جستارک| صفحه‌ی اصلی |سر آغاز

بايگانی مطالب: زبان

سه شنبه ۷ تیر ۹۰::June 28, 2011

پی‌جوییِ معنا و ریشه‌یِ چند لغت در شاه‌نامه - ۷

بحثي که در باره‌یِ دو ترکیبِ «اخته‌زهار» و «هخته‌زهار» در شاه‌نامه در وبلاگِ جستار در شش بخش پی‌گیری شد، در اصل دنباله‌یِ یک پیشامد بود. پیشامد چنین بود که میانِ چند تن از ایرانیانِ اهلِ وبلاگ‌نویسی در باره‌یِ برابرنهادِ فارسیِ واژه‌یِ asexual گفت-و-گویي درگرفته بود و، چنان که در بخشِ یکمِ این پژوهش یاد کرده ام، به سراغِ من هم آمده بودند و نظر خواسته بودند. با آن که در فرهنگِ علومِ انسانی برایِ آن برابرنهاده‌اي گذاشته ام، باز بحث‌هایِ ایشان میانِ خود کنجکاویِ مرا برانگیخت که آن را پیگیری کنم. اشاره‌اي که در آن بحث‌ها در وبلاگِ پرگار به واژه‌یِ «زهار» و کاربردِ آن در شاه‌نامه شده بود سبب شد که نظري به معناها و شاهدهایِ این واژه در  لغت‌نامه‌یِ دهخدا بیندازم.  نکته‌اي که آن جا برایِ ذهن من پرسش‌انگیز شد برخورد با دو واژه‌یِ اخته‌زهار و هخته‌زهار بود که هر دو به صورتِ شاهدي برای ضبطي دوگانه از یک بیت در نسخه‌هایِ گوناگونِ شاه‌نامه در لغت‌نامه نقل شده بود. و هر دو همچون صفتي ستایش‌آمیز هم برایِ اسب هم برای شیر. معنای اخته شده یا خایه‌کشیده که برایِ این دو واژه داده بودند در ذهنِ من شکّي برانگیخت. زیرا اخته کردنِ اسب کاري ست که با آن آشنا هستیم و حکمت‌اش را هم می‌دانیم. اما اخته کردنِ شیر چه معنا دارد؟ «شیرانِ اخته‌زهار» یا «هخته‌زهار» چه معنایي می‌تواند داشته باشد؟ از این جا رفته‌-رفته سلسله‌اي از شک‌ها و پرسش‌ها پیش آمد. از جمله این که، صورتِ اصلیِ این دو ترکیب در کهن‌ترین نسخه‌هایِ شاه‌نامه چه بوده است؟ رابطه‌یِ «هخته» و «اخته» چی‌ست؟ آیا اخته هم صورتي از هخته است به همان معنایِ آشنا؟ و اگر معنایِ آشنایِ آن را، در آن دو ترکیب، در موردِ اسب بپذیریم، در موردِ شیر چه می‌توان گفت؟ آیا زهار هم در روزگارِ فردوسی به همین معنایِ آشنایِ امروزین بوده است؟ آیا از راهِ ریشه‌شناسیِ این واژه در زبان‌هایِ ایرانی و، فراتر از آن، در زبان‌هایِ هند-و-اروپایی به نتیجه‌یِ روشني در باره‌یِ معنایِ آن می‌توان رسید؟ و نکته‌یِ اساسی‌تري که مسأله را دشوار‌تر می‌کرد این بود که در شاه‌نامه همواره سخن از اسبِ جنگی ست یا، به عبارتِ خودِ او، «اسبِ نبرد». آیا اسبِ پرورده برایِ جنگ را هم اخته می‌کرده اند؟ و اگر، بنا به قرینه‌هایي که در شاه‌نامه آمده است، ثابت شود که نمی‌کرده اند، صورتِ درستِ کهنِ این دو ترکیب کدام است و معنایِ درستِ آن کدام؟ 

با دنبال کردنِ این پرسش‌ها سرانجام به این نتیجه رسیدم که با روشِ «حدس و ابطالگری» (conjecture and refutation) راهِ این جویندگی را دنبال کنم. اما این کاري نبود که از یک تن برآید. باری، این پرسش‌ها را در بخشِ یکمِ این سلسله مقاله‌ها منتشر کردم و به دنبالِ آن از دانشورانِ شاه‌نامه‌شناس، اهلِ زبان‌شناسیِ تاریخی و گویش‌شناسیِ زبان‌هایِ ایرانی دعوت کردم که در این پژوهشِ علمی شرکت کنند. نکته‌یِ دیگر که سپس به نظر-ام رسید این بود که این مسأله‌اي نیست که تنها ادبیات‌شناسان و زباندانان و زبان‌شناسان بتوانند پاسخِ نهایی به آن دهند، بلکه، ورایِ این گونه پژوهش‌ها، مسأله یک جنبه‌یِ ویژه‌یِ کارشناسانه نیز دارد که در آن باب نظرخواهی از اسب‌شناسان نیز ضروری ست. از این‌رو این نکته را با عنوانِ «پی‌جوییِ اسب‌شناختی» در بخشِ دوم طرح کردم و گفتم که نظرِ کارشناسانه در بابِ رفتارشناسیِ اسبِ اخته کرده و اخته نکرده و اسب‌شناسیِ حرفه‌ای در شاه‌نامه‌ می‌تواند این بحث را به نتیجه‌یِ روشن برساند. انتشارِ چهار بخش از این سلسله مقاله‌هایِ ششگانه در مجله‌یِ نقد و بررسیِ کتاب (۱)  در تهران یک دانشورِ اسب‌شناس و آشنا به اسب‌شناسیِ شاه‌نامه‌ای را برانگیخت که با درامدن در این بحث و نشرِ مقاله‌ای در همان مجله (شماره‌یِ ۳٠، پاییز ١۳٨۹)، با کامل کردنِ پرس-و-جوهایِ متن‌شناختی و واژه‌شناختی، این پژوهشِ جمعی را به نتیجه‌یِ روشنِ نهایی برساند. این مقاله، به قلمِ آقایِ بهرامِ بیانی، بحثِ فراگیر و دقیقي ست در باره‌یِ وصف‌هایِ فردوسی از ویژگی‌هایِ اندام‌ها و رفتارِ اسب‌هایِ جنگی که روشنگرِ پرسشِ اصلی در این سلسله پژوهش است. با سپاسگزاری از یاوریِ ایشان، به همه‌یِ پژوهندگانِ شاه‌نامه سفارش می‌کنم که این مقاله‌ را بخوانند که برایِ فهمِ بهتر آن کتاب و همچنین ویراستاریِ آن، آن جا که سخن از اسب می‌رود ارزش و اهمیّتِ ویژه دارد. 

برایِ کامل کردنِ این سلسله مقاله‌ها فشرده‌‌یِ ویراسته‌اي از آن بخش از مقاله‌یِ ایشان را که به پژوهشِ ما در باره‌یِ اخته‌زهار/هخته‌زهار مربوط می‌شود، به دنبال می‌آورم: 

 اسب شناسی در شاهنامه دارای روش و انسجامِ منطقِ تجربی است. اگر با اسب آشنا باشیم-- آنچنان که نظامیان و جنگاورانِ سوار در گذشته بودند-- کلمه‌ها یا ترکیب‌هایي مانند «سیه‌خایه»، «هخته‌زهار»، «گشاده‌زنخ»، «زنخ‌گِرد»، و «دست‌کَش» که فردوسی درباره‌یِ اسب آورده معنای روشن پیدا می¬کند.

خایه‌یِ اسب در اسب شناسی حائز کمال اهمیت است. سیه خایه به اسبي گفته می¬شود که خایه¬های‌اش طبیعی، کوچک، یک‌اندازه و جمع باشد و پوستِ آن سیاه و صاف، بدون چروک و لک-و-پیس، کشیده به سمت بالا. اگر خایه‌یِ اسب جمع نباشد، یعنی آویزان باشد، در حرکت، بخصوص در سرعت و در پیچ-و-خم، پاهای‌اش به خایه¬های‌اش می‌ساید و درد ناشی از آن آهنگ حرکت اسب را به هم می زند. چنین وضعي به‌ویژه در میدانِ جنگ ضعفي جدّی و حیاتی ست. در تاخت-و-تاز خایه¬ها باید به سمتِ بدن کشیده و جمع ¬شوند. اسب‌هایِ جنگی چنین اند، شیر یا پلنگِ حمله‌ور هم همچنین. خایه‌یِ گربه¬سانان اصولاً جمع است و هنگام حمله و شکار جمع¬تر و به سمت بدن کشیده¬تر می¬شود. چنان که فردوسی می گوید:

سواران چو شیرانِ هخته‌زهار
که باشند پُرخشم روز شکار

اسب اخته یا اسبي که خایه¬های‌اش را کشیده باشند آرام و فرمانبر و بی¬صدا می‌شود. شیهه نمی‌کشد، به اسبانِ دیگر پرخاش نمی‌کند، و حمله¬ور نیست. هیچ جنگاوری با اسبِ اخته به میدان نبرد نمی¬رفت، زیرا در جنگ¬هایِ پهلوانی و ستیز-و-آویز اسب می‌باید با تمام توان‌، با دلاوری یاورِ سوار باشد. اما در میدان‌هایي که چنین چیزي در میان نیست، اسبِ اخته درخورتر است. مثل مسابقه‌یِ پرش با اسب، یا استفاده از اسب برای سواره نظام در جنگ¬هایي که اسلحه‌یِ دورزن در آنها به کار می‌رود.

نشانه‌های فراوان در شا‌ه‌نامه حکایت از آن دارد که اسبِ میدانِ جنگ هرگز اخته نبوده است. به شاه‌نامه نگاه می¬کنیم: بیژن بر آن است که به جنگ «بلاشانِ ترک» برود. بلاشان در شکارگاه آهویی شکار کرده و مشغول خوردن کباب است و اسب‌اش مشغول چرا. اسبِ بلاشان که از دور اسبِ بیژن را می¬بیند، به خروش می¬آید و شیهه می¬کشد و می¬رمد. بلاشان درمی‌یابد که سواری به او نزدیک می¬شود. بر می¬خیزد و آماده‌یِ کارزار می¬شود. اسب اخته هرگز اینچنین رفتار نمی¬کند.
بـلاشـان یکـی آهـو افـکـنده بـود
کبـاب‌اش بر آتـش پراگـنده بود

همی‌خورد و اسب‌اش چران و چمان 
بلاشان نشسته، به بازو کمان

چون اسب‌اش ز دور اسب بیژن بدید
خـروشی برآورد و اندر رمـید

یا در داستان «فرود سیاوخش» وقتی فردوسی میدانِ جنگ را توصیف می¬کند یکی از ویژگی‌هایِ آن به گوش رسیدنِ آوای اسبان است. در میدان جنگ اسب‌ها فضا را به‌خوبی حس می¬کنند و واکنش نشان می-دهند و در جنب و جوش اند.

از آوایِ اسبان و گـَردِ سپاه
شده قیرگون رویِ خورشید و ماه

اسب جنگی را اخته نمی¬کرده¬اند. پس «هخته‌زهار» به معنی خایه کشیده نیست بلکه اسبي ست که خایه‌های‌اش به سمت بدن برکشیده باشد.

درس‌هایي آموختنی از این پژوهش
این پژوهشِ کوچکِ پیشامدی در باره‌یِ دو واژه در متنِ شاه‌نامه، شش سال به درازا کشید، و چند دانشورِ صاحب‌نظر در آن شرکت کردند و آن را غنا بخشیدند و به سرانجام رساندند. پی‌گیریِ این بحث به عنوانِ یک پژوهشِ علمی در زمینه‌یِ متن‌شناسی و واژه‌شناسی برایِ من نکته‌هایِ آموزنده‌یِ پرارزشي در بر داشت که از آن‌ها یاد می‌کنم، شاید که برایِ دیگران، به‌ویژه دانشجویان، هم آموزنده باشد. نخستین نکته برخوردِ شک‌آورانه‌ و سنجشگرانه با متن است و آسان نگذشتن از کنارِ مسأله. در این روند، که هدفِ آن یاوری به ویرایشِ یک متنِ کهن است، همچنان با مسأله‌یِ رفتارِ دیرینه‌یِ نسخه‌نویسانِ رو به رو ایم. چنان که می‌دانیم، ایشان هر جا به واژه‌اي یا عبارتي در نسخه‌یِ اصل برمی‌خوردند که به دلیلِ کهنیِ متن برایِ ایشان فهم‌پذیر نبود، آن را به‌سادگی به واژه یا عبارتي آشنا تبدیل می‌کردند. چنان که در این مورد دیدیم، «هخته‌زهار» را در رونویس‌هایِ جدیدتر به «اخته‌زهار» تبدیل کرده اند و معنایِ «خایه‌کشیده» به آن داده اند، بی آن که از نظرِ سازگاریِ این معنا با متنِ شاه‌نامه هرگز پرسشي برایِ ایشان پیش آید. گذشته از مسأله‌یِ اسبانِ جنگی در شاه‌نامه، هنگامي که هخته‌زهار همچون صفتي برایِ شیر نیز به کار می‌رود، آن را نیز اخته‌زهار می‌کنند و به همان معنا می‌گیرند بی ‌آن که  از خود بپرسند که شیرِ اخته شده یعنی چه؟ و یکي از ایشان که گویا به این مشکلِ ‌معناییِ آگاه می‌شود، در نسخه‌اي که در اختیارِ یکي از ویراستارانِ شاه‌نامه، ژول مول، بوده است، آن را به «گشته‌نهار» تبدیل می‌کند، که واژه‌اي ست جعلی و گویا به معنایِ گرسنه به کار برده است. امّا شگفت آن است که این دستکاری و معناتراشیِ ناشیانه در ذهنِ دانشورانِ شاه‌نامه‌شناسِ امروزین نیز، که با روش‌هایِ مدرنِ متن‌شناسی و ویرایشِ متن به این اثر پرداخته اند، پرسشي برنمی‌انگیزد و همگی، چنان که دیدیم، بر همان معنا پافشاری می‌کنند.

البته، با کوشش‌هایي که ویراستارانِ فرنگی و ایرانی با هم‌سنجیِ نسخه‌هایِ کهن در این صد ساله کرده اند، در جهتِ پیرایشِ این متنِ هزارساله از دستکاری‌هایِ نسخه‌نویسان و نزدیک شدن به نسخه‌یِ اصل گام‌هایِ بلندي برداشته شده است. اگرچه فاصله‌یِ سه-چهار قرنه‌اي که کهن‌ترین دست‌نویس‌هایِ شاه‌نامه نسبت به نسخه‌یِ اصل به قلمِ فردوسی دارند، هرگز اجازه نمی‌دهد که امیدِ آن را داشته باشیم که از راهِ وارسیِ نقدگرانه‌یِ نسخه‌ها سرانجام به آن نسخه‌یِ اصل برسیم. اما کوششِ علمیِ امروزین بر آن است که تا جای ممکن به آن نزدیک شود. از جمله، در همین مورد، برایِ نمونه، می‌توان گفت که با کوششِ استاد خالقی توانسته ایم به این برسیم که «اخته‌زهار» در نسخه‌هایِ قدیم صورتِ دستکاری شده‌یِ «هخته‌زهار» در نسخه‌هایِ کهن‌تر است. اما مشکلِ معنایي بر جا ست و معنایِ اخته شده و خایه‌کشیده که از «اخته‌زهار» می‌فهمیدند، همچنان بر دوشِ «هخته‌زهار» سنگینی می‌کند. اگر کهن‌ترین دستنویس‌ها به ما می‌گویند که فردوسی اسب و شیر هر دو را  «هخته‌زهار» وصف کرده، پس نادرست است که هخته‌یِ فارسی و اخته‌یِ ترکی را به یک معنا بگیریم. 

نکته‌اي که از این پی‌جویی برمی‌آید آن است که همسنجیِ نقدگرانه‌یِ دست‌نویس‌ها برایِ رسیدن به اصیل‌ترین نسخه‌یِ ممکن بسنده نیست. بلکه اصلِ راهنمایِ دیگر برایِ ویرایشِ متن،چنان که پیش از این گفته ام، توجّه به منطقِ متن است. و این نکته‌اي ست که در موردِ ویرایشِ هر متنِ کهنِ دیگر نیز می‌باید در کار باشد. در این نمونه، منطقِ متن به ما می‌گوید که در یک متنِ حماسی که سراسر ستایشِ نرینگی ست، اخته شدگی چه گونه می‌تواند صفتي ستوده برایِ اسب باشد؟ و آنگاه، چه گونه این صفت می‌تواند برایِ شیر هم به کار رود؟ نکند «زهار» در اصل معنایي جز زیرِ شکم یا خایه داشته باشد؟ برایِ پاسخگویی به این پرسش، بر اساسِ بیت‌هایِ شاه‌نامه حدس‌هایِ گوناگون دنبال شد و از جمله آقایِ حیدریِ ملایری با پیگیری ریشه‌شناسیِ این واژه را در زبان‌هایِ ایرانی و هند-و-اروپایی دنبال کردند. با ورودِ آقایِ ابوالفضلِ خطیبی این  پی‌جوییِ به بحثِ جانداري بدل شد که چه‌بسا تاکنون به این صورت در میانِ دانشورانِ ایرانیِ پیشینه نداشته باشد. اگرچه پی‌جوییِ ریشه‌شناختی به نتیجه‌یِ روشنِ باورپذیر نرسید، اما از نظرِ تاریخی در روشن کردنِ معنایِ زهار گامِ بلندي برداشته شد.

سرانجام دعوتي که از اسب‌شناسان برایِ ورود به این بحث کرده بودیم با ورودِ آقای بیانی به نتیجه رسید و می‌توانیم گفت که این رای‌زنیِ جمعی نمونه‌یِ خوبِ کامیابي از پژوهشِ علمی از کار درآمد که می‌تواند مُدلي برایِ این گونه کارها باشد.

(۱)  بخشِ دوّم و سوّمِ آن در شماره‌‌هایِ ۲۳ و ۲۴ (تابستان و پاییزِ ١۳٨۷)، بخشِ چهارم در شماره‌یِ ۲۵ (بهار ١۳٨٨)، بخشِ ششمِ (به جایِ بخشِ پنجم) در شماره‌یِ ۲۹ (بهار ۱۳٨۹) آمده است. به این ترتیب، بخشِ یکم و پنجمِ آن در این نشریه نیانده است. تمامیِ شش بخش را در همين وبلاگ می‌توانید بیابید.

مرتبط: 
پی‌جوییِ معنا و ریشه‌یِ چند لغت در شاه‌نامه - ۱
پی‌جوییِ معنا و ریشه‌یِ چند لغت در شاه‌نامه - ۲
پی‌جوییِ معنا و ریشه‌یِ چند لغت در شاه‌نامه - ۳
پی‌جوییِ معنا و ریشه‌یِ چند لغت در شاه‌نامه - ۴

شنبه ۶ فروردین ۹۰::March 26, 2011

علومِ انسانی در ایران و مسئله‌یِ زبانِ آن

گفت-و-گو با داریوش آشوری

این سلسله گفت-و-گوها به پیشنهادِ محمدرضا نیکفر، در جایگاهِ سرپرستِ بخشِ «اندیشه» در سایتِ رادیو زمانه، در ماه‌هایِ پایانیِ سال ۲٠۱٠ انجام شده و نخستین بار در آن جا منتشر شده است.
(فايل پی‌دی‌اف مصاحبه را از اين‌جا دانلود کنيد)

اندیشه‌ی زمانه: آقای آشوری، این اصطلاح "علوم انسانی" از کی و چگونه در زبان فارسی رایج شده است؟

آشوری: همچنان که می‌دانید، »علومِ انسانی» ترجمه‌ای ست از عنوانِ sciences humaines در زبانِ فرانسه. هسته‌ی این علوم در آن کشور روان‌شناسی، جامعه‌شناسی، و مردم‌شناسی )آنتروپولوژی( بوده است و گاه علومِ زبانی و تاریخ هم به آن افزوده می‌شود. در جوارِ آن، در آن جا علومِ اجتماعی (sciences sociales) را داریم که ، به معنایِ سرراست، علومِ مربوط به جامعه اند، یعنی علومِ اقتصادی، علومِ سیاسی، جغرافیا، و همچنین باز جامعه‌شناسی.  

در ایران، از آغاز برپاییِ دانشگاهِ تهران و در جریانِ توسعه‌یِ آن، به پیروی از مدلِ فرانسوی، رشته‌یِ زبان‌هایِ خارجی، باستان‌شناسی، تاریخ، جغرافیا، روان‌شناسی و علوم تربیتی، زبان‌شناسی، و جامعه‌شناسی به دانشکده‌ی ادبیات و علوم انسانی  پیوسته بود و علومِ سیاسی و اقتصادی به دانشکده‌ی حقوق و علومِ سیاسی و اقتصادی . تا این که، با برپایی دانشکده‌ی اقتصاد )در سال ١٣۴۲ (و دانشکده‌ی علوم اجتماعی )در سالِ ۱۳۵۱(، این رشته‌ها مستقل شدند. در این دوران رفته-رفته مدلِ کالج‌ها و دپارتمان‌های دانشگاه‌هایِ امریکایی بر مدلِ فرانسوی چیره شد. 

غلامحسین صدیقی، نخستین استادِ جامعه‌شناسی – به گمان‌ام از سال ۱۳۱۷—با شیوه‌ی خاص خود، از علوم انسانی سخن می‌گفت که، به گفته‌یِ او، «شانزده و بلکه هفده علم است.» او، به این ترتیب، علومِ اجتماعی را یکسره در علومِ انسانی می‌گنجاند. اما با برپایی مؤسسه‌ی مطالعات و تحقیقات اجتماعی در ۱۳۳۷، اگر چه از نظر اداری وابسته به دانشکده‌ی ادبیات بود، با داشتنِ بخش‌هایِ پژوهشی و کارِ میدانی برایِ جامعه‌شناسی، مردم‌شناسی، و جمعیت‌شناسی، این رشته‌ها به عنوانِ رشته‌هایِ علومِ اجتماعی، جایگاهی مستقل از علوم انسانیِ وابسته به دانشکده‌ی ادبیات یافتند. مجله‌ای هم که آن مؤسسه از نیمه‌ی دوم دهه‌ی چهل منتشر می‌کرد-- و من نخستین سردبیرِ آن بودم-- نامه‌ی علومِ اجتماعی نام داشت.   از دهه‌یِ چهل، با آمدنِ دانش‌آموختگانِ علومِ اجتماعی از امریکا-- که مفهومِ «علومِ انسانی» هنوز در آن جا ناآشنا بود-- این مفهوم که در ایران نیز چندان رواجی نداشت و معنایِ روشنی از آن در ذهن‌ها نبود، رفته-رفته هر چه بیش‌تر جای خود را به مفهومِ علومِ اجتماعی داد.

و اما رواجِ مفهومِ علومِ انسانی در ایراناجتماعی علومِ شاملِ ، ، در دهه‌هایِ اخیر می‌باید  به این دلیل باشد که، از سویی، «علومِ انسانی» از نیمه‌یِ دومِ سده‌یِ بیستم مفهومِ فراگیرتری شده و علومِ اجتماعی را نیز در بر گرفته یا با آن مترادف شده است )تأثیرِ مفهومِ Geisteswissenschaften آلمانی را هم در این میان فراموش نباید کرد.(. در چهل-پنجاه ساله‌یِ اخیر با ترجمه‌یِ مفهومِ sciences humaines از زبانِ فرانسه به human sciences در زبانِ انگلیسی، از راهِ نفوذِ فراوانِ اندیشه‌هایِ پُست‌مدرن، به‌ویژه میشل فوکو، در امریکا اکنون این مفهوم رواج یافته و چه‌بسا در بسیاری جاها جایِ مفهومِ قدیمیِ humanities را در آن زبان گرفته باشد. برخی دانشگاه‌های بریتانیا نیز در دهه‌های اخیر دپارتمان‌های علومِ انسانی دایر کرده اند. یکی از دلایلِ رواجِ مفهومِ علومِ انسانی شکسته شدنِ مرزبندی‌هایِ گذشته میانِ رشته‌های علومِ اجتماعی و انسانی، به معنای دیرینه، و گرایش به مطالعه‌ی میان‌رشته‌ای (interdisciplinary) در قلمروِ شناختِ رفتار و روابطِ انسانی و ساختارهای اجتماعی ست که یک سرِ آن به علومِ زیست‌شناختی می‌رسد و سرِ دیگر-اش، برای مثال، به علومِ زبان‌شناختی. 

در نتیجه، به دنبالِ  مفهوم امروزیِ علومِ انسانی در اروپا و امریکا، علومِ انسانی در ایران نیز محدودیتِ معناییِ قدیم آن را ندارد و به مفهومِ فراگیرِ آن در اندیشه‌یِ پُست‌مدرن به کار می‌رود.

در اروپا، "علوم انسانی" محصول رویکرد فلسفه به انسان و، به سخنِ دیگر، تقویتِ گرایشِ گیتیانه (سکولار) در آن بوده است. ادبیات نیز با گرایشِ انسانیِ خود، به شکل‌گیریِ "علومِ انسانی" یاری رسانده است. در ایران ولی، با توضیحی که شما دادید، علوم انسانی با ترجمه پا گرفته است و آنچه اینک به نام علوم انسانی یا علوم اجتماعی می‌شناسیم، نه ربطی به فلسفه‌ای دارد که در این مرز–و- بومِ فرهنگی رایج بوده و نه به ادبیات آن. آیا بر این مبنا می‌توان گفت که این علوم یکسر با این جامعه و فرهنگِ آن بیگانه‌اند؟

آشوری: این که شما گفته اید یکسره درست است. در کل، همچنان که می‌دانید، بسترِ اندیشه‌یِ مدرن انسان‌باوری )اومانیسم( است. تکیه بر انسان‌باوریِ گیتیانه )سکولار)  زمینه‌سازِ آزاد شدنِ قوّه‌ی فهم در انسان از بند و زنجیری شد که چیرگیِ الاهیاتِ قرونِ وسطایی و یزدان‌سالاریِ )تئوکراسیِ( آن بر آن می‌گذاشت. پیش‌زمینه‌ی پیدایش و رشدِ علومِ انسانی در قرنِ نوزدهم جهادِ پرشوری بود که روشنگریِ قرنِ هجدهم، "قرنِ روشنایی"، به نامِ عقل، برایِ زدودنِ جهل و خرافه‌اندیشیِ "عصرِ تاریکی"، با پیش بردنِ علم، به راه انداخت و بنیادهای فلسفی و نظری آن را استوار کرد.

بدیهی ست که تمامیِ جامعه‌هایی که در بسترِ چنین جهشِ شگرفِ تاریخی قرار نداشته اند و بخشِ بزرگی از آن‌ها به زور-و-ضربِ استعمارگریِ اروپایی با مدرنیّت و تمامیِ جنبه‌هایِ مادّی و اندیشگیِ آن رویارو شده اند، باید از راهِ "ترجمه"  با دستاوردهایِ آن آشنا شوند. ترجمه را این جا باید با تمامیِ بُعدهایِ تو-در-تویِ فرهنگی و زبانیِ آن در نظر داشت، همچنین با تمامیِ بدفهمی‌هایی که برمی‌انگیزد و آشوب‌هایِ ذهنی و اجتماعی‌ای که پدید می‌آورد. یعنی، با ملقمه‌سازی‌هایِ ناشیانه‌ از درآمیختنِ مفهوم‌هایِ وام‌گرفته از آن سو با مفهوم‌ها و فضایِ کلیِ فهم در عالمِ دیرینه‌یِ فرهنگی و زبانیِ بومیِ خود. در جهانِ ایرانیِ ما-- به عنوانِ پاره‌ای از جهانِ زیر-و-زبر شده با ورودِ جبریِ مدرنیّت-- انقلابِ مشروطیت، جنبشِ ملی کردنِ نفت، انقلابِ اسلامی، دولت، مجلس، وزارتخانه‌ها، تمامیِ نهادهایِ مدرنِ اداری، فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی، و سیاسی، تمامیِ ساخت-وسازهایِ مدرنِ شهری و صنعتی، و همچنین تمامیِ عالمِ مفهومیِ وابسته به آن‌ها و جایگیر در زیرساختِ آن‌ها، و از جمله همین زبانی که من اکنون دارم با آن در باره‌ی این چیزها سخن می‌گویم-- همه و همه، به یک معنایِ بسیار گسترده، فراورده‌ی "ترجمه" و تاریخِ گسترش و بالندگیِ آن اند. تمامیِ "روشنفکریِ" ما، با آنچه از روشنگریِ اروپا آموخته و آنچه از مایه‌یِ بومی، خودآگاه و ناخودآگاه، با آن درآمیخته، فراورده‌یِ "ترجمه" است. در نتیجه، دانشگاه هم در جهانِ ما یک "ترجمه"‌یِ بومی ست از اصلِ فرنگیِ آن. به همین دلیل، مترجمان در جهانِ ما این‌همه اهمیّت دارند و نام‌شان رویِ جلدِ کتاب‌ها به‌درشتیِ نامِ نویسنده‌یِ اصلی چاپ می‌شود! 
تمامیِ رابطه‌یِ "ما" با جهانِ مدرن و تمامیِ دستاوردهایِ آن یک رابطه‌یِ جذبِ اُسمُزی از راهِ "ترجمه" است. به همین دلیل، علومِ انسانی و فلسفه‌ای که از راهِ ترجمه وارد می‌شود همه‌جا، در همه‌یِ کشورها، رنگ-و-رویِ بومیِ مفهومی و کاربردیِ خود را می‌پذیرد. این نکته را حتا در موردِ علومِ طبیعی نیز می‌توان گفت، اما نه در ساحتِ مفهومی، که وابسته به اصل می‌ماند و کمتر دگردیسیِ بومی می‌پذیرد، بلکه در ساحتِ کاربُردی.

