بخواهد به فارسی بفلسفد یا در زمینه علوم انسانی مطالعه و پژوهش کند، واجب است. شاید اگر ده تن چون فروغی داشتیم، زبان فارسی با یک حالت گسست متحول نمی&zwnj;شد. شما این گسست را چگونه توضیح می&zwnj;دهید؟ آیا آن را ناگزیر می&zwnj;دانید؟ آیا جریانی یا کسانی را به خاطر آن مقصر می&zwnj;دانید؟ آیا فکر می&zwnj;کنید می&zwnj;شد سنجیده&zwnj;تر پیش رفت؟ آیا مثلاً فکر می&zwnj;کنید تُرک&zwnj;ها یا عرب&zwnj;ها دوره&zwnj;ی گذار را بهتر طی کردند؟</strong></div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
آشوری: من این گسستِ زبانی و جریانِ بازسازیِ زبان را ناگزیر می&zwnj;دانم. این جریان &nbsp;در زبانِ فارسی چیزی ست کمابیش در همان راستایی که در اروپا رخ داد. در اروپا زبانِ لاتینی که تا سده&zwnj;یِ هجدهم هنوز زبانِ علم و فرهنگ بود، سرانجام از میدان به در رفت و جای خود را به زبان&zwnj;های بومیِ انگلیسی و فرانسه و آلمانی و ایتالیایی و جز آن&zwnj;ها سپرد. زبانِ لاتینی زبانِ رسمیِ کلیسا و علم و معرفتِ پای&zwnj;بند به الاهیّاتِ آن بود، اما زبان&zwnj;هایِ بوم&zwnj;گویشی (vernacular) مانندِ فرانسه و انگلیسی و آلمانی، در جایگاهِ زبان&zwnj;هایِ علم و شناختِ گیتیانه&zwnj;یِ مدرن، با رهاندنِ خود از قیدهایِ علم و معرفتِ کلیسایی، زمینه&zwnj;یِ امکانِ گسترشِ شگرفِ خود را در همه&zwnj;یِ زمینه&zwnj;هایِ علمی و فلسفی فراهم کردند. اما، در این سیرِ جایگزینی، به&zwnj;ویژه فرانسه و انگلیسی، در مقامِ زبان&zwnj;هایِ پیشاهنگِ مدرنیّت-- به دلایلی که در کتابِ زبانِ باز از آن&zwnj;ها سخن گفته ام-- &nbsp;بنا به نیازهایِ علمی و فلسفیِ مدرن، بسیار لاتینیده (Latinized/latinis&eacute;) هم شدند، یعنی انبوهی از واژگانِ لاتینی را وام گرفتند و یا لغت&zwnj;مایه&zwnj;هایِ لاتینی-یونانی را به شیوه&zwnj;یِ تازه&zwnj;ای و در ترکیب&zwnj;بندی&zwnj;هایِ تازه&zwnj; برای کاربردِ علمی به کار گرفتند. زبان&zwnj;هایِ پیشاهنگِ مدرنیّت پاره&zwnj;ای عمده از مایه&zwnj;ی زبانیِ علمی و فنیِ خود از آن کان&zwnj;هایِ ماده&zwnj;یِ خامِ زبانی، یعنی لاتینی و یونانی، گرفته اند و با روش&zwnj;هایِ مدرنِ ترکیبگریِ مکانیکیِ تکواژها و معناسپاریِ خود-خواسته به آن&zwnj;ها، بنا به نیازهایِ علمی و فنیِ دنیایِ مدرن، به سرمایه&zwnj;یِ سودآور و فزاینده&zwnj;یِ زبانیِ خود بدل کرده اند. (به گمان&zwnj;ام می&zwnj;توان از &quot;کاپیتالیسمِ زبانی&quot; هم نام برد که از ویژگی&zwnj;هایِ دنیایِ مدرن و ضروریاتِ آن است.)</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
در موردِ پرسشِ شما در این باره که ترک&zwnj;ها یا عرب&zwnj;ها این دوره&zwnj;یِ گذار را بهتر از ما گذرانده اند یا نه، پاسخی ندارم. زیرا از آن خبر ندارم. اما در موردِ زبانِ فارسی می&zwnj;توانم بگویم که اگرچه در دورانِ مدرن آنچه در این فضایِ فرهنگی رخ داد نشستنِ زبانی به جایِ زبانِ دیگر نبود، اما، بنا به ضرورت&zwnj;ها و نیازهایِ زبانیِ دنیایِ مدرن، در قلمروِ زبانِ نوشتاری و هنجارهایِ آن دگردیسیِ اساسیِ واژگانی و معنایی و سبکی رخ داده است. از جمله، باید گفت که، فلسفه و علومِ انسانیِ مدرن در این زبان نمی&zwnj;توانست در راستایِ زبانِ نوشتاریِ دیرینه، با همان گرایش&zwnj;هایِ سبکی و واژگانی و بر پایه&zwnj;یِ همان مثالواره&zwnj;ها )پارادایم&zwnj;ها(یِ معرفتی، پرورانده شود. اگرچه از نظرِ واژگانی نمی&zwnj;توانست یکسره از آن بگسلد، اما از نظرِ سَب۫کی این گسست ناگزیر بود. ستُرگیِ کاری که فروغی کرد، بیش از همه، در همین گسستِ سبکی بود. او در سیرِ حکمت در اروپا کوشید که، در راستایِ دگردیساندنِ زبانِ نوشتاریِ فارسی در جهتِ خواسته&zwnj;هایِ زبانیِ مدرن در قلمروِ فلسفه، از جمله سادگی و روشنیِ زبان، با گسستن از زبانِ مَدرَسیِ حکمتِ الاهی و عرفانِ نظری از نظرِ سبکی و بلاغی، زبانِ فلسفه را، از سویی، به سادگی و آسان&zwnj;فهمیِ زبانِ گفتاری و، از سویِ دیگر، به روشنی و شیواییِ زبانِ ادبی در فارسیِ شاعرانه، از نوعِ زبانِ سعدی، نزدیک کند.&nbsp;</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
فروغی از جمله نخستین کسانِ انگشت&zwnj;شماری ست که مشکلِ زبانِ نوشتاریِ فارسی را در برخورد با دنیایِ مدرن و خواسته&zwnj;هایِ زبانیِ آن &zwnj;فهمید و با دیدِ روشن در پیِ چاره&zwnj;اندیشی برایِ آن بود. &nbsp;)در این باره باید به رساله&zwnj;ای با نامِ پیامِ من به فرهنگستان، به قلمِ وی، نگاه کرد(. برایِ روشن&zwnj;تر شدنِ این نکته می&zwnj;باید، از سویِ دیگر، سبکِ نوشتاریِ یحیی مهدوی را یادآوری کرد؛ کسی که دورانی دراز استادِ بااقتدارِ فلسفه در دانشکده&zwnj;یِ ادبیاتِ دانشگاهِ تهران بود و سبک و زبانمایه&zwnj;یِ فلسفیِ وی هنوز هم کمابیش در آن جا فرمان&zwnj;روا ست. مهدوی، با یاری و همکاریِ احمدِ فردید، کوشید زبانی را برایِ ترجمه و تدریسِ فلسفه&zwnj;یِ اروپایی به فارسی بپردازد که از نظرِ واژگانی و سب۫کی در راستایِ زبانِ فلسفه و حکمتِ الاهی در قرن&zwnj;هایِ گذشته باشد. حاصلِ این کوشش را، از جمله، در ترجمه&zwnj;یِ کتابِ پُل فولکیه، به نامِ مابعدالطبیعه، می&zwnj;توان دید که فردید هم در ترجمه&zwnj;ی بخشی از آن شرکت داشته است. زبانِ پیچیده و تاریکِ این کتاب-- که دهه&zwnj;ها کتابِ اصلیِ درسی در رشته&zwnj;یِ فلسفه در دانشکده&zwnj;یِ ادبیات بود-- در جوارِ کارِ فروغی به&zwnj;روشنی می&zwnj;تواند نشان دهد که واپس رفتن به سویِ ویژگی&zwnj;هایِ واژگانی و، بالاتر از آن، سبکیِ سنتِ &laquo;حکمایِ الاهی&raquo; و گرفتار شدن در تنگنایِ کلافِ پُرگِرِه و نازایِ زبانیِ آن، چه از نظرِ دستوری چه واژگانی، نمی&zwnj;توانست راه&zwnj;گشا به فضایِ اندیشه&zwnj;یِ مدرن و زبانِ بازِ آن باشد )از جمله نمونه&zwnj;&zwnj;هایِ دیگرِ این سبک ترجمه&zwnj;هایِ منوچهرِ بزرگمهر است(. احمدِ فردید چه&zwnj;بسا قربانیِ همین فروماندگی در کلافِ این گرایشِ سبکی به عنوانِ ادامه&zwnj;یِ سنّت و &quot;حفظِ مآثرِ تاریخی&quot; شد، وگرنه ذوقِ زبانیِ او، که کم هم نبود، می&zwnj;توانست او را به راهِ دیگری رهنمون شود و دنباله&zwnj;یِ کارِ فروغی را بگیرد.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
می&zwnj;توان گفت که، بخشِ عمده&zwnj;یِ کاری که نسلِ ما برایِ پرورش و گسترشِ زبانِ فارسی برایِ ترجمه&zwnj;یِ متن&zwnj;هایِ علومِ انسانی کرده، کمابیش، در همان راستایِ کار و رهنمودِ فروغی ست نه، برایِ مثال، یحیی مهدوی. امّا، اگر کارِ بسیاری از ما به پایه&zwnj;یِ کارِ او نمی&zwnj;رسد یا خام و نارسا و بی&zwnj;روش است، به نظرِ من، از این جهت است که فروغی، از سویی، کورمال نمی&zwnj;رفت و برایِ کارِ پیشاهنگانه&zwnj;یِ زبانیِ خود نظریّه&zwnj;یِ پرداخته&zwnj;ای داشت. در نتیجه، هشیار بود که چه می&zwnj;خواهد و چه می&zwnj;کند. از سویِ دیگر، مایه&zwnj;یِ ذوقیِ پرورده و دانشِ ادبیِ استادانه نیز برایِ کارِ خود داشت.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
حال که سخن از زبانِ فلسفه و مُدرنگریِ آن در میان است، می&zwnj;باید از استادِ بانفوذِ دیگری نیز در این زمینه یاد کنم. و او محمود هومن، استادِ فلسفه در دانشسرای عالی، ست. هومن اگرچه اثری ماندگار از خود بر جا نگذاشت، اما در دورانِ زندگی&zwnj;اش از راهِ سبکِ نوشتاری&zwnj;اش در چند کتاب و نیز کارِ آموزشی&zwnj;اش اثرگذار بود. &nbsp;هومن کارِ پیرایشِ زبانِ فارسی و آرایشِ دوباره&zwnj;یِ آن برایِ بیانِ فلسفی را، می&zwnj;توان گفت، با دیدِ دیگری جز دیدِ فروغی دنبال می&zwnj;کرد، که بیش&zwnj;تر زیرِ نفوذِ ناسیونالیسمِ زبانیِ فارسی&zwnj;گرا بود. تنی چند از شاگردانِ او، مانندِ عبدالحسینِ نقیب&zwnj;زاده و باقر پرهام، سبکِ او را در ترجمه و تألیف دنبال کرده اند.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
گمان می&zwnj;کنم که زبانِ کارهایِ مترجمِ پیشاهنگ و پُرکار، محمدحسن لطفی، را هم باید در راستایِ کار و سبکِ فروغی دانست.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
</div>]]>
<![CDATA[<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><strong>با شرحی که دادید، می&zwnj;توانیم بگوییم اقتباس فلسفه جدید و علوم انسانی در زبان فارسی از حلقه&zwnj;ی پرتوان واسطی که بتواند تا حدی جدید و قدیم را پیوند زند، آن هم به این صورت که به جدید اجازه رشد دهد و به این منظور میراث کارآمد قدیم را در اختیارش بگذارد، محروم بود. اما آیا این محرومیت تا آن حدی است و آن تأثیری را دارد که بگوییم فلسفه&zwnj;ی جدید و علوم انسانی در زبان فارسی به صورت &quot;کُلُنی&zwnj;&quot;هایی درآمدند که میان آنها و محیط زبانی پیرامون&zwnj;شان برای همیشه نوعی احساس بیگانگی وجود دارد؟</strong></div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><br />
آشوری: اگر بارِ دیگر به یاد بیاوریم که پیدایشِ فلسفه&zwnj;یِ مدرن در اروپا، در سده&zwnj;هایِ شانزدهم و هفدهم، و سپس علومِ انسانی، در سده&zwnj;هایِ هجدهم و نوزدهم، فراورده&zwnj;یِ گسستِ بنیادی از سده&zwnj;هایِ میانه و مثالواره&zwnj;ها )پارادایم&zwnj;ها(یِ معرفتیِ آن بود، ورودِ فلسفه و علومِ انسانیِ مدرن به جهان&zwnj;هایِ پیشامدرن، از جمله دنیایِ اسلامی، نیز جز با چنین گسستی ممکن نبوده است. اما این گسست&zwnj;، ناگزیر، در مرحله&zwnj;هایِ گوناگون، همراه با روی&zwnj;آوری&zwnj;ها و روی&zwnj;گردانی&zwnj;هایِ بسیار میانِ پیش&zwnj;زمینه&zwnj;یِ ذهنی و فرهنگیِ پیشامدرن و سازمایه&zwnj;ها و دست&zwnj;آوردهایِ ذهنیّت و فرهنگِ مدرن رخ می&zwnj;دهد. این روی&zwnj;آوری&zwnj;ها و روی&zwnj;گردانی&zwnj;ها، که هم در جهانِ اروپاییِ مسیحی شاهدِ آن هستیم و هم در جهانِ خودمان، از جمله به صورتِ رؤیاهایِ بازگشت به &quot;خود&quot; و &quot;شرقیّتِ&quot; خود، در بنیاد قالبِ ذهنیّت و زبان&zwnj;شان را، خودآگاه و ناخودآگاه، از انسان&zwnj;باوریِ مدرن می&zwnj;گیرند که مثالواره )پارادایمِ( چیره بر فضایِ پدید آمدنِ&zwnj;شان است. آنچه میراثِ اندیشه&zwnj;یِ قرونِ وسطایی می&zwnj;تواند در اختیارِ اندیشه&zwnj;ی مدرن بگذارد، بیش&zwnj;تر یک میراثِ واژگانی ست که آن هم می&zwnj;باید در زیرِ فشارِ بی&zwnj;امانِ اندیشه&zwnj;یِ مدرن و خواسته&zwnj;هایِ آن بازسازی شود و گسترش یابد. این نکته را هم باید افزود که فلسفه یا حکمت سنتی در جهانِ اسلامی نیز با زبانِ ساختگیِ مدرسی&zwnj;اش، مانند فلسفه&zwnj;یِ لاتینیِ قرونِ وسطاییِ اروپا، در حصارِ بحث&zwnj;هایِ اسکولاستیک محدود بود و با عالمِ زندگانیِ بیرون از مدرسه و زبانِ آن ارتباطی نداشت. پایه&zwnj;گذاریِ دانشگاه و بیرون آمدن از فضایِ بسته&zwnj;یِ &laquo;مدرسه&raquo; (schola) و زبانِ آن، در عالمِ اندیشه، شرط&zwnj;هایِ اساسیِ بیرون آمدن از قرونِ وسطا و فضایِ ذهنیّتِ فروبسته&zwnj;یِ آن بوده است.</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><br />
باری، اندیشه&zwnj;یِ مدر ن با اراده و دلاوریِ سنجشگرانه&zwnj;یِ خود نه تنها زبانِ قرونِ وسطایی را در چنگ می&zwnj;گیرد و بازسازی می&zwnj;کند، که تمامیِ میراثِ اندیشه&zwnj;یِ آن را نیز با سنجه&zwnj;هایِ عقلانیِ تازه&zwnj;یِ خود بازاندیشی و بازسنجی می&zwnj;کند. اندیشه&zwnj;یِ مدرن، همچنان که می&zwnj;دانید، به یک معنا، چرخش از قرونِ وسطا و یزدان&zwnj;سالاریِ آن به سویِ یونانیّت و عقل&zwnj;باوریِ آن است. اما در این چرخش و بازگشت، با پدید آمدنِ ذهنیّت و فهمِ تاریخی، یونانیّت نیز زیرِ ذرّه&zwnj;بینِ سنجشگری می&zwnj;رود و در افقِ جهان&zwnj;بینیِ مدرن بازاندیشی و بازسنجی می&zwnj;شود.</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><br />
این که گفته اید، اقتباس فلسفه&zwnj;ی جدید و علوم انسانی در زبان فارسی از حلقه&zwnj;ی پرتوانِ واسطی محروم بود که بتواند با به کار گرفتنِ میراثِ کارآمدِ قدیم تا حدّی جدید و قدیم را پیوند زند، برای من روشن نیست که مرادِ شما از &quot;میراثِ کارامدِ قدیم&quot; چی&zwnj;ست. آیا مراد دستگاهِ زبان و اصطلاحاتِ حکمتِ الاهی و عرفانِ نظری ست&mdash;که امروزه، از راهِ شرق&zwnj;شناسیِ اروپایی، &quot;فلسفه&zwnj;یِ اسلامی&quot; نامیده می&zwnj;شود&mdash;یا مایه&zwnj;ی اندیشه&zwnj;ی هستی&zwnj;شناختیِ&zwnj; آن؟</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><br />
در زمینه&zwnj;یِ زبانِ فنی و اصطلاح&zwnj;شناسی، از آن جا که من، در جوارِ زنده&zwnj;یاد غلامحسینِ یوسفی، استاد ادبیات، در اصل به نیّتِ جست-و-جویِ واژگانِ کارامد برایِ علومِ انسانی و فلسفه&zwnj;یِ مدرن، چند سالی متن&zwnj;هایِ قدیمِ فارسی، چه نثر و چه شعر، را کاویده ام، می&zwnj;توانم بگویم که در آن&zwnj;ها جز آنچه در ترجمه&zwnj;ی اصطلاحاتِ علوم و فلسفه&zwnj;ی یونانی یافت می&zwnj;شود، واژگانی در بسترِ همان &quot;فلسفه&zwnj;یِ اسلامی&quot; پرورانده شده که، بنا به روح و فضایِ پرورشیِ خود، برایِ ترجمه&zwnj;یِ فلسفه و الاهیّاتِ قرونِ وسطاییِ اروپا کارامد است. اما، بنا به ماهیّتِ مسائلی که بدان&zwnj;ها می&zwnj;پردازد و پارادایم&zwnj;هایِ معرفتیِ خود، چیزِ چندانی برای فلسفه و علومِ انسانیِ مدرن به دست نمی&zwnj;دهد. زیرا فلسفه و علومِ انسانی مدرن بر بنیادهایِ دیگری، با گستره&zwnj;ی زبانیِ بسیار پهناور و پیوسته گسترنده&zwnj;یِ دیگری، بالیده اند. در نتیجه، برای برگردانِ آن&zwnj;ها به زبانِ خود نیازمندِ مایه&zwnj;هایِ زبانیِ دیگر ایم، از جمله وام&zwnj;گیریِ واژگان. تجربه&zwnj;یِ چهل ساله&zwnj;یِ کند-و-کاو در این زمینه به من نشان داده است که بهره&zwnj;گیری از میراثِ سرشارِ زبانِ شاعرانه&zwnj;یِ فارسی و نیز زبانِ گفتار بیش&zwnj;تر به پروراندنِ زبانی مایه&zwnj;ور و روشن و بالنده برایِ فلسفه و علومِ انسانیِ مدرن یاری می&zwnj;کند تا گیر انداختنِ خود در هزاردالانِ زبانِ سنگین و تاریکِ مدرسیِ گذشته. تجربه&zwnj;یِ فروغی در برابرِ تجربه&zwnj;ی یحیی مهدوی و فردید، که پیش از این اشاره کردم، گویایِ همین نکته است.</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; ">ما هنگامی می&zwnj;توانیم بگوییم که از روزگارِ ترجمه&zwnj;یِ صِرف و تقلیدگریِ مترجمانه گذشته ایم که بتوانیم ابزارهای مفهومی و روشیِ اندیشه&zwnj;ی مدرن را برای فهمِ زیست&zwnj;جهانِ خود، از جمله تاریخ و فرهنگ و زبانِ خود، به کار گیریم. به گمانِ من، در این دودهه&zwnj; به چنین مرحله&zwnj;ای نزدیک&zwnj;تر شده ایم. گفتمان&zwnj;هایِ جاری در فضای روشنفکرانه&zwnj;ی ما، چه از زبانِ روشنفکرانِ گیتیانه&zwnj;اندیش )سکولار( چه دینی&zwnj;اندیش، و جنب-و-جوشِ زبانی و فکری در آن&zwnj;ها، به رغمِ آشفتگی&zwnj;های&zwnj;اش، به گمانِ من، حکایت از چنین حرکتی دارد. زبانِ اندیشه&zwnj;گری و تحلیل&zwnj;گری در مقاله&zwnj;نویسی به شیوه&zwnj;ی مدرن، از جمله در مجله&zwnj;هایی مانندِ نگاهِ نو و مهرنامه، و حتا برخی نشریّه&zwnj;هایی که در قم منتشر می&zwnj;شود، و همچنین گفت-و-گویِ آشکار و پنهانی که میانِ دو جبهه در جریان است، نشان از آن دارد که، به&zwnj;خلافِ گفته&zwnj;یِ بدبینانه&zwnj;ی &nbsp;شما، زبانِ علومِ انسانی و فلسفه&zwnj;ی مدرن از محیطِ پیرامونِ خود و زبانِ آن یکسره جدا نیفتاده و اهلِ آن، با پرداختنِ زبانِ خود برای اندیشیدن به مسائل جهانِ خود، برای برقرار کردنِ رابطه&zwnj;یِ انداموار (اُرگانیک) با آن می&zwnj;کوشند.</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><strong>مطرح کردید که &laquo; این که گفته اید، اقتباس فلسفه&zwnj;ی جدید و علوم انسانی در زبان فارسی از حلقه&zwnj;ی پرتوانِ واسطی محروم بود که بتواند با به کار گرفتنِ میراثِ کارآمدِ قدیم تا حدی جدید و قدیم را پیوند زند، برای من روشن نیست که مرادِ شما از &quot;میراثِ کارامدِ قدیم&quot; چی&zwnj;ست. آیا مراد دستگاهِ زبان و اصطلاحاتِ حکمتِ الاهی و عرفانِ نظری ست&mdash;که امروزه، از راهِ شرق&zwnj;شناسیِ اروپایی، &quot;فلسفه&zwnj;یِ اسلامی&quot; نامیده می&zwnj;شود&mdash;یا مایه&zwnj;ی اندیشه&zwnj;ی هستی&zwnj;شناسانه&zwnj;ی آن؟&raquo;</strong></div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><strong><br />
مسئله را می&zwnj;توانیم این گونه بیان کنیم: در غرب توانستند با شگردهای تفسیری، که از قرن هجدهم آنها را از قید-و-بندهای دینی رهانیدند و به صورتِ نگرِ سکولار هرمنوتیکی به گذشته درآوردند، متن&zwnj;های کهن را از حالتِ انجماد درآورند و با دادن انعطاف هرمنوتیکی به آنها، آنها را کارآمد کنند. با این شیوه مثلاً اعترافاتِ اگوستین قدیس هم به گونه&zwnj;ای خوانده شد که برای خوانندگان پیش از این رویکرد یکسر بیگانه می&zwnj;نمود.</strong></div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><strong>ما فرصت آن را نیافتیم یا همت آن را نداشتیم که با میراث فرهنگی خود چنین کنیم. اکنون تلاش&zwnj;هایی در این مورد صورت می&zwnj;گیرد، اما این تلاش&zwnj;ها دیگر آن نقش سازنده از نظر مفهو&zwnj;م&zwnj;سازی و تحول فرهنگی را ندارند که زمانی می&zwnj;توانستند داشته باشند. شما در نظر آورید که ما هنوز در زبان فارسی یک اثر خوب درباره&zwnj;یِ ابن سینا نداریم که این فیلسوف را در یک متن زمانی قرار دهد که از یونان آغاز می&zwnj;شود، وارد مرحله&zwnj;ی اسلامی می&zwnj;شود و سرانجام به عصر جدید می&zwnj;رسد. همین ابن&zwnj;سینا با خدای متعالی&zwnj;اش که در امور روزمره دخالت نمی&zwnj;کند و نیازی به اعمال ولایت بر جهان و در نتیجه چیزی چون ولایت فقیه ندارد، می&zwnj;توانست در بحث&zwnj;های جاری بر سرِ سکولاریسم یک منبعِ الهام باشد، ولی نیست؛ نیست، چون آن هنگامی که او می&zwnj;بایست زنده می&zwnj;شد، نشد. در نتیجه دیگر علاقه&zwnj;ای برنمی&zwnj;انگیزد.</strong></div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><br />
آشوری: رویِ مطلبِ بسیار مهمی انگشت گذاشته اید که نیاز به درنگِ فراوان دارد. اما این جا ناگزیر باید فشرده و کوتاه از کنارِ آن بگذریم. از قضا، من از چهل و چند سال پیش به این مسأله در قالبي کلی&zwnj;تر اندیشیده و در باره&zwnj;ی آن نوشته ام. از جمله، در مقاله&zwnj;ای با عنوانِ &laquo;ایران&zwnj;شناسی چی&zwnj;ست؟&raquo; &nbsp;به این مسأله پرداخته ام که &laquo;ما&raquo; چه&zwnj;گونه از راهِ آشنایی با شرق&zwnj;شناسیِ اروپایی و دیدگاه&zwnj;ها و روش&zwnj;هایِ برخوردِ آن با شرق &laquo;ایران&zwnj;شناس&raquo; شدیم. &nbsp;در آن مقاله به این نکته هم پرداخته ام که اروپا به میراثِ یونانی-رومی خود، به عنوانِ سرچشمه&zwnj;یِ &laquo;اروپائیّتِ&raquo; خود، به چشمِ میراثي زنده می&zwnj;نگریست که می&zwnj;باید در پرتوِ تاریخی&zwnj;نگریِ مدرن آن را بازاندیشی کرد و جایگاهِ میراث&zwnj;بَرانه&zwnj;یِ خود را نسبت به آن سنجید. رُنسانسِ اروپایی در علم و فلسفه و هنر، چنان که می&zwnj;دانیم، &nbsp;همانا زندگی از سر گرفتنِ یونانیّت و عقلانیّت و زیبایی&zwnj;شناسیِ آن بود.</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><br />
اما، نگاهِ شرق&zwnj;شناسیِ قرن&zwnj; نوزدهمیِ اروپا، در اوجِ خود، به آسیا و میراثِ فرهنگیِ آن جز این بود. اروپا جایگاهِ آسیا و تمدن&zwnj;های آن را در بخش&zwnj;بندیِ نامدارِ سه&zwnj;گانه&zwnj;یِ فرهنگ&zwnj;هایِ بشری به وحشی و بربر و متمدّن، در آن مرحله&zwnj;&zwnj;ی میانی، یعنی بربریّت، می&zwnj;دانست )به خاطر بیاورید، نوشته&zwnj;های مارکس را در ستایشِ کولونیالیسمِ اروپایی در کارِ براندازیِ &laquo;بربریّتِ&raquo; آسیایی، یا نوشته&zwnj;های گوبینو و کیپلینگ را، برای مثال(. بنا براین، همچنان که در آن مقاله نوشته ام، &nbsp;شرق&zwnj;شناسی میراثِ فرهنگ&zwnj;هایِ آسیایی را با نگاهی باستان&zwnj;شناختی می&zwnj;نگریست، یعنی میراثِ دیرینه&zwnj;یِ &nbsp;فرهنگ&zwnj;هایِ فرومرده یا فرسوده&zwnj;ی رو به مرگ. روشِ شرق&zwnj;شناسیِ اروپایی در قرنِ نوزدهم، یعنی در اوجِ بالندگیِ کولونیالیسمِ اروپایی، در برخورد با میراثِ آثارِ ادبی و هنری و علمی و فلسفیِ مشرق&zwnj;زمینی کمابیش همان روشِ باستان&zwnj;شناسی بود، یعنی &laquo;کشفِ&raquo; آن&zwnj;ها از زیرِ &laquo;خاک-و-خُل&zwnj;ها&raquo; و بازسازی و نگاه&zwnj;داریِ موزه&zwnj;ایِ این آثار همچون میراثِ دیرینه&zwnj;یِ بشریِ بازمانده از روزگارِ &laquo;بربریّت&raquo;.&nbsp;</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><br />
آنچه &laquo;ما&raquo; هم در کارِ &laquo;تصحیح و تنقیح و مقابله&raquo;&zwnj;یِ نسخِ خطی و گردآوریِ &laquo;میراثِ پرافتخارِ ملی&raquo; از ایشان آموختیم، به&zwnj;راستی، چیزی بیش از همین باستان&zwnj;شناسی نبود، امّا در سطحی بسیار ابتدایی و ساده. به همین دلیل، از مرحله&zwnj;یِ &laquo;تحشیه و تعلیقات&raquo; چندان فراتر نرفته ایم. (امّا انصاف باید داد و گفت که، تحشیه و تعلیقات &zwnj;و متن&zwnj;کاویِ فیلولوژیک&zwnj;مان در زمینه&zwnj;ی متن&zwnj;هایِ ادبیِ کهن در دوران&zwnj;های اخیر، به دستِ استادانِ ورزیده و با وجدانِ علمی، از محمدِ قزوینی و مجتبی مینوی و بدیع&zwnj;الزمانِ فروزانفر گرفته تا غلامحسینِ یوسفی و شفیعیِ کدکنی، به شیوه&zwnj;یِ متن&zwnj;سنجیِ مدرنِ فرنگی خیلی نزدیک شده است.)</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><br />
&laquo;ما&raquo;، به&zwnj;ویژه ما &laquo;منورالفکران&raquo; و &laquo;روشنفکرانِ&raquo; آسیایی، خود فراورده&zwnj;ی این برخوردِ &laquo;شرق&raquo; و &laquo;غرب&raquo; و گسستِ تاریخیِ برامده از آن ایم که حاصلِ آن-- چنان که من برای خود فرمول&zwnj;بندی کرده ام-- هبوطِ تاریخیِ ما از &laquo;شرق&raquo; به &laquo;جهانِ سوّم&raquo; بوده است، با همه&zwnj; خواری و نکبت&zwnj;باریِ آن. &nbsp;بنا بر این، باید حق بدهید که در آن نکبت&zwnj;زدگی و درماندگیِ تاریخی هیچ فرصتی و آمادگی&zwnj;ای برای بازخوانی و درکِ هرمنوتیکیِ میراثِ گذشته از افقِ تاریخی&zwnj;نگریِ مدرن در کار نمی&zwnj;توانست بود. ما، پس از صد و پنجاه سال برخورد با غرب و زبان&zwnj;ها و فرهنگِ آن&mdash;البته، از برکتِ &laquo;انقلابِ اسلامی&raquo; و فروپاشیِ تاریخیِ برامده از آن!-- تازه پا به آستانه&zwnj;ی این گونه فهم و تفسیرگری گذاشته ایم، که پرسشِ شما و دانشِ شما خود گواهِ آن است.</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><strong>خوب، اکنون بر پایه&zwnj;ی توضیح&zwnj;هایی که دادید، به پروژه&zwnj;یِ &quot;زبان باز&quot; خود بپردازید. لطفا، نخست آن را به اختصار شرح دهید و سپس استدلال بفرمایید چرا به شیوه&zwnj;ای که شما پیشنهاد می&zwnj;کنید امکان&zwnj;های بیانیِ ما گسترش می&zwnj;یابند بی آنکه ما زبان خود را از یاد ببریم.</strong></div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><br />
آشوری: مسأله&zwnj;ی زبان، آن گونه که ما با آن درگیر ایم، یعنی تنگناها و پیچیدگی&zwnj;های وضعیّتِ زبانیِ ما در برخورد با جهانِ مدرن و &quot;زبانِ&quot; آن برایِ ارتباط یافتن با آن و فهمِ آن، چند وجه دارد. چنان که می&zwnj;بینید، از &quot;زبانِ&quot; جهانِ مدرن سخن می&zwnj;گویم. یعنی، آن را دارایِ ویژگی&zwnj;هایی می&zwnj;دانم که میانِ آن و &quot;زبانِ&quot; جهان&zwnj;هایِ پیشامُدرن فرق می&zwnj;گذارد. این فرق خود را تنها به صورتِ دستگاه&zwnj;هایِ واژگانیِ دنیایِ مدرن پدیدار نمی&zwnj;کند که با وسعتی شگفت&zwnj;آور برایِ علم و تکنولوژی و، در کل، شیوه&zwnj;ی مادّی و معنویِ زندگانیِ مدرن ساخته و پرداخته شده اند و همچنان می&zwnj;شوند، بلکه به گونه&zwnj;ای نگره&zwnj;ی زبانی و هنجارهایِ رفتار با زبان دلالت دارد. &nbsp;این نگره و هنجارهایِ رفتارِ زبانی، رفته-رفته، همراه با برآمدن و رشدِ ذهنیّتِ مدرن در قالبِ اندیشه&zwnj;یِ علمی و فلسفی، در ساختارِ آن زبان&zwnj;ها و، در نتیجه، در بُنِ ذهنیّتِ سخنگویان به آن زبان&zwnj;ها نشسته است. و آن دستگاه&zwnj;هایِ واژگانی آشکارترین نمودِ آن اند. نمودِ این نگره و رفتارِ زبانی را بیش از همه در زبان&zwnj;های پیشاهنگِ مدرنیّت، به ویژه سه زبانِ اصلیِ آن، یعنی انگلیسی و فرانسه و آلمانی، می&zwnj;بینیم، که زبان&zwnj;هایِ دیگر از آن&zwnj;ها پی&zwnj;روی یا تقلید می&zwnj;کنند.</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><br />