این نکته، که شما به آن اشاره کرده اید، درست است که علومِ انسانی و مفهوم‌هایِ آن ربطی به فلسفه‌یِ کهن بومی—یا بهتر است بگوییم، حکمتِ الاهی-- و جهان‌بینیِ دینیِ وابسته به آن ندارند، اما با جذبِ اُسمُزیِ فلسفه و جهان‌بینیِ اومانیستیِ مدرن رفته-رفته راه بر نفوذِ آن به درونِ فهمِ بومی گشوده می‌شود، تا به جایی که آن فلسفه و الاهیّات، چه‌بسا از چشمِ حاملانِ سنّتِ آن‌ها نیز، بر همین زمینه‌یِ فهمِ انسان‌باورانه در قالبِ اجتماعی و تاریخی فهمیده می‌شود )چنانکه اسلامیانِ انقلابی ما هم، در پرتوِ مفهومِ مدرنِ انقلاب و همه‌یِ پی‌آمدهایِ رفتاریِ آن، ناخودآگاه، "اسلام" را کمابیش با همین مفهوم‌هایِ گیتیانه می‌فهمند و تفسیر می‌کنند(. در زمینه‌یِ ورود و جذبِ جهان‌بینیِ انسان‌باورانه ایدئولوژی‌هایِ سیاسیِ مدرن، از لیبرالیسم و سوسیالیسم گرفته تا کمونیسم و فاشیسم، هم نقشِ اساسی دارند. ایدئولوژی‌ها البته یک فهمِ تقلیدیِ سطحی، اما کمابیش همه‌گیر، از مفهوم‌هایِ علومِ انسانی و تاریخی و جهان‌بینیِ آن‌ها را واردِ فضایِ ذهنیّتِ بومی می‌کنند، به‌ویژه فضایِ ذهنیّتِ "روشنفکرانه"یِ بومی که خود فراورده‌یِ این گونه فهم از انسان و تاریخِ انسانیّت است.

اما، در موردِ ایران می‌توان گفت، با زمین‌لرزه‌ای که با انقلابِ اسلامی در پیکره‌یِ فرهنگِ کهنِ این سرزمین رخ داده و شکاف‌ها و تنش‌هایِ ژرفی که در آن پدید آمده، نه تنها برایِ ذهن‌هایِ جویا و پُرسا، که برایِ تمامیِ جامعه‌یِ ایرانی، از هر سطح و رده، پرسش‌هایِ حیاتی‌ای پدید آمده است. برایِ پاسخگویی به این پرسش‌ها ست که در این سی‌ساله در میانِ روشنفکران، خودآگاه و ناخودآگاه، جنبشِ بزرگی برایِ ترجمه‌یِ متن‌هایِ فلسفه و علومِ انسانیِ مدرن به زبانِ فارسی درگرفته است. می‌توان گفت که، در پرتوِ آن پرسش‌ها و این جنبش برای پاسخگویی به آن‌ها،  نه تنها سرامدانِ فرهنگیِ جامعه‌یِ ایرانی که لایه‌هایِ گسترده‌ای از طبقه‌یِ میانه‌یِ شهرنشین نیز، نسبت به جامعه‌هایِ همانند و هم‌سطح، چه‌بسا از مرحله‌یِ تقلید و تکرارِ طوطی‌وار گذشته و به درکِ منطقِ شیوه‌یِ اندیشه‌یِ مدرن و عالمِ رفتاریِ آزاداندیشانه‌یِ آن نزدیک‌تر شده اند. ساز-و-کارِ جذبِ اُسمُزی از راهِ ترجمه کارامدیِ خود را این جا نشان داده است.

از میان کسانی که کوشیدند فلسفه و علوم انسانی را به فارسی برگردانند، در ابتدا تنها عده‌ی انگشت‌شماری با ادبیات و فلسفه‌ی قدیم آشنایی خوبی داشتند. سرآمد همه محمدعلی فروغی بود که خواندن "سیر حکمت در اروپا"ی او هنوز هم بر هر کسی که بخواهد به فارسی بفلسفد یا در زمینه علوم انسانی مطالعه و پژوهش کند، واجب است. شاید اگر ده تن چون فروغی داشتیم، زبان فارسی با یک حالت گسست متحول نمی‌شد. شما این گسست را چگونه توضیح می‌دهید؟ آیا آن را ناگزیر می‌دانید؟ آیا جریانی یا کسانی را به خاطر آن مقصر می‌دانید؟ آیا فکر می‌کنید می‌شد سنجیده‌تر پیش رفت؟ آیا مثلاً فکر می‌کنید تُرک‌ها یا عرب‌ها دوره‌ی گذار را بهتر طی کردند؟

آشوری: من این گسستِ زبانی و جریانِ بازسازیِ زبان را ناگزیر می‌دانم. این جریان  در زبانِ فارسی چیزی ست کمابیش در همان راستایی که در اروپا رخ داد. در اروپا زبانِ لاتینی که تا سده‌یِ هجدهم هنوز زبانِ علم و فرهنگ بود، سرانجام از میدان به در رفت و جای خود را به زبان‌های بومیِ انگلیسی و فرانسه و آلمانی و ایتالیایی و جز آن‌ها سپرد. زبانِ لاتینی زبانِ رسمیِ کلیسا و علم و معرفتِ پای‌بند به الاهیّاتِ آن بود، اما زبان‌هایِ بوم‌گویشی (vernacular) مانندِ فرانسه و انگلیسی و آلمانی، در جایگاهِ زبان‌هایِ علم و شناختِ گیتیانه‌یِ مدرن، با رهاندنِ خود از قیدهایِ علم و معرفتِ کلیسایی، زمینه‌یِ امکانِ گسترشِ شگرفِ خود را در همه‌یِ زمینه‌هایِ علمی و فلسفی فراهم کردند. اما، در این سیرِ جایگزینی، به‌ویژه فرانسه و انگلیسی، در مقامِ زبان‌هایِ پیشاهنگِ مدرنیّت-- به دلایلی که در کتابِ زبانِ باز از آن‌ها سخن گفته ام--  بنا به نیازهایِ علمی و فلسفیِ مدرن، بسیار لاتینیده (Latinized/latinisé) هم شدند، یعنی انبوهی از واژگانِ لاتینی را وام گرفتند و یا لغت‌مایه‌هایِ لاتینی-یونانی را به شیوه‌یِ تازه‌ای و در ترکیب‌بندی‌هایِ تازه‌ برای کاربردِ علمی به کار گرفتند. زبان‌هایِ پیشاهنگِ مدرنیّت پاره‌ای عمده از مایه‌ی زبانیِ علمی و فنیِ خود از آن کان‌هایِ ماده‌یِ خامِ زبانی، یعنی لاتینی و یونانی، گرفته اند و با روش‌هایِ مدرنِ ترکیبگریِ مکانیکیِ تکواژها و معناسپاریِ خود-خواسته به آن‌ها، بنا به نیازهایِ علمی و فنیِ دنیایِ مدرن، به سرمایه‌یِ سودآور و فزاینده‌یِ زبانیِ خود بدل کرده اند. (به گمان‌ام می‌توان از "کاپیتالیسمِ زبانی" هم نام برد که از ویژگی‌هایِ دنیایِ مدرن و ضروریاتِ آن است.)

در موردِ پرسشِ شما در این باره که ترک‌ها یا عرب‌ها این دوره‌یِ گذار را بهتر از ما گذرانده اند یا نه، پاسخی ندارم. زیرا از آن خبر ندارم. اما در موردِ زبانِ فارسی می‌توانم بگویم که اگرچه در دورانِ مدرن آنچه در این فضایِ فرهنگی رخ داد نشستنِ زبانی به جایِ زبانِ دیگر نبود، اما، بنا به ضرورت‌ها و نیازهایِ زبانیِ دنیایِ مدرن، در قلمروِ زبانِ نوشتاری و هنجارهایِ آن دگردیسیِ اساسیِ واژگانی و معنایی و سبکی رخ داده است. از جمله، باید گفت که، فلسفه و علومِ انسانیِ مدرن در این زبان نمی‌توانست در راستایِ زبانِ نوشتاریِ دیرینه، با همان گرایش‌هایِ سبکی و واژگانی و بر پایه‌یِ همان مثالواره‌ها )پارادایم‌ها(یِ معرفتی، پرورانده شود. اگرچه از نظرِ واژگانی نمی‌توانست یکسره از آن بگسلد، اما از نظرِ سَب۫کی این گسست ناگزیر بود. ستُرگیِ کاری که فروغی کرد، بیش از همه، در همین گسستِ سبکی بود. او در سیرِ حکمت در اروپا کوشید که، در راستایِ دگردیساندنِ زبانِ نوشتاریِ فارسی در جهتِ خواسته‌هایِ زبانیِ مدرن در قلمروِ فلسفه، از جمله سادگی و روشنیِ زبان، با گسستن از زبانِ مَدرَسیِ حکمتِ الاهی و عرفانِ نظری از نظرِ سبکی و بلاغی، زبانِ فلسفه را، از سویی، به سادگی و آسان‌فهمیِ زبانِ گفتاری و، از سویِ دیگر، به روشنی و شیواییِ زبانِ ادبی در فارسیِ شاعرانه، از نوعِ زبانِ سعدی، نزدیک کند. 

فروغی از جمله نخستین کسانِ انگشت‌شماری ست که مشکلِ زبانِ نوشتاریِ فارسی را در برخورد با دنیایِ مدرن و خواسته‌هایِ زبانیِ آن ‌فهمید و با دیدِ روشن در پیِ چاره‌اندیشی برایِ آن بود.  )در این باره باید به رساله‌ای با نامِ پیامِ من به فرهنگستان، به قلمِ وی، نگاه کرد(. برایِ روشن‌تر شدنِ این نکته می‌باید، از سویِ دیگر، سبکِ نوشتاریِ یحیی مهدوی را یادآوری کرد؛ کسی که دورانی دراز استادِ بااقتدارِ فلسفه در دانشکده‌یِ ادبیاتِ دانشگاهِ تهران بود و سبک و زبانمایه‌یِ فلسفیِ وی هنوز هم کمابیش در آن جا فرمان‌روا ست. مهدوی، با یاری و همکاریِ احمدِ فردید، کوشید زبانی را برایِ ترجمه و تدریسِ فلسفه‌یِ اروپایی به فارسی بپردازد که از نظرِ واژگانی و سب۫کی در راستایِ زبانِ فلسفه و حکمتِ الاهی در قرن‌هایِ گذشته باشد. حاصلِ این کوشش را، از جمله، در ترجمه‌یِ کتابِ پُل فولکیه، به نامِ مابعدالطبیعه، می‌توان دید که فردید هم در ترجمه‌ی بخشی از آن شرکت داشته است. زبانِ پیچیده و تاریکِ این کتاب-- که دهه‌ها کتابِ اصلیِ درسی در رشته‌یِ فلسفه در دانشکده‌یِ ادبیات بود-- در جوارِ کارِ فروغی به‌روشنی می‌تواند نشان دهد که واپس رفتن به سویِ ویژگی‌هایِ واژگانی و، بالاتر از آن، سبکیِ سنتِ «حکمایِ الاهی» و گرفتار شدن در تنگنایِ کلافِ پُرگِرِه و نازایِ زبانیِ آن، چه از نظرِ دستوری چه واژگانی، نمی‌توانست راه‌گشا به فضایِ اندیشه‌یِ مدرن و زبانِ بازِ آن باشد )از جمله نمونه‌‌هایِ دیگرِ این سبک ترجمه‌هایِ منوچهرِ بزرگمهر است(. احمدِ فردید چه‌بسا قربانیِ همین فروماندگی در کلافِ این گرایشِ سبکی به عنوانِ ادامه‌یِ سنّت و "حفظِ مآثرِ تاریخی" شد، وگرنه ذوقِ زبانیِ او، که کم هم نبود، می‌توانست او را به راهِ دیگری رهنمون شود و دنباله‌یِ کارِ فروغی را بگیرد.

می‌توان گفت که، بخشِ عمده‌یِ کاری که نسلِ ما برایِ پرورش و گسترشِ زبانِ فارسی برایِ ترجمه‌یِ متن‌هایِ علومِ انسانی کرده، کمابیش، در همان راستایِ کار و رهنمودِ فروغی ست نه، برایِ مثال، یحیی مهدوی. امّا، اگر کارِ بسیاری از ما به پایه‌یِ کارِ او نمی‌رسد یا خام و نارسا و بی‌روش است، به نظرِ من، از این جهت است که فروغی، از سویی، کورمال نمی‌رفت و برایِ کارِ پیشاهنگانه‌یِ زبانیِ خود نظریّه‌یِ پرداخته‌ای داشت. در نتیجه، هشیار بود که چه می‌خواهد و چه می‌کند. از سویِ دیگر، مایه‌یِ ذوقیِ پرورده و دانشِ ادبیِ استادانه نیز برایِ کارِ خود داشت.

حال که سخن از زبانِ فلسفه و مُدرنگریِ آن در میان است، می‌باید از استادِ بانفوذِ دیگری نیز در این زمینه یاد کنم. و او محمود هومن، استادِ فلسفه در دانشسرای عالی، ست. هومن اگرچه اثری ماندگار از خود بر جا نگذاشت، اما در دورانِ زندگی‌اش از راهِ سبکِ نوشتاری‌اش در چند کتاب و نیز کارِ آموزشی‌اش اثرگذار بود.  هومن کارِ پیرایشِ زبانِ فارسی و آرایشِ دوباره‌یِ آن برایِ بیانِ فلسفی را، می‌توان گفت، با دیدِ دیگری جز دیدِ فروغی دنبال می‌کرد، که بیش‌تر زیرِ نفوذِ ناسیونالیسمِ زبانیِ فارسی‌گرا بود. تنی چند از شاگردانِ او، مانندِ عبدالحسینِ نقیب‌زاده و باقر پرهام، سبکِ او را در ترجمه و تألیف دنبال کرده اند.

گمان می‌کنم که زبانِ کارهایِ مترجمِ پیشاهنگ و پُرکار، محمدحسن لطفی، را هم باید در راستایِ کار و سبکِ فروغی دانست.

ادامه‌ی «علومِ انسانی در ایران و مسئله‌یِ زبانِ آن»

جمعه ۲۳ مهر ۸۹::October 15, 2010

فارسی شکر است

داستانِ کشاکش و چرخشِ زبانی در عصرِ تجدّد
(نسخه‌ی پی‌دی‌اف اين مقاله را از این‌جا پیاده کنيد)
«فارسی شکر است»، به قلمِ محمدعلیِ جمال‌زاده، گویا نخستین داستانِ کوتاه به شیوه‌یِ مدرن در زبانِ فارسی ست و نخستین بار در مجله‌یِ کاوه در برلین٬ به سالِ ٬۱۹۲۲ نشر شده و سپس در مجموعه داستانِ  یکی بود و یکی نبود جای گرفته است. درونمایه‌یِ داستان مسئله‌یِ برخوردِ زبانی ست. جمال‌زاده در «دیباچه»اي که بر کتاب نوشته به نارسایی‌ها و تنگناهایِ زبانِ نوشتاریِ فارسی پرداخته و رویکرد به زبانِ ساده‌یِ گفتاری از راهِ داستان‌نویسی را راهِ برون‌رفت از تنگنایِ زبانِ تاریک و پُرلِفت-و-لعابِ نوشتاری دانسته است. جمال‌زاده یکي از چهره‌هایِ برجسته‌یِ «منورالفکری» در نسلِ دومِ دورانِ مشروطیت و پس از آن است که در یکي-دو دهه‌یِ آغازینِ سده‌یِ بیستم در گروهِ نامدار به «برلینی‌ها» شرکت داشت. این گروه٬ کم-و-بیش، همگی ادیب بودند و آشناییِ فراوان با ادبیات و تاریخِ گذشته داشتند. یکي‌شان٬ یعنی محمد قزوینی٬ متن‌شناسي بزرگ بود. اما همگی بادِ اروپا و اندیشه‌هایِ مدرن به کلّه‌هاشان خورده بود و از جمله پیشاهنگانِ پراکندنِ ایده‌هایِ روشنگریِ اروپا در ایران بودند.  از این‌رو، در اندیشه‌ی میهنِ واپس‌مانده‌یِ درمانده‌یِ خود، برایِ نجاتِ آن و رساندن‌اش به «قافله‌یِ تمدن»، قلم می‌زدند. می‌خواستند پلي باشند میانِ تمدنِ مدرنِ اروپایی و جامعه‌یِ کهنِ سنّتیِ آسیاییِ خود. در نتیجه٬ خودآگاه و ناخودآگاه٬ درگیرِ مسئله‌یِ چه‌گونگیِ زبانِ این رابطه نیز بودند، بی آن که ایده‌یِ روشنی در باره‌یِ آن داشته باشند. زیرا هنوز گرفتارِ میراثِ سنگینِ ادبیِ دیرینه و عادت‌هایِ سبکِ مغلقِ نوشتاریِ منشیانه بودند. نوشته‌هایِ قزوینی و تقی‌زاده از این گروه، از این جهت، نمونه است. امّا، آنچه ضرورتِ بازنگریِ زبانی را به ایشان٬ و تمامیِ «منورالفکرانِ» دیگر، یادآوری می‌کرد٬ مسئله‌یِ به حرکت درآوردنِ یک جامعه‌یِ درمانده‌یِ شرقی از راهِ ارتباط با توده‌هایِ مردم و دردادنِ صلایِ بیداری به ایشان به یاریِ رسانه‌‌هایِ چاپیِ مدرن بود. همچنین٬ فراهم کردنِ خوراکِ فکری و آموزاندنِ ایده‌هایِ مدرن به باسواداني که از مدرسه‌هایِ اروپایی‌مآب در ایران بیرون آمده بودند. زیرا زبانِ پُرسنگ-و-کلوخِ ادیبانه و سنّت نوشتاریِ منشیانه از پسِ چنین وظیفه‌اي برنمی آمد. هدفِ آن سبک و سنّتِ نوشتاری بیش‌تر فضل‌فروشی و هنرنمایی در آن شیوه بود، باژگونه‌یِ سبکِ نوشتاریِ مدرن که می‌باید پیامي را، تا آن جا که ممکن است، به سادگی و روشنی و کوتاهی برساند.

زبانِ نوشتاریِ فارسی در درازنایِ چندین قرن از زبانِ گفتار سخت پرت افتاده و بی‌راه رفته و زباني یاوه و درازگو و بی‌هوده‌گو شده بود. امّا،  با روزنامه‌نویسی و سفرنامه‌نویسی نخستین گام‌ها در راهِ ساده‌تر کردنِ زبانِ فارسیِ نوشتاری٬ با نزدیک کردنِ آن به زبانِ گفتار، برداشته شد. از نیمه‌هایِ سده‌یِ نوزدهم، آشنایی با زبانِ فرانسه، همچون زبانِ علم و فرهنگ و زندگانیِ مدرن٬ بادِ «تجدّد» را بر دخمه‌یِ تنگ‌-و-تارِ این زبانِ نوشتاری وزاند. زبانِ فرانسه مُدلي از زبانِ نوشتاری را به این ادیبان می‌شناساند که با عادت‌ها و رفتارهایِ نوشتاریِ آموخته‌یِ ایشان زمین تا آسمان فرق داشت. و از جمله در بسیاري زمینه‌هایِ تازه، مانندِ روزنامه‌نویسی و رُمان‌نویسی، زبانِ «مردم»، یا زبانِ ساده‌یِ گفتاری در آن به کار می‌رفت. یعنی، زباني که زبانِ نوشتاریِ ادیبانه‌یِ شرقی با آن یکسره بیگانه بود. اما٬ «منورالفکرانِ» نوخاسته، ناگزیر٬ بنا به «رسالتِ تاریخی‌«اي که از راهِ آشنایی با روحِ روشنگریِ اروپایی بردوش گرفته بودند٬ می‌بایست خود را با زور-و-زحمتِ بسیار با عالمِ رفتارِ زبانیِ تازه‌اي سازگار کنند که مدلِ اروپایی به ایشان می‌آموخت. زیرا می‌خواستند بُردارِ فرهنگِ جهانِ مدرن به درونِ جامعه‌یِ خود باشند.

«دیباچه»‌یِ یکي بود و یکي نبود٬ در روزگارِ خود، یک مانیفستِ زبانی بود که اهلِ قلم را به سرکشی در برابرِ استبدادِ ادبی فرامی‌خواند. این مانیفست می‌گوید٬ «همان جوهرِ استبدادِ سیاسیِ ایرانی، که مشهورِ جهان است٬ در مادّه‌یِ ادبیات نیز دیده می‌شود.» و برایِ رهایی از استبدادِ ادبی چاره را روی آوردن به زبانِ ساده‌یِ گفتاری می‌داند. اگرچه از چندین دهه پیش از آن٬ با رواجِ سفرنامه‌نویسی و روزنامه‌نویسی و «منشآتِ» نویسندگاني مانندِ قائم‌مقام٬ امیر نظامِ گروسی٬ و نشاطِ اصفهانی٬ گرایش به ساده‌نویسی و نزدیک کردنِ زبانِ گفتار و نوشتار در جریان بود٬ اما هنوز «نثرِ مصنوع» با سبک و عادت‌هایِ دیرینه‌‌اش بر گُرده‌یِ زبانِ نوشتاری سنگینی می‌کرد. «فضل و سواد» و امتیازهایِ اجتماعیِ آن اجازه نمی‌داد که این بارِ سنگین دیرینه به‌آسانی فروگذاشته شود؛ باري که دیگر بسیار دست-و-پاگیر شده بود و با خواسته‌هایِ «عصرِ تجدّد» هیچ سازگار نبود. برایِ همین جمال‌زاده در دیباچه‌یِ کتاب، از قولِ باربیه دُ مینار، شرق‌شناسِ فرانسوی،  می‌گوید:

برایِ کسي که آشنا به قواعدِ و ذوقِ ادبیِ عالمِ اسلام است این کساد و فقدانِ نثرِ معمولی به‌هیچ‌وجه مایهء تعجب نیست چون که در عالم اسلام اگر کسي بخواهد همان طور که حرف می‌زند بنویسد و کلمات جاریه و ساختمان‌های کلام و شیوه و طرزِ صحبت را در کتابي یا نامه‌اي بیاورد اسباب کسر شأن و توهین به نفس و لوثِ مقدسات می‌شود و حکمِ خیانت به معانیِ بیان را حاصل می‌نماید و در هر صورت سعیِ لغو و باطلي‌ست که موجبِ طعن و لعن می‌گردد.[i]

تنش میانِ زبانِ جهانِ سنتی و زباني که می‌رفت تا از دلِ آشناییِ ایرانیان با جهانِ اروپاییِ مدرن و زبان‌شان سر بر آورد٬ داستانِ درازي ست که با گذشتِ بیش از یک قرن و نیم از آغازِ آن هنوز جریان دارد. «فارسی شکر استِ» جمال‌زاده از سرآغازهایِ این ماجرا گزارشي شیرین و پُرمعنا می‌دهد. این داستان در پسِ ساختارِ روایتیِ خود، که درونمایه‌یِ آن مسئله‌یِ ارتباطِ زبانی ست، بازتابي از گشایشِ جهاني تازه به رویِ زبانِ فارسی دارد که از جا به‌ جاییِ ساختارِ روابطِ قدرت در آن حکایت می‌کند. یعنی، پدید آمدنِ سرامدانِ (elite) تازه‌یِ فرنگی‌مآب در برابرِ سرامدانِ دیرینه‌یِ فرهنگی از شمارِ ادیب و آخوند.

راوی٬ یا همان نویسنده‌یِ داستان٬ ایرانیِ فرنگ‌دیده‌اي ست که از خلالِ داستان می‌توان فهمید آشناییِ درست و کافی با فرهنگ و زبانِ فرنگی (فرانسه) دارد. وی با سر-و-پُزِ فرنگی٬ با «کلاهِ لگنی» بر سر٬ از راهِ روسیه و دریایِ خزر٬ از بندرِ انزلی٬ پا به خاکِ ایران می‌گذارد. روزگارِ درگیری‌هایِ انقلابِ مشروطیت در نخستین دهه‌یِ سده‌یِ بیستم است. در خلالِ داستان به «تویِ هم رفتنِ کلاهِ دولت و مجلس» اشاره شده است٬ که می‌باید دوره‌یِ کوتاهِ پادشاهیِ محمدعلی‌شاه باشد. دو «مأمورِ تذکره»، با نگاهي به سر-و-پُزِ فرنگی‌مآبِ او٬ بی هیچ دلیلي به او بند می‌کنند و «خانِ صاحب» را به فراش‌ها می‌سپارند که در زندان ‌نگاه دارند تا «تحقیقاتِ لازمه به عمل آید». این رویداد٬ در همان آغازِ داستان٬ فضایِ بی‌قانونی و استبداد در کشورِ زادگاهِ راوی را بازگو می‌کند.

و امّا، زندان «هولدونیِ» تنگ-و-تاریکي ست. چندي می‌کشد تا چشمانِ راوی به آن تیرگی عادت کند. رفته‌-رفته شَبَحِ دو آدمِ دیگر را می‌بیند که با او هم‌بند اند. یکي آخوندي ست چمباتمه‌زده در گوشه‌اي. صدایِ سوت-و-صفیري که از زمزمه‌هایِ او می‌آید نشانه‌یِ آن است که در حالِ دعاخوانی ست. در سویِ دیگر مردي با لباسِ فرنگی‌ و با حالت و اطوارِ فرنگی‌مآب‌هایِ آن دوران نشسته است و کتابي٬ گویا رُماني٬ در دست دارد و می‌خواند و گوشه‌یِ سبیل را به سبکِ فکلی‌هایِ پاریسی می‌تاباند. در این میانه درِ زندان بارِ دیگر باز می‌شود و «جوانکِ کلاه‌نمدیِ بدبختي» را پرت می‌کنند تو. سپس می‌فهمیم که شاگرد-قهوه‌چی‌اي ست رمضان نام که «مأمورِ مخصوصي که از رشت آمده برایِ ترساندنِ چشمِ اهالیِ انزلی این طفلکِ معصوم» را هم به بهانه‌اي به زندان انداخته است. رمضان هراسان از زندان و حیران از این که چرا او را آن تو انداخته اند٬ پس از مقداري گریه-و-زاری و نثار کردنِ «طوماري فحش‌هایِ آب نکشیده» دور-و-بَر را نگاهي می‌کند و می‌فهمد که تنها نیست.

زندان را٬ با فضایِ تنگ-و-تاریک و بسته‌اش و چند تني که به‌زور در آن کنارِ هم افتاده اند٬ می‌توان نمادي از کشور و جامعه‌یِ ایران از چشمِ راویِ فرنگ‌دیده‌یِ داستان گرفت. هسته‌یِ مرکزیِ روایت٬ که بر زمینه‌یِ جامعه‌یِ استبدادزده می‌گذرد٬ داستانِ ناهمزبانی ست میانِ این جمع. رمضان نخست به سراغِ آخوند می رود که برایِ او در برابرِ آن دو فرنگی‌مآب، یعنی راوی و فکلی، چهره‌اي آشنا ست و پناهگاهي به نظر می‌آید. به زبانِ ساده‌یِ خود از او می‌پرسد که٬ «جنابِ شیخ٬ تو را به حضرتِ عباس آخر گناهِ من چی‌ست؟» جنابِ شیخ در پاسخ «با قرائت و طمأنینه‌یِ تمام کلماتِ ذیل» را «مسموعِ سمعِ حضار» می‌گرداند: «مؤمن! عنان نفس عاصی قاصر را به دست قهر و غضب مده که الکاظمین الغیظ و العافین عن الناس...» و ادامه می‌دهد که٬ «جزاکم الله مؤمن! منظورِ شما مفهومِ ذهنِ این داعی گردید. الصبر مفتاح الفرج. ارجو که عماً قریب وجه حبس به وضوح پیوندد و البته الف البته بأی نحوٍ کان چه عاجلاً و چه آجلاً به مسامع ما خواهد رسید...» و به همین زبان٬ مثلِ این که «به قولِ خودِ آخوندها٬ سلس‌القول گرفته باشد»٬ مدتي درازگویی می‌کند و چیزهایي می‌گوید که «رمضانِ مادرمرده» را، به خیالِ این که «آقا شیخ با اجنّه و از ما بهتران حرف می‌زند»، به وحشت می‌اندازد.

ناچار به طرفِ «آقایِ فرنگی‌مآب» می‌رود و با صدایي نرم و لرزان سلامی می‌کند و با اشاره‌اي به آخوند و این که «جنی و غشی ست و اصلاً زبانِ ما سرش نمی‌شود»٬ می‌پرسد که٬ «شما را به خدا٬ آیا می‌توانید به من بفرمایید برایِ چه ما را تو این زندانِ مرگ انداخته اند؟» و فکلی با اطوار و رفتارِ خنده‌آورِ فرنگی‌مآبانه‌اي که نویسنده با ظرافت وصف می‌کند٬ «با لهجه‌اي نمکین» می‌گوید٬ «ای دوست و هموطنِ عزیز! چرا ما را این جا گذاشته اند؟ من هم ساعت‌هایِ طولانی هرچه کله‌یِ خود را حفر می‌کنم٬ آبسولومان چیزي نمی‌یابم٬ نه چیزِ پوزیتیف نه چیزِ نگاتیف. آبسولومان آیا خیلی کمیک نیست که من جوانِ دیپلمه‌ از بهترین فامیل را برای یک...یک کریمینل بگیرند و با من رفتار بکنند مثل با آخرین آمده؟ ولی از دسپوتیسم هزار ساله و بی‌قانانی و آربیترر که میوه‌جاتِ آن است هیچ تعجب‌آورنده نیست...» و به همین شیوه با آمیزه‌اي از واژه‌هایِ فارسی و فرانسه و برگرداندنِ لفظ به لفظِ جمله‌ها و عبارت‌هایِ زبانِ فرانسه به فارسی٬ مدتي روده‌درازی می‌کند. سرانجام٬ راوی به دادِ جوانِ عامیِ وحشت‌زده می‌رسد و با فارسیِ «راستاحسینی» به دلداریِ او می‌پردازد.

این داستانِ کوتاه در پس‌زمینه‌یِ داستانیِ خود تنشِ سیاسیِ جامعه‌یِ ایرانیِ دورانِ مشروطیّت را بازمی‌تاباند که با استبدادِ سیاسیِ دیرینه در کشاکش است. و در جوارِ آن تنشِ زبانی‌اي را نمایش می‌دهد که این جامعه با آن درگیر است. این کشاکشِ زبانی چند سو دارد. یک سرِ آن زبانِ آخوندي ست که با رخت-و-لباس و شیوه‌یِ گفتارِ خود سنّتِ مدرسیِ هزارساله‌اي را بازمی‌نمایاند و فرهنگي از رگ-و-ریشه‌یِ دینی را. در این فرهنگ زبانِ فرادست زبانِ فرهنگِ دینی ست٬ یعنی زبانِ عربی در دنیایِ ایرانیِ فارسی‌زبان. در این زبان، تا آن زمان، هرچه میزانِ واژه‌ها و عبارت‌هایِ عربی، همراه با نقلِ آیات و احادیث، فراوان‌تر، و عربی‌مآبی غلیظ‌تر، بیش‌تر نشانه‌یِ تعلّق به رسته‌یِ «علما»، و همچنین اُدبا، بوده است، در برابرِ «عوامِ کالأنعام». این فارسیِ عربی‌زده، که نشانه‌یِ فضل و دانشمندی و دین‌شناسی ست، میانِ خود و زبانِ عوام فاصله‌اي گران می‌گذارد که طنینِ رابطه‌یِ قدرت میانِ فرادست و فرودست را به‌خوبی از خلالِ آن می‌توان شنید. این زباني که در درازنایِ تاریخي هزارساله خود را هرچه دشوارتر و پُرلِفت-و-لعاب‌تر می‌کند، در رابطه با زبانِ «عامیانه»یِ فارسی از نظرِ روابطِ سیاسی و اجتماعی‌ نقشي همانندِ زبانِ لاتینی یا لاتینی‌مآبِ کلیساوَندانِ اروپا با زبان‌هایِ عامیانه (langues vulgaires/vulgar tongues) در اروپایِ سده‌هایِ میانه بازی می‌کند. آن «زبان‌هایِ عامیانه» همین زبان‌هایِ فرانسه و انگلیسی و دیگر زبان‌هایِ اروپاییِ کنونی اند در فضایِ فرمانرواییِ کلیسا، که در برابرِ زبانِ لاتینی تا سده‌یِ نوزدهم زبانِ «عامیانه» شمرده می‌شدند. آن‌ زبان، در آن فضا، نمایانگرِ رابطه‌یِ قدرت میانِ دین‌شناسانِ دانشور و مردمِ عامی بود. یعنی، نسخه‌یِ دیگرِ رابطه‌یِ «علما» و «عوام» در دنیایِ اسلامی.

زیر-و-زبر شدنِ این رابطه‌یِ قدرت در اروپا٬ در پیِ آنچه با پدید آمدنِ رُنسانس و سپس دورانِ مدرن پیش ‌آمد، زیر-و-زبر شدنِ زبانی نیز در پی داشت. یعنی، مرگِ زبانِ لاتینی و به موزه‌یِ تاریخ رفتنِ آن، و برآمدنِ زبان‌هایِ «عامیانه‌«یِ انگلیسی و فرانسه و آلمانی و ایتالیایی، و جز آن‌ها، و ساخته و پرداخته شدنِ‌شان در مقامِ  زبان‌هایِ علم و فرهنگ و، در کل، زندگانیِ مدرن. در جریانِ اصالت یافتنِ عقل وِ اندیشه‌یِ عقلانی در فرهنگِ اروپایی در زیرِ ضربِ نقدگریِ (critique)عقلی و علمی، از راهِ جنبشِ روشنگری در سده‌یِ هجدهم، است که زبانِ دانشوریِ قرونِ وسطایی، که در انحصارِ کلیساوَندان بود، یعنی لاتینی، یکسره رنگ می‌بازد. آنگاه «زبان‌هایِ عامیانه»یِ پیشین با قدرتِ تمام در مقامِ زبان‌هایِ علم و دانشوریِ مدرن پا به میدان می‌گذارند و میراثِ زبانِ علمیِ لاتینی، و همچنین یونانی، را از آنِ خود می‌کنند. پیشاهنگان‌ دانشوریِ مدرن قرونِ وسطا را «عصرِ تاریکی» می‌نامند و دانشِ آن را عالمِ جهل و خرافاتي که دستگاهِ کلیسا نگهبان آن است. «روشنگران»، یا پیشاهنگانِ «روزگارِ روشنایی»، به نامِ دانشوریِ مدرن، بر بنیادِ ردِ مرجعیّتِ علمیِ کلیسا و کتابِ مقدّس و استوار کردنِ خود بر بنیادِ عقلانیّت  و علمیّت، صلایِ بیداری و روشن‌اندیشی به مردم دردادند؛ مردمي که کلیسا ایشان را به نامِ «عوام» در زیرِ چنگالِ قدرتِ «روحانیِ» خود داشت. آموزشِ همگانی، بر بنیادِ دست‌آوردهایِ علمِ مدرن، با زبانِ روشنِ همه‌فهم، به زبانِ مردمی، به جایِ زبانِ قلنبه‌یِ تاریک‌اندیشیِ کلیسایی، راهي بود که روشنگریِ اروپایی، به‌ویژه شاخه‌یِ پیشتاز و مبارزِ فرانسوی‌اش، در پیش گرفت و با آن جاده‌یِ انقلابِ علمی و صنعتی را برایِ پیدایشِ جامعه‌یِ مدرن در سده‌یِ نوزدهم هموار کرد. و البته، نقشِ انقلابیِ صنعتِ چاپ را هم در این میان از یاد نباید برد.

بیرون جهیدنِ قدرت‌هایِ اروپایی از تنگنایِ جغرافیاییِ اروپاییِ خود برایِ پویشِ کره‌یِ زمین و زیرِ چنگ آوردنِ آن، در-و-دروازه‌هایِ جهان‌هایِ در-خود-فروبسته‌یِ دیگرِ بشری را گشود و آن‌ها را به رویِ جهانِ تازه‌اي باز کرد که جنب-و-جوشِ بی‌امانِ مدرنیّتِ اروپایی پدید آورده بود. آنچه چشمِ جهان‌هایِ فروبسته را خیره می‌کرد، نخست دست‌آوردهایِ شگرفِ انقلابِ صنعتی بود، و پیش از همه جنگ‌افزارهایِ آتشین‌اش. و سپس این برخورد، اندک-اندک، آشنا شدنِ «بومیان» با زبان و مفهوم‌ها و دانش‌هایِ این خداوندگارانِ از آن سویِ دریاها آمده را در پی داشت. باز شدنِ پایِ برخي از «بومیان» به سرزمینِ آن خداوندگاران و فضایِ زندگیِ مدرنِ‌شان و درس خواندن در دانشگاه‌هایِ ایشان برایِ آشنا شدن با رمزِ دانش و قدرتِ ایشان، از میانِ این آشنایان با زبان و دانش‌هایِ ایشان، در جهانِ مستعمره یا استعمارزده رفته-رفته نخستین «منوّرالفکران» را پدید آورد. یعنی، کساني را که می‌کوشیدند شیوه‌یِ خوراک و پوشاک و رفتار و نیز، تا آن جا که می‌شود، روشِ اندیشیدنِ ایشان را تقلید کنند. اینان هماناني بودند که بادي از عالمِ ‌روشنگریِ اروپایی و ایده‌هایِ آن به ایشان خورده و «چُرتِ دُگماتیکِ» عالمِ فرهنگِ سنّتی را در ایشان پاره کرده بود. همین گشایش و روشنی‌یافتگی ست که ایشان را برمی‌انگیزد، تا با احساسِ مسئولیتِ تاریخی‌اي که آشنایی با عالمِ اندیشه‌یِ روشنگریِ اروپایی در ایشان دمیده است، در شیپورِ صلایِ بیداری در فضا‌هایِ پیرامونیِ جهانِ اروپا-کانون بدمند. آن «فکلی» در داستانِ جمال‌زاده نمونه‌یِ بدلیِ آن «منورالفکران» است یا نمونه‌اي دیگر از شخصیّتِ نامدارِ نمایش‌نامه‌یِ جعفرخان از فرنگ برگشته، به قلمِ حسنِ مقدّم، که همان زمان‌ها نوشته شده و بر سرِ زبان‌ها افتاده بود.

راویِ داستان، که جمال زاده باشد، از نسلِ دومِ همین پیشاهنگانِ منوّرالفکری ست. صحنه‌اي که نویسنده در این نخستین داستانِ کوتاهِ مدرن در زبانِ فارسی می‌پردازد، از نظرِ تاریخی بسیار پرمعنا ست. بی‌هوده نیست که درون‌مایه‌یِ آن از سویي نمایاندنِ بیدادگریِ استبدادِ سیاسیِ شرقی ست و، از سویِ دیگر، استبدادِ زبانی، و دادخواهی برایِ آدمِ بی‌چاره‌یِ عامی در برابرِ هر دو استبداد.

یک نکته‌یِ درنگ‌انگیز در این داستان آن است که آخوند و فکلی در آن، هر یک با سر-و-ریخت و زبانِ خود، نماینده‌یِ دو فرهنگ، دو جهان، و دو زبانِ بکل بیگانه اند. یکي نماینده‌یِ جهاني ست رو به فروشُد، که زبانِ علمِ سنّتی‌اش، در زیرِ فشارِ جهانِ مدرن و زبان‌اش، رفته-رفته بی‌معنا و مزاحم شده و، در حقیقت، از دیدگاهِ راویِ فرنگ‌دیده و دانشِ مدرن آموخته، زبانِ جهل و خرافه شده است؛ و دیگری با اطوارِ تقلیدی و نمایشگرانه‌یِ خود می‌خواهد خود را نماینده‌یِ فرهنگ و زبان و جهاني نمایش دهد که در مقامِ جهانِ علم و عقلانیّت و انسانیّتِ مدرن («دنیایِ متجدّد») فرارسیده تا آن دیگری را از میدان به در کند. راویِ داستان، امّا، از نظرِ فرهنگی و زبانی-- چنان که از خلالِ روایت برمی‌آید-- با هر دو جهان آشناییِ کافی دارد. او از فرنگ‌آمده‌‌اي ست که نه تنها زبانِ فرنگی را به‌خوبی می‌داند، بلکه از عربی‌دانیِ خود و زحمتِ دور-و-درازي که بر سرِ آموختنِ قواعدِ زبانِ عرب کشیده و از عمري که بر سرِ آن هدر داده، با زباني تمسخر‌آمیز، پُر از اصطلاح‌هایِ قلنبه‌یِ صرف و نحو، یاد می‌کند:

چاکرتان هم که آن‌همه قمپُزِ عربی‌دانی در می‌کرد و چندین سال از عمرِ عزیز   زید و عمر را به  جانِ یکدیگر انداخته و به اسمِ تحصیل از صبح تا شام به اسامیِ مختلف مصدرِ ضرب و دعوی و افعالِ مذمومه‌یِ دیگر گردیده و وجوهِ صحیح و    سالم را به قولِ بی‌اصل و اجوفِ این و آن و وعده و وعیدِ اشخاصِ ناقص‌العقل به این باب و آن باب دوانده و کسرِ شأنِ خود را فراهم آورده و حرف‌هایِ خفیف       شنیده و قسمتی از جوانیِ خود را به لیت و لعل و لا و نَعَم صرفِ جرّ و بحث و تحصیلِ معلوم و مجهول نموده بود، به‌هیچ‌نحو از معانیِ بیاناتِ جنابِ شیخ چیزي دستگیرم نمی‌شد.                          

 وی، از سویي، از زبانِ مغلقِ نامفهوم و ترسناکِ آخوند گلایه دارد و، از سویِ دیگر، از زبانِ تقلیدی و قلابیِ آن فرنگی‌مآب، که همان اندازه وحشتناک است و همچنان آن جوانِ عامی را می‌ترساند. فرنگی‌مآب، که خود را «از بهترین فامیل» می‌داند، می‌باید از اشراف‌زادگانِ قاجار باشد. آخوند نیز، همچون کشیشانِ اروپایی در سده‌یِ هجدهم به عنوانِ نمایندگان و پاسدارانِ «عصرِ تاریکی»، یکي از آماج‌هایِ اصلیِ تیرهایِ انتقادِ منورالفکران در دورانِ انقلابِ مشروطیّت و دنباله‌هایِ آن است. امّا، راوی مردِ فرهیخته‌یِ نواندیشي ست که در اندیشه‌یِ مردم است و دردِشان را درک می‌کند و همچنین زبان‌شان را می‌فهمد و ظرافت‌ها و سرزندگیِ آن را می‌شناسد و ارج می‌گذارد. آن جوانِ «کلاه‌نمدیِ بدبخت» هم نماینده‌اي از همان مردم است که راوی به زبانِ خودِ او با او سخن می‌گوید و او را دلداری می‌دهد.

 

در این داستان هیچ‌ گونه رابطه‌اي میانِ آخوند و فکلی برقرار نمی‌شود و چنان است که گویی، همچون دو موجود از دو سیاره‌یِ دوردست، هرگز نمی‌تواند رابطه‌اي میان‌شان برقرار شود. ذهنِ نویسنده درگیرِ مشکلِ رابطه‌یِ مردِ عامی با این دو ست که از زبانِ ساختگیِ هیچ‌یک سر در نمی‌آورد. امّا این داستان بازتابي ست کوتاه و گذرا از ماجرایِ درگیریِ بزرگِ تاریخی در فضایِ بیرون از زندان میانِ شکلِ کاربُردیِ فارسیِ دورگه‌یِ آمیخته با عربی در زبانِ دیرینه‌یِ «فضلا» و «علما»یِ سنّتی، از یک سو، و شکلِ کاربردیِ تازه‌یِ آن زیرِ نفوذِ زبانِ فرانسه، از سویِ دیگر. بیش از هزار سال از شکل‌گیریِ صورتِ کهنِ کاربُردِ نوشتاریِ این زبان می‌گذشت و در بسترِ تمدنِ دیرینه‌یِ آن، در دورانِ پَسااسلامی، شکلِ ویژه‌اي از فرهنگ و دانش و ادبیات و، در کل، جهان‌بینی‌اي همساز با دیني خاص و بر محورِ آن، ساخته و پرداخته شده بود و اهلِ این زبان در درونِ آن جا افتاده بودند. امّا اکنون آن جهان و جهان‌بینی رو به فروشُد بود و جهانِ تازه‌اي با زبانِ تازه‌اي از در درآمده بود که شکلِ کاربردیِ زبانِ فارسی از نظر صورت و معنا می‌بایست خود را با آن دمساز کند. زیرا جهانِ کهن با زبانِ کهن و عرف-و-عادت‌هایِ زبانی‌اش برایِ جهانِ «متجدّد» کارامد نبود. زبانِ از در درآمده  با علم و دانش و فرهنگ و تمدني که با خود می‌آورد، تمامیِ بنیادهایِ جهانِ کهن را نه تنها در این سرزمین بلکه در بخشِ بزرگي از کُره‌یِ زمین زیر-و-زبر کرده بود و همچنان می‌کرد، و، در نتیجه، زبان‌هاشان و هنجارهایِ نوشتاری‌شان را نیز. یک نکته‌یِ اساسی که می‌باید ژرف در آن درنگید، فرقِ درونمایه‌یِ گفتمانیِ آخوند و فکلی ست. یکي، به زبانِ سنّتیِ عربی‌مآبِ خود، گفتماني برآمده از دلِ فرهنگِ کهنِ دینی را بازتولید می‌کند که پذیرشِ حکمِ قدرتِ فرمانروا و شکیبایی در برابرِ آن به امیدِ لطف و رحمتِ خدا درونمایه‌یِ آن است،  و آن دیگري، در زبانِ تازه‌یِ فرنگی‌مآبِ خود، گفتمانِ سیاسی‌اي را بازمی‌تاباند که در تاریخ و فرادادهایِ فرهنگیِ بومی پیشینه‌اي ندارد و فرزندِ انسان‌باوری و فردباوریِ مدرن و نفوذِ فرهنگِ مدرن و شعارهایِ انقلابِ فرانسه در جهانِ این‌سویی ‌ست. این گفتمان، به نامِ حقوقِ انسانی، قدرتِ فرمانروا را برحق نمی‌داند و در برابرِ حکمِ آن، که ستم‌کارانه می‌شمارد، شورشی ست.

وامّا یک نکته‌یِ اساسی از نظرِ تاریخِ فرهنگیِ زبانِ فارسی آن آمیزشي ست که در عالمِ بیرون از این زندان میانِ این دو شیوه‌یِ زبانیِ عربی‌مآب و فرنگی‌مآب جریان دارد که در بخشِ دیگر، با عنوانِ «زبانِ تجدّد»، از آن سخن خواهم گفت.


گفت‌آوردها از یکی بود و یکی نبود از چاپِ چهارمِ آن، تهران ١٣٨۶، به کوششِ علیِ دهباشی، ست. [i]

 

دوشنبه ۱۲ مهر ۸۹::October 4, 2010

زبانِ تجدّد

(نسخه‌ی پی‌دی‌اف این مقاله را از اين‌جا پياده کنيد).
با باز شدنِ پایِ قدرت‌هایِ اروپایی به سرزمین‌هایِ آسیایی، از جمله «ممالکِ محروسه‌یِ ایران»، از نیمه‌یِ سده‌یِ نوزدهم میانِ شیوه‌یِ گفتاریِ و  نوشتاریِ سنّتیِ عالمانه  و فاضلانه -- که در آن قالبِ روابطِ قدرت امتیازِ اجتماعی و سیاسی می‌بخشید-- و زبانِ فرانسه، در مقامِ زبانِ علم و فرهنگ، مدیریتِ اداری و، در کل،  شیوه‌یِ زندگانیِ مدرن، در ایران رابطه‌ برقرار شد. از روزگارِ پادشاهیِ ناصرالدین شاه، برقراریِ رابطه‌یِ پایدار با «دولِ خارجه» و پدید آمدنِ هسته‌یِ دستگاه‌هایِ اداری و انتظامیِ مدرن، به تقلید از مدلِ اروپایی، زبانِ منشیانه‌یِ درباری رفته-رفته می‌بایست سبکِ دشوار و پرگوییِ مغلقِ کم‌مایه‌یِ خود را رها کند و راهِ تقلید از زبانِ اداریِ فرانسه و دستگاهِ اصطلاحیِ آن را در پیش گیرد. این سیر با رشد و توسعه‌یِ دستگاهِ اداری و نهادهایِ دولتیِ مدرن در دوران‌هایِ سپسین شتاب گرفت. با پدید آمدن و توسعه‌یِ وزارتخانه‌هایِ امورِ خارجه و داخله و دستگاه‌هایِ نظمیّه و بلدیّه و صحیّه، و جز آن‌ها، میراثِ زبانِ منشیانه، کم-و-بیش با همان عادت‌هایِ زبانیِ «فاخرِ» خود، می‌بایست خود را با نیازهایِ زبانیِ تازه سازگار کند. واژه‌هایِ کهن می‌بایست بارهایِ معناییِ تازه به خود بگیرند که از زبانِ فرانسه وام گرفته شده بود یا در همان قالب‌هایِ زبانِ سنتی و عادت‌هایِ آن، در همان قالب‌هایِ صرفی و نحویِ عربی یا عربی‌مآب، واژه‌هایي را جعل کنند که چه بسا به گوشِ هیچ عرب‌زباني نخورده بود. آشنایی با اندیشه‌هایِ «تجدّد»، و به دنبالِ آن، انقلابِ مشروطیّت نیز عالمي از مفهوم‌هایِ سیاسی را با خود آورد که سرراست از زبانِ فرانسه یا ناسرراست از راهِ ترکیِ عثمانی یا روسی به فارسی وارد شدند. از آن جمله، در بالاترین ساحت، مفهوم‌هایي مانندِ قانونِ اساسی، مجلس، حریّت، و مشروطیّت بود که، در جوارِ صدها واژه‌یِ اداری و ارتشی و علمی و فنّیِ دیگر، به این معنایِ مدرن در زبانِ فارسی پیشینه نداشتند.
از سویِ دیگر، پیدایشِ نهادهایِ مدرنِ اداری، سیاسی، اقتصادی، قضایی، فرهنگی، آموزشی، ارتشی و پلیسی، و نیز تکنولوژی و همه‌گونه ابزارهایِ مدرنِ صنعتی برایِ تَرابری و تولید و جز آن‌ها، سببِ ورودِ صدها واژه‌یِ فرانسوی به فارسی شد که برخي از آن‌ها در دوره‌هایِ بعدی، از راهِ فرهنگستانِ زبان و جز آن، جانشینِ فارسی یافتند. رواجِ فرنگی‌مآبی و آشنایی با شیوه‌یِ خوراک و پوشاک و ادب و آدابِ اجتماعیِ فرنگی‌مآب و رواجِ آن‌ها در ایران از راهِ مدرنگریِ آرام-آرام، و سپس شتابناک، صدها واژه‌یِ مربوط به نامِ ابزارها و روش‌هایِ آرایش، نامِ گونه‌هایِ پوشاک و ابزارها و شیوه‌هایِ دوخت-و-دوزِ آن‌ها، نامِ خوراک‌ها و ابزارها و روش‌هایِ پخت-و-پزِ آن‌ها، و واژگانِ رفتارِ اجتماعیِ تقلیدیِ درخورِ آن‌ها را واردِ زبانِ فارسی کرد.[i] 

 بدینسان، با پیدایش و گسترشِ نهادهایِ مدرن، وام‌گیری معنا از راهِ ترجمه یا وام‌گیریِ واژه، به‌ویژه از زبانِ فرانسه، راهي ناگزیر برایِ گشودنِ زبانِ فارسی به رویِ جهانِ مدرن و زبانِ آن بود. در جوارِ وام‌گیریِ واژه‌هایِ اداری، سیاسی، حقوقی، و ارتشی، علوم و فنون و ادبیات و هنرِ مدرن نیز-- که رفته-رفته به فضایِ این سویِ جهان راه باز کرده بودند-- زبانِ ترجمه‌ایِ درخورِ خود را می‌طلبیدند. «تجدّد» واژه‌اي ست ترجمه‌ای برابر با modernité در زبانِ فرانسه که در دورانِ انقلابِ مشروطه و دنباله‌هایِ آن در ایران— شاید، همچون بسیاري برابرنهاده‌هایِ تازه، از راهِ زبانِ ترکیِ عثمانی-- باب می‌شود. آشناییِ ایرانیان با تمدنِ مدرنِ اروپایی و «اخذِ تمدنِ فرنگی» از راهِ زبانِ فرانسه دوراني را پدید می‌آوَرَد که در آن بارِ معناییِ صدها و چه‌بسا هزاران واژه‌یِ تازه، و از نظرِ مفهومی ناآشنا، می‌بایست بر گُرده‌یِ زبانِ لَخت و سنگلاخی و تیره-و-تارِ نوشتاریِ سنتی سوار شود. این یک دورانِ بزرگِ چرخشِ زبانی ست که کمابیش تا دورانِ بعدیِ چرخشِ زبانی، یعنی برپاییِ فرهنگستان در دورانِ رضاشاه، در نیمه‌یِ دهه‌یِ ١٣١0، ادامه دارد. زبانِ ترجمه‌ایِ این دوران را می‌توانیم «زبانِ دورانِ تجدّد» بنامیم. بارهایِ معناییِ واژگانِ مدرنِ زبانِ فرانسه در این جا-به-جاییِ زبانی و فرهنگی سرنوشتِ تازه‌اي می‌یابند.

زبانِ فرانسه‌یِ مدرن که با آغازِ انقلابِ اندیشه‌ در روزگارِ نو، از قرنِ هفدهم، زیرِ چیرگیِ اندیشه‌یِ تحلیلیِ علمی و فلسفیِ نوبنیاد، و همچون ابزاري در خدمتِ آن، ساخته و پرداخته شده بود، زبانِ پیشاهنگِ روشن‌اندیشی و روشمندیِ اندیشه‌یِ «دکارتی» وسپس دورانِ «روشنگری» بود. اندیشه‌ورزان و نویسندگان می‌کوشیدند در این زبان ایده‌هایِ خود را هرچه روشن‌تر بیان کنند و در قالبِ زباني شفاف بریزند که با زبانِ گفتار فاصله‌اي چندان نداشته باشد. روشن‌اندیشی و روشن‌زبانی یکي از ارزش‌هایِ اساسیِ چرخش از شیوه‌یِ اندیشه و گفتارِ قرونِ وسطایی به شیوه‌یِ اندیشه و گفتارِ مدرن است. اما بازبُردِ بارِ معناییِ زبانِ دستاوردهایِ دنیایِ مدرن به جهاني «سنتی» با زباني و عادت‌هایِ نوشتاری‌اي آن‌چنانی-- که به نامِ «فضل و سواد» در هرچه تیره-و-تارتر کردنِ زبان می‌کوشید-- داستانِ دیگري ست که برایِ فهمِ درستِ وضعِ کنونیِ زبانیِ خود می‌باید بیش از این‌ها به چند-و-چونِ آن بیندیشیم.

یکي از جنبه‌هایِ بسیار سترگِ ضرورتِ پذیرشِ نهادهایِ مدرنِ سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، و شیوه‌یِ مدیریتِ مدرنِ جامعه، یعنی یک جا-به-جاییِ اساسیِ تاریخی، اهمیتِ بنیادیني ست که نوشتار به زبانِ نثر می‌یابد. در نظامِ مدرنِ سیاسی، شاملِ مدیریتِ اداری، قضایی، و انتظامی، همه‌‌یِ کارهایِ رسمی، بنا به تعریف، می‌بایست «مطابق با قانون» و از راهِ یک نهاد باشد. و برایِ آن که جریان کارها بتواند پی‌گیری یا دوباره وارسی شود، «سوابقِ امر» می‌بایست به صورتِ رسمی نوشته یا «ثبت-و-ضبط» شود. به عبارتِ دیگر، به‌اصطلاحِ قدیم‌تر، می‌بایست «دُسیه» یا، به‌اصطلاحِ جدیدتر، «پرونده» داشته باشد. از این جهت، ساختن و پرداختنِ زباني ترجمه‌ای هم برایِ دستگاهِ قانون‌گذاری و هم مُجریانِ قانون ضروری بود. از سویِ دیگر، شکل‌گیری و گسترشِ نظامِ آموزشیِ مدرن می‌بایست علوم و فنونِ مدرن را به جهاني ناآشنا با مفهوم‌هایِ آن‌ها و زبان‌شان وارد کند.

اما، این گشایش و گسترشِ زبانی در مرحله‌هایِ نخست، ناگزیر، همچنان در امتدادِ عرفِ دیرینه‌یِ زبانِ نوشتاری به رسمِ منشیانه، ادیبانه، و علمایی بود که پایه‌یِ دیرینه‌یِ آن بر سنّتِ «فضل و سواد» و طرد و خوارداشتِ «زبانِ عوام» تکیه داشت.[ii] این زبانِ نوشتاری، در عالمِ دیرینه‌یِ خود، کاربردِ محدودي در حوزه‌یِ تاریخ‌نویسی و تذکره‌نویسی و برخي تفنن‌هایِ ادبی و ذوق‌ورزی در نثر، و نیز نوشتنِ رساله‌هایِ مذهبی و صوفیانه و گهگاه حکمت و فلسفه‌یِ سنتّی داشت. زبانِ فارسیِ «منثور» زبانِ عربی‌زده‌یِ سخت و سنگیني بود که در گذرِ سده‌هایِ دراز، کمابیش، از واژگانِ  اصلی فارسی چیزي بیش از حرف‌هایِ ربط و اضافه در آن نمانده بود. دستورِ زبانِ آن هم، به دستِ «فضلا»، زیرِ نفوذِ دستورِ زبانِ عربی رفته بود. از نظرِ ساختارِ جمله نیز چه‌بسا زبانِ بی‌در-و-پیکرِ گنگ و تیره-و-تاري بود که کمتر جمله‌اي در آن سر-و-سامانِ روشن می‌یافت و درست در جایِ خود تمام می‌شد. بلکه دو-سه، و گاه چهار-پنج، جمله با بارِ سنگینِ واژه‌ها و ترکیب‌هایِ قلنبه‌یِ عربی، یا «تلمیحات»اي از آن زبان، با لفت-و-لعاب و درازگوییِ بی‌نهایت، تویِ دست و پایِ هم می‌پیچیدند. این زبان، اگرچه نام‌اش هنوز فارسی بود، در حقیقت، زبانِ دورگه‌اي بود برساخته از ترکیبِ دو زبان که یکي از آن دو، یعنی عربی، به عنوان، زبانِ «علم» و سواد، پیوسته دستِ بالاتري در آن پیدا می‌کرد. در این زبان ساختارِ اشتقاقیِ واژه‌هایِ فارسی بکل فراموش شده بود و ساختارِ ترکیبیِ آن هم کمتر به یاد می‌آمد، زیرا واژه‌هایِ عربی یا عربی‌مآب در زبانِ نوشتاری، با شدت و قدرت، جایِ آن‌ها را گرفته بودند. در برخي از متن‌هایِ این زبانِ برساخته‌یِ دورگه تا نود در صدِ واژه‌ها عربی ست یا عربیِ برساخته‌یِ  «فضلا». بسیاري واژه‌هایِ «عربی» در این زبانِ فارسی هست که هیچ عربي آن‌ها را نمی‌شناسد یا معنایِ آن‌ها را، چنان که در این متن‌ها به کار رفته، نمی‌داند. این زبان برساخته‌یِ نوشتاری با دوام و ریشه دواندنِ نزدیک به هزار ساله‌اش آنچنان در زمینه‌یِ عادت‌هایِ زبانی نشسته و، به‌ویژه در نوشتار، به «زبانِ طبیعی» بدل شده بود که ناگزیر در هنگام درگیری با جهانِ مدرن و زبان‌اش هنوز با قدرتِ تمام آن عادت‌ها را زورآور می‌کرد.