این نگره و رفتارِ زبانی که می&zwnj;تواند زبان را از نظرِ واژگان و سبک در اختیار بگیرد و به آن رهیافتِ علمی و تکنولوژیک داشته باشد و بر حسبِ نیازهایِ خود آن را توسعه بخشد، با شورِ انسانِ مدرن برایِ شناختِ علمیِ طبیعت و رهیافتِ تکنولوژیک به آن، با نیّتِ چیرگی بر آن، رابطه&zwnj;ی ضروری دارد. به زبانی فلسفی&zwnj;تر، &quot;سوژه&quot;ی مدرن، به&zwnj;ویژه در زمینه&zwnj;ی علم و تکنولوژی، بر بنیادِ قراردادانگاریِ زبان، رفتارِ ابزارانگارانه (instrumental) با آن دارد، که مانندِ آن را آن&zwnj;چنان و به آن صورتِ نهادینه در فرهنگ&zwnj;ها و تمدن&zwnj;هایِ پیشامدرن نمی&zwnj;بینیم. زبان&zwnj;ِ مدرن برایِ پاسخگویی به شورِ شناختِ علمی و دست&zwnj;یازیِ تکنولوژیک به طبیعت ناگزیر باید زبانی بی&zwnj;نهایت گسترش&zwnj;پذیر باشد، یعنی زبانی &quot;باز&quot;.&nbsp;</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><br />
در نتیجه، در سراسرِ کره&zwnj;یِ زمین، همه&zwnj;یِ جامعه&zwnj;هایی که در جریانِ انقلابِ علمی و صنعتیِ غرب نبوده اند و با جهانگیریِ کولونیالیستی غرب با دستاوردهای آن رو به رو شده اند و قدرتِ شگرفِ مادّیِ آن را دیده اند، افزون بر همه&zwnj;یِ بحران&zwnj;هایِ سیاسی و اقتصادی و فرهنگی&zwnj;ای که در این برخورد دچار می&zwnj;شوند، ناگزیر با یک بحرانِ زبانی نیز درگیر می&zwnj;شوند. یعنی، همچنان که خود را از نظرِ نظامِ سیاسی و اقتصادی و فرهنگی در سنجش با جامعه&zwnj;هایِ غربی &laquo;عقب&zwnj;مانده&raquo; می&zwnj;بینند، زبانِ خود را نیز در رابطه با زبان&zwnj;هایِ جهانِ پیش&zwnj;رفته تنگدست و درمانده می&zwnj;یابند. در این ماجرا که جامعه&zwnj;هایِ توسعه&zwnj;نیافته چه&zwnj;گونه می&zwnj;توانند توسعه&zwnj;یافته شوند، بُعدِ زبانیِ داستان هم یکی از سازه&zwnj;هایِ اساسیِ آن است که، به دلیلِ ماهیّتِ ناپیدایِ زیربناییِ زبان برایِ زندگانیِ انسانی، که زیست در عالمِ &nbsp;فرهنگی ست، کمتر از همه و دیرتر از همه به آن آگاهی می&zwnj;یابند و دشوارتر از همه به آن می&zwnj;پردازند.</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><br />
پرسش مشخصی که این جا مطرح است این گونه نیز تقریرشدنی است: پروژه&zwnj;ی شما زبان را چگونه می&zwnj;تواند هم به سوی دنیای امروز باز کند، و هم تضمین کند که زبان به سوی گذشته&zwnj;ی خود باز باشد؟ چه نوع بازشدنی بهره&zwnj;گیری از گذشته و بهره&zwnj;دهی به حال و آینده را ممکن می&zwnj;کند؟</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; ">آشوری: پروژه&zwnj;یِ توسعه&zwnj;یِ زبان یک بعدِ صِرف زبانی دارد که به ساختارِ دستوریِ زبان&zwnj; و سرمایه&zwnj;یِ واژگانی&zwnj;ِ آن برمی&zwnj;گردد. در این ساحت مسأله این است که، چه&zwnj;گونه از سرمایه&zwnj;یِ واژگانی و امکاناتِ &nbsp;ساختارِ دستوریِ آن می&zwnj;توان، با گسترشِ میدانِ واژگان، برایِ پاسخگویی به نیازهایِ زبانیِ یک جامعه&zwnj;یِ &laquo;در حالِ توسعه&raquo; بهره گرفت، که توسعه&zwnj;یِ علمی، صنعتی، مدیریتی، و فرهنگی را با همه&zwnj;یِ زمینه&zwnj;ها و بُعدهایِ بی&zwnj;شمارِ آن&zwnj;ها در بر می&zwnj;گیرد. برایِ مثال، چه&zwnj;گونه می&zwnj;توان با به کار گرفتنِ توانمندی&zwnj;هایِ اشتقاقی و ترکیبیِ زبانِ فارسی، به عنوانِ اساسی&zwnj;ترین راهِ توسعه&zwnj;یِ زبان، در این جهت حرکت کرد.</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><br />
توسعه&zwnj;یِ زبان، یعنی دستکاریِ هدفمند در آن برای کارا کردنِ آن در ساحتِ شیوه&zwnj;یِ زیستِ مدرن. این کار، مانندِ هر پروژه&zwnj;یِ دیگرِ توسعه، نیازمندِ رهیافتِ علمی و دست&zwnj;یازیِ فنّی به قلمروِ آن است. از این&zwnj;رو، در این کار به دانش&zwnj;هایِ زبان&zwnj;شناختی نیاز داریم، چه تاریخی چه همزمانی، تا چند-و-چونِ ساختارِ کنونیِ زبان و ویژگی&zwnj;هایِ سبکیِ آن و نیز دگردیسی&zwnj;هایِ تاریخیِ آن&zwnj; را بشناسیم. با این روش هم به توانمندی&zwnj;هایِ کنونیِ زبان راه می&zwnj;توان برد هم به ناتوانی&zwnj;ها و کم-و-کاستی&zwnj;هایِ ساختاریِ آن، و نیز بیماری&zwnj;هایِ تاریخی&zwnj;اش. یعنی، ناتوانی&zwnj;&zwnj;ها و بیماری&zwnj;هایی که در رویارویی با نیازهایِ زبانیِ دنیایِ مدرن آن را فلج می&zwnj;کنند. &nbsp;دانشِ زبان&zwnj;شناختی در موردِ زبانِ فارسی برایِ چنین رهیافتِ تاریخی و آسیب&zwnj;شناسیِ زبانی، البته، باید با دانشِ ادبی و شناساییِ میراثِ ادبیِ زبان و زبانمایه&zwnj;یِ آن همراه باشد.</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><br />
گمان می&zwnj;کنم که، این گونه رهیافت می&zwnj;تواند امکانِ &laquo;بهره&zwnj;گیری از گذشته و بهره&zwnj;دهی به حال و آینده&raquo; را، آن&zwnj;چنان که شما در نظر دارید، فراهم کند. کاری که من با واژگانِ پیشنهادیِ خود برای علومِ انسانی کرده ام با این نگرش و روش بوده است. رهیافتِ نقدگرانه&zwnj;یِ خود را نسبت به زبانِ فارسی و میراثِ تاریخیِ ادبیِ آن و ضرورتِ بازنگریِ سبکی در آن را در بازاندیشیِ زبانِ فارسی و مقاله&zwnj;هایِ دیگر بازگفته ام. کوششِ من در این جهت بوده است که در آن زمینه برخوردِ پیشامدی با واژگانِ علومِ انسانی و برابریابیِ بی&zwnj;روش و چه&zwnj;بسا نارسا یا نادرست برایِ آن&zwnj;ها را، تا آن جا که در توانِ من بوده است، روشمند کنم و از فقرِ زبانی&zwnj;مان بکاهم.</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; ">&nbsp;</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><strong>گمان می&zwnj;کنید که بازسازی و گسترشِ واژگانیِ زبان برایِ رسیدن به بیانِ مدرن کافی باشد؟</strong></div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><br />
آشوری: خیر. وجهِ بنیادیِ دیگرِ رهیافتِ من به مسائلِ زبانِ فارسی وجهِ سبکیِ آن است. مراد-ام بازنگریِ سبکیِ زبان در قلمروِ علومِ انسانی با &laquo;ذهنیّتِ دکارتی&raquo; ( esprit cart&eacute;sien ) ست. یعنی، حرکت به سویِ زبانی هرچه روشن&zwnj;تر و ساده&zwnj;تر، از سویی، و مایه&zwnj;ورتر و زایاتر، از سویِ دیگر، در جهتِ بیانِ علمیِ مدرن &nbsp;و کشیدنِ بارهایِ معناییِ آن. و این کاری ست که در صد و اند سالِ گذشته، با نگرشی نقدگرانه نسبت به سنّتِ نگارشیِ علمایی و ادبایی، از زمانِ پیشاهنگانِ جنبشِ مشروطیّت آغاز شده و همچنان ادامه دارد. &nbsp;باید گفت که، افزون بر بی&zwnj;مایگی و کم&zwnj;مایگیِ واژگانی، گرفتاریِ بزرگِ چه&zwnj;بسیار کسان از نویسندگان، مترجمان، و مؤلفانِ ما در این حوزه هنوز گُنگی و آشفتگیِ سبکی ست که، دریغا!، ضعفِ منطقی در بیان، تا سرحدِ پریشان&zwnj;گویی و بی&zwnj;معنایی، نیز در برخی نوشته&zwnj;ها و شیوه&zwnj;هایِ نوشتاری سرسختانه پایی استوار دارد. وجهِ دیگرِ کوششِ زبانیِ من، در جوارِ تلاش برایِ مایه&zwnj;افزاییِ واژگانی به آن، همین خودآگاهی به سبک و بازاندیشیِ سبکیِ زبان در جهتِ پرورشِ بیش&zwnj;ترِ ویژگی&zwnj;هایِ بیانیِ مدرن است، که وجهِ منطقِ بیان را نیز در بر می&zwnj;گیرد.&nbsp;</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><br />
بنا براین، آنچه شما &laquo;باز بودنِ زبان به سویِ گذشته&zwnj;یِ خود&raquo; می&zwnj;نامید، همیشه از هدف&zwnj;هایِ من و پاره&zwnj;ای از روشِ من بوده است. اما این باز بودن و بهره&zwnj;مندی از میراثِ گذشته ناگزیر باید سنجشگرانه و هدفمند باشد. یعنی باید بتواند با نظرِ نقدگرانه از اسارتِ عادت&zwnj;هایِ نوشتاری و گفتاری بیرون بیاید و با سنجه&zwnj;هایِ خود میراث را سبک-سنگین کند تا، از طرفی، مایه&zwnj;وری&zwnj;ها و توانمندی&zwnj;ها و زیبایی&zwnj;های آن، و از طرفِ دیگر، گرفتاری&zwnj;ها و تنگناهایِ واژگانی و سبکیِ آن را بشناسد و بتواند &nbsp;برای کارِ خود آنچه را که ضروری و سودمند می&zwnj;بیند برگزیند و، از سویِ دیگر، خِرت-و-پِرت&zwnj;هایِ پوسیده&zwnj;یِ دست-و-پاگیر را دور بریزد. اما، از آن جا که سنجشگریِ زبان ناگزیر وجهِ زیباشناختی نیز دارد، پسند و ناپسند و ذوقِ شخصی هم این جا نقشِ خود را دارد که با گشتِ زمانه، البتّه، دگرگون نیز می&zwnj;شود.</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><br />
و اما، آنچه اکنون می&zwnj;گویم و بر آن پافشاری می&zwnj;کنم، ناگزیر بر حوزه&zwnj;یِ کارِ من در زمینه&zwnj;یِ جُستارنویسی و مقاله&zwnj;نویسی و تألیف و ترجمه به زبانِ شرح و تحلیل تکیه دارد و حکمِ فراگیر در موردِ همه&zwnj;یِ حوزه&zwnj;هایِ کارِ نوشتاری، از جمله ادبیات، نیست. در زمینه&zwnj;یِ آفرینشِ زبانِ شاعرانه در نثر &nbsp;تجربه&zwnj;هایِ دیگری دارم که با آن آشنایید. در آن جا، البته، استتیکِ زبان و وجهِ موسیقاییِ آن دستِ بالا را دارد.</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; ">یک وجهِ اساسیِ دیگر مسأله&zwnj;یِ زبان رابطه&zwnj;یِ آن با فرهنگ و میانکُنشِ (interaction) آن دو ست که این جا مجالِ پرداختن به آن نیست و در جاهایِ دیگر از آن سخن گفته ام.</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><strong>اما خوب است که اندکی به این موضوع بپردازیم، زیرا اساس کار را مشخص می&zwnj;کند. دو موضع افراطی را در نظر می&zwnj;گیریم: یک موضع ارسطویی را که زبان را به عنوان یک مجموعه&zwnj;&zwnj;ی دلالتی در نظر می&zwnj;گیرد و فکر می&zwnj;کند &nbsp;مدلول مهم است و دال مهم نیست و &nbsp;فقط ابزار است، نشانه&zwnj;ای است که چیزی را نشان می&zwnj;دهد و مهم چیزی است که نشان داده می&zwnj;شود. موضع دیگر موضع نسبیت&zwnj;باوری زبانی است که تصور می&zwnj;کند زبان نقش فعالی در ساختمان ذهنیت ما دارد و ما به نوعی محصور در آن هستیم و مختصات اصلی دنیای ما متأثر از زبان ماست. دیدگاه مشهور به ساپیر-وُرف (نام دو مردم&zwnj;شناس زبان&zwnj;شناس) زبان&zwnj;ها را تا حد دنیاهایی به روی هم بسته پیش می&zwnj;گذارد.</strong></div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><strong><br />
لطفا شما بگویید که در میان این دو قطب کجا ایستاده&zwnj;اید.</strong></div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><br />
آشوری: آنچه شما &laquo;موضعِ ارسطویی&raquo; نسبت به زبان نامیده اید از آنِ زمانی ست که علمِ زبان&zwnj;شناسی در رابطه با فرهنگ&zwnj;شناسی و فلسفه&zwnj;ی زبان هنوز پدید نیامده بود. در آن نگرش به زبان، نسبتِ &nbsp;دلالتگر (دالّ) به دلالت&zwnj;یاب (مدلول) را مانندِ بازتابِ تصویرِ شیء در آینه می&zwnj;دانستند. در نتیجه، همچنان که اشاره کرده اید، زبان را ابزاری ساده در اختیارِ کاربرنده&zwnj;ی آن می&zwnj;شناختند و بس. هنوز چیزی به عنوانِ ساختارِ زبان شناخته نبود &nbsp;که لغتمایه&zwnj;یِ زبان تنها در درونِ آن می&zwnj;تواند وجود و کارکردِ معنایی داشته باشد. همچنین، هم&zwnj;سنجیِ زبان&zwnj;ها از این جهت و نیز رابطه&zwnj;یِ زبان و ساختارِ آن با ذهنیّتِ انسان در بسترهایِ زبانی-فرهنگیِ گوناگون هنوز در میان نیامده بود.&nbsp;</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><br />
نظریه&zwnj;یِ ساپیر-ورف، که به آن اشاره کرده اید، از آنِ روزگاری ست که در آن هم زبان&zwnj;شناسیِ ساختارنگر پدید آمده و نیز هم&zwnj;سنجی زبان&zwnj;ها، هم از دیدگاهِ زبان&zwnj;شناسیِ تاریخی و هم فرهنگ&zwnj;شناسی. نظریه&zwnj;ای مانندِ نظریه&zwnj;یِ ساپیر-ورف که زبان&zwnj;ها را ساختارهایِ فروبسته&zwnj;ای می&zwnj;داند که جهان&zwnj;بینی&zwnj;هایِ یکسره جدا-از-همی را در خود بازمی&zwnj;تابانند و امکانِ ارتباط میان&zwnj;شان نمی&zwnj;بیند یا ارتباط را بسیار دشوار می&zwnj;بیند، از آنِ روزگاری ست که انسانِ مدرن به یاریِ ابزارها و مفهوم&zwnj;هایِ علمی&zwnj;اش انسانِ &laquo;ابتدایی&raquo; را مطالعه می&zwnj;کرد. در نتیجه، میانِ خود و جهانِ خود و او و جهانِ او چنان شکافِ پهناورِ ژرفی می&zwnj;دید که به نظر می&zwnj;رسید هرگز پُر شدنی نیست. در این برخورد گویا فراموش می&zwnj;شد که برای شناختنِ این شکاف مردم&zwnj;شناس ناگزیر می&zwnj;باید زبانِ آن انسانِ &laquo;ابتدایی&raquo; را بداند و نیز جهانِ فرهنگیِ او را بشناسد تا با سنجشِ آن با زبان و جهانِ فرهنگیِ مدرنِ خود به چنان نتیجه&zwnj;گیریِ ناسازه&zwnj;وار (paradoxical) &nbsp;برسد که &nbsp;میانِ این دو، به دلیلِ ساختارِ ناهمگونِ زبان، شکافی پُرنشدنی هست.&nbsp;</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; ">شکافِ میانِ آن دو از آن جاست که آن انسانِ ابتدایی یا واپس&zwnj;مانده، در سویِ دیگرِ این رابطه، ابزارها و دستگاه&zwnj;هایِ مفهومیِ لازم برایِ شناختِ زبان و جهانِ انسانِ مدرن را ندارد. در نتیجه، قیاس میانِ زبان و جهانِ خود و زبان و جهانِ آن دیگری برایِ او کاری&zwnj;ست بس دشوار تا حدِ ناممکن. نسبت دادنِ این شکاف به ساختارِ زبان و ذهنیتِ شکل گرفته در قالبِ آن، چنان که از آن نظریه برمی&zwnj;آید، حرفِ چندان درستی نیست و، تا آن جا که من می&zwnj;دانم، امروز دیگر در میانِ مردم&zwnj;شناسان نیز اعتباری ندارد. این شکافِ به نظر پُرنشدنی را لوسین لوی-برول، مردم&zwnj;شناسِ فرانسوی، نیز کوشیده است، به زبانِ دیگری، با کالبدشکافیِ ذهنیّتِ &laquo;ابتدایی&raquo; و بیگانگیِ آن با منطق در &laquo;جامعه&zwnj;هایِ عقب&zwnj;مانده&raquo; نشان دهد. ولی، به گمانِ من، این شکاف بیش از آن که به ساختارِ زبان مربوط باشد با اختلافِ ساحت و سطحِ فرهنگ ارتباط دارد.</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><strong>در ادامه &nbsp;لطفا نکات اساسی فکرتان در باره&zwnj;ی رابطه&zwnj;ی زبان و فرهنگ را برای ما بازگویید.</strong></div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><br />
آشوری: میانِ فرهنگ و زبان رابطه&zwnj;ی پیچیده&zwnj; و در-هم-تنیده&zwnj;&zwnj;ای هست. از دلِ همین رابطه&zwnj;یِ پیچیده است &nbsp;که افق&zwnj;هایِ گوناگونِ ارزشی و هنجاری و رفتاریِ جماعت&zwnj;هایِ انسانی و جهان&zwnj;بینی&zwnj;ها&zwnj;شان پدید می&zwnj;آید. دگرگونیِ زبان می&zwnj;تواند فرهنگ را دگرگون کند، و به&zwnj;عکس. اگرچه گمان نمی&zwnj;کنم کسی بتواند نسبت میانِ این دگرگونی&zwnj;ها را تعیین یا اندازه&zwnj;گیری کند، اما به روشنی، بر بنیادِ تجربه، می&zwnj;توان گفت که زبان&zwnj;هایِ خویشاوند، یعنی از یک خانواده&zwnj;یِ زبانی، در محیط&zwnj;هایِ جدا از همِ تاریخی و جغرافیایی می&zwnj;توانند فرهنگ&zwnj;ها و جهان&zwnj;بینی&zwnj;هایِ از بنیاد ناهمگونی را بازتابانند. مقایسه&zwnj;یِ زبانِ فنلاندی، در اسکاندیناوی، که با زبان&zwnj;های &nbsp;خانواده&zwnj;یِ اورالی خویشاوند است، برایِ مثال، با زبان&zwnj;هایِ بومیانِ سیبریِ غربی، یا مقایسه&zwnj;یِ زبان&zwnj;هایِ ترکی و مغولی در میانِ قبیله&zwnj;های آسیایِ میانه با زبانِ ترکی در ترکیه، می&zwnj;تواند اختلافِ شدیدِ تراز و نوعِ فرهنگ را میانِ آن&zwnj;ها نشان دهد. یا مقایسه&zwnj;یِ زبانی قبیله&zwnj;ای مانندِ پشتو، که از خانواده&zwnj;یِ زبان&zwnj;هایِ هند-و-ایرانی و هند-و-اروپایی ست، آن&zwnj;هم نه با زبان&zwnj;های اروپایی از همان خانواده، بلکه با زبانِ فارسی، از همان خانواده، در همسایگیِ آن و در ارتباطِ همیشگی با آن، گویایِ همین نکته است.&nbsp;</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><br />
این ناهمگونیِ سطح&zwnj;ها و ساحت&zwnj;هایِ فرهنگی را در میانِ طبقات و قشرهایِ اجتماعی در یک محیطِ زبانی در دلِ یک شهر هم می&zwnj;توان دید که ربطی به ساختارِ پایه&zwnj;ای آوایی و دستوری و واژگانی و معناییِ زبانِ مشترک ندارد. اما همین ویژگی&zwnj;هایِ ساختاری در ساحتِ کاربردیِ زبان در میانِ قشرها و طبقاتِ اجتماعیِ گوناگون رنگ&zwnj;هایِ گوناگون به خود می&zwnj;گیرند. همین &quot;رنگ&quot;&zwnj;هایِ گوناگونِ آوایی و واژگانی و معنایی ست که گویش&zwnj;ها و خُرده&zwnj;گویش&zwnj;ها را پدید می&zwnj;آورند که از نظرِ اجتماعی هویّت&zwnj;بخش اند. یعنی از شیوه&zwnj;ی سخن گفتن و کاربردِ یک زبان می&zwnj;توان گفت که هر کسی، با لحن و لهجه&zwnj;یِ خویش، از چه قشر یا طبقه&zwnj; یا شهر و دیاری ست.</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><br />
چرا راهِ دور برویم؟ گویش (دیالکت)های یک زبان در فضاهای جغرافیایی و تاریخیِ مشترک نیز چه&zwnj;بسا ناهمگونی و ناهمترازیِ فرهنگیِ ژرفی را نشان می&zwnj;دهند. در یک فضایِ بزرگِ فرهنگی همیشه یک گویش در مقامِ زبانِ رسمیِ ادبی، علمی، و اداری رشد و پرورشِ بیش&zwnj;تری نسبت به گویش&zwnj;ها و زبان&zwnj;های فرودست در همان قلمروِ فرهنگی و سیاسی می&zwnj;یابد و زبانِ اصلیِ حاملِ فرهنگ در رده&zwnj;یِ عالی می&zwnj;شود. در حقیقت، شأن و اعتبارِ زبان&zwnj;ها به فرهنگی ست که با خود حمل می&zwnj;کنند. فرهنگ&zwnj;ها، یا سازمایه&zwnj;هایی از آن&zwnj;ها، مانندِ دین یا ایده&zwnj;ها و ادبیّات، نیز از راهِ ارتباطِ زبانی، از راهِ ترجمه، از راهِ چیرگیِ یک زبان بر زبان یا زبان&zwnj;هایِ دیگر، انتقال&zwnj;پذیر اند.</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><br />
دگرگونیِ فرهنگ، بر اثرِ برخوردِ فرهنگ&zwnj;ها یا چیرگیِ یک فرهنگ بر فرهنگِ دیگر، سببِ دگرگونیِ زبان&zwnj;ها و فضایِ معنایی و رفتاری در درونِ آن&zwnj;ها می&zwnj;شود. مثالِ زنده&zwnj;یِ آن برایِ ما دگرگشت&zwnj;هایِ واژگانی و سبکیِ و حتا دستوریِ زبانِ فارسی در برخورد با فرهنگِ اسلامی-عربی و پیوندیابیِ درونی با آن در تاریخی هزار و سی&zwnj;صد ساله، و سپس دگرگشت&zwnj;هایِ آن از این جنبه&zwnj;ها در تاریخِ صد و پنجاه ساله&zwnj;یِ اخیر در برخورد با زبان&zwnj;هایِ اروپایی و جهانِ مدرن است.</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><strong>رابطه&zwnj;یِ زبان&zwnj;ها با یکدیگر از نظرِ باز و بسته بودن در اساس چه گونه است؟</strong></div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><br />
آشوری: زبان&zwnj;ها در اساس به رویِ هم باز اند و می&zwnj;توانند تا بی&zwnj;نهایت واژه&zwnj;ها و مفهوم&zwnj;ها، حتا ویژگی&zwnj;هایِ ساختاریِ آوایی و دستوری و معنایی، را از یکدیگر وام بگیرند. اما چه&zwnj;گونگیِ رابطه میانِ آن&zwnj;ها و شرایطِ بَرنهنده&zwnj;یِ ارتباط در میان&zwnj;شان بستگی به عواملِ بُرون&zwnj;زبانی دارد که چه&zwnj;گونگیِ روابطِ قدرت میانِ زبان&zwnj;ها را برمی&zwnj;نهند. چه&zwnj;گونگیِ روابطِ سیاسی و اقتصادی و فرهنگی میانِ جامعه&zwnj;هایِ گوناگون و روابطِ قدرت در میان&zwnj;شان میانِ زبان&zwnj;هاشان نیز نسبتِ فرادستی و فرودستیِ پدید می&zwnj;آورد. این عوامل سبب می&zwnj;شوند که از راه&zwnj;ها و شیوه&zwnj;هایِ ارتباطی زباني زیرِ نفوذِ زبان دیگر قرار گیرد، و یا، در درازنایِ زمان، زیرِ فشارِ نیروهایِ زورآورِ اقتصادی و سیاسی و فرهنگی، زباني رفته-رفته جانشینِ زبانِ دیگر &zwnj;شود.&nbsp;</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><br />
مثال&zwnj;ها در این باب بی&zwnj;شمار اند. اما نمونه&zwnj;یِ نزدیکِ آشنا برایِ ما همان است که پیش از این یاد کردم، یعنی رابطه&zwnj;یِ تاریخیِ فارسی با عربی تا حدودِ صد سال پیش که حاصلِ آن نفوذِ بی&zwnj;پایانِ عربی در فارسی در فضایِ فرهنگِ دینیِ پیشامدرن بود، چرا که زبانِ عربی در فضایِ آن فرهنگ زبانِ فرادستِ فرهنگی بود. و سپس، چرخشِ زبانیِ دیگر در دورانِ مدرن و پیوند&zwnj; یافتنِ فارسی نخست با زبان&zwnj;ِ فرانسه و سپس انگلیسی. این رابطه&zwnj;یِ تازه در فضایِ روابطِ قدرت در جهانِ مدرن، ناگزیر رابطه&zwnj;یِ تاریخیِ فارسی و عربی را، که برایندِ آن وام&zwnj;گیریِ بی&zwnj;پایانِ فارسی از عربی بود، گسیخت و رابطه&zwnj;یِ فرادستی و فرودستیِ تازه&zwnj;ای را پدیدار کرد. وجهِ زبانیِ این رابطه، از نظرِ کارکردِ ناگزیرِ زبانِ فارسی در فضایِ فراگیرنده&zwnj;یِ مدرنیّت در همه&zwnj;یِ زمینه&zwnj;هایِ مادی و ذهنیِ زندگانیِ کشورِ فارسی&zwnj;زبان (در جایگاهِ زبانِ رسمی)، دگردیسی&zwnj;هایِ اساسیِ واژگانی و معنایی، و نیز سبکی، در زبانِ فارسی می&zwnj;طلبید و زورآور می&zwnj;کرد که حاصلِ آن زبانِ فارسیِ امروزین است.&nbsp;</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><br />
نمایان&zwnj;ترین نمونه&zwnj;یِ جایگاهِ زبان&zwnj;ها در ارتباطِ با یکدیگر در جهانِ امروز زبانِ انگلیسی ست. این زبان نه تنها به رویِ همه&zwnj;یِ زبان&zwnj;های جهان باز است و در چهار صد سالِ اخیر از آن&zwnj;ها ده&zwnj;ها هزار واژه یا مفهوم را وام گرفته است، که خود اکنون سرچشمه&zwnj;یِ بارور کردنِ دیگر زبان&zwnj;های جهان از واژه&zwnj;ها و مفهوم&zwnj;ها در همه&zwnj;ی پهنه&zwnj;هایِ زندگانی و فرهنگِ مدرن است.&nbsp;</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><br />
یک زبان&zwnj;شناسِ فرانسوی این توانِ جذب از زبان&zwnj;هایِ دیگر را &laquo;خاصیّتِ اسفنجیِ&raquo; زبان نامیده است.</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><strong>پرسش را شاید بهتر باشد این گونه طرح کنیم: چه رابطه&zwnj;ای می&zwnj;بینید میان پس&zwnj;ماندگیِ فرهنگی یا تمدنی و پس&zwnj;ماندگیِ زبانی؟</strong></div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><br />
آشوری: از آن جا که فرهنگ&zwnj;ها و تمدن&zwnj;ها همواره بر پایه&zwnj;یِ یک زبان یا گویشِ اصلی، و در دلِ آن، پرورش می&zwnj;یابند و رشد می&zwnj;کنند و دست&zwnj;آوردهای ادبی و علمی و فلسفی&zwnj;&zwnj;شان در آن زبان یا گویشِ اصلی نمود می&zwnj;یابد، درجه&zwnj;ی پیشرفتگیِ فرهنگ، در کل، با درجه&zwnj;ی پیشرفتگیِ زبان و توانایی&zwnj;های بیانی و سنّتِ ادبی و نوشتاریِ آن رابطه&zwnj;یِ سرراست دارد. به همین دلیل است که، جامعه&zwnj;هایی که با پدیدار شدنِ تمدنِ مدرن در پیِ انقلاب علمی و صنعتی و فکری در غرب، و پراکنش و چیرگیِ آن در صحنه&zwnj;یِ جهانی، از زمینه&zwnj;یِ زیست&zwnj;جهانِ دیرینه&zwnj;ی تاریخ و فرهنگِ خود کنده شده اند، به علّتِ روابطِ قدرتِ برآمده از این رابطه، در مرحله&zwnj;اي ناگزیر به درماندگی و خواریِ وضعِ &laquo;جهانِ سومی&raquo; دچار می&zwnj;آ&zwnj;یند. در نتیجه، زبان&zwnj;هاشان نیز، همچون همه&zwnj;یِ جنبه&zwnj;هایِ اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی&zwnj;ِ جهانِ کهن&zwnj;شان، نسبت به زبان&zwnj;هایِ پیشاهنگِ مدرنیّت، &laquo;جهانِ سومی&raquo; می&zwnj;شود.&nbsp;</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><br />
این روند، از جمله، همه&zwnj;یِ زبان&zwnj;هایی را نیز در بر می&zwnj;گیرد که در فضایِ جهانِ پیشامدرن نسبت به زبان&zwnj;هایِ دیگر پیشینه&zwnj;یِ درخشانِ ادبی و فرهنگی داشته اند. نمونه&zwnj;یِ برجسته&zwnj;یِ آن همین زبانِ فارسیِ ما ست. اگرچه به غرورِ ملّیِ برخی از ما برمی&zwnj;خورد، اما، از این دیدگاهِ عینیّت&zwnj;نگرِ تاریخی، ناگزیر باید گفت، &nbsp;زبانِ فارسی امروز هم یک زبانِ &laquo;جهانِ سومی&raquo; ست که برایِ بیرون آمدن از این وضعِ ناهنجار دست-و-پا می&zwnj;زند. از این دیدگاه، زبان را نیز می&zwnj;باید در بسترِ فضایِ تاریخیِ رویش و رشدِ آن، در رابطه و تناسب با دیگر سازمایه&zwnj;ها، در یک ساختارِ اُرگانیکِ اجتماعی دید. &nbsp;در شرایطِ تباهی&zwnj;زدگیِ فرهنگ و فروافتادگیِ آن، زبان نیز نمی&zwnj;تواند تباهی&zwnj;زده و &laquo;زمین&zwnj;خورده&raquo; نباشد.</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; ">&nbsp;</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><strong>توضیح: &nbsp;به نظر می&zwnj;رسد که ته ذهن شما این فکر عمل می&zwnj;کند که با به اصطلاح خودتان &quot;باز کردن&quot; زبان فارسی به روی جهان، کل فرهنگی که خود را با این زبان بیان می&zwnj;کند به روی جهان گشوده می&zwnj;گردد و از حالت انقباض فعلی درمی&zwnj;آید.</strong></div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><br />
آشوری: باید بگویم که، برایِ من خروج از وضعِ نکبت&zwnj;بارِ &laquo;جهانِ سومی&raquo; به بر پا کردنِ نهادهای سیاسی و اقتصادی مدرن و رشدِ تکنولوژیک و اقتصادی فروکاسته نمی&zwnj;شود. بلکه بُعدِ بزرگ&zwnj;ترِ مسأله فرهنگی ست و اگر چاره&zwnj;ای برای آن باشد گشایشِ افقِ فرهنگی به رویِ جهان است. گشایشِ افقِ فرهنگی هم بدونِ گشایشِ افقِ زبانی ممکن نیست. در باز شدنِ فضاهایِ فرهنگی &nbsp;به رویِ یکدیگر، از راهِ داد-و-ستدِ کالاها گرفته تا جنگ&zwnj;ها، ترجمه&zwnj;یِ کتاب&zwnj;ها، و نفوذ یا چیرگیِ دین&zwnj;ها، از گذشته&zwnj;یِ دوردستِ تاریخی، زبان&zwnj;ها ناگزیر همیشه به رویِ یکدیگر باز &zwnj;بوده اند. اما رابطه&zwnj;ی قدرت میانِ جهانِ مدرن و پیشامدرن، و ناهمترازیِ عظیمِ پایه&zwnj;یِ قدرت در این رابطه چنان بوده است که زورآوریِ مدرنیّت ساختارهایِ دیرینه&zwnj;یِ سنّتیِ سیاسی و اقتصادی و فرهنگی&zwnj;ِ جهان&zwnj;هایِ پیشامدرن را در هم شکسته و آن&zwnj;ها را، چنان که اشاره کردم، &nbsp;به ویرانه&zwnj;های &laquo;جهانِ سومی&raquo; بدل کرده است. بر سرِ زبان&zwnj;هاشان نیز، ناگزیر، با فلج شدنِ فرهنگ&zwnj;هاشان، چنین بلایی می&zwnj;آید.&nbsp;</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><br />
در این برخورد &nbsp;زبان&zwnj;هایِ جهان&zwnj;هایِ پیشامدرن اگر زیرِ فشارِ فرادستیِ زبان&zwnj;هایِ مدرن، بر اثرِ فرمانفرماییِ سیاسی و اقتصادی و تکنولوژیکِ تمدنِ مدرن، از میان نروند، ناگزیر، در فضایِ جهانِ مدرن، به&zwnj;اصطلاحِ گویایِ فارسی، &laquo;زبان&zwnj;بسته&raquo; می&zwnj;شوند. بنا براین، به نظرِ من، در کلِ پروژه&zwnj;هایِ بازسازی، برایِ ما که می&zwnj;خواهیم زبانِ خود را نه تنها از دست ندهیم که آن را به ساحتِ قدرتِ بیانیِ مدرن برسانیم، بازسازیِ زبانی جایگاهی اساسی دارد، که می&zwnj;باید به چند-و-چون و روش&zwnj;هایِ آن اندیشید. البته می&zwnj;دانم که، به دلیلِ وجودِ سدهایِ روانی و فرهنگی در این راه، و آسان نبودنِ فهمِ این مسأله ، یکی از دشوارترین بخشِ پروژه&zwnj;یِ مدرنگری (مدرنیزاسیون) همین است. با این همه، این کار، تا آن جا که ممکن است، اگر آگاهانه و با بینش و منطقِ علمی و مهارتِ فنّی صورت گیرد، مانندِ دیگر پروژه&zwnj;ها، آثارِ ویرانگرِ &laquo;زیست&zwnj;محیطیِ&raquo; کمتری خواهد داشت و دست&zwnj;آوردهایِ سازنده&zwnj;یِ بیش&zwnj;تر و هزینه&zwnj;ی کمتر.</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; ">&nbsp;</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><strong>از &quot;بازکردن&quot; دو تعبیر می&zwnj;توانیم داشته باشیم، تعبیری ابزاری و تعبیری که نه ناظر بر امکان بلکه ناظر به شرط امکان و به اصطلاح ترانستندنتال (تراگذر) است.</strong></div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><strong>برپایه&zwnj;ی این برداشت، نخست به زبان همچون یک ابزار می&zwnj;نگریم و به این نتیجه می&zwnj;رسیم که این ابزار می&zwnj;باید چالاک و نرمش&zwnj;دار و پرتوان و کارآ باشد. از آنجایی که &nbsp;&quot;بازکردن&quot; تصویری را به ذهن می&zwnj;آورد، می&zwnj;توانیم در برداشت نخست زبان را همچون دریچه&zwnj;ای تصور کنیم که برآن ایم آن را گشاد کنیم تا خانه&zwnj;ی &nbsp;ما به روی دشت گشوده&zwnj;تر شود.</strong></div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><strong>بنا بر تعبیر دوم، زبان شرط امکان گشودگی است. ما باید به این درک، که مثل هر درک دیگری کیفیت زبانی دارد، برسیم که خانه&zwnj;ی ما تنگ و تاریک است و ما باید دریچه&zwnj;ی آن را گشوده و گشوده&zwnj;تر کنیم. با این تعبیر، ما پیش از آنکه دست به ابزار بریم تا دریچه را فراخ کنیم، پیشتر خود را به روی جهان گشوده شده&zwnj;ایم. اگر این گشودگی قوی و پرانگیزه باشد، در تلاش ابزاری خود موفق می&zwnj;شویم، در غیر این صورت موفقیت ما چندان نخواهد بود.</strong></div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><strong>با این توضیح، آیا فکر نمی&zwnj;کنید که مشکل اساسی ما ترانسندنتال باشد؟ و اگر چنین باشد آیا آن را با تلاش&zwnj;های کارگاهی، کاری که مترجمانی چون شما و آقای ادیب&zwnj;سلطانی انجام می&zwnj;دهند، می&zwnj;توانیم آن را به طور اساسی برطرف کنیم؟</strong></div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><br />
آشوری: بله، مسأله در دو ساحت می&zwnj;تواند طرح شود: یکی، در ساحتِ استعلائی (transcendental) که زبان را شرطِ پیشایندِ انسانیّتِ انسان می&zwnj;داند؛ و دیگری، در ساحتِ ابزاریّتِ زبان. در ساحتِ استعلائی، زبان است که بر انسانیّتِ ما، یا نحوِ زیستیِ ویژه&zwnj;یِ انسانیِ ما در میانِ زیندگانِ در طبیعت، پیشایند است و شرایطِ امکانِ آن را برمی&zwnj;نهد (این جا مراد از انسانیّت همان اگزیستانسِ ما ست، به معنایی که فیلسوفانِ اگزیستانس به کار برده اند)، که حاصلِ آن پیدایشِ روح یا روانِ انسانی ست. زبان نه تنها همچون رابطِ انسان و انسان، بلکه رابطِ انسان و خدا و شیطان (به هر معنا و برداشتِ پیشامدرن و مدرن که از آن&zwnj;ها داشته باشیم)، یا به گسترده&zwnj;ترین معنا پیدایشِ &laquo;فرهنگ&raquo;، پیش&zwnj;شرطِ چنین امکانی ست. در این ساحت، با نظر به جهان&zwnj;بینیِ نهفته در هر زبان از راهِ فرهنگِ وابسته به آن، و هاله&zwnj;هایِ معناییِ واژگان و لایه&zwnj;هایِ زیرینِ اشارتیِ واژگان، می&zwnj;توان تا آن جا رفت که گفت، مردمانِ فرهنگ&zwnj;هایِ گوناگون در ساحت&zwnj;هایی &laquo;زبانِ هم&raquo; را نمی&zwnj;فهمند.</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><br />
مثالِ گویایِ آن برخوردی بود که میانِ ویکتور فاریاس، شاگردِ مارتین هایدگر، و استاد-اش پیدا شد. فاریاس، که اسپانیایی&zwnj;زبان بود، به استاد گفت که می&zwnj;خواهد نوشته&zwnj;های او را به اسپانیایی ترجمه کند. و استاد گفته بود که این حرف&zwnj;ها را به آلمانی می&zwnj;شود گفت و بس. شاگرد این حرف را در رابطه با زمینه&zwnj;یِ فکر نازیستی (و لابد، راسیستیِ) استاد دانسته بود و آن کتابِ جنجالی را بر ضدِ او در باره&zwnj;یِ رابطه&zwnj;اش با حزبِ نازی منتشر کرد. اما، این حرفِ هایدگر را هر اندازه هم که گزافه&zwnj;گویانه بدانیم، باز از مایه&zwnj;ای از حقیقت خالی نیست. این نکته را، برایِ مثال، ما ایرانی&zwnj;ها می&zwnj;توانیم در مقایسه&zwnj;یِ دیوان حافظ یا مولوی با ترجمه&zwnj;هایِ اروپاییِ آن&zwnj;ها ببینیم یا ترجمه&zwnj;هایِ آثارِ کلاسیکِ فلسفی و ادبیِ اروپایی به زبانِ فارسی، شاید بالاتر از همه ترجمه&zwnj;یِ آثار هایدگر.</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><br />
داد-و-ستدِ زبانی و فرهنگی در ساحتِ امورِ اقتصادی و فنی و دانش&zwnj;های مربوط به آن&zwnj;ها چندان دشوار نیست و میانِ فرهنگ&zwnj;هایِ نزدیک به هم از نظرِ پیشینه&zwnj;یِ تاریخی یا همزمان از نظرِ افقِ تاریخی چه&zwnj;بسا بسیار آسان است. اما در ساحتِ عالیِ فرهنگی، آن جا که زبان&zwnj;ها در مایه&zwnj;هایِ ژرفناییِ تجربه&zwnj;هایِ زیست&zwnj;جهانِ تاریخی و فرهنگی، حتا جغرافیاییِ خود، ریشه دارند و از آن جا خوراک می&zwnj;گیرند و بازتابِ &laquo;روحِ قومی&raquo; می&zwnj;شوند، امکانِ ارتباط &nbsp;و هم&zwnj;فهمی میانِ زبان&zwnj;ها دشوار و دشوارتر می&zwnj;شود. این دشواریِ هم&zwnj;فهمی و ارتباط &nbsp;در عالمِ &nbsp;زبانِ شعر و ایده&zwnj;ها و سرنمون&zwnj; (archetype)هایِ بنیادگذارِ فلسفه و جهان&zwnj;بینیِ قومی از همه بیش&zwnj;تر است. چنین فراورده&zwnj;هایِ فرهنگی، به دلیلِ ریشه&zwnj;داریِ ژرف&zwnj;شان، نه تنها در فضایِ معناییِ زبانِ بومی بلکه در فضایِ آواییِ آن نیز، در آن زنگ و آهنگِ واژه&zwnj;ها و عبارت&zwnj;ها، و در بر داشتنِ حال-و-هوایِ یک زیست&zwnj;جهانِ ویژه، ای&zwnj;بسا ترجمه&zwnj;ناپذیر و انتقال&zwnj;ناپذیر می&zwnj;شوند. و اگر ترجمه هم بشوند همچنان بیگانه می&zwnj;مانند، مگر آن که از راهِ &laquo;جذبِ اُسمُزی&raquo;، به یاریِ قریحه&zwnj;ای نیرومند، به رنگِ زبان و زیست&zwnj;جهانِ دیگر درآیند و &laquo;بومی&raquo; شوند.</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><br />
بحثِ ساحتِ استعلاییِ زبان، و این که زبان فروگیرنده&zwnj;یِ تمامیّتِ انسانیِ ما ست و ما فروگرفته در زبان ایم، و تمامیِ سخنانی که هرمنوتیکِ مدرن در این باب گفته، به جایِ خود درست. اما به این معنا نیست که ما یکسره دست-و-پابسته در چنبره&zwnj;یِ زبان گرفتار ایم و هیچ راهی به بیرون از آن نداریم. ما در ساحتِ جزئیّتِ زبان، در ساحتِ واژگان، جمله، و متن، بر حسبِ تاب-و-توان و دانشِ زبانی&zwnj;مان میدانِ اختیارِ گزینشِ واژگانی و سبکی، همچنین دستکاری در آن&zwnj;ها را داریم. در حقیقت، رابطه&zwnj;یِ ما با کلیّت و جزئیّتِ زبان از نوعِ &laquo;دورِ هرمنوتیکی&raquo; ست، یعنی ما در کاربردِ زبان هر واژه و جمله را در پرتوِ &laquo;علمِ لدنّیِ&raquo; خود از کلیّتِ یک زبان، یا دانشِ &laquo;فطریِ&raquo; خود از زبانِ مادری، در می&zwnj;یابیم و کلیّتِ آن را نیز از راهِ فهمِ جزئیّتِ واژه&zwnj;ها و جمله&zwnj;ها. &laquo;علمِ لدنّیِ&raquo; ما به زبان بازتابِ وجهِ استعلاییِ آن است که فروگیرنده است و ما فروگرفته در آن ایم. امّا در دلِ آن، در قلمروِ کاربردیِ زبان، میدانی از آزادی برایِ ما هست که توانِ دستکاری و بازسازیِ زبان را به ما می&zwnj;دهد. ولی&nbsp;امکان و میزانِ برخورداری از این آزادی را فرهنگی فراهم می&zwnj;کند که در دلِ آن به سر می&zwnj;بریم.<br />
<br />
</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; ">فرهنگِ مدرن با آفریدن یا پدیدار کردنِ &laquo;سوژه&raquo;یِ خردورزِ دارایِ اراده&zwnj;یِ آزاد و با قراردادی انگاشتنِ نسبتِ دلالتگر (signifier) به دلالت&zwnj;یاب (signified) در زبان، امکانِ جنب-و-جوشِ سوژه&zwnj;یِ مدرن را در آن فضایِ آزادیِ زبانی و، با نهادنِ قراردادهایِ زبانیِ تازه در قالبِ ترم&zwnj;شناسیِ علمی، امکانِ بهره&zwnj;برداری از آن را فراهم کرد. دست&zwnj;آوردهایِ واژگانیِ مدرن در حوزه&zwnj;یِ علومِ طبیعی، که سر به ملیون&zwnj;ها می&zwnj;زند، و شیوه&zwnj;یِ تولیدِ مکانیکیِ آن&zwnj;ها، جز با این نگره و شیوه&zwnj;یِ رفتارِ زبانی امکان&zwnj;پذیر نمی&zwnj;بود. از دست&zwnj;آوردهایِ این رفتارِ زبانی علومِ انسانی و فلسفی نیز فراوان برخوددار شده اند. برایِ روشن شدنِ این نکته مثالی لازم است. در سده&zwnj;یِ نوزدهم با رشدِ انفجاریِ علومِ زیست&zwnj;شناختی (بیولوژی) دو ترمِ biology/biologie و ecology/&eacute;cologie نیز برایِ دو شاخه&zwnj;یِ اصلیِ آن، از لغت&zwnj;مایه&zwnj;یِ یونانی، ساخته شد. امروزه می&zwnj;توان دید که با کندنِ bio- و eco- از سرِ آن دو ترمِ &laquo;ساختگی&raquo; و چسباندنِ آن&zwnj;ها بر سرِ واژه&zwnj;هایِ دیگر از سرچشمه&zwnj;هایِ زبان&zwnj;هایِ لاتینی یا ژرمنی، و جز آن&zwnj;ها، چه&zwnj;گونه ده&zwnj;ها ترمِ دیگر ساخته شده و هرروزه ساخته می&zwnj;شود، که در هر روزنامه و مجله&zwnj;ای می&zwnj;توان یافت. از جمله نمونه&zwnj;هایِ آن&zwnj;ها&zwnj; در زبانِ انگلیسی، در میانِ ده&zwnj;ها ترکیب از این دو پیشوندگونه، این&zwnj;هاست:&nbsp;<br />
<br />
</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; ">&nbsp;bio-diversity, bio-data, bio-engineering, bio-ethics, bio-degradation; eco-system, eco-friendly, eco-solution, eco-feminism, eco-cide</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><br />
&nbsp;این ترم&zwnj;ها هم در علومِ طبیعی کاربرد دارند و هم در علومِ انسانی، و از آن جا به مطبوعات و زبانِ روزانه هم سرریز کرده اند. این دو نمونه&zwnj;ای ست از صدها نمونه&zwnj;یِ دیگر در زبان&zwnj;هایِ پیشاهنگِ مدرنیّت.</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><br />
بر پایه&zwnj;یِ آنچه گفته شد، در پاسخِ پرسشِ شما و مسأله&zwnj;ای که باریک&zwnj;بینانه طرح کرده اید، می&zwnj;توانم گفت که، مشکلِ ما و همه&zwnj;یِ ملت&zwnj;ها و قوم&zwnj;هایی را که برخوردِ دستِ دوم و سوم و چهارم با مدرنیّت پیدا کرده اند، می&zwnj;توان با دیدِ فیلسوفانه از چشم&zwnj;اندازِ &laquo;ترانساندانتال&raquo; طرح کرد، اما در ساحتِ کاربردیِ زبان، سرانجام، کارِ &laquo;کارگاهی&raquo;، به گفته&zwnj;یِ شما، می&zwnj;تواند کارگشا باشد. یعنی همان کاری که در نسل&zwnj;های &nbsp;پیشین فرهنگستانِ یکم و کسانی چون محمد علیِ فروغی، محمد باقر هوشیار، امیرحسینِ آریان&zwnj;پور، و محمودِ صناعی دست اندر کارِ آن بودند، و در نسلِ ما، همچنان، فرهنگستانِ سوم یا من، از دیدگاهِ خود و به شیوه&zwnj;یِ خود، یا آقای ادیب سلطانی، و نیز بسیاری مترجمان. امّا در پذیرش یا ناپذیرشِ &laquo;فراورده&zwnj;هایِ کارگاهی&raquo;، چنان که پیش از این اشاره کردم، عواملِ نیرومندِ برون&zwnj;زبانی در کار اند که در فرهنگ و روان&zwnj;شناسیِ اجتماعی ریشه دارند. این جا هم باز به نظر می&zwnj;رسد که، ناخودآگاه، یک &laquo;دورِ هرمنوتیکی&raquo; میانِ چشم&zwnj;اندازِ استعلائیِ زبان و &laquo;کارِ کارگاهی&raquo; برقرار باشد.&nbsp;</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><strong>در پرسشِ پیشین، موضوع زبان از دو زاویه طرح شد: یکی از زاویه&zwnj;ی ترانسندنتال آن، یکی از زاویه&zwnj;ی وجود تجربی و کاربردیِ آن. شما در پاسخ&zwnj;تان به نظر می&zwnj;رسد افزون بر اینها دو زاویه&zwnj;ی دیگر را هم طرح کردید. آنجایی که از گشودگی و بستگیِ زبان&zwnj;ها به رویِ یکدیگر سخن می&zwnj;گویید، گویا می&zwnj;خواهید بگویید که زبان&zwnj;ها علاوه بر نمای ظاهری&zwnj;شان، حیاط خلوت&zwnj;های و اندرونی&zwnj;هایی خاص خود را دارند که غریبه را به سادگی به آنها راه نمی&zwnj;دهند. بگذارید تسامحا از اندرونی و بیرونی حرف بزنیم.&nbsp;</strong></div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><br />
آشوری: بله، دوست عزیز. زبان&zwnj;ها (و بیفزایم، فرهنگ&zwnj;ها) حیاط&zwnj;خلوت&zwnj;ها و اندرونی&zwnj;هایی خاص خود نیز دارند که &laquo;غریبه را به&zwnj;سادگی به آن&zwnj;ها راه نمی&zwnj;دهند&raquo;. همچنان که ما تک&zwnj;آدمیان، که حاملِ زبان&zwnj;ها و فرهنگ&zwnj;ها هستیم، نه تنها در وجودِ خود حیاط&zwnj;خلوت&zwnj; و اندرونی&zwnj;ای داریم که &laquo;غریبه&raquo; را به آن راه نمی&zwnj;دهیم، بلکه پستوها و دهلیزها و دالان&zwnj;های تاریکِ تو-در-تویی نیز داریم که خود نیزاز آن&zwnj;ها بی&zwnj;خبر ایم. امّا همان&zwnj;ها سرچشمه&zwnj;یِ نیرویِ حیاتی و انگیزه&zwnj;یِ زیستن در ما ست، و دَمادَم سیگنال&zwnj;هایی از آن جا (یا از آن جاها) به ما می&zwnj;رسد که هستیِ خودجوش و &laquo;ناخودآگاهِ&raquo; ما را رهبری می&zwnj;کند. این پستوها و دهلیزها، از سویی، در تاریخِ میلیاردها ساله&zwnj;یِ زندگانی بر روی زمین ریشه دارند، در ژن&zwnj;انبانِ (gene pool) نیاکانِ تک&zwnj;یاخته&zwnj;ای تا سوسمارسانِ&zwnj;مان، و از آن جا در پستاندارانِ نخستی (primates)، &nbsp;یا بوزینگان، و از سویِ دیگر، در دورانِ ده&zwnj;ها هزار ساله&zwnj;یِ پیشاتاریخیِ تکوینِ آدم&zwnj;سانِ اندیشه&zwnj;ورز (Homo sapiens) و دورانِ چند هزار ساله&zwnj;یِ زندگانیِ فرهنگیِ آن، از غارنشینی تا آپارتمان&zwnj;نشینی&zwnj;.&nbsp;</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><br />
این پایه&zwnj;یِ زیستی-تاریخی ساختارِ حسّانیّتی (sensuality) را در ما شکل می&zwnj;دهد که در زیرساختِ عقلانیّتِ ما نشسته و سررشته&zwnj;یِ آن را به دست دارد. بنیادِ زندگانیِ انسانیِ ما استتیکی (aesthetic) ست، یا همان حسّانیّت است که رنگِ عقلانیّت به خود می&zwnj;گیرد، امّا، خوشا که، هرگزبه عقلانیّتِ ناب فروکاسته نمی&zwnj;شود. جهانِ عقلانیِ ناب یک جهانِ مکانیکی ست که با قوانینِ علیّت، ماشین&zwnj;وار، در حرکت است، و انسانِ عقلانیِ ناب هم یک روبات (robot) است، که بر اساسِ نظمِ از-پیش-داده&zwnj;یِ کلّیِ اخلاقی-- چنان که کانت آرزو می&zwnj;کرد-- حرکت می&zwnj;کند. روبات قانون&zwnj;هایِ فیزیکیِ نهاده در وجود-اش را &laquo;می&zwnj;فهمد&raquo; و بر اساسِ آن&zwnj;ها و کارکردی که برایِ او برنهاده اند، به&zwnj;درستی رفتار می&zwnj;کند، امّا هرگز نمی&zwnj;تواند یک قطعه موسیقی را بفهمد و از آن لذت ببرد. زیرا وجودِ او پایه&zwnj;یِ استتیک (حسّانی) ندارد، که از آنِ موجودِ اُرگانیک است نه موجودِ مکانیکی.</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><br />
بر گِردِ زبان&zwnj;ها و فرهنگ&zwnj;ها هم هاله&zwnj;هایِ نادیدنی هست که تمامیت&zwnj;بخشِ آن&zwnj;ها ست. آن &laquo;حیات&zwnj;خلوت&zwnj;ها&raquo; و پستوها و اندرونی&zwnj;هایِ حافظه&zwnj;یِ جمعی، که &laquo;غریبه&raquo; را به خود راه نمی&zwnj;دهند، در دلِ این هاله&zwnj;یِ نادیدنی پنهان اند. به همین دلیل، در گِرداگِردِ هر زبان و فرهنگ عالمی هست که در هیچ آموزشگاه و دانشگاهی نمی&zwnj;توان آموخت، زیرا حسیافتی و حس کردنی ست نه آموختنی. &laquo;حسِ زبانی&raquo; در مدرسه آموختنی نیست، بلکه باید &laquo;مادرزاد&raquo; در عالمِ آن به دنیا چشم گشود یا دیرزمانی در آن عالم زیست تا آن را از آنِ خود کرد، یعنی از غریبگی به در آمد و خودی شد.&nbsp;</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><br />
هنگامی می&zwnj;شود گفت که شما یک زبان را به&zwnj;تمامی از آنِ خود کرده اید که دیگر در آن &laquo;لهجه&raquo; نداشته باشید و اهلِ بومیِ زبان نتوانند میان شما و خود فرق بگذارند و شما را بیگانه بدانند. از دست دادنِ لهجه به معنایِ آن است که شما &laquo;عالمِ&raquo; آن زبان را زیسته اید و با اهلِ آن چنان درآمیخته اید که شما هم دیگر خود را در آن عالم بیگانه حس نمی&zwnj;کنید. آنگاه می&zwnj;توانید لایه&zwnj;هایِ پنهانِ کناییِ معنایی&mdash;نوازشگر، دل&zwnj;انگیز، نیش&zwnj;زن، طعنه&zwnj;زن، اشارتگر، ریشخندگر، توهین&zwnj;آمیز&mdash;را به&zwnj;روشنی درک کنید، از آن شادمان شوید یا به خشم آیید یا به نگفته&zwnj;&zwnj;هایِ نهفته&zwnj; از خلالِ گفته&zwnj;ها در یک فضایِ گفت-و-گویی (dialogical) &nbsp;پی&zwnj;برید. یعنی در فضایِ آن زبان، همچون آدمِ بومی، برایِ فهم و تفسیرِ داد-و-ستدِ زبانی اهلیّتِ هرمنوتیکیِ بومی پیدا &zwnj;می&zwnj;کنید تا چنان چیزهایی را از پسِ استعاره&zwnj;ها و کنایه&zwnj;ها و زبانِ اشارت&zwnj;هاشان بتوانید بفهمید که &laquo;نااهلان&raquo; نمی&zwnj;توانند بفهمند.</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><strong>کارِ کارگاهی شما کاری است روی وجه بیرونی زبان، یعنی آنجایی که گویا زبان ما با زبان دیگری مواجه می&zwnj;شود. آیا در مورد زبان فارسی نمی&zwnj;توان گفت که شما ظاهر آن را مدرن می&zwnj;کنید و دریچه&zwnj;هایی از آن را به روی جهان می&zwnj;گشایید، اندرونی آن اما همچنان سنتی است و در آن روابطی پدرسالارانه حاکم است؟ با این مشکل چه می&zwnj;کنید؟</strong></div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><br />
آشوری: ما هم در کارگاهِ زبانیِ واژه&zwnj;پردازی و واژه&zwnj;سازیِ خود گونه&zwnj;ای پیشه&zwnj;ور ایم که در کاری اهلیّت و مهارت پیدا کرده است و می&zwnj;تواند ابزارهایی را بسازد و در اختیار دیگران بگذارد که به دردِ کارشان بخورد. اما این پیشه&zwnj;ور که به نیّتِ آراستن و پیراستنِ واژگانیِ زبانِ فارسی برایِ کاستن از ناهمواری&zwnj;ها و کم-و-کاستی&zwnj;هایِ آن در راستایِ رابطه&zwnj;یِ آن با جهانِ مدرن و زبان&zwnj;هایِ پیشاهنگِ مدرنیّت، می&zwnj;کوشد، بنا نیست که همه&zwnj;یِ مسائلِ آن &laquo;اندرونی&raquo; را حل کند، از جمله، به گفته&zwnj;یِ شما، روابطِ پدرسالارانه در آن را. امّا تشخیصِ او این است که با کارِ کارگاهیِ خود بر رویِ زبان و افزودن بر امکاناتِ بیانیِ آن در قالبِ گسترشِ واژگانیِ آن و همچنین طرحِ نظریِ مسائلِ تاریخی و ساختاریِ زبانِ بومیِ خود به بازتر شدنِ افق نگاه به مدرنیّت و خواسته&zwnj;هایِ زبانیِ آن یاری می&zwnj;رساند. از دیدگاهِ او، این پی&zwnj;گیری در کارِ واژه&zwnj;&zwnj;پردازی و واژه&zwnj;سازی، از یک دیدگاهِ هم زبان&zwnj;شناختی و هم تاریخی، خود می&zwnj;تواند دری باشد به سویِ فهمِ معنایِ مدرنیّت و رابطه&zwnj;یِ انسان و زبان در فضایِ آن از نظرِ تکنیکی و کاربردی. و این خود شاید یاوري باشد زبانی برایِ آنانی که در حوزه&zwnj;هایِ دیگرِ علمی، اجتماعی، فرهنگی، و سیاسی برایِ سست کردنِ بنایِ &laquo;روابطِ پدرسالارانه&raquo; می&zwnj;کوشند. تجربه هم، به گمان&zwnj;ام، تا کنون نشانگرِ همین نکته بوده است.</div>
<div style="direction: rtl; text-align: justify; "><br />
ابزارهایِ واژگانی و مفهومی که او برایِ بهتر نشاندنِ علومِ انسانی در فضایِ زبانِ بومیِ خود می&zwnj;پردازد، سرانجام چه&zwnj;بسا به گشایشِ بیشتر افقِ فهم و برداشتنِ سدهایِ ذهنیِ فراگیریِ مدرنیت از راهِ گشایشِ زبانی نیز یاری رساند. اما به این هدف به&zwnj;آسانی و با شتاب نمی&zwnj;توان رسید. در این راه باید بسیار شکیبا بود. این جا میدانِ تاخت-و-تازِ اسبِ تازی نیست. بلکه میدانِ آن شترِ صبوری ست که تشنه&zwnj;کام در بیابان خار می&zwnj;خورد و بار می&zwnj;برد و از سختیِ سرنوشتِ خود هم شکایت نمی&zwnj;کند!&nbsp;</div>]]></description>

         <link>http://ashouri.malakut.org/2011/03/post_71.html</link>
         <guid>http://ashouri.malakut.org/2011/03/post_71.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">زبان</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">مصاحبه‌ها</category>
        
        

         <pubDate>Sat, 26 Mar 2011 14:52:15 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>پرسش‌هایی در باره‌یِ زبان و ترجمه</title>
<description><![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: -webkit-auto;direction: rtl; unicode-bidi: embed; "> </p>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">&nbsp;</div>
<strong>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><span class="Apple-style-span" style="font-weight: normal; "><strong>مصاحبه با مجله&zwnj;یِ مهرنامه</strong></span></div>
</strong>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><img alt="" src="http://ashouri.malakut.org/mehrnameh.jpg" /><br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
(شماره&zwnj;یِ ۷، تهران، آذر ۱۳٨۹)</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">مصاحبه&zwnj;گر: رضا خجسته رحیمی</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">۱-برخی چون میرزا فتحعلی آخوند زاده و طالبوف با گرایشی به ساده نویسی فارسی در دوره&zwnj;ی ناصری به ترجمه&zwnj;ی متون علمی پرداختند. با این حال در ترجمه ها یا تالیف هایی که افرادی مثل طالبوف و آخوند زاده انجام داده اند به کلماتی بر می خوریم که بدون ترجمه به متن فارسی منتقل شده اند آنچنانکه مثلاً نقد را کریتیکام می گویند. اما بعد از مشروطه ما با&nbsp; تلاش کسانی مثل محمد علی فروغی با یک نهضت ترجمه مواجهیم که تلاش بیشتری برای واژه سازی به زبان فارسی دارد، آنچنانکه مثلا او &laquo;یوتوپیا&raquo; را به مدینه&zwnj;ی فاضله ترجمه کرد. این تحول زبانی در ترجمه را از آخوندزاده و طالبوف تا فروغی چگونه تحلیل و داوری می کنید؟</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
</div>