ادامه‌ی «زبانِ تجدّد»

شنبه ۷ آذر ۸۸::November 28, 2009

غلامحسینِ مصاحب: آموزگارِ روشمندی

در میانِ تمامیِ کساني که از ایران به فرنگ رفته و در رشته‌اي از رشته‌هایِ علمِ مدرن دانش آموخته اند، مصاحب یکی از استثنائی‌ترین چهره‌هاست. زیرا به چیزي بیش از انباشتنِ ذهن از "معلومات" در این یا آن زمینه‌ دست یافته بود. به آن چیزي رسیده بود که فرانسوی‌ها "روحِ علمی" (esprit scientifique) می‌نامند. به "روحِ علمی" با پرورش دادنِ ذهنِ سنجشگرانه و نقدگرانه، با پای‌بندی به وجدانِ علمی، به اخلاقِ حقیقت‌جوییِ علمی و کوشیدن در راهِ آن می‌توان دست یافت. مصاحب در زمینه‌یِ شناساندنِ منطق و ریاضیاتِ مدرن کارهایي دارد که ارزیابیِ ارزش و اهمیّت آن‌ها کارِ من نیست. اما آنچه من می‌توانم گواهی کنم، و از نزدیک شاهدِ آن بوده‌ام، این است که او، در میانِ ما، با دست یافتن به روحِ علمی، استادِ بی‌همانندِ آموزشِ روشمندی بود. از این جهت هیچ کسي را نمی‌شناسم که با او همسری تواند کرد. روشمندی بی‌گمان در همه‌یِ کارهایِ علمیِ او هست، امّا آن جا که بهتر و بیشتر از همه جا خود را نمایانده و قدرتِ ابتکار و آفرینندگیِ ذهن او را نشان داده در دایرة‌المعارفِ فارسی ست.

 دایرة‌المعارف فارسی نخستین اثر با روشِ علمیِ مدرن در این زبان است.  مصاحب در الگوبرداری از روشِ دانشنامه‌نویسیِ مدرن در زبانِ انگلیسی و سازگار کردنِ آن با زبان و زبان‌نگاره‌ی فارسی تواناییِ علمیِ شگرف و دلیرانه‌ا‌ي از خود نمایان کرد. اگرچه در این دو دهه در زمینه‌یِ دانشنامه‌نویسی کارهایِ کلان‌تر و، بر رویِ هم، ارزشمندي در زبان فارسی  منتشر شده است، که همگی، سرراست یا ناـ‌سرراست، وامدارِ نوآوری‌هایِ مصاحب و روش‌شناسیِ اوی اند، امّا هنوز از نظرِ یکدستیِ روش به پایِ کارِ او نمی‌رسند، همچنان که از نظرِ جسارت در نوآوریِ زبانی و زبان‌نگاره‌ای نیز. "مدخلِ" هفتاد صفحه‌ایِ وی بر جلدِ یکمِ دایرة‌المعارف، که برایِ شرحِ روشِ کارِ خود نوشته، در زبانِ فارسی شاهکارِ بی‌مانندي ست از دقّتِ فکر و انضباطِ ذهن و قلم. شرحِ چاره‌جویی‌هایي که برایِ نخستین بار در زبان و زبان‌نگاره‌یِ فارسی برای تألیفِ دانشنامه‌اي با روش و بینشِ علمیِ مدرن کرده، به‌خوبی نشان می‌دهد که پیش از او هیچ‌کس در کارِ فرهنگ‌نویسی و دانشنامه‌نویسی چنین باریک‌اندیشی‌هایي نکرده و به چنین نکته‌ها و مسائلِ ریز، امّا سترگ از نظرِ روشمندی، نپرداخته است. بخشي از نوآوری‌هایِ روشیِ مصاحب، که به خاطرـ‌ام می‌آید، این‌هاست که برمی‌شمارم. امّا، بی‌گمان همه‌یِ آن‌ها نیست. برایِ دریافتِ همه‌یِ راه‌گشایی‌هایِ او برای روشمندی می‌باید این "مدخل" را با شکیبایی خواند و از توانمندیِ‌ها و باریک‌بینی‌هایِ یک ذهنِ علمیِ کم‌مانند بهره برد.

 

ادامه‌ی «غلامحسینِ مصاحب: آموزگارِ روشمندی»

پنجشنبه ۱۴ خرداد ۸۸::June 4, 2009

پی‌جوییِ معنا و ریشه‌ی چند لغت در شاهنامه—۶ (بخش‌ پايانی)

به دنبالِ پی‌جویی‌هایِ پیشین درباره‌یِ اخته‌زهار/هخته‌زهار، سرانجام، ورودِ دانشورِ شاه-نامه‌شناس و لغت‌شناس، آقایِ دکتر ابوالفضلِ خطیبی، به این بحث ما را در موردِ معنایِ “هخته‌زهار” در شاه‌نامه به نتیجه‌یِ روشني رسانده است. اما ریشه‌شناسیِ “زهار” در زبان-هایِ باستانی هنوز جایِ کند-و-کاو دارد. باری، از آن جا که هدف ما جست-و-جویِ معنایِ “هخته‌زهار” بر پایه‌اي استوار بوده است، این بحث از این نظر برای ما پایان‌یافته است.

آقایِ دکترمحمدِ حیدریِ ملایری، که در این پی‌جویی یاورِ بسیار کوشایي بوده اند و با دل-بستگی آن را در تمامِ مرحله‌ها دنبال کرده اند و از نظرِ ریشه‌شناسی نظرها و حدس‌هایِ باریکي پیش‌آورده اند، در پاسخ به نقد و نظرِ آقایِ خطیبی در باره‌یِ ریشه‌شناسیِ زهار نظرِ دیگري داده اند و حدس‌هایِ تازه‌اي پیش کشیده اند که در زیر می‌بینید. همچنین آقایِ خطیبی، به درخواستِ من، آخرین نظرها و حدس‌هایِ مرا، بر اساس پیکره‌یِ واژگانِ گردآمده در فرهنگستانِ زبان و منابعِ دیگر، ارزیابی‌هایِ سنجیده‌اي کرده اند که در پیِ “یادداشتِ” آقایِ ملایری می‌آورم. در پایان هم جمع‌بندیِ خود را از دست‌آوردِ تمامیِ این پژوهش خواهم آورد.

(متن کامل اين مقاله را به صورت پی‌دی‌اف از اين‌جا پياده کنید)

ادامه‌ی «پی‌جوییِ معنا و ریشه‌ی چند لغت در شاهنامه—۶ (بخش‌ پايانی)»

پنجشنبه ۸ اسفند ۸۷::February 26, 2009

پی‌جوییِ معنا و ریشه‌یِ چند لغت در شاه‌نامه—۵

جویندگی در پیِ معنا و ریشه‌یِ "هخته‌زهار" و صورت‌هایِ گوناگونِ نگارشِ آن در نسخه‌هایِ شاه‌نامه به نتیجه‌یِ نهایی رسیده یا بسیار نزدیک شده است. در این پژوهشِ چندساله نظر پیشین شاه‌تامه‌شناسان در موردِ "هخته زهار" با پی‌جوییِ سنجشگرانه‌یِ معنا و ریشه‌یِ "هخته" و "زهار"، و همچنین جایگاهِ معناییِ "هخته‌زهار" در آن متنِ حماسی، بازبینی شده و معنایِ تازه‌اي از آن به دست آمده است.  آنچه این پویشِ را ممکن کرد همکاریِ دانشوراني چند در حوزه‌یِ شاه‌نامه‌شناسی و زبان‌شناسیِ تاریخی بود. آخرین دست‌آوردِ این همیاری به قلمِ آقایِ ابوالفضلِ خطیبی از فرهنگستانِ زبانِ ایران است. ایشان نظرها و سنجشگری‌هایِ من و چند دانشوري را که در این جُستار شرکت داشته اند، به یاریِ نسخه‌شناسیِ شاه‌نامه و منابعِ زبانیِ دیگر بازسنجی کرده و به نتیجه‌گیریِ روشن و پذیرفتنی در موردِ معنایِ "هخته‌زهار"  رسانده اند.

            اما، در موردِ معنایِ نهاییِ زهار، با سنجشگریِ چندباره، هم به صورتِ استدلالی و هم  به یاریِ سندهایِ متنی، به نظرِ تازه‌اي رسیده ام. با سپاس از آقایِ خطیبی که مقاله‌یِ خود را از راهِ اینترنت برایِ من فرستاده اند، آن مقاله را این جا می‌آورم و به دنبالِ آن نامه‌اي را که خطاب به ایشان نوشته ام و نظرِ تازه‌یِ خود را در آن بازگفته‌ام.

(متن کامل اين مقاله را به صورت پی‌دی‌اف از اين‌جا پياده کنيد).

جمعه ۲۹ شهریور ۸۷::September 19, 2008

پیرامونِ مجلسِ نقدِ کتابِ زبانِ باز

اين مطلب نخستين بار در وب‌سايت راديو زمانه منتشر شده است

مجلسِ «نقدِ» کتابِ زبانِ باز، نوشته‌ی من (نشرِ مرکز)، در سیزدهِ شهریور ماهِ امسال (۱۳٨٧) در دستگاه «شهرِ کتاب» در تهران بر پا شد. در این مجلس سه تن، آقایان، علی‌محمد حق‌شناس، زبان‌شناس و استاد دانشگاه، کامرانِ فانی، کتاب‌شناس و مترجم، و علی صلح‌جو، مترجم، شرکت داشتند.

فایلِ صوتی این نشست، به همتِ دوستِ نادیده‌ای، از تهران رسید و شنیدم.

و امّا، اگرچه برگزاری چنین مجلس‌هایی برای بحث‌های علمی به خودی خود سودمند است، زیرا بحث برانگیز است. امّا با پی‌گیری این مجلس و بسیاری مجلس‌های دیگر از این دست، به نظر-ام می‌رسد که ما، همچنان که در اندیشه‌ورزی و نویسندگی هنوز چندان توانمند نیستیم و در روشِ نقد و بررسی نیز، ناگزیر، به توانایی لازم نرسیده‌ایم.

یکی از ضعف‌های عمده‌ی «نقد»های ما این است که چه‌بسا به جای پرداختن به اصلِ مطلب و جانِ کلامِ یک اثر، به حاشیه‌های آن می‌پردازد یا به یکی‌ـ‌دو یا چند جمله از آن که خوش می‌داریم یا نمی‌داریم.

از جمله پرداختن به شخصیتِ نویسنده‌ و چند‌ـ‌وـ‌چونِ زندگی و رفتارِ او، به جای آن که به‌دقّت ببینیم که چه می‌خواسته است بگوید. و اگر کتابی در یک زمینه‌ی علمی باشد، آیا از پسِ شرحِ و اثباتِ جُستارِ خود برآمده است یا نه.

با شنیدنِ سخنانِ سخنرانانِ این مجلس، آنچه بارِ دیگر مایه‌ی شگفتی من شد این بود که چه‌گونه حرفِ اصلی این کتاب ناگفته و طرح ناشده ماند و گویندگان، کمابیش به مسائلِ حاشیه‌ای پرداختند. یا آن «حرفِ اصلی» را چنان ساده و بدیهی انگاشتند که نادیده گرفتند.

حال آن که، تمامِ کوششِ من برای رساندنِ آن «حرفِ اصلی» بوده است که، دستِ کم در ایران، به‌هیچ‌وجه ساده و بدیهی نیست و هرگز گمان نمی‌کنم که در کتابِ دیگری به این صورت طرح شده باشد.

نکته‌ی اصلی کتاب – که در چهل و پنج صفحه‌ی میانی آن آمده و پرورانده شده – این است که تمدنِ مدرن نسبت به زبانِ خود نگره‌ای و رفتاری دیگر، جز نگره و رفتارِ «ما»، دارد.

زیرا که برای کاربردِ ابزاری زبانِ خود روش‌ها و تکنیک‌هایی را در کار آورده تا با کاربردِ سازمایه‌های زبانی ویژه‌ای به نیازهای فوری و پیوسته گسترنده‌ی علوم و تکنولوژی و همه‌ی قلمروهای بی‌شمارِ شکلِ مدرنِ زندگانی انسان پاسخ دهد.

جهان‌های سنّتی، از جمله جهانِ اروپایی پیشامدرن، با این روش‌ها آشنا نبوده‌اند و با نگره‌ای که به زبان داشته‌اند، هرگز نمی‌توانسته‌اند به چنین امکان‌هایی بیندیشند و آن‌‌ها را به کار بندند.

این کتاب در پی روشنگری این نکته‌ است که هیچ زبانِ طبیعی، از جمله زبانِ فارسی، به دلیلِ تنگناهای ساختاری و فرهنگی همه‌ی زبان‌های طبیعی، با مایه‌ی زبانِ گفتاری و ادبی خود نمی‌تواند از پسِ پاسخگویی به چنین نیازِ عظیمِ واژگانی برای زندگانی مدرن برآید، مگر این که با درکِ این نکته‌ی اساسی بتواند قلمروهای زبانی مدرنِ خود را آگاهانه سازمان دهد.

باری، می‌خواهم به برخی از ایرادهایی که به این کتاب گرفته شده است پاسخ دهم تا هم این دوستان یکّه داوری نکرده باشند و هم کسانی که از راهِ رسانه‌های گوناگون از گفته‌های این مجلس خبر یافته‌اند و کتابِ مرا خوانده‌اند، یا می‌خواهند بخوانند، از پاسخِ من بی‌خبر نمانند.

این را هم بگویم که این پاسخ‌ها را هرگز از سرِ دلگیری از ایرادگیری‌های این گویندگان نمی‌گویم، بلکه از زحمتی که با شرکت در این مجلس بر خود هموار کرده‌اند، سپاسگزارم.

زیرا، دستِ کم، خبرِ انتشارِ این کتاب را به کسانی رسانده و برخی را نسبت به آن کنجکاو کرده است. من ایشان را همچنان دوستانِ ارجمند خود می‌دانم، اگرچه بر سرِ مسائلی، از جمله مسائلِ زبان، دیدگاه‌هامان بسیار ناهمساز باشد.

بنا بر این، می‌خواهم از تعارف بگذرم و بدونِ به کار بردنِ عنوان‌های «آقا» و «دکتر» یا «دانشمندِ محترم»، چنان که رسم است، به زبانِ خودمانی نام‌شان را ببرم. به عبارتِ دیگر، می‌خواهم راست‌ـو‌ـ‌پوست کنده به مهم‌ترین ایرادهای ایشان پاسخ گویم. زیرا برای روشن‌تر کردنِ برخی نکته‌ها، و همچنین روشن‌تر اندیشیدن به آن‌ها، برای خودِ من هم بی‌فایده نیست .

ادامه‌ی «پیرامونِ مجلسِ نقدِ کتابِ زبانِ باز»

پنجشنبه ۷ شهریور ۸۷::August 28, 2008

باز کردن زبان به روی جهان

مطلب زير نخستين بار در دويچه‌وله فارسی منتشر شده است: باز کردن زبان به روی جهان


مدرنیت، بازبودگی است. از این رو داریوش آشوری می‌‌گوید که جهان مدرن به زبان باز نیاز دارد. به نظر آشوری « زبان ملی ما آینه‌ای است که بیش از هر عامل دیگر، ‌آشوب ذهنی جامعه‌ی ایرانی را در برخورد با مدرنیت باز می‌تاباند.»

پشت جلد زبان باز "زبان باز، پژوهشی درباره‌ی زبان و مدرنیت"، نام کتاب جدید داریوش آشوری است که به تازگی از سوی "نشر مرکز" در تهران منتشر شده است. آشوری در این اثر، آخرین نظریات زبان‌شناختی خود را مطرح کرده است، نظریاتی حاصل  چهل سال کار پژوهشی درباره‌ی  « زبان فارسی در برخورد با جهان مدرن و خواسته‌های زبانی آن».

آشوری در این رساله‌ی ۱۱۲ صفحه‌ای، به مباحثی چون زبان گفتار و زبان نوشتار، تاریخ پیدایش زبان مدرن، کارکرد زبان‌مایه‌ی علمی، تکنیک‌های واژه‌سازی مکانیکی، رویارویی زبان فارسی و مدرنیت پرداخته است. از نگاه او «زبانی مانند فارسی، همچون همه‌ی زبان‌های دیگری که به مایه‌ی بوم‌گویشی خود تکیه دارند و ذهنیت علمی نیز در آن‌ها غایب است، نه تنها از نظر مایه‌ی واژگانی در برابر فراخنای زبانی مدرن کم می‌آورند، که از نظر تکنیک‌های اشتقاق‌سازی نیز درمانده و گرفتارند، زیرا مایه‌ی بوم‌گویشی‌شان در بند تنگناهای دستوری یا عادت‌های زبانی‌شان مانده است.»

 
او در گفت‌وگویی با دویچه وله می‌گوید: «طرحِ نظریّه‌ی زبان باز و کوشش برای روشن کردنِ رابطه‌ی زبان و مدرنیّت را من به زبانِ فارسی نوشته‌ام و برای فارسی‌زبانان انجام داده‌ام. زبانی که زبان من است. این پروژه دنباله‌ی کارهای دیگری ست که تاکنون در این جهت و به این زبان و برای این زبان کرده‌ام. هدف آن، در یک بررسی فشرده، و در حقیقت آغازین، روشنگری وضعِ زبانیِ ما در پرتوِ فهم روشن‌تر وضعِ تاریخی و زبان‌شناختی زبان‌های پیشاهنگِ مدرنیّت است.»

 زبان‌های پیشاهنگ مدرنیت


از دید آشوری زبان‌های پیشاهنگ مدرنیت، زبان‌هایی هستند که «پا به پای رشد ذهنیت و فرهنگ و مدنیت مدرن، از خلال جنبش رنسانس در غرب اروپا، از دل فضای زبانی اروپا برآمده‌اند. این زبان‌ها از سویی، در درون خود، حاصل دگرگشت‌های تاریخی زبانی‌اند و، از سوی دیگر، برآمده از دل تاریخ فرهنگ در اروپا.» بنا به تعریف او مدرنیت «نامی است برای صورت نوینی از زندگی و رفاه بشری که در قالب شناخت علمی، سازمان‌‌بندی تکنیکی و صنعتی، همراه با صورت تازه‌ای از نهادهای سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و فرهنگ درخورآن، شکل گرفته است.»


آشوری پس از مشخص کردن این تعریف‌ها، به زبانمایه‌ی علمی می‌پردازد و قلمرو آن را از حیطه‌ی زبان همگانی جدا می‌سازد؛ از جمله به این دلیل که زبان همگانی، «حامل بارهای معنایی و ارزشی در بستر فرهنگی خاص است، حال آن که علم و اندیشه‌ی علمی نیازمند زبانی است از نظر بار ارزشی خنثا.» او هم‌چنین معتقد است که زبانمایه‌ی علمی و فنی و نظری، در کل، نیازمند «دستگاه واژگانی آزاد از محدودیت‌های زبان طبیعی و ادبی است؛ دستگاهی با امکان بی‌نهایت. به عبارت دیگر نیازمند زبانمایه‌ای است که بتوان بر طبق قاعده‌های معین و یکسان، یعنی به صورت مکانیکی، برای هر نیاز تازه به یک مفهوم، یا ترکیب و اشتقاقی از یک مفهوم، به‌کار برد.» آشوری در این رابطه دستگاه واژگان برساخته از مایه‌ی یونانی ـ لاتینی را مثال می‌زند که «با تکینیک‌های برخه‌چسبانی (blending) و اشتقاق مکانیکی، امکان توسعه‌ی شتابان و بی‌نهایت زبان علمی و فنی را فراهم می‌کند.»

زبانِ «راحت‌الحلقومی»
 

آشوری در پاسخ به این پرسش که «تلاش برای واژه‌سازی مکانیکی، ابداع نوعی زبان اسپرانتویی در زمینه‌ها‌ی علمی ـ فنی نیست؟» می‌گوید:
«شاید همه‌ی زبان‌ها بتوانند برای توسعه‌ی زبانی از شیوه‌های واژه‌سازی مکانیکی الگوبرداری کنند. اما این یک فرمول جهان‌روا برای همه‌ی زبان‌ها و همه‌ی قلمروهای زبانی نیست. مسائل زبانی تنها به ساختار زبان پایان نمی‌یابد، بلکه فرهنگ هر جامعه و نگره‌ی آن به زبان و روان‌شناسی اجتماعی کاربرندگان زبان از عوامل اساسی تعیین کننده‌ی شکل فرگشت (evolution) زبان‌هاست. قلمرو زبان ادبی و زبانِ علوم انسانی و علوم طبیعی نمی‌توانند پیرو حکم‌های زبانی یکسان باشند. شمس‌الدین ادیب سلطانی، کوششِ شگفتی کرد تا روش واژه‌سازی مکانیکی را، با کاربرد لغتمایه‌ی زبان‌های ایرانی باستان (پیشوندها، پسوندها، ستاک‌ها)، در قلمرو فلسفه در زبان فارسی جا بیندازد، اما این کار با ایستادگی‌های سخت و پرخاش‌جویانه رو به رو شده است. اما آقای حیدری ملایری در قلمرو شاخه‌‌ای از علوم طبیعی، یعنی اخترفیزیک، همین روش را با کاربرد همان لغتمایه‌ دنبال می‌کند. بخش عمده‌ی این کار سترگ به انجام رسیده  (برروی اینترنت می‌شود دید). چه بسا این روش در این زمینه آینده‌ای داشته باشد و به دیگر زمینه‌های علوم طبیعی نیز یاری رساند. به هر حال، جامعه‌ی ایرانی روشِ واژه‌سازی "اُرگانیک" (ساختن مشتق‌ و ترکیب بر بنیاد لغتمایه و قاعده‌های دستوری "زنده") را آسان‌تر تاب می‌آورد تا روش مکانیکی را. تجربه‌ی من در "فرهنگ علوم انسانی" هم- که روش آن در اساس واژه‌سازی اُرگانیک با گرایشی به واژه‌سازی مکانیکی ست ـ همین را نشان می‌دهد. با توجه به تجربه‌ی صد ساله‌ای که در کار توسعه‌ی زبان داشته‌ایم و نگره‌ی جامعه‌ی ایرانی به زبانِ ملی خود، به گمان‌ام رهیافت ما به توسعه‌ی واژگان باید ترکیبی از روش مکانیکی و اُرگانیک با توجه به طبیعتِ زبانی هر زمینه‌ی خاص باشد.»

 
داریوش آشوری در گفت‌وگو با دویچه‌وله در ادامه‌ی این سخن می‌گوید:

«این را هم ناگفته نگذارم که زبانِ «راحت‌الحلقومی» که همه در هر زمینه‌ای بتوانند بخوانند و بفهمند، زبان تخصصی علم و فلسفه نمی‌تواند باشد. اما این نگرش برآمده از استبداد ذهن عوامانه در فضای ما حاکم است که زبان همه‌ی زمینه‌ها، باید راحت‌الحلقومی باشد و هیچ کوششی از سوی خواننده برای فهم نطلبد.»

جهان باز، زبان باز

نظریه‌ی «جهان باز» آشوری بر پایه‌ی آگاهی بر بازبودگی جهان مدرن است. او استدلال می‌کند‌: «جهان مدرن، یک جهان باز است. جهانی است که همه‌ی چارچوب‌ها را می‌شکند، همه چیز را از نو می‌سنجد... جهان پیشرفت است و برای پیش‌رفتن نیز به شناخت علمی نیاز دارد و برای شناخت علمی به زبان كارآمد در خور آن. هم به شناخت زبان نیاز دارد، هم‌چون زمینه‌ای از ابژه‌های شناخت و هم، براساس شناخت آن، به کاربرد ابزاری آن، هم‌چون ابزاری توسعه‌پذیر تا بی‌نهایت. جهان مدرن به زبان باز نیاز دارد.»


در خصوص رابطه‌ی این زبان باز با فرهنگ، این پرسش را با آشوری مطرح می‌کنیم:
«زبان باز» یک فرهنگ باز می‌خواهد. فرهنگ ما اما برای باز شدن، نخست بایستی از زیر فشار سیاسی و ایدئولوژیک در آید. فکر نمی‌کنید در نهایت سیاست، سرنوشت زبان ما را تعیین می‌کند؟

آشوری در پاسخ می‌گوید: «سیاست را اگر محدود به حوزه‌ی کاربرد قدرت و پراکنش ایدئولوژی به دست دولت و اهرم‌ها و رسانه‌های آن ندانیم و روابط قدرت را، به پیروی از میشل فوکو، پخش شده در تمامی سطح‌های روابط اجتماعی بدانیم، آنگاه می‌توان گفت که اهل فرهنگ هم با "سیاست"های خود البته اثرگذار‌اند، اگرچه نه چندان حس‌پذیر و آشکار. از جمله، چنان که در این چند دهه شاهد بوده‌ایم، مترجمان در زمینه‌های گوناگون در فرگشتِ واژگانی و معناییِ زبانِ فارسی نقشِ اساسی داشته‌اند. خطای بزرگ نظری مارکسیسم‌-‌ ‌لنینیسم این بود که فرهنگ را تنها "روبنا"یی از ساختار قدرت اقتصادی‌-‌ سیاسی می‌گرفت. اما آنچه آن رژیم‌ها را در هم شکست، قدرتِ ایستایی فرهنگ ( به معنای گسترده‌ی کلمه) در برابرشان بود. قدرت فرهنگ و سیاست فرهنگی و اراده‌ی انسان آزاداندیش را در دراز مدت دست کم نگیریم. گردانندگان روزنامه‌ی کیهان در تهران و دستگاه‌های پشت سرشان هم این نکته را به‌خوبی می‌دانند و به همین دلیل در جنگ شبانه‌روزی با اهل فرهنگ‌اند و گاهی جسدشان را هم در بیابان رها می‌کنند تا مایه‌ی عبرت همگان شوند.»

طرح نظری مسئله

آشوری ۱۹ صفحه از کتاب خود را که با عنوان "زبان فارسی در بحران" آغاز می‌شود، به بررسی وضعیت کنونی زبان ملی ایرانیان اختصاص داده است. یک راه اساسی برون‌رفتن از وضع آشفته‌ی کنونی آموزش اندیشیده و کارآمد زبان است. درباره‌ی ویژگی‌های آموزش زبان باز، پرسش زیر را با آشوری در میان می‌گذاریم:
 فرض کنیم که مانع سیاسی نداشته باشیم. «زبان باز» احتیاج به آموزش دارد. فکر می‌کنید در مدارس و دانشگاه‌ها چه تحولی از نظر آموزش زبان فارسی بایستی صورت بگیرد، تا مردم به این زبان باز، خو بگیرند؟ کدام یک از رسانه‌ها در این میان نقش مهم‌تری را بازی می‌کنند؟

 

داریوش آشوری پاسخ می‌دهد: «کار من «پیاده کردن» پروژه‌ی زبانِ باز در سطحِ جامعه و نظام آموزشی نیست. چنان سیاست‌هایی را کارشناسان آموزش و استادان دانشگاه باید طرح‌ریزی و دنبال کنند. کار من ـ اگر که توانسته باشم ـ طرح نظری مسئله است و دنبال کردن آن در حوزه‌ی واژگان علوم انسانی، که در آن تجربه‌ی دور-و-‌دراز دارم و می‌توانم بگویم که کارشناس‌ام. رسانه‌ای هم که من می‌شناسم و به کار می‌برم کتاب و نوشتارِ چاپی ست و بس.  در این میدان هم آنچه تاکنون، دستِ تنها، از من برمی‌آمده، کرده‌ام. (در باره‌ی پیشنهادها و روش من برای بهکرد و توسعه‌ی زبان فارسی نگاه کنید به: «بازاندیشی زبان فارسی» و پیشگفتار و متنِِ «فرهنگ علوم انسانی»، ویراست دوم.)

 
آشوری در پایان کتاب خود نتیجه می‌گیرد:
«زبان فارسی، هم‌چون دیگر جنبه‌های زندگی ایرانی، در کل، تا حدودی خود را با خواسته‌های زندگانی مدرن سازگار کرده است. زبان ملی ما، آینه‌ای است که بیش از هر عامل دیگر، ‌آشوب ذهنی جامعه‌ی ایرانی را در برخورد با مدرنیت باز می‌تاباند.»

ب. امید

چهارشنبه ۲۸ فروردین ۸۷::April 16, 2008

پي‌جوييِ چند لغت در شاهنامه - ۴

بخشِ چهارم: جمع‌بنديِ داده‌ها تاکنون

پي‌جويي از راهِ زبان‌شناسيِ تاريخي هنوز ما را به نتيجه‌يِ روشنی نرسانده، امّا همچنان ادامه دارد. گزارشِ پي‌گيريِ آن را در پيوستِ اين بخش آورده ام. ولي، به نظر مي‌رسد که بر اساسِ کندـ‌وـ‌کاو در لغت‌شناسي و همچنين متن‌شناسيِ شاهنامه به ديدگاهِ روشن‌تری در بابِ جستارمايه‌يِ پژوهش‌مان نزديک شده ايم. به عبارتِ ديگر، کندـوـ‌کاو در معنايِ واژه‌هايی که پي‌جويي مي‌کنيم، و ، از سويِ ديگر، منطقِ متن، يعني نگرشِ باريک‌انديشانه به داده‌هايِ آن و کوشش برايِ رفعِ تناقض‌هايِ زورآور شده به آن، ما را به نتيجه‌‌گيري‌هايِ پذيرفتني رسانده يا نزديک کرده است. از اين‌رو، بحثِ لغت‌شناسي و متن‌شناسي را که پيش از اين پيش کشيده بوديم، با گسترشِ بيشتر دنبال مي‌کنيم.

چنان که گذشت، آقايِ خالقي، در ويرايش خود از شاهنامه، بر اساسِ بيشينه‌يِ نسخه‌هايی که در دست داشته اند، در دو موردی که ياد کرديم، ترکيبِ "هخته‌زهار" را پذيرفته اند. امّا معنايِ اين ترکيب، چنان که گذشت، و نيز دو جزءِ آن، يعني "هخته" و "زهار"، و يا صورتِ ديگرِ آن، "اخته‌زهار"، که در برخی نسخه‌ها يا چاپ‌ها آمده، در متنِ شاهنامه نيازمندِ درنگِ دو باره‌ است. اخته/آخته/هخته/آهخته/آهيخته برکشيده از مصدرِ آهختن/آهيختن را نسخه‌نويسان، و به پيرويِ از ايشان آقايِ خالقي، به معنايِ کشيده گرفته اند، برابر با کَنده يا بَرکنده. در نتيجه، هخته‌زهار را "خايه‌کشيده" دانسته اند. کسانی که آن را به صورتِ اخته‌زهار آورده اند نيز آن آخته‌يِ فارسي را کوتاه کرده و به صورتِ اخته‌يِ ترکي درآورده و، چنان که پيش از اين گفتيم، معنايِ اين دوّمين را بر آن واژه‌يِ فارسي بار کرده اند. ولي کندـ‌‌وـ‌کاوِ چند باره‌يِ من‌ در بابِ معناهايِ آختن/آهيختن، بر اساسِ شاهدها در لغت‌نامه‌يِ دهخدا، مرا به اين نتيجه رسانده است که اين واژه نه به معنايِ کندن، بلکه برکشيدن، برآوردن، بالا آوردن، بيرون کشيدنِ چيزی ست همچون شمشير، خنجر، جامه، تير. و نيز به معنايِ افراشتن يا افراختن است. هيچ‌جا برايِ آهختن و آهيختن شاهدی ديده نشد که معنايِ کشيدن بدهد، يعني کندنِ اندامی از بدن، چنان که در دندان‌کشيدن يا خايه‌کشيدن. به اين شاهدها توجّه کنيم:
  خدنگی که پيکانِ او ده ستير  زِ ترکش برآهيخت گردِ دلير--- فردوسي
  .... برآهختم آن گاوسر گرزِ کين--- فردوسي
  برآهيخت شمشيرِ کين پيلتن--- فردوسي
  چو آهيخت خور تيغِ زرين... ---- اسديِ طوسي
  برون آمد آراسته جنگ را  به کين‌جستن آهيخته چنگ را--- فردوسي
  چو تير از زخمگه آهخت بيرون... --- فخرالدين اسعد گرگاني
همچنين، آهيختن به معنايِ کشيدن و سفت کردنِ تنگِ اسب نيز آمده است: چو زين برنهادـ‌اش، برآهيخت تنگ--- فردوسي

ستاک‌هايِ ديگرِ هيخت/آهيخت، يعني هنج/آهنج و هنگ/آهنگ نيز در ترکيب‌هاشان همين معني را مي‌رسانند، چنان که در "دودهنج" يا "دودهنگ"، به معنايِ دودکش، يا "آب‌آهنج" و "آب‌آهنگ"، به معنايِ آبکش (از چاه). فرهيختن، از همين مايه، به معنايِ آموزش دادن، ادب‌آموختن-- که مشتقّ‌ِ "فر‌ـ‌هنگ" از آن برآمده-- از پيشوندِ فرـ + هيختن ترکيب شده که معنايِ لفظيِ آن "پيش‌کشيدن" است، از ريشه‌يِ ثنگ در اوستايي، به معنايِ (فرا)کشيدن. آهيختن با پيشوندِ بَرـ نيز به کار مي‌رفته است، يعني برآهيختن، که همه جا همين معنايِ برآوردن و برکشيدن را مي‌دهد.

اين که فردوسي هخته‌زهار يا اخته‌زهار و، همانندِ آن‌ها، کشيده‌زهار، را به معنايِ "خايه‌کشيده"، به صورتِ صفتی ستوده برايِ اسبِ جنگي به کار برده باشد، چنان که گفتيم، با منطقِ متنِ حماسي و پهلواني خوانا نيست. امّا بالاتر از همه اين که در موردِ نامدارترين اسبِ جنگي، يعني رخش، بنا به متنِ سرايشِ او، نمي‌توانسته است چنين چيزی بگويد. زيرا در داستانِ "رستم و سهراب" مي‌خوانيم که رستم در مرغزاري نزديکِ شهر سمنگان فرود مي‌آيد تا چيزی بخورد و بياسايد. رخش را نيز به حال خود رها مي‌کند تا برايِ خود بچرد. آنگاه گروهی از ترکان مي‌رسند و مي‌خواهند رخش را اسير کنند. اسبِ "پرخاشجو"، يعني جنگاور، تن در نمي‌دهد و چند تن از آنان را با سم و دندان از پا درمي‌آورد. امّا سرانجام اسير مي‌شود و او را برايِ گُشن‌گيري (جفت شدن با ماديان‌ها) به کار مي‌گيرند.
  گرفتند و بردند پويان به شهر  همي هر کس از رخش جستند بهر    
اسبی که هنگامِ بار آمدنِ سهراب به او پيشکش مي‌کنند، چنان که پيش از اين اشاره کرديم، از تخمه‌يِ رخش است. پس رخش اخته نبوده است. بنا بر اين، اگر اين پاره‌ـداستان درافزوده به متن نباشد، همچنين اگر بيتِ زير اصيل باشد و هيچ دستکاري نشده باشد، "کشيده‌زهار" در آن مي بايد معنايی جز "خايه کشيده" داشته باشد:
  يکی رخش بودـ‌اش به کردارِ گرگ  کشيده‌زهار و بلند و سترگ
معنايِ آن ناگزير مي‌بايد همانی باشد، يا چيزی از آن دست، که پيش از اين در بخشِ دوّم اين سلسله مقاله گفته ام.

و امّا، بازمي‌گردم به بحث در باره‌يِ "آهخته‌هار"، که در برخی نسخه‌ها يا چاپ‌ها به جايِ اخته‌زهار/هخته‌زهار آمده است. اگر که "هار" در آن به معنايِ گردن باشد، چنان که در فرهنگِ جهانگيري، با همين شاهد از فردوسي، آورده اند، آهخته‌هار همچنان مي‌تواند به عنوانِ صورتِ اصليِ اين ترکيب، در برابرِ صورت‌هايِ دستکاري شده‌، پيش کشيده شود. آهخته‌هار به معنايِ "افراخته‌گردن" هم برايِ شير هنگامِ حمله‌وري و هم اسب در تاخت به سويِ ميدانِ جنگ، و در جنگ، به‌خوبي معنادار است، بسيار به‌جاتر از خايه‌کشيدگي. يال برکشيدن، برآوردن، برافراختن، به معنايِ گردن‌کشيدنِ يا گرنفرازي کردنِ پهلوانانه برايِ نشان دادنِ تنومنديِ جنگاورانه و آمادگي برايِ رزم، بارها در شاه‌نامه آمده است. يک شاهد از کمال‌الدين اسماعيل که در لغت‌نامه‌يِ دهخدا آورده اند در اين باب بسيار گويا ست:
  همچو کَشَف به سينه سر اندر کشد اجل  آن جا که نيزه‌يِ تو برآهيخت يال را
مي‌بينيم که برآهيختنِ يال اين جا درست به معنايِ برآوردنِ گردن، گردن‌کشيدن است. در جايِ ديگری (باز به نقل از لغت‌نامه) مي‌بينيم که در شاه‌نامه سخن از "چو آهخته‌ـ‌شيری که گردد ژيان" مي‌رود که معنايی جز شيرِ ازـ‌جاي‌ـ‌برخاسته، خود‌ـ‌را‌ـ‌برکشيده، نمي‌تواند بدهد "کمان خواست از ترگ و بفراخت يال" ، "بپوشيد ببر و برآورد يال"، يا "برآورد يال و بگسترد بر"، در شاه‌نامه، به معنايِ همان "برآهيخت يال" است که کمال‌الدين اسماعيل به استعاره در بابِ نيزه مي‌گويد. بنا بر اين، آهخته‌هار، چنان که گفته اند، مي‌تواند به معنايِ آهخته‌يال باشد، يعني "افراشته‌يال" يا گردن ‌کشيده.

متن‌هايِ نزديک به روزگار فردوسي، از جمله تاريخِ بيهقي، حکايت از آن دارند که "زهار" به معنايِ زيرِ شکم، ناحيه‌يِ آلتِ تناسلي، يا خودِ آن است. بنا بر اين، حدسِ نخستينِ من در باره‌يِ امکانِ وجودِ رابطه‌ای ميانِ "زهار" و "هار" و همريشگيِ آن دو به معنايِ "يال" (مويِ پيرامونِ گردنِ جانوران و آلتِ تناسليِ انسان) گواهيِ درستي نگرفته است، مگر اين که حدسِ ريشه‌‌شناختيِ آقايِ عليِ حصوري (uz + hāra، نگاه کنيد به بخشِ دوّم) بتواند با شاهدهايِ روشن استوار شود.  امّا زهار در ترکيب‌هايِ هخته‌زهار/اخته‌زهار، به هر حال، با اشکال‌هايِ منطقِ متن رويارو ست، که برشمرديم. در حالی که، هار= يال= گردن در ترکيبِ "آهخته‌هار" معنايِ درست و درخوری مي‌تواند داشته باشد. البتّه، برايِ استوارتر کردنِ آن بهتر است که به فرهنگ‌هايِ کهن بسنده نکنيم و برايِ آن شاهدها و قرينه‌هايِ کافي از زبان‌ها و گويش‌هايِ محلّي، يا از راهِ زبان‌شناسيِ تاريخي، بيابيم.

پيوست: به دنبالِ طرحِ چند مرحله‌ايِ اين جُستار، من با آقايِ آکتور شروود، استادِ زبان‌هايِ ايراني در دانشگاهِ هاروارد، و همچنين با خانمِ ژاله‌يِ آموزگار، استادِ زبانِ فارسيِ ميانه در دانشگاهِ تهران، تماس گرفتم و ايشان قول داده اند که اين جُستار را در زبان‌هايِ ايرانيِ باستان و ميانه پي‌گيري کنند و مرا در جريان بگذارند. همچنين دوستِ ارجمندـ‌ام آقايِ محمدِ حيدريِ ملايري، با جديّت و جويندگيِ علميِ ويژه‌ای که در ايشان هست، در اين پي‌جويي با جديّت ياوري کرده اند. ايشان، گذشته از پژوهش‌هايِ خود، که در بخش‌هايِ پيشين ديديم، از يکی از استادِانِ زبان‌هايِ ايراني در دانشگاه پاريس در اين باره  پرس‌ـ‌وـ‌جو کرده اند، و چشم به راهِ پاسخِ ايشان ايم. آقايِ ملايري مسأله‌يِ جست‌ـوـ‌جويِ ريشه‌يِ هند‌ـ‌و‌ـ‌اروپاييِ دو واژه‌يِ "زهار" و "هار" را بار ديگر با انگاره‌يِ تازه‌ای دنبال کرده اند که در زير مي‌بينيد.
(متن کامل اين مقاله به صورت پی‌دی‌اف)

ادامه‌ی «پي‌جوييِ چند لغت در شاهنامه - ۴»

چهارشنبه ۱۵ اسفند ۸۶::March 5, 2008

پي‌جوييِ معنا و ريشه‌يِ چند لغت در شاهنامه - ۳

پيگيريِ اين بحث به ياوريِ آقايِ حيدريِ ملايري و جويندگيِ علمي ايشان سبب شد که اين بحث دامنه بگيرد و کسانِ ديگری در آن شرکت کنند. ايشان با نوشتن نامه به دو تن از دانشوران از ايشان در اين باره نظر خواسته اند. با سپاس از لطف و همتِ دوستِ گرامي‌ام، اين دو نظر را مي‌آورم. نخستين نظر از آنِ آقايِ جليلِ دوستخواه، شاه‌نامه‌شناس، است:

  دوست دانشمند گرامي آقاي دكتر حيدري، از دريافت پيام شما و طرح ِ گفتمان ِ ريشه‌شناسي‌ي ِ يك واژه در شاهنامه، خشنود و سپاسْ‌گزار شدم. جُستار ِ آقاي آشوري را پيشتر در نشريّه‌ي ِ واژه، خوانده‌بودم. او تا جايي كه توانسته، براي ردّيابي‌ي ِ اين واژه كوشيده‌است و كارش ستودني‌ست. امّا چُنين مي‌نمايد كه پرونده‌ي اين پژوهش بايد همچنان گشوده‌ بماند تا با يافته‌هاي احتمالي‌ي ِبيشتري به برداشتي رسا و واپسين بينجامد  سرگرداني‌ي ِ پژوهنده را درباره‌ي ِ مفهوم ِ دقيق و درست ِ تركيبْ‌واژه‌ي ِ «كشيده زهار» يا «هخته ‌زهار» در كاربُردهاي ِ آن در شاهنامه، به خوبي درمي‌يابم و من نيز مانند او برآنم كه فرهنگ‌هاي فارسي براي روشنگري در اين زمينه بسيار گنگ و نارسايند و شايد به دست آوردن ِ نمونه‌هاي بيشتري از كاربُرد آن در ديگر متن‌هاي ادبي و نيز پي‌گيري‌ي ِ آن در گويش‌ها و شاخه‌‌-‌زبان‌هاي فارسي، بتواند پرتوي بر اين بحث بيفكند. براي نمونه در فارسي‌ي ِ اصفهاني، «زار (= زهار)» به معني‌ي خود ِ اندام ِ جنسي‌ست و نه موهاي ِ گرداگرد ِ آن و از آن  موها با  عنوان ِ «موي ِ (/ پشم ِ)  پُشتي (/ پشت ِ)  زار (/ زهار)» ياد مي‌شود. در اين شاخهْ‌زبان، چيزي برابر با «كشيده زهار» ديده ‌نمي‌شود؛ امّا از همان مفهوم ِ «زار (= زهار)»، برمي‌آيد كه به فرض ِ بودن ِ آن، به همان مفهوم ِ «اخته/ خايه‌كشيده» مي‌توانست باشد و نه «موي ِ برافراشته» (براي نمونه در شير يا اسب).  امّا اين كه نوشته ‌اند «اسب ِ كشيده زهار» (هرگاه " كشيده زهار" به معني‌ي ِ خايه‌كشيده/اخته‌كرده باشد)، فربه و تنومند مي‌شود كه با كاركرد ِ اسب پهلوانان رزمْ‌آور همْ‌خوان نيست، جاي چون و چرا دارد. در كتاب ِ نامهء باستان، ويرايش و گزارش شاهنامهء فردوسي، نوشته‌ي ِ دكتر ميرجلال‌الدّين كزّازي (ج ٤، ص ٣٦٤)، در يادداشتي با رويْ‌كرد به بيت : "يكي رخش بودش به كردار ِ گرگ/ كشيده زهار و بلند و سترگ" (داستان ِ فرود، ب ٧٤٨)، آمده‌است:
   «زهار: شرمگاه؛ اندام ِ زاد و رود؛ آلت ِ تناسلي. چنان مي‌نمايد كه اين واژه از دو پارۀ زه+ار ساخته‌ شده‌ است؛ زه در معني ِ زايش است و در واژه‌هايي از گونهء زهدان و زهي در ماديان ِ زهي و زهزاد در معني ِ فرزند كاربُرد يافته است. "-ار" نيز بُن ِ اكنون از آوردن مي‌تواند بود. كشيده‌زهار در فرهنگ، در معني ِ اسب ِ درازگردن آورده ‌شده ‌است (دهخدا، زير ِ همين تركيب)؛ ليك كشيده زهار در معني ِ اخته مي‌تواند بود و با كنايه‌اي ايما، در معني ِ نيرومند و تيزتك. ستور ِ نر را اخته ‌مي‌كرده ‌اند تا بر توش و توان و تيزپويي‌ي ِ آن افزوده ‌شود. از آن است كه سخنْ‌سالار ِ شرواني از ستوراني نر سخن ‌گفته ‌است كه در آرزوي آن كه بارۀ ويژۀ ستوده (= ممدوح) بتوانند بود، رنج ِ اختگي را به شور و شتاب برمي‌تابند: "هست از پي ِ برنشست ِ خاصَّت / امّيد ِ خَصيّ‌‌شدن نران را". »
   در همان كتاب (ج ٥، ص ٦٦١)، در يادداشتي با رويْ‌كرد به بيت : "به كردار ِ گرگان به روز ِ شكار/ بر آن بادپايان ِ هِخته‌زهار" (داستان ِ دوازده رُخ، ب ٢٨٠٤)، آمده‌است:  «هِخته ريختي است كوتاه‌شده از آهخته و در معني ِ بركشيده و به درآورده. زهار: شرمگاه ... (←ج ٤، گزارش ِ ب ٧٤٨). از زهار، با مَجاز ِ كلّ و جُزء، خايه خواسته ‌شده ‌است و از هَخته‌زهار، با كنايه و ايما، نيرومند و پُرتوش و تاب. خايهء ستوران ِ نرينه را مي‌كشيده ‌اند، تا آن‌ها نيروي خويش را در جفتْ‌گيري و گشني‌كردن به زيان نبرند و به هدر ندهند. هَخته‌زهار همان است كه تازيان آن را خَصيّ مي‌گويند.»
* * *
 امّا اين كه آقاي آشوري پرسيده است چه كسي را زَهره‌ي ِ اخته‌كردن ِ شير ِ نر باشد؟ بايد گفت كه تعبير ِ "شيران ِ كشيده زهار" جنبه‌ي ِ تمثيلي و نمادين دارد و مقصود از آن، اشاره به بيشترين اندازه‌ي ِ نيرومندي و توش و توان است و نه خايه‌كشيدگي‌ي ِ واقعي.

با سپاس از آقايِ دوستخواه برايِ شرکت در اين بحث، مي‌خواهم چند نکته را برايِ نظرآزمايي طرح کنم. اين که در گويشِ اصفهاني، و چه‌بسا بسياری گويش‌هايِ ديگر، زار (= زهار) به معنايِ خودِ آلتِ تناسلي يا نرّگي ست و نه حتّا بيضه، نکته‌ای  ست  که  شاهدهايِ  کهن  از  ادبيّاتِ  فارسي  آن را گواهي مي‌کنند. امّا نکته‌ای که اکنون به نظرـام مي‌رسد اين است که گسترشِ معنايِ واژه‌يِ "زهار" از موهايِ پيرامونِ آلتِ تناسلي به تماميِ آن مي‌بايد از همان مواردی باشد که در زبانِ باادبانه نام بردنِ سرراست، به زبانِ خودماني يا بي‌پيرايه، از برخی چيزها، از جمله برخی  اندام‌ها و رفتارهايِ انساني، مانندِ آلتِ تناسلي، ادرار کردن، دفع، يا جفت‌گيري، بي‌ادبي و بدزباني دانسته مي‌شود و واژه‌هايِ ديگری را جانشينِ آن‌ها مي‌کنند. مانندِ نشستنِ مستراح به جايِ واژه‌يِ کهن‌ترِ "آبريزگاه"، و در روزگارانِ پسين واژه‌يِ فرنگيِ "توالت" به ‌جايِ هر دو. در موردِ "آلتِ تناسلي" هم بردنِ نامِ بخشی از آن، يعني خايه و بيضه -- که برايِ تخمِ مرغ هم به کار مي‌رود-- لفظِ زننده‌ای به‌شمار نمي‌آيد. امّا نام پيکره‌يِ اصليِ آن در زبانِ عادّي، در زبانِ "ادب" هميشه جانشين‌هايی پيدا مي‌کند، مانندِ همين "آلتِ تناسلي" و چيزهايِ ديگر، مانندِ نرّگي. گسترش يافتنِ معنايِ زهار از موهايِ پيرامونِ آلتِ تناسلي به خودِ آن چه‌بسا از همين مقوله‌يِ دستکاريِ زبانِ ادب در زبانِ طبيعي باشد. به هر حال، زهار به معنايِ اصليِ آن، يعني موهايِ رُسته بر پيرامونِ آلتِ زن و مرد، همچنان به کار مي‌رود، امّا در گسترشِ معنايِ آن به آلتِ تناسلي به نظر مي‌رسد که بيش‌تر به معنايِ آلتِ تناسليِ نرينه به کار رفته است. از آلتِ تناسليِ نرينه هم، بنا به شاهدهايِ متن‌هايِ کهن، از جمله شاهدی که آقايِ خالقي از هماي‌نامه  آورده اند، تنها، يا بيش‌تر، نرّّگي را در بر مي‌گيرد، يعني بخشِ لوله‌واری را که از مجرايِ ميانِ آن ادرار و مني بيرون مي‌آيد، نه بيضه را. اين هم يک شبهه‌يِ ديگر در باره‌يِ درستيِ "اخته‌زهار" يا "هخته‌زهار" به معنايِ خايه‌کشيده.

آنچه آقايِ ميرجلال‌الدينِ کزازي در موردِ ريشه‌شناسيِ واژه‌يِ  "زهار" گفته اند و آقايِ دوستخواه از آن سند آورده اند، جايِ چون‌ـ‌وـ‌چرا دارد. اين که زهار از ستاکِ زه‌ـ + ار (< آوردن) ترکيب شده باشد، به معنايِ "فرزندآور" (چنان که پيش از اين عبدالحسينِ نوشين هم در واژه‌نامه‌يِ شاهنامه‌يِ خود آورده است)، گمانه‌ای ست که به‌آساني نمي‌توان پذيرفت. زيرا از زهار به معنايِ زادآور شاهدی ثبت نشده است. از اين گذشته، نمونه‌ای از ترکيب با –آر، يعني صورتِ کوتاه شده‌يِ ستاکِ آوردن، نداريم، بلکه همه‌يِ ترکيب‌ها با -‌آور است، مانندِ دل‌آور، جنگ‌آور، ترس‌آور، مرگ‌آور. بنا بر اين، اگر ترکيبی از اين گونه با زه‌- وجود مي‌داشت مي‌بايست به صورتِ زه‌آور باشد نه زه‌آر. تازه، اگر پايه را بر درستيِ اين انگاره بگذاريم، اين مسأله در ميان است که زه‌ـو‌ـ‌زاد، يا فرزند آوردن، کُنشِ جانورِ مادينه است نه نرينه. کنشِ جانورِ نرينه تنها بارور کردنِ جانورِ مادينه است. مثالِ "ماديانِ زهي" خود گواهی ست بر اين نکته. به گمانِ من، حدس‌ها و استدلال‌هايِ آقايِ ملايري و همچنين حدسِ آقايِ حصوري، از راهِ زبان‌شناسيِ تاريخي، راهبردهايِ درست‌تری به ريشه‌يِ واژه‌يِ زهار مي‌تواند باشد.

در منابعی که من ديده ام و در بخشِ دوّم اين جُستار به آن‌ها اشاره کرده ام، گفته اند که اخته کردن اسب را رام و رهوار مي‌کند. بدين‌سان، اسبانِ چموش را برايِ سواري دست‌آموز و فرمانبر مي‌کنند. امّا، اين که آقايِ کزازي گفته اند که آن‌ها را "نيرومند و تيزتک" مي‌کند، بايد از منابعِ اسب‌شناسي گواهی برايِ آن آورده شود. باري، اين پرسش که آيا با اسبانِ جنگي نيز همان کاری را مي‌کرده اند که با اسبِ سواري، هنوز نياز به پژوهشِ جدّي دارد. در اين مورد رويکرد به شاهنامه و فرهنگ‌ها بسنده نيست. به گمانِ من بايد متن‌هايِ حماسي و پهلوانيِ ديگر، از نوعِ گرشاسب‌نامه، بهمن‌نامه، داراب‌نامه، سمکِ عيّار و جز آن‌ها را نيز با اين ديد بررسي کرد. متن‌هايِ نثر‌ـنگاشته چه‌بسا بيش‌تر و بهتر از متن‌هايِ شعري در اين باب داده‌ به دست دهند. نمونه‌ای که آقايِ کزازي از نظامي آورده اند با اين مضمون که "از پيِ برنشستِ خاصِ" شاه اسبانِ نر در آرزويِ خصي شدن اند، باز برمي‌گردد به اسبِ سواريِ ويژه‌يِ شاه که ناگزير مي‌بايد رام باشد. اين وصف به‌ضرورت به اسبِ جنگي برنمي‌گردد که، گمان مي‌کنم، مي‌بايد، بنا به همان بيتِ فردوسي که پيش از اين آوردم، چموش و پرخاشگر باشد. به نظر مي رسد که "اسبِ جنگي"، و همچنين در جايی "اسبِ نبرد"، که فردوسي از آن نام مي برد، مي‌بايد فرقی با اسبِ سواري داشته باشد.

آقايِ دوستخواه در پاسخِ مسأله‌ای که من در موردِ "شيرانِ اخته‌زهار" پيش کشيده ام (نکـ‌ : بخشِ يکمِ اين جُستار) گفته اند که: " تعبير ِ ‘ شيران ِ كشيده‌زهار’ جنبه‌ي ِ تمثيلي و نمادين دارد و مقصود از آن اشاره به بيشترين اندازه‌ي ِ نيرومندي و توش و توان است و نه خايه‌كشيدگي‌ي ِ واقعي." امّا بر من هيچ روشن نيست که "اخته‌زهار" (يا "کشيده‌زهار") به معنايِ "بيشترين اندازه‌يِ نيرومندي و توش‌ـوـ توان" باشد. ايشان، همچنان که آقايِ کزازي، نخست "اخته‌زهار" را به معنايِ حقيقيِ "خايه‌کشيده" برايِ اسب گرفته اند و سپس يک معنايِ مجازي از آن برکشيده اند، يعني "نيرومند و پُرتوش‌ـ‌وـ‌توان"، تا نسبت دادنِ آن به شير هم توجيه‌پذير شود.  امّا اگر نخواهيم آسان از کنارِ مسأله بگذريم، بايد بکوشيم تا همه‌يِ پرسش‌ها طرح و ابهام‌ها برطرف شود.

باري، بحثِ زهار و هار همچنان گشوده است و ورودِ صاحب‌نظران در زبان‌شناسيِ تاريخي، متن‌شناسيِ ادبياتِ حماسي و پهلواني، زبان‌ها و گويش‌هايِ بومي، و همچنين اسب‌شناسي را مي‌طلبد. نکته‌يِ آخرينی که به نظرـام مي رسد اين است که با توجّه به معنايِ گردن برايِ "هار" که در ترکيبِ "آهخته‌هار" با شاهدی از شاه‌نامه در فرهنگِ جهانگيري آمده است (گزيد از سواران برون از شمار / بر آن بادپايانِ آهخته‌هار)، با توجّه به اين که "آهخته" به معنايِ افراخته هم آمده است (نکـ‌ : لغت‌نامه)  اين ترکيب را مي‌توان به معنايِ "کشيده‌گردن" يا افراخته‌گردن" هم گرفت که برايِ اسبانِ جنگی و نيز شيرانِ نر در هنگامِ حمله درست است. البته، نخست بايد چند‌ـ‌وـ‌چونِ معنايِ "هار" در متنِ شاهنامه روشن شود.