<strong>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><span class="Apple-style-span" style="font-weight: normal; "><strong>آشوری</strong>: آخوندزاده و طالبوف می&zwnj;خواستند حرف&zwnj;هایی را بزنند که تا آن زمان در زبانِ فارسی زده نشده بود. آن حرف&zwnj;ها نشتِ ایده&zwnj;هایِ مدرنِ علمی و اجتماعی و سیاسی از راهِ زبان&zwnj;هایِ فرانسه و ترکی و روسی به فارسی بود. آن&zwnj;ها زبانِ فضل&zwnj;فروش و پرلفت-و-لعابِ منشیانه را سدی بر سر راهِ انتقالِ ایده&zwnj;هایِ مدرن به زبانِ فارسی می&zwnj;دانستند. به همین دلیل، در حدِ امکانات و دانشِ زبانی&zwnj;شان در جهتِ ساده&zwnj;نویسی و کاستن از شکافِ شگرفِ زبانِ گفتار و نوشتار در فارسی کوشیدند. اما نه زبانِ فارسی برای بازسازی خود در راستایِ خواسته&zwnj;هایِ زبانیِ جهانِ مدرن هنوز آمادگی و امکاناتِ لازم را داشت و نه آن&zwnj;ها توانایی لازم را برایِ بازسازی زبان داشتند. آن گونه حرف&zwnj;ها هنوز در فضای همگانی در داخل ایران نمی&zwnj;شد زد. پس، کسانی که سودای زدنِ چنان حرف&zwnj;هایی را به فارسی داشتند ناگزیر به بیرون از ایران روی می&zwnj;آوردند و از قفقاز و ترکیه&zwnj;ی عثمانی و هند و مصر می&zwnj;کوشیدند با یاری ماشین چاپ آن ایده&zwnj;ها را به داخل ایران برسانند. از این گذشته، آخوندزاده و طالبوف هر دو زبانِ مادری&zwnj;شان ترکی بود و عمرشان را در قفقاز گذراندند. ناگزیر برای رساندن اندیشه&zwnj;هاشان به زبان فارسی مشکل داشتند. شوق&zwnj;شان به ایران و مسأله&zwnj;ی ایران و این که خود را ایرانی می&zwnj;دانستند سبب می&zwnj;شد که به فارسی بنویسند. حتا ناچار بودند برخی واژه&zwnj;ها و مفهوم&zwnj;هایِ از اروپا آمده، مانندِ کریتیک و پروگره، را به سنتِ زبانِ نوشتاری منشیانه شکل عربی&zwnj;مآب بدهند و آن&zwnj;ها را &laquo;قرتیکا&raquo; و &laquo;پروقره&raquo; بنویسند.</span></div>
</strong>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">اما فروغی که از نسل پس از آن&zwnj;ها بود، در اوضاعِ دیگری در اندیشه&zwnj;ی زبانِ فارسی و بازسازی آن بود. نسل او انقلابِ مشروطیت را پشت سر گذاشته و واردِ دورانِ رضاشاهی شده بود. جذبِ ایده&zwnj;هایِ سیاسی و اجتماعیِ مشروطیت، و به&zwnj;طبع زبان و اصطلاحات آن، که بومیِ زبانِ فارسی شده بود، زمینه&zwnj;یِ بازاندیشیِ زبان و چاره&zwnj;اندیشی برای کم-و-کاستی&zwnj;هایِ آن در فضایِ نیازهایِ دنیایِ مدرن را فراهم کرده بود. در این دوران، در نسلِ فروغی در دورانِ رضاشاهی، ایده&zwnj;های ناسیونالیسمِ ایرانی نیز با نیروی تمام در فضایِ ایدئولوژیک دولت و &laquo;منورالفکران&raquo;&nbsp; فرمان&zwnj;روا بود. &nbsp;یکی از پایه&zwnj;های اصلیِ آن نیزاندیشیدن به زبانِ فارسی در مقامِ زبانِ ملی بود. برپاییِ فرهنگستانِ زبانِ فارسی در این دوران یکی از کارهای بزرگی بود که فروغی سرپرستی کرد و بر آن ریاست داشت. فروغی ادیب و زباندان برجسته&zwnj;ای نیز بود و ذوق و هنر نویسندگی داشت و ایده&zwnj;های روشنی در باره&zwnj;ی ضرورتِ نوسازی زبان فارسی و راه-و-روشِ آن.&nbsp; یکی-دو نسلِ پیش از فروغی اگرچه ضرورتِ ساده&zwnj;سازی زبانِ نوشتار را دریافته بودند، اما هنوز نتوانسته بودند برایِ غنی&zwnj;سازیِ واژگانیِ این زبان در جهتِ پذیرشِ مفهوم&zwnj;های علمی و آنچه مربوط به دستاوردها و شیوه&zwnj;ی زندگانیِ مدرن است، کارِ نمایانی بکنند. فروغی و کسانی دیگر از هم&zwnj;نسل&zwnj;هایِ او در این جهت گام&zwnj;های بلندتری برداشتند. و البته، فروغی با کارِ ماندگاری که در جهتِ برگرداندنِ فلسفه&zwnj;ی اروپایی به زبانِ فارسی کرد، زمینه&zwnj;ی یک دگرگونیِ سبکی را در این زمینه فراهم کرد که بسیار اثرگذار بود و نسل&zwnj;های بعدی از روش او بهره&zwnj;مند شدند.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">۲-شما در جایی گفته اید که &laquo;آموزشِ همگانی، بر بنیادِ دست&zwnj;آوردهایِ علمِ مدرن، با زبانِ روشنِ همه&zwnj;فهم، به زبانِ مردمی، به جایِ زبانِ قلنبه&zwnj;یِ تاریک&zwnj;اندیشیِ کلیسایی، راهي بود که روشنگریِ اروپایی در پیش گرفت و با آن جاده&zwnj;یِ انقلابِ علمی و صنعتی را برایِ پیدایشِ جامعه&zwnj;یِ مدرن در سده&zwnj;یِ نوزدهم هموار کرد&raquo;. آیا می توان در کارنامه&zwnj;ی مترجمان ایرانی عصر گذار، که راویان پیام جهان متجدد برای جامعه&zwnj;ی سنتی ایرانی بودند، متناظری حداقلی از این اتفاق &nbsp;را در تحول از نظام قدمایی به سوی مدرنیت رصد کرد؟ آیا می توان از گام های اولیه این گذار در تلاش مترجمانی ایرانی و نثر آنها یاد کرد؟ در این صورت از کدام مترجمان ایرانی و کدام آثار ترجمه ای آنها می توان نام برد؟</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">&nbsp;</div>
<strong>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><span class="Apple-style-span" style="font-weight: normal; "><strong>آشوری</strong>: بله، همچنان که می&zwnj;دانید، فروغی پیشاهنگِ تحول سبک در زبانِ فلسفه بود و پس از او مترجمانی مانند محمد باقر هوشیار، محمد حسن لطفی، و محمود هومن این راه را دنبال کردند. در نسل ما نیز کارِ سبکبار کردنِ زبان از نظر سبکی و مایه&zwnj;&zwnj;ور کردنِ آن از نظر واژگانی و مفهومی، به دست مترجمانِ توانا و باذوق، البته با سلیقه&zwnj;ها و روش&zwnj;های گوناگون، همچنان ادامه دارد. و این جریان در همه&zwnj;ی زمینه&zwnj;های علومِ انسانی دیده می&zwnj;شود.</span></div>
</strong>
<p>&nbsp;</p>]]>
<![CDATA[<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">٣-شما زبان ترجمه&zwnj;ای دوران مشروطه را که بسیار متاثر از فهم فرانسوی بود، &laquo;زبان دوران تجدد&raquo; نامیده اید. از ویژگی های نابهنجار این زبان که به نوعی بی نظمی در زبان فارسی انجامید، اگر بگذریم، آیا از ویژگی های مثبت سیاسی و اجتماعی این &laquo;زبان دوران تجدد&raquo; نیز می توان نام برد؟ در آثار کدام مترجمان و چگونه ؟</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><strong>آشوری</strong>: دورانِ زبانِ تجدد حدودِ یک قرن و نیم است که آغاز شده و همچنان تا روزگارِ ما ادامه دارد. در این دوران زبانِ فارسی، مانندِ همه&zwnj;ی زبان&zwnj;هایی که توانسته اند از زیرِ فشارِ سهمگینِ جهانگیریِ مدرنیّت و زبان&zwnj;هایِ پیشاهنگِ آن جان به در ببرند، ناگزیر، در مرحله&zwnj;هایِ گوناگون و در حوزه&zwnj;های کاربردیِ فزاینده&zwnj;ی گوناگون، دگردیسی&zwnj;های واژگانی، معناشناختی، و سبکیِ بسیار عمده&zwnj;ای را از سر گذرانده است. دورانِ نخستِ این فرایند، همچنان که من در آن مقاله در باره&zwnj;یِ &laquo;زبانِ تجدد&raquo; گفته ام و شما این جا به آن اشاره کرده اید، دورانِ وام&zwnj;گیریِ مفهوم&zwnj;ها و معناها از زبانِ فرانسه و برگردانِ خام و زمختِ آن&zwnj;ها به دستِ مترجمانِ ناشی به زبانی گنگ و لنگ و تیره-و-تار، و اغلب پرغلط، بر پایه&zwnj;ی میراث و عادت&zwnj;های نوشتاریِ زبانِ منشیانه&zwnj;ی دوران صفوی تا قاجار است.&nbsp; این روند هنوز هم همچنان ادامه دارد، اما بیش&zwnj;تر به دنبالِ زبانِ انگلیسی. شمارِ ترجمه&zwnj;های جعلی و قلابی و بی&zwnj;سر-و-ته و نیز ترجمه&zwnj;هایِ دزدیده و کتاب&zwnj;سازی شده هنوز آن قدر پرشمار هست که عرقِ شرم بر پیشانیِ هر فارسی&zwnj;زبانی بنشاند. اما در جوارِ این جریانِ هنوز فرادست، که نشانِ زشتِ بیماری&zwnj;هایِ کهنه&zwnj;ی اخلاقی و فرهنگیِ ما را بر خود دارد، جریانی نیرومند به سوی سالم&zwnj;سازی و توانمند سازی زبان نیز در کار بوده است. یکی از زمینه&zwnj;های مهم ساده&zwnj;سازی زبان و کاهش شکافِ بی&zwnj;اندازه&zwnj;یِ زبانِ گفتار و نوشتار در قلمرو ادبیات بوده است. ترجمه&zwnj;ی رمان و نمایش&zwnj;نامه در این میانه نقشی نمایان داشته است. &nbsp;امروز ترجمه&zwnj;های کامیاب از نظر سبکی در حوزه&zwnj;ی ادبیات به قلمِ مترجمانِ توانا کم نیست. سرسلسله&zwnj;ی همه&zwnj;ی آن&zwnj;ها میرزا جبیب اصفهانی ست و در روزگار ما از مترجمانی همچون نجفِ دریابندری، ابوالحسن نجفی، عبدالله کوثری، و بسیاری دیگر می&zwnj;توان نام برد. در حوزه&zwnj;ی علومِ اجتماعی و فلسفه نیز، افزون بر نام&zwnj;هایی که بردم، از کسانی همچون امیرحسین آریان&zwnj;پور، حمید عنایت، و عزت&zwnj;الله فولادوند می&zwnj;توان نام برد که در سالم&zwnj;سازی و غنی&zwnj;سازی زبانِ فارسی در راستایِ مدرنگریِ آن نقش داشته اند.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">۴-در تاریخ ترجمه در ایران، دغدغه&zwnj;ی روشنفکران برلنی در یافتن &quot;زبان&quot;ی که بتواند اندیشه&zwnj;ی تجدد را به ایرانیان در کشوری عقب مانده از قافله&zwnj;ی تجدد منتقل کرد و رابط این دو جهان باشد، تا چه حد قابل اعتنا و مقرون به نتیجه بوده است؟ چقدر آنها توانستند در گذر از &laquo;زبان بسته&raquo;ی پیشین، پایه گذار &laquo;زبان باز&raquo; در ترجمه ایرانی نیز باشند؟</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><strong>آشوری</strong>: حافظه&zwnj;ی من یاری نمی&zwnj;کند که بتوانم پاسخِ دقیقی به این پرسش بدهم. چنین پاسخی نیازمندِ بازبینیِ کارهای آن&zwnj;ها ست. اما تا آن جا که به خاطر دارم، می&zwnj;توانم گفت که، آن&zwnj;ها هنوز از مرحله&zwnj;ی آغازینِ آشنایی با اندیشه&zwnj;ی مدرن چندان پیش&zwnj;تر نرفته بودند. و اگر چه ضرورتِ بازنگری زبان را حس می&zwnj;کردند، هنوز گرفتارِ سبک و عادت&zwnj;های زبانیِ ادیبانه و منشیانه&zwnj;ی روزگار خود بودند و برخی از آن&zwnj;ها، همچون محمد قزوینی و تقی&zwnj;زاده و کاظم&zwnj;زاده&zwnj;ی ایران&zwnj;شهر، از نظرِ سبک &nbsp;بدنویس و از نظرِ واژگان قلنبه&zwnj;نویسِ قدمایی بودند.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">۵-زبان فارسی در مسیر ترجمه&zwnj;ی آثار غربی با نوعی از هم گسیختن درونی و وادادگی ساختاری همراه شد. در همین حال ما به لحاظ فکری و فرهنگی نیز در مواجهه با مدرنیت از آنجا که در وضعیت منحطی به سر می بردیم با نوعی وادادگی خود را تسلیم تحمیل تفکر و فرهنگ مقابل کردیم. آیا این دو اتفاق، یکی در عرصه فکر و&nbsp; دیگری در عرصه زبان، را باید دو نشانه از یک معضل دانست یا یکی از آنها&nbsp; نتیجه دیگری بوده است؟ در این صورت کدامیک (تسلیم شدن ساختار زبانی و شلختگی آن، یا تسلیم&nbsp; شدن فکری و فرهنگی) نتیجه&zwnj;ی دیگری بوده است؟</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><strong>آشوری</strong>: زبان فارسی و همچنین فرهنگِ ایرانی هنگام رویارویی با اروپا و زبان&zwnj;ها و فرهنگ&zwnj;های مدرن، هم&zwnj;اکنون دورانِ دراز چند قرنه&zwnj;ای از واماندگی و تباهی&zwnj;زدگی را می&zwnj;گذراند. رابطه&zwnj;ی زبان و فرهنگ رابطه&zwnj;ی دوسویه&zwnj;ی میانکُنشی (interactive) ست. تباهی و واماندگیِ فرهنگ و زبان با هم اند. این نکته را هم بیفزایم که، جهانِ مدرن، بنا به خصلتِ جهانگیری&zwnj;اش، با پدید آوردنِ علومِ انسانی، فضای ذهنی و ابزارهای زبانی و فرهنگیِ فهم و گنجاندنِ زبان&zwnj;ها و فرهنگ&zwnj;های پیشامدرن را در درونِ طرحِ جهانگیرِ خود فراهم آورده بود، اما جامعه&zwnj;هایی که هنوز، به قولِ برخی، &laquo;در خوابِ غفلت&raquo; بودند، هرگز نمی&zwnj;توانستند بدانند و بفهمند که با چه چیزی رویارو شده اند. این جهانِ مدرن بود که نخست با کاشفان و سیاحانِ خود و سپس با دیپلومات&zwnj;ها و ارتش&zwnj;های مستعمره&zwnj;سازِ خود، به قصدِ فتحِ کره&zwnj;ی زمین، به سراغِ آن&zwnj;هایی آمد که &laquo;درخوابِ غفلت&raquo; بودند و چرت&zwnj;شان را پاره کرد و جهانِ فرهنگ و زبان&zwnj;شان را دچارِ آشوب کرد! مدرنیّت از قرنِ شانزدهم به این سو تقدیرِ کره&zwnj;یِ زمین بوده است و ما خود به نامِ ایرانیِ امروزین، همچون دیگر &laquo;ملت&raquo;&zwnj;ها در پهنه&zwnj;یِ جهان، زاده&zwnj;یِ این تقدیر ایم. آن &laquo;وادادگی&raquo; که شما از آن نام می&zwnj;برید چیزی جز همین آوارِ &laquo;تقدیر&raquo; نیست که ناگزیر بر سرِ &laquo;ما&raquo; و همه&zwnj;ی کره&zwnj;ی زمین فرود آمده است. و &laquo;ما&raquo; خود، با تمامیِ ذهنیت و زبان و فرهنگِ مدرن و پیشامدرن&zwnj;مان، چیزی جز فراورده&zwnj;ی این برخورد و این &laquo;تقدیر&raquo; نیستیم.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">۶-محمد حسن لطفی در گفتگویی اشاره کرده بود که به سبب شکست سیاسی ملیون در عصر مصدق، او به ضرورت رشد فکری پی برد و از همین روی به ترجمه آثار فلسفی به عنوان یک ضرورت اصلی و پایه ای برای رشد فکری پرداخت. آیا در نتیجه گیری از این سخن می توان نهضت ترجمه را عامل اساسی و پایه ای در تعالی فکر و پیشرفت دانست؟ یا که این تعبیر را برآمده از نوعی ساده سازی و ساده بینی می دانید-- همچنانکه تلاش نسل محمدحسن لطفی در ترجمه به چنان نتیجه ای که او انتظارش را داشت منتهی نشد؟</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><strong>آشوری</strong>: این &laquo;ساده&zwnj;بینی&raquo; مرحومِ لطفی این حُسن را داشته است که ما به قلمِ روانِ او ترجمه&zwnj;یِ شمارِ چشمگیری از آثارِ فلسفی غربی را به فارسی در اختیار داریم. اما پروژه&zwnj;ی لطفی برای نجات ما از راهِ آشنا کردن با فلسفه نمی&zwnj;توانست بختیار باشد. زیرا فلسفه، به&zwnj;خلافِ علومِ طبیعی، از آن جا که ژرف ریشه در زبان و فرهنگِ زیست&zwnj;بومِ خود دارد، نمی&zwnj;تواند به بومِ دیگری کوچ کند بی آن که رنگِ زیست&zwnj;بومِ تازه&zwnj;ی خود را بپذیرد. مثالِ روشنِ آن انتقالِ فلسفه&zwnj;یِ یونانی به دنیای اسلامی و زبانِ عربی ست که بکل چهره&zwnj;ی دیگری به خود گرفته است. همچنان که همان فلسفه در دنیای لاتینی&zwnj;زبانِ مسیحی رنگ-و-روی دیگری پذیرفت.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">دنیای اسلامی هنگامی که پذیرایِ فلسفه&zwnj;ی یونانی شد تمدنِ جوانِ خودباورِ آینده&zwnj;داری بود که نیاز به ساختن و پرداختنِ جهان&zwnj;بینی و &laquo;فلسفه&zwnj;&laquo;یِ خود نیز داشت. و هر چه از سازمایه&zwnj;هایِ تمدن و فرهنگ را که از هر جا می&zwnj;گرفت در دستگاهِ گوارشیِ خود به رنگِ خود درمی&zwnj;آورد و از آنِ خود می&zwnj;کرد. اما یک فرهنگ و زبانِ &laquo;جهانِ سومی&raquo; در هم شکسته و زبون چه گونه می&zwnj;تواند عالی&zwnj;ترین حاصلِ خودآگاهیِ فرهنگ&zwnj;ها و زبان&zwnj;هایِ چیره&zwnj;ی جهانی را از آنِ خود کند؟ پرسشِ دردناک این است که فیلسوفِ جهانِ سومی به چه می&zwnj;تواند بیندیشد جز به همین فقر و درماندگی؟ نظریه&zwnj;ی &laquo;غرب&zwnj;زدگی&raquo; و &laquo;امتناعِ تفکر&raquo; را به عنوانِ دست&zwnj;آوردهای &laquo;اصیلِ&raquo; به&zwnj;اصطلاح فکرِ فلسفی در میانِ ما، یادآوری می&zwnj;کنم. فلسفه&zwnj;ی آلمانی یا آنگلوساکسون چه ربط و نسبتی با ما دارند و به کدام مسأله&zwnj;یِ &laquo;ما&raquo; می&zwnj;توانند پاسخ دهند؟</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">می&zwnj;بینید که، به جای پاسخ به این پرسش&zwnj;ها چیزی جز &laquo;امتناعِ تفکر&raquo; برایِ &laquo;ما&raquo; از کوزه&zwnj;یِ فلسفیِ مدرن ما بیرون نتراویده است! بنا براین، نیّت و پروژه&zwnj;ی مرحومِ لطفی، با همه احترامی که باید به آن بگذاریم و ارزشی که باید برای آن بشناسیم، نمی&zwnj;توانست راهِ سرراستِ ما برای دست یافتن به اندیشه&zwnj;ی فلسفی باشد. بسیار شرایطِ دیگر برای آن ضروری ست که ارتباطِ سرراست هم با فلسفه ندارد.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">۷-در کار ترجمه و در گریز از بی نظمی های عبور از جهانی (متون غربی) به جهان دیگر(متن فارسی)، مترجمی همچون شمس الدین ادیب سلطانی راه متفاوتی را اتخاذ کرده و در تلاش برای حفظ استقلال زبانی حرکت کرده است و نخواسته است تا زبان فارسی در برابر ورود فکر غربی و در فرایند ترجمه مضمحل شود و از بین رود. اما این تلاش با بی توجهی و بی اعتنایی زیادی همراه بوده است و آثار ترجمه ای ایشان را برای عموم کم استفاده&nbsp; کرده است. داوری شما درباره این تلاش استاد ادیب سلطانی چیست؟ آیا از این جهت است که این ترجمه ها نمی توانند با زبان عمومی رابطه برقرار کنند؟</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><strong>آشوری</strong>: آقای ادیب سلطانی&nbsp; مرد دانشور کوشایی ست و در کارِ ترجمه و پژوهش پروژه&zwnj;های کلانی را در پیش گرفته و اجرا کرده که از عهده&zwnj;ی پهلوانی چون او بر می&zwnj;آید. من که عمری در کارِ پژوهش در واژگانِ فلسفه و علومِ انسانی بوده ام، به&zwnj;طبع کارها و پیشنهادهایِ ایشان را هم دنبال کرده ام، اما با دریغ باید بگویم که از منطق کار ایشان چندان سر در نیاورده ام. روشِ ایشان، یعنی شکستنِ واژه&zwnj;هایِ زبان&zwnj;های اروپایی از نظرِ تکواژشناسی و سر هم کردنِ معادل&zwnj;های آن&zwnj;ها در زبانِ فارسی نو و میانه و باستانی به نظر من روشِ کارامدی نیست. زیرا کار ما در ترجمه انتقالِ معنا ست نه مُرفولوژی لغت. چه بسا واژه&zwnj;ها که در چرخش&zwnj;های تاریخی و کاربردهایِ متنی&zwnj;شان معنا یا معناهایی پیدا می&zwnj;کنند که هیچ ربطی به ساختارِ ریشه&zwnj;شناسی&zwnj;شان ندارد.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">من نمی&zwnj;دانم چرا واژه&zwnj;ای مانندِ دیالکتیک را باید از نظر ریشه&zwnj;شناسی شکست و برابرنهاده&zwnj;ی شگفتِ &laquo;دوئیچمگوئیک&raquo; را برای آن ساخت، که واژه&zwnj;ای ست یکسره بی&zwnj;معنا در زبانِ ما. برابرنهاده&zwnj;ی &laquo;درون&zwnj;آخته&raquo; و &laquo;برون&zwnj;آخته&raquo; برای سوژه و آُبژه در فلسفه نیز همان اندازه در فارسی بی&zwnj;معناست و با معنای آن دو واژه در متن&zwnj;هایِ فلسفیِ اصلی نیز هیچ ربطی ندارند، اگرچه از نظرِ ریشه&zwnj;شناسی هم&zwnj;معنا ست! یک پرسشِ ساده این است که چرا باید واژه&zwnj;هایِ ترجمه&zwnj;ناپذیر مانندِ دیالکتیک، ایده، سوژه، و اُبژه را به&zwnj;زور به واژه&zwnj;های بی&zwnj;رگ-و-ریشه و بی&zwnj;معنایی از این دست ترجمه کرد. مگر در این گونه موردها وام&zwnj;گیری واژه از زبانِ اصلی راهِ حل بهتر و آسان&zwnj;تری نیست؟</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">من انکار نمی&zwnj;کنم که ما در مواردی ناگزیر از گرته&zwnj;برداری واژگانی و واژه&zwnj;سازی مکانیکی هستیم و من خود در <strong><em>فرهنگِ علومِ انسانی</em></strong> و نوشته&zwnj;ها و ترجمه&zwnj;هایِ خود، آن جا که لازم دیده ام، از این کارها کرده ام. اما این کارها باید منطق روشن و توجیه&zwnj;پذیری داشته باشند. من در درجه&zwnj;ی اول هوادارِ واژه&zwnj;سازی از درونِ ساختِ اُرگانیکِ زبان &zwnj;ام. برای این کار البته اُنس با میراثِ ادبی زبانِ فارسی، به&zwnj;ویژه شعر آن، ضروری ست. &nbsp;دکتر ادیب سلطانی، با همه دانشی که در باره&zwnj;ی زبان&zwnj;ها دارد، نه تنها به&zwnj;گواهیِ ترجمه&zwnj;های&zwnj;اش از آثار فلسفی، که به گواهیِ ترجمه&zwnj;&zwnj;اش از اثری مانندِ <strong><em>هملتِ</em></strong> شکسپیر،&nbsp; با ادبیاتِ فارسی، و درنتیجه، با روح و استتیکِ این زبان انسی ندارد.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
٨-&nbsp;شما از تاثیر مشروطه و تجدد بر زبان و ترجمه سخن گفته اید، اما کمتر به تاثیر انقلاب 57 بر زبان و نثر مترجمان فارسی نظر انداخته اید. آیا می توانید به تاثیرات این فضای ذهنی و عینی جدید بر زبان و ترجمه نیز اشاره کنید؟</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">&nbsp;<strong>آشوری</strong>: انقلابِ ۵۷ تأثیرِ ژرفی بر همه&zwnj;یِ جنبه&zwnj;هایِ زندگانیِ جامعه&zwnj;یِ ایرانی، هم منفی و هم مثبت، گذاشته است. در این میان زبان نیز، همچون بُردارِ پایه&zwnj;ایِ روابطِ اجتماعی نمی&zwnj;توانست همانی بماند که بود. دگرگونی&zwnj;هایِ واژگانی، سبکی، و معنایی (semantic) در این سی ساله چه بسا بیش از صد سال گذشته بوده است. زبان&zwnj;آوری (rhetoric) انقلابی و شوقِ جذب و در اختیار گرفتنِ دست&zwnj;آوردهایِ مادّی و معنوی دنیای مدرن، با شوری بسیار شتابان&zwnj;تر از گذشته، همه&zwnj;ی قشرها و طبقاتِ جامعه&zwnj;ی ایرانی، و بیش&zwnj;تر و شتابان&zwnj;تر از همه قشرِ نامدار به روحانیت، را در بر گرفته است. کافی ست به کتاب&zwnj;ها و مجله&zwnj;ها و سایت&zwnj;های اینترنتی این قشر با دیدِ زبان&zwnj;شناسانه نگاهی بیندازید تا ببینید که از نظرِ واژگانی، سبکی، و معنایی نسبت به چهل-پنجاه سالِ پیش چه دگرگونیِ ژرفی در آن&zwnj;ها رخ داده است. همچنین در زبانِ روشنفکران و دیگر قشرها و طبقات اجتماعی از زن و مرد، که به&zwnj;ویژه در ژورنالیسم بازتابِ آن را می&zwnj;توان دید.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">اما ارزیابیِ سنجیده&zwnj;یِ این دگرگونی&zwnj;هایِ زبانی نیازمندِ مطالعه&zwnj;یِ آماری و تحلیلیِ روشمندی ست که گویا تاکنون انجام نشده یا شده است و من خبر ندارم. دپارتمان&zwnj;های زبان&zwnj;شناسی در دانشگاه&zwnj;ها باید این سوژه&zwnj;ها را دنبال کنند که برایِ کلِ مطالعاتِ اجتماعی معنادار و روشنگر است.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">۹-آیا مسیری که در ترجمه فارسی از طالبوف و آخوندزاده تا فروغی و سپس احمد آرام و منوچهر بزرگمهر در سالهای پیش از انقلاب طی شد، پس از انقلاب نیز تداوم یافت؟</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><strong>آشوری</strong>: بله، جنبش ترجمه در این دو-سه دهه شتابی به خود گرفته و هر سال، گذشته از ترجمه&zwnj;ی مقاله&zwnj;ها در روزنامه&zwnj;ها و مجله&zwnj;ها، چندهزار کتابِ ترجمه شده به بازار می&zwnj;آید. از جمله کتاب&zwnj;ها و مقاله&zwnj;های بسیار در زمینه&zwnj;هایی ترجمه می&zwnj;شود که تا بیست-سی سال پیش نشانی از آن&zwnj;ها در زبانِ فارسی نبود. همچنین بر اثرِ جنب-و-جوشی که زبان بر اثر انقلاب یافته و جسارتی که انقلاب با در هم شکستنِ اقتدارِ اتوریته&zwnj;های سنّتی به بخشِ بزرگی از جامعه بخشیده، در این سال&zwnj;ها از نظرِ واژه&zwnj;شناسی و سبک&zwnj;شناسی پیشرفت&zwnj;هایی کرده ایم. جنبشی که سده&zwnj;ای پیش با مترجمان نام برده آغاز شد، در این سال&zwnj;ها به دست مترجمانِ دانشور و باذوق ژرفای بیش&zwnj;تری یافته و راه-و-روش&zwnj;هایِ مدرنِ آن کمابیش نهادینه شده است. اگرچه، چنان که پیش از این گفتم، هنوز ترجمه&zwnj;های بد و قلابی و چه&zwnj;بسا یکسره بی&zwnj;معنا کم نیست، اما در کل حرکتِ مثبتی در جریان است. در میانِ مترجمانِ نسلِ جوان نیز، در حوزه&zwnj;یِ آشنایی من، چهره&zwnj;های خوبی دیده می&zwnj;شود که مایه&zwnj;ی امیدواری اند.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">۱٠-در گذر از این پرسشها اگر بخواهیم به کارنامه&zwnj;ی شما در ترجمه بپردازیم، بی شک تاکید شما بر زبان علمی در ترجمه&zwnj;های شما و واژه سازی&zwnj;ها&zwnj;تان مشهود بوده&nbsp; است. با این حال مترجمان و زبان شناسانی &ndash; همچون عبدالله کوثری- معتقدند که &laquo;برخی از معادلاتی که داریوش آشوری آورده است اگرچه معادلاتی بسیار شایسته است اما غیر ممکن است که در میان مردم مورد استقبال قرار گیرد، و نمی توان این مساله را نادیده گرفت. برخی می گویند که باید استفاده بکنیم تا جا بیفتد، اما اینطور نیست، مثلاً کسروی معادل های بسیار خوبی در زبان فارسی وارد کرده است، از جمله خوراک و پوشاک، تا قبل از آن از کلمات البسه و اطمعه استفاده می کردند، اما کسروی معادل هایی نیز دارد که جا نیفتاده مثل &laquo;هنائیدن&raquo; در معادل گوارا بودن. بنابراین باید بپذیریم که بعضی چیز ها در زبان فارسی جا نمی افتد&raquo;. دیدگاهتان درباره نسبت معادل&zwnj;سازی و عمومیت پذیری و پاسخ&zwnj;تان به این انتقادها چیست؟</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><strong>آشوری</strong>: اگر کسی ، به گفته&zwnj;ی آقای کوثری، معادلِ &laquo;بسیار شایسته&raquo;ای پیشنهاد کند، اما دیگران نپذیرند، گناه او نیست. باید دید چه سدهای فرهنگی در روانِ جمعی سبب می&zwnj;شود که یک پیشنهادِ &laquo;بسیار شایسته&raquo; پذیرفته نشود. پذیرشِ یا ناپذیرشِ واژه&zwnj;ها بستگی به بسیاری عامل&zwnj;ها دارد، از جمله گرایش&zwnj;های سبکیِ زمانه که با بسیاری گرایش&zwnj;های دیگر، از جمله گرایش&zwnj;هایِ ایدئولوژیکِ &ndash; دینی و نا-دینی-- و روابطِ قدرت و ساختارِ قدرت در جامعه ارتباط دارد.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">خوراک و پوشاک در زبانِ فارسی بوده است، اما این که چرا در زبانِ نوشتار جای خود را به البسه و اطعمه داده بوده است، به آن عامل&zwnj;هایی ربط می&zwnj;یابد که اشاره کردم. واگر زمانه&zwnj;ای فرامی&zwnj;رسد که در آن نویسنده&zwnj;ای مانندِ کسروی، و نویسندگانِ دیگری از همان روزگار، گرایش به این می&zwnj;یابند که البسه و اطعمه را دور بریزند و خوراک و پوشاک را زنده کنند، با نظرِ جامعه&zwnj;شناسانه و فیلسوفانه، باید دید چه دگرگونی&zwnj;ای در فضایِ تاریخی رخ داده که &laquo;چشاییِ&raquo; زبانی را از البسه و اطعمه گریزان کرده و به سوی خوراک و پوشاک کشانده است. چنان که اگر کسی امروز البسه و اطعمه را به کار بَـَرد، بی&zwnj;ذوقی و کهنه&zwnj;پرستی او مایه&zwnj;ی حیرت می&zwnj;شود. (می&zwnj;بینید که من هم به جایِ &laquo;مذاق&raquo; چشایی را می&zwnj;نشانم و می&zwnj;خواهم آن را زنده کنم.)</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">ماندگراییِ (inertia) زبانی هم از جمله گرایش&zwnj;هایِ طبیعیِ جامعه&zwnj;هایِ انسانی، به&zwnj;ویژه جامعه&zwnj;های سنتی و پیشامدرن، است که به عادت&zwnj;هایِ زبانی بر بنیادِ روابطِ قدرت در جامعه&zwnj;یِ خود چسبیده اند (این مفهومِ &laquo;روابطِ قدرت&raquo; را تنها به معنایِ قدرتِ سیاسی نباید گرفت.) و &laquo;چشاییِ&raquo; زبانی&zwnj;شان در آن فضا پرورش یافته است. اما با گشتِ زمانه و پدیدار شدنِ نیروهایِ زورآور تازه و دگرگون شدن فضا و نسل، نیازهایِ زبانیِ تازه و گرایش&zwnj;هایِ ایدئولوژیکِ رانشگرِ آن&zwnj;ها &laquo;چشاییِ زبانی&raquo; را نیز دگرگون می&zwnj;کنند.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">بنا براین، اگر پیشنهادِ &laquo;شایسته&zwnj;&laquo;ای با منطق زبانی درست از نظرِ تکواژشناسی، آواشناسی، و معناشناسی در میان آید، اما ذهنیّتِ زمانه، بنا به عادت&zwnj;های زمانه و استبدادِ آن عادت&zwnj;ها، جرأتِ پذیرشِ آن را نداشته باشد یا &laquo;چشایی&raquo;اش آن را پس زند، جایِ نگرانی نیست. شاید هنوز روزگارِ پذیرشِ آن نرسیده باشد. پس، یک اندرزِ اخلاقی کارایند در این زمینه، از زبانِ شیخِ اجل، افصح&zwnj;المتکلّمین، سعدیِ بزرگ: تو نیکی می&zwnj;کن و در دجله انداز!</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">۱۱-برخی مترجمان در ترجمه و مفهوم سازی بر دو اصل تاکید کرده اند: اول آنکه، اگر مفهومی ساخته شد اصلح آن است که همان واژه ساخته شده را استفاده کرد و از مفهوم سازی موازی و دوباره حذر کرد. دوم آنکه، در مفهوم سازی از میراث موجود زبان فارسی، مثلا، از معادل هایی که در نهضت ترجمه قرون اول اسلامی برای مفاهیم فلسفه یونانی وجود داشته است، غافل نماند. در ترجمه&zwnj;ی واژه&zwnj;ی &laquo;یوتوپیا&raquo; که در فلسفه&zwnj;ی افلاطون وجود داشت، و در فلسفه&zwnj;ی جدید هم آمده، محمد علی فروغی از واژه مدینه&zwnj;ی فاضله استفاده کرده است. این درحالی بود که پیشتر شهاب الدین سهروردی از اصطلاح &laquo;ناکجا آباد&raquo;&nbsp; به عنوان معادلی برای &laquo;یوتوپیا&raquo; استفاده کرده بود. بدین ترتیب، شما با چه معیاری در ترجمه&zwnj;ی کتاب &laquo;یوتوپیا&raquo; اثر توماس مور از کلمه &laquo;آرمان&zwnj;شهر&raquo; استفاده کردید و به رغم وجود معادل&zwnj;های متعدد، معادلی جدید ساختید؟</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><strong>آشوری</strong>: ما در روزگاری هستیم که زبان و فرهنگِ ما به&zwnj;شتاب در حالِ پوست انداختن و دگردیسی ست. در چنین فضایی که&nbsp; ناگزیر زبان و اصطلاحاتِ همگان&zwnj;پذیر در همه&zwnj;یِ زمینه ها وجود ندارد، بسیاری ذهن&zwnj;ها، با رده&zwnj;هایِ ناهمگونی از دانش و ذوق، با یکدیگر در حالِ کُشتی گرفتن اند تا رفته-رفته فضایِ زبانیِ تازه&zwnj;ای درخورِ زندگانیِ مدرن (یا چه&zwnj;بسا، پسامدرن؟) جا بیفتد و همگانی شود. سبک و سلیقه&zwnj;یِ من هم یکی از آن&zwnj;هاست. من هم با فهمِ تاریخی و جامعه&zwnj;شناختی و هم زبان&zwnj;شناختیِ خود، و نیز مایه&zwnj;یِ دانشِ ادبی و ذوقِ زبانیِ خود، با مسائلِ زبان درگیر ام و به آن می&zwnj;اندیشم و راهِ حل می&zwnj;جویم. برابرنهاده&zwnj;یِ &laquo;آرمان&zwnj;شهر&raquo; پس از پایان&zwnj;یافتنِ ترجمه&zwnj;یِ کتابِ یوتوپیا به ذهن&zwnj;ام رسید. دیدم که واژه&zwnj;یِ خوش&zwnj;چهره&zwnj;ی شفافی ست و بهتر از مدینه&zwnj;ی فاضله و ناکجاآباد معنا را می&zwnj;رساند. به&zwnj;ویژه که مشتق&zwnj;هایِ&nbsp; utopian، utopianism، و&nbsp; utopianist&nbsp; را هم با آن بهتر و سرراست&zwnj;تر می&zwnj;توان ساخت.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">واژه&zwnj;ی یوتوپیا ساخته&zwnj;ی تامس مور است نه افلاطون. مدینه&zwnj;ی فاضله در فارسی و عربی برابر با politeia &nbsp;در آثارِ افلاطون است. اما از آن جا که فیلسوفانِ اسلامی هیچ&zwnj;یک زبانِ یونانی نمی&zwnj;دانستند، چه&zwnj;بسا از راهِ ترجمه&zwnj;هایِ آرامی و سُریانیِ آثارِ یونانی به عربی راه یافته باشد. باری، مدینه&zwnj;ی فاضله ترجمه&zwnj;ی درست و دقیقی برای politeia نزدِ افلاطون نیست. در لاتینی هم آن را res publica ترجمه کرده اند، که ما، به پیروی از r&eacute;publique/republic در فرانسه و انگلیسی، آن را &laquo;جمهور&raquo; یا &laquo;جمهوریّت&raquo; ترجمه می&zwnj;کنیم. &nbsp;ناکجاآباد هم، نزدِ سهروردی، یک واژه&zwnj;ی استعاره&zwnj;ای عرفانی ست و بارِ معنایِ جامعه&zwnj;یِ سیاسی نداشته است. آرمان&zwnj;شهر برابر با یوتوپیا، به نظرِ من، از همه جهت بهتر از هر دو ست و با متنِ یوتوپیای تامس&zwnj;مور همخوان&zwnj;تر است.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">١۲-تصور برخی مترجمان آن است که در ترجمه&zwnj;ی اصطلاحات فنی فلسفه&zwnj;ی غرب بايد از آنچه در فلسفه&zwnj;ی اسلامی يا در ادبيات خودمان وجود داشته است، بهره بریم. در مقابل برخی مترجمان همچون عزت الله فولادوند معتقدند که &laquo;از زمان دکارت که فلسفه جديد شروع می شود بسياری از مفاهيم، هرچند نوعی اشتراک لفظی ميان&zwnj;شان ديده شود ديگر آن مفاهيم قديم نيستند و گرچه ممکن است لفظ يکی باشد ولی معنا بکلی تغيير کرده است، و [بنابراین] معنا را نمی شود فقط با استمداد از آنچه در ادبيات فلسفی خودمان داشته ايم، به نحو کافی و وافی به خواننده&zwnj;ی ايرانی انتقال داد. نمونه&zwnj;ی بارز اين امر واژه&zwnj;ی &quot;ايده&quot; است که از زمان واضع آن افلاطون تا امروز بی اغراق ده ها معنا پيدا کرده است ، و کسی که همه جا آن را &quot;تصور&quot; يا &quot;معنا&quot; يا &quot;انديشه&quot; ترجمه کند، خواننده را به اشتباه می اندازد.&raquo;</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">آیا ترجمه&zwnj;ی شما از &laquo;یوتوپیا&raquo; به &laquo;آرمان&zwnj;شهر&raquo; را می&shy;توان به تاسی از همین نکته نقل شده از عزت الله فولادوند فهم کرد و توضیح داد که شما با ترجمه نکردن یوتوپیا به مدینه فاضله و ناکجاآباد، از فروکاستن مفهوم واژه یوتوپیا به درکی قدمایی حذر کرده اید؟</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><strong>آشوری</strong>: من با نظرِ آقای فولادوند صد در صد موافق ام. ما هم اکنون بسیاری از اصطلاحاتِ فلسفه&zwnj;یِ قدیم مانندِ طبیعت، جوهر، عرض، مقوله، و مابعدالطبیعه را به کار می&zwnj;بریم، اما این گمان که فلسفه&zwnj;یِ مدرن را می&zwnj;توان بر پایه&zwnj;یِ سبکِ زبانی و اصطلاحاتِ فلسفه&zwnj;ی قدیم ترجمه کرد، بسیار خطاست. منوچهرِ بزرگمهر و یحیی مهدوی و فردید هم، هر یک &nbsp;به نحوی، همین راه را رفتند، اما سیرِ درستِ زبانیِ ترجمه&zwnj;های فلسفی اکنون بیش&zwnj;تر در همان مسیر و سبکی ست که فروغی در پیش گرفت. فلسفه&zwnj;یِ قدیم در اصل بیش&zwnj;تر از مقوله&zwnj;یِ حکمتِ الاهی (تئوسوفی) و عرفانِ نظری ست و بخشِ عمده&zwnj;یِ مباحثِ فلسفه&zwnj;یِ مدرن در آن غایب است. ترجمه&zwnj;یِ ایده به تصور و اندیشه یا مثال یا فکرت،&nbsp; نیز، چنان که تا کنون کرده اند و ایشان هم&nbsp; اشاره کرده اند، در متنِ فلسفه&zwnj;ی هگل و جز آن، بسیار گمراه کننده است. در مورد ترجمه&zwnj;ی یوتوپیا هم پیش از این گفتم.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">۱۳-برخی منتقدان گفته اند که آنچه شما با عنوان &laquo;زبان باز&raquo; و &laquo;زبان جهان سومی&raquo; مطرح کرده اید بیشتر از آنکه یک مسأله واقعی باشد یک مساله فلسفی است. حال آنکه مشکل ما در ترجمه مساله ای ساده با عنوان &laquo;مفهوم سازی&raquo; بوده است و نباید مسأله ترجمه و زبان ترجمه در ایران را تا این حد فلسفی کرد. آیا اصلی ترین مشکل ما در ترجمه، مترجمان غیرحرفه ای و&nbsp; ضعیف بوده اند یا بسته بودن ساختار زبان و &laquo;زبان جهان سومی&raquo;؟</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><strong>آشوری</strong>: دیدنِ مسأله&zwnj;یِ زبان تنها در حوزه&zwnj;یِ زبان&zwnj;شناسی و ترم&zwnj;شناسی، از نظرِ من و با تجربه&zwnj;یِ چهل-پنجاه ساله ام، به&zwnj;هیچ&zwnj;وجه نمی&zwnj;تواند عمقِ مسأله و چه بسا &laquo;فاجعه&raquo; را آشکار کند. می&zwnj;توانم بگویم، یا ادّعا کنم که، نگاهِ تاریخی به زبانِ فارسی از یک دیدگاهِ فلسفه&zwnj;یِ تاریخی و دیدنِ زبان در بسترِ نقشِ تاریخی و گفتمانیِ آن برایِ فهمِ درست مسأله ضروری ست. &nbsp;پرسش از مسأله&zwnj;یِ بسیار ژرفنایی و اساسیِ رابطه&zwnj;ی مدرنیّت و زبان، چه از دیدگاه فرهنگی چه زبان&zwnj;شناختی، بسیار به فهمِ مسأله&zwnj;ی زبانِ ما به عنوانِ زبانی ناگزیر در شرایطِ &laquo;جهانِ سومی&raquo;، در ارتباط با همه&zwnj;ی جنبه&zwnj;های تاریخی و فرهنگیِ آن یاری می&zwnj;کند.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">در جوارِ کارِ واژه&zwnj;شناسی، که بخشی از وجهِ زبان&zwnj;شناختیِ مسأله است، نگاهِ فلسفه&zwnj;ی تاریخی به آسیب&zwnj;شناسیِ سبکی و واژگانیِ فارسی در نوشتار و هم &nbsp;کشف و به کار بستنِ توانمندی&zwnj;هایِ آن یاریگر است. &nbsp;به نظرِ من، این دید که مسأله&zwnj;ی ما تنها &laquo;مفهوم&zwnj;سازی&raquo; ست و بس، اگر چه کار را ساده و آسان می&zwnj;کند، اما به ژرفنای مسأله و چاره&zwnj;سازی ریشه&zwnj;ای آن راه نمی&zwnj;برد. به همین دلیل، زبان&zwnj;شناسیِ دانشگاهیِ ما هم با دیدِ زبان&zwnj;شناسیِ همزمانیِ ساختاری، فارغ از ارزیابی و ارزشگذاری، بر اساسِ عینیّت&zwnj;باوریِ (objectivism) &laquo;همین است که هست!&raquo;، به علتِ غفلت از نگرشِ تاریخی و آسیب&zwnj;شناسانه، تاکنون کمکِ چنداني به فهم و حل مسائلِ زبانیِ ما نکرده است.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">باری، این راهی ست که من رفته ام و برگشت هم ندارد! امیدوار ام&nbsp; برایِ کسانی از نسلِ جوان که هنرِ اندیشیدن به شیوه&zwnj;یِ مدرن را آموخته اند، راهگشا باشد.</div>]]></description>

         <link>http://ashouri.malakut.org/2011/01/post_70.html</link>
         <guid>http://ashouri.malakut.org/2011/01/post_70.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">مصاحبه‌ها</category>
        
        

         <pubDate>Sun, 23 Jan 2011 19:28:51 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>فارسی شکر است</title>
<description><![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: auto;direction: rtl; unicode-bidi: embed; "> </p>
<div style="text-align: justify;"><strong>داستانِ کشاکش و چرخشِ زبانی در عصرِ تجدّد</strong></div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">(نسخه&zwnj;ی پی&zwnj;دی&zwnj;اف اين مقاله را از <a target="_blank" href="http://ashouri.malakut.org/Farsi-Shikar-Ast-Ashouri.pdf">این&zwnj;جا</a> پیاده کنيد) </div>
<div style="text-align: justify;">&laquo;فارسی شکر است&raquo;، به قلمِ محمدعلیِ جمال&zwnj;زاده، گویا نخستین داستانِ کوتاه به شیوه&zwnj;یِ مدرن در زبانِ فارسی ست و نخستین بار در مجله&zwnj;یِ کاوه در برلین٬ به سالِ ٬۱۹۲۲ نشر شده و سپس در مجموعه داستانِ&nbsp; یکی بود و یکی نبود جای گرفته است. درونمایه&zwnj;یِ داستان مسئله&zwnj;یِ برخوردِ زبانی ست. جمال&zwnj;زاده در &laquo;دیباچه&raquo;اي که بر کتاب نوشته به نارسایی&zwnj;ها و تنگناهایِ زبانِ نوشتاریِ فارسی پرداخته و رویکرد به زبانِ ساده&zwnj;یِ گفتاری از راهِ داستان&zwnj;نویسی را راهِ برون&zwnj;رفت از تنگنایِ زبانِ تاریک و پُرلِفت-و-لعابِ نوشتاری دانسته است. جمال&zwnj;زاده یکي از چهره&zwnj;هایِ برجسته&zwnj;یِ &laquo;منورالفکری&raquo; در نسلِ دومِ دورانِ مشروطیت و پس از آن است که در یکي-دو دهه&zwnj;یِ آغازینِ سده&zwnj;یِ بیستم در گروهِ نامدار به &laquo;برلینی&zwnj;ها&raquo; شرکت داشت. این گروه٬ کم-و-بیش، همگی ادیب بودند و آشناییِ فراوان با ادبیات و تاریخِ گذشته داشتند. یکي&zwnj;شان٬ یعنی محمد قزوینی٬ متن&zwnj;شناسي بزرگ بود. اما همگی بادِ اروپا و اندیشه&zwnj;هایِ مدرن به کلّه&zwnj;هاشان خورده بود و از جمله پیشاهنگانِ پراکندنِ ایده&zwnj;هایِ روشنگریِ اروپا در ایران بودند.&nbsp; از این&zwnj;رو، در اندیشه&zwnj;ی میهنِ واپس&zwnj;مانده&zwnj;یِ درمانده&zwnj;یِ خود، برایِ نجاتِ آن و رساندن&zwnj;اش به &laquo;قافله&zwnj;یِ تمدن&raquo;، قلم می&zwnj;زدند. می&zwnj;خواستند پلي باشند میانِ تمدنِ مدرنِ اروپایی و جامعه&zwnj;یِ کهنِ سنّتیِ آسیاییِ خود. در نتیجه٬ خودآگاه و ناخودآگاه٬ درگیرِ مسئله&zwnj;یِ چه&zwnj;گونگیِ زبانِ این رابطه نیز بودند، بی آن که ایده&zwnj;یِ روشنی در باره&zwnj;یِ آن داشته باشند. زیرا هنوز گرفتارِ میراثِ سنگینِ ادبیِ دیرینه و عادت&zwnj;هایِ سبکِ مغلقِ نوشتاریِ منشیانه بودند. نوشته&zwnj;هایِ قزوینی و تقی&zwnj;زاده از این گروه، از این جهت، نمونه است. امّا، آنچه ضرورتِ بازنگریِ زبانی را به ایشان٬ و تمامیِ &laquo;منورالفکرانِ&raquo; دیگر، یادآوری می&zwnj;کرد٬ مسئله&zwnj;یِ به حرکت درآوردنِ یک جامعه&zwnj;یِ درمانده&zwnj;یِ شرقی از راهِ ارتباط با توده&zwnj;هایِ مردم و دردادنِ صلایِ بیداری به ایشان به یاریِ رسانه&zwnj;&zwnj;هایِ چاپیِ مدرن بود. همچنین٬ فراهم کردنِ خوراکِ فکری و آموزاندنِ ایده&zwnj;هایِ مدرن به باسواداني که از مدرسه&zwnj;هایِ اروپایی&zwnj;مآب در ایران بیرون آمده بودند. زیرا زبانِ پُرسنگ-و-کلوخِ ادیبانه و سنّت نوشتاریِ منشیانه از پسِ چنین وظیفه&zwnj;اي برنمی آمد. هدفِ آن سبک و سنّتِ نوشتاری بیش&zwnj;تر فضل&zwnj;فروشی و هنرنمایی در آن شیوه بود، باژگونه&zwnj;یِ سبکِ نوشتاریِ مدرن که می&zwnj;باید پیامي را، تا آن جا که ممکن است، به سادگی و روشنی و کوتاهی برساند.</div>
<div style="text-align: justify;"><br />
</div>
<div style="text-align: justify;">زبانِ نوشتاریِ فارسی در درازنایِ چندین قرن از زبانِ گفتار سخت پرت افتاده و بی&zwnj;راه رفته و زباني یاوه و درازگو و بی&zwnj;هوده&zwnj;گو شده بود. امّا،&nbsp; با روزنامه&zwnj;نویسی و سفرنامه&zwnj;نویسی نخستین گام&zwnj;ها در راهِ ساده&zwnj;تر کردنِ زبانِ فارسیِ نوشتاری٬ با نزدیک کردنِ آن به زبانِ گفتار، برداشته شد. از نیمه&zwnj;هایِ سده&zwnj;یِ نوزدهم، آشنایی با زبانِ فرانسه، همچون زبانِ علم و فرهنگ و زندگانیِ مدرن٬ بادِ &laquo;تجدّد&raquo; را بر دخمه&zwnj;یِ تنگ&zwnj;-و-تارِ این زبانِ نوشتاری وزاند. زبانِ فرانسه مُدلي از زبانِ نوشتاری را به این ادیبان می&zwnj;شناساند که با عادت&zwnj;ها و رفتارهایِ نوشتاریِ آموخته&zwnj;یِ ایشان زمین تا آسمان فرق داشت. و از جمله در بسیاري زمینه&zwnj;هایِ تازه، مانندِ روزنامه&zwnj;نویسی و رُمان&zwnj;نویسی، زبانِ &laquo;مردم&raquo;، یا زبانِ ساده&zwnj;یِ گفتاری در آن به کار می&zwnj;رفت. یعنی، زباني که زبانِ نوشتاریِ ادیبانه&zwnj;یِ شرقی با آن یکسره بیگانه بود. اما٬ &laquo;منورالفکرانِ&raquo; نوخاسته، ناگزیر٬ بنا به &laquo;رسالتِ تاریخی&zwnj;&laquo;اي که از راهِ آشنایی با روحِ روشنگریِ اروپایی بردوش گرفته بودند٬ می&zwnj;بایست خود را با زور-و-زحمتِ بسیار با عالمِ رفتارِ زبانیِ تازه&zwnj;اي سازگار کنند که مدلِ اروپایی به ایشان می&zwnj;آموخت. زیرا می&zwnj;خواستند بُردارِ فرهنگِ جهانِ مدرن به درونِ جامعه&zwnj;یِ خود باشند.</div>
<div style="text-align: justify;"><br />
</div>
<div style="text-align: justify;">&laquo;دیباچه&raquo;&zwnj;یِ یکي بود و یکي نبود٬ در روزگارِ خود، یک مانیفستِ زبانی بود که اهلِ قلم را به سرکشی در برابرِ استبدادِ ادبی فرامی&zwnj;خواند. این مانیفست می&zwnj;گوید٬ &laquo;همان جوهرِ استبدادِ سیاسیِ ایرانی، که مشهورِ جهان است٬ در مادّه&zwnj;یِ ادبیات نیز دیده می&zwnj;شود.&raquo; و برایِ رهایی از استبدادِ ادبی چاره را روی آوردن به زبانِ ساده&zwnj;یِ گفتاری می&zwnj;داند. اگرچه از چندین دهه پیش از آن٬ با رواجِ سفرنامه&zwnj;نویسی و روزنامه&zwnj;نویسی و &laquo;منشآتِ&raquo; نویسندگاني مانندِ قائم&zwnj;مقام٬ امیر نظامِ گروسی٬ و نشاطِ اصفهانی٬ گرایش به ساده&zwnj;نویسی و نزدیک کردنِ زبانِ گفتار و نوشتار در جریان بود٬ اما هنوز &laquo;نثرِ مصنوع&raquo; با سبک و عادت&zwnj;هایِ دیرینه&zwnj;&zwnj;اش بر گُرده&zwnj;یِ زبانِ نوشتاری سنگینی می&zwnj;کرد. &laquo;فضل و سواد&raquo; و امتیازهایِ اجتماعیِ آن اجازه نمی&zwnj;داد که این بارِ سنگین دیرینه به&zwnj;آسانی فروگذاشته شود؛ باري که دیگر بسیار دست-و-پاگیر شده بود و با خواسته&zwnj;هایِ &laquo;عصرِ تجدّد&raquo; هیچ سازگار نبود. برایِ همین جمال&zwnj;زاده در دیباچه&zwnj;یِ کتاب، از قولِ باربیه دُ مینار، شرق&zwnj;شناسِ فرانسوی،&nbsp; می&zwnj;گوید:</div>
<div style="text-align: justify;"><br />
</div>
<div style="text-align: justify;">برایِ کسي که آشنا به قواعدِ و ذوقِ ادبیِ عالمِ اسلام است این کساد و فقدانِ نثرِ معمولی به&zwnj;هیچ&zwnj;وجه مایهء تعجب نیست چون که در عالم اسلام اگر کسي بخواهد همان طور که حرف می&zwnj;زند بنویسد و کلمات جاریه و ساختمان&zwnj;های کلام و شیوه و طرزِ صحبت را در کتابي یا نامه&zwnj;اي بیاورد اسباب کسر شأن و توهین به نفس و لوثِ مقدسات می&zwnj;شود و حکمِ خیانت به معانیِ بیان را حاصل می&zwnj;نماید و در هر صورت سعیِ لغو و باطلي&zwnj;ست که موجبِ طعن و لعن می&zwnj;گردد.[i]</div>
<div style="text-align: justify;"><br />
</div>
<div style="text-align: justify;">تنش میانِ زبانِ جهانِ سنتی و زباني که می&zwnj;رفت تا از دلِ آشناییِ ایرانیان با جهانِ اروپاییِ مدرن و زبان&zwnj;شان سر بر آورد٬ داستانِ درازي ست که با گذشتِ بیش از یک قرن و نیم از آغازِ آن هنوز جریان دارد. &laquo;فارسی شکر استِ&raquo; جمال&zwnj;زاده از سرآغازهایِ این ماجرا گزارشي شیرین و پُرمعنا می&zwnj;دهد. این داستان در پسِ ساختارِ روایتیِ خود، که درونمایه&zwnj;یِ آن مسئله&zwnj;یِ ارتباطِ زبانی ست، بازتابي از گشایشِ جهاني تازه به رویِ زبانِ فارسی دارد که از جا به&zwnj; جاییِ ساختارِ روابطِ قدرت در آن حکایت می&zwnj;کند. یعنی، پدید آمدنِ سرامدانِ (elite) تازه&zwnj;یِ فرنگی&zwnj;مآب در برابرِ سرامدانِ دیرینه&zwnj;یِ فرهنگی از شمارِ ادیب و آخوند.</div>
<div style="text-align: justify;"><br />
</div>
<div style="text-align: justify;">راوی٬ یا همان نویسنده&zwnj;یِ داستان٬ ایرانیِ فرنگ&zwnj;دیده&zwnj;اي ست که از خلالِ داستان می&zwnj;توان فهمید آشناییِ درست و کافی با فرهنگ و زبانِ فرنگی (فرانسه) دارد. وی با سر-و-پُزِ فرنگی٬ با &laquo;کلاهِ لگنی&raquo; بر سر٬ از راهِ روسیه و دریایِ خزر٬ از بندرِ انزلی٬ پا به خاکِ ایران می&zwnj;گذارد. روزگارِ درگیری&zwnj;هایِ انقلابِ مشروطیت در نخستین دهه&zwnj;یِ سده&zwnj;یِ بیستم است. در خلالِ داستان به &laquo;تویِ هم رفتنِ کلاهِ دولت و مجلس&raquo; اشاره شده است٬ که می&zwnj;باید دوره&zwnj;یِ کوتاهِ پادشاهیِ محمدعلی&zwnj;شاه باشد. دو &laquo;مأمورِ تذکره&raquo;، با نگاهي به سر-و-پُزِ فرنگی&zwnj;مآبِ او٬ بی هیچ دلیلي به او بند می&zwnj;کنند و &laquo;خانِ صاحب&raquo; را به فراش&zwnj;ها می&zwnj;سپارند که در زندان &zwnj;نگاه دارند تا &laquo;تحقیقاتِ لازمه به عمل آید&raquo;. این رویداد٬ در همان آغازِ داستان٬ فضایِ بی&zwnj;قانونی و استبداد در کشورِ زادگاهِ راوی را بازگو می&zwnj;کند.</div>
<div style="text-align: justify;"><br />
</div>
<div style="text-align: justify;">و امّا، زندان &laquo;هولدونیِ&raquo; تنگ-و-تاریکي ست. چندي می&zwnj;کشد تا چشمانِ راوی به آن تیرگی عادت کند. رفته&zwnj;-رفته شَبَحِ دو آدمِ دیگر را می&zwnj;بیند که با او هم&zwnj;بند اند. یکي آخوندي ست چمباتمه&zwnj;زده در گوشه&zwnj;اي. صدایِ سوت-و-صفیري که از زمزمه&zwnj;هایِ او می&zwnj;آید نشانه&zwnj;یِ آن است که در حالِ دعاخوانی ست. در سویِ دیگر مردي با لباسِ فرنگی&zwnj; و با حالت و اطوارِ فرنگی&zwnj;مآب&zwnj;هایِ آن دوران نشسته است و کتابي٬ گویا رُماني٬ در دست دارد و می&zwnj;خواند و گوشه&zwnj;یِ سبیل را به سبکِ فکلی&zwnj;هایِ پاریسی می&zwnj;تاباند. در این میانه درِ زندان بارِ دیگر باز می&zwnj;شود و &laquo;جوانکِ کلاه&zwnj;نمدیِ بدبختي&raquo; را پرت می&zwnj;کنند تو. سپس می&zwnj;فهمیم که شاگرد-قهوه&zwnj;چی&zwnj;اي ست رمضان نام که &laquo;مأمورِ مخصوصي که از رشت آمده برایِ ترساندنِ چشمِ اهالیِ انزلی این طفلکِ معصوم&raquo; را هم به بهانه&zwnj;اي به زندان انداخته است. رمضان هراسان از زندان و حیران از این که چرا او را آن تو انداخته اند٬ پس از مقداري گریه-و-زاری و نثار کردنِ &laquo;طوماري فحش&zwnj;هایِ آب نکشیده&raquo; دور-و-بَر را نگاهي می&zwnj;کند و می&zwnj;فهمد که تنها نیست.</div>
<div style="text-align: justify;"><br />
</div>
<div style="text-align: justify;">زندان را٬ با فضایِ تنگ-و-تاریک و بسته&zwnj;اش و چند تني که به&zwnj;زور در آن کنارِ هم افتاده اند٬ می&zwnj;توان نمادي از کشور و جامعه&zwnj;یِ ایران از چشمِ راویِ فرنگ&zwnj;دیده&zwnj;یِ داستان گرفت. هسته&zwnj;یِ مرکزیِ روایت٬ که بر زمینه&zwnj;یِ جامعه&zwnj;یِ استبدادزده می&zwnj;گذرد٬ داستانِ ناهمزبانی ست میانِ این جمع. رمضان نخست به سراغِ آخوند می رود که برایِ او در برابرِ آن دو فرنگی&zwnj;مآب، یعنی راوی و فکلی، چهره&zwnj;اي آشنا ست و پناهگاهي به نظر می&zwnj;آید. به زبانِ ساده&zwnj;یِ خود از او می&zwnj;پرسد که٬ &laquo;جنابِ شیخ٬ تو را به حضرتِ عباس آخر گناهِ من چی&zwnj;ست؟&raquo; جنابِ شیخ در پاسخ &laquo;با قرائت و طمأنینه&zwnj;یِ تمام کلماتِ ذیل&raquo; را &laquo;مسموعِ سمعِ حضار&raquo; می&zwnj;گرداند: &laquo;مؤمن! عنان نفس عاصی قاصر را به دست قهر و غضب مده که الکاظمین الغیظ و العافین عن الناس...&raquo; و ادامه می&zwnj;دهد که٬ &laquo;جزاکم الله مؤمن! منظورِ شما مفهومِ ذهنِ این داعی گردید. الصبر مفتاح الفرج. ارجو که عماً قریب وجه حبس به وضوح پیوندد و البته الف البته بأی نحوٍ کان چه عاجلاً و چه آجلاً به مسامع ما خواهد رسید...&raquo; و به همین زبان٬ مثلِ این که &laquo;به قولِ خودِ آخوندها٬ سلس&zwnj;القول گرفته باشد&raquo;٬ مدتي درازگویی می&zwnj;کند و چیزهایي می&zwnj;گوید که &laquo;رمضانِ مادرمرده&raquo; را، به خیالِ این که &laquo;آقا شیخ با اجنّه و از ما بهتران حرف می&zwnj;زند&raquo;، به وحشت می&zwnj;اندازد.</div>
<div style="text-align: justify;"><br />
</div>