آقايِ ملايري همچنين لطف کردند و با آقايِ کاوه‌يِ فرّخ نويسنده‌يِ کتابِ Sassanian Elite Cavalry، از راهِ مترجمِ فارسيِ کتاب، تماس گرفتند و در بابِ اين مسأله در دوره‌يِ ساساني از ايشان پرسش کردند. آقايِ فرخ در پاسخِ کوتاهی نوشته اند:
> I have never heard of such a thing.
> First, Iranians revered the horse and its prowess.
> Second, Iranians did not believe in "breaking" the horse too much
> (i.e. too much discipline) and believed that battlefield discipline
> was to be cultivated through training that made man and horse
> practically one (a Scythian concept which may be the basis of the
> Greek Centaur myth)...
در پاسخِ ايشان نکته‌يِ باريکی هست که در اين بحث مي‌تواند راهنما باشد، و آن اين که در آن دوران به اسب زور نمي‌آوردند تا رام شود، بلکه اسب و چالاکيِ آن را ارج مي‌نهادند و آن را برايِ ميدانِ جنگ چنان مي‌پروردند که در آن اسب و سوار يگانه باشند (مانندِ گمانی که سکاها از اين رابطه داشتند و چه‌بسا پايه‌يِ اسطوره‌يِ يونانيِ کنتاوروس-- به عربي، قنطورس-- باشد [که نامِ يک صورتِ فلکي ست که شمايلِ آن را به صورتِ اسب و سوارِ يکپارچه در نظر آورده اند.])

دوستِ ناديده‌اي از کردستان، آقايِ کاوان، هم، با رجوع به فرهنگِ کردي‌ـ‌فارسي، در ايميلی آورده اند که زار (zār) در کردي به معنايِ "مويِ زهار" و "ز‌ها"(zahā) به معنايِ زائيدن، زاينده (زائو)، و شرمگاهِ مادينه يا فَرج است.  اين شاهد باز نشانه‌يِ آن است که ستاک‌هايِ زه‌ـ و زا(ي)‌ـ در زبان‌هايِ ايراني به مادينه بازمي‌گردد نه نرينه.

(متن کامل مقاله به صورت پی‌دی‌اف را از اين‌جا پياده کنيد)

پي‌جوييِ معنا و ريشه‌يِ چند لغت در شاهنامه - ۲

با آن که دو سالی از نوشتنِ يادداشتی در باره‌يِ دو واژه‌يِ «هار» و «زهار» مي‌گذرد ، پي‌جوييِ معنايِ آن دو خاطرِ مرا رها نکرده است. در اين ميانه فرستادنِ آن يادداشت برايِ چند تن از دانشورانِ شاهنامه‌شناس و اهلِ زبان‌شناسيِ ناريخي و نشرِ آن بر رويِ سايتِ واژه و وبلاگِ جستار بازتاب‌هايی داشته که دنبال کردن‌شان مي‌تواند به روشن کردنِ يک نکته از نظرِ متن‌شناسيِ شاهنامه و همچنين دو واژه از نظرِ زبان‌شناسيِ تاريخيِ زبان‌هايِ ايراني ياري کند. نکته‌يِ مهم‌‌تر، از نظرِ  من، اين است که دنبال کردنِ نکته‌هايی از اين دست تمرين و تجربه‌ای ست در جهتِ کاربردِ روشِ علمي آنچنان که کارل پوپر آن را “حدس و ابطالگري” (conjecture and refutation) مي‌نامد.

نکته‌يِ اساسي‌ای که در اين پي‌جويي به آن رسيده ام اين است که برايِ روشن ‌شدنِ صورتِ درستِ اين دو واژه در متنِ شاهنامه ريشه‌شناسي کافي نيست، بلکه، افزون بر آن، چنان که در اين مقاله مي‌بينيد، از ديدگاه‌هايِ ديگر جز زبان‌شناسيِ تاريخي نيز مي‌بايد به آن پرداخت.

(متن کامل مقاله را به صورت پی‌دی‌اف از اين‌جا پياده کنيد).

ادامه‌ی «پي‌جوييِ معنا و ريشه‌يِ چند لغت در شاهنامه - ۲»

پنجشنبه ۱۱ بهمن ۸۶::January 31, 2008

پي‌جوييِ معنا و ريشه‌يِ چند لغت در شاهنامه

بخشِ يکم

در بحثی پيرامونِ يکی‌ـدو واژه‌يِ مربوط به حوزه‌يِ سکس‌شناسي (sexology) با دوـ‌سه دوستِ ناديده‌يِ اينترنتي، بحثِ واژه‌يِ «زهار» و معنايِ آن پيش آمد. در جست‌ـ‌وـ‌جويِ معنايِ آن در لغت‌نامه‌يِ دهخدا، فرهنگِ معين، و فرهنگ‌هايِ تازه‌تر،  در رابطه با آن، توجّه‌ام به يک واژه‌يِ ديگر، يعني «هار» جلب شد که چنين بر مي‌آيد که مي‌بايد با آن ارتباطی داشته باشد  يا با آن به يک معنا و از يک ريشه باشد. در اين پي‌جويي همچنين به دو ترکيبِ «اخته‌زهار» و «آهخته‌هار» برخوردم که در نسخه‌هايِ شاهنامه در وصفِ اسب، و همچنين شير، به جايِ يکديگر آمده است. در کنارِ اين دو ترکيبِ «کشيده‌زهار» را نيز در وصفِ اسب (رخش) داريم. کند‌ـو‌ـ‌کاو در معنايِ زهار و هار و دو ترکيبِ اخته‌زهار و آهخته‌هار بارِ ديگر به من نشان داد که آنچه در فرهنگ‌هايِ ما در باره‌يِ معنايِ اين گونه واژه‌هايِ کهن آمده چه‌بسا جز معنا‌ـ‌تراشي بر پايه‌يِ حدس‌هايِ ناسنجيده نيست و اين‌ها همه نياز به بازانديشي دارد.  باري، اين حاصلِ کند‌ـ‌وـ‌کاوِ من در اين باب است که برايِ بازسنجي به صاحب‌نظران عرضه مي‌کنم.
  به کردارِ گرگان به روزِ شکار
بران بادپايانِ اخته‌زهار (دُرجِ ۲)
         * 
  سواران چو شيرانِ اخته‌زهار
که باشند پُرخشم روزِ شکار (دُرجِ ۲)
         *
  گزيد از سواران برون از هزار
بر آن بادپايانِ آهخته‌هار (لغت‌نامه)
        *
  به کردارِ شيران به روزِ شکار
 بر آن بادپايانِ آهخته‌هار (لغت‌نامه)
به نظر مي‌رسد که «اخته‌زهار» و «آهخته‌هار» در اين بيت‌ها، در وصفِ «بادپايان»، به يک معنا باشند. فرهنگ‌نويسان در پيِ معنايِ اخته‌زهار‌ به دنبالِ «اخته» از زبانِ ترکي رفته اند، به معنايِ آدم يا جانورِ نرينه‌ای که بيضه‌هايِ او را کشيده باشند. اين کار را در موردِ اسب و قوچ و خروس مي‌کرده اند تا، به گفته‌يِ مؤلّفِ لغت‌نامه‌يِ دهخدا، «فربهي گيرد.» در نتيجه، زهار را هم بي‌چون‌ـ‌و‌ـ‌چرا به معنايِ آلتِ تناسلي يا بيضه گرفته اند و «اخته‌زهار» را «خايه بيرون کشيده، زهار بيرون کشيده، خايه‌برآورده» معنا کرده اند. فرهنگ‌‌نويسانِ بعدي هم، بنا به سنّت و عادتِ فرهنگ‌نويسي در ميانِ ما، همان‌ها را رونويسي و تکرار کرده اند، بي‌آن که در معنايِ آن درنگِ دوباره‌ای کنند (نکـ : ع. نوشين، واژه‌نامک و فرهنگِ تاريخيِ زبانِ فارسي، که تنها يک جلد از آن پيش از انقلاب منتشر شده است). نوشين، بر اين پايه، گويا بر اساسِ اجتهادِ خود، تا آن جا رفته است که زهار را از ريشه‌يِ زه (=فرزند) + ـ‌‌ار (ريشه‌يِ فعلِ آوردن) بداند و زهار را «فرزندـ‌آر، فرزندآور، آلتِ تناسل» معنا کند، که جايِ شک فراوان دارد. شاهدِ آن را هم صفتی آورده که فردوسي در وصفِ رخش گفته است، يعني«کشيده‌ـ‌زهار» (نگاه کنيد به دنباله‌يِ مقاله)، که گمانِ بر خطا بودنِ او را بيشتر مي‌کند. «آهخته‌هار» را هم در فرهنگِ تاريخي، با رونويسي از حاشيه‌يِ لغت‌نامه—که آن هم خود رونويسي از فرهنگِ فرنودسار است— «عنان‌گشاده» معنا کرده اند که بي‌گمان از جعليّات و معناتراشي‌هايِ رايجِ فرهنگ‌نويسانِ فارسي‌زبان است. 

در موردِ «اخته» به معنايِ آشتايِ آن از ريشه‌يِ ترکي، مي‌توان پرسيد که آيا اين کلمه در زمانِ فردوسي به زبانِ فارسي راه يافته بوده يا نه و در هيچ نوشته‌ای از آن دوران ديده شده است يا نه. که به نظر بعيد مي‌نمايد. زيرا ورودِ واژه‌هايِ ترکي به فارسي مي‌بايد بعد از هجوم‌هايِ اقوامِ ترک به ايران رخ داده باشد که آغازِ آن با روزگارِ پيريِ فردوسي همزمان است. پس، به جا ست که «اخته» را در اين ترکيب صورتی کوتاه شده‌تر از واژه‌يِ فارسيِ آخته/آهخته/ آهيخته، به معنايِ برکشيده، برخاسته بگيريم (که در فرهنگ‌ها به اين معنا نيامده است). و امّا، زهار=هار در ترکيب‌هايِ «اخته‌زهار» و «آهخته‌هار» چي‌ست؟ آيا «هار» صورتِ کوتاه شده‌ای از «زهار» است؟ فرهنگ‌ها «زهار» را شرمگاه و جايِ آلتِ تناسليِ زن و مرد و موهايِ پيرامونِ آن معنا کرده اند (نکـ : لغت‌نامه). آنچه معنايِ داده شده برايِ "اخته‌زهار" را نزدِ من بکل سست مي‌کند، کاربُردِ اين صفت در شاهنامه برايِ شير است ("سواران چو شيرانِ اخته‌زهار"). اگر «اخته‌زهار» به معنايِ «خايه‌کشيده» برايِ اسب وجهی داشته باشد، برايِ شير چه؟ آيا کسی جرأت داشته که خايه‌يِ شير را بکشد؟ و تازه، اگر بتواند، برايِ چه؟ برايِ اين که «فربهي گيرد»؟ يعني يک رژيمِ چاقي برايِ شيران؟!

بايد پرسيد که زهار يا هارِ اسب يا شير چي‌ست؟ حدسِ من اين است که به معنايِ يالِ اسب و شيرِ نر (موهايِ بلندِ رُسته بر گردن‌شان) است که نشانه‌يِ شکوهِ نرينگيِ آن‌هاست. بنا بر اين، شيرانِ «اخته‌زهار» يا «آهخته‌هار»، «که باشند پُرخشم روزِ شکار»، مي‌تواند به معناي شيرانِ برخاسته يال باشد. زيرا يالِ شيرانِ نر هنگامِ غرّش و حمله تيز و برخاسته مي‌شود. اين را در موردِ يالِ خروس-- و چه‌بسا ديگر  جانورانِ يالدار-- هم مي‌شود ديد. آنچه اين برداشت را بيشتر در نظرِ من نيرو مي‌دهد دو معنايِ «آهيختن» در لغت‌نامه‌يِ دهخدا ست: «راست کردن، ستيخ کردن، باز کردن، چنان که درّنده‌ای پنجه را؛ بُراق کردن، انتفاش، ستيخ کردن، چنان که پَر و موي را». اسب‌هايِ جنگي نيز که نر اند و يالِ بلند دارند، هنگامِ تيزتازي يال‌شان در باد به هوا بلند مي‌شود (اخته/آخته/آهخته [؟] مي‌شود). يکی از اسبابِ شکوه و زيباييِ اسبانِ نر يالِ بلند يا «کشيده»يِ آن‌ها ست که فردوسي در وصفِ رخش به کار مي‌برد:
  يکی رخش بودـ‌اش به کردارِ گرگ  کشيده‌زهار و بلند و سترگ
بر اين اساس، معنايی که در فرهنگِ فرنودسار به «کشيده‌زهار» داده اند، يعني «اسبِ درازـ‌گردن» مي‌بايد همچنان از مقوله‌يِ معناتراشي‌هايِ فرهنگ‌نويسانِ فارسي باشد (به ياد داشته باشيم که فرهنگ‌هايِ فارسي سده‌ها بعد از فردوسي دور از خراسان، و نخست در هندوستان، نوشته شده اند). اگر زهار در اصل به معنايِ يالِ جانور بوده باشد، در موردِ زهار به معنايِ کُپّه‌ـ‌مويِ پيرامونِ آلتِ تناسلي، که به يالِ جانوران، يعني موها يا پرهايِ پيرامونِ گردن‌شان، همانند است، نيز چه‌بسا بتوان گفت که از راهِ قياس با آن اين معنا را به خود گرفته و رفته‌ـ‌رفته خودِ آلتِ تناسلي را نيز در بر گرفته و، سرانجام، ترکيبِ «مويِ زهار» را نيز پديد آورده است، که پيشينه‌اش را از ديوانِ مسعودِ سعدِ سلمان داريم .

باري، اگر اين حدس‌ها و استدلال‌ها درست باشد و مشکلِ معنايِ زهار يا هار را در شاهنامه حل کند (اگر تاکنون ديگران حل نکرده باشند)، يک مشکلِ اساسيِ ديگر باقي ست. و آن ريشه‌يِ واژه‌هايِ زهار و هار و رابطه‌يِ آن دو با يکديگر است. چنان که ديديم، در نسخه‌هايِ شاهنامه اين دو واژه به جايِ يکديگر و به يک معنا به کار رفته اند. معناهايی که در فرهنگ‌ها برايِ «هار» داده اند، يعني «رشته، سلک، گردن‌بند» و جز آن‌ها کمکی به حلّ‌ِ مسأله نمي‌کند.

داستان را با آقايِ دکتر حيدريِ ملايري در ميان گذاشتم-- که اهلِ فيلولوژي هستند-- و ريشه‌يِ فارسيِ ميانه و باستانِ اين دو واژه و همچنين ردّ‌ِ آن‌ها را در ديگر زبان‌هايِ زنده‌يِ ايراني و گويش‌هايِ محلّي از ايشان جويا شدم. ايشان در نامه‌يِ الکترونيکيِ خود به من گفتند که ردّی از آن‌ها در زبان‌هايِ پهلوي و اوستايي پيدا نکرده اند. امّا توجّهِ ايشان به هماننديِ نزديکِ «زهار» و به‌ويژه «هار» با hair در انگليسي و Haar در آلماني، و هر دو از يک ريشه و به معنايِ «مو»، چنين نمود که  کليدِ حلّ‌ِ  معمّا را به دست داده است. به نظرِ ايشان (که من آن را از نامه‌شان به زبانِ فرانسه ترجمه مي‌کنم)، «زهار مي‌بايد با kesara- (گيسو، يال) در سانسکريت خويشاوند باشد. اين واژه‌يِ سانسکريت از  *kaisaro- (گيسو) در  سَرزبانِ هند‌ـ‌و‌ـ‌اروپايي (PIE) سرچشمه گرفته و سرچشمه‌يِ واژه‌يِ لاتينيِ caesaries (گيسويِ درازِ انبوه) است و *khaeran در سرزبانِ ژرمني (proto-germanique)، که Haar در آلماني و hair در انگليسي از آن برامده است.»

ولي در جست‌ـ‌وـ‌جويی که من در منابعِ در دسترس‌ام کردم دو واژه‌يِ hair و Haar، در انگليسي و آلماني، را از اصلِ ژرمني امّا از ريشه‌يِ نامعلوم دانسته اند (نکـ‌ : The Concise Oxford Dictionary of Word Origins, 1992  ؛ و نيز 
Oxford English Dictionary, second edition). اين برداشت مي‌تواند برداشتِ نحله‌يِ ديگری از علمـَورانِ زبان‌شناسيِ تاريخي باشد و، به هر حال، امکانِ آن را نمي‌دهد که با يقين به نتيجه‌گيري‌هايِ پيشين بنگريم. امّا به نظر مي‌رسد که از اين کند‌ـ‌و‌ـکاو ريشه‌يِ هند‌ـ‌وـ‌اروپاييِ «گيسو» در فارسي به دست مي‌آيد.

يک راهِ ديگرِ ريشه‌يابيِ زهار و هار رويکرد به ريشه‌يِ هند‌ـو‌ـ‌اروپاييِ bhrsti-* از پايه‌يِ bhar-* به معنايِ کُپّه‌ـ‌‌مو‌يِ کوتاه بر پشتِ سگ و جانورانِ ديگر باشد. واژه‌يِ bristle در انگليسي، Borste در آلماني، به همين معنا، را از اين ريشه مي‌دانند، و نيز brosse وbrush  ، به ترتيب، در فرانسه و انگليسي را.


(نکـ : Webster’s New World College Dictionary, Fourth Edition)

باري، از آن جا که امکانات و وقتِ چندانی برايِ جست‌ـ‌و‌ـ‌جو ندارم، و حوزه‌يِ آشنايي و کارِ من در زبان‌شناسي نيز زبان‌شناسيِ تاريخي و تطبيقي نيست، دريافتِ خود را از اين مقولات به عنوانِ حدس يا فرض طرح مي‌کنم و از همه‌يِ فارسي‌زبانان و سخنگويانِ زبان‌هايِ بوم‌ـ‌گويشي از شاخه‌يِ زبان‌هايِ ايراني (کردي، بلوچي، مازندراني، پشتو، ...) در ايران و افغانستان و تاجيکستان دعوت مي‌کنم که اگر ردّی در زبان‌ها و گويش‌هايِ منطقه‌اي و محلّي‌شان از صورت‌هايِ همانندی از دو واژه‌يِ زهار و هار به معنايِ «يال» مي‌شناسند، خبر دهند. (اين واژه‌ها ممکن است به صورتی در زبانِ ترکيِ آذري و مانندِ آن هم مانده باشد.) و اين همچنين دعوتی ست از شاهنامه‌شناسان برايِ کند‌ـ‌و‌ـ‌کاو در معنايِ اين واژه‌ها و اين که در نسخه‌‌هايِ کهن‌ترِ شاهنامه کدام صورت‌ها آمده است؛ و نيز از زبان‌شناسانِ تاريخيِ حوزه‌‌يِ زبان‌هايِ ايراني و هند‌ـ‌و‌ـ‌اروپايي برايِ شرکت در اين جست‌ـ‌و‌ـ‌جو و ريشه‌يابيِ اين دو واژه.
فرانسه، Créteil
ژوئنِ ۲۰۰۶

اين مقاله نخستين‌بار در سايتِ واژه نشر شده است

یکشنبه ۷ بهمن ۸۶::January 27, 2008

بازگشت

از سفر برگشته ام. در این فاصله دوستان نادیده‌ی فراوانی، به گمان‌ام بیشتر از نسل جوان، به این قلم و این وبلاگ با مهر پیام‌هایی فرستاده بودند که در ذیلِ آخرین عنوانِ آن ثبت است. از همه‌ی شما سپاس‌گزار ام و امیدوار ام که هر-‌از-‌چندی بتوانم چیزِ تازه‌ای پیشکش کنم، اگرچه اندیشه‌ی یک‌-دو پروژه‌ی سنگین و وقتگیر خاطر مرا به خود درگیر کرده است.

امّا با افسوس باید بگویم که این کار را باید با اکراه با چیزی ناخوشایند آغاز کنم. در میانه‌یِ پیام‌ها، یکی از خوانندگانِ این وبلاگ پرسشی در باره‌ی کسی به نام حجت اسدیان کرده بود که من نمی‌شناسم و تنها نشانی از او یک زندگی‌نامه‌ی پُرباد-‌و-‌بروت به فارسی بر روی گوگل است که بی‌گمان به قلمِ خودِ اوست. یک «آدم‌شناسِ» کهنه‌کار در «خاورمیانه» با خواندنِ آن می‌تواند به‌روشنی بگوید که از نظرِ روانی با چه کسی رو به رو ست. باری، من در پاسخِ کوتاهی اشاره‌ای به برداشت خود در باره‌ی او کردم. همین پاسخ اعتراضِ خواننده‌ی دیگری را برانگیخت که در زیر می‌بینید:

سلام
متاسفم که درباره زبان شناسی چون اسدیان اینگونه سخن می گویید..
ایشان در آن سخنرانی با اشاره به ۲ دیکشنری که در سال های ۱۹۱۰ تا ۱۹۱۲ در همریشگی سامی و هندو اروپایی چاپ شد بر غیر علمی بودن نظرات شما بر زبانشناسی فردبد تاکید نمود ...
وی با اشاره به ۵۳ دیکشنری اتیمولوژی سامی و هندواروپایی از شما خواست منبعی نام ببرید تا بدانیم سامی و هندواروپایی  همریشه نمی باشد ...
به کاربردن واژه ای چون روانی زیبنده شما نیست متن کامل سخنرانی نیز اینجاست ...
امیدوارم کمی منصف باشید ..

من به ایشان در ذیلِ پرسش‌شان، پاسخی داده ام که با دیگر در زیر می‌آورم. به گمان‌ام، به خاطرِ دل‌سوزی‌ام به حالِ نسلِ جوان‌مان و هشدار دادن به ایشان، می‌بایست چنین پاسخی می‌دادم. اگرچه فشرده است و آنی نیست که می‌بایست داده می‌شد. زیرا این شخص هم، چنان که از شرحِ احوالِ خودنوشته‌اش بر‌می‌آید و نیز از یک مقاله‌ی دوصفحه و نیمی با گزاف‌ترین ادعاهای «علمی» در یک فردیدنامه که در تهران منتشر شده است، به نظرِ من، یکی دیگر از نمودهای مکتبِ مگالومانیا، پارانویا، و شارلاتانیسمی ست که من چند سال پیش در مقاله‌ای در نقدِ احمدِ فردید از آن پرده برگرفته ام. اگرچه هیچ دل‌ام نمی‌خواهد دوباره دست‌ام را به این گند-‌و-کثافتِ «خاورمیانه»ای (با الهام از تکیه کلامِ آن مرحوم) بزنم، ولی گویا چاره‌ای نیست و آن را برای آگاهی دیگران، با اندکی اصلاح، این جا هم می‌گذارم.

دوست ارجمند
ببخشید اگر این پاسخ دیر شد. در سفر بودم و درگیرِ کارهای دیگر. من به دنبالِ آن لینکِ شما گشتم، اما چنان چیزی نیافتم. ولی به دنبالِ «زبان‌شناسی چون اسدیان»، که اشاره کرده بودید،  گشتم و بر روی گوگل جز یک «زندگی‌نامه»ی شگفت‌انگیزِ خودنوشت چیزی نیافتم. بنا به این "زندگی‌نامه"، ما با دانشمندی در عالی‌ترین ساحتِ علمی جهانی رو به رو هستیم؛ کسی که «نام ایران» را در جوارِ «نامِ روسیه و امریکا و فنلاند» در زبان‌شناسی تاریخی بلندآوازه کرده است و زبانی نمانده است که با روشِ «کوینواتیمولوژیِ» (؟!) خودساخته‌ی ایشان به زبان دیگری چسبانده نشده باشد. چنان که گویی مسأله‌ی زبانِ «امّتِ واحده» یک بار برای همیشه به همت ایشان حل شده است. در فلسفه نیز، به گفته‌ی خودِ وی، گویا چنان فرمایشاتی به زبانِ آلمانی فرموده اند که  کسی مانندِ ژاک دریدا از عظمتِ اندیشه‌ی فلسفی او انگشتِ حیرت به دندان گرفته و آمنّا و صدّقنا گفته است! اما دریغ و درد که گویا توطئه‌ی امپریالیسم غرب این‌چنین شخصیت بزرگ علمی را، که به فرموده‌ی خودشان، چندین فرهنگِ چندین زبانه در اقطار جهان تألیف فرموده اند، در محاق گمنامی نگاه داشته است! زیرا از ایشان به‌جز همین «زندگی‌نامه»‌ی خودنوشت به فارسی هیچ نشانی به هیچ زبانِ دیگر یافت نمی‌شود. در حالی که موتورِ جست‌-‌و‌-جوگر ِ گوگل نام‌-و-‌نشانِ گم‌نام‌ترین‌ها را هم از هر سوراخ‌- سُنبه‌ای به ده‌ها زبان بیرون می‌کشد و بر روی اینترنت می‌گذارد. بنا براین، در باره‌ی وضعیّت روانیِ چنین شخصی دیگر چیزی نمی‌گویم که برای شما ناخوشایند باشد و داوری را به خود شما وامی‌گذارم.

این را نخست بگویم که من هیچ داعیه‌ای در زمینه‌ی زبان‌شناسیِ تاریخی ندارم، امّا سال‌ها چندان در آن کنجکاوی کرده ام و این قدر با آن آشنا هستم که دوغ را از دوشاب و شارلاتانیسم را از علم بازشناسم. آنچه در حوزه‌ی علمی در این زمینه دنبال می‌شود—خلاصه عرض می‌کنم، زیرا وقت و حوصله‌ی پرچانگی ندارم—دنباله‌ی نظریّه‌ی منشاءِ واحدِ حیوانیِ نوعِ انسان در علم دیرین‌شناسیِ انسانی (پالئوآنتروپولوژی) ست و هیچ ربطی به اسطوره‌ی «امّتِ واحده» ندارد. بنا بر این بُن‌انگاره، جداییِ شاخه‌های زبانیِ گوناگون از یک زبانِ فرضیِ واحد در مراحل نخستینِ پراکنده شدنِ نوعِ انسان صورت گرفته، یعنی روزگار شکارگری و گردآوری خوراک. به عبارتِ دیگر، در مراحل بسیار ابتدایی پیدایشِ فرهنگ، زمانی که بشرِ آواره‌ی ابتدایی از افریقا به در آمد و در قارّه‌هایِ دیگر پراکنده شد.

سرزبان (proto-language) هند-‌و-‌اروپایی و دگرگشت‌های تاریخیِ‌ آن را به یاری نوشتارهای چندهزار ساله‌ که از آن‌ها بازمانده است، توانسته اند بازسازی کنند. در موردِ زبان‌های سامی هم به دلیلِ وجودِ اسنادِ تاریخیِ بسیار چنین چیزی امکان دارد و در روسیه و جاهای دیگر در جریان است. به این دلیل، امکانِ ریشه شناسی مشترک میانِ این دو شاخه هست. اما، بسیاری از زبان‌های بشری هرگز نوشته نشده اند و یا به‌تازگی نوشتاری شده اند. بنا براین، ردگیری تاریخی مراحل دگرگونی‌شان شدنی نیست. در غیابِ «فسیل»های زبانی بازسازیِ «پروتو»های زبانی ممکن نیست. در نتیجه، وجود زبانِ واحدِ نخستین و چه‌گونگیِ ساختارِ واژگانی، آوایی، و دستوریِ آن به نظر نمی‌رسد که هرگز به صورتِ علمی دست‌یافتنی باشد، ولی به صورتِ فرضیّه برجا می‌ماند.

اتیمولوژی‌بافی‌های هذیان‌آلودِ فردیدی بر اساسِ اسطوره‌ی «امّتِ واحده» (که نهایت‌اش انتظارِ ظهورِ امامِ زمان است) هیچ ربطی ندارد با آنچه که به صورتِ علمی و آزمایشگاهی در باره ی رابطه‌ی زبان‌ها با هم در قلمروِ زبان‌شناسیِ تاریخی می‌شود. این گونه لاف در غربت زدن برای مصارف «خاورمیانه»ای ست و بس و زهر چشم گرفتن از مردمی که با علم و منطق علمی چندان آشنایی ندارند و با تردستی فریب شان می‌توان داد.

همچنان که  شما دوست نادیده‌‌ام مرا اندرز داده اید که با انصاف باشم، من هم می‌خواهم شما را اندرز دهم که از شاخ‌-و-‌شانه کشیدنِ دانشمندنمایانه نترسید و در برابرِ شعبده‌بازی‌‌ها از عقل‌تان یاری بطلبید. این اندرزِ حضرتِ کانت را هم فراموش نکنید: Sapere aude!
برقرار باشید
د. آ.

چهارشنبه ۲۰ تیر ۸۶::July 11, 2007

فارسی، دری، تاجيکی

فارسي، دري، تاجيکي، در قرنِ بيستم، سه نام بود برايِ ناميدنِ يک زبان با يک ميراثِ تاريخيِ هزار ساله‌يِ ادبي.  اين نام‌گذاريِ سه‌گانه مي‌رفت که، در زيرِ فشارِ عامل‌هايِ سياسي و فرهنگيِ تازه، از يک زبان سه زبان بسازد.  پديد آمدنِ سه نام برايِ يک زبان به علّتِ پديد آمدنِ بخش‌بندي‌هايِ سياسي در منطقه‌ای بود که مردمانِ سخنگو به اين زبان را در بر مي‌گرفت. اين بخش‌بندي‌ها پي‌آمدِ دست‌اندازي‌هايِ نظامي و سياسيِ دو قدرتِ بزرگِ امپرياليستيِ اروپايي، يعني روسيّه و بريتانيا، در سده‌هايِ نوزدهم و بيستم به اين منطقه بود. اين دست‌اندازي‌ها با تجزيه‌يِ  يک امپراتوريِ قرونِ وسطايي، يعني امپراتوريِ ايران، سه واحدِ سياسيِ تازه، يا دولت، را پديد آورد. امپراتوريِ ايران در تاريخِ درازِ خود، مانندِ همه‌يِ امپراتوري‌ها، مجموعه‌يِ بزرگی از قوم‌ها و زبان‌ها را در زيرِ چترِ فرمان‌رواييِ خود گرد مي‌آورد، امّا دامنه‌يِ فرمان‌روايي‌اش، به نسبتِ ميزانِ قدرت و ضعفِ نظامي و سياسيِ آن ، در دوران‌هايِ گوناگون، بزرگ و کوچک مي‌شد. اين امپراتوري، در دوران‌هايِ پسين، برايِ چندين صد سال، در دلِ خود يک امپراتوريِ فرهنگي و زباني نيز پرورد که با قدرتِ ادبيِ يک زبان، يعني زبانِ فارسي، به‌ويژه شعرِ آن، پهنه‌يِ بسيار گسترده‌تری از امپراتوريِ سياسيِ ايران و ميدانِ فرمان‌رواييِ آن را زيرِ نفوذ داشت. دامنه‌يِ نفوذِ اين امپراتوريِ زباني و ادبي– که در اساس به دستِ سردارانِ شعرِ فارسي، فردوسي و نظامي و سعدي و مولوي و حافظ و نام‌هايِ کوچک‌ترِ بسيارِ ديگر، گشوده شده بود– از ترکستانِ چين تا سراسرِ آسيايِ ميانه و افغانستان و ايرانِ کنوني تا بخشِ بزرگی از زيرـ‌قارّه‌يِ (subcontinent) هندوستان، و از سويِ ديگر، بخشِ بزرگی از امپراتوريِ عثماني را در بر مي‌گرفت.