<div style="text-align: justify;">ناچار به طرفِ &laquo;آقایِ فرنگی&zwnj;مآب&raquo; می&zwnj;رود و با صدایي نرم و لرزان سلامی می&zwnj;کند و با اشاره&zwnj;اي به آخوند و این که &laquo;جنی و غشی ست و اصلاً زبانِ ما سرش نمی&zwnj;شود&raquo;٬ می&zwnj;پرسد که٬ &laquo;شما را به خدا٬ آیا می&zwnj;توانید به من بفرمایید برایِ چه ما را تو این زندانِ مرگ انداخته اند؟&raquo; و فکلی با اطوار و رفتارِ خنده&zwnj;آورِ فرنگی&zwnj;مآبانه&zwnj;اي که نویسنده با ظرافت وصف می&zwnj;کند٬ &laquo;با لهجه&zwnj;اي نمکین&raquo; می&zwnj;گوید٬ &laquo;ای دوست و هموطنِ عزیز! چرا ما را این جا گذاشته اند؟ من هم ساعت&zwnj;هایِ طولانی هرچه کله&zwnj;یِ خود را حفر می&zwnj;کنم٬ آبسولومان چیزي نمی&zwnj;یابم٬ نه چیزِ پوزیتیف نه چیزِ نگاتیف. آبسولومان آیا خیلی کمیک نیست که من جوانِ دیپلمه&zwnj; از بهترین فامیل را برای یک...یک کریمینل بگیرند و با من رفتار بکنند مثل با آخرین آمده؟ ولی از دسپوتیسم هزار ساله و بی&zwnj;قانانی و آربیترر که میوه&zwnj;جاتِ آن است هیچ تعجب&zwnj;آورنده نیست...&raquo; و به همین شیوه با آمیزه&zwnj;اي از واژه&zwnj;هایِ فارسی و فرانسه و برگرداندنِ لفظ به لفظِ جمله&zwnj;ها و عبارت&zwnj;هایِ زبانِ فرانسه به فارسی٬ مدتي روده&zwnj;درازی می&zwnj;کند. سرانجام٬ راوی به دادِ جوانِ عامیِ وحشت&zwnj;زده می&zwnj;رسد و با فارسیِ &laquo;راستاحسینی&raquo; به دلداریِ او می&zwnj;پردازد.</div>
<div style="text-align: justify;"><br />
</div>
<div style="text-align: justify;">این داستانِ کوتاه در پس&zwnj;زمینه&zwnj;یِ داستانیِ خود تنشِ سیاسیِ جامعه&zwnj;یِ ایرانیِ دورانِ مشروطیّت را بازمی&zwnj;تاباند که با استبدادِ سیاسیِ دیرینه در کشاکش است. و در جوارِ آن تنشِ زبانی&zwnj;اي را نمایش می&zwnj;دهد که این جامعه با آن درگیر است. این کشاکشِ زبانی چند سو دارد. یک سرِ آن زبانِ آخوندي ست که با رخت-و-لباس و شیوه&zwnj;یِ گفتارِ خود سنّتِ مدرسیِ هزارساله&zwnj;اي را بازمی&zwnj;نمایاند و فرهنگي از رگ-و-ریشه&zwnj;یِ دینی را. در این فرهنگ زبانِ فرادست زبانِ فرهنگِ دینی ست٬ یعنی زبانِ عربی در دنیایِ ایرانیِ فارسی&zwnj;زبان. در این زبان، تا آن زمان، هرچه میزانِ واژه&zwnj;ها و عبارت&zwnj;هایِ عربی، همراه با نقلِ آیات و احادیث، فراوان&zwnj;تر، و عربی&zwnj;مآبی غلیظ&zwnj;تر، بیش&zwnj;تر نشانه&zwnj;یِ تعلّق به رسته&zwnj;یِ &laquo;علما&raquo;، و همچنین اُدبا، بوده است، در برابرِ &laquo;عوامِ کالأنعام&raquo;. این فارسیِ عربی&zwnj;زده، که نشانه&zwnj;یِ فضل و دانشمندی و دین&zwnj;شناسی ست، میانِ خود و زبانِ عوام فاصله&zwnj;اي گران می&zwnj;گذارد که طنینِ رابطه&zwnj;یِ قدرت میانِ فرادست و فرودست را به&zwnj;خوبی از خلالِ آن می&zwnj;توان شنید. این زباني که در درازنایِ تاریخي هزارساله خود را هرچه دشوارتر و پُرلِفت-و-لعاب&zwnj;تر می&zwnj;کند، در رابطه با زبانِ &laquo;عامیانه&raquo;یِ فارسی از نظرِ روابطِ سیاسی و اجتماعی&zwnj; نقشي همانندِ زبانِ لاتینی یا لاتینی&zwnj;مآبِ کلیساوَندانِ اروپا با زبان&zwnj;هایِ عامیانه (langues vulgaires/vulgar tongues) در اروپایِ سده&zwnj;هایِ میانه بازی می&zwnj;کند. آن &laquo;زبان&zwnj;هایِ عامیانه&raquo; همین زبان&zwnj;هایِ فرانسه و انگلیسی و دیگر زبان&zwnj;هایِ اروپاییِ کنونی اند در فضایِ فرمانرواییِ کلیسا، که در برابرِ زبانِ لاتینی تا سده&zwnj;یِ نوزدهم زبانِ &laquo;عامیانه&raquo; شمرده می&zwnj;شدند. آن&zwnj; زبان، در آن فضا، نمایانگرِ رابطه&zwnj;یِ قدرت میانِ دین&zwnj;شناسانِ دانشور و مردمِ عامی بود. یعنی، نسخه&zwnj;یِ دیگرِ رابطه&zwnj;یِ &laquo;علما&raquo; و &laquo;عوام&raquo; در دنیایِ اسلامی.</div>
<div style="text-align: justify;"><br />
</div>
<div style="text-align: justify;">زیر-و-زبر شدنِ این رابطه&zwnj;یِ قدرت در اروپا٬ در پیِ آنچه با پدید آمدنِ رُنسانس و سپس دورانِ مدرن پیش &zwnj;آمد، زیر-و-زبر شدنِ زبانی نیز در پی داشت. یعنی، مرگِ زبانِ لاتینی و به موزه&zwnj;یِ تاریخ رفتنِ آن، و برآمدنِ زبان&zwnj;هایِ &laquo;عامیانه&zwnj;&laquo;یِ انگلیسی و فرانسه و آلمانی و ایتالیایی، و جز آن&zwnj;ها، و ساخته و پرداخته شدنِ&zwnj;شان در مقامِ&nbsp; زبان&zwnj;هایِ علم و فرهنگ و، در کل، زندگانیِ مدرن. در جریانِ اصالت یافتنِ عقل وِ اندیشه&zwnj;یِ عقلانی در فرهنگِ اروپایی در زیرِ ضربِ نقدگریِ (critique)عقلی و علمی، از راهِ جنبشِ روشنگری در سده&zwnj;یِ هجدهم، است که زبانِ دانشوریِ قرونِ وسطایی، که در انحصارِ کلیساوَندان بود، یعنی لاتینی، یکسره رنگ می&zwnj;بازد. آنگاه &laquo;زبان&zwnj;هایِ عامیانه&raquo;یِ پیشین با قدرتِ تمام در مقامِ زبان&zwnj;هایِ علم و دانشوریِ مدرن پا به میدان می&zwnj;گذارند و میراثِ زبانِ علمیِ لاتینی، و همچنین یونانی، را از آنِ خود می&zwnj;کنند. پیشاهنگان&zwnj; دانشوریِ مدرن قرونِ وسطا را &laquo;عصرِ تاریکی&raquo; می&zwnj;نامند و دانشِ آن را عالمِ جهل و خرافاتي که دستگاهِ کلیسا نگهبان آن است. &laquo;روشنگران&raquo;، یا پیشاهنگانِ &laquo;روزگارِ روشنایی&raquo;، به نامِ دانشوریِ مدرن، بر بنیادِ ردِ مرجعیّتِ علمیِ کلیسا و کتابِ مقدّس و استوار کردنِ خود بر بنیادِ عقلانیّت &nbsp;و علمیّت، صلایِ بیداری و روشن&zwnj;اندیشی به مردم دردادند؛ مردمي که کلیسا ایشان را به نامِ &laquo;عوام&raquo; در زیرِ چنگالِ قدرتِ &laquo;روحانیِ&raquo; خود داشت. آموزشِ همگانی، بر بنیادِ دست&zwnj;آوردهایِ علمِ مدرن، با زبانِ روشنِ همه&zwnj;فهم، به زبانِ مردمی، به جایِ زبانِ قلنبه&zwnj;یِ تاریک&zwnj;اندیشیِ کلیسایی، راهي بود که روشنگریِ اروپایی، به&zwnj;ویژه شاخه&zwnj;یِ پیشتاز و مبارزِ فرانسوی&zwnj;اش، در پیش گرفت و با آن جاده&zwnj;یِ انقلابِ علمی و صنعتی را برایِ پیدایشِ جامعه&zwnj;یِ مدرن در سده&zwnj;یِ نوزدهم هموار کرد. و البته، نقشِ انقلابیِ صنعتِ چاپ را هم در این میان از یاد نباید برد.</div>
<div style="text-align: justify;"><br />
</div>
<div style="text-align: justify;">بیرون جهیدنِ قدرت&zwnj;هایِ اروپایی از تنگنایِ جغرافیاییِ اروپاییِ خود برایِ پویشِ کره&zwnj;یِ زمین و زیرِ چنگ آوردنِ آن، در-و-دروازه&zwnj;هایِ جهان&zwnj;هایِ در-خود-فروبسته&zwnj;یِ دیگرِ بشری را گشود و آن&zwnj;ها را به رویِ جهانِ تازه&zwnj;اي باز کرد که جنب-و-جوشِ بی&zwnj;امانِ مدرنیّتِ اروپایی پدید آورده بود. آنچه چشمِ جهان&zwnj;هایِ فروبسته را خیره می&zwnj;کرد، نخست دست&zwnj;آوردهایِ شگرفِ انقلابِ صنعتی بود، و پیش از همه جنگ&zwnj;افزارهایِ آتشین&zwnj;اش. و سپس این برخورد، اندک-اندک، آشنا شدنِ &laquo;بومیان&raquo; با زبان و مفهوم&zwnj;ها و دانش&zwnj;هایِ این خداوندگارانِ از آن سویِ دریاها آمده را در پی داشت. باز شدنِ پایِ برخي از &laquo;بومیان&raquo; به سرزمینِ آن خداوندگاران و فضایِ زندگیِ مدرنِ&zwnj;شان و درس خواندن در دانشگاه&zwnj;هایِ ایشان برایِ آشنا شدن با رمزِ دانش و قدرتِ ایشان، از میانِ این آشنایان با زبان و دانش&zwnj;هایِ ایشان، در جهانِ مستعمره یا استعمارزده رفته-رفته نخستین &laquo;منوّرالفکران&raquo; را پدید آورد. یعنی، کساني را که می&zwnj;کوشیدند شیوه&zwnj;یِ خوراک و پوشاک و رفتار و نیز، تا آن جا که می&zwnj;شود، روشِ اندیشیدنِ ایشان را تقلید کنند. اینان هماناني بودند که بادي از عالمِ &zwnj;روشنگریِ اروپایی و ایده&zwnj;هایِ آن به ایشان خورده و &laquo;چُرتِ دُگماتیکِ&raquo; عالمِ فرهنگِ سنّتی را در ایشان پاره کرده بود. همین گشایش و روشنی&zwnj;یافتگی ست که ایشان را برمی&zwnj;انگیزد، تا با احساسِ مسئولیتِ تاریخی&zwnj;اي که آشنایی با عالمِ اندیشه&zwnj;یِ روشنگریِ اروپایی در ایشان دمیده است، در شیپورِ صلایِ بیداری در فضا&zwnj;هایِ پیرامونیِ جهانِ اروپا-کانون بدمند. آن &laquo;فکلی&raquo; در داستانِ جمال&zwnj;زاده نمونه&zwnj;یِ بدلیِ آن &laquo;منورالفکران&raquo; است یا نمونه&zwnj;اي دیگر از شخصیّتِ نامدارِ نمایش&zwnj;نامه&zwnj;یِ جعفرخان از فرنگ برگشته، به قلمِ حسنِ مقدّم، که همان زمان&zwnj;ها نوشته شده و بر سرِ زبان&zwnj;ها افتاده بود.</div>
<div style="text-align: justify;"><br />
</div>
<div style="text-align: justify;">راویِ داستان، که جمال زاده باشد، از نسلِ دومِ همین پیشاهنگانِ منوّرالفکری ست. صحنه&zwnj;اي که نویسنده در این نخستین داستانِ کوتاهِ مدرن در زبانِ فارسی می&zwnj;پردازد، از نظرِ تاریخی بسیار پرمعنا ست. بی&zwnj;هوده نیست که درون&zwnj;مایه&zwnj;یِ آن از سویي نمایاندنِ بیدادگریِ استبدادِ سیاسیِ شرقی ست و، از سویِ دیگر، استبدادِ زبانی، و دادخواهی برایِ آدمِ بی&zwnj;چاره&zwnj;یِ عامی در برابرِ هر دو استبداد.</div>
<div style="text-align: justify;"><br />
</div>
<div style="text-align: justify;">یک نکته&zwnj;یِ درنگ&zwnj;انگیز در این داستان آن است که آخوند و فکلی در آن، هر یک با سر-و-ریخت و زبانِ خود، نماینده&zwnj;یِ دو فرهنگ، دو جهان، و دو زبانِ بکل بیگانه اند. یکي نماینده&zwnj;یِ جهاني ست رو به فروشُد، که زبانِ علمِ سنّتی&zwnj;اش، در زیرِ فشارِ جهانِ مدرن و زبان&zwnj;اش، رفته-رفته بی&zwnj;معنا و مزاحم شده و، در حقیقت، از دیدگاهِ راویِ فرنگ&zwnj;دیده و دانشِ مدرن آموخته، زبانِ جهل و خرافه شده است؛ و دیگری با اطوارِ تقلیدی و نمایشگرانه&zwnj;یِ خود می&zwnj;خواهد خود را نماینده&zwnj;یِ فرهنگ و زبان و جهاني نمایش دهد که در مقامِ جهانِ علم و عقلانیّت و انسانیّتِ مدرن (&laquo;دنیایِ متجدّد&raquo;) فرارسیده تا آن دیگری را از میدان به در کند. راویِ داستان، امّا، از نظرِ فرهنگی و زبانی-- چنان که از خلالِ روایت برمی&zwnj;آید-- با هر دو جهان آشناییِ کافی دارد. او از فرنگ&zwnj;آمده&zwnj;&zwnj;اي ست که نه تنها زبانِ فرنگی را به&zwnj;خوبی می&zwnj;داند، بلکه از عربی&zwnj;دانیِ خود و زحمتِ دور-و-درازي که بر سرِ آموختنِ قواعدِ زبانِ عرب کشیده و از عمري که بر سرِ آن هدر داده، با زباني تمسخر&zwnj;آمیز، پُر از اصطلاح&zwnj;هایِ قلنبه&zwnj;یِ صرف و نحو، یاد می&zwnj;کند:</div>
<div style="text-align: justify;"><br />
</div>
<div style="text-align: justify;">چاکرتان هم که آن&zwnj;همه قمپُزِ عربی&zwnj;دانی در می&zwnj;کرد و چندین سال از عمرِ عزیز&nbsp;&nbsp; زید و عمر را به&nbsp; جانِ یکدیگر انداخته و به اسمِ تحصیل از صبح تا شام به اسامیِ مختلف مصدرِ ضرب و دعوی و افعالِ مذمومه&zwnj;یِ دیگر گردیده و وجوهِ صحیح و &nbsp;&nbsp; سالم را به قولِ بی&zwnj;اصل و اجوفِ این و آن و وعده و وعیدِ اشخاصِ ناقص&zwnj;العقل به این باب و آن باب دوانده و کسرِ شأنِ خود را فراهم آورده و حرف&zwnj;هایِ خفیف &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; شنیده و قسمتی از جوانیِ خود را به لیت و لعل و لا و نَعَم صرفِ جرّ و بحث و تحصیلِ معلوم و مجهول نموده بود، به&zwnj;هیچ&zwnj;نحو از معانیِ بیاناتِ جنابِ شیخ چیزي دستگیرم نمی&zwnj;شد. &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;</div>
<div style="text-align: justify;"><br />
</div>
<div style="text-align: justify;">&nbsp;وی، از سویي، از زبانِ مغلقِ نامفهوم و ترسناکِ آخوند گلایه دارد و، از سویِ دیگر، از زبانِ تقلیدی و قلابیِ آن فرنگی&zwnj;مآب، که همان اندازه وحشتناک است و همچنان آن جوانِ عامی را می&zwnj;ترساند. فرنگی&zwnj;مآب، که خود را &laquo;از بهترین فامیل&raquo; می&zwnj;داند، می&zwnj;باید از اشراف&zwnj;زادگانِ قاجار باشد. آخوند نیز، همچون کشیشانِ اروپایی در سده&zwnj;یِ هجدهم به عنوانِ نمایندگان و پاسدارانِ &laquo;عصرِ تاریکی&raquo;، یکي از آماج&zwnj;هایِ اصلیِ تیرهایِ انتقادِ منورالفکران در دورانِ انقلابِ مشروطیّت و دنباله&zwnj;هایِ آن است. امّا، راوی مردِ فرهیخته&zwnj;یِ نواندیشي ست که در اندیشه&zwnj;یِ مردم است و دردِشان را درک می&zwnj;کند و همچنین زبان&zwnj;شان را می&zwnj;فهمد و ظرافت&zwnj;ها و سرزندگیِ آن را می&zwnj;شناسد و ارج می&zwnj;گذارد. آن جوانِ &laquo;کلاه&zwnj;نمدیِ بدبخت&raquo; هم نماینده&zwnj;اي از همان مردم است که راوی به زبانِ خودِ او با او سخن می&zwnj;گوید و او را دلداری می&zwnj;دهد.</div>
<div style="text-align: justify;"><br />
</div>
<div style="text-align: justify;">&nbsp;</div>
<div style="text-align: justify;"><br />
</div>
<div style="text-align: justify;">در این داستان هیچ&zwnj; گونه رابطه&zwnj;اي میانِ آخوند و فکلی برقرار نمی&zwnj;شود و چنان است که گویی، همچون دو موجود از دو سیاره&zwnj;یِ دوردست، هرگز نمی&zwnj;تواند رابطه&zwnj;اي میان&zwnj;شان برقرار شود. ذهنِ نویسنده درگیرِ مشکلِ رابطه&zwnj;یِ مردِ عامی با این دو ست که از زبانِ ساختگیِ هیچ&zwnj;یک سر در نمی&zwnj;آورد. امّا این داستان بازتابي ست کوتاه و گذرا از ماجرایِ درگیریِ بزرگِ تاریخی در فضایِ بیرون از زندان میانِ شکلِ کاربُردیِ فارسیِ دورگه&zwnj;یِ آمیخته با عربی در زبانِ دیرینه&zwnj;یِ &laquo;فضلا&raquo; و &laquo;علما&raquo;یِ سنّتی، از یک سو، و شکلِ کاربردیِ تازه&zwnj;یِ آن زیرِ نفوذِ زبانِ فرانسه، از سویِ دیگر. بیش از هزار سال از شکل&zwnj;گیریِ صورتِ کهنِ کاربُردِ نوشتاریِ این زبان می&zwnj;گذشت و در بسترِ تمدنِ دیرینه&zwnj;یِ آن، در دورانِ پَسااسلامی، شکلِ ویژه&zwnj;اي از فرهنگ و دانش و ادبیات و، در کل، جهان&zwnj;بینی&zwnj;اي همساز با دیني خاص و بر محورِ آن، ساخته و پرداخته شده بود و اهلِ این زبان در درونِ آن جا افتاده بودند. امّا اکنون آن جهان و جهان&zwnj;بینی رو به فروشُد بود و جهانِ تازه&zwnj;اي با زبانِ تازه&zwnj;اي از در درآمده بود که شکلِ کاربردیِ زبانِ فارسی از نظر صورت و معنا می&zwnj;بایست خود را با آن دمساز کند. زیرا جهانِ کهن با زبانِ کهن و عرف-و-عادت&zwnj;هایِ زبانی&zwnj;اش برایِ جهانِ &laquo;متجدّد&raquo; کارامد نبود. زبانِ از در درآمده&nbsp; با علم و دانش و فرهنگ و تمدني که با خود می&zwnj;آورد، تمامیِ بنیادهایِ جهانِ کهن را نه تنها در این سرزمین بلکه در بخشِ بزرگي از کُره&zwnj;یِ زمین زیر-و-زبر کرده بود و همچنان می&zwnj;کرد، و، در نتیجه، زبان&zwnj;هاشان و هنجارهایِ نوشتاری&zwnj;شان را نیز. یک نکته&zwnj;یِ اساسی که می&zwnj;باید ژرف در آن درنگید، فرقِ درونمایه&zwnj;یِ گفتمانیِ آخوند و فکلی ست. یکي، به زبانِ سنّتیِ عربی&zwnj;مآبِ خود، گفتماني برآمده از دلِ فرهنگِ کهنِ دینی را بازتولید می&zwnj;کند که پذیرشِ حکمِ قدرتِ فرمانروا و شکیبایی در برابرِ آن به امیدِ لطف و رحمتِ خدا درونمایه&zwnj;یِ آن است،&nbsp; و آن دیگري، در زبانِ تازه&zwnj;یِ فرنگی&zwnj;مآبِ خود، گفتمانِ سیاسی&zwnj;اي را بازمی&zwnj;تاباند که در تاریخ و فرادادهایِ فرهنگیِ بومی پیشینه&zwnj;اي ندارد و فرزندِ انسان&zwnj;باوری و فردباوریِ مدرن و نفوذِ فرهنگِ مدرن و شعارهایِ انقلابِ فرانسه در جهانِ این&zwnj;سویی &zwnj;ست. این گفتمان، به نامِ حقوقِ انسانی، قدرتِ فرمانروا را برحق نمی&zwnj;داند و در برابرِ حکمِ آن، که ستم&zwnj;کارانه می&zwnj;شمارد، شورشی ست.</div>
<div style="text-align: justify;"><br />
</div>
<div style="text-align: justify;">وامّا یک نکته&zwnj;یِ اساسی از نظرِ تاریخِ فرهنگیِ زبانِ فارسی آن آمیزشي ست که در عالمِ بیرون از این زندان میانِ این دو شیوه&zwnj;یِ زبانیِ عربی&zwnj;مآب و فرنگی&zwnj;مآب جریان دارد که در بخشِ دیگر، با عنوانِ &laquo;زبانِ تجدّد&raquo;، از آن سخن خواهم گفت.</div>
<div style="text-align: justify;"><br />
</div>
<div style="text-align: justify;"><br />
</div>
<div style="text-align: justify;">گفت&zwnj;آوردها از یکی بود و یکی نبود از چاپِ چهارمِ آن، تهران ١٣٨۶، به کوششِ علیِ دهباشی، ست. [i]</div>
<p>&nbsp;</p>
<div style="mso-element:endnote-list">
<div style="mso-element:endnote" id="edn1">  </div>
</div>]]>
</description>

         <link>http://ashouri.malakut.org/2010/10/post_69.html</link>
         <guid>http://ashouri.malakut.org/2010/10/post_69.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">زبان</category>
        
        

         <pubDate>Fri, 15 Oct 2010 21:42:31 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>زبانِ تجدّد</title>
<description><![CDATA[<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">
<div class="WordSection1">
<p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align:center;direction:
rtl;unicode-bidi:embed"> </p>
<div>(نسخه&zwnj;ی پی&zwnj;دی&zwnj;اف این مقاله را از <a target="_blank" href="http://ashouri.malakut.org/Language-of-modernity.pdf">اين&zwnj;جا </a>پياده کنيد).<br />
<div style="text-align: auto;">با باز شدنِ پایِ قدرت&zwnj;هایِ اروپایی به سرزمین&zwnj;هایِ آسیایی، از جمله &laquo;ممالکِ محروسه&zwnj;یِ ایران&raquo;، از نیمه&zwnj;یِ سده&zwnj;یِ نوزدهم میانِ شیوه&zwnj;یِ گفتاریِ&nbsp;و &nbsp;نوشتاریِ سنّتیِ عالمانه &nbsp;و فاضلانه -- که در آن قالبِ روابطِ قدرت امتیازِ اجتماعی و سیاسی می&zwnj;بخشید-- و زبانِ فرانسه، در مقامِ زبانِ علم و فرهنگ، مدیریتِ اداری و، در کل،&nbsp; شیوه&zwnj;یِ زندگانیِ مدرن، در ایران رابطه&zwnj; برقرار شد. از روزگارِ پادشاهیِ ناصرالدین شاه، برقراریِ رابطه&zwnj;یِ پایدار با &laquo;دولِ خارجه&raquo; و پدید آمدنِ هسته&zwnj;یِ دستگاه&zwnj;هایِ اداری و انتظامیِ مدرن، به تقلید از مدلِ اروپایی، زبانِ منشیانه&zwnj;یِ درباری رفته-رفته می&zwnj;بایست سبکِ دشوار و پرگوییِ مغلقِ کم&zwnj;مایه&zwnj;یِ خود را رها کند و راهِ تقلید از زبانِ اداریِ فرانسه و دستگاهِ اصطلاحیِ آن را در پیش گیرد. این سیر با رشد و توسعه&zwnj;یِ دستگاهِ اداری و نهادهایِ دولتیِ مدرن در دوران&zwnj;هایِ سپسین شتاب گرفت. با پدید آمدن و توسعه&zwnj;یِ وزارتخانه&zwnj;هایِ امورِ خارجه و داخله و دستگاه&zwnj;هایِ نظمیّه و بلدیّه و صحیّه، و جز آن&zwnj;ها، میراثِ زبانِ منشیانه، کم-و-بیش با همان عادت&zwnj;هایِ زبانیِ &laquo;فاخرِ&raquo; خود، می&zwnj;بایست خود را با نیازهایِ زبانیِ تازه سازگار کند. واژه&zwnj;هایِ کهن می&zwnj;بایست بارهایِ معناییِ تازه به خود بگیرند که از زبانِ فرانسه وام گرفته شده بود یا در همان قالب&zwnj;هایِ زبانِ سنتی و عادت&zwnj;هایِ آن، در همان قالب&zwnj;هایِ صرفی و نحویِ عربی یا عربی&zwnj;مآب، واژه&zwnj;هایي را جعل کنند که چه&nbsp;بسا به گوشِ هیچ عرب&zwnj;زباني نخورده بود. آشنایی با اندیشه&zwnj;هایِ &laquo;تجدّد&raquo;، و به دنبالِ آن، انقلابِ مشروطیّت نیز عالمي از مفهوم&zwnj;هایِ سیاسی را با خود آورد که سرراست از زبانِ فرانسه یا ناسرراست از راهِ ترکیِ عثمانی یا روسی به فارسی وارد شدند. از آن جمله، در بالاترین ساحت، مفهوم&zwnj;هایي مانندِ قانونِ اساسی، مجلس، حریّت، و مشروطیّت بود که، در جوارِ صدها واژه&zwnj;یِ اداری و ارتشی و علمی و فنّیِ دیگر، به این معنایِ مدرن در زبانِ فارسی پیشینه نداشتند.<br />
از سویِ دیگر، پیدایشِ نهادهایِ مدرنِ اداری، سیاسی، اقتصادی، قضایی، فرهنگی، آموزشی، ارتشی و پلیسی، و نیز تکنولوژی و همه&zwnj;گونه ابزارهایِ مدرنِ صنعتی برایِ تَرابری و تولید و جز آن&zwnj;ها، سببِ ورودِ صدها واژه&zwnj;یِ فرانسوی به فارسی شد که برخي از آن&zwnj;ها در دوره&zwnj;هایِ بعدی، از راهِ فرهنگستانِ زبان و جز آن، جانشینِ فارسی یافتند. رواجِ فرنگی&zwnj;مآبی و آشنایی با شیوه&zwnj;یِ خوراک و پوشاک و ادب و آدابِ اجتماعیِ فرنگی&zwnj;مآب و رواجِ آن&zwnj;ها در ایران از راهِ مدرنگریِ آرام-آرام، و سپس شتابناک، صدها واژه&zwnj;یِ مربوط به نامِ ابزارها و روش&zwnj;هایِ آرایش، نامِ گونه&zwnj;هایِ پوشاک و ابزارها و شیوه&zwnj;هایِ دوخت-و-دوزِ آن&zwnj;ها، نامِ خوراک&zwnj;ها و ابزارها و روش&zwnj;هایِ پخت-و-پزِ آن&zwnj;ها، و واژگانِ رفتارِ اجتماعیِ تقلیدیِ درخورِ آن&zwnj;ها را واردِ زبانِ فارسی کرد.[i]&nbsp;<br />
<br />
&nbsp;بدینسان، با پیدایش و گسترشِ نهادهایِ مدرن، وام&zwnj;گیری معنا از راهِ ترجمه یا وام&zwnj;گیریِ واژه، به&zwnj;ویژه از زبانِ فرانسه، راهي ناگزیر برایِ گشودنِ زبانِ فارسی به رویِ جهانِ مدرن و زبانِ آن بود. در جوارِ وام&zwnj;گیریِ واژه&zwnj;هایِ اداری، سیاسی، حقوقی، و ارتشی، علوم و فنون و ادبیات و هنرِ مدرن نیز-- که رفته-رفته به فضایِ این سویِ جهان راه باز کرده بودند-- زبانِ ترجمه&zwnj;ایِ درخورِ خود را می&zwnj;طلبیدند. &laquo;تجدّد&raquo; واژه&zwnj;اي ست ترجمه&zwnj;ای برابر با modernit&eacute; در زبانِ فرانسه که در دورانِ انقلابِ مشروطه و دنباله&zwnj;هایِ آن در ایران&mdash; شاید، همچون بسیاري برابرنهاده&zwnj;هایِ تازه، از راهِ زبانِ ترکیِ عثمانی-- باب می&zwnj;شود. آشناییِ ایرانیان با تمدنِ مدرنِ اروپایی و &laquo;اخذِ تمدنِ فرنگی&raquo; از راهِ زبانِ فرانسه دوراني را پدید می&zwnj;آوَرَد که در آن بارِ معناییِ صدها و چه&zwnj;بسا هزاران واژه&zwnj;یِ تازه، و از نظرِ مفهومی ناآشنا، می&zwnj;بایست بر گُرده&zwnj;یِ زبانِ لَخت و سنگلاخی و تیره-و-تارِ نوشتاریِ سنتی سوار شود. این یک دورانِ بزرگِ چرخشِ زبانی ست که کمابیش تا دورانِ بعدیِ چرخشِ زبانی، یعنی برپاییِ فرهنگستان در دورانِ رضاشاه، در نیمه&zwnj;یِ دهه&zwnj;یِ ١٣١0، ادامه دارد. زبانِ ترجمه&zwnj;ایِ این دوران را می&zwnj;توانیم &laquo;زبانِ دورانِ تجدّد&raquo; بنامیم. بارهایِ معناییِ واژگانِ مدرنِ زبانِ فرانسه در این جا-به-جاییِ زبانی و فرهنگی سرنوشتِ تازه&zwnj;اي می&zwnj;یابند.<br />
<br />
زبانِ فرانسه&zwnj;یِ مدرن که با آغازِ انقلابِ اندیشه&zwnj; در روزگارِ نو، از قرنِ هفدهم، زیرِ چیرگیِ اندیشه&zwnj;یِ تحلیلیِ علمی و فلسفیِ نوبنیاد، و همچون ابزاري در خدمتِ آن، ساخته و پرداخته شده بود، زبانِ پیشاهنگِ روشن&zwnj;اندیشی و روشمندیِ اندیشه&zwnj;یِ &laquo;دکارتی&raquo; وسپس دورانِ &laquo;روشنگری&raquo; بود. اندیشه&zwnj;ورزان و نویسندگان می&zwnj;کوشیدند در این زبان ایده&zwnj;هایِ خود را هرچه روشن&zwnj;تر بیان کنند و در قالبِ زباني شفاف بریزند که با زبانِ گفتار فاصله&zwnj;اي چندان نداشته باشد. روشن&zwnj;اندیشی و روشن&zwnj;زبانی یکي از ارزش&zwnj;هایِ اساسیِ چرخش از شیوه&zwnj;یِ اندیشه و گفتارِ قرونِ وسطایی به شیوه&zwnj;یِ اندیشه و گفتارِ مدرن است. اما بازبُردِ بارِ معناییِ زبانِ دستاوردهایِ دنیایِ مدرن به جهاني &laquo;سنتی&raquo; با زباني و عادت&zwnj;هایِ نوشتاری&zwnj;اي آن&zwnj;چنانی-- که به نامِ &laquo;فضل و سواد&raquo; در هرچه تیره-و-تارتر کردنِ زبان می&zwnj;کوشید-- داستانِ دیگري ست که برایِ فهمِ درستِ وضعِ کنونیِ زبانیِ خود می&zwnj;باید بیش از این&zwnj;ها به چند-و-چونِ آن بیندیشیم.<br />
<br />
یکي از جنبه&zwnj;هایِ بسیار سترگِ ضرورتِ پذیرشِ نهادهایِ مدرنِ سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، و شیوه&zwnj;یِ مدیریتِ مدرنِ جامعه، یعنی یک جا-به-جاییِ اساسیِ تاریخی، اهمیتِ بنیادیني ست که نوشتار به زبانِ نثر می&zwnj;یابد. در نظامِ مدرنِ سیاسی، شاملِ مدیریتِ اداری، قضایی، و انتظامی، همه&zwnj;&zwnj;یِ کارهایِ رسمی، بنا به تعریف، می&zwnj;بایست &laquo;مطابق با قانون&raquo; و از راهِ یک نهاد باشد. و برایِ آن که جریان کارها بتواند پی&zwnj;گیری یا دوباره وارسی شود، &laquo;سوابقِ امر&raquo; می&zwnj;بایست به صورتِ رسمی نوشته یا &laquo;ثبت-و-ضبط&raquo; شود. به عبارتِ دیگر، به&zwnj;اصطلاحِ قدیم&zwnj;تر، می&zwnj;بایست &laquo;دُسیه&raquo; یا، به&zwnj;اصطلاحِ جدیدتر، &laquo;پرونده&raquo; داشته باشد. از این جهت، ساختن و پرداختنِ زباني ترجمه&zwnj;ای هم برایِ دستگاهِ قانون&zwnj;گذاری و هم مُجریانِ قانون ضروری بود. از سویِ دیگر، شکل&zwnj;گیری و گسترشِ نظامِ آموزشیِ مدرن می&zwnj;بایست علوم و فنونِ مدرن را به جهاني ناآشنا با مفهوم&zwnj;هایِ آن&zwnj;ها و زبان&zwnj;شان وارد کند.<br />
<br />
اما، این گشایش و گسترشِ زبانی در مرحله&zwnj;هایِ نخست، ناگزیر، همچنان در امتدادِ عرفِ دیرینه&zwnj;یِ زبانِ نوشتاری به رسمِ منشیانه، ادیبانه، و علمایی بود که پایه&zwnj;یِ دیرینه&zwnj;یِ آن بر سنّتِ &laquo;فضل و سواد&raquo; و طرد و خوارداشتِ &laquo;زبانِ عوام&raquo; تکیه داشت.[ii] این زبانِ نوشتاری، در عالمِ دیرینه&zwnj;یِ خود، کاربردِ محدودي در حوزه&zwnj;یِ تاریخ&zwnj;نویسی و تذکره&zwnj;نویسی و برخي تفنن&zwnj;هایِ ادبی و ذوق&zwnj;ورزی در نثر، و نیز نوشتنِ رساله&zwnj;هایِ مذهبی و صوفیانه و گهگاه حکمت و فلسفه&zwnj;یِ سنتّی داشت. زبانِ فارسیِ &laquo;منثور&raquo; زبانِ عربی&zwnj;زده&zwnj;یِ سخت و سنگیني بود که در گذرِ سده&zwnj;هایِ دراز، کمابیش، از واژگانِ&nbsp; اصلی فارسی چیزي بیش از حرف&zwnj;هایِ ربط و اضافه در آن نمانده بود. دستورِ زبانِ آن هم، به دستِ &laquo;فضلا&raquo;، زیرِ نفوذِ دستورِ زبانِ عربی رفته بود. از نظرِ ساختارِ جمله نیز چه&zwnj;بسا زبانِ بی&zwnj;در-و-پیکرِ گنگ و تیره-و-تاري بود که کمتر جمله&zwnj;اي در آن سر-و-سامانِ روشن می&zwnj;یافت و درست در جایِ خود تمام می&zwnj;شد. بلکه دو-سه، و گاه چهار-پنج، جمله با بارِ سنگینِ واژه&zwnj;ها و ترکیب&zwnj;هایِ قلنبه&zwnj;یِ عربی، یا &laquo;تلمیحات&raquo;اي از آن زبان، با لفت-و-لعاب و درازگوییِ بی&zwnj;نهایت، تویِ دست و پایِ هم می&zwnj;پیچیدند. این زبان، اگرچه نام&zwnj;اش هنوز فارسی بود، در حقیقت، زبانِ دورگه&zwnj;اي بود برساخته از ترکیبِ دو زبان که یکي از آن دو، یعنی عربی، به عنوان، زبانِ &laquo;علم&raquo; و سواد، پیوسته دستِ بالاتري در آن پیدا می&zwnj;کرد. در این زبان ساختارِ اشتقاقیِ واژه&zwnj;هایِ فارسی بکل فراموش شده بود و ساختارِ ترکیبیِ آن هم کمتر به یاد می&zwnj;آمد، زیرا واژه&zwnj;هایِ عربی یا عربی&zwnj;مآب در زبانِ نوشتاری، با شدت و قدرت، جایِ آن&zwnj;ها را گرفته بودند. در برخي از متن&zwnj;هایِ این زبانِ برساخته&zwnj;یِ دورگه تا نود در صدِ واژه&zwnj;ها عربی ست یا عربیِ برساخته&zwnj;یِ&nbsp; &laquo;فضلا&raquo;. بسیاري واژه&zwnj;هایِ &laquo;عربی&raquo; در این زبانِ فارسی هست که هیچ عربي آن&zwnj;ها را نمی&zwnj;شناسد یا معنایِ آن&zwnj;ها را، چنان که در این متن&zwnj;ها به کار رفته، نمی&zwnj;داند. این زبان برساخته&zwnj;یِ نوشتاری با دوام و ریشه دواندنِ نزدیک به هزار ساله&zwnj;اش آنچنان در زمینه&zwnj;یِ عادت&zwnj;هایِ زبانی نشسته و، به&zwnj;ویژه در نوشتار، به &laquo;زبانِ طبیعی&raquo; بدل شده بود که ناگزیر در هنگام درگیری با جهانِ مدرن و زبان&zwnj;اش هنوز با قدرتِ تمام آن عادت&zwnj;ها را زورآور می&zwnj;کرد.<br />
<br />
<br />
</div>
</div>
</div>
<div style="mso-element:endnote-list">
<div style="mso-element:endnote" id="edn6">  </div>
</div>
</div>]]>
<![CDATA[<div class="WordSection1">
<p class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify; "> </p>
<div style="text-align: auto;">
<div style="text-align: justify;">جایِ آن است از میانِ هزاران واژه&zwnj;یِ اختراعیِ ترجمه&zwnj;ای از مشتي از آن&zwnj;ها یادي بکنیم، که در صد و پنجاه ساله&zwnj;یِ اخیر، از راهِ سر هم بندی میراثِ زبانِ قالبیِ منشیانه با وام&zwnj;گیریِ مفهوم&zwnj;ها از زبان فرانسه، ساخته و پرداخته شده اند. بسیاري از این&zwnj;ها هنوز در زبانِ نوشتاری و گفتاری جای&zwnj;گیر اند.</div>
<br />
<br />
</div>
<table class="MsoTableGrid" dir="rtl" border="0" cellspacing="0" cellpadding="0" style="border-top-color: rgb(211, 211, 211); border-right-color: rgb(211, 211, 211); border-bottom-color: rgb(211, 211, 211); border-left-color: rgb(211, 211, 211); border-top-width: 1px; border-right-width: 1px; border-bottom-width: 1px; border-left-width: 1px; border-top-style: none; border-right-style: none; border-bottom-style: none; border-left-style: none; text-align: justify; margin-left: 38.8pt; border-collapse: collapse; border-width: initial; border-color: initial; ">
    <tbody>
        <tr>
            <td width="94" valign="top" style="font-family: Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 12px; border-top-color: rgb(211, 211, 211); border-right-color: rgb(211, 211, 211); border-bottom-color: rgb(211, 211, 211); border-left-color: rgb(211, 211, 211); border-top-width: 1px; border-right-width: 1px; border-bottom-width: 1px; border-left-width: 1px; border-top-style: dotted; border-right-style: dotted; border-bottom-style: dotted; border-left-style: dotted; width: 70.85pt; padding-top: 0cm; padding-right: 5.4pt; padding-bottom: 0cm; padding-left: 5.4pt; ">
            <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: right; line-height: normal; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "><span lang="FA" style="font-family: 'Times New Roman', serif; ">بلاتردید</span><span lang="FA" style="font-family: 'Times New Roman', serif; "><o:p></o:p></span></p>
            </td>
            <td width="95" valign="top" style="font-family: Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 12px; border-top-color: rgb(211, 211, 211); border-right-color: rgb(211, 211, 211); border-bottom-color: rgb(211, 211, 211); border-left-color: rgb(211, 211, 211); border-top-width: 1px; border-right-width: 1px; border-bottom-width: 1px; border-left-width: 1px; border-top-style: dotted; border-right-style: dotted; border-bottom-style: dotted; border-left-style: dotted; width: 70.9pt; padding-top: 0cm; padding-right: 5.4pt; padding-bottom: 0cm; padding-left: 5.4pt; ">
            <p class="MsoNormal" align="right" dir="RTL" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: left; line-height: normal; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "><span lang="FR" dir="LTR" style="font-family: 'Times New Roman', serif; ">sans doute</span><span lang="FA" style="font-family: 'Times New Roman', serif; "><o:p></o:p></span></p>
            </td>
            <td width="89" valign="top" style="font-family: Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 12px; border-top-color: rgb(211, 211, 211); border-right-color: rgb(211, 211, 211); border-bottom-color: rgb(211, 211, 211); border-left-color: rgb(211, 211, 211); border-top-width: 1px; border-right-width: 1px; border-bottom-width: 1px; border-left-width: 1px; border-top-style: dotted; border-right-style: dotted; border-bottom-style: dotted; border-left-style: dotted; width: 66.9pt; padding-top: 0cm; padding-right: 5.4pt; padding-bottom: 0cm; padding-left: 5.4pt; ">
            <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: right; line-height: normal; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "><span lang="FA" style="font-family: 'Times New Roman', serif; ">بلامانع<o:p></o:p></span></p>
            </td>
            <td width="116" valign="top" style="font-family: Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 12px; border-top-color: rgb(211, 211, 211); border-right-color: rgb(211, 211, 211); border-bottom-color: rgb(211, 211, 211); border-left-color: rgb(211, 211, 211); border-top-width: 1px; border-right-width: 1px; border-bottom-width: 1px; border-left-width: 1px; border-top-style: dotted; border-right-style: dotted; border-bottom-style: dotted; border-left-style: dotted; width: 87.35pt; padding-top: 0cm; padding-right: 5.4pt; padding-bottom: 0cm; padding-left: 5.4pt; ">
            <p class="MsoNormal" align="right" dir="RTL" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: left; line-height: normal; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "><span lang="FR" dir="LTR" style="font-family: 'Times New Roman', serif; ">sans obstacle<o:p></o:p></span></p>
            </td>
        </tr>
        <tr>
            <td width="94" valign="top" style="font-family: Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 12px; border-top-color: rgb(211, 211, 211); border-right-color: rgb(211, 211, 211); border-bottom-color: rgb(211, 211, 211); border-left-color: rgb(211, 211, 211); border-top-width: 1px; border-right-width: 1px; border-bottom-width: 1px; border-left-width: 1px; border-top-style: dotted; border-right-style: dotted; border-bottom-style: dotted; border-left-style: dotted; width: 70.85pt; padding-top: 0cm; padding-right: 5.4pt; padding-bottom: 0cm; padding-left: 5.4pt; ">
            <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: right; line-height: normal; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "><span lang="FA" style="font-family: 'Times New Roman', serif; ">لافایده<o:p></o:p></span></p>
            </td>
            <td width="95" valign="top" style="font-family: Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 12px; border-top-color: rgb(211, 211, 211); border-right-color: rgb(211, 211, 211); border-bottom-color: rgb(211, 211, 211); border-left-color: rgb(211, 211, 211); border-top-width: 1px; border-right-width: 1px; border-bottom-width: 1px; border-left-width: 1px; border-top-style: dotted; border-right-style: dotted; border-bottom-style: dotted; border-left-style: dotted; width: 70.9pt; padding-top: 0cm; padding-right: 5.4pt; padding-bottom: 0cm; padding-left: 5.4pt; ">
            <p class="MsoNormal" align="right" dir="RTL" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: left; line-height: normal; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "><span lang="FR" dir="LTR" style="font-family: 'Times New Roman', serif; ">inutile</span><span lang="FA" style="font-family: 'Times New Roman', serif; "><o:p></o:p></span></p>
            </td>
            <td width="89" valign="top" style="font-family: Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 12px; border-top-color: rgb(211, 211, 211); border-right-color: rgb(211, 211, 211); border-bottom-color: rgb(211, 211, 211); border-left-color: rgb(211, 211, 211); border-top-width: 1px; border-right-width: 1px; border-bottom-width: 1px; border-left-width: 1px; border-top-style: dotted; border-right-style: dotted; border-bottom-style: dotted; border-left-style: dotted; width: 66.9pt; padding-top: 0cm; padding-right: 5.4pt; padding-bottom: 0cm; padding-left: 5.4pt; ">
            <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: right; line-height: normal; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "><span lang="FA" style="font-family: 'Times New Roman', serif; ">بلاتأخیر<o:p></o:p></span></p>
            </td>
            <td width="116" valign="top" style="font-family: Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 12px; border-top-color: rgb(211, 211, 211); border-right-color: rgb(211, 211, 211); border-bottom-color: rgb(211, 211, 211); border-left-color: rgb(211, 211, 211); border-top-width: 1px; border-right-width: 1px; border-bottom-width: 1px; border-left-width: 1px; border-top-style: dotted; border-right-style: dotted; border-bottom-style: dotted; border-left-style: dotted; width: 87.35pt; padding-top: 0cm; padding-right: 5.4pt; padding-bottom: 0cm; padding-left: 5.4pt; ">
            <p class="MsoNormal" align="right" dir="RTL" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: left; line-height: normal; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "><span lang="FR" dir="LTR" style="font-family: 'Times New Roman', serif; ">sans d&eacute;lai<o:p></o:p></span></p>
            </td>
        </tr>
        <tr>
            <td width="94" valign="top" style="font-family: Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 12px; border-top-color: rgb(211, 211, 211); border-right-color: rgb(211, 211, 211); border-bottom-color: rgb(211, 211, 211); border-left-color: rgb(211, 211, 211); border-top-width: 1px; border-right-width: 1px; border-bottom-width: 1px; border-left-width: 1px; border-top-style: dotted; border-right-style: dotted; border-bottom-style: dotted; border-left-style: dotted; width: 70.85pt; padding-top: 0cm; padding-right: 5.4pt; padding-bottom: 0cm; padding-left: 5.4pt; ">
            <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: right; line-height: normal; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "><span lang="FA" style="font-family: 'Times New Roman', serif; ">بلاتصور<o:p></o:p></span></p>
            </td>
            <td width="95" valign="top" style="font-family: Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 12px; border-top-color: rgb(211, 211, 211); border-right-color: rgb(211, 211, 211); border-bottom-color: rgb(211, 211, 211); border-left-color: rgb(211, 211, 211); border-top-width: 1px; border-right-width: 1px; border-bottom-width: 1px; border-left-width: 1px; border-top-style: dotted; border-right-style: dotted; border-bottom-style: dotted; border-left-style: dotted; width: 70.9pt; padding-top: 0cm; padding-right: 5.4pt; padding-bottom: 0cm; padding-left: 5.4pt; ">
            <p class="MsoNormal" align="right" dir="RTL" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: left; line-height: normal; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "><span lang="FR" dir="LTR" style="font-family: 'Times New Roman', serif; ">inimaginable</span><span lang="FA" style="font-family: 'Times New Roman', serif; "><o:p></o:p></span></p>
            </td>
            <td width="89" valign="top" style="font-family: Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 12px; border-top-color: rgb(211, 211, 211); border-right-color: rgb(211, 211, 211); border-bottom-color: rgb(211, 211, 211); border-left-color: rgb(211, 211, 211); border-top-width: 1px; border-right-width: 1px; border-bottom-width: 1px; border-left-width: 1px; border-top-style: dotted; border-right-style: dotted; border-bottom-style: dotted; border-left-style: dotted; width: 66.9pt; padding-top: 0cm; padding-right: 5.4pt; padding-bottom: 0cm; padding-left: 5.4pt; ">
            <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: right; line-height: normal; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "><span lang="FA" style="font-family: 'Times New Roman', serif; ">بلاانقطاع</span><span lang="FR" dir="LTR" style="font-family: 'Times New Roman', serif; "><o:p></o:p></span></p>
            </td>
            <td width="116" valign="top" style="font-family: Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 12px; border-top-color: rgb(211, 211, 211); border-right-color: rgb(211, 211, 211); border-bottom-color: rgb(211, 211, 211); border-left-color: rgb(211, 211, 211); border-top-width: 1px; border-right-width: 1px; border-bottom-width: 1px; border-left-width: 1px; border-top-style: dotted; border-right-style: dotted; border-bottom-style: dotted; border-left-style: dotted; width: 87.35pt; padding-top: 0cm; padding-right: 5.4pt; padding-bottom: 0cm; padding-left: 5.4pt; ">
            <p class="MsoNormal" align="right" dir="RTL" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: left; line-height: normal; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "><span lang="FR" dir="LTR" style="font-family: 'Times New Roman', serif; ">interruption</span><span dir="RTL"></span><span lang="FR" style="font-family: 'Times New Roman', serif; "><span dir="RTL"></span>&nbsp;</span><span lang="FR" dir="LTR" style="font-family: 'Times New Roman', serif; ">sans<o:p></o:p></span></p>
            </td>
        </tr>
    </tbody>
</table>
<p>&nbsp;</p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "><span lang="FA" style="font-family: 'Times New Roman', serif; "><o:p>&nbsp;</o:p></span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "> </p>
<div style="text-align: auto;">
<div style="text-align: justify;">پیشوندگونه&zwnj;یِ عربیِ &laquo;بلا-&raquo;، در ترکیب&zwnj;هایِ بالا، در این دورانِ چیرگیِ زبانِ ترجمه&zwnj;ای نقشِ بسیار کوشایي یافته و ده&zwnj;ها ترکیب از آن ساخته بودند، مانندِ: بلافایده، بلاتشبیه، بلاتکلیف، بلااستفاده، بلاعوض، بلامحل، بلامنازع، بلامدافع، بلامالک، بلامتصدی، بلامقدمه، بلاموجب. از جمله بر سرِ برخي واژه&zwnj;هایِ فارسی نیز درآمده است، مانندِ بلادرنگ. همین گونه است واژهایي مانندِ غیرِ-، قابلِ-، عدمِ-، که به صورتِ معادلِ پیشوندها و پسوندها در واژه&zwnj;هایِ فرانسه به کار می روند. نمونه&zwnj;هایي از آن&zwnj;ها:</div>
<br />
<br />
</div>
<table class="MsoTableGrid" dir="rtl" border="0" cellspacing="0" cellpadding="0" style="border-top-color: rgb(211, 211, 211); border-right-color: rgb(211, 211, 211); border-bottom-color: rgb(211, 211, 211); border-left-color: rgb(211, 211, 211); border-top-width: 1px; border-right-width: 1px; border-bottom-width: 1px; border-left-width: 1px; border-top-style: none; border-right-style: none; border-bottom-style: none; border-left-style: none; text-align: justify; margin-left: 38.8pt; border-collapse: collapse; border-width: initial; border-color: initial; ">
    <tbody>
        <tr>
            <td width="94" valign="top" style="font-family: Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 12px; border-top-color: rgb(211, 211, 211); border-right-color: rgb(211, 211, 211); border-bottom-color: rgb(211, 211, 211); border-left-color: rgb(211, 211, 211); border-top-width: 1px; border-right-width: 1px; border-bottom-width: 1px; border-left-width: 1px; border-top-style: dotted; border-right-style: dotted; border-bottom-style: dotted; border-left-style: dotted; width: 70.85pt; padding-top: 0cm; padding-right: 5.4pt; padding-bottom: 0cm; padding-left: 5.4pt; ">
            <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: right; line-height: normal; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "><span lang="FA" style="font-family: 'Times New Roman', serif; ">قابل اکل<o:p></o:p></span></p>
            </td>
            <td width="95" valign="top" style="font-family: Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 12px; border-top-color: rgb(211, 211, 211); border-right-color: rgb(211, 211, 211); border-bottom-color: rgb(211, 211, 211); border-left-color: rgb(211, 211, 211); border-top-width: 1px; border-right-width: 1px; border-bottom-width: 1px; border-left-width: 1px; border-top-style: dotted; border-right-style: dotted; border-bottom-style: dotted; border-left-style: dotted; width: 70.9pt; padding-top: 0cm; padding-right: 5.4pt; padding-bottom: 0cm; padding-left: 5.4pt; ">
            <p class="MsoNormal" align="right" dir="RTL" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: left; line-height: normal; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "><span lang="EN-US" dir="LTR" style="font-family: 'Times New Roman', serif; ">manage<o:p></o:p></span></p>
            </td>
            <td width="104" valign="top" style="font-family: Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 12px; border-top-color: rgb(211, 211, 211); border-right-color: rgb(211, 211, 211); border-bottom-color: rgb(211, 211, 211); border-left-color: rgb(211, 211, 211); border-top-width: 1px; border-right-width: 1px; border-bottom-width: 1px; border-left-width: 1px; border-top-style: dotted; border-right-style: dotted; border-bottom-style: dotted; border-left-style: dotted; width: 77.95pt; padding-top: 0cm; padding-right: 5.4pt; padding-bottom: 0cm; padding-left: 5.4pt; ">
            <p class="MsoEndnoteText" dir="RTL" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "><span lang="FA" style="font-size: 11pt; font-family: 'Times New Roman', serif; ">غیرِ مترقبه</span><span lang="FA" style="font-size: 11pt; font-family: Arial, sans-serif; "><o:p></o:p></span></p>
            </td>
            <td width="102" valign="top" style="font-family: Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 12px; border-top-color: rgb(211, 211, 211); border-right-color: rgb(211, 211, 211); border-bottom-color: rgb(211, 211, 211); border-left-color: rgb(211, 211, 211); border-top-width: 1px; border-right-width: 1px; border-bottom-width: 1px; border-left-width: 1px; border-top-style: dotted; border-right-style: dotted; border-bottom-style: dotted; border-left-style: dotted; width: 76.3pt; padding-top: 0cm; padding-right: 5.4pt; padding-bottom: 0cm; padding-left: 5.4pt; ">
            <p class="MsoEndnoteText" align="right" dir="RTL" style="text-align: left; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "><span lang="FR" dir="LTR" style="font-size: 11pt; font-family: 'Times New Roman', serif; ">inattendu</span><span lang="FA" style="font-size: 11pt; font-family: Arial, sans-serif; "><o:p></o:p></span></p>
            </td>
        </tr>
        <tr>
            <td width="94" valign="top" style="font-family: Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 12px; border-top-color: rgb(211, 211, 211); border-right-color: rgb(211, 211, 211); border-bottom-color: rgb(211, 211, 211); border-left-color: rgb(211, 211, 211); border-top-width: 1px; border-right-width: 1px; border-bottom-width: 1px; border-left-width: 1px; border-top-style: dotted; border-right-style: dotted; border-bottom-style: dotted; border-left-style: dotted; width: 70.85pt; padding-top: 0cm; padding-right: 5.4pt; padding-bottom: 0cm; padding-left: 5.4pt; ">