آنچه برشمرديم «حوزه‌يِ نفوذِ» زبانِ فارسي و ادبيّاتِ آن بود.  در اين حوزه‌يِ بسيار پهناور بخشی از  مردمان به زبانِ فارسي سخن مي‌گفتند. امّا با لهجه‌ها و گويش‌هايِ بسيار گوناگون، از ديار به ديار، از شهر به شهر ، حتّا از ده به ده. تا به جايی که برخی از اين گويش‌ها به حدّ‌ِ زبانِ جداگانه‌ای از بدنه‌يِ زبانِ «اصلي» جدا شده بودند. «زبانِ اصلي»، از ديدگاهِ فارسي‌زبانان و فارسي‌دانانِ اين پهنه‌يِ بسيار پهناور، همان زبانِ نوشتاري يا ادبي، به شعر و نثر، بود. در بخش‌هايِ ديگری از اين امپراتوريِ زباني‌ــ‌فرهنگي و حوزه‌يِ نفوذِ آن، مردمان به زبان‌هايِ ديگری از شاخه‌هايِ گوناگونِ زبان‌هايِ ايراني سخن مي‌گفتند، از گيلکي و مازندراني و بلوچي و کردي و سمناني تا سغدي و پشتو و زبان‌هايِ ديگر و گويش‌هاشان.  مردمانی نيز به زبان‌هايی از خانواده‌يِ زبان‌هايِ ترکي و آلتايي، و در هند به اردو و زبان‌هايِ هندي سخن مي‌گفتند. آنچه گستره‌يِ جغرافيايي و زباني و فرهنگي‌ای به اين وسعت و گوناگوني را به هم مي‌پيوست، هم کاربردِ ديوانيِ زبانِ فارسي بود و نقشِ آن در مقامِ زبانِ ميانجيِ (lingua franca) ارتباط و دادــ‌وـ‌ـ‌ستد ميانِ مردمانِ گوناگون؛ و بالاتر از همه، برايِ مردمِ فرهيخته، جاذبه‌يِ «زبانِ شيرينِ فارسي» به عنوانِ زبانِ شعر و شاعري و ادبياتِ عرفاني بود. به همين دليل، چه‌بسيار دفتر و ديوانِ شعر و کتاب به فارسي داريم که مردمانِ فارسي‌دانِ ناـ‌فارسي‌زبان سروده و نوشته اند، و بخشِ بزرگی از آن‌ها صوفيانه است.

ادامه‌ی «فارسی، دری، تاجيکی»

پنجشنبه ۱۶ فروردین ۸۶::April 5, 2007

ساده و روشن بنويسيم

«آیا باید برای آن‌لاین-نویس دستورها و هنجارهای ویژه‌ای داشت؟» به این پرسش داریوش آشوری، نویسنده و زبان‌شناس پرآوازه‌ پاسخ می‌دهد.

دویچه وله: آقای آشوری، عنوان پروژه‌ی شما در قلمرو زبان، پروژه‌ی زبان باز است. اینترنت را برای باز شدن زبان فارسی یک فرصت می‌بینید، یا به خاطر آسیبهایی که به زبان می‌رساند، یک تهدید؟

داریوش آشوری: یکی از حُسن‌های اینترنت برای کسانی که بیرون از ایران زندگی می‌کنند و با آن سروکار دارند، این است که رابطه‌ی آنان را با زبانِ مادری یا ملی‌شان پایدار نگاه می‌دارد و کوشش برای نوشتن در اینترنت این رابطه را استوارتر می‌کند. در گذشته بریده شدن رابطه با زبانِ ملی برای کسانی که سالیان دراز دور از میهن زندگی می‌کردند‌، سببِ فراموشی زبان می‌شد. اما، افزون بر این، طبیعتِ اینترنت و آسانیِ دسترسی به آن و این که هر کس می‌تواند به میل و سلیقه‌ی خود و در حد سواد خود در آن بنویسد و منتشر کند، دست‌ها را برای هر گونه شلوغ‌کاری زبانی هم باز می‌گذارد. اینترنت میدان باز شگفت‌انگیزی برای هر گونه تجربه‌ی زبانی تازه هم هست. با امکانِ ارتباطی آسان و همه‌گیری که برقرار می‌کند، از آن برای بهبود و پیشبردِ زبان هم می‌توان بهره گرفت.

واما، آنچه من به عنوانِ «زبانِ باز» پیش کشیده ام به رابطه‌ی زبان و جهانِ مدرن و نیاز جهانِ مدرن به زبانِ باز مربوط می‌شود: یعنی زبانی که پا به پای پیشرفت، دگرگونی علوم، تکنولوژی و در کل، شکل زندگی مدرن که پیوسته در حال دگرگونی ست، گسترش یابد. اینترنت به عنوانِ رسانه‌ی آسانیاب و همه‌گیر می‌تواند در داد و‌ستد زبانی و پراکنشِ سریعِ یافته‌های زبانیِ تازه و رفع مشکلاتِ زبانی، نقش مثبتی داشته باشد و کم‌ و‌کاستی‌های سیستم پوسیده و بی‌فکر آموزشی رسمی ما را تا حدی جبران کند. امکان دست‌یابی سریع و آسان به منابعِ اطلاعاتیِ زبانی (فرهنگ‌ها و دانشنامه‌ها)، هم از جنبه‌های مثبتِ خدمت‌های اینترنت است. اینترنت می‌تواند یک نظامِ خودآموزیِ بسیار کارامد باشد، اگر که مایه‌ی درست و به‌اندازه بر رویِ آن عرضه شود.
 
د. و.: یکی از مشکل‌های مهمی که ما تا کنون داشته‌ایم، تفاوت میان زبان نوشتاری و زبان گفتاری است. اکنون گویا شق سومی نیز اضافه شده و آن هم زبان فارسی رایج شده در اینترنت است که میان زبان گفتاری و نوشتاری نوسان می‌کند و به خاطر اصطلاح‌‌های ویژه‌‌اش، دارد هویت مستقلی می‌یابد. شما در مورد این زبان چه فکر می‌کنید؟ آیا می‌شود آن را در مسیر فکر شده‌ای انداخت؟
 
د. آ.: من در این مورد چندان دقتی نکرده ام. امّا دیده ام که گونه‌ای زبانِ «خودمانی» در اینترنت رواج می‌یابد که اساس آن فارسی گفتاری به لهجه‌ی پایتخت است. این گونه‌ی زبانی که درادبیات داستانی مدرن با نوشته‌های جمال‌زاده و هدایت و دیگران پیشاپیش واردِ عالمِ نوشتاری شده، حالا جای خود را در اینترنت هم باز کرده است. همچنان که می‌دانید، اینترنت جهانِ «بی‌کانون» (decentered) است و هر گفتمان و گونه‌ی زبانی‌ای به آسانی می‌تواند به آن راه یابد و جای خود را باز کند. در نتیجه، هر کس می‌باید به فکرِ گونه‌ی زبانیِ ویژه‌ی خود در آن باشد. گونه‌ی زبانی‌ای که من به کار می‌برم، فارسیِ نوشتاریِ رسمی ست در قلمروِ علومِ انسانی و فلسفه. این زبان می‌کوشد، تا جایی که می‌تواند، به الگوی اصلی خود، که زبان‌های مدرنِ اروپایی در این قلمرو است، نزدیک شود. بنا براین، هم به فکرِ نقطه‌گذاریِ درست است، هم سبکِ شفاف و پیراسته‌ی نوشتاری، هم واژگانِ گسترده و گسترش پذیر برای آنچه می‌نویسد، چه مقاله باشد چه ترجمه‌ از آن زبان‌ها. بدیهی ست که این گونه‌ی زبانی، که خودآگاهانه و با وسواس و پیگیرانه در پی‌ آرایش و پیرایش و گسترش میدانِ خویش است، روشِ و یافته‌های خود را هم به دیگران پیشنهاد وسفارش می‌کند.
 
د. و.: بر مبنای این توضیح‌ها، توصیه‌های شما برای کسی که online می‌نویسد، چیست؟ آیا فکر می‌کنید برای آن‌لاین-نویس باید دستورها و هنجارهای ویژه‌ای داشت؟
 
د. آ.: بستگی دارد که چه کسی برای چه هدفی و با رویکرد به چه کسانی می‌نویسد. برای نوشتن در یک سایت‌ رسمی، مانند دویچه‌ وله و بی‌بی‌سی، که کارش گزارشگری ست، بی‌گمان می‌باید "دستور و هنجارِ ویژه‌ای" وجود داشته باشد. رسانه‌های گزارشگر برای هر بخشی از کار خود می‌باید اصولی داشته باشند و به کارکنانِ خود سفارش کنند و اگر لازم باشد با گذاشتنِ کلاس‌ها و دوره‌های آموزشی و تمرینی به آنان بیاموزند. هر کسی تنها به این دلیل که زبانِ مادری او، برای مثال، فارسی ست، به خودیِ خود شایستگیِ نوشتن به این زبان در یک سایت رسمی یا سخن گفتن به آن را در یک رسانه‌ی شنیداری ندارد. زبانِ نوشتاری را باید آموخت و دانست که در چه سطحی و برای چه مخاطبی می‌نویسیم و چه گونه بنویسیم، همچنان که زبانِ گفتاری برای رادیو و تلویزیون را. این کار، تا آن جا که من می‌دانم، در دنیای رسانه‌ای فارسی‌زبان تا کنون نشده است.

د. و.: سایت فارسی دویچه وله مرحله‌ی تازه‌ای از کار خود را آغاز می‌کند. ما اکنون دارای تحریریه‌ی مستقلی هستیم. هدف این است که در این رسانه از زبان پاکیزه‌ واستواری بهره بگیریم. برای رسیدن به چنین هدفی چه توصیه‌هایی به یک سایت خبری و فرهنگی چون ما می‌کنید؟
 
د. آ.: ما باید فکر کردن بیاموزیم. فکر کردن از جاهای بسیار ساده و «ابتدایی»؛ از این که نقطه و ویرگول را کجا باید گذاشت و پرانتز را و پاراگراف را کجا باید باز کرد...  این که ساده‌ترین و روشن‌ترین شکل این یا آن جمله در زبانِ ما چه می‌تواند باشد (یعنی، چه گونه می‌توان از شرِ کلیشه‌ها و قلمبه‌گویی‌ها، و در نتیجه، تاریکی‌ها و ابهام‌های زبان نوشتاری سنتی آزاد شد)... این که سروته مطلب را چه گونه باید به هم پیوست و دوخت‌ و ‌دوز کرد تا از وراجی و پریشان‌گویی پرهیز کرده باشیم.
تا این که روزی- انشاءالله تعالی- به آن جا برسیم که به اندیشیدن در باره‌ی اندیشیدن برسیم و دکارت و کانت و هگل و هایدگر را هم بتوانیم ترجمه کنیم... آمین!
 مصاحبه‌گر: بهجت امید

(مصاحبه به دویچه وله)

چهارشنبه ۱۶ اسفند ۸۵::March 7, 2007

بازبینیِ فرهنگِ کیمیا

داریوش آشوری
فرهنگِ فارسی-انگلیسی
تألیفِ کریمِ امامی
ناشر: فرهنگِ معاصر
۱00۱ صفحه
تهران ۱۳٨٥

این فرهنگ آخرین کار و یادگارِ کریمِ امامی ست. وی در سال‌هایِ آخرِ زندگانیِ خود به آن پرداخت و در ماه‌هایِ پایانیِ زندگی‌اش، در حالي که بیماری‌ای جانکاه او را آب می‌کرد و توان‌اش را می‌گرفت، به پایان برد. بنا بر این، در هر نقدگری و ارزیابیِ این اثر می‌باید این نکته را در نظر داشت که در چه شرایطي به پایان رسیده است. امامی، به هر حال، این همت و دل‌بستگی را داشت که، با همه تکیدگی و ناتوانی‌اش، در ماه‌هایِ پایانیِ زندگی آن را تمام کند. و تمام کرد.

کریمِ امامی به انگلیسی‌دانی شهره بود و مردی بود جدی و با‌نظم و دقت تا سرحدِّ وسواس. ما با هم در سال‌هایِ دهه‌یِ ۶0، به تقویمِ خودمان، طرحِ تألیفِ یک فرهنگِ انگلیسی-فارسیِ تازه را هم با هم ریخته بودیم و امامی در این باره با انتشاراتِ دانشگاهِ آکسفورد هم گفت‌-و‌-گویي کرده بود و به دنبالِ امکاناتِ دیگر هم رفته بودیم، ولی این کار سر نگرفت. یکي از دلیل‌هایِ آن—و شاید مهم‌ترین دلیل‌اش—این بود که سبک وسیاقِ ما با هم نمی‌خواند. او خیلي «دست به عصا» با این کار و شیوه‌یِ آن برخورد می‌کرد و من جسورانه و بلندپروازانه. سپس من هم سالیانِ درازي ایران را ترک کردم و رشته‌یِ ارتباطِ ما هم از هم گسست، و آن طرح به فراموشی سپرده شد. امّا، در سفري به ایران بود که از او شنیدم  دست اندر کارِ تألیفِ یک فرهنگِ فارسی-انگلیسی ست. و آن فرهنگ همین است که اکنون در دست داریم. این کتاب، به هر حال، یادگارِ مردي ست که عمري را با نجابتِ خاصّ‌ِ خود در خدمتِ کتاب و قلم سپری کرد و در سال‌هایي که سرپرستیِ دستگاهِ ویرایشِ مؤسسه‌یِ انتشاراتِ فرانکلین را به عهده داشت، در بهبودِ تولید و نشرِ کتاب در ایران اثرِ مثبتي گذاشت. و با همه جوری که در حقِ او کردند، در سال‌های پس از انقلاب ایران را ترک نکرد. یاد-اش گرامی باد.

(متن پی‌دی‌اف مقاله)

ادامه‌ی «بازبینیِ فرهنگِ کیمیا»

چهارشنبه ۲ اسفند ۸۵::February 21, 2007

چند نکته براي بهبودِ شيوه‌ی نگارشِ فارسىِ (*)

علّتِ اصلی پریشانی‌ها و نارسايى‌هاي نوشتاریِ زبانِ فارسی بی‌سرـ‌وـ‌سامانیِ عمومىِ نثرِ فارسى ست. این بی‌سرـوـسامانی برامده از ناآگاهیِ بیشینه‌ی اهلِ قلم به شيوه‌یِ نگارشِ درست به شیوه‌ی مُدرن است. شیوه‌ی مدرن در همه‌کار اندیشیدن به روش و  پای‌بند بودن به آن را می‌طبد. و این کاری ست که نظامِ آموزشیِ ملّی باید به نوجوانان و جوانان بیاموزد. امّا در نظامِ آموزشِ طوطی‌پرورِ ما-- که تنها کارِ آن انباشتنِ ذهن‌ها از مشتی «محفوظات» است— هرگز چیزی به نام «اندیشیدن» و روش‌هایِ آن-- که بنیادِ آموزشِ مدرن است‌-- طرح نشده است. بنا بر این، خود باید آستین بالا بزنیم و آنچه را که هرگز به ما نیاموخته اند، بیاموزیم.  در موردِ شیوه‌ی نوشتن هم، از همه جهت، باید اندیشید و به کمبودها و ناتوانی‌های خود آگاه شد. مسائلِ نوشتن دو وجه دارد، یکی جنبه‌ی زبانیِ ست، یعنی چه‌گونگیِ نوشتنِ جمله‌های درست و روشن و رسا و در ارتباطِ درست با یکدیگر، و دیگر ساختارِ منطقیِ گزاره‌هایِ متن در مقاله یا کتاب یا گزارشِ کتبی و شفاهی. با این وجه دوّم، که وجهِ دشوارترِ کار نیز هست، این جا کاری ندارم و توجّهّ من اکنون به وجهِ نخست است، یعنی تنها به وجه‌ِ زبانی شیوه‌ی نگارش یا، به عبارتِ دیگر، وجهِ دستوریِ آن. توجه به این مسأله و خودآگاهی یافتن به آن کاری چندان دشوار نیست. با كمي دقت در ساختارِ جمله و چیرگی بر برخى عادت‌های دیرینه در نوشتن، با نگاهِ سنجشگرانه به نوشته‌ی خود و ديگران، می‌توان از  نابسامانی‌ها کاست و بر رساییِ نوشته‌ها افزود. آنچه در اين جستار مى‌آيد عمومى‌ترين و فراوان‌ياب‌ترين مسائلِ اين گونه متن‌ها ست، ولى كار به همين جا پايان نمي‌يابد. مسائلِ ديگر هم هست، از جمله روشِ نقطه‌گذاری، كه به جای خود باید طرح کرد.
 
نمونه‌هايي كه در زير مي‌آورم بیشترشان از یکی‌ـدو سايتِ فارسى رادیویی گرفته شده، بجز آنچه از يك كتاب و یک روزنامه در آن آمده است.  جمله‌های اصلی را با علامتِ ◄ مشخّص کرده ام و نمونه‌هاي اصلاح شده را با علامتِ ☼،  و جمله‌هاي دوبار اصلاح شده را با علامتِ ☼☼.

(متن پی‌دی‌اف اين مقاله)

ادامه‌ی « چند نکته براي بهبودِ شيوه‌ی نگارشِ فارسىِ (*)»

پنجشنبه ۲۲ دی ۸۴::January 12, 2006

ويراستِ دوّمِ فرهنگِ علومِ انساني

فرهنگ علوم انسانی، ويراست دومفرهنگِ علومِ انساني
ويراستِ دوّمِ
تأليفِ داريوشِ آشوري
تاريخِ نشر ۱۳۸۴
۴۶۸ صفحه + ۵۲ صفحه
بها: ۵۹۵۰ تومان

ناشر: نشرِ مرکز، تهران، صندوقِ پستيِ  ۵۵۴۱-۱۴۱۵۵
کتاب‌فروشيِ نشرِ مرکز: تهران، خيابانِ دکتر فاطمي، رو به رويِ هتلِ لاله
خيابانِ بابا طاهر، شماره‌يِ ۸
تلفن ۸۸۹۷۰۴۶۲
info@nashr-e-markaz.com

اين کتاب حاصلِ کارِ ده‌ساله‌يِ ديگری ست که من برايِ گسترش، بازبيني و بهکردِ نشرِ يکمِ فرهنگِ علومِ انساني کرده ام. در ويراستِ دوّم، بيش از ۲۵۰۰ درايند (entry) بر آن افزوده‌ام. نشرِ کنوني حدودِ ۲۸۰۰۰ تکواژه، مشتق، و ترکيب از ترم‌ها و واژگانِ پايه‌ايِ فلسفه، منطق، جامعه‌شناسي، انسان‌شناسي، روان‌شناسي، زبان‌شناسي، اقتصاد، علومِ سياسي، باستان‌شناسي، هنرشناسي، و شاخه‌هايِ فرعي‌شان، و نيز بخشِ عمده‌ای از واژگانِ عموميِ زمينه‌يِ علومِ انساني را در بر دارد.

 هدفِ کارِ من بررسي و ارزيابيِ دست‌آوردهايِ واژگانيِ زبانِ فارسي در زمينه‌يِ فلسفه و علومِ انساني در طولِ صد ساله‌يِ اخير و سامان دادنِ بخشِ کم‌ـ‌و‌ـ‌بيش همگان‌پذيرِ آن و نيز چاره‌انديشي برايِ کمبودها، نادرستي‌ها و نابساماني‌هايِ آن با روشی تا جايِ ممکن يکدست بوده است؛ و در اين جهت توانِ واژه سازيِ خود را-- تا آن جا که امکاناتِ کنونيِ زبانِ فارسي در سازگاري با روش و ذوقِ من اجازه مي‌داده است-- به کار گرفته ام. بخشِ چشمگيری از برابرنهاده‌ها و پيشنهادهايِ نشرِ يکمِ اين کتاب (که در طولِ ده سال يک بار در پاريس و چهار بار در ايران به چاپ رسيده) هم‌اکنون، نه تنها در حوزه‌يِ علومِ انساني که در زبانِ روز و روزنامه‌نگاري نيز جايِ خود را باز کرده و جزءِ واژگانِ علمي و نيز همگانيِ  فارسي شده است. ويراستِ دوّمِ آن، در پرتوِ تجربه‌يِ سي و اند ساله‌يِ من در کارِ نظري و عمليِ پرداختن به مسائلِ واژگانِ فلسفه و علومِ انساني در زبانِ فارسي، با فراگيرندگي، پيراستگي، و مايه‌وريِ بيشتر به بازار مي‌آيد، با اين اميد که  مترجمان، پژوهشگران، و استادانِ دانشگاه در اين رشته‌ها را بيشتر به کار آيد و راهِ گسترشِ زبانِ فارسي و نگرشِ علمي و فنّي به زبانمايه‌يِ علمي را هموارتر کند.

امّا اين به‌هيچ‌وجه پايانِ کار نيست و من-- اگر عمری باشد-- هنوز سرِ آن دارم که باز هم اين کار را فراگيرتر و پيراسته‌تر و کامل‌تر کنم. يکی از هدف‌هايِ من اين است که اين اثر، به عنوانِ نخستين فرهنگِ روشمند و هدفمند در نوعِ خود، به صورتِ پايه‌ای برايِ همسخني و نظرآزمايي صاحب‌نظران در زمينه‌هايِ گوناگونِ فلسفه و علومِ انساني درآيد تا بتوانيم به آشوبِ زباني‌ای که در اين زمينه‌ها -- همچون همه‌يِ زمينه‌هايِ علمي-- در ميانِ ما فرمان‌روا ست، چيره شويم و تا جايِ ممکن به همزباني برسيم. زيرا بي‌همزباني و با دست‌ـ‌وـ‌پا زدن در اين آشوب هرچه توليد کنيم جز افزودن بر سرگيجه‌يِ ما در برابرِ دست‌آوردهايِ انديشه و علومِ مدرن حاصلی نخواهد داشت.

از‌اين‌رو، از همه‌يِ دست اندر کاران و صاحب‌نظران در اين قلمروها دعوت مي‌کنم که با نوشتنِ نقد و نظرهايِ خود و پيشنهادهايِ خود، چه به صورتِ همگاني در مطبوعات يا خصوصي با ايميل ( به نشانيِ وبلاگيِ من) و نامه (به آدرسِ ناشر)
آنچه از کم‌ـ‌و‌ـ‌کاستي يا لغزش و نادرستي يا بهبودِ روش و مايه‌يِ کار به نظرشان مي‌رسد، بازگو کنند، البتّه با توجّهِ کافي به اصولِ نظري و روشِ کارِ من، چنان که در پيشگفتارِ کتاب به‌شرح گفته ام.
داريوشِ آشوري
ژانويه‌يِ ۲۰۰۶
فرانسه

چهارشنبه ۴ خرداد ۸۴::May 25, 2005

سياست، ايدئولوژي، و زبان در ايرانِ مدرن

فارسيِ مدرن، كه با برآمدنِ اسلام در ايران و فروپاشيِ امپراتوريِ ايرانيِ پيش از اسلام از درونِ فارسيِ ميانه سربرآورد، بر اثر دخالتِ پُرزورى كه عواملِ برون‌زباني (extralinguistic) در شكل‌گيري و دگرديسي‌هايِ آن داشته اند، تاريخِ پيچيده‌اى دارد. از سويى، در مقامِ زبانِ فرادستِ ادبيات و فرهنگ در جهانِ ايراني  و جايگاهِ بلندِ تاريخي‌اش، در ميانِ عناصرِ سازنده‌يِ هويّتِ ايراني برجسته‌ترين عنصر بوده است. از سويِ ديگر، به خاطرِ مراحلِ تاريخيِ ناهمگون و ناهمسازى كه گذرانده است، تخمِ تنش‌هايِ ژرف و كشاكش‌هايى در درونِ آن كاشته شده كه در روزگارانِ اخير برايِ جامعه‌يِ ايراني پي‌آمدهايِ فرهنگي و همچنين سياسيِ بسيار مهمى داشته است. در روزگارانِ اخير، نقشِ اساسيِ اين زبان در نگاهداشتِ هويّتِ جهانِ ايراني در برابرِ فشارهايِ امپراتوريِ عرب‌زبان، از سويی و، در مرحله‌هايِ بعدي، نفوذِ بي‌حسابِ زبانِ عربي در فارسي و سرازيرِ شدنِ واژگانِ عربي به آن از راهِ زبانِ رسميِ نوشتاري و علمي و ادبي، از سویِ ديگر، سببِ كشاكش‌هايِ سختِ ايدئولوژيك و تصميم‌گيري‌هايِ سياسي در باره‌يِ ماهيّتِ اين زبان و به‌ويژه واژگانِ آن شده است. [فايل پی‌دی‌اف مقاله را از اين‌جا پياده کنيد]

ادامه‌ی «سياست، ايدئولوژي، و زبان در ايرانِ مدرن»

دوشنبه ۲۴ اسفند ۸۳::March 14, 2005

مشکلِ زبانيِ ما

آشنايان با کار-و-بارِ فرهنگي و قلميِ من مي‌دانند که من چهل سال است با مسائلِ زبانِ فارسي در رابطه با علومِ انساني و فلسفه‌يِ مدرن سر-و-کلّه مي‌زنم. من اين جا نه يک مسأله‌يِ دشوار که دشوارترين مسأله را در کارِ انتقالِ فکر و فرهنگِ مدرن به فضايِ معنويِ زيستيِ خودمان مي‌بينم و در اين راه به اندازه‌يِ توانِ خود برايِ روشن کردنِ مسأله و بازگفتنِ آن و همچنين برايِ گره‌گشايي، برايِ توليدِ  مايه و سرمايه‌يِ زباني، کوشيده ام. برايِ منی با چنين حسّاسيتِ بي‌نهايت به کارِ زبان، آنچه بسيار دردناک و غم‌انگيز است آن است که، به رغمِ جنب-و-جوشی که در اين سال‌ها در فضايِ زبانِ فارسي هست و نوشته‌هايِ به‌نسبت بهتری که با قلم‌هايِ روان‌تر و تواناتر و سالم‌تر و نوآورتر مي‌بينم، هنوز، اي بسا، دستِ بالا با قلم‌هايِ ناپخته، زبان‌هايِ بي‌در-و-پيکر، کژ-و-کوژ‌نويسي‌هايِ ذهن‌هايِ واپسمانده است؛ ذهن‌هايی که نه از دستور و منطقِ زبان خبر دارند نه از منطق و روشِ انديشه. اين‌همه ترجمه‌ها و مقاله‌ها و «تأليف»هايِ بي‌سر-و-ته و گنگ، تا سرحدِ بي‌معنايِ مطلق، برايِ اين است که ما با مسأله‌يِ زبان بسيار ساده‌انگارانه رو به رو شده ايم و هرگز آن را چنان که بايد طرح نکرده ايم. هنوز به وجهِ تاريخي و فرهنگيِ زبان نينديشيده ايم. هنوز نپرسيده ايم که بازبردنِ ايده‌ها و مفهوم‌ها و انديشه‌هايِ مدرن با آن درازا و پهنايِ شگفت‌انگيز، از زبان‌هايی با آن توانايي و کارامدي، به زبانی که هنوز در قرونِ وسطايِ خود دست-و-پا مي‌زند، و در نوشتار گرفتارِ بيماري‌هايِ ديرينه‌يِ خويش است، چه گونه ممکن است.  اين «مدرنيته» و «پست‌مدرنيته» را چه گونه مي‌شود به چنين زبانی  فهميد و فهماند، اگر بنا ست که به‌راستي بفهميم و بفهمانيم و ادايِ فهم در نياوريم؟
[متن پی‌دی‌اف «مشکل زبانی ما» را از
اين‌جا پياده کنيد.]

ادامه‌ی «مشکلِ زبانيِ ما»

سه شنبه ۱۸ فروردین ۸۳::April 6, 2004

معمای حافظ

معمای حافظ (فايل پی‌دی‌اف)

اين مقاله نخستين بار در شماره‌ی نخست مجله واژه منتشر شده است.