            <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: right; line-height: normal; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "><span lang="FA" style="font-family: 'Times New Roman', serif; ">قابل ملاحظه<o:p></o:p></span></p>
            </td>
            <td width="95" valign="top" style="font-family: Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 12px; border-top-color: rgb(211, 211, 211); border-right-color: rgb(211, 211, 211); border-bottom-color: rgb(211, 211, 211); border-left-color: rgb(211, 211, 211); border-top-width: 1px; border-right-width: 1px; border-bottom-width: 1px; border-left-width: 1px; border-top-style: dotted; border-right-style: dotted; border-bottom-style: dotted; border-left-style: dotted; width: 70.9pt; padding-top: 0cm; padding-right: 5.4pt; padding-bottom: 0cm; padding-left: 5.4pt; ">
            <p class="MsoNormal" align="right" dir="RTL" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: left; line-height: normal; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "><span lang="FR" dir="LTR" style="font-family: 'Times New Roman', serif; ">consid&eacute;rable<o:p></o:p></span></p>
            </td>
            <td width="104" valign="top" style="font-family: Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 12px; border-top-color: rgb(211, 211, 211); border-right-color: rgb(211, 211, 211); border-bottom-color: rgb(211, 211, 211); border-left-color: rgb(211, 211, 211); border-top-width: 1px; border-right-width: 1px; border-bottom-width: 1px; border-left-width: 1px; border-top-style: dotted; border-right-style: dotted; border-bottom-style: dotted; border-left-style: dotted; width: 77.95pt; padding-top: 0cm; padding-right: 5.4pt; padding-bottom: 0cm; padding-left: 5.4pt; ">
            <p class="MsoEndnoteText" dir="RTL" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "><span lang="FA" style="font-size: 11pt; font-family: 'Times New Roman', serif; ">غیرِ ذلک</span><span lang="FR" dir="LTR" style="font-size: 11pt; font-family: 'Times New Roman', serif; "><span></span></span><span lang="FA" style="font-size: 11pt; font-family: Arial, sans-serif; "><o:p></o:p></span></p>
            </td>
            <td width="102" valign="top" style="font-family: Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 12px; border-top-color: rgb(211, 211, 211); border-right-color: rgb(211, 211, 211); border-bottom-color: rgb(211, 211, 211); border-left-color: rgb(211, 211, 211); border-top-width: 1px; border-right-width: 1px; border-bottom-width: 1px; border-left-width: 1px; border-top-style: dotted; border-right-style: dotted; border-bottom-style: dotted; border-left-style: dotted; width: 76.3pt; padding-top: 0cm; padding-right: 5.4pt; padding-bottom: 0cm; padding-left: 5.4pt; ">
            <p class="MsoEndnoteText" align="right" dir="RTL" style="text-align: left; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "><span lang="FR" dir="LTR" style="font-size: 11pt; font-family: 'Times New Roman', serif; ">et cetera</span><span lang="FA" style="font-size: 11pt; font-family: Arial, sans-serif; "><o:p></o:p></span></p>
            </td>
        </tr>
        <tr>
            <td width="94" valign="top" style="font-family: Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 12px; border-top-color: rgb(211, 211, 211); border-right-color: rgb(211, 211, 211); border-bottom-color: rgb(211, 211, 211); border-left-color: rgb(211, 211, 211); border-top-width: 1px; border-right-width: 1px; border-bottom-width: 1px; border-left-width: 1px; border-top-style: dotted; border-right-style: dotted; border-bottom-style: dotted; border-left-style: dotted; width: 70.85pt; padding-top: 0cm; padding-right: 5.4pt; padding-bottom: 0cm; padding-left: 5.4pt; ">
            <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: right; line-height: normal; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "><span lang="FA" style="font-family: 'Times New Roman', serif; ">قابل استفاده<o:p></o:p></span></p>
            </td>
            <td width="95" valign="top" style="font-family: Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 12px; border-top-color: rgb(211, 211, 211); border-right-color: rgb(211, 211, 211); border-bottom-color: rgb(211, 211, 211); border-left-color: rgb(211, 211, 211); border-top-width: 1px; border-right-width: 1px; border-bottom-width: 1px; border-left-width: 1px; border-top-style: dotted; border-right-style: dotted; border-bottom-style: dotted; border-left-style: dotted; width: 70.9pt; padding-top: 0cm; padding-right: 5.4pt; padding-bottom: 0cm; padding-left: 5.4pt; ">
            <p class="MsoNormal" align="right" dir="RTL" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: left; line-height: normal; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "><span lang="FR" dir="LTR" style="font-family: 'Times New Roman', serif; ">utilisable</span><span lang="FA" style="font-family: 'Times New Roman', serif; "><o:p></o:p></span></p>
            </td>
            <td width="104" valign="top" style="font-family: Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 12px; border-top-color: rgb(211, 211, 211); border-right-color: rgb(211, 211, 211); border-bottom-color: rgb(211, 211, 211); border-left-color: rgb(211, 211, 211); border-top-width: 1px; border-right-width: 1px; border-bottom-width: 1px; border-left-width: 1px; border-top-style: dotted; border-right-style: dotted; border-bottom-style: dotted; border-left-style: dotted; width: 77.95pt; padding-top: 0cm; padding-right: 5.4pt; padding-bottom: 0cm; padding-left: 5.4pt; ">
            <p class="MsoEndnoteText" dir="RTL" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "><span lang="FA" style="font-size: 11pt; font-family: 'Times New Roman', serif; ">غیرِ ملفوظ</span><span lang="FA" style="font-size: 11pt; font-family: Arial, sans-serif; "><o:p></o:p></span></p>
            </td>
            <td width="102" valign="top" style="font-family: Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 12px; border-top-color: rgb(211, 211, 211); border-right-color: rgb(211, 211, 211); border-bottom-color: rgb(211, 211, 211); border-left-color: rgb(211, 211, 211); border-top-width: 1px; border-right-width: 1px; border-bottom-width: 1px; border-left-width: 1px; border-top-style: dotted; border-right-style: dotted; border-bottom-style: dotted; border-left-style: dotted; width: 76.3pt; padding-top: 0cm; padding-right: 5.4pt; padding-bottom: 0cm; padding-left: 5.4pt; ">
            <p class="MsoEndnoteText" align="right" dir="RTL" style="text-align: left; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "><span lang="FR" dir="LTR" style="font-size: 11pt; font-family: 'Times New Roman', serif; ">muet</span><span lang="FA" style="font-size: 11pt; font-family: Arial, sans-serif; "><o:p></o:p></span></p>
            </td>
        </tr>
        <tr>
            <td width="94" valign="top" style="font-family: Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 12px; border-top-color: rgb(211, 211, 211); border-right-color: rgb(211, 211, 211); border-bottom-color: rgb(211, 211, 211); border-left-color: rgb(211, 211, 211); border-top-width: 1px; border-right-width: 1px; border-bottom-width: 1px; border-left-width: 1px; border-top-style: dotted; border-right-style: dotted; border-bottom-style: dotted; border-left-style: dotted; width: 70.85pt; padding-top: 0cm; padding-right: 5.4pt; padding-bottom: 0cm; padding-left: 5.4pt; ">
            <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: right; line-height: normal; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "><span lang="FA" style="font-family: 'Times New Roman', serif; ">قابل اثبات<o:p></o:p></span></p>
            </td>
            <td width="95" valign="top" style="font-family: Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 12px; border-top-color: rgb(211, 211, 211); border-right-color: rgb(211, 211, 211); border-bottom-color: rgb(211, 211, 211); border-left-color: rgb(211, 211, 211); border-top-width: 1px; border-right-width: 1px; border-bottom-width: 1px; border-left-width: 1px; border-top-style: dotted; border-right-style: dotted; border-bottom-style: dotted; border-left-style: dotted; width: 70.9pt; padding-top: 0cm; padding-right: 5.4pt; padding-bottom: 0cm; padding-left: 5.4pt; ">
            <p class="MsoNormal" align="right" dir="RTL" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: left; line-height: normal; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "><span lang="FR" dir="LTR" style="font-family: 'Times New Roman', serif; ">d&eacute;montrable</span><span lang="FA" style="font-family: 'Times New Roman', serif; "><o:p></o:p></span></p>
            </td>
            <td width="104" valign="top" style="font-family: Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 12px; border-top-color: rgb(211, 211, 211); border-right-color: rgb(211, 211, 211); border-bottom-color: rgb(211, 211, 211); border-left-color: rgb(211, 211, 211); border-top-width: 1px; border-right-width: 1px; border-bottom-width: 1px; border-left-width: 1px; border-top-style: dotted; border-right-style: dotted; border-bottom-style: dotted; border-left-style: dotted; width: 77.95pt; padding-top: 0cm; padding-right: 5.4pt; padding-bottom: 0cm; padding-left: 5.4pt; ">
            <p class="MsoEndnoteText" dir="RTL" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "><span lang="FA" style="font-size: 11pt; font-family: 'Times New Roman', serif; ">غیرِ محدود</span><span lang="FA" style="font-size: 11pt; font-family: Arial, sans-serif; "><o:p></o:p></span></p>
            </td>
            <td width="102" valign="top" style="font-family: Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 12px; border-top-color: rgb(211, 211, 211); border-right-color: rgb(211, 211, 211); border-bottom-color: rgb(211, 211, 211); border-left-color: rgb(211, 211, 211); border-top-width: 1px; border-right-width: 1px; border-bottom-width: 1px; border-left-width: 1px; border-top-style: dotted; border-right-style: dotted; border-bottom-style: dotted; border-left-style: dotted; width: 76.3pt; padding-top: 0cm; padding-right: 5.4pt; padding-bottom: 0cm; padding-left: 5.4pt; ">
            <p class="MsoEndnoteText" align="right" dir="RTL" style="text-align: left; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "><span lang="FR" dir="LTR" style="font-size: 11pt; font-family: 'Times New Roman', serif; ">indirect</span><span lang="FA" style="font-size: 11pt; font-family: Arial, sans-serif; "><o:p></o:p></span></p>
            </td>
        </tr>
        <tr>
            <td width="94" valign="top" style="font-family: Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 12px; border-top-color: rgb(211, 211, 211); border-right-color: rgb(211, 211, 211); border-bottom-color: rgb(211, 211, 211); border-left-color: rgb(211, 211, 211); border-top-width: 1px; border-right-width: 1px; border-bottom-width: 1px; border-left-width: 1px; border-top-style: dotted; border-right-style: dotted; border-bottom-style: dotted; border-left-style: dotted; width: 70.85pt; padding-top: 0cm; padding-right: 5.4pt; padding-bottom: 0cm; padding-left: 5.4pt; ">
            <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: right; line-height: normal; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "><span lang="FA" style="font-family: 'Times New Roman', serif; ">قابل اعتماد<o:p></o:p></span></p>
            </td>
            <td width="95" valign="top" style="font-family: Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 12px; border-top-color: rgb(211, 211, 211); border-right-color: rgb(211, 211, 211); border-bottom-color: rgb(211, 211, 211); border-left-color: rgb(211, 211, 211); border-top-width: 1px; border-right-width: 1px; border-bottom-width: 1px; border-left-width: 1px; border-top-style: dotted; border-right-style: dotted; border-bottom-style: dotted; border-left-style: dotted; width: 70.9pt; padding-top: 0cm; padding-right: 5.4pt; padding-bottom: 0cm; padding-left: 5.4pt; ">
            <p class="MsoNormal" align="right" dir="RTL" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: left; line-height: normal; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "><span lang="FR" dir="LTR" style="font-family: 'Times New Roman', serif; ">fiable</span><span lang="FA" style="font-family: 'Times New Roman', serif; "><o:p></o:p></span></p>
            </td>
            <td width="104" valign="top" style="font-family: Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 12px; border-top-color: rgb(211, 211, 211); border-right-color: rgb(211, 211, 211); border-bottom-color: rgb(211, 211, 211); border-left-color: rgb(211, 211, 211); border-top-width: 1px; border-right-width: 1px; border-bottom-width: 1px; border-left-width: 1px; border-top-style: dotted; border-right-style: dotted; border-bottom-style: dotted; border-left-style: dotted; width: 77.95pt; padding-top: 0cm; padding-right: 5.4pt; padding-bottom: 0cm; padding-left: 5.4pt; ">
            <p class="MsoEndnoteText" dir="RTL" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "><span lang="FA" style="font-size: 11pt; font-family: 'Times New Roman', serif; ">غیرِ مستقیم</span><span lang="FA" style="font-size: 11pt; font-family: Arial, sans-serif; "><o:p></o:p></span></p>
            </td>
            <td width="102" valign="top" style="font-family: Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 12px; border-top-color: rgb(211, 211, 211); border-right-color: rgb(211, 211, 211); border-bottom-color: rgb(211, 211, 211); border-left-color: rgb(211, 211, 211); border-top-width: 1px; border-right-width: 1px; border-bottom-width: 1px; border-left-width: 1px; border-top-style: dotted; border-right-style: dotted; border-bottom-style: dotted; border-left-style: dotted; width: 76.3pt; padding-top: 0cm; padding-right: 5.4pt; padding-bottom: 0cm; padding-left: 5.4pt; ">
            <p class="MsoEndnoteText" align="right" dir="RTL" style="text-align: left; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "><span lang="FR" dir="LTR" style="font-size: 11pt; font-family: 'Times New Roman', serif; ">illimit&eacute;</span><span lang="FA" style="font-size: 11pt; font-family: Arial, sans-serif; "><o:p></o:p></span></p>
            </td>
        </tr>
        <tr>
            <td width="94" valign="top" style="font-family: Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 12px; border-top-color: rgb(211, 211, 211); border-right-color: rgb(211, 211, 211); border-bottom-color: rgb(211, 211, 211); border-left-color: rgb(211, 211, 211); border-top-width: 1px; border-right-width: 1px; border-bottom-width: 1px; border-left-width: 1px; border-top-style: dotted; border-right-style: dotted; border-bottom-style: dotted; border-left-style: dotted; width: 70.85pt; padding-top: 0cm; padding-right: 5.4pt; padding-bottom: 0cm; padding-left: 5.4pt; ">
            <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: right; line-height: normal; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "><span lang="FA" style="font-family: 'Times New Roman', serif; ">قابل قبول<o:p></o:p></span></p>
            </td>
            <td width="95" valign="top" style="font-family: Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 12px; border-top-color: rgb(211, 211, 211); border-right-color: rgb(211, 211, 211); border-bottom-color: rgb(211, 211, 211); border-left-color: rgb(211, 211, 211); border-top-width: 1px; border-right-width: 1px; border-bottom-width: 1px; border-left-width: 1px; border-top-style: dotted; border-right-style: dotted; border-bottom-style: dotted; border-left-style: dotted; width: 70.9pt; padding-top: 0cm; padding-right: 5.4pt; padding-bottom: 0cm; padding-left: 5.4pt; ">
            <p class="MsoNormal" align="right" dir="RTL" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: left; line-height: normal; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "><span lang="FR" dir="LTR" style="font-family: 'Times New Roman', serif; ">acceptable</span><span lang="FA" style="font-family: 'Times New Roman', serif; "><o:p></o:p></span></p>
            </td>
            <td width="104" valign="top" style="font-family: Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 12px; border-top-color: rgb(211, 211, 211); border-right-color: rgb(211, 211, 211); border-bottom-color: rgb(211, 211, 211); border-left-color: rgb(211, 211, 211); border-top-width: 1px; border-right-width: 1px; border-bottom-width: 1px; border-left-width: 1px; border-top-style: dotted; border-right-style: dotted; border-bottom-style: dotted; border-left-style: dotted; width: 77.95pt; padding-top: 0cm; padding-right: 5.4pt; padding-bottom: 0cm; padding-left: 5.4pt; ">
            <p class="MsoEndnoteText" dir="RTL" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "><span lang="FA" style="font-size: 11pt; font-family: 'Times New Roman', serif; ">غیر منتظره</span><span lang="FA" style="font-size: 11pt; font-family: Arial, sans-serif; "><o:p></o:p></span></p>
            </td>
            <td width="102" valign="top" style="font-family: Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 12px; border-top-color: rgb(211, 211, 211); border-right-color: rgb(211, 211, 211); border-bottom-color: rgb(211, 211, 211); border-left-color: rgb(211, 211, 211); border-top-width: 1px; border-right-width: 1px; border-bottom-width: 1px; border-left-width: 1px; border-top-style: dotted; border-right-style: dotted; border-bottom-style: dotted; border-left-style: dotted; width: 76.3pt; padding-top: 0cm; padding-right: 5.4pt; padding-bottom: 0cm; padding-left: 5.4pt; ">
            <p class="MsoEndnoteText" align="right" dir="RTL" style="text-align: left; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "><span lang="FR" dir="LTR" style="font-size: 11pt; font-family: 'Times New Roman', serif; ">impr&eacute;vu</span><span lang="FA" style="font-size: 11pt; font-family: Arial, sans-serif; "><o:p></o:p></span></p>
            </td>
        </tr>
    </tbody>
</table>
<p>&nbsp;</p>
<p class="MsoNormal" style="text-align: justify;"><span lang="EN-US"><o:p>&nbsp;</o:p></span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: auto;direction: rtl; unicode-bidi: embed; "> </p>
<div style="text-align: justify;">همچنین، در زبانِ علمی و اداری، قابلِ اجرا، قابلِ امتداد، قابلِ احتراق، قابلِ اشتعال، قابلِ انبساط، قابلِ انعکاس،&nbsp;&nbsp;قابلِ توبیخ،...</div>
<span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Times New Roman', serif; ">
<div style="text-align: justify;"><font class="Apple-style-span" face="Arial, Verdana, sans-serif"><br />
</font></div>
<div style="text-align: justify;">و ترکیبي از غیرِ- و قابلِ- در نمونه&zwnj;هایِ زیر:</div>
</span>
<p>&nbsp;</p>
<div align="right">
<table class="MsoTableGrid" dir="rtl" border="0" cellspacing="0" cellpadding="0" style="border-top-color: rgb(211, 211, 211); border-right-color: rgb(211, 211, 211); border-bottom-color: rgb(211, 211, 211); border-left-color: rgb(211, 211, 211); border-top-width: 1px; border-right-width: 1px; border-bottom-width: 1px; border-left-width: 1px; border-top-style: none; border-right-style: none; border-bottom-style: none; border-left-style: none; text-align: justify; margin-left: 38.8pt; border-collapse: collapse; border-width: initial; border-color: initial; ">
    <tbody>
        <tr>
            <td width="104" valign="top" style="font-family: Arial, Verdana, sans-serif; font-size: 12px; border-top-color: rgb(211, 211, 211); border-right-color: rgb(211, 211, 211); border-bottom-color: rgb(211, 211, 211); border-left-color: rgb(211, 211, 211); border-top-width: 1px; border-right-width: 1px; border-bottom-width: 1px; border-left-width: 1px; border-top-style: dotted; border-right-style: dotted; border-bottom-style: dotted; border-left-style: dotted; width: 77.95pt; padding-top: 0cm; padding-right: 5.4pt; padding-bottom: 0cm; padding-left: 5.4pt; ">
            <p class="MsoEndnoteText" dir="RTL" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "><span lang="FA" style="font-size: 11pt; font-family: 'Times New Roman', serif; ">غیرِ 