عنوان اين گفتار ، يعنی ”معمای حافظ“، برمی گردد به يک مسأله و در گيری ذهنی که از سال های دور، از روزگارِ جوانی با من بوده و ذهنِ من، هشيار و ناهشيار، در آن می کاويده و در حلِ آن می کوشيده است. شايد برای بسياری کسان که مرا از راهِ فعاليت های قلمی و کتاب هايم می شناسند، حيرت آور باشد که من، که حوزه ی کار ام تاکنون بيشتر در زمينه ی علومِ اجتماعی و فلسفه و زمينه ای از زبان شناسی، يعنی تِـرم شناسی علومِ انسانی، بوده است، چرا به کارِ، به اصطلاح، "حافظ شناسی" پرداخته ام. زيرا اين کار را، چنان که تاکنون رسم بوده است، کارِ ادبيات شناسان يا پژوهندگانِ تاريخِ تصوّف و عرفان می دانند، نه يک پژوهنده ی علومِ انسانی. امّا، رهيافتِ من به حافظ شناسی نه يک رهيافتِ ادبی ست، چنان که رسم است، نه يک پژوهشِ تاريخی ست از آن دست که اشاره کردم، بلکه رهيافتی ست برای پاسخ گويی به يک پرسشِ اساسی در زمينه ی فرهنگِ ما. اين جست ـ وـ جو در پی پاسخی ست به يک مسأله ی اساسی ما در اين روزگار، يعنی فهمِ پر پيچ ـ وـ خم ترين ، پررمزـ وـ رازترين و، در عينِ حال، گيراترين و پرهوادارترين ميراثِ ادبی ما فارسی زبانان. اين پرسش که: "حافظ چه می گويد؟" برای من هم پرسشی ست نظری در باره ی بنيادِ ساختارِ معنايی در اين ديوان و هم پرسشی ست جامعه شناسانه در باره ی اين که معنای اين همه هيجان و هياهو در ميانِ ما بر سرِ حافظ چی ست. جاذبه ی شگفتِ يک شاعر که هفت قرن پيش می زيسته برای مردمی که شکل زندگی و رفتارشان بر اثر آمدنِ سازمايه های مادّی و معنوی مدرن اين همه دگرگون شده، از چی ست؟ او به چه نيازهايی پاسخ می گويد که اين همه از هر گروهِ اجتماعی و طبقه ای به او روی می کنند و شعرِ او را زبانِ حالِ خود می دانند؟ و سر انجام اينکه، چرا در باره ی او اين همه حرف های ناهمساز از افق های فکری و ايدئولوژيکِ يکسره بيگانه با هم زده می شود و همه مدّعی آن هستند که حافظِ "راستين"، را شناخته اند؟ و چرا بسياری از دوستارانِ ادبياتِ فارسی و آشنايانِ با آن دوست دارند که در کشاکش های فکری و ستيزه های ايدئولوژيک حافظ نيز به عنوانِ يک شخصيتِ تاريخی، يا چه بسا چهره ای اسطوره ای، هوادارِ ايشان و در جبهه ی ايشان باشد؟

و امّا، شگفت تر آن است که هرچه بر اثرِ ازدحامِ رويکردهای گوناگونِ ناهمساز ــ و نيز گذشتِ زمان و دگرگونی های تاريخی و اجتماعی افزونتر و شديدترــ فهمِ اين ديوان مشکل تر می شود و بر ابهامِ آن به عنوانِ يک متن افزوده می شود، جاذبه ی آن افزون تر می شود. به ويژه اين رويدادِ بزرگِ تاريخی اخير، يعنی انقلاب، که بر همه ی جنبه های زندگانی اجتماعی و فرهنگی ما اثر عميقی گذاشته و فضای ديگری پديد آورده، سببِ رواجِ بيشتر رويکرد به حافظ و گرمی بی سابقه ی کار انتشار و ويرايشِ متنِ ديوانِ او نيز شده است. ديوانِ حافظ ، بعد از قرآن، بيش از هر کتابِ ديگری در ايران به چاپ می رسد، چنان که می توانيم بگوييم اسطوره ی حافظ ــ که همچون همه ی اسطوره ها زاده ی خيالِ جمعی ست ــ شخصيتِ تاريخی او را، به عنوانِ يک انسان، يک موجودِ تاريخی، محو کرده است. باری، کوششِ من در اين پژوهش و کارِ مطالعاتی ‌چندين ساله اين بوده است که ما چه گونه می توانيم ، بر اساسِ اسنادِ تاريخی، حافظِ تاريخی را از خلالِ اسطوره ی او ــ چه اسطوره ی سنّتی چه اسطوره سازی های "مدرن" ــ بازشناسی کنيم. و البته، رفتن به سراغِ اسطوره ها برای بازنمودنِ زيرمتنِ تاريخی شان، در فضايی آکنده از هيجان و ناآشنا با منطقِ تحليلی و پژوهشگری، کاری ست که دل به دريا زدن می طلبد و خطر کردن.. ولی، به هر حال، پاسخگويی به اين معمّا برای من، گذشته از جنبه ی اجتماعی آن، يک جنبه ی عميقِ شخصی نيز داشت ، يعنی روشن کردنِ ذهن نسبت به يک معمّای بزرگِ تاريخی و فرهنگی که ريشه های ژرف در روانِ فردی و جمعی ما دارد و ما را به رفتارهای ناساز وامی دارد. اين کار برای من، در عينِ حال، گونه ای "روان درمانی" فرهنگی بود، برای پيراستنِ ذهن از همه ی القاء های "سنّتی" و" مدرن" و رسيدن به يک ديدگاهِ شخصی روشن بر بنيادِ آنچه کانت "خودانديشی" می نامد، يعنی جسارتِ انديشيدن بر پای منطقِ جويندگی و تحليلگری خود به جای پيروی کور- کورانه از گفته ی اين و آن.

تفسيرهای ديوان حافظ از تفسيرهای سنّتی صوفيانه آغاز می شود که او را، به عنوانِ يک عارفِ کاملِ واصل و عابدِ پرهيزگارِ مطلق، از جمله ی "اولياء" می دانند و ديوانِ او را سراسر بازگفتی از قرآن و بيانِ رمزـ وـ اسرارِ آن. سپس در دورانِ آشنايی با انديشه های فلسفی و علمی و ايدئولوژيکِ مدرن، تفسيرهای " مدرن" را از حافظ داريم که او را يک فيلسوفِ آزادانديشِ بی خدا (از نوعِ تفسيرِ محمودِ هومن) می دانند يا ايران پرستِ دوآتشه ی ضدِ عرب و اسلام و پيروِ فرقه ی مخفی ای بازمانده از ايران پيش از اسلام، از آيينِ مهر و زرتشت (از نوعِ تفسيرِ ذبيحِ بهروز و شاگردان اش)، يا حتّا يک شاعرِ اجتماعی و سياسی با گرايش های انقلابی و چپ (از نوعِ تفسيرهای احمدِ شاملو يا احسانِ طبری). و در جوارِ اين ها تاخت ـ وـ تازهای احمدِ کسروی را به حافظ داريم که او را يک صوفی آلوده به کژانديشی ها و تبليغِ همه گونه رفتارِ غيراخلاقی می شناسد، و در نتيجه، مسئولِ واماندگی ها و فسادهای اجتماعی مان. همه ی اين گرايش های گوناگونِ فکری و ايدئولوژيک تفسيرهای خود را از اين ديوان بر اساسِ گزينشی از بيت ها در آن می کنند که با پيش ـ گرايشِ ذهنی ايشان دمساز است. و شگفت آن است که ديوانِ حافظ هم به همه اين گرايش ها پاسخ می گويد و کسی نيست که نيتی بکند و فالی— به هر معنايی -- از حافظ باز کند و به مراد نرسد! برای مثال، احمدِ شاملو در ميانِ همه ی شاعرانِ ادبياتِ کهنِ فارسی تنها شيفته ی حافظ بود و خود را از تفسيرگرانِ ديوانِ او می دانست و "گزارشِ" ويژه ای هم از ديوانِ حافظ به ذوق و پسندِ او در دست داريم. شاملو در مقاله ای در باره ی "رند" در ديوان حافظ بر آن است که رند همان "روشنفکر" است با همان ويژگی هايی که در شاعری امروزی همچون شاملو می توان يافت. امّا يک پرسشِ جدی در باره ی "روشنفکری" و تاريخِ پيدايشِ و ماهيتِ انديشه و رفتارِ آن و امکانِ تاريخی نسبت و رابطه ی حافظ با آن، شکّی اساسی در باره ی اين گونه فهمِ بسيار ساده انديشانه پديد می آورد.

ادامه‌ی «معمای حافظ»

دوشنبه ۱۷ فروردین ۸۳::April 5, 2004

ترجمه‌ی نيچه

به مناسبت انتشار «غروب بت‌ها»

فايل پی‌دی‌اف مناسب چاپ

نيلگون -- اين چندمين کتابی است که از نيچه به فارسی برگردانده ايد؟

آ: ”غروبِ بُت‌ها“ چهارمين کتابی ست که من از نيچه به فارسی برگردانده ام؛ يعنی پس از ”چنين گفت زرتشت“، ”فراسوی نيک و بد“، و ”تبار شناسی اخلاق“.

نيلگون -- کار ترجمه چه مدت طول کشيد؟

آ: حدودِ دو سال. البته اين مدت طول کشيدنِ کار، با توجّه به حجمِ به نسبت کمِ کتاب، به دو دليل است. يکی آنکه من کند و باوسواس کار می‌کنم. هر متنِ ترجمه شده را بارها می‌خوانم و اصلاح می کنم. در واقع، هر متنِ ترجمه شده را دستِ کم يک بارِ ديگر سراسر با متنِ اصلی مقابله می‌کنم. به عبارتِ ديگر، نخستين متنِ واگردان به فارسی برای من حالتِ پيش‌نويس دارد و نسخه‌‌ی نهايی پس از بازنويسِ کاملِ آن بر اساسِ متنِ اصلی آماده می‌شود که آن را نيز بارها می‌خوانم و اصلاح می‌کنم تا از نظرِ روانی متن در فارسی و گرفتنِ بوی ترجمه از آن، تا جای ممکن، آنی بشود که من می‌پسندم. يک نکته‌ی ديگر هم هست، و آن اينکه من عادت دارم معمولا دو­ سه کا را با هم می کنم. بنا بر اين تمامی اين دو سال صرفِ اين کار به‌تنهايی نشده است.

نيلگون --دشواری های کار چه بود؟

آ: اگرچه من بر اثرِ تجربه و کارِ ساليانِ دراز دست‌ام در ترجمه‌ی نيچه از نظرِ سبک و واژگان روان شده است، با اين‌همه، ترجمه‌ی هر پاره از کارِ او بسيار سنگين و وقت‌بر است، زيرا او نويسنده‌ای ست بسيار توانا و باريک‌انديش و هنرمندِ بزرگِ کاربردِ زبانِ ’گُزين‌گويانه‘ (aphoristic). فراموش نکنيم که او نه تنها فيلسوفی بزرگ بلکه نويسنده‌ای بزرگ است که به يک زبانِ بسيار پرورده‌ی اروپايی چيز می‌نويسد. با چنين پهلوانی سرشاخ شدن بسيار دشوار است و پروراندنِ زبانِ شلخته و بی­ در­ و­ پيکر نثرِِ فارسی برای چنين کاری البته آسان نيست. چنين کاری رنج و رياضتِ بسيار می‌برد، هرچند که کسی مانندِ من ساليانِ درازِ اين رنج و رياضت را پشتِ سر گذاشته باشد. گاه می‌شود که تصميم‌گيری برای يک کلمه مدت‌ها وقت می‌برد. به عنوانِ مثال بگويم، اين که من در صفحه‌ی ۱۲۴ پاره‌ی ۲۸ در برابرِ Unpersönlichen در متنِ آلمانی (the impersonal در ترجمه‌ی انگليسی) ’بی‌نظران‘ گذاشته ام، مدت‌ها وقت و درنگ برده است. من می‌توانستم يک ترجمه‌ی مکانيکی قلابی از آن بکنم و، برای مثال، بنويسم ’غيرِ شخصی‌ها‘! چنان که پيش از اين کرده اند. امّا من اين ترجمه را بر اساسِ فهم و تفسيرِ خود از متنِ اين پاره در پرتوِ فهمِ کلی خود از نيچه و ديدگاه‌های فلسفی‌اش به چنين مطلبی کرده ام. به عبارتِ ديگر، با توجّه به نگاهِ دروغ‌انگارانه‌ای که او به هر نظرِ ’بی‌نظرانه‘ دارد. از سوی ديگر، به کاربردِ ’بی‌نظری‘ در بسترِ معناشناسانه‌ی فارسی آن توجّه داشته ام، از جمله در رابطه با ’نظر داشتن‘ و

’ نظربازی‘ و ’صاحب‌نظری‘ نزدِ حافظ، که به گمان‌ام— البته، با تفسيرِ من در اين مقولات از شعرِ او و انسان‌شناسی ’رندانه‘ی او— به ديدگاهِ نيچه بسيار نزديک است.

اين‌ها برمی‌گرددِ به کارِ هرمنوتيکی ترجمه که به جای خود بحثِ دلکشی ست.

ادامه‌ی «ترجمه‌ی نيچه»

یکشنبه ۱۶ فروردین ۸۳::April 4, 2004

نقد فرهنگِ هزاره

فرهنگِ هزاره
انگليسى ـ فارسى
تاليفِ على محمدِ حق شناس، حسينِ سامعى و نرگسِ انتخابى
ناشر: فرهنگِ معاصر
دو جلد، تهران ، هزار و سیصد و هشتاد و يک شمسی

فايل پی‌دی‌اف نقد فرهنگ هزاره


چاپ دوبارهء اين مقاله در مطبوعات ايران و خارج از ايران بدون کسب ِ اجازهء کتبی نويسندهء آن ممنوع است .


ورودِ فرهنگِ هزاره را به ميدانِ فرهنگ هاى دو زبانهء انگليسىـ فارسى بايد خوش آمدگفت. اين فرهنگ دست كم از نظر روش تدوين و راهنماها گام تازه اى ست در اين زمينه، حاصلِ كارِ مؤلفانى كه كوشيده اند بر دستمايه ىِ تا كنونىِ ما در اين زمينه بيفزايند و نياز هاى بيشترى را بر آورده كنند. همچنين بايد از همتِ ناشرِ آن ياد كرد كه با شكيبايى و پشتكار و خطر پذيرى در شرايطى بسيار دشوار، كه همه شاهد ايم، بارِ گرانِ سرمايه گذارى و مديريتِ چنين كارى و كارهاى ديگرى از اين دست را كشيده و سرانجام آن را به منزل رسانده است. اين فرهنگ، با توجه به پيچيدگى ها و دشوارى هاى كارِ حروف چينىِ آن و دقتِ فراوانى كه بايد در نمونه خوانى و كار هاى ديگرِ آن كرد، از نظر كار چاپ و صحافى نيز نمونه ى برجسته اى ست.

من خود از آن جا كه دستى در كار واژه نامه نويسى دو زبانه دارم مى دانم كه اين كارها چه سنگين و توان فرساست و چه همتى مى طلبد. از اين بابت هم به اين صاحب همتان «خسته نباشيد!» بايد گفت. اما در مورد چندـ وـ چونِ اين كار و روشِ آن نيز حرف هايى دارم. اين حرف ها را به عنوان نكته هايى مى آورم كه به گمان ام مى توان در مورد همه ى فرهنگ هاى دو زبانه ىِ ما تاكنون، گفت – با اين اميد كه براى بازبينىِ آن ها در آينده به كار آيد. (مراجعِ اين مقاله در پايانِ آن آمده و در متن براى ارجاع به آن ها سرـ نامِ آن ها به كار رفته است.)

انتقادِ كلىِ من بر فرهنگ هزاره اين است كه آن را -- بر خلافِ انتظار-- از ضعف ها و كاستى هاى كم ـ وـ بيش همگانى فرهنگ هاى دو زبانه ى ما خالى نمى بينم. عيب ها و كاستى هايى كه در اين فرهنگ ديده ام از چند مقوله اند. نمونه هايى كه مى آورم ، به طبع، همه ى مورد ها را در بر نمى گيرد، و چه بسا يکی‌ـدو يا چند مورد از صد ها موردِ همانند باشد.

ادامه‌ی «نقد فرهنگِ هزاره»

شنبه ۱۵ فروردین ۸۳::April 3, 2004

فرهنگ بزرگ سخن- بخش2

متن کامل مقاله به صورت پی‌دی‌اف:
نقد فرهنگ سخن


ادامه از مطلب قبل

ب. مدخل‌های زائد
يکبار حاضرغايب را، برای مثال، با تعريف و شاهدها آوردن و بارِ ديگر حاضر و غايب را باز با تکرارِ تعريف و آوردنِ شاهدها برای آن، هيچ ضرورتی ندارد، بلکه می توان به اين صورت آن دو را يکی کرد: حاضرغايب يا حاضر و غايب، و به اين ترتيب نه سطر صرفه‌جويی کرد؛ همچنان كه آوردنِ چلّه و چهلّه در دو مدخلِ جداگانه با تعريف‌ها و شاهدهای تكرارى، و مواردِ بسيارِ ديگر. همين گونه تکرارِ تعريفِ واژه ها همراه با همکردِ /کردن/، /شدن/، /داشتن/، /گشتن/، و مانندِ آن‌ها، هيچ ضرورتی ندارد. هرچند انورى كوشيده است آوردنِ اين‌ها را در "درامد" توجيه كند، ولى، به نظر‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ِ من، اين‌ها جز تكرارِ بى‌هوده‌ىِ تعريفِ واژه‌ىِ اصلی و كلان‌تر كردنِ حجمِ فرهنگ هيچ سودی ندارند. در اين مورد استدلال اين است كه هر اهلِ زبانی معنای افزودنِ /کردن/ و /شدن/ و مانندِ آن‌ها را به عنوانِ عاملِِ فعل‌ساز و نيز صورت‌های صرفی آن‌ها را مي‌داند يا مى‌تواند به مدخلِ آن‌ها در فرهنگ نگاه كند (براىِ مثال، جشن ساختن/ كردن/ گرفتن از اين مقوله اند). در اين مورد به سادگی می توان در پايانِ تعريف و شاهدِ هر مدخل نوشت که اين واژه با چه همكرد‌هايی فعل مي‌سازد، مگر آن که فعلِ ترکيبی آن معنايی جز واژه‌ی اصلی يا چيزی افزون بر آن يافته باشد، که آنگاه می بايد به آن مدخلِ جداگانه داد.

برای صرفه‌جويى و پرهيز از مدخل‌های زائد و تكرارِ تعريف‌ها هنگامی كه اسم يا صفتی تعريف مي‌شود، اسم يا صفت يا قيدِ مربوط به آن را، به شيوه‌ىِ فرهنگ‌های فرنگىِ، مي‌توان در كنارِ آن، با نشانه‌ىِ دستورىِ اسم يا صفت يا قيد، ونيز فعلِ تركيبىِِ آن را با همكردِ /كردن/ ، /شدن/، و مانندِ آن‌ها، در كنارـ‌اش نوشت و اين‌ها را مدخلِ جداگانه نكرد. برای مثال:

جنگ‌طلب، 1. (ص) خواهانِ جنگ؛ اهلِ جنگ؛ جنگجو 2. (اِ) كسی يا قدرتی كه پيوسته سرِ جنگ دارد يا نيروی خود را همواره براىِ جنگ آماده نگاه مي‌دارد. جنگ‌طلبانه (ق)؛ جنگ‌طلبی (اِ)

در چنين روشی فرض بر اين است كه مراجعه‌كننده به شمِّ زبانى يا به دانشِ زبانی خود نقش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ِ قيدسازِ /ـ‌انه/ يا اسم‌سازِ /ـ‌ى/ را مى‌داند و اگر معناىِ جنگ‌طلب را بداند، "جنگ‌طلبى" و "جنگ‌طلبانه" را نيز به‌طبع خواهد فهميد.

در موردِ بالا، مانندِ بسياری مواردِ ديگر، جنگ‌طلب را تنها يك صفت دانسته اند، در حالی كه صفت‌هايی كه جمع بسته مى‌شوند اسم نيز هستند. چنان كه جنگ‌طلب را نيز مى‌توان به صورتِ جنگ‌طلبان جمع بست و، در نتيجه، اسم نيز هست. همان گونه كه حافظ نيز، در معناىِ حافظِ قرآن يا قوّال، اسم است: "حافظ ام در مجلسي..."، "زِ حافظانِ جهان كس چو بنده جمع نكرد..." درحالی كه ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آن را صفت شمرده اند، حتّا در جاهايی كه، بنا به شاهدها، لقب است براىِ كساني. حاضر و ناظر، و تمامی واژه‌های از اين دست، نيز از اين مقوله اند و به صورتِ "حاضران" و "ناظران" جمع بسته مى‌شوند. البته بايد تأكيد كرد كه حاضر تنها در حالتِ جمع به معناىِ اسمى به كار برده مى‌شود.

كلامِ آخر
كارِ اين گونه وارسىِِ فرهنگ البته پايانی ندارد و وارسىِ يكايكِ مدخل‌ها و زير مدخل‌ها، كه سر به چندصد هزار مى‌زند، كاری ست ناممكن. در موردِ فرهنگِ سخن مى‌خواهم بارِ ديگر تأكيد كنم كه اين آخرين دست‌آوردِ فرهنگ‌نويسىِ ما در شرايطِ كنونى، بهترينِ آن‌ها ست. من خود از اين پس هرگاه نيازمندِ كتابِ لغتِ فارسی باشم، به‌ويژه در زمينه‌ىِ فارسىِ ادبی و گفتاري، به اين فرهنگ روی خواهم آورد. آنچه از كم‌ـوـ‌كاستى‌هاىِ ساختارى و ضعف‌ها و عيب‌هاىِ موردى و كلّىِ آن برشمردم، چنان كه پيش از اين گفتم، عيب‌ها و گرفتارى‌هاىِ ديرينه‌ا‌ی ست به ارث رسيده از سنّت‌ها و عادت‌هاىِ ذهنی و زبانىِ ما كه، چه‌بسا با وجود كوششی كه در اين كار براىِ پرهيز از آن‌ها شده، باز همچنان با جان‌سختى پايدارى مى‌كنند.

فرهنگ‌نويسى در جهانِ مدرن، از جهتِ كارِ سترگی كه دنياىِ مدرن با زبان مى‌كند و نيازِ بنيادى‌ای كه از جنبه‌هاىِ گوناگون به ساخت‌ـ‌وـ‌پرداختِ آن دارد، يكی از كارـ‌وـ‌كوشش‌هاىِ اساسىِِ فرهنگى ست. براىِ توليدِ فرهنگ‌ها دستگاه‌هاىِ حرفه‌اىِ بسيار كارامد با دانشورانِ بلندمرتبه‌ در زمينه‌هاىِ گوناگونِ واژه‌شناسی و تِرم‌شناسی و زبان‌شناسىِ تاريخى به كار شبانه‌روزى مشغول اند، و براىِ اين فن زبان و روش‌ها و شيوه‌هاىِ بسيار سنجيده و پرورده ساخته و پرداخته اند. يك نكته‌ىِ اساسى آن است كه جهانِ مدرن با همه دست‌آوردهايش— كه چشمِ ما را اين‌همه خيره كرده است و همچنان مى‌كند— جهانی ست بنياد نهاده بر منطق و شناختِ منطقى. فرهنگ‌نويسىِ آن نيز، به عنوانِ زمينه‌ای از بى‌شمار زمينه‌هاىِ علمى و فنّي، پيشرفت‌هاىِ خود را وامدارِ همين ذهنِ تحليلى و منطقى ست. ما تا زمانی كه نتوانيم يك لغت را به‌درستى تعريف كنيم و فرهنگِ لغتی درخورِ كاركرد و كاربردِ مدرنِ زبان نداشته باشيم، هرگز نمى‌توانيم بگوييم كه به‌راستی توانايی انديشيدن به شيوه‌ىِ مدرن و درك و به كار بردنِ دستگاه‌هاىِ سترگِ مفهومىِِ علم و فلسفه‌ىِ آن و دست‌آوردهاىِ ادبى و فرهنگى‌اش را، چنان كه بايد، يافته ايم.

دكتر انوری در ديباچه‌ىِ اين فرهنگ از اين شكوه كرده است كه ما هنوز به نظريّه‌هاىِ فرهنگ‌نويسىِ علمی دسترس نداريم. البتّه چه خوب است كه فرهنگ‌نويسانِ ما به اين نظريّه‌ها مجهّز باشند. امّا، صرفِ دانستنِ نظريّه‌هاىِ اين و آن بدون توانايی و جسارتِ انديشيدن و شك كردن، و بر پاىِ خود راه‌جستن، سودی ندارد. انديشيدن و جرأتِ انديشيدن يافتن، يا، به قولِ سيروسِ آرين‌پور، به روشني‌يابی و روشنى‌يافتگی رسيدن، داستانِ ديگری ست. بى‌آن ما هرگز به روشن‌ـ‌فكرىِ واقعى ، دست نخواهيم يافت، كه لازمه‌ىِ آن آموختنِ هنرِ انديشه‌گرى در هر زمينه‌ای ست. پس‌، از نو شروع بايد كرد، با ذهنی جوياىِ روشنى و اراده‌ای در خورِ آن. دكتر انورى، كه مردی ست با سلامتِ نفس و از پويندگانِ راهِ روشنى، در كارِ فرهنگ‌نويسىِ علمى ما را چند گامی پيش‌تر برده است. باشد كه اين تمرينی باشد براىِ آن راه‌پيمايىِ بزرگ كه هنوز در پيش داريم!

جمعه ۱۴ فروردین ۸۳::April 2, 2004

فرهنگِ بزرگِ سخن

سرويراستار: حسنِ انوري
ناشر: انتشاراتِ سخن
تهران، 1381
در 8 جلد


ورودِ فرهنگِ بزرگِ سخن را به بازارِ کتاب در ايران مي‌بايد رويدادی تازه و بااهميّت در زمينه‌ی نشرِ فرهنگ در زبانِ فارسی دانست. در فاصله‌ی حدودِ چهل سال پس از نشرِ فرهنگِ معين کوشش‌هايی در زمينه‌ی فرهنگ‌نويسی به روشِ علمي‌تر و مدرن‌تر به فارسی شده است، امّا در اندازه‌های کوچکترِ يک جلدي، که به گمان‌ام فرهنگِ فارسی امروز بهترين و از نظرِ روش استوارترينِ آن‌ها باشد. از اين کوشش‌های تازه‌تر، امّا در مقياسِ کوچک، که بگذريم، فرهنگ‌های فارسی تاکنون فرهنگ‌هايی بوده اند در اساس ادبي، به سبك و روشِ فرهنگ‌های قديمي، برای معنا کردنِ لغت‌های متن‌های شعر و نثرِ کهن و، بنا بر اين، با ديدِ اديبانه به دستِ اديبان تآليف مي‌شده اند. اين ديدگاهِ اديبانه ناگزير سخت سنت‌پرست است و گذشته گرا و كم‌ـ‌‌وـ‌‌بيش بيگانه با نوآوری و بازانديشی و سنجشگري، و اى بسا دشمنِ آن. بخشِ عمده‌ی کوشش‌های ما در زمينه‌ی فرهنگ‌نويسی تاكنون چيزی نبوده است مگر رونويسی فرهنگ‌ها و کتاب‌های پيشين و افزودنِ چيزهايی بر آن‌ها، بى‌آن كه حساب‌ـ‌وـ‌كتاب و منطق و سامانی درست در كار باشد. به همين دليل، فرهنگ‌نويسی ما هنوز چنان كه بايد بهره‌ای از دست‌آوردهای اين فن در جهانِ‌ِ مدرن نبرده است. عالي‌ترين نمونه‌ی آن لغت‌نامه‌ی دهخدا ست، بزرگ‌ترين دست آوردِ ما در اين زمينه در قرنِ اخير. بي‌روشي، و در نتيجه، بي‌تناسبی مَدخَل‌ها و بي‌حساب‌‌ـ‌و‌ـ‌‌‌‌‌‌کتابي‌شان، درازی و کوتاهی مطالب برحسبِ ميزانِ دانش يا ذوق و سليقه‌ی نويسنده‌ی آن‌، درازنفسى‌ها و قلم‌فرسايي‌ها به سبك نگارشِ ديرينه، يا جدّی نگرفتنِ كار و ”وَجَبي“نوشتن‌ها، سببِ سياه شدنِ بي‌هوده‌ی هزاران صفحه در لغت‌نامه‌ی دهخدا و دستِ کم صدها صفحه در فرهنگِ معين شده است، كه خريدار ناچار مي‌بايد غرامتِ آن را بپردازد و جورِ اين‌همه كاغذِ بى‌هوده سياه ‌شده را بكشد. حال بگذريم از فاجعه‌هايی که بي‌سوادی و بي‌مسئوليتىِِِ برخی مؤلّفان بر سرِ برخی مقالات يا قسمت‌هايی از اين فرهنگ‌ها آورده است. (با اين همه، در همين کارها هم بايد سپاسگزارِ همتِ دانشوران و مردانِ بزرگی همچون علي‌اكبرِ دهخدا و محمدِ معين باشيم که با همه تنگناها و دشواري‌ها پايه‌گذارِ پروژه‌هايی چنين بزرگ بوده اند؛ و نيز سپاسگزارِ دانشورانی که اين پروژه‌ها را در حدِّ توانايی خود و امکاناتِ علمی و مادّی و اخلاقی جامعه‌ی ما دنبال کردند و به ثمر رساندند.)

ادامه‌ی «فرهنگِ بزرگِ سخن»